پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini

دونیت :
https://t.me/pakdini/25890
Download Telegram
شما اگر طرفدار استبداد باشيد بايد بگوييد : مردم براي حكومتند. زيرا در استبداد يك تن با زورِ خود پادشاه مي‌شود و بتخت مي‌نشيند و بمردم فرمان مي‌راند و براي خود دربار بسيار باشكوهي برپا مي‌كند و همه گونه اسباب كاميابي و حكمراني فراهم مي‌آورد : چند صد تا زن گيرد ، دسته‌هاي سازندگان و نوازندگان و خنياگران پديد آورد ، اصطبل خانه‌ی مباركه بنياد نهد ، يك شاپشال و يك اميربهادر جنگ و يك منيجک و يك ببري‌خان و يك سيد بحريني تهيه سازد ... هرچه مي‌خواهد مي‌كند. مقصود اصلي ، زندگاني و كامراني اوست و مردم تنها براي آنند كه ماليات پردازند و مصارف انبوه جاه و جلالش را راه‌ اندازند ، دسته‌هاي سرباز و سواره براي نگهداري «وجود مبارك» او تهيه كنند ، و هميشه دعاگوي «ذات اقدس ملوكانه» باشند ، و هر زمان كه او از كامرانيهاي حرم دلسرد شد و بنام گردش يا سفر بيرون آمد در سر راهش صف كشند و سر فروآورند ، و هر زمان كه آتش خشم «ظل‌الله» زبانه كشيد براي فرونشاندن آن ، كساني يخه بدست جلاد دهند ، و بالاخره اگر جنگي پيش آمد و «اعليحضرت» را دشمناني پيدا شدند سر و جان در راه او دريغ نگويند. در چنين حكومتي مردم نه دلبستگي بكشور و استقلال و مانند اينها توانند داشت و نه گله از سختي روزگار و بدي زندگاني خود توانند كرد. در چنين حكومتي مردم براي خود نمي‌زيند و همچون بندگان براي ديگري مي‌زيند.
🔶 در پاسخ حقیقتگو

🔸 پیشگفتار (از ویراینده)
(تکه‌ی 1 از 2)
کتابی که در دست دارید از رشته گفتارهایی زیر عنوان «خرده‌گيريهاي حقيقتگو و پاسخهاي آن» از مهنامه‌ی پیمان فراهم آمده است. نخستین شماره‌ی آن مهنامه را کسروی در یکم آذر سال 1312 بیرون داد.
پیمان «از گام نخست با يكايك گمراهيها ـ از اروپاييگري ، هايهوي ادبيات ، مادّيگري ، صوفيگري ، خراباتيگري ، كيشهاي گوناگون بيپا ـ نبرد كرد و در آن ميان به دين پرداخته معني راست آن را بازنمود». این نبردها بدسته‌هایی از پیش‌افتادگان توده تلخ افتاد و برخی بدشمنیهایی برخاستند که از آن میان باید از شاعران و ادیبان ، هواداران پافشار زندگانی غربی ، صوفیان ، «حکما» ، «علما» و ملایان نام برد.
لیکن پیمان چنان می‌نوشت که دشمنانش ـ چه درمیان دولتیان و چه خوانندگان ـ مجال تندروی و بیباکی نیابند. زیرا نخست ، روشن می‌نوشت و آشکاره از همه می‌خواست که ایرادهاشان را بنویسند تا گفتگوهای تازه‌ای رود و جُستارها روشنی بیشتر یابد و دوم ، بخرده‌گیریها پاسخهای بُرنده و سزا می‌داد و راستی آنکه بسخن از هر سو درآمده جای تاریکی بازنمی‌گزارد و در نتیجه خردها را با خود همداستان می‌گرداند چنانکه اگرهم با او همراهی نمی‌کردند باری دلهاشان بکینه‌جویی نمی‌گرایید و اینست زبانشان بسته می‌ماند. تنها غوغاییان و شلتاقکاران خیره‌رو بودند که تا بسته شدن پیمان دست از آزار برنداشتند بلکه بشورانیدن عامیان نیز کوشیدند.
در آن سالها هر کسی که می‌خواست بآوازه و جایگاهی رسد می‌کوشید خود را بیدین وانماید. چنانکه کسانی در این راه تندرویها نموده و کار را به زباندرازیهای رسوا به دینها و پیامبران رسانده بودند. شعر زیر نمونه‌ای از آن می‌باشد :
جار زد آن جارچی مسخره کالدنیا مزرعة ‌الآخره
در چنین روزگاری پیمان با دلیری بیمانندی درفش «دین» برافراشت و با روشن گردانیدن ارج آموزاکهای دین از اینکه آنها پاره‌ای از رهگذر گمراهیهای مادّیگری و اروپاییگری و پاره‌ای دیگر بدست کیشها پایمال و نابود گردیده مردم را از بیپایی و نیز بیمگینی آن سه گمراهی آگاه گردانید.
از همان آغاز کار ، عصرهای پنجشنبه و روزهای یکم هر ماه نشستهایی در پیرامون جُستارهای پیمان در خانه‌ی دارنده‌ی آن برگزار می‌شد که تا سال 1324 همچنان دنبال می‌شد. در این نشستها آشنایان و خوانندگان پیمان بویژه آنان که ایرادی به نوشته‌ها داشتند می‌آمدند و گفتگوها می‌رفت. برخی از خوانندگان نیز از راه نامه‌نویسی با پیمان همبستگی داشتند.
لیکن جُستار دین ، کیشها و گمراهیهای کیشی گوشه‌ و کنارهای تاریک بسیار دارد که می‌بایست در فرصتهایی بآنها پرداخت و بروشنی آورد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس‌ ـ تکه‌ی 8

🔸 پس از اين كارها سپاه را برداشته روانه گرديد و قضا را در راه بمردگاني برخورد كه همچنان روي خاك مانده بودند و اينان از آن سپاهياني بودند كه در جنگ بدبختانه‌ی تريياريوس با مثرادات كشته شده بودند و اينكه لوكولوس آنان را بخاك نسپرده بود جهت ديگري بر بيزاري سپاهيان ازو گرديد. سپاهيان پومپيوس در زيردست افرانيوس به تازياني كه در پيرامون كوه امانوس1 بودند پرداختند و خود او به سوريا درآمده چون ديد كه پادشاه قانوني يا طبيعي در سراسر آنجا نيست از اين جهت آنجا را ولايتي از روم گردانيد. نيز به يوداييا2 دست يافته آريستوبولوس پادشاه آنجا را دستگير ساخت. پاره شهرها را از نو بنياد گزاشت و به پاره‌اي از آنها آزادي بخشيده بحكمرانان خودكامه كه داشتند كيفر داد. بيشتر وقت خود را در راه داوري و دادگستري بسر مي‌برد و گفتگوهايي را كه ميانه‌ی پادشاهان و كشورها برمي‌خاست فيصله مي‌داد و در هر كجا كه خود نمي‌توانست حاضر باشد كميسيوني از كسان خود را مي‌فرستاد. از جمله چون در ميان ارمنيان و پارتيان كشاكش بر سر يك رشته زمينهايي برخاست و هر دو سوي داوري را باو سپردند سه تن را برگزيده اختيار را باينان سپرد كه گفتگوها را از دو سوي شنيده در ميانه داوري كنند. زيرا چنانكه آوازه‌ی زور و نيروي او بهمه جا رسيده بود شهرت دادگري و پاكدليش كمتر از آن نبود و خود اين نيكي و پاكدلي او بود كه پرده بر روي بدكرداري دوستان و پيرامونيان او مي‌كشيد. زيرا اگرچه اين جربزه را نداشت كه جلوگيري از بدكرداري ديگران كرده كيفر بآنان بدهد ولي رفتار خود او جبران آن بدكرداريها را مي‌كرد. در ميان دوستان او يكي ديمتريوس3 نامي بود كه بيش از ديگران بر وي چيرگي داشت و او از بندگي آزاد شده و خود جوان بسيار هوشياري بود ولي در كارها گستاخي و بي‌پروايي بي‌اندازه مي‌نمود و داستان آينده درباره او رويداد : كاتو4 فيلسوف كه آنزمان جواني بيش نبود ولي شهرتي بسزا داشت و خود مردي بلندهمت بود سفري به انطاكيه مي‌نمود كه آن شهر را تماشا كند و اين بهنگامي بود كه پومپيوس در آنجا نبود. خود او چنانكه عادت داشت پياده راه مي‌پيمود و همراهانش سوار اسب بودند و چون در نزديكي دروازه‌ی شهر انبوهي را ديدند كه همگي رخت سفيد پوشيده‌اند و نوجوانان در يك سوي راه ايستاده و پسر بچگان در سوي ديگر آن ايستاده‌اند كاتو برآشفت زيرا پنداشت كه مگر آن پذيرايي رسمي است كه ازو مي‌كنند و اين كاري بود كه وي هرگز دوست نمي‌داشت. بهرحال بهمراهان خود دستور داد كه پايين آمده همراه او راه بروند و چون با اين‌ حال بآن گروه نزديك شدند سردسته‌ی آن گروه با بساك گل در يك دست و ريسمان5 در دست ديگر جلو آمده پرسيد : آيا ديمتريوس را ديديد؟! او كي مي‌رسد؟.. از اين پرسش همراهان كاتو بيكبار خنديدند و خود كاتو تنها اين جمله را گفت : «آخ! بيچاره شهر!» و بي‌آنكه پاسخي ديگری بدهد از آنجا درگذشت. بهرحال خود پومپيوس بر گستاخيها و بي‌پرواييهاي ديمتريوس تاب آورده و با اين رفتار از نفرت مردم نسبت باو مي‌كاست. گفته‌اند هر زمان كه پومپيوس دوستان خود را براي ميهماني مي‌خواند تا همگي آنان نمي‌آمدند همچنان بحال انتظار مي‌نشست در حالي كه ديمتريوس بي‌آنكه پرواي نيامدن ديگران را بكند پيش از وقت خود را بروي تخت مي‌گسترد و بآسودگي مي‌پرداخت. هنوز پيش از آنكه به ايتاليا بازگردد كوشكي باشكوه براي نشيمن خود در بيرون روم خريده و خيابانهاي قشنگي برانداخته و جاها براي ورزش و گردش ساخته و آنجا را بنام خود ديمتريوس ناميده بود. ولي پومپيوس كه آقاي او بود تا فيروزمندي سومي خود به همان نشيمنگاه عادي و ساده‌ی ديرين بسنده مي‌نمود. راست است كه سپس چون آن تياتر مشهور را براي مردم روم بنياد مي‌نهاد در پهلوي آن نشيمني نيز براي خويشتن ساخت كه بهتر از خانه‌ی ديرين بود. با اينهمه چندان نيك نبود كه مايه‌ی رشك مردم باشد.
زيرا چنانكه گفته‌اند : كسي كه پس از پومپيوس خداوند آن خانه گرديد سخت در شگفت شده و مي‌پرسيد : پس اتاق شام‌خوري پومپيوس بزرگ كجاست؟! اينست آنچه براي ما نقل كرده‌اند.

1ـ Amanus
2ـ Judaea بخشي از سوريا يا بعبارت بهتر بخشي از فلسطين بوده است كه مردم آنجا جهود بوده‌اند.
3ـ Demetrius
4ـ Cato چنانكه خود او هم مي‌گويد از فيلسوفان روم بوده.
5ـ مقصود از ريسمان همان است كه در جاي ديگر شرح داده كه شاخه‌هاي درخت غار را بريسمانها كشيده و بنام احترام در برابر بزرگان مي‌گرفته‌اند.
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکه‌ی چهارم)

🔶 امروز چه بايد كرد؟..

ولي اگر خواهان مشروطه باشيد بايد بگوييد حكومت براي مردم است. باين معني بايد مقصود اصلي ، زندگانيِ توده و آبادي كشور را بگيريد و رشته را در دست خود آنان شناسيد و بگوييد حكومت جز براي مردم نيست. زيرا چنانكه گفتيم حكومت يا سررشته‌داري در واقع براي اداره كردن مصالح عمومي مردم است و اين كار حق خود توده و وظيفه‌ی خود ايشان است ولي چون همگي نمي‌توانند بآن برخيزند كساني را از ميان خود برگزيده سررشته را بدست آنان مي‌سپارند و ايشان كارگزاران توده‌اند نه فرمانروايان آن.

در چنين حكومتي مردم از بند استبداد و ستم آزادند ولي خود يك بار سنگيني بدوش ميدارند و آن نگهداشتن كشور و آباد گردانيدن آن ميباشد. از همين جاست كه يك عنواني بنام «وطن‌پرستي» پيش مي‌آيد. بسياري از مردم اين كلمه را شنيده ولي معناي درست آن را ندانسته‌اند. اينست كساني ايراد گرفته مي‌گويند : «پرستش آب و خاك چه معني دارد؟!..» من معني اين را هم روشن مي‌گردانم :

بيست يا سي مليون مردم يا بيشتر يا كمتر ، كه بنام يك توده در يك جا مي‌زيند در واقع يك قراردادي ميانه‌ی اينهاست. مثل آنست كه اين بيست يا سي مليون مردم در يك بيابان بزرگي گرد آمده و باهم پيماني نهاده‌اند كه در سود و زيان و در خوشي و سختي باهم شريك باشند و همگي دست بهم داده با يگانگي زيند. باين معني اگر راهزناني در فلان گوشه‌ی كشور پيدا شدند ديگران نگويند «بما چه؟» و همگي دست بهم داده بجلوگيري از آنان كوشند. اگر در فلان شهر زمين‌لرزي رخ داده و آسيب سختي بمردم رسيده از ديگر شهرها بي‌پروايي ننمايند و پول براي آبادي آنجا فرستند. اگر در فلان مرز دشمني پيش آمده ديگران خود را كنار نكشند و از سراسر كشور سپاه بجلوگيري فرستند.

يك چنين پيمانِ مقدس است كه «وطن‌پرستي» ناميده مي‌شود و مقصود از پرستش ، خود را در برابر توده وظيفه‌دار و مسئول دانستن و هميشه دلبستگي نمودن و بكوشش و فداكاري آماده بودنست.

اينكه دلبستگي بوطن يا بآب و خاك نموده مي‌شود براي آنست كه اين كشور خانه‌ی ماست. لوازم و زندگاني ما از زمين و از آب و از هوا و از آفتاب اينجا آماده مي‌گردد. هر كسي بايد علاقه باين خانه داشته باشد و نگهداري آن را وظيفه‌ی خود داند.

اين معني حكومت مشروطه و يا سررشته‌داري توده است ، و

🔸مردمي شايسته‌ی اين حكومت توانند بود كه اين معني را نيك فهمند و از درون دل آن را بپذيرند و بآن پيمان مقدس كه گفتيم وارد باشند و خود را وظيفه‌دار نگهداري كشور شناسند.

🔸در مردم ايران دسته‌هاي بزرگي از ايلها و روستاييها و ديگران اين معني را هيچ نشنيده‌اند و چنين سخناني بگوشهاي آنان نخورده ، دسته‌هايي بزرگي از طبقه‌ی عوام شنيده‌اند و معنايش را نفهميده‌اند و از درون دل هوادارش نيستند ، و دسته‌هايي از فلان ملا و بهمان حاجي و فلان صوفي و بهمان خراباتي دلهاشان پر از عقيده‌هاييست كه با اين معني نمي‌سازد و اينست نمي‌توانند اين را بپذيرند و هوادارش باشند. آنان در زندگاني مقاصد ديگري دارند و بنگهداري كشور و آبادي آن قيمت نمي‌توانند داد. گذشته از دسته‌هايي كه در اين كشور زندگي مي‌كنند و از خوشيها و نعمتهاي آن بهره‌مند مي‌گردند ، ولي از درون ، دشمنان اين كشورند و بدبختي آن را خواستار مي‌باشند.

🔸امروز درميان ايرانيان هزاران كسان هستند كه چون نام «ميهن‌پرستي» شنوند بريشخند مي‌پردازند. اگر گفته شود فلان كار بصلاح كشور است و بايد كرد رو ترش مي‌كنند. رویهم‌رفته بهيچ كاري درباره‌ی كشور و توده گردن نمي‌گزارند و هميشه مي‌خواهند با هوسهاي خود زندگي نمايند. با اين حال چون يك گرفتاري پيش آمد بناله و فرياد برمي‌خيزند و از دولت بد مي‌گويند. بيشتر اينان كسانيند كه درسي خوانده‌اند و از طبقه‌ی عوام نيستند و با اين حال معني زندگاني توده‌اي را نمي‌فهمند.

مانع بزرگ مشروطه همينست و امروز كه فرصت بدست آمده يكي از كوششها آن بايد بود كه با اين مانع مبارزه كنيم و آن را از ميان برداريم.
🔶 در پاسخ حقیقتگو

🔸 پیشگفتار (از ویراینده)
(تکه‌ی 2 از 2)
در سال پنجم بود که خواننده‌ای با نام ساخته‌ی «حقیقتگو» بخرده‌گیریهایی پرداخت و این زمینه‌ فراهم آورد تا پیمان درمیان پاسخ باو از راههای چندی بجُستار دین و کیش درآید و راستیهای بیشتری را در آن باره بازنماید.
در رشته گفتارهایی که خواهید خواند از آسیبهای چهارگانه‌ی کیشها ، از معنی راست دین و اینکه کیش از دین جداست ، سخن رانده می‌شود.
در آن سالها چون کیشها زبون دانش و مادّیگری گردیده قد برافراشتن نمی‌یارَست کسانی این نبرد با کیشها را بیهوده دانسته می‌پنداشتند پیشرفت دانشها سرانجام همه‌ی کیشها را خواهد برچید. این باور پس از شهریور 1320 هواداران بیشتری یافت زیرا حزبها میدان کوشش یافته و این زمان کسانی آن را براه دیگر انداخته چنین گفتند : کیشها و خرافات همه ریشه‌های اقتصادی دارد و همینکه اقتصاد درست شد آنها هم از میان خواهد رفت. زیرا اقتصاد است که «زیربنای» (عامل اصلی) تحولات جامعه می‌باشد و باورهای کیشی روبنا (فرعی) شمرده می‌گردد. اینگونه «تفسیرها» تا شورش سال 1357 نیز شنیده می‌شد.
پیمان در همین گفتارها (سال 1318) این جُستار را نیک شکافته نشان می‌دهد که این باور خطای بزرگی است : دانشها کیشها را سست می‌گرداند ولی زیان بلکه آسیب آنها همچنان بازمی‌ماند. ... آیا پیشامدهای تاریخی گواهِ راستی این باور نبود؟!
پافشاری کسروی در نبرد با کیشها را که تا بازپسین سال انتشار پیمان بلکه بازپسین سال زندگانی دنبال میکرد باید از شناخت ژرف او از آسیبهای دامنه‌دار کیشها دانست.
یک زمینه‌ی دیگر که هنوز هم درمیان مسلمانان هوادارانی دارد بازگردانیدن اسلام به اصل خود می‌باشد. در این کتاب این زمینه نیز چندان بگشادی شرح داده شده و از هر راهی بروشنی آن کوشیده شده که هیچ گوشه‌ی تاریکی بازنمانَد.
در این میان روگردانان از دین فراموش نشده و از آنها و زیانکاریهاشان نیز گفتگوها رفته.
به هر حال باید دانست سخنان این کتاب را در جاهای دیگر نتوان یافت. نویسنده با حوصله‌ی شگفت‌آور و با آوردن مثالهای روشنگرانه‌ی بیمانندی هر یک از زمینه‌ها را نیک شکافته و از تاریکی بیرون آورده.
کسروی در نوشته‌هایش همیشه سخن از «زیربناها» دارد : از ریشه‌های درماندگی توده‌ی ایرانی ، آنچه ایرانیان و شرقیان برای رهایی از گرفتاریها و افتادن براه پیشرفت ، نیازمند دانستن آنهایند.
او پیوستگی میان جُستارهای بظاهر ناپیوسته را جلو چشم خواننده می‌آورد و برای هر سخن دلیلها یاد می‌کند. بدینسان حقایقی که پیشتر ناشناخته و نهان بود نمایان و دانسته می‌گردد. این شناخت با خیم خجسته‌ی «راستی‌پرستی» که در هر آدمی هست سازگار درآمده چندان دلکش و خوشایند می‌افتد که پذیرش آن حقایق را آسان می‌گرداند.
ما بیگمانیم خوانندگان از خواندن این کتاب اندیشه‌هاشان در زمینه‌ی دین و کیشها روشنی بسیار خواهد یافت. اینست انگیزه‌ی آنکه به پراكندنش برخاستیم.
مرداد 1398
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس‌ ـ تکه‌ی ۹

🔸 تازياني كه در نزديكي پترا1 مي‌زيستند پادشاه آنان كه تاكنون زور و نيروي روميان را بشمار نمي‌گرفت اكنون او نيز بترس افتاده سخت بيمناك گرديد و نامه‌ها به پومپيوس فرستاده فرمانبرداري و فروتني از خود نمود. با اين‌ حال پومپيوس چون مي‌خواست او را در فروتني و فرمانبرداري استوار نگاهدارد سفري با لشكر بسوي پترا كرد و اين لشكركشي او بود كه رويهم‌رفته در نزد گروه بسياری نيك ننمود. زيرا آن را يك گونه گريزی از وظيفه‌ی مهم خود كه دنبال كردن مثرادات دشمن ديرين روم باشد مي‌دانستند. بويژه كه مثرادات اينزمان دوباره بسيج ساز و برگ مي‌كرد و آماده‌ی جنگ مي‌شد و گفتگو بر زبانها بود كه از ميان اسكوثيا2 و پايونيا3 به ايتاليا خواهد تاخت ولي پومپيوس در پيش خود چنين مي‌انديشيد كه سپاه مثرادات را در جنگ در هم شكستن آسانتر است تا او را دنبال كردن و دستگير نمودن و از اين جهت تصميم داشت كه با دنبال كردن او خود را فرسوده نگرداند بلكه منتظر نشسته و در اين ميان روزهاي انتظار را صرف سركوب دشمنان ديگر كند و بدينسان بهره از فرصت بردارد. ولي فيروزبختي نقشه‌ی ديگري پيش آورد. زيرا هنگامي كه او بنزديكيهاي پترا رسيده و در جايي چادر برافراشته و نشيمن برگزيده بود و خود او بر اسبي سوار و در بيرون لشكرگاه ورزش مي‌نمود ناگهان چند پيكي سواره از پونتوس با خبرهاي شادماني فرارسيدند و اين از شاخه‌هاي غار كه بر سر نيزه‌هاي خود داشتند پيدا بود و اين رسمي بود كه روميان داشتند. سپاهيان همينكه آنان را ديدند از هر سوي به گرد پومپيوس شتافتند ولي پومپيوس پرواي آنان را نكرده مي‌خواست ورزش خود را بانجام برساند ، ليكن از خروش و غوغاي سپاهيان ناگزير گرديده از اسب پايين آمد و نامه‌ها را از دست پيكان برگرفت و جلو آنان افتاده بسوي لشكرگاه روانه گرديد.
در اينجا تريبوني نبود و آنچه در جنگها رسم است كه كلوخهاي زمين را بريده و بر روي هم چيده تريبون درست مي‌كنند. در اينجا آن نيز نبود و سپاهيان از شتابزدگي و ناشكيبايي روي هم چيدند و پومپيوس بر روي آن ايستاده بسپاهيان مژده‌ی مرگ مثرادات را داد كه در نتيجه‌ی شوريدن پسر خود فارناكيس4 با دست خود زندگانيش را بپايان آورده و فارناكيس هرچه در آنجا هست بنام خود و بنام روم بدست گرفته چنانكه در نامه‌هاي خود اين را نوشته بود. از شنيدن اين خبر همه‌ی سپاهيان بدانسان كه انتظار مي‌رفت شادي بي‌اندازه نمودند و براي خدايان قربانيها نموده و بجشن پرداختند. چنانكه گويي با مرگ يك تن مثرادات چندين هزار دشمن از جلو روم برخاسته.
پومپيوس چون بدينسان جنگ را بسيار زودتر از آنكه اميدوار بود بپايان رسانيد از عربستان بآهنگ بيرون رفتن حركت نمود و با شتاب از خاكهايي كه بايستي بگذرد گذشته سرانجام بشهر آميسوس رسيد در اينجا ارمغانهاي فراواني كه فارناكيس فرستاده بود باو رسيد. نيز او چندين لاشه‌ی مرده از خاندان پادشاهي و لاشه‌ی خود مثرادات را فرستاده بود. ولي او را از چهره‌اش شناختن دشوار بود زيرا طبيبان كه لاشه را موميايي كرده بودند مغز او را نخشكانيده بودند. با اينهمه كساني كه مايل بشناختن او بودند از نشانه‌هاي زخم بشناختند. خود پومپيوس تاب ديدن آن را نداشت و براي آنكه خويشن را از حسد خدايان آسوده گرداند آن را بشهر سينوپي فرستاد. رختهاي گرانبهاي او از بزرگي و پربهايي زرهش كمتر شگفت‌آور نبود. شمشيربند او كه به چهارصد تالنت مي‌ارزيد یوبليوس5 دزديده و به آرياراثيس فروخت ، تاج او را كه خود شاهكار صنعت بود گايوس6 برادر همشير مثرادات بخواهش فااوستوس7 پسر سولا به وي بخشيد. پومپيوس از اين كارها آگاهي نداشت ولي سپس چون فارناكيس بيامد و او از چگونگي آگاهي يافت بهمه‌ی آن خيانتكاران كيفر داد.


1ـ Petra
2ـ Scythia سكوث نام تيره‌اي است كه ما «سك» مي‌خوانيم و مقصود جايي است كه دسته‌اي از اين تيره نشيمن داشته‌اند ولي ندانستيم كجا مقصود است.
3ـ Paeonia بخشي از ماكيدوني بوده.
4ـ Pharnaces
5ـ Jublius
6ـ Gaius
7ـ Faustus
islam g5.pdf
248 KB
🔶 در پیرامون اسلام

🔸 گفتار پنجم : اسلام و پاکدینی

همه‌ی تکه‌ها در یکجا
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکه‌ی پنچم)

🔶 امروز چه بايد كرد؟..

امروز ديده مي‌شود كه همه‌ی گناهان را بگردن ديكتاتوري انداخته و درباره‌ی انتخابات مي‌گويند در آن زمان اجباري بود و دولت كساني را كه مي‌خواست بمردم تحميل مي‌نمود. مي‌گويم : راست است. ولي ما نيك بياد داريم كه پيش از اين رفتار ، در انتخابات دوره‌ی چهارم و پنجم ، مردم كه آزادي داشتند برفتارهاي بسيار بدي برخاستند.

🔸بسياري از مردم معني درست نمايندگي مجلس را ، كه خود بار سنگيني بدوش برداشتن و در راه پيشرفت مصالح توده از جان و مال درگذشتن است ، نفهميده و آن را يك نوعي از رياست ، يا يك راهي از كسب و بازرگاني ، يا يكي از شغلهاي دولتي دانسته ، و كساني از جوانان ناآزموده و كمسال و از مردان بيمايه و ناآگاه ، از فلان معلم ، و بهمان بزاز ، و فلان رستورانچي و مانند اينها ، خود را نامزد وكالت نمودند ، و با پول پراكندن و دسته بستن و هو راه ‌انداختن به پيشرفت مقصود كوشيدند و صفحه‌هاي روزنامه‌ها را با نامهاي خود سياه ساختند ، و از آنسوي روزنامه‌نويسان نيز بازارِ گرمي پيدا كرده و از اين و از آن پول گرفته و با مقاصد لوس و پست آنان همراهي نشان دادند.

اينها را فراموش نكرده‌ايم. فراموش نكرده‌ايم كه ديهداران[=مالکان دهات] كه در آغاز مشروطه دشمنيها با آن كرده بودند اين زمان بآرزوي وكالت افتاده و روستاييان را بشهر مي‌ريختند و اينان كه يك مشت اسيراني بيش نيستند بي‌آنكه معنايي از مجلس و نماينده و انتخابات در مغزهاي آنان باشد ، بي‌عزم و اراده بحوزه‌ی انتخابات آمده رأي بوكالت ارباب خود مي‌دادند.

اينها همه ننگين‌كاريست. اينها همه از آماده نبودن توده است. همچون ناصرالملك و ديگران نمي‌گويم مشروطه براي اين توده زود است. بعكسِ آنها بايد گفت :

🔸ما بسيار دير كرده‌ايم و بايد شتاب كنيم. ما مي‌گوييم بايد كوشيد و باين ناآمادگيها چاره نمود.

بسخن بيش از اين دنباله نمي‌دهم. چهار چيز را شمردم و شرح دادم. اينهاست آنچه كه كشور امروز نياز دارد. اينهاست آنچه بايد مرام و مقصد هر غيرتمند باخردي باشد. اينهاست معني آنچه مي‌گوييم : «مشروطه و قانون اساسي اجرا گردد و حكومت توده بروي بنياد استواري گزارده شود». اينها براي جلوگيري از بازگشت استبداد و ديكتاتوريست. اينها براي روان گرديدن در راه پيشرفت است. جنبش مشروطه كه ناانجام ماند و بريده گرديد بايد آن را از سر گرفت و بانجام رسانيد.

از اینسوي كساني از جوانان و ديگران به ‌انديشه‌هاي تندي گراييده‌اند ، و هر گروهي يك راه ديگري بديده مي‌گيرند. بايد از اينها نيز جلو گرفت.

🔸امروز با حال كنوني براي هيچ تكاني زمينه درميان نيست. امروز ما را بيش از همه آرامش لازم است. بيش از همه يكدلي و يكزباني دربايست است. امروز هر انديشه‌ی نويني كه عنوان شود بيگمان به نتيجه نخواهد رسيد ، ولي بيگمان دستاويز بدست آشوبگران داده مايه‌ی هرج و مرج خواهد بود.

از اين گذشته ، در كشوري كه هنوز معني حكومت ملي دانسته نشده و هنوز اين اندازه كه هست زمينه برايش درميان توده آماده نگرديده بسيار بيجاست كه كساني بانديشه‌هاي ديگري افتند.

🔸شما در كوششهايي كه در راه كشور مي‌كنيد و مي‌خواهيد گامهايي بسوي پيش برداريد هميشه بايد يك نكته را بديده گيريد ، و آن اينكه توده را نيز با خود پيش بريد. اين بسيار خطاست كه چند تن خود پيش افتند ولي توده فرسنگها در عقب بمانند.

شما مي‌خواهيد بآيين دمكراسي سر فرونياوريد [1] و اين را ، در عالم بلندپروازي ، كمي خود مي‌شماريد.

🔸ولي توده‌اي كه در پشت سر شماست هنوز از تاريكيهاي زمان استبداد بيرون نيامده و هنوز انديشه‌هاي پست زمان مغول را از خود دور نگردانيده.

اين چيزيست كه مايه‌ی افتخار شما نخواهد بود و هوشياران جهان شما را يك مشت هوسبازان خام‌انديشه شناخته بنافهمي‌تان خواهند خنديد.

مَثل شما مَثل آن دسته سپاهيان ناآزموده خواهد بود كه تصور كنند هرچه جلو باز است بايد پيش رفت ، و اين ندانند كه سپاهيان بايد هميشه پشت سر خود را تأمين كنند و هيچگاه از بنه و مركز دور نيفتند.

[1] : چنانکه گفتیم چون از پیش از جنگ جهانی دوم در برخی کشورها همچون آلمان و شوروی بدمکراسی برخی بی‌پرواییهایی دیده شده و از آنسو اینان پیشرفتهای تندی کرده و در جنگ بلندآوازه گردیده بودند ، دسته‌هایی در ایران به هواخواهی آنها از دمکراسی نومیدی نشان داده آن را کهنه شده می‌شمردند و برآن بودند که سوسیالیزم و فاشیزم نوتر پس بهتر از دمکراسی است. اشاره‌ی نویسنده به اینگونه دسته‌هاست. ـ و
🔶 در پاسخ حقیقتگو
🔸 درباره‌ي اين كتاب

در سال 1318 كه سال پنجم مهنامه‌ي پيمان پراكنده مي‌شد يكي از خوانندگان آن كه آقاي آزاده از چهار محال اسپهان مي‌بود نامه‌اي بدستينه‌ي عبدالوهاب حقيقتگو فرستاده خرده‌هايي بنوشته‌هاي ما گرفته بود. عنوان گفته‌هاي او اين بود كه نوشته‌هاي من با باورهايي كه مسلمانان بويژه شيعيان درباره‌ي دين مي‌دارند نمي‌سازد و معنايي كه من به دين مي‌دهم كسي دين را بآن معني نشناخته است.
جاي شگفت آن بود كه همان آزاده يك سال پيش نامه‌اي نوشته بود در اين زمينه كه آيه‌هاي قرآن با دانشها نمي‌سازد و ايرادهاي بسيار دارد. از جمله قرآن گفته است : «وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ» (هيچ مردمي نبوده مگر از ميان آنها پيغمبر برخاسته.)1 ايراد گرفته بود كه پس چرا در آمريكا پيغمبري نبوده تا مردم آنجا را از وحشيگري رها گرداند. از اين گونه هجده ايراد گرفته بود كه من در نامه‌اي پاسخ دادم.
ولي اكنون مسلمان خشك شده آن نامه را نوشته بود. هرچه بود من نامه‌ي او را دستاويز گرفتم كه سخنان گفتني را بگويم و از شماره‌ي پنجم آغاز كرده گفتارهاي پياپي نوشتم.
چندي پيش برخي از ياران ـ آقاي سلطانزاده ـ خواستار شدند كه آنها را جداگانه برويه‌ي كتابي چاپ كنيم. اينبود شش گفتار را جدا گردانيده در اين كتاب بچاپ رسانيديم كه هم خواهش ياران جاي خود گيرد ، هم نمونه‌اي از گفتارهاي پيمان در دست باشد. گفتار هفتم كه در شماره‌ي 11 و 12 مهنامه بچاپ رسيده چون در زمينه‌ي اسلام و همبستگي آن با پاكديني بوده و ما آن را در كتاب «در پيرامون اسلام» و در جاهاي ديگر بگفتگو گزارده‌ايم در اينجا نياورديم.
احمد كسروي

بنام پاکْ‌آفریدگار

در این ماه نگارش درازی از یكی از خوانندگان پیمان رسیده كه اگرچه خود را پنهان داشته و نگارش را بنام حقیقتگو فرستاده و ما پیش از همه این ایراد را می‌گیریم كه كسی كه حقیقتگوست چرا خود را نشان ندهد و «آزادانه» سخن خود را نگوید؟!.. و از آنسوی این گونه خرده‌گیریها در زمینه‌ی دین تاكنون فراوان رسیده و ما آنها را در پیمان نیاورده همین اندازه بخودشان نوشته‌ایم كه نگارشهای ما را چه در پیمان و چه در «راه رستگاری» دوباره خوانند و نیك اندیشند و پاسخ خرده‌گیریهای خود را در آنها خواهند یافت ، با اینهمه چون می‌دانیم آقای حقیقتگو از خوانندگان دیرین پیمان است و نگارشهای ما را نیك خوانده و آنگاه او را باین خرده‌گیریها خودخواهی و رشک وانداشته از اینرو بنگارش او ارج گزارده در شماره‌های پیمان تكه تكه آورده و پاسخ خواهیم داد و اینك در اینجا یك تكه‌ی آن را می‌آوریم كه پاسخ نگاریم ، و ما آرزومندیم كسان دیگر نیز باین پاسخها بسنده كنند و بار دیگر برای این گونه خرده‌گیریها و پرسشها برنخیزند. حقیقتگو می‌نگارد :



1ـ سوره‌ی فاطر (35) آیه‌ی 24 ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس‌ ـ تکه‌ی 10

🔸 پس از اين كارها كه پومپيوس همه‌ی سامانها را داده و آن سرزمين را ايمن گردانيده بود با شكوه و سرفرازي بيهمالي حركت كرده روي بسوي ميهن خود روانه گرديد و چون بشهر ميتوليني1 رسيد بشهريان آزادي بخشيد و اين در سايه‌ی ميانجيگري ثئوفانيس بود و در مناظره‌ای كه شاعران فصل بفصل داشتند و اين هنگام تنها زمينه‌ی آن گزارش پيكارها و شهرگشاييهاي پومپيوس بود نيز حضور رسانيد. خود ، تياتر را نيز بسيار پسنديده دستور داد نمونه‌اش را تهيه نمايند كه از روي آن تياتري در روم ولي بزرگتر و بهتر بنياد گزارد و چون به رودس2 رسيد درسهايي را كه همه‌ی فيلسوفان آنجا مي‌دادند شنيده و به هر يكي از ايشان يك تالنت بخشيد. پوسيدونيوس3 مناظره‌اي را كه در جلو او با هرماگوراس4 دانشمند علم بديع در زمينه‌ی آفرينش گيتي داشت نيز نشر كرده است. در آتن نيز نوازشها بفيلسوفان كرده پنجاه تالنت پول داد كه شهر را آبادتر و قشنگتر گردانند. با اين پيشامدها و كارها پومپيوس اميد آن داشت با بزرگترين شكوه و با بلندترين نامي كه براي يك آدمي صورت‌پذير است به ايتالي بازگردد و خاندان خود را خواهان ديدار خود يابد بدانسان كه او خواهان ديدار ايشان مي‌باشد ولي آن نيروي بالاتر از طبيعت كه هميشه كار و عادت آن تيره گردانيدن صفاي خوشبختيهاست و هر فيروزبختي يا بزرگي كه براي كسي روي مي‌نمايد آن غم و اندوه درو مي‌آميزد اينزمان در خاندان پومپيوس نيز دست‌ اندر كار داشت و غم و تيره‌بختي براي وي تهيه مي‌ساخت. بدينسان كه موكيا5 در نبودن او رختخواب وي را آلوده گردانيده پومپيوس آن هنگام كه دور بود و كار بسيار داشت خبرهايي كه مي‌رسيد پروا نمي‌كرد. ولي چون اينزمان به ايتالي نزديكتر مي‌شد اين نزديكي انديشه‌ی او را بيشتر متوجه آن كار مي‌ساخت و از همانجا طلاقنامه براي آن زن فرستاد. ولي هيچگاه پس از آن جهت اين كار را در نگارشي يا در گفتگويي بازننمود و ما علت آن را تنها در نگارشهاي کيسرو6 مي‌يابيم.
خبرهاي گوناگوني درباره‌ی پومپيوس پراكنده شده و اين خبرها پيش از خود او به روم رسيده و در آنجا شورش و جنبش برپا ساخته بود. خبرها در اين زمينه بود كه وي مي‌خواهد با همان سپاه بيكران تا روم پيش رفته و آن شهر را بدست گرفته خود را يگانه فرومانرواي روم گرداند. كراسوس فرزندان و كسان خود را برداشته از شهر بيرون رفت و اين يا از آن جهت بود كه براستي مي‌ترسيد و يا از آن جهت كه مي‌خواست بدينسان شوريدگي مردم و خشم آنان را بيشتر گرداند و اين احتمال بيشتر مي‌رفت. ولي پومپيوس همينكه به ايتالي درآمد همه‌ی سپاهيان را براي سان عام پيش خود خواند و بر آنان سخناني گفته و رسم بدرود بجا آورد كه هر يكي بشهر و جاي خود برود ولي متوجه باشد كه بهنگام برپا كردن جشن فيروزي نزد او بشتابد. و اين پراكندن سپاهيان چون خبر آن ميانه‌ی مردم پراكنده گرديد نتيجه‌ی بس شگفتي داد. بدينسان كه مردم در شهرها چون شنيدند پومپيوس بزرگ تنها با يك دسته‌ی كوچكي از دوستان نزديك خود تهيدست و بي‌ابزار جنگ از خاكهاي آنان مي‌گذرد چنانكه تو گويي از گردش و تماشا بازمي‌گردد نه از جنگي كه در آن فيروزي يافته است هر كس كه اين را دانست آهنگ او كرد و همگي درود برو مي‌گفتند و ازو پاسباني مي‌كردند و بجلوش افتاده راه مي‌نمودند. چنان شد كه گروهي كه بر سر وي گرد آمد بيشتر از آن سپاهيان بودند كه از سر خود بپراكند كه اگر مي‌خواست هرگونه تبديل در كار كشور بدهد و بنياد نويني بگزارد بدستياري اين گروه مي‌توانست بي‌آنكه نيازي بسپاهيان خود پيدا نمايد.
1ـ Mitylene
2ـ Rhodes جزيره‌ی معروف درياي سياه.
3ـ Posidonius
4ـ Hermagoras
5ـ Mucia زن پومپيوس
6ـ Cisero خطيب معروف روم.
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکه‌ی ششم)

🔶 امروز چه بايد كرد؟..

كساني مي‌گويند : اين قانون اساسي در سي و اند سال پيش نوشته شده ، و ايستادگيهاي محمدعلي‌ميرزا و دسته‌بنديهاي ملايان در آن كارگر بوده و به هر حال بكار امروز نمي‌خورد.
مي‌گويم : ما كه گفتيم قانون اساسي مقصودمان آنست كه استبداد نباشد ، ديكتاتوري نباشد ، هرج و مرج نباشد. آنست كه سررشته در دست برگزيدگان توده باشد.

ما هيچگاه نمي‌خواهيم از اين قانون مادّه بمادّه طرفداري نماييم. نواقص قانون اساسي را ما نيز مي‌دانيم چيزي كه هست ما مي‌گوييم : امروز جاي چنان گفتگويي نيست. امروز بايد دست بهم داد و از آشوب و هرج و مرج كه هر زمان بيم آن مي‌رود جلوگيري كرد ـ امروز در اين هنگام آشفتگي جهان بايد كوشيد و كشور را نگه داشت. دوباره مي‌نويسم : امروز هر عنوان نويني كه بشود به نتيجه‌اي نخواهد رسيد ولي مايه‌ی آشوب خواهد گرديد. امروز كشور دچار دشواريهاييست و دشواريهاي نوين ديگري بميان خواهد آمد.

از آن گذشته ، اينگونه درخواستها ، از جانب يك دسته‌ی صالحي بجاست. شما بگوييد كه كيستيد؟ ، چهار تن كه گرد هم آيند حق چنين درخواست را نخواهند داشت.

🔸اگر بناست هر چهار نفر كه گرد هم آمدند حق چنين درخواستي بخود دهند هزاران چهار تن‌ها پيدا خواهند شد ، و هزاران درخواستهاي گوناگون بميان خواهد آمد.

🔸شما برآن نباشيد كه تنها سخن گوييد. بر اين باشيد كه گامهايي نيز در راه كار برداريد.

شما تا يك دسته‌ی شايسته‌اي نباشيد ، و براي خود راهي پيش نگيريد ، و سران توده و مردان ارجدار را با خود همراه نگردانيد حق هيچ درخواست و پيشنهادي را نخواهيد داشت.

برخي از اينان مقصود خود را بقالب ديگري ريخته مي‌گويند : «مشروطه يا قانون اساسي در سي و اند سال پيش گرفته شده و هست. تنها مانع ديكتاتوري بود كه آن هم از ميان رفت». مي‌گويند : «ما بايد در طلب چيزهايي كه نيست باشيم و هر زمان يك قدم پيش رويم». مي‌گويند : «مشروطه يا حكومت دمكراسي كهنه شده و امروز اكثر ملل از آن اعراض كرده‌اند و ما نبايد از آنان عقبتر مانيم».

مي‌گوييم : بسيار دور افتاده‌ايد و ميانه‌ی شما با حقايق فرسنگها فاصله است ما بايد يكايك خطاهاي شما را توضيح دهيم :
مي‌گوييد : مشروطه و قانون اساسي گرفته شده و هست. اين سخن كجا راست است؟! در ايران جنبش مشروطه پيش آمد و خود يك جنبش بسيار نيكي بود. ولي چنانكه گفتيم آن ناانجام ماند ، و امروز در ايران از مشروطه و قانون اساسي تنها نامهاي آنها درميانست.

مي‌گوييد : تنها مانع ديكتاتوري بود كه آن هم از ميان رفت. اين نيز نه راست است. در ايران مانعهاي بزرگ ديگري درميانست كه بزرگترين آنها ناآمادگي توده است.

🔸 اما ديكتاتوري ، اگرچه از ميان رفته ولي عللي كه باعث توليد آن شده بود هنوز درميانست ، كه اگر از ريشه كنده نشود باز توليد ديكتاتوري خواهد كرد.

در پيشامدها هميشه بايد سرچشمه و انگيزه‌ی آن را بديده گرفت ، و اگر چاره كردنيست چاره را از ريشه آغاز نمود.

🔸شما خودِ ديكتاتوري را مي‌ديديد ، ولي ما نگاهمان بريشه و سرچشمه‌ی آن مي‌باشد.

مي‌گوييد : هميشه بايد يك قدم پيش رويم.اين راست است ، ولي
🔸پيشرفت ، جستجوي چيزهاي تازه كردن نيست.
شما اگر طالب پيشرفتيد ما راه آن را بشما نشان خواهيم داد.

مي‌گوييد : مشروطه يا دمكراسي كهنه شده. اين جمله بسيار بي‌معني است. در اين زمينه كه ماييم و سخن از رستگاري توده‌ها مي‌رانيم جايي براي گفتگو از تازگي و كهنگي نيست. آن در عالم تفنن و بازيچه و هوسبازيست كه بتازگي يا كهنگي وقعي گزارند و يك چيز چون كهنه گرديد از آن سيري نموده درپي عوض كردنش باشند. آن بچگانند كه يك بازيچه را با پافشاري و اشك‌ريزي خواهند و چون بدست آورده و چند روزي بازي كردند دورش اندازند. آن زنان خودآرايند كه رختي را باصرار و اوقات‌تلخي درخواست كنند و چون خريدند و چند زماني به تن كردند ديگر آن را نپسندند.
اين خود هوسبازيست كه شما بگوييد مشروطه كهنه شده. اين با زندگاني يك توده بازي كردنست. ما بايد در اين راه تنها درپي حقايق باشيم و جز دربند مصلحت كشور و توده نباشيم.

🔸حقايق هميشه تازه است و كهنه نخواهد بود.

مي‌گوييد : اكثر ملل از آن اعراض كرده‌اند. اين نيز دليل بيجاست. ما را با ديگران چه كار است؟! ما بايد خود فهم و خرد بكار انداخته يك راهي براي زندگاني پيش گيريم ـ راهي كه ما را برستگاري و فيروزي تواند رساند. اين بسيار نادانيست كه مردمي چشم بسوي ديگران دوزند و كوركورانه پيروي از ايشان كنند.
🔶 در پاسخ حقیقتگو

🔸 1ـ خرده‌گیریهای حقیقتگو (تکه‌ی یک از دو)
اولاً پوزش می‌خواهم از اینكه مطالب خود را بسبك مطلوب شما كاملاً نمی‌نویسم. زیرا كه اگر آنطور می‌نوشتم ناچار بودم معنی را فدای لفظ بكنم ، آن هم خلاف شیوه‌ی شما است.
ثانیاً اگر مفصل یا مكرر بنگارم امید بخشش دارم چون كه بهتر و كوتاهتر از این ، مطالب خود را بطوری كه غرضم دانسته شود نمی‌توانم بنویسم. باری من یك نفر آدم گوشه‌گیری هستم كه چندان آمیزش با مردم ندارم و خوشترین اوقات خود آن را می‌دانم كه با خواندن كتاب یا نگارشات سودمند بسر برم ، اینست به هر وسیله بود از آغاز پیدایش پیمان همه‌ی شماره‌های آن را بدست آورده و خوانده‌ام. از شماره‌های اول آن خیلی خرسندم و شادان بوده و در همچو زمانی پیدایش یك همچو ماهنامه‌ای را كه نخستین كلام و بیان او از دیانت باشد مغتنم دانستم. تا كم‌كم سالهای پس از آن كه پاره‌ای مطالب را نگاشتید برخی اندیشه‌ها بدلم گذشته و بارها خواسته‌ام بشما یادآوری كرده بنویسم بجهاتی ننوشتم تا شماره‌ی سوم سال پنجم را كه در این نزدیكی خواندم دل بدریا زده و این نامه را بشما می‌نویسم :
می‌خواستم در زمینه‌هایی كه ایراد یا پرسشی دارم یكی یكی از شماره‌های پراكنده پیدا كرده و عین سخنان خودتان را بنویسم ولی برایم فراهم نبود لازم هم ندانستم چون آنچه نوشته‌اید فراموش نكرده‌اید. این است كه یادآور می‌شوم هرچه بنویسم مقصودم مفهوم و خلاصه‌ی مطالب شما در یكجا و یا جاهای متعدد است نه اینكه عین كلام شما را آورده باشم. این را می‌پذیرم كه خواست شما از نگارش و پراكنده كردن پیمان جز نیكخواهی توده نیست و راه بزرگی را در پیش گرفته‌اید ولی گفته‌هاتان را بی‌ایراد نمی‌بینم :
1ـ در زمینه‌ی دیانت آنچه از گفته‌های شما برمی‌آید گویا درباره‌ی دین عقیده‌ای‌ دارید كه در ادیان گذشته و در این هزار سال و كسری كه از اسلام می‌گذرد این عقیده سابقه نداشته. زیرا تنها چیزی را كه با آنها موافق هستید در زمینه‌ی خداشناسی و هستی و دانایی و توانایی او و جاودان بودن روان است. در چندین جا آشكارا نوشته‌اید دین عبارت است از شناختن خدا و جاودان دانستن روان و باهم بنیكی و مهربانی زندگانی را بسر بردن. پاره‌ای جاها هم علاوه كرده‌اید براست پنداشتن فرستاده‌های او را.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس‌ ـ تکه‌ی 11

🔸 باري چون قانون روا نمي‌شمارد كه يك فرماندهي پيش از انجام جشن فيروزي او بشهر درآيد پومپيوس كس به سناتوس فرستاده خواهش كرد كه بنام نوازش باو بگزيدن كونسولان را بتأخير بياندازند تا او بتواند با پيسو1 كه يكي از نامزدها (كانديدها) است روبرو شود. ولي در برابر اين خواهش اوكاتو ايستادگي كرد و آن را نپذيرفت. اين شگفت كه پومپيوس از اين كار او خرسند گرديده دليري و آزادگي را كه بتنهايي در راه نگهداري قانون و داد از خود نموده بود بسيار پسنديد و سخت آرزومند گرديد كه او را بسوي خود بكشد و دوستي او را به هر بهايي باشد خريداري كند و باين قصد چون كاتو دو دختر خواهر داشت پومپيوس يكي از آن دختران را براي خويش و ديگري را براي پسرش خواستگار گرديد ولي كاتو اين كار را نپسنديده چنين پنداشت كه پومپيوس مي‌خواهد از اين راه رخنه در بنياد سرفرازي و نيكنامي او پديد آورد و آن خود رشوه‌اي است كه باو داده مي‌شود و با آنكه زن و خواهر او سخت ناخرسند بودند كه از خويشاوندي با پومپيوس بزرگ چشم بپوشند وي پرواي ايشان نكرده آن درخواست را رد كرد. در اين ميان پومپيوس مي‌كوشيد كه آفرانيوس را به كونسولگري برساند و در اين راه پولهايي باين دسته و آن دسته مي‌بخشيد تا رأي باين كار بدهند از اين جهت مردم در باغهاي او آمدوشد مي‌نمودند و چون پرده از روي كار برداشته شده همگي آن را دانستند ناخرسندي سختي نمودار شد و چنين مي‌گفتند كه پومپيوس جايگاهي را كه براي خود او در پاداش يك رشته خدمتگزاريها داده شد براي يك مرد نابرازنده‌اي خواستار است و مي‌خواهد آن را با پول خريداري كند. اينبود كه كاتو به زن و خواهر خود خطاب كرده چنين گفت : «هرگاه ما با پومپيوس پيوند خويشاوندي مي‌نموديم كنون در اين بي‌آبروگري او ما نيز آلوده مي‌گرديديم.» از اينجا آن دو زن بخطاي خود اذعان نموده دانستند كه رأي كاتو بهتر از رأي آنان بوده.
جشن فيروزي كه براي پومپيوس گرفته شد چندان بزرگ و پرشكوه بود كه با آنكه دو روز را بآن صرف كردند باز وقت بسيار تنگ آمد. ساز و برگي كه براي اين كار آماده نموده بودند و بمصرف نرسيده بود براي جشن بزرگ ديگري بس بود. پيشاپيش همه لوحه‌هايي را مي‌كشيدند كه بر آنها نامهاي كشورهاي گشوده شده از پونتوس و ارمنستان و كاپادوكيا و بافلاگونيا و ماد2 و كولخيس و ايبريا و آلبانيا و سوريا و كيليكيا و مبسوپوتاميا و همچنين فنيگيا و فلسطين و يوداييا و عربستان و همچنين همه‌ی نيروهاي دزدان دريايي چه در آب و چه در خشكي نوشته شده بود. در اين سرزمينهاي گوناگون دزها و استواريها كه بدست آمده كمتر از هزار شمرده نمي‌شد ، نيز شهرها چندان كم از نهصد شهر نبود. رويهم‌رفته هشتصد كشتي از دزدان دريايي بدست آمده بود. سي و نه آبادي با دست او برپا گرديده بود. گذشته از اينها در آن لوحه‌ها حساب همه‌ی مالياتهاي امپراتوري قيد گرديده و نشان داده شده بود كه پيش از شهرگشاييهاي پومپيوس همه مالياتها باندازه‌ی پنجاه مليون بوده ولي پس از آن شهرگشاييها ميزان آن تا هشتاد و پنج مليون بالا رفته. نيز نشان داده شده بود كه پومپيوس باندازه‌ی بيست‌هزار تالنت از پول نقد و ظروفهاي زرينه و سيمينه و آرايش‌ابزار برای گنج جمهوري آورده. گذشته از آنكه تا اين هنگام بسپاهيان بخش يافته بود كه تنها سهم خود او دست‌كم هزار و پانصد درهم مي‌شد. اسيران جنگي كه در اين جشن همراه آورده مي‌شد گذشته از سردستگان دزدان دريايي يكي پسر تيكران پادشاه ارمنستان با زن و دختر خود ، ديگري زوسيمي3 زن خود تيكران ، سومي آريستوبولوس پادشاه يوداييا ، چهارمي خواهر پادشاه مثرادات با پنج پسر خود. گذشته از اينان زناني از اسكوثيا بودند. نيز گروهاني از آلبانيان و ايبريان با پادشاه كوماگيني همراه آورده مي‌شد. همچنين ابزارهاي جنگي فراوان كه از آن هر يك جنگي كه خود با يكي از سركردگان زيردست او كرده و فيروز درآمده بودند جداگانه آورده مي‌شد. ولي آنچه بيش از همه مايه‌ی سرفرازي او شمرده مي‌شد و خود سرفرازي بود كه هيچ رومي ديگري بهره از آن نداشت اين بود كه سومين فيروزي او بر سومين قطعه‌ی گيتي رويداده. زيرا ديگران هم از روميان بودند كه سه بار فيروزي يافته بودند. ولي فيروزيهاي اين نخستينش بر آفريكا و دومينش بر اروپا و سومينش بر آسيا و در اين جشن چنين نمودار بود كه وي همه‌ی گيتي را گرفتار كرده با خود مي‌آورد.

1ـ Piso
2ـ ندانستيم پومپيوس ماد را كي گشاده بود؟!
3ـ Zosime با آنكه خود تيكران بزرگ گردنكشي نكرده بود براي چه اين زن را دستگير كرده بوده‌اند؟! از اينجا مي‌توان پي برد كه پومپيوس هم از خودخواهي بركنار نبوده.