🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار چهارم : بنياد همهی دينها يكيست - تکهی یکم
دربارهی دين گفتنيها بسيار است. دين دستگاه ارجداريست و رازهاي بسيار ميدارد. داستان دين آنست كه از زماني كه آدميان بروي زمين پيدا شده و رو به بهتري داشتهاند ، در هر زمان يك بار كسي برخاسته و بگمراهيهايي كه درميان ميبوده پرداخته بدور گردانيدن آنها كوشيده ، و آميغهايي را دربارهی زندگاني بازنموده ، و دستورهايي بمردمان دربارهی باهم زيستن داده ، و تكاني در خردها پديد آورده و آدميان را چند گامي پيش برده.
اينست داستان دين ، و يكي از رازهاي دانستني آنست كه اين خيزندگان خواستهاشان يكي ميبوده و بنياد همهی دينها يكيست ، و اين دليلست كه اين برخاستنها بهوس و خودسري نبوده سرچشمهاي براي خود داشته است.
دين براي چند خواستست كه ما اينك آنها را فهرستوار ميشماريم :
1) جهان را آفرنده و دارندهاي هست و جز او كسي را در كارهاي اينجهان دستي نيست. اين يكي از لغزشگاههاي آدميان ميباشد و از نخست در اين زمينه گمراهيهايي ميبوده. آدميان جستجوي خدا كرده چيزهايي از پندار خود پديد آورده و بتهايي ساخته خود را گرفتار آنها ميگردانيدهاند. برانگيختگان در اين زمينه چند چيز را دنبال كرده بازنمودهاند :
يكي آنكه سراسر جهان يك دستگاهست و آفرنده و دارندهی آن بيش از يكي نيست.
دوم آنكه آن آفرنده و دارنده بيرون از اينجهان سَتَرساي مادّي ميباشد.
سوم آنكه جز او كسي را در كارهاي جهان دستي نيست و نتواند بود و جز او بكسي پرستش نبايد داشت.
2) اينجهان دستگاهي درچيده و بسامانست و گردش آن از روي آييني ميباشد ، و اين ميرساند كه اينجهان بيهوده نيست و خواستي از آن درميانست.
3) آدمي برگزيدهی آفريدگانست. آدميان اگرهم از جنس جانورانند با آنان نه يكسانند. در اينان گوهري بنام روان ميباشد كه خود دستگاه جداييست.
4) در جهان و همچنين در كالبد آدمي نيك و بد توأم است و آدميان بايد هر كسي خواهاي نيكيها باشد و هميشه با بديها درنبردد.
5) در پشت سر گمراهيها و كجرويها كه مردمان در زمينهی همزيستن ميدارند و كشاكشها و نبردها كه با هم ميكنند ، يك رشته آميغهاي بسيار ارجداري هست و شاهراهي براي زيستن با خوشي و آسودگي گشاده ميباشد ، و از اينسو در كالبد آدمي نيرويي بنام خرد ، براي شناختن آن آميغها و يافتن آن شاهراه نهاده شده. آدميان براي خوش زيستن و بهره از آسايش و خرسندي يافتن آفريده شده و هيچگاه نيازي به نبرد و كشاكش نميدارند.
6) روان با مرگ تن نابود نگردد و درپي آن زندگاني ديگري تواند بود و بايد بود ، زندگانيای كه بهتر و ارجدارتر از اين زندگاني ميباشد.
اينهاست آنچه هر ديني بايد (كم يا بيش) بخواهد و پي كند ، اينهاست كه بايد بنياد هر ديني باشد. از اينرو در بسيار جاها كه دين گفته ميشود همينها خواسته ميشود. هنگامي كه ما ميگوييم : «دين نه چيزيست كه كهن و نو گردد» همينها را ميخواهيم. اين آميغيست كه انبوه مردمان بويژه مسلمانان نميدانند. ولي درخور هيچ چون و چرا نيست.
🔸 گفتار چهارم : بنياد همهی دينها يكيست - تکهی یکم
دربارهی دين گفتنيها بسيار است. دين دستگاه ارجداريست و رازهاي بسيار ميدارد. داستان دين آنست كه از زماني كه آدميان بروي زمين پيدا شده و رو به بهتري داشتهاند ، در هر زمان يك بار كسي برخاسته و بگمراهيهايي كه درميان ميبوده پرداخته بدور گردانيدن آنها كوشيده ، و آميغهايي را دربارهی زندگاني بازنموده ، و دستورهايي بمردمان دربارهی باهم زيستن داده ، و تكاني در خردها پديد آورده و آدميان را چند گامي پيش برده.
اينست داستان دين ، و يكي از رازهاي دانستني آنست كه اين خيزندگان خواستهاشان يكي ميبوده و بنياد همهی دينها يكيست ، و اين دليلست كه اين برخاستنها بهوس و خودسري نبوده سرچشمهاي براي خود داشته است.
دين براي چند خواستست كه ما اينك آنها را فهرستوار ميشماريم :
1) جهان را آفرنده و دارندهاي هست و جز او كسي را در كارهاي اينجهان دستي نيست. اين يكي از لغزشگاههاي آدميان ميباشد و از نخست در اين زمينه گمراهيهايي ميبوده. آدميان جستجوي خدا كرده چيزهايي از پندار خود پديد آورده و بتهايي ساخته خود را گرفتار آنها ميگردانيدهاند. برانگيختگان در اين زمينه چند چيز را دنبال كرده بازنمودهاند :
يكي آنكه سراسر جهان يك دستگاهست و آفرنده و دارندهی آن بيش از يكي نيست.
دوم آنكه آن آفرنده و دارنده بيرون از اينجهان سَتَرساي مادّي ميباشد.
سوم آنكه جز او كسي را در كارهاي جهان دستي نيست و نتواند بود و جز او بكسي پرستش نبايد داشت.
2) اينجهان دستگاهي درچيده و بسامانست و گردش آن از روي آييني ميباشد ، و اين ميرساند كه اينجهان بيهوده نيست و خواستي از آن درميانست.
3) آدمي برگزيدهی آفريدگانست. آدميان اگرهم از جنس جانورانند با آنان نه يكسانند. در اينان گوهري بنام روان ميباشد كه خود دستگاه جداييست.
4) در جهان و همچنين در كالبد آدمي نيك و بد توأم است و آدميان بايد هر كسي خواهاي نيكيها باشد و هميشه با بديها درنبردد.
5) در پشت سر گمراهيها و كجرويها كه مردمان در زمينهی همزيستن ميدارند و كشاكشها و نبردها كه با هم ميكنند ، يك رشته آميغهاي بسيار ارجداري هست و شاهراهي براي زيستن با خوشي و آسودگي گشاده ميباشد ، و از اينسو در كالبد آدمي نيرويي بنام خرد ، براي شناختن آن آميغها و يافتن آن شاهراه نهاده شده. آدميان براي خوش زيستن و بهره از آسايش و خرسندي يافتن آفريده شده و هيچگاه نيازي به نبرد و كشاكش نميدارند.
6) روان با مرگ تن نابود نگردد و درپي آن زندگاني ديگري تواند بود و بايد بود ، زندگانيای كه بهتر و ارجدارتر از اين زندگاني ميباشد.
اينهاست آنچه هر ديني بايد (كم يا بيش) بخواهد و پي كند ، اينهاست كه بايد بنياد هر ديني باشد. از اينرو در بسيار جاها كه دين گفته ميشود همينها خواسته ميشود. هنگامي كه ما ميگوييم : «دين نه چيزيست كه كهن و نو گردد» همينها را ميخواهيم. اين آميغيست كه انبوه مردمان بويژه مسلمانان نميدانند. ولي درخور هيچ چون و چرا نيست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس ـ تکهی 1
🔸 چون خبر بمردم رسيد كه جنگ با دزدان دريايي بپايان رسيده و پومپيوس بيكار مانده با ديدن اين شهر و آن شهر روز ميگزارد ، يكي بنام مانليوس1 كه تريبون2 مردم بود چنين قانون پيشنهاد كرد كه پومپيوس بجاي لوكولوس آمده همهی سپاهيان كه با او بودند و شهرهايي كه او زيردست داشت باين سپرده شود كه جنگ را با مثرادات و تيكران دنبال كند و با اين حال همهی زور دريايي و كشتيها و اختيارها كه پومپيوس از پيش داشت همچنان در دست او باشد. ولي اين قانون خود كمتر از آن نبود كه فرمانرواي خودكامي براي سراسر روم برگمارده شود. زيرا شهرها و سرزمينها كه با قانون پيشين در اختيار پومپيوس نگزارده شده بود همانا فروگيا3 و لوكااونيا4 و گالاتيا و كاپادوكيا و كيليكيا و كولخيس بالا و ارمنستان بود كه اينك بدستياري اين قانون آنها نيز باختيار وي سپرده ميشد. گذشته از لشكرهايي كه بدستياري آنها لوكولوس ، تيكران و مثرادات را زبون گردانيده بود. هم اين قانون لوكولوس را از نيكنامي و سرفرازي فيروزيهاي خود بيبهره ميساخت و كسي را بجاي او ميفرستاد كه تنها در بهرهمندي از نيكنامي فيروزمندي جانشين او ميشد نه در بيم و رنج جنگ. ولي اين نكته در نزد دستهی آريستوكراتيس5 چندان مهم نبود اگرچه ناگزير بودند كه لوكولوس را ستمديده بشناسند ، ولي پرواي ستمديدگي او را چندان نداشتند. بلكه آنچه بيشتر مايهی دلگيري آنان بود اينكه آنهمه زور و توانايي در دست يك پومپيوس او را بخودكامي و بيدادگري خواهد برانگيخت و اينبود كه در نهان يكديگر را ديده و بهمديگر دل داده قرار بر آن نهادند كه با آن قانون همداستان نباشند و مخالفت كنند و بآن آساني آزادي خود را از دست نهادند. ولي چون آن روز فرارسيد كه بايستي پيشنهاد صورتِ قانون يابد همگي از ترس مردم دل باختند و خاموشي گزيدند مگر كاتولوس6 كه دليرانه ميخروشيد و از قانون و نتيجهی آن نكوهش مينمود و چون ديد كاري در برابر مردم نميتواند روي به سناتوس برگردانيده داد زد : پس شما پيروي از نياكان پيشين خود كرده سر در كوهها بگزاريد تا بتوانيد آزادي خود را نگاهداريد. با اينهمه همگي دستهها بآن قانون رأي دادند و پومپيوس در نبودن خودش داراي يك فرمانروايي بزرگي گرديد كه سولا7 تنها بزور سپاه و گشادن شهر روم توانسته بود آن فرمانروايي را داشته باشد.
ولي چون خبر آن را برايش نوشتند در پيش دوستان خود كه به مباركباد بنزدش آمده بودند ناخرسندي مينمود و دست بر زانو زده ميگفت : تا كي رنج بر روي رنج؟! مگر من بايد خدمت سربازي خود را بپايان نرسانم و از اين بزرگي رشكانگيز رها نشوم و بكشور خود بازنگردم كه پهلوي زن و خاندان خود آسوده زيست نمايم؟! ايكاش من يك مرد گمنامي بودم! ولي ديگران همهی اينها را جز نمايش بيجا نميدانستند و دوستان نزديك او پي برده بودند كه وي در سايهی دشمني و همچشمي كه با لوكولوس دارد بيش از همه خواهان شكوه و بزرگي است و بيش از همه از آن پيشامد شادمان گرديده.
1ـ Manlius
2ـ Tribun چنانكه در پيش گفتهايم تريبونان دستهاي از قاضيان بودند كه از سوي مردم برگزيده ميشدند و كار ايشان نگهداري حقوق و نفع توده بود.
3ـ Phrygia سرزميني در ميان آسياي كوچك كه ميگويند يكي از شهرهاي آن ايكونيوم بوده كه امروز بنام «قونيه» خوانده ميشود.
4ـ Lycaonia سرزميني در آسياي كوچك.
5ـ آريستوكراسي يك گونه حكمراني است و مقصود آنست كه رشتهی حكمراني نه در دست همگي بوده بلكه در دست بزرگان و توانايان باشد.
6ـ Catalus
7ـ Sylla يكي از سرداران روم است كه بديكتاتوري رسيد ولي اندكي نكشيد كه مرد.
10) پومپيوس ـ تکهی 1
🔸 چون خبر بمردم رسيد كه جنگ با دزدان دريايي بپايان رسيده و پومپيوس بيكار مانده با ديدن اين شهر و آن شهر روز ميگزارد ، يكي بنام مانليوس1 كه تريبون2 مردم بود چنين قانون پيشنهاد كرد كه پومپيوس بجاي لوكولوس آمده همهی سپاهيان كه با او بودند و شهرهايي كه او زيردست داشت باين سپرده شود كه جنگ را با مثرادات و تيكران دنبال كند و با اين حال همهی زور دريايي و كشتيها و اختيارها كه پومپيوس از پيش داشت همچنان در دست او باشد. ولي اين قانون خود كمتر از آن نبود كه فرمانرواي خودكامي براي سراسر روم برگمارده شود. زيرا شهرها و سرزمينها كه با قانون پيشين در اختيار پومپيوس نگزارده شده بود همانا فروگيا3 و لوكااونيا4 و گالاتيا و كاپادوكيا و كيليكيا و كولخيس بالا و ارمنستان بود كه اينك بدستياري اين قانون آنها نيز باختيار وي سپرده ميشد. گذشته از لشكرهايي كه بدستياري آنها لوكولوس ، تيكران و مثرادات را زبون گردانيده بود. هم اين قانون لوكولوس را از نيكنامي و سرفرازي فيروزيهاي خود بيبهره ميساخت و كسي را بجاي او ميفرستاد كه تنها در بهرهمندي از نيكنامي فيروزمندي جانشين او ميشد نه در بيم و رنج جنگ. ولي اين نكته در نزد دستهی آريستوكراتيس5 چندان مهم نبود اگرچه ناگزير بودند كه لوكولوس را ستمديده بشناسند ، ولي پرواي ستمديدگي او را چندان نداشتند. بلكه آنچه بيشتر مايهی دلگيري آنان بود اينكه آنهمه زور و توانايي در دست يك پومپيوس او را بخودكامي و بيدادگري خواهد برانگيخت و اينبود كه در نهان يكديگر را ديده و بهمديگر دل داده قرار بر آن نهادند كه با آن قانون همداستان نباشند و مخالفت كنند و بآن آساني آزادي خود را از دست نهادند. ولي چون آن روز فرارسيد كه بايستي پيشنهاد صورتِ قانون يابد همگي از ترس مردم دل باختند و خاموشي گزيدند مگر كاتولوس6 كه دليرانه ميخروشيد و از قانون و نتيجهی آن نكوهش مينمود و چون ديد كاري در برابر مردم نميتواند روي به سناتوس برگردانيده داد زد : پس شما پيروي از نياكان پيشين خود كرده سر در كوهها بگزاريد تا بتوانيد آزادي خود را نگاهداريد. با اينهمه همگي دستهها بآن قانون رأي دادند و پومپيوس در نبودن خودش داراي يك فرمانروايي بزرگي گرديد كه سولا7 تنها بزور سپاه و گشادن شهر روم توانسته بود آن فرمانروايي را داشته باشد.
ولي چون خبر آن را برايش نوشتند در پيش دوستان خود كه به مباركباد بنزدش آمده بودند ناخرسندي مينمود و دست بر زانو زده ميگفت : تا كي رنج بر روي رنج؟! مگر من بايد خدمت سربازي خود را بپايان نرسانم و از اين بزرگي رشكانگيز رها نشوم و بكشور خود بازنگردم كه پهلوي زن و خاندان خود آسوده زيست نمايم؟! ايكاش من يك مرد گمنامي بودم! ولي ديگران همهی اينها را جز نمايش بيجا نميدانستند و دوستان نزديك او پي برده بودند كه وي در سايهی دشمني و همچشمي كه با لوكولوس دارد بيش از همه خواهان شكوه و بزرگي است و بيش از همه از آن پيشامد شادمان گرديده.
1ـ Manlius
2ـ Tribun چنانكه در پيش گفتهايم تريبونان دستهاي از قاضيان بودند كه از سوي مردم برگزيده ميشدند و كار ايشان نگهداري حقوق و نفع توده بود.
3ـ Phrygia سرزميني در ميان آسياي كوچك كه ميگويند يكي از شهرهاي آن ايكونيوم بوده كه امروز بنام «قونيه» خوانده ميشود.
4ـ Lycaonia سرزميني در آسياي كوچك.
5ـ آريستوكراسي يك گونه حكمراني است و مقصود آنست كه رشتهی حكمراني نه در دست همگي بوده بلكه در دست بزرگان و توانايان باشد.
6ـ Catalus
7ـ Sylla يكي از سرداران روم است كه بديكتاتوري رسيد ولي اندكي نكشيد كه مرد.
Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
پیماننامه_وضعیت_حقوقی_دریای_کاسپین.pdf
1.2 MB
📘 پیماننامهی وضعیت حقوقی دریای کاسپین یا ترکمانچایی دیگر
🖌 نویساد (هیئت تحریریه)
🔑 در پیرامون پیماننامهی وضعیت حقوقی دریای کاسپین و گفتگوهای ایران با دیگر کشورهای عضو پیمان در سال ۱۳۹۷
🔸 شهریور ماه ۱۳۹۷
🔸 ۴۲ صفحه
🖌 نویساد (هیئت تحریریه)
🔑 در پیرامون پیماننامهی وضعیت حقوقی دریای کاسپین و گفتگوهای ایران با دیگر کشورهای عضو پیمان در سال ۱۳۹۷
🔸 شهریور ماه ۱۳۹۷
🔸 ۴۲ صفحه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پولی که هر ساله به کیسهی «دشمن» خود میریزیم.
با آنکه برآوردهای ما کمتر هم بود , چند بار زیانمندی چنین رفتاری را از مسلمانان در گفتارهامان نوشته بودیم. اکنون ببینید از خود حکومت در این باره چه میگویند.
اینها سخنان گرانمایهی زیر را بیاد میآورد :
«همين امروز شما ميبينيد از هر گونه نيكي و سرفرازي چشم ميپوشند و خود را بزير دست بيگانگان مياندازند ، براي آنكه كيشهاي خود را نگه دارند. چنانكه گفتيم امروز مسلمانان تنها بآن خرسندند كه مسجدها باز باشد. بآدينه و عيدهاي اسلامي ارج گزارده شود. در رفتن به مكه و ديگر زيارتگاهها آزاد باشند ، در راديوها شبان و بامدادان قرآن خوانده شود ، هر چندگاه يك بار يكي از شرقشناسان كتابي در ستايش اسلام و بنيادگزار آن نويسد و بچاپ رساند. يگانه آرمانشان اينهاست ، و با همين چند شرط بزيردستي هر دولت بيگانهاي خرسند ميباشند».
(در پیرامون اسلام , گفتار سوم)
با آنکه برآوردهای ما کمتر هم بود , چند بار زیانمندی چنین رفتاری را از مسلمانان در گفتارهامان نوشته بودیم. اکنون ببینید از خود حکومت در این باره چه میگویند.
اینها سخنان گرانمایهی زیر را بیاد میآورد :
«همين امروز شما ميبينيد از هر گونه نيكي و سرفرازي چشم ميپوشند و خود را بزير دست بيگانگان مياندازند ، براي آنكه كيشهاي خود را نگه دارند. چنانكه گفتيم امروز مسلمانان تنها بآن خرسندند كه مسجدها باز باشد. بآدينه و عيدهاي اسلامي ارج گزارده شود. در رفتن به مكه و ديگر زيارتگاهها آزاد باشند ، در راديوها شبان و بامدادان قرآن خوانده شود ، هر چندگاه يك بار يكي از شرقشناسان كتابي در ستايش اسلام و بنيادگزار آن نويسد و بچاپ رساند. يگانه آرمانشان اينهاست ، و با همين چند شرط بزيردستي هر دولت بيگانهاي خرسند ميباشند».
(در پیرامون اسلام , گفتار سوم)
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار چهارم : بنياد همهی دينها يكيست - تکهی دوم
چيزي كه هست هر ديني بايد براي پيش بردن اين خواستها ـ بخواهش زمان ـ راهي پيش گيرد و بنيادي گزارد ، و در همين زمينه چند چيزي هست كه بايد بديده گرفته شود :
نخست : هر ديني بايد بگمراهيها و نادانيهاي زمان خود پردازد و با آنها به نبرد كوشد تا دلها را پاك گردانيده جا براي آميغها بگشايد ، و پيداست كه گمراهيها و نادانيها در هر زمان چيزهاي ديگري باشد. داستان دين از اين باره داستان پزشكيست. يك پزشك كه ببالاي سر بيماري رسيده با دو چيز كار دارد. يكي آن تندرستي كه از دست رفته و بايد بازگردانيده شود. ديگري بيماري كه به تن او چيره شده و بايد بيرون رانده گردد. تندرستي هميشه يك چيز است. خوش خوردن و خوش خفتن و آسوده بودن تندرستي است. ولي بيماريها گوناگونست و هر زمان چيز ديگري تواند بود.
براي مثل مينويسم : در زمانهاي باستان مردمان از ناآگاهي جهان را يك دستگاه نشناخته در گردش آن دستهاي بسياري را كارگر ميشماردهاند و اينست خدايان بسياري از پندار خود پديد آورده به هر يكي تنديسهاي ساخته به پرستش ميپرداختهاند و خود را گرفتار آنها ميگردانيدهاند. ولي امروز آن ناداني از ميان رفته و اين بار نادانيهاي ريشهدارتر بسياري پديد آمده. مثلاً يك دسته بنام خراباتيان برخاسته چنين گفتهاند : اينجهان هيچست و پوچست و بآن نشايد پرداخت و بايد پرواي گذشته نداشت و انديشهی آينده نكرد و دمي را كه در آنيم گرامي شمرده بخوشي و مستي پرداخت ، و باين نادانيهاي خود رويهی فلسفه داده در مغز جايگزين گردانيدهاند. يك دسته بنام صوفيان پيدا شده چنين بافتهاند : ما از خداييم و بخدا باز خواهيم گشت و آنچه ما را از خدا دور گردانيده اين دستگاه مادّيست ، بايد از جهان دامن درچيد و بآن نپرداخت و سختيها كشيد و خود را بخدا رسانيد ، و اين ياوهگوييهاي خود را «عرفان» ناميده با صد آب و رنگ در همه جا پراكندهاند. يك دسته بنام شيعه پديد آمده مردگاني را كه جز نام نشاني نگزاردهاند ، دست دارنده در كارهاي خدا پنداشته مردمان را به نگه داشتن نامهاي ايشان و تازه گردانيدن داستانهاشان و رفتن بزيارت گنبدهاشان واداشتهاند ، و باين گمراهي بسيار بيخردانهی خود نام دين نهادهاند و برويَش ايستادگي مينمايند. پس از همه يك دسته بنام دانشمندان و نوانديشان دچار لغزشهاي بسيار گرديده و از جمله آدمي را بپاي جانوران برده همچون آنها نيكيپذير نشماردهاند و زندگاني را نبرد ، و جهان را نبردگاهي شناختهاند ، و با اين لغزشهاي خود انبوه مردمان را ـ بويژه در اروپا و آمريكا ـ از راه در برده ، زندگاني را دچار دشواري بسيار گردانيدهاند.
امروز دين بايد به يك رشته كوششهاي دامنهدار بزرگي برخاسته با اين گمراهيها به نبرد پردازد و دلها را از آنها بپيرايد و پايههايي در بنيادگزاري خود براي جلوگيري از بازگشت اينها پديد آورد. اگر راستي را بخواهيم اين گمراهيها و مانندهاشان راه ديني را كه ميبوده بهم زده و بنيادگزاريهاي آن را از ميان برده ، اينست بايد راه ديگري پديد آيد و بنياد نوي گزارده گردد.
دوم : جهان در پيشرفتست و آدميان رفته رفته به نيكيپذيري آمادهتر ميگردند و چهبسا نيكيهايي كه در زمانهاي گذشته نتوانستي بود در آن زمان تواند بود ، و چهبسا بديهايي كه در زمانهاي گذشته جلوگيري نتوانستي بود در اين زمان تواند بود. از اينرو هر ديني بايد در زمان خود گامهاي ديگري در پيش بردن مردمان بردارد.
مثلاً در زمان اسلام سررشتهداري (يا حكومت) رويهی1 فرمانفرمايي ميداشت و خودكامانه ميبود و براي سررشتهداري توده (يا حكومت دمكراسي) كه بهترين رويهی سررشتهداريست زمينه آماده نميبود. از اينرو اسلام تنها اين توانسته كه از خودكامگي آن فرمانروايي كاسته با دادگري و نيكخواهي توأمش گرداند. ولي امروز كه در سايهی بلندي انديشهها زمينه براي سررشتهداري توده آماده گرديده و بيشتري از كشورها آن را پذيرفتهاند هرآينه[=مسلماً ] بايد دين اين را بپذيرد و نيكيهايي بآن بيفزايد.
در زمان اسلام بجلوگيري از قرباني كه يادگار زمانهاي بتپرستيست زمينه نميبوده و اسلام تنها رويهاش را ديگر گردانيده2. ولي امروز بايد بيكبار از آن جلو گرفت و از ميانش برد ، با بريدن سر گوسفند بخدا چه نزديكي توان يافت و از پيشامدها چگونه توان رَست؟!.
1ـ رویه (همچون مویه) = صورت ، ظاهر ، شکل ـ و
2ـ در این زمینه در گفتار پایانی کتاب در پیرامون جانوران شرح گشادهتری آمده است. ـ و
🔸 گفتار چهارم : بنياد همهی دينها يكيست - تکهی دوم
چيزي كه هست هر ديني بايد براي پيش بردن اين خواستها ـ بخواهش زمان ـ راهي پيش گيرد و بنيادي گزارد ، و در همين زمينه چند چيزي هست كه بايد بديده گرفته شود :
نخست : هر ديني بايد بگمراهيها و نادانيهاي زمان خود پردازد و با آنها به نبرد كوشد تا دلها را پاك گردانيده جا براي آميغها بگشايد ، و پيداست كه گمراهيها و نادانيها در هر زمان چيزهاي ديگري باشد. داستان دين از اين باره داستان پزشكيست. يك پزشك كه ببالاي سر بيماري رسيده با دو چيز كار دارد. يكي آن تندرستي كه از دست رفته و بايد بازگردانيده شود. ديگري بيماري كه به تن او چيره شده و بايد بيرون رانده گردد. تندرستي هميشه يك چيز است. خوش خوردن و خوش خفتن و آسوده بودن تندرستي است. ولي بيماريها گوناگونست و هر زمان چيز ديگري تواند بود.
براي مثل مينويسم : در زمانهاي باستان مردمان از ناآگاهي جهان را يك دستگاه نشناخته در گردش آن دستهاي بسياري را كارگر ميشماردهاند و اينست خدايان بسياري از پندار خود پديد آورده به هر يكي تنديسهاي ساخته به پرستش ميپرداختهاند و خود را گرفتار آنها ميگردانيدهاند. ولي امروز آن ناداني از ميان رفته و اين بار نادانيهاي ريشهدارتر بسياري پديد آمده. مثلاً يك دسته بنام خراباتيان برخاسته چنين گفتهاند : اينجهان هيچست و پوچست و بآن نشايد پرداخت و بايد پرواي گذشته نداشت و انديشهی آينده نكرد و دمي را كه در آنيم گرامي شمرده بخوشي و مستي پرداخت ، و باين نادانيهاي خود رويهی فلسفه داده در مغز جايگزين گردانيدهاند. يك دسته بنام صوفيان پيدا شده چنين بافتهاند : ما از خداييم و بخدا باز خواهيم گشت و آنچه ما را از خدا دور گردانيده اين دستگاه مادّيست ، بايد از جهان دامن درچيد و بآن نپرداخت و سختيها كشيد و خود را بخدا رسانيد ، و اين ياوهگوييهاي خود را «عرفان» ناميده با صد آب و رنگ در همه جا پراكندهاند. يك دسته بنام شيعه پديد آمده مردگاني را كه جز نام نشاني نگزاردهاند ، دست دارنده در كارهاي خدا پنداشته مردمان را به نگه داشتن نامهاي ايشان و تازه گردانيدن داستانهاشان و رفتن بزيارت گنبدهاشان واداشتهاند ، و باين گمراهي بسيار بيخردانهی خود نام دين نهادهاند و برويَش ايستادگي مينمايند. پس از همه يك دسته بنام دانشمندان و نوانديشان دچار لغزشهاي بسيار گرديده و از جمله آدمي را بپاي جانوران برده همچون آنها نيكيپذير نشماردهاند و زندگاني را نبرد ، و جهان را نبردگاهي شناختهاند ، و با اين لغزشهاي خود انبوه مردمان را ـ بويژه در اروپا و آمريكا ـ از راه در برده ، زندگاني را دچار دشواري بسيار گردانيدهاند.
امروز دين بايد به يك رشته كوششهاي دامنهدار بزرگي برخاسته با اين گمراهيها به نبرد پردازد و دلها را از آنها بپيرايد و پايههايي در بنيادگزاري خود براي جلوگيري از بازگشت اينها پديد آورد. اگر راستي را بخواهيم اين گمراهيها و مانندهاشان راه ديني را كه ميبوده بهم زده و بنيادگزاريهاي آن را از ميان برده ، اينست بايد راه ديگري پديد آيد و بنياد نوي گزارده گردد.
دوم : جهان در پيشرفتست و آدميان رفته رفته به نيكيپذيري آمادهتر ميگردند و چهبسا نيكيهايي كه در زمانهاي گذشته نتوانستي بود در آن زمان تواند بود ، و چهبسا بديهايي كه در زمانهاي گذشته جلوگيري نتوانستي بود در اين زمان تواند بود. از اينرو هر ديني بايد در زمان خود گامهاي ديگري در پيش بردن مردمان بردارد.
مثلاً در زمان اسلام سررشتهداري (يا حكومت) رويهی1 فرمانفرمايي ميداشت و خودكامانه ميبود و براي سررشتهداري توده (يا حكومت دمكراسي) كه بهترين رويهی سررشتهداريست زمينه آماده نميبود. از اينرو اسلام تنها اين توانسته كه از خودكامگي آن فرمانروايي كاسته با دادگري و نيكخواهي توأمش گرداند. ولي امروز كه در سايهی بلندي انديشهها زمينه براي سررشتهداري توده آماده گرديده و بيشتري از كشورها آن را پذيرفتهاند هرآينه[=مسلماً ] بايد دين اين را بپذيرد و نيكيهايي بآن بيفزايد.
در زمان اسلام بجلوگيري از قرباني كه يادگار زمانهاي بتپرستيست زمينه نميبوده و اسلام تنها رويهاش را ديگر گردانيده2. ولي امروز بايد بيكبار از آن جلو گرفت و از ميانش برد ، با بريدن سر گوسفند بخدا چه نزديكي توان يافت و از پيشامدها چگونه توان رَست؟!.
1ـ رویه (همچون مویه) = صورت ، ظاهر ، شکل ـ و
2ـ در این زمینه در گفتار پایانی کتاب در پیرامون جانوران شرح گشادهتری آمده است. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس ـ تکهی 2
🔸 چنانكه سپس كارهاي او اين معني را نشان داد و پرده از راز درونش برداشت. زيرا نخستين كار او اين بود كه به هر كجا خبر فرستاده بسپاهيان فرمان داد كه نزد او بشتابند. همچنين همهی پادشاهان و فرمانروايان را كه زيردست او شده بودند پيش خود خواند. كوتاهسخن آنكه او چون بزمين فرمانروايي خود رسيد همه چيز و همه كار لوكولوس را تغيير داده از كيفر كساني كاست و كساني را از پاداشي كه منتظر بودند بيبهره گردانيد و اين كار را براي آن ميكرد تا هواداران لوكولوس بدانند زمان فرمانروايي او سپري شده.
لوكولوس را پيرامونيانش بر آن ميانگيختند كه از پومپيوس ديداري كند و چنين پنداشته ميشد كه از اين ديدار تيرگيها از ميان برداشته خواهد شد. اينبود كه دو تن در گالانيا همديگر را ديدار نمودند و چون هر دوي ايشان سرداران شهرگشا و بزرگي بودند سركردگان هر دوي ايشان ريسمانهاي آراسته با شاخههاي غار پيشاپيش آنان ميكشيدند. لوكولوس از سرزميني ميآمد كه پر از درختان سبز و همه جا سايه بود ولي پومپيوس از زمينهايي ميگذشت كه سرد و خشك بود. از اين جهت شاخههاي كسان پومپيوس خشكيده و پژمرده گرديده بود و لكتوران1 لوكولوس اين دريافته مقداري از شاخههاي خود را بآنان دادند و ريسمانهاي آنان را با غار نو آراسته گردانيدند. ولي اين كار ايشان بفال بد گرفته شد و كساني چنين گفتند كه پومپيوس سرفرازيهاي لوكولوس را از دست او خواهد گرفت. لوكولوس در رتبهی كونسولگري و همچنين در سال بر پومپيوس پيشي و بيشي داشت ولي فيروزيها و شهرگشاييها كه بتازگي بهرهی پومپيوس شده بود او را بزرگتر از لوكولوس ميساخت. نخست با هم به مهر گفتگو كرده هر يكي فيروزيهاي آن ديگري را ستايش مينمود و مباركباد ميگفت. ولي چون نوبت به تصفيهی كارها رسيد و بايستي با هم قرارهايي بدهند سخت بمخالفت ميكوشيدند چنانكه در هيچ زمينهاي سازگار نيامدند بلكه كار بسخنان درشت كشيده پومپيوس لوكولوس را خسيس ميخواند و او به پومپيوس نسبت هوسبازي ميداد. پيرامونيان ايشان بسختي توانستند آنان را از هم جدا گردانند. لوكولوس در گالاتيا مانده سرزمينهايي را كه گشاده بود باين و آن ميبخشيد و به هر كه ميخواست پيشكش ميداد. از آنسوي پومپيوس در آن نزديكي چادر زده پياپي پيام ميفرستاد كه فرمانهاي لوكولوس را بكار نبندند و همهی سپاهيان او را از گردش ميپراكند. مگر هزار و ششصد تني كه درخور كار نبودند و سر و سامان درستي نداشتند و بنافرماني دلير بودند. پومپيوس ميدانست كه اينان لوكولوس را دشمن ميدارند از اين جهت اينان را نزد او بازگزاشت. گذشته از اين كارها پومپيوس زبان بريشخند و بدگويي گشاده آشكار از ارزش كارهاي لوكولوس ميكاست. ميگفت : جنگهايي كه او كرده با آن شكوه پوچ پادشاهي بوده و جنگ با سپاهيان ورزيده و كينهجو براي من نگاهداشته شده زيرا مثرادات اكنون ساز و برگ از سر گرفته و اينزمان تنها اميدش بشمشير و سپر و اسب است كه هرگز فروگزاري و سستي نخواهد نمود و سپاهيان او از آن شكستها عبرت برداشته ورزيده شدهاند. پومپيوس هم در پاسخ اين سخنان وي ميگفت : لوكولوس آمده كه با پيكرهی (صورت) جنگ و با سايهی آن بجنگد و اين عادت اوست كه همچون مرغ لاشخوار هنگامي كه چهارپايي را ديگران از پا انداختند اين بر سر لاشه فرود آمده آن را از هم ميدرد.
1ـ Lictor لكتوران كساني بودند كه تير بدوش گرفته در پيشاپيش قاضيان و فرمانروايان راه ميپيمودند.
10) پومپيوس ـ تکهی 2
🔸 چنانكه سپس كارهاي او اين معني را نشان داد و پرده از راز درونش برداشت. زيرا نخستين كار او اين بود كه به هر كجا خبر فرستاده بسپاهيان فرمان داد كه نزد او بشتابند. همچنين همهی پادشاهان و فرمانروايان را كه زيردست او شده بودند پيش خود خواند. كوتاهسخن آنكه او چون بزمين فرمانروايي خود رسيد همه چيز و همه كار لوكولوس را تغيير داده از كيفر كساني كاست و كساني را از پاداشي كه منتظر بودند بيبهره گردانيد و اين كار را براي آن ميكرد تا هواداران لوكولوس بدانند زمان فرمانروايي او سپري شده.
لوكولوس را پيرامونيانش بر آن ميانگيختند كه از پومپيوس ديداري كند و چنين پنداشته ميشد كه از اين ديدار تيرگيها از ميان برداشته خواهد شد. اينبود كه دو تن در گالانيا همديگر را ديدار نمودند و چون هر دوي ايشان سرداران شهرگشا و بزرگي بودند سركردگان هر دوي ايشان ريسمانهاي آراسته با شاخههاي غار پيشاپيش آنان ميكشيدند. لوكولوس از سرزميني ميآمد كه پر از درختان سبز و همه جا سايه بود ولي پومپيوس از زمينهايي ميگذشت كه سرد و خشك بود. از اين جهت شاخههاي كسان پومپيوس خشكيده و پژمرده گرديده بود و لكتوران1 لوكولوس اين دريافته مقداري از شاخههاي خود را بآنان دادند و ريسمانهاي آنان را با غار نو آراسته گردانيدند. ولي اين كار ايشان بفال بد گرفته شد و كساني چنين گفتند كه پومپيوس سرفرازيهاي لوكولوس را از دست او خواهد گرفت. لوكولوس در رتبهی كونسولگري و همچنين در سال بر پومپيوس پيشي و بيشي داشت ولي فيروزيها و شهرگشاييها كه بتازگي بهرهی پومپيوس شده بود او را بزرگتر از لوكولوس ميساخت. نخست با هم به مهر گفتگو كرده هر يكي فيروزيهاي آن ديگري را ستايش مينمود و مباركباد ميگفت. ولي چون نوبت به تصفيهی كارها رسيد و بايستي با هم قرارهايي بدهند سخت بمخالفت ميكوشيدند چنانكه در هيچ زمينهاي سازگار نيامدند بلكه كار بسخنان درشت كشيده پومپيوس لوكولوس را خسيس ميخواند و او به پومپيوس نسبت هوسبازي ميداد. پيرامونيان ايشان بسختي توانستند آنان را از هم جدا گردانند. لوكولوس در گالاتيا مانده سرزمينهايي را كه گشاده بود باين و آن ميبخشيد و به هر كه ميخواست پيشكش ميداد. از آنسوي پومپيوس در آن نزديكي چادر زده پياپي پيام ميفرستاد كه فرمانهاي لوكولوس را بكار نبندند و همهی سپاهيان او را از گردش ميپراكند. مگر هزار و ششصد تني كه درخور كار نبودند و سر و سامان درستي نداشتند و بنافرماني دلير بودند. پومپيوس ميدانست كه اينان لوكولوس را دشمن ميدارند از اين جهت اينان را نزد او بازگزاشت. گذشته از اين كارها پومپيوس زبان بريشخند و بدگويي گشاده آشكار از ارزش كارهاي لوكولوس ميكاست. ميگفت : جنگهايي كه او كرده با آن شكوه پوچ پادشاهي بوده و جنگ با سپاهيان ورزيده و كينهجو براي من نگاهداشته شده زيرا مثرادات اكنون ساز و برگ از سر گرفته و اينزمان تنها اميدش بشمشير و سپر و اسب است كه هرگز فروگزاري و سستي نخواهد نمود و سپاهيان او از آن شكستها عبرت برداشته ورزيده شدهاند. پومپيوس هم در پاسخ اين سخنان وي ميگفت : لوكولوس آمده كه با پيكرهی (صورت) جنگ و با سايهی آن بجنگد و اين عادت اوست كه همچون مرغ لاشخوار هنگامي كه چهارپايي را ديگران از پا انداختند اين بر سر لاشه فرود آمده آن را از هم ميدرد.
1ـ Lictor لكتوران كساني بودند كه تير بدوش گرفته در پيشاپيش قاضيان و فرمانروايان راه ميپيمودند.
islam g3.pdf
268 KB
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار سوم : خدا از این اسلام بیزار است
همهی تکهها در یکجا
🔸 گفتار سوم : خدا از این اسلام بیزار است
همهی تکهها در یکجا
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار چهارم : بنياد همهی دينها يكيست - تکهی سوم
سوم : دانشها و آگاهيها هر زمان بيشتر باشد. از اينرو ديني كه پس از ديگري بنياد يابد بايد برتري بآن داشته و با زبان روشنتر و استوارتري بازنموده شود و آميغهاي والاتر و بيشتري دربر دارد.
مثلاً در زمان اسلام دانشهاي كنوني نميبوده و مردم عرب جز آگاهيهاي سادهاي نميداشتهاند. از اينرو اسلام زبان سادهاي را برگزيده ، و چنانكه ميبايسته در زمينهی آسمان و زمين و ديگر مانندههاي آن از دانستههاي خود پيروي كرده. ليكن پيداست كه در اين زمان با آن زبان كاري انجام نتواند گرفت و آن پيروي كه اسلام از دانستههاي زمان خود كرده جز مايهی رميدگي نتواند بود.
اينهاست شُوند آنكه هر ديني بايد راه ديگري برگزيند همين راه است كه ما گاهي دين ميناميم. نيز همين معني را ميخواهيم هنگامي كه ميگوييم : «اسلام يا مسيحيگري يا زرتشتيگري كهن گرديده» ، يا ميگوييم : «ازآنِ اين زمان نميباشد».
اينها كه گفتيم انبوه مردمان ـ بويژه مسلمانان ـ آگاه نبودهاند. در انديشهی آنان يك برانگيخته يا بنيادگزار دين كه برخاسته فرشته از آسمان بنزدش آيد و پياپي پيام از خدا برايش آورد ، و او بايد هر پيامي كه ميرسد بمردمان برساند. پيداست كه اين انديشه (يا بهتر گويم : پندار) بسيار خام و عاميانه ، و از آنچه ما گفتيم بسيار دور است.
به هر حال اينكه ديني برخاسته ديگري بجايش آيد به دو شُوند باشد :
يكي آنكه دين گوهر خود را از دست دهد و خود بيديني باشد. ديگري اينكه زمان خواهاي راه ديگري گردد.
باين دو شُوند است كه هر زمان كه نياز بود و خدا خواست در جهان جنبش خدايي پديد آيد و راه نوي آغاز گردد. اين از آيين خداست. اين بايندهی پيشرفت جهانست.
اينكه مسلمانان ميگويند : اسلام بازپسين دين بوده اين سخن بيپاست و با آيين خدا و پيشرفت نسازنده ميباشد. آنگاه در اينجا پاسخ بسيار روشني هست. بايد پرسيد : كدام اسلام را ميگوييد؟!. اگر آن اسلام نخست ، كه نمانده تا بازپسين دين باشد ، اگر اسلام امروزي را ميگوييد اين جز بيديني نيست.
اين دروغ بزرگي بخداست كه بگوييد اين دستگاه قاچاق و بيارج را بازپسين دين گردانيده. دروغ بزرگي بخداست كه بگوييد پايداري شيعيگري و صوفيگري و عليالهيگري و مانند اينها را خواسته است.
ميدانم آيهی «وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ»1 را در قرآن پيش خواهند كشيد. اينست ميگويم : بيگمان اين دو واژه بآن معني كه فهميدهی مسلمانان است نيست و نتواند بود ، بچند دليل :
1) نخست چنانكه گفتيم آن معني با آيين خدا ناسازگار است. آنگاه حال كنوني اسلام به ناراست بودن آن معني گواه ميباشد. ما اگر معني راست آن را ندانيم نبايد باين معني ناراست گردن گزاريم.
2) اين شيوهی قرآن ميبوده كه آموزاكهاي ارجدار خود را ، نه تنها يك بار ، بلكه چند بار بميان آورده و پياپي ياد كرده ، اين معني اگر خواست آن پاكمرد بودي چون در يك زمينهی بزرگ و ارجداريست بيكبار (آن هم با زباني ناروشن) بس نكردي.
3) در خود قرآن آخشيجهاي آن معني هست. مثلاً «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ»(2) ، يا «يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ»(3) ، اينكه «و ما ارسلنا» يا «القي الروح» نگفته پيداست كه خواستش از آن دو واژه اين معني نبوده.
1ـ سورهی احزاب (33) ، آیهی 40 ـ و
2 ـ و ما نفرستيم فرستادگان را مگر مژدهدهان و بيمدهان. سورهی الانعام (6) ، آیهی 48.
3 ـ اندازد روان را از سوي خود به هر كسي كه از بندگانش بخواهد تا او مردمان را از روز ديدار بيم دهد. سورهی المؤمن (40) آیهی 15
🔸 گفتار چهارم : بنياد همهی دينها يكيست - تکهی سوم
سوم : دانشها و آگاهيها هر زمان بيشتر باشد. از اينرو ديني كه پس از ديگري بنياد يابد بايد برتري بآن داشته و با زبان روشنتر و استوارتري بازنموده شود و آميغهاي والاتر و بيشتري دربر دارد.
مثلاً در زمان اسلام دانشهاي كنوني نميبوده و مردم عرب جز آگاهيهاي سادهاي نميداشتهاند. از اينرو اسلام زبان سادهاي را برگزيده ، و چنانكه ميبايسته در زمينهی آسمان و زمين و ديگر مانندههاي آن از دانستههاي خود پيروي كرده. ليكن پيداست كه در اين زمان با آن زبان كاري انجام نتواند گرفت و آن پيروي كه اسلام از دانستههاي زمان خود كرده جز مايهی رميدگي نتواند بود.
اينهاست شُوند آنكه هر ديني بايد راه ديگري برگزيند همين راه است كه ما گاهي دين ميناميم. نيز همين معني را ميخواهيم هنگامي كه ميگوييم : «اسلام يا مسيحيگري يا زرتشتيگري كهن گرديده» ، يا ميگوييم : «ازآنِ اين زمان نميباشد».
اينها كه گفتيم انبوه مردمان ـ بويژه مسلمانان ـ آگاه نبودهاند. در انديشهی آنان يك برانگيخته يا بنيادگزار دين كه برخاسته فرشته از آسمان بنزدش آيد و پياپي پيام از خدا برايش آورد ، و او بايد هر پيامي كه ميرسد بمردمان برساند. پيداست كه اين انديشه (يا بهتر گويم : پندار) بسيار خام و عاميانه ، و از آنچه ما گفتيم بسيار دور است.
به هر حال اينكه ديني برخاسته ديگري بجايش آيد به دو شُوند باشد :
يكي آنكه دين گوهر خود را از دست دهد و خود بيديني باشد. ديگري اينكه زمان خواهاي راه ديگري گردد.
باين دو شُوند است كه هر زمان كه نياز بود و خدا خواست در جهان جنبش خدايي پديد آيد و راه نوي آغاز گردد. اين از آيين خداست. اين بايندهی پيشرفت جهانست.
اينكه مسلمانان ميگويند : اسلام بازپسين دين بوده اين سخن بيپاست و با آيين خدا و پيشرفت نسازنده ميباشد. آنگاه در اينجا پاسخ بسيار روشني هست. بايد پرسيد : كدام اسلام را ميگوييد؟!. اگر آن اسلام نخست ، كه نمانده تا بازپسين دين باشد ، اگر اسلام امروزي را ميگوييد اين جز بيديني نيست.
اين دروغ بزرگي بخداست كه بگوييد اين دستگاه قاچاق و بيارج را بازپسين دين گردانيده. دروغ بزرگي بخداست كه بگوييد پايداري شيعيگري و صوفيگري و عليالهيگري و مانند اينها را خواسته است.
ميدانم آيهی «وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ»1 را در قرآن پيش خواهند كشيد. اينست ميگويم : بيگمان اين دو واژه بآن معني كه فهميدهی مسلمانان است نيست و نتواند بود ، بچند دليل :
1) نخست چنانكه گفتيم آن معني با آيين خدا ناسازگار است. آنگاه حال كنوني اسلام به ناراست بودن آن معني گواه ميباشد. ما اگر معني راست آن را ندانيم نبايد باين معني ناراست گردن گزاريم.
2) اين شيوهی قرآن ميبوده كه آموزاكهاي ارجدار خود را ، نه تنها يك بار ، بلكه چند بار بميان آورده و پياپي ياد كرده ، اين معني اگر خواست آن پاكمرد بودي چون در يك زمينهی بزرگ و ارجداريست بيكبار (آن هم با زباني ناروشن) بس نكردي.
3) در خود قرآن آخشيجهاي آن معني هست. مثلاً «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ»(2) ، يا «يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ»(3) ، اينكه «و ما ارسلنا» يا «القي الروح» نگفته پيداست كه خواستش از آن دو واژه اين معني نبوده.
1ـ سورهی احزاب (33) ، آیهی 40 ـ و
2 ـ و ما نفرستيم فرستادگان را مگر مژدهدهان و بيمدهان. سورهی الانعام (6) ، آیهی 48.
3 ـ اندازد روان را از سوي خود به هر كسي كه از بندگانش بخواهد تا او مردمان را از روز ديدار بيم دهد. سورهی المؤمن (40) آیهی 15
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس ـ تکهی 3
🔸 بدينسان كه او فيروزي بر سرتوريوس1 و لپيدوس2 بر آن بندگاني كه زير فرمان اسپارتاكوس3 گرد آمده بودند همه را ازآن خود ميشمارند. با آنكه اين كار آخرين بدستياري كراسوس و آن ميانين با دست كاتالوس و آن نخستين با دست متلوس4 بوده. چنين كسي كه به هر فرومايگي خرسند است تا بتواند خود را در نيكنامي دست يافتن بچند تن بندگان رهگذري شريك گرداند چه شگفت كه اين هنگام بخواهد نيكنامي گشودن پونتوس و ارمنستان را از دست من بربايد؟!
پس از اين كشاكش لوكولوس راه خود را برگرفت و پومپيوس همهی كشتيهاي خود را براي پاسباني درياها در ميانهی فنيكیا و بوسفوروس گزارده خويشتن بر سر مثرادات رفت كه اينزمان يك فالانكس سيهزار پياده با دوهزار سواره فراهم داشت. ولي بر جنگ او دليري نكرد. مثرادات بر روي يك كوه استواري چادر زده بود كه حمله بر آنجا سخت بود. ولي چون آب ناياب بود ديري نگذشت كه ناگزير شده آنجا را رها كرد. ولي همينكه او رفت پومپيوس آنجا را گرفت و چون ميديد كه گياهها از آنجا رسته و سبز ايستاده وآنگاه فرورفتگيهايي در اينسو و آنسو ميديد اينبود يقين كرد كه آنجا بيآب نميباشد و دستور داد كه در هر گوشهی آن چاههايي بكنند كه در نتيجهی اين كار در اندك زماني آب فراواني از هر گوشه و كنار پديد آمد و او شگفت داشت كه چگونه مثرادات كه زماني در آنجا لشكرگاه داشت نتوانسته آب از آنجا دربياورد.
سپس پومپيوس از دنبال مثرادات لشكرگاه را گرد فرو گرفت. مثرادات پس از آنكه چهل و پنج روز در آن محاصره بود راهي پيدا كرده با دستههاي برگزيدهاي از سپاهيان از آنجا بگريخت و پيش از اين كار سپاهيان ناتوان و بيكارهی خود را نابود گردانيده بود. ولي ديري نگذشت كه در كنار رود ايوفراتيس (فرات) پومپيوس بار ديگر برو رسيد و در نزديكي لشكرگاه او چادر زد. ولي چون ترس آن را داشت كه از رود گذشته باز بگريزد از اين جهت نيمشبي فرمان حمله داد و چنانكه گفتهاند در همان هنگام مثرادات خوابي ميديد كه سرگذشت آيندهاش برو هويدا شده بود. چنين ميديد كه در درياي ايوكسينه5 راه ميپيمايد و باد موافق كشتي او را ميبرد و چون از دور بوسفوروس نمايان گرديد روي بكشتيهاي ديگر كه همراه بودند گردانيده از اينكه از خطر رسته و بجاي ايمني رسيدهاند شادماني خود را نشان داد. ولي بيك ناگاه ديد همهی آنها ناپديد شد و خويشتن را بر روي تختهپارهاي ديد كه باختيار موجها سپرده شده. هنگامي كه او در خواب با اين پندارهاي پريشان دست بگريبان بود دوستانش فرارسيده او را بيدار كرده نزديك شدن پومپيوس را باو خبر دادند. چه او چندان نزديك رسيده بود كه جنگ بايستي در لشكرگاه رويدهد و اينبود كه سركردگان سپاهيان خويش را در همانجا بصف آوردند.
پومپيوس چون ديد كه دشمن آماده ايستاده و پافشاري از خود مينمايد بيم كرده روا نديد در آن تاريكي بجنگ برخيزد بلكه ميخواست گرد آنان را فرو گرفته از گريختن بازدارد و فردا دست بجنگ آورد. ولي سركردگان روزگارديدهی او انديشهای ديگر داشتند و باو دل داده دستور گرفتند كه بيدرنگ حمله نمايند. شب چندان تاريك نبود و ماه با آنكه فرو ميرفت چندان روشنايي داشت كه سپاهيان يكديگر را درمييافتند و اين خود پيشامد بد ديگري براي سپاهيان مثرادات بود. زيرا روميان كه ميآمدند ماه از پشت سر آنان بود و چون اينزمان بسيار پايين آمده بود از اينجا سايههاي بسيار درازي پديد ميآورد و اين سايههاي روميان كه بچشم دشمن ميافتاد آنان را نزد خود ميپنداشتند و بدينسان فريب خورده نيزه حواله ميكردند بيآنكه گزندي به روميان برسانند. روميان اين دريافته بيكبار بر آنان تاختند و خروش و غريوي بزرگ پديد آوردند. دشمنان ترسيده ايستادگي نتوانستند و روي برگردانيده بگريختند. روميان كشتار بزرگي كرده دههزار تن كمابيش را نابود ساختند و بر لشكرگاه ايشان دست يافتند. اما خود مثرادات هنوز در آغاز حملهی روميان با هشتصد تن سوار بر گرد سر خود بر تيپ آنان زده و راه براي خود باز كرده جان بدر برد. ولي ديري نكشيد كه پيرامونيان او پراكنده گرديدند و هر دستهاي راه ديگري پيش گرفت و او تنها با سه تن بازماند كه يكي از ايشان «برگزيده» هوپسيكراتيا6 بود و او دختري با دليري و چابكي مردان و خود از اين جهت بود كه مثرادات او را هوپسكراتيس7 ميخواند.
1ـ Sertorius
2ـ Lepidus
3ـ Spartacus
4ـ Metellus همهی اينان از سرداران و بزرگان روم ميباشند كه در تاريخ آن كشور نامشان بازمانده.
5ـ Euxine
6ـ Hypiscratia
7ـ Hypiscrates
10) پومپيوس ـ تکهی 3
🔸 بدينسان كه او فيروزي بر سرتوريوس1 و لپيدوس2 بر آن بندگاني كه زير فرمان اسپارتاكوس3 گرد آمده بودند همه را ازآن خود ميشمارند. با آنكه اين كار آخرين بدستياري كراسوس و آن ميانين با دست كاتالوس و آن نخستين با دست متلوس4 بوده. چنين كسي كه به هر فرومايگي خرسند است تا بتواند خود را در نيكنامي دست يافتن بچند تن بندگان رهگذري شريك گرداند چه شگفت كه اين هنگام بخواهد نيكنامي گشودن پونتوس و ارمنستان را از دست من بربايد؟!
پس از اين كشاكش لوكولوس راه خود را برگرفت و پومپيوس همهی كشتيهاي خود را براي پاسباني درياها در ميانهی فنيكیا و بوسفوروس گزارده خويشتن بر سر مثرادات رفت كه اينزمان يك فالانكس سيهزار پياده با دوهزار سواره فراهم داشت. ولي بر جنگ او دليري نكرد. مثرادات بر روي يك كوه استواري چادر زده بود كه حمله بر آنجا سخت بود. ولي چون آب ناياب بود ديري نگذشت كه ناگزير شده آنجا را رها كرد. ولي همينكه او رفت پومپيوس آنجا را گرفت و چون ميديد كه گياهها از آنجا رسته و سبز ايستاده وآنگاه فرورفتگيهايي در اينسو و آنسو ميديد اينبود يقين كرد كه آنجا بيآب نميباشد و دستور داد كه در هر گوشهی آن چاههايي بكنند كه در نتيجهی اين كار در اندك زماني آب فراواني از هر گوشه و كنار پديد آمد و او شگفت داشت كه چگونه مثرادات كه زماني در آنجا لشكرگاه داشت نتوانسته آب از آنجا دربياورد.
سپس پومپيوس از دنبال مثرادات لشكرگاه را گرد فرو گرفت. مثرادات پس از آنكه چهل و پنج روز در آن محاصره بود راهي پيدا كرده با دستههاي برگزيدهاي از سپاهيان از آنجا بگريخت و پيش از اين كار سپاهيان ناتوان و بيكارهی خود را نابود گردانيده بود. ولي ديري نگذشت كه در كنار رود ايوفراتيس (فرات) پومپيوس بار ديگر برو رسيد و در نزديكي لشكرگاه او چادر زد. ولي چون ترس آن را داشت كه از رود گذشته باز بگريزد از اين جهت نيمشبي فرمان حمله داد و چنانكه گفتهاند در همان هنگام مثرادات خوابي ميديد كه سرگذشت آيندهاش برو هويدا شده بود. چنين ميديد كه در درياي ايوكسينه5 راه ميپيمايد و باد موافق كشتي او را ميبرد و چون از دور بوسفوروس نمايان گرديد روي بكشتيهاي ديگر كه همراه بودند گردانيده از اينكه از خطر رسته و بجاي ايمني رسيدهاند شادماني خود را نشان داد. ولي بيك ناگاه ديد همهی آنها ناپديد شد و خويشتن را بر روي تختهپارهاي ديد كه باختيار موجها سپرده شده. هنگامي كه او در خواب با اين پندارهاي پريشان دست بگريبان بود دوستانش فرارسيده او را بيدار كرده نزديك شدن پومپيوس را باو خبر دادند. چه او چندان نزديك رسيده بود كه جنگ بايستي در لشكرگاه رويدهد و اينبود كه سركردگان سپاهيان خويش را در همانجا بصف آوردند.
پومپيوس چون ديد كه دشمن آماده ايستاده و پافشاري از خود مينمايد بيم كرده روا نديد در آن تاريكي بجنگ برخيزد بلكه ميخواست گرد آنان را فرو گرفته از گريختن بازدارد و فردا دست بجنگ آورد. ولي سركردگان روزگارديدهی او انديشهای ديگر داشتند و باو دل داده دستور گرفتند كه بيدرنگ حمله نمايند. شب چندان تاريك نبود و ماه با آنكه فرو ميرفت چندان روشنايي داشت كه سپاهيان يكديگر را درمييافتند و اين خود پيشامد بد ديگري براي سپاهيان مثرادات بود. زيرا روميان كه ميآمدند ماه از پشت سر آنان بود و چون اينزمان بسيار پايين آمده بود از اينجا سايههاي بسيار درازي پديد ميآورد و اين سايههاي روميان كه بچشم دشمن ميافتاد آنان را نزد خود ميپنداشتند و بدينسان فريب خورده نيزه حواله ميكردند بيآنكه گزندي به روميان برسانند. روميان اين دريافته بيكبار بر آنان تاختند و خروش و غريوي بزرگ پديد آوردند. دشمنان ترسيده ايستادگي نتوانستند و روي برگردانيده بگريختند. روميان كشتار بزرگي كرده دههزار تن كمابيش را نابود ساختند و بر لشكرگاه ايشان دست يافتند. اما خود مثرادات هنوز در آغاز حملهی روميان با هشتصد تن سوار بر گرد سر خود بر تيپ آنان زده و راه براي خود باز كرده جان بدر برد. ولي ديري نكشيد كه پيرامونيان او پراكنده گرديدند و هر دستهاي راه ديگري پيش گرفت و او تنها با سه تن بازماند كه يكي از ايشان «برگزيده» هوپسيكراتيا6 بود و او دختري با دليري و چابكي مردان و خود از اين جهت بود كه مثرادات او را هوپسكراتيس7 ميخواند.
1ـ Sertorius
2ـ Lepidus
3ـ Spartacus
4ـ Metellus همهی اينان از سرداران و بزرگان روم ميباشند كه در تاريخ آن كشور نامشان بازمانده.
5ـ Euxine
6ـ Hypiscratia
7ـ Hypiscrates
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار پنجم : اسلام و پاكديني - تکهی یکم
دربارهی اسلام آنچه گفتني ميبود گفتيم ، و چون از سالها ما بكوششهايي بنام پاكديني پرداختهايم در اينجا ميخواهيم بهمبستگيای را كه ميانهی آن با اسلام است بازنماييم :
چنانكه گفتيم بنياد همهی دينها و خواستهاي همهی آنها يكيست ، و تنها راه است كه بخواهش زمان و يا به شُوندهاي ديگر ، در هر ديني جدا باشد. از اينرو پاكديني با اسلام بنيادشان يكيست ، كوششهايي كه ما بنام پاكديني ميكنيم راستي آنست كه بخواستهاي اسلام پيشرفت ميدهيم و خود بنياد آن را زنده ميگردانيم.
اسلام راهي پديد آورده بود. ولي آن راه براي خواستهايي ميبوده و اكنون ما آن خواستها را ، از راه بسيار بهتري پيش ميبريم.
اينست ميگويم : مسلمانان اگر براستي ديندار بودندي و براستي اسلام را شناختندي بايستي از اين كوششهاي ما بسيار خشنود باشند و با ما همدستي نمايند. اينكه ناخشنودند و بجاي همدستي بكارشكني ميكوشند همين نشان بيديني و اسلامناشناسي ايشانست.
در اينجا نكتهی ارجدار ديگري هست ، و آن اينكه ديني چون از ميان دين ديگري برميخيزد بايد دنبالهی آن را گيرد. بدينسان كه آن دين را بگوهرش بازگرداند و استواري بنياد آن را بمردمان بازنمايد و آنگاه راه خود را آغازد و كاري كه ميخواهد بانجام رساند.
خود اسلام نزديك باين كاري كرده : آن دين چون درميان عرب پديد آمد و در عربستان از ديرزمان گروهي بنام «حُنَفاء» خداشناس و خداپرست ميبودند و «تَحَنُّف» خود ديني درميان عرب شمرده ميشد ، بنيادگزار اسلام در گامهاي نخست بياد آن ميپرداخت و عرب را به پيروي از آن ميخواند ، و چون اين كار را كرد ، اسلام را بروي آن بنياد گزاشت.
دربارهی پاكديني همان كرده شده. پاكديني دنبالهی اسلامست و پايههايش جز بنياد آن دين نميباشد. پاكديني در زمان ديگري پديد آمده و از اين باره با اسلام جداست ، ولي بنيادش همان خواستهاي ششگانه است كه اسلام و ديگر دينها را بوده است. جدايي ميانهی اسلام و پاكديني به همان اندازه است كه جدايي ميانهی اسلام و «تَحَنُّف» را بوده است.
اينها بمسلمانان گران ميافتد و با آن مغزهاي آكنده اينها را نميشناسند. در پندار ايشان ما اسلام را برداشتهايم. در حالي كه ما آن را زنده گردانيدهايم و خواستهاي آن را از يك راه بهتري پيشرفت ميدهيم.
آنچه اين داستان را روشن ميگرداند تاريخچهی كوششهاي ماست ، و من اينك آن را در اينجا بكوتاهي مينويسم :
كوششهاي ما از سال 1312 آغاز يافته. در آن سال كه با نوشتن مهنامهی پيمان بكار برخاستيم در ايران و ديگر كشورهاي شرقي هياهوي اروپاگري به اوج خود رسيده ، بلكه بديوانگي انجاميده بود.
اروپاگري چه ميبود؟!. باشد كه بسيار از خوانندگان بياد نميدارند و ما ميبايد بيادشان آوريم. در كشورهاي شرقي از مصر و سوريا و عراق و ايران و هند و ديگر جاها جنبشهايي پديد آمده و مردمان در همه جا تكان خورده و چشم گشاده اروپاييان را ميديدند : با دانشهاي بسيار ، با هنرهاي شگفت ، با آراستگيهاي چشمخيرهكن ، با افزارهاي بيمانند ، با شكوه و نيروي فراوان ، و از ديدن آن خيره مانده چنين ميپنداشتند كه اروپاييان به يك جهان ديگري افتادهاند و زندگاني ايشان سراپا آسايش و خوشيست و كردار و رفتارشان سراپا نيكي و پاكي. از اينرو به جنب و جوش افتاده ميخواستند كه هرچه زودتر خود را به اروپاييان رسانند و از هر باره پيروي بايشان كنند. پيشرفت همين را ميشمارند و شهريگري (يا تمدن) جز همين را نميدانستند. بزرگانشان آشكاره ميگفتند : «بايد از درون و بيرون اروپايي گرديد». كسي كه به اروپا ميرفت و بازميگشت ستايشهاي گزافهآميز بسيار ارمغان ميآورد و همان يك سفر برايش سرمايه ميبود كه سالها بنازد و بخود بالد ، و در اين نشست و آن نشست داستانها از اروپا گويد و گردن فرازد.
🔸 گفتار پنجم : اسلام و پاكديني - تکهی یکم
دربارهی اسلام آنچه گفتني ميبود گفتيم ، و چون از سالها ما بكوششهايي بنام پاكديني پرداختهايم در اينجا ميخواهيم بهمبستگيای را كه ميانهی آن با اسلام است بازنماييم :
چنانكه گفتيم بنياد همهی دينها و خواستهاي همهی آنها يكيست ، و تنها راه است كه بخواهش زمان و يا به شُوندهاي ديگر ، در هر ديني جدا باشد. از اينرو پاكديني با اسلام بنيادشان يكيست ، كوششهايي كه ما بنام پاكديني ميكنيم راستي آنست كه بخواستهاي اسلام پيشرفت ميدهيم و خود بنياد آن را زنده ميگردانيم.
اسلام راهي پديد آورده بود. ولي آن راه براي خواستهايي ميبوده و اكنون ما آن خواستها را ، از راه بسيار بهتري پيش ميبريم.
اينست ميگويم : مسلمانان اگر براستي ديندار بودندي و براستي اسلام را شناختندي بايستي از اين كوششهاي ما بسيار خشنود باشند و با ما همدستي نمايند. اينكه ناخشنودند و بجاي همدستي بكارشكني ميكوشند همين نشان بيديني و اسلامناشناسي ايشانست.
در اينجا نكتهی ارجدار ديگري هست ، و آن اينكه ديني چون از ميان دين ديگري برميخيزد بايد دنبالهی آن را گيرد. بدينسان كه آن دين را بگوهرش بازگرداند و استواري بنياد آن را بمردمان بازنمايد و آنگاه راه خود را آغازد و كاري كه ميخواهد بانجام رساند.
خود اسلام نزديك باين كاري كرده : آن دين چون درميان عرب پديد آمد و در عربستان از ديرزمان گروهي بنام «حُنَفاء» خداشناس و خداپرست ميبودند و «تَحَنُّف» خود ديني درميان عرب شمرده ميشد ، بنيادگزار اسلام در گامهاي نخست بياد آن ميپرداخت و عرب را به پيروي از آن ميخواند ، و چون اين كار را كرد ، اسلام را بروي آن بنياد گزاشت.
دربارهی پاكديني همان كرده شده. پاكديني دنبالهی اسلامست و پايههايش جز بنياد آن دين نميباشد. پاكديني در زمان ديگري پديد آمده و از اين باره با اسلام جداست ، ولي بنيادش همان خواستهاي ششگانه است كه اسلام و ديگر دينها را بوده است. جدايي ميانهی اسلام و پاكديني به همان اندازه است كه جدايي ميانهی اسلام و «تَحَنُّف» را بوده است.
اينها بمسلمانان گران ميافتد و با آن مغزهاي آكنده اينها را نميشناسند. در پندار ايشان ما اسلام را برداشتهايم. در حالي كه ما آن را زنده گردانيدهايم و خواستهاي آن را از يك راه بهتري پيشرفت ميدهيم.
آنچه اين داستان را روشن ميگرداند تاريخچهی كوششهاي ماست ، و من اينك آن را در اينجا بكوتاهي مينويسم :
كوششهاي ما از سال 1312 آغاز يافته. در آن سال كه با نوشتن مهنامهی پيمان بكار برخاستيم در ايران و ديگر كشورهاي شرقي هياهوي اروپاگري به اوج خود رسيده ، بلكه بديوانگي انجاميده بود.
اروپاگري چه ميبود؟!. باشد كه بسيار از خوانندگان بياد نميدارند و ما ميبايد بيادشان آوريم. در كشورهاي شرقي از مصر و سوريا و عراق و ايران و هند و ديگر جاها جنبشهايي پديد آمده و مردمان در همه جا تكان خورده و چشم گشاده اروپاييان را ميديدند : با دانشهاي بسيار ، با هنرهاي شگفت ، با آراستگيهاي چشمخيرهكن ، با افزارهاي بيمانند ، با شكوه و نيروي فراوان ، و از ديدن آن خيره مانده چنين ميپنداشتند كه اروپاييان به يك جهان ديگري افتادهاند و زندگاني ايشان سراپا آسايش و خوشيست و كردار و رفتارشان سراپا نيكي و پاكي. از اينرو به جنب و جوش افتاده ميخواستند كه هرچه زودتر خود را به اروپاييان رسانند و از هر باره پيروي بايشان كنند. پيشرفت همين را ميشمارند و شهريگري (يا تمدن) جز همين را نميدانستند. بزرگانشان آشكاره ميگفتند : «بايد از درون و بيرون اروپايي گرديد». كسي كه به اروپا ميرفت و بازميگشت ستايشهاي گزافهآميز بسيار ارمغان ميآورد و همان يك سفر برايش سرمايه ميبود كه سالها بنازد و بخود بالد ، و در اين نشست و آن نشست داستانها از اروپا گويد و گردن فرازد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس ـ تکهی 4
🔸 او رخت ايراني پوشيده و همچون سواران ايران بر اسب مينشست و در اين گريز هميشه همراه مثرادات بود و بپاسباني او برخاسته و بپرستاري اسب او ميكوشيد و هرگز از درازي راه فرسودگي نمينمود تا هنگامي كه به اينورا رسیدند كه دزي ازآن مثرادات بود با زرينهابزار آراسته و گنجينهاي در آنجا بود. مثرادات رختهاي گرانبهاي خود را كه در آنجا داشت ميانهی دوستانش كه اين هنگام باو پيوسته بودند بخش نمود و به هر يكي از آنان زهر كشندهاي سپرد كه بدستياري آن خود را از افتادن بدست دشمن نگهدارند و از آنجا آهنگ ارمنستان كرد كه نزد تيكران برود. ولي تيكران باو راه نداد و چنين اعلاني ميانهی مردم پراكنده ساخت كه هر كه مثرادات را دستگير گرداند صد تالنت پاداش خواهد دريافت. از اين جهت مثرادات از بخش بالاي ايوفراتيس از آب گذشته بسرزمين كولخيس گريخت.
در اين ميان پومپيوس هجومي به ارمنستان كرد و اين بخواهش تيكران كوچك بود كه اينزمان بر پدر خود شوريده و دشمني با او مينمود و با پومپيوس در نزديكي رود آراكس (ارس) بهم رسيده ديدار كردند. اين رود از نزديكي سرچشمهی ايوفراتيس برميخيزد. ولي پيچشي پيدا كرده و بسوي شرق برميگردد و بدرياي كاسپي (درياي خزر) ميريزد. تيكران كوچك با پومپيوس دست بهم داده در ارمنستان پيش رفتند و شهرهايي را كه بر سر راه بود برگشاده زيردست خود ميگردانيدند. اما از آنسوي تيكران چون بتازگي از دست لوكولوس ضربت خورده و نيز ميدانست كه پومپيوس مردي نرم و مهربان است روميان را در كوشك پادشاهي خود پذيرفته و خويشتن همهی خويشاوندان و دوستانش را همراه كرده بنزد پومپيوس شتافت كه ازو زينهار بخواهد. تا نزديكيهاي خندق همچنان سواره ميآمد ولي در آنجا لكتوران پومپيوس باو رسيده دستور دادند كه پايين آمده پياده راه پيمايد. زيرا هرگز مردي سواره در درون لشكرگاه روم نبايستي ديده شود. تيكران بيدرنگ فرمان برده بلكه بآن بسنده نكرده شمشير خود را هم رها كرده بآنان سپرد و پس از همه چون از دور به برابر پومپيوس رسيد دستار1 شاهانهی خود را از سر برداشته خواست آن را بر روي پاي پومپيوس بگزارد. بدتر از همه آنكه زبوني را بيرون از اندازه گردانيده ميخواست همچون يك زيردست عادي بزانو بيفتد اگر نبود اينكه پومپيوس جلوگيري كرد و دست او را گرفته در نزديكي خود بنشاند. خود او را در يك سمت و پسرش را در سمت ديگر. سپس پومپيوس سخن آغاز كرده گفت : باعث زيانهاي گذشته لوكولوس بوده كه سوريا و فنيگيا و كيليكيا و گالانيا و سوفيني را از دست شما درآورده. ولي سرزمينهايي كه تاكنون در دست خود نگهداشتهاي از اين پس هم در دست خودت بماند ولي در برابر زيانهايي كه به روميان رسيده بجريمهی آن بايد ششهزار تالنت بپردازي و پسر تو حكمران سوفيني باشد. خود تيكران از اين شرطها خرسندي مينمود و چون روميان بنام پادشاهي برو درود گفتند سخت شادماني نموده به هر يك سپاهي يكنيم مينا نقره و به هر سرصده (يوزباشي) ده مينا و به هر تريبون يك تالنت وعدهی پيشكش داد. اما پسر او ناخرسندي مينمود و چون او را براي شام خوردن بخواندند پاسخ داد : من بچنان نوازشي نيازمند نيستم در بيرون هم ميتوانم يك رومي پيدا كرده با او شام بخورم و در نتيجهی اين كار بود كه او را سخت بند كرده براي محاكمه نگاهداشتند.
چندي از اين پيشامد نگذشت كه پادشاه پارتيا (اشكاني) كسي نزد پومپيوس فرستاده در خواست نمود كه تيكران كوچك را كه داماد او بود بدست او بسپارند و نيز سرحد ميانهی ايران و روم رود ايوفراتيس (فرات) باشد. پومپيوس پاسخ داد آنكه تيكران است به پدر طبيعي خود بيشتر ميرسد تا به پدر خويشاوندي. اما درباره سرحد من خواهم كوشيد كه از راستي و دادگري بركنار نباشم.
1ـ خوانندگان در شگفت نباشند كه پادشاهان ارمنستان دستار بر سر داشته. آن زمان در ايران و ارمنستان دستار بستن شيوع داشته و پادشاهان نيز دستار بر سر ميبستهاند. گذشته از دليلهايي كه از كتابها بدست ميآيد از تصويرها كه بر روي سنگها و مانند آن از آن زمانها بازمانده نيز اين موضوع پيداست.
10) پومپيوس ـ تکهی 4
🔸 او رخت ايراني پوشيده و همچون سواران ايران بر اسب مينشست و در اين گريز هميشه همراه مثرادات بود و بپاسباني او برخاسته و بپرستاري اسب او ميكوشيد و هرگز از درازي راه فرسودگي نمينمود تا هنگامي كه به اينورا رسیدند كه دزي ازآن مثرادات بود با زرينهابزار آراسته و گنجينهاي در آنجا بود. مثرادات رختهاي گرانبهاي خود را كه در آنجا داشت ميانهی دوستانش كه اين هنگام باو پيوسته بودند بخش نمود و به هر يكي از آنان زهر كشندهاي سپرد كه بدستياري آن خود را از افتادن بدست دشمن نگهدارند و از آنجا آهنگ ارمنستان كرد كه نزد تيكران برود. ولي تيكران باو راه نداد و چنين اعلاني ميانهی مردم پراكنده ساخت كه هر كه مثرادات را دستگير گرداند صد تالنت پاداش خواهد دريافت. از اين جهت مثرادات از بخش بالاي ايوفراتيس از آب گذشته بسرزمين كولخيس گريخت.
در اين ميان پومپيوس هجومي به ارمنستان كرد و اين بخواهش تيكران كوچك بود كه اينزمان بر پدر خود شوريده و دشمني با او مينمود و با پومپيوس در نزديكي رود آراكس (ارس) بهم رسيده ديدار كردند. اين رود از نزديكي سرچشمهی ايوفراتيس برميخيزد. ولي پيچشي پيدا كرده و بسوي شرق برميگردد و بدرياي كاسپي (درياي خزر) ميريزد. تيكران كوچك با پومپيوس دست بهم داده در ارمنستان پيش رفتند و شهرهايي را كه بر سر راه بود برگشاده زيردست خود ميگردانيدند. اما از آنسوي تيكران چون بتازگي از دست لوكولوس ضربت خورده و نيز ميدانست كه پومپيوس مردي نرم و مهربان است روميان را در كوشك پادشاهي خود پذيرفته و خويشتن همهی خويشاوندان و دوستانش را همراه كرده بنزد پومپيوس شتافت كه ازو زينهار بخواهد. تا نزديكيهاي خندق همچنان سواره ميآمد ولي در آنجا لكتوران پومپيوس باو رسيده دستور دادند كه پايين آمده پياده راه پيمايد. زيرا هرگز مردي سواره در درون لشكرگاه روم نبايستي ديده شود. تيكران بيدرنگ فرمان برده بلكه بآن بسنده نكرده شمشير خود را هم رها كرده بآنان سپرد و پس از همه چون از دور به برابر پومپيوس رسيد دستار1 شاهانهی خود را از سر برداشته خواست آن را بر روي پاي پومپيوس بگزارد. بدتر از همه آنكه زبوني را بيرون از اندازه گردانيده ميخواست همچون يك زيردست عادي بزانو بيفتد اگر نبود اينكه پومپيوس جلوگيري كرد و دست او را گرفته در نزديكي خود بنشاند. خود او را در يك سمت و پسرش را در سمت ديگر. سپس پومپيوس سخن آغاز كرده گفت : باعث زيانهاي گذشته لوكولوس بوده كه سوريا و فنيگيا و كيليكيا و گالانيا و سوفيني را از دست شما درآورده. ولي سرزمينهايي كه تاكنون در دست خود نگهداشتهاي از اين پس هم در دست خودت بماند ولي در برابر زيانهايي كه به روميان رسيده بجريمهی آن بايد ششهزار تالنت بپردازي و پسر تو حكمران سوفيني باشد. خود تيكران از اين شرطها خرسندي مينمود و چون روميان بنام پادشاهي برو درود گفتند سخت شادماني نموده به هر يك سپاهي يكنيم مينا نقره و به هر سرصده (يوزباشي) ده مينا و به هر تريبون يك تالنت وعدهی پيشكش داد. اما پسر او ناخرسندي مينمود و چون او را براي شام خوردن بخواندند پاسخ داد : من بچنان نوازشي نيازمند نيستم در بيرون هم ميتوانم يك رومي پيدا كرده با او شام بخورم و در نتيجهی اين كار بود كه او را سخت بند كرده براي محاكمه نگاهداشتند.
چندي از اين پيشامد نگذشت كه پادشاه پارتيا (اشكاني) كسي نزد پومپيوس فرستاده در خواست نمود كه تيكران كوچك را كه داماد او بود بدست او بسپارند و نيز سرحد ميانهی ايران و روم رود ايوفراتيس (فرات) باشد. پومپيوس پاسخ داد آنكه تيكران است به پدر طبيعي خود بيشتر ميرسد تا به پدر خويشاوندي. اما درباره سرحد من خواهم كوشيد كه از راستي و دادگري بركنار نباشم.
1ـ خوانندگان در شگفت نباشند كه پادشاهان ارمنستان دستار بر سر داشته. آن زمان در ايران و ارمنستان دستار بستن شيوع داشته و پادشاهان نيز دستار بر سر ميبستهاند. گذشته از دليلهايي كه از كتابها بدست ميآيد از تصويرها كه بر روي سنگها و مانند آن از آن زمانها بازمانده نيز اين موضوع پيداست.