پاکدینی ـ احمد کسروی
7.68K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.77K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸3ـ حافظ چه‌ها می‌دانسته؟.. (یک از یک)


در زمان حافظ در ایران چند رشته دانش و آگاهی از نیک و بد رواج می‌داشته است که اینک فهرست‌وار می‌شماریم :

1ـ قرآن و تفسیر آن و دستورهای اسلامی.

2ـ فلسفه‌ی یونان و بافندگیهای کهن و نو فیلسوفان.

3ـ صوفیگری و بدآموزیهای بی‌پایان صوفیان.

4ـ خراباتیگری و بدآموزیهای زهرآلود آن.

5ـ کشاکش خراباتیان با صوفیان (این را شرح خواهیم داد).

6ـ تاریخ ایران و افسانه‌های آن (از داستان خضر و اسکندر و جام جم و مانند اینها).

7ـ ستاره‌شماری یا علم نجوم.

8ـ جبریگری و بدآموزیهای جبریان.

حافظ بهمه‌ی اینها آشنایی می‌داشته و باید گفت همینها بوده که فهم و خرد او را از کار انداخته و مغزش را آشفته گردانیده. زیرا چنانکه بارها گفته‌ایم یکی از چیزهایی که خرد را از کار اندارد و مغز را آشفته سازد ، فراگرفتن اندیشه‌های متضاد و ناسازگار است. کسی که گفته‌های خراباتیان و بدآموزیهای صوفیان ، و دستورهای اسلام را در مغز خود جا می‌دهد ، یا باید فهمش چندان نیرومند باشد که درمیانه‌ی آن سه که ضد همند داوری کند و یکی را پذیرفته و آن دیگرها را براندازد ، و یا بیگمان فهم و خرد او درمیان آنها سرگردان مانده و کم‌کم بیکاره خواهد گردید. بویژه که حافظ باده می‌نوشیده و در این کار اندازه نگاه نمی‌داشته که این انگیزه‌ی دیگری به شوریدگی مغز او بوده.

کسانی که می‌گویند حافظ باده نمی‌خورده و مقصود او از مِی و میخانه چیزهای دیگر است بهتر است شعرهای شاعر را بخوانند و دروغگویی خود را بفهمند. شاعر در جاهای بسیار تصریح می‌کند که مقصودش همان مِی است که از انگور ساخته شود و رنگش قرمز باشد.

چه بود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رَزانست نه از خون شماست

جمال دختر رَز نور چشم ماست مگر
که در حجاب نقابی و پرده عنبی است

آن تلخوش که صوفی ام‌الخبائثش خواند
احلی لنا و اشهی من قبلة العزارا

به هر حال حافظ در شعر سرودن از همه‌ی این دانشها بهره می‌‌جسته.

او که یگانه‌مقصودش غزل سرودن بوده برای این كار بدانسان که گفتیم نخست کلمه‌های قافیه را می‌نوشته و سپس با ساختن جمله‌هایی آن را شعر می‌گردانیده.

در این باره گاهی از قرآن و اصطلاحات آن استفاده می‌نموده :

ز مصحف رخ دلدار آیتی برخوان
که آن بیان مقدمات و کشف کشّافست

گاهی از فلسفه‌ی یونان بهره می‌جسته :

پس از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو بدین نکته خوش‌استدلالیست

گاهی از بافندگیهای صوفیان بهره‌یابی می‌نموده :

حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم
خوش آن دمی که از این چهره پرده برفکنم

گاهی بخراباتیگری گراییده و تندیهای بسیار می‌کرده :

حدیث از مطرب و مِی گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را

گاهی با صوفیان سرگرم کشاکش گردیده و سرزنشها می‌نموده :

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

گاهی از افسانه‌های ایرانی باستفاده می‌پرداخته :

قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش
ز کاسه‌ی سر جمشید و بهمنست و قباد

گاهی از ستاره‌شماری و افسانه‌های آن کمک می‌گرفته :

بگیر طُرّه‌ مه ‌طلعتی و غصه نخور
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است

گاهی بجبریگری پرداخته تندیهایی می‌نموده :

نصیب من چو خرابات کرده است اله
در این میانه مرا زاهدا بگو چه گناه

گذشته از آنکه از ستایشگری و از افسانه‌ی گل و بلبل و از ستایش باده و ساده و بسیار مانند اینها باستفاده می‌پرداخته ، گاهی نیز بیکبار پریشانگویی می‌کرده.

کوتاه‌سخن آنکه مقصود حافظ قافیه ساختن و غزل سرودن بوده نه سخن گفتن و معنایی را بازنمودن ، و اینست شما در غزلهایش می‌بینید که هر بیتی در زمینه‌ی دیگریست و ارتباطی درمیان آنها دیده نمی‌شود. کسی که می‌خواهد سخنی بگوید و معنایی را برساند باید بارتباط عبارتها توجه کند و سخنان بی‌ربط نگوید. ولی حافظ چون خواستش چیز دیگری بوده چنین توجهی نکرده و نبایستی بکند. مثلاً در یک جا می‌گوید :

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشگین کن نفس

نه آنست که حافظ علاقه‌ای به رود ارس داشته و راستی یاد آن کرده. رود ارس در آذربایجانست که حافظ تنها نامش را شنیده بوده و هیچ‌گونه علاقه بآن نداشته و مقصودش تنها این می‌بوده که در یک غزلی که بقافیه‌ی «سین» ساخته از کلمه‌ی «ارس» نیز استفاده کند.

از آنسوی چنانکه گفتیم حافظ با دستورهای اسلامی و با خراباتیگری و صوفیگری و فلسفه‌ی یونان که هر چهار تا بضد همست آشنا می‌بوده ولی بهیچ یکی پابستگی نمی‌داشته ، و اینست هر زمان به یکی دیگر توجه می‌نموده و جمله‌بندی از آن می‌کرده ، و اینست سخنانش پریشان و متضاد می‌باشد.

👇
از آنسوی چنانکه گفتیم حافظ با دستورهای اسلامی و با خراباتیگری و صوفیگری و فلسفه‌ی یونان که هر چهار تا بضد همست آشنا می‌بوده ولی بهیچ یکی پابستگی نمی‌داشته ، و اینست هر زمان به یکی دیگر توجه می‌نموده و جمله‌بندی از آن می‌کرده ، و اینست سخنانش پریشان و متضاد می‌باشد.

آری حافظ «خراباتی» است و ما همیشه او را خراباتی ستوده‌ایم. چیزی که هست این خراباتی بودن او نیز از روی باور نمی‌بوده. بلکه چون در نتیجه‌ی انباشتن چند رشته‌ی متضاد در مغز خود بهمه‌ی آنها بی‌عقیده گردیده بوده همینست که او را بخراباتیگری کشانیده ، زیرا خراباتیگری با بی‌عقیدگی سازش بسیار دارد.

به هر حال مقصود آنست که کسانی که می‌خواهند جستجو کنند و بدانند حافظ چه گفته ، خود را به یک کار پررنج و بیهوده‌ای می‌اندازند. زیرا چنانکه گفتیم نخست حافظ در اندیشه‌ی سخن گفتن نمی‌بوده. دوم حافظ پابستگی به یک باوری نمی‌داشته ، که اگرهم می‌خواستی سخنی بگوید باز نتیجه‌ای از گفته‌هایش بدست نیامدی.

داستان حافظ داستان کسیست که مشق ماشین‌نویسی می‌کند و اینست هر جمله که بیادش می‌افتد پشت سر هم می‌نویسد ، و من اینک یک چنان صفحه‌ای را در دست می‌دارم و می‌خواهم چند جمله‌اش را برای نمونه نقل کنم : «کار نان بسیار سخت شده ، دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، چو رسی بطور سینا ارنی مگو و بگذر ، بی‌پولی بد چیزیست ، منوچهر بچه‌ی خوبیست ...». کسی که مشق ماشین می‌کرده چنین جمله‌هایی را بروی صفحه‌ای نوشته ، و اکنون چه بیجاست که کسی بخواهد که از این جمله‌ها معناهایی درآورد و بگوید خواست این نویسنده فلان بوده است.

🛎 (می‌توانید در این نظرخواهی شرکت کنید.)


🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست سوم (پنج از شش)


آنگاه چنان پاسخی گره از کار نگشودی و بدگمانی را از دلها نسُتُردی. همگی می‌دانیم که همه‌ی اروپاییان تا سیصد سال پیش مسیحی می‌بودند. ولی از هنگامی که دانشها رواج گرفته و ناسازگازی در میانه‌ی آنها با توریت و انجیل دانسته گردید ، دسته دسته از دین رو گردانیده‌اند و هرچه کشیشان از آن گونه پاسخها داده‌اند سودی نداده. همین بوده حال در مصر و ترکیه و عراق و ایران و دیگر جاها ، که از هنگامی که دانشهای اروپایی در اینجاها رواج یافته ، مردم گروه گروه بیدین گردیده‌اند ، و از پاسخهایی که ملایان از آن گونه داده‌اند ، هَنایشی دیده نشد . پس چه سودی داشتی اگر من نیز همان را کردمی؟!.

ما در این راه خود همه‌ی مردمان را بآمیغها می‌خوانیم. پس چگونه توانستیمی که از آمیغهایی با این روشنی چشم پوشیم؟!. چگونه توانستیمی بگوییم : لاپلاس و کِپلِر و گالیله و نیوتن نفهمیده‌اند.

آری من در برابر مادّیگری ایستادم. بفلسفه‌ی داروین در زمینه‌ی گوهر آدمی ایراد بزرگی گرفتم. در این زمینه‌ها گفتارهایی نوشتم که اگر همه‌ی ملایان گرد آیند ماننده‌ی یکی از آنها را نتوانند نوشت. در اینجاها مرا دلیلهایی می‌بود و به پشتیبانی آنها پیش رفتم و با همه‌ی فیلسوفان اروپایی به نبرد برخاستم. ولی در زمینه‌ی دانشها دلیلی نمی‌داشتم و بسخنی نمی‌توانستم برخاست ، و ناچار می‌بودم که گردن براستی گزارم و درباره‌ی دینها نیز آنچه راستست بگویم.

اکنون سخن در آنست که آنان گفته‌های ما را نمی‌پذیرند و می‌گویند آخشیج همست. می‌گویم : پس خودتان پاسخ دهید ببینیم چه می‌گویید.

تو گویی تنها منم که باید پاسخ‌دهنده باشم و چون پاسخی را که داده‌ام استادان و بزرگان نپسندیده‌اند ، باید دوباره پاسخ دهم. نه! چنین نیست!. شما نیز توانید پاسخ دهید. بلکه شما بیشتر نیازمندید که پاسخ دهید. زیرا من بنیاد کار خود را بروی آیه‌های قرآن نگزارده‌ام. ولی شما یگانه‌دستاویزتان قرآنست. اینست بگویید چه چاره می‌اندیشید؟!. به همان داستان ذوالقرنین چه پاسخ می‌دهید؟!. من سخنانی گفته بودم و «به پندار شما» راست درنیامده. اکنون خودتان هر سخنی می‌دارید بگویید.

این بشما گران افتاده که گفته بودم دشواریهای قرآن را آسان خواهم گردانید و نکرده‌ام (یا کرده‌ام بدلخواه شما نبوده) ، و پیاپی آن را بزبان می‌آورید. من می‌گویم : اکنون شما بآن پردازید. بجای اینهمه خیره‌رویی با ما آن دشواریها را آسان گردانید.

شما آن کسانی هستید که فرزندانتان را بدبیرستانها می‌فرستید و آنها «علوم طبیعی» می‌خوانند که با دین شما ناسازگار است. پس یا فرزندانتان را نگزارید آنها را بخوانند یا چاره‌ی دیگری بیندیشید. وگرنه پس از خواندن آنها ناچاریست که درباره‌ی قرآن و دین بدگمان گردیده ، سست‌باور یا بیکبار بیدین خواهند گردید.


🌸
19ـ یوهانس کِپلِر
20ـ گالیلئو گالیله
21ـ اسحاق نیوتن
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸4ـ خراباتیان چه می‌گفتند؟.. (یک از یک)


خراباتیان گروهی بودند كه این جهان را هیچ و پوچ پنداشته یك دستگاه بیهوده‌اش می‌شماردند و بآفرینش و آفریدگار ایرادهای بسیار می‌گرفتند :

ای بیخبر این شكل مجسم هیچست
این طارم و نُه رواق ارقم هیچست

جهان و كار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نكته كرده‌ام تحقیق

این دستگاه را کم‌ارج و خوار داشته می‌سرودند :

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست

می‌گفتند : از جستجو کسی راه بجایی نمی‌برد و راز این جهان دانسته نمی‌شود :

در پرده‌ی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست

خرد و فهم را خوار و بی‌ارج شمرده می‌گفتند :

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر دارد

می‌گفتند : هرچه در جهان گفته شده جز دروغ و افسانه نیست.

آنان که محیط فضل و آداب شدند
در کشف دقیقه شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند هرگز
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

می‌گفتند : زندگی جز یک خواب و خیالی نیست که می‌آید و می‌گذرد :

احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمیست

بآفریدگار ایراد گرفته می‌گفتند : بهر چه اینهمه مردم را می‌آفریند و سپس نابود می‌کند؟!.. آیا یک کاسه‌گری این می‌کند که هی کاسه بسازد و آنها را بشکند؟!..

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست
بشکستن او روا نمی‌دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست
با مهر که پیوست و بکین که شکست

می‌گفتند : این جهان نه آغازش و نه انجامش دانسته نمی‌باشد. ما نمی‌دانیم از کجا آمده‌ایم و بکجا خواهیم رفت :

دُوری که در او آمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت و نهایت پیداست

کس می‌نزند دمی در این معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن بکجاست؟!

معلوم نشد که در طربخانه‌ی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟!

از این گفته‌های خود نتیجه گرفته می‌گفتند : در این جهان اندیشه و خرد بکار بردن و دربند گذشته و آینده بودن بیجهت است ، و از کوشش نیز نتیجه‌ای بدست نخواهد آمد. پس بهتر آنست که آدمی غم گذشته و آینده نخورده و پروای چیزی نکند و دل خوش دارد ، و اگر خوشی بخود دست نداد با باده آن را بدست آورد. می‌گفتند : عمر آدمی آن یک دمست که در آنست و باید آن را غنیمت شمرده با خوشی و مستی بسر برد و با چنگ و چغانه در خرابات (میخانه‌ها) روز گزارد. می‌گفتند : این جهان قرنهای بیشمار بدینسان گردیده و آدمیان پیاپی آمده و رفته‌اند و ما نیز پس از چندی خواهیم رفت :

چون عهده نمی‌کند کسی فردا را
باری خوش کن تو این دل سودا را

مِی نوش بنور ماه ای ماه که ماه
بسیار بیاید و نیابد ما را

با باده نشین که ملک محمود اینست
وز چنگ شنو که لحن داود اینست

از نامده و رفته دگر یاد مکن
خوش باش که از وجود مقصود اینست

بادت بدست باشد اگر دل نهی بهیچ
در معرضی که ملک سلیمان رود بباد

دی پیر مِیفروش که ذکرش بخیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

رابطه‌ی اینان با باده از این راه می‌بود. ولی سپس در علاقه‌مندی بآن ، راهِ افراط پیموده ستایشهای بسیاری از آن نموده و آن را یک مقصد بزرگی برای خود گردانیده و در گفتگو از آن داد گزافه‌گویی داده‌اند :

چون درگذرم بباده شویید مرا
تلقین ز شراب و جام گویید مرا

خواهید بروز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جویید مرا

خوشبخت رند مست که دنیا و آخرت
بر باد داد و هیچ غمش بیش و کم نداشت

تاک را سیراب کن ای ابر نیسان در بهار
قطره تا مِی می‌تواند شد چرا گوهر شود؟!

بدینسان خود را به بیعاری زده و چون کسی بنکوهش برمی‌خاست دست بدامن «جبریگری» زده می‌گفتند خدا ما را چنین آفریده ، خدا این را برای ما خواسته :

زین پیش نشان بودنیها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد ناسوده است

تقدیر ترا هر آنچه بایستی داد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

برو ای زاهد و بر دردکِشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه بما روز الست

گاهی نیز بسخن رویه‌ی ریشخند و شوخی داده می‌گفتند : خدا چون ما را از خاک می‌آفرید آن خاک را با مِی سرشته و آنست که ما دلداده‌ی باده‌ایم و از آن دست نمی‌توانیم کشید.

خاک مرا چون در ازل از مِی سرشته‌اند
با مدعی بگو که چرا ترک می‌کنم؟!

👇
و چون بیشتر آنان کسان گرسنه و لاتی می‌بودند که پی کاری نرفته خود و خاندانشان را گرسنه می‌گزاردند و بگفته‌ی خودشان خرقه و دفتر گرو گزارده باده می‌خوردند ، کسانی که باین بیدردی آنان خرده می‌گرفتند ، در پاسخ اینها نیز دست بدامن «قسمت» زده می‌گفتند :

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
با پادشه بگوی که روزی مقرر است

و چون بکسانی از دینداران برمی‌خوردند و گفتگو از جهان دیگر و کیفر بمیان می‌آمد بریشخند پرداخته می‌گفتند : مِیخواری را خدا برای ما خواسته دیگر چه جای کیفر دادنست؟!..

بی‌حکمش نیست هر گناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست؟!

یا خود را زیرکانه براه دیگری زده می‌گفتند : از گناه و ثواب دیگران بخدا چه سود و زیانی خواهد رسید که بما کیفر و بدیگران پاداش دهد؟!..

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
ز زهد همچو تویی و بکفر همچو منی

این سخنان خراباتیانست که ما از گفته‌های خیام و حافظ و دیگران بدست می‌آوریم. این سخنان در نگاه نخست پایه‌دار و گیرا می‌نماید. اینست کسان بسیاری فریب آنها را خورده‌اند.

ولی باید گفت بسیار پوچست. این سخنان در واقع دو جمله است : یکی آنکه این جهان یک دستگاه بیهوده‌ایست و از آغاز و انجام آن چیزی دانسته‌ی ما نیست. دیگر اینکه ما باید بهیچ کوششی نپردازیم و با مستی و خوشی روز گذرانیم.

باید گفت نخست این جهان یک دستگاه آراسته و بسامانیست و با یک بینش و نگرش ، این روشنست که آفریدگار دانا و توانایی آن را پدید آورده و یک سامانی در آن بکار برده (و ما چون در جاهای دیگری از این زمینه سخن رانده‌ایم در اینجا بآن نمی‌پردازیم). دوم بر فرض آنکه جهان یک دستگاه بیهوده‌ای باشد ، معنایش این نخواهد بود که ما بهیچ کوششی برنخیزیم و تنها بخوشی و مستی پردازیم.

مردمی که در اندیشه‌ی گذشته و آینده نباشند ، در زندگی بهره از آسایش و خوشی نتوانند یافت و سرگذشتشان جز این نتواند بود که در زیردست بیگانگان بیفتند. این جهان چه باهوده و چه بیهوده ، باید گذشته و آینده‌ی آن را اندیشید و یك راه بخردانه‌ای برای زیستن در آن پیش گرفت.

یک مرد باخرد اگر به یک زندان تاریکی هم بیفتد باید در این اندیشه باشد که در آنجا چگونه زندگی کند و چگونه دشواریها را بخود آسان گرداند و هیچگاه نگوید که چون در اینجا بدلخواه نیست ، من دیگر نخواهم اندیشید و کوشید و سرم را گزارده خواهم خوابید. آن مقدمه که چیده‌اند غلط و این نتیجه که از آن می‌گیرند غلطتر می‌باشد. یک غلط دیگرشان هم جبریگریست که آنهمه شعرها درباره‌اش ساخته‌اند.

(می‌توانید در نظرخواهی این نوشتار شرکت کنید)
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست سوم (شش از شش)


بسخن بیش از این دامنه نمی‌دهم. آنچه در پایان نشست باید بگویم آنست که این گفتارها چون چاپ شود و به تبریز رسد همان کسان بجای آنکه اینها را نیک خوانند وآنگاه فراهم نشسته باهم سُکالند که اگر پاسخی از روی فهم و خرد می‌دارند بگویند ، وگرنه بگمراهی خود خَستُوان باشند ، نخست کاری که خواهند کرد آنست که در اینجا و آنجا نشینند و چنین گویند : «باز بقرآن ایراد گرفته ، باز بقرآن توهین کرده ، می‌گوید پیغمبر کروی بودن زمین را نمی‌دانسته ...». با این سخنان بشورانیدن مردم عامی خواهند کوشید ، و سفته‌بازان بازار را خواهند برانگیخت که تلگرافی مهر کنند و با پول فلان حاجی بروزنامه‌ی رعد امروز[1] فرستند.

با اینهمه پافشاری که ما در پاسخ خواستن نموده‌ایم ، بپاسخی نخواهند برخاست (مگر کسانی را به یاوه‌نویسی برانگیزند). پس از همه‌ی اینها چون زمانی گذشت ، شما خواهید دید برخی از اینان همین سخنانی را که ما در پاسخ آنان در پیرامون قرآن می‌گوییم ، گرفته‌اند و بسرمایه‌ی خود افزوده‌اند و آنگاه در نشستها می‌نشینند و گردن می‌فرازند و چنین می‌گویند : «چرا نمی‌شود دنیا را با قرآن اصلاح کرد ، همه‌ی دستورها در قرآن هست. بعضی اشخاص ایراد می‌گیرند که قرآن با علوم جدیده مطابق نیست و این را ایرادی می‌شمارند. این که ایراد نیست. این علوم آن روز نبوده. هر پیغمبری از علوم آن را می‌داند که در زمان خودش بوده ...». بدینسان شیرین‌زبانی خواهند کرد و هیچ نخواهند گفت اینها سخنانیست که دیگری می‌گفت و ما نمی‌پذیرفتیم و آن رفتار زشت را با او می‌نمودیم.

این شیوه‌ی کار ایشانست. خودخواهی و گردنکشی ، که آنان گرفتارند و می‌خواهند به هر عنوانی که هست از ایستادگی در برابر ما و دسته‌بندی دست برندارند ، آنان را به هر رفتار زشتی خواهد برانگیخت و بی‌آنکه خودشان بدانند تا بیدینیِ آشکار و نشناختن خدا پیش خواهند رفت.

همین رفتار را در مشروطه ، ما از این گروه ستیزا [=لجباز] دیده‌ایم. چون با مشروطه نافهمیده بدشمنی برخاستند ، کار را تا بآنجا رسانیدند که از جداسری[=استقلال] کشور نیز چشم پوشند و خود را بدامن نکولا [2] اندازند.

داستان اینان داستان آن مردیست که می‌خواست چراغ را روشن گرداند ، لوله‌ی آن ترکید و شکست و او از خشم چنین گفت : «آخر این را اگر از فلز بسازند باین زودی که نمی‌شکند». گفتند : «لوله‌ای که از فلز باشد روشنی نخواهد داد». گفت : «از این سو و آن سو روزنه بگزارند». گفتند : «از آن روزنه‌ها باد زده خاموش کند». گفت : «خب! بآن روزنه‌ها شیشه اندازند». گفتند : «آن شیشه‌ها هم خواهد شکست». چون بسر خشم و ستیزِش[=لجبازی] می‌بود چنین گفت : «اصلاً این لوله نباشد چه خواهد بود؟!».

اینان نیز با این راه ستیزِش که پیش گرفته‌اند ، کار را بآنجا خواهند رسانید که بگویند : «اصلاً دین نباشد چه خواهد بود؟!».


🔹 پانوشت‌ها :

[1] : رعد امروز روزنامه‌ای بود که سید ضیاءالدین طباطبایی در سالهای 1323 تا 1325 بیرون می‌داد و زبان حزب اراده‌ی ملی بود. برای شناخت سید ضیاء و حزب اراده‌ی ملی کتاب «سرنوشت ایران چه خواهد بود؟» دیده شود.

[2] : امپراتور روس در زمان مشروطه.

🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸5ـ صوفیگری در زمان مغول (یک از یک)


گفتیم یکی از زمینه‌های سخن حافظ کشاکش صوفیان و خراباتیانست. برای روشنی این باید به یک مقدمه‌ای از تاریخ و از رفتار صوفیان پردازیم.

اسلام چون به ایران چیرگی یافت ، یکی از تأثیرهای آن در ایرانیان افزودن بحس دلیری و جنگجویی بود. ایرانیان خود مردم جنگی می‌بودند و اسلام نیز جنگ و مردانگی را بهمه بایا[=واجب] می‌گردانید ، و از اینرو در قرنهای نخست اسلام در ایران این حس بسیار نیرومند می‌بود. اگر کسانی تاریخ ایران را در قرنهای سوم و چهارم هجری جستجو کنند در آن قرنها از یکسو در ماوراء‌النهر دولت سامانی برپا می‌بود که همیشه با ترکان جنگ و ستیز می‌داشت و بگفته‌ی استخری همیشه سیصدهزار تن سوار در مرز آماده می‌ایستادند. همین استخری می‌نویسد : من به هر خانه‌ای از دهگانان می‌رفتم یک شمشیری آویخته از دیوار و یک اسبی بسته در اصطبل می‌دیدم. همگی برای جنگجویی آماده می‌بودند. از سوی دیگر دلیران دیلم از کوهستان خود پایین آمده هر یکی در گوشه‌ی دیگری بنیاد فرمانروایی می‌نهادند و خاندان بویه تا بغداد پیش رفته خلیفه را زیردست خود می‌گردانیدند. پس از همگی سلطان محمود غزنوی به هندوستان تاخته شهرها می‌گشاد و تاراجها می‌آورد. با اینحال جنگجویان ایران بیکار مانده دسته‌دسته بیرق افراشته برای شرکت در جنگ مسلمانان با رومیان بآسیای کوچک می‌شتافتند.

یک سال را ما در تاریخ می‌یابیم که تنها از خراسان هشتادهزار تن شتافته‌اند. ببینید حس جنگجویی تا چه اندازه می‌بوده!.. ببینید غیرت چگونه فزون می‌آمده و سرشاری می‌نموده!..

تا آغازهای قرن پنجم ما این را می‌یابیم. ولی سپس چون بآغاز قرن هفتم می‌رسیم ، بیکبار وارونه‌ی آن را می‌بینیم. بیکبار ایران را از غیرت و مردانگی تهی می‌یابیم. زیرا در آن هنگامست که می‌بینیم چنگیزخان بماوراء‌النهر آمده و چهار سال کشتار کرده و با اینحال در ایران تکانی پیدا نشده. در آن هنگام است که می‌بینیم یمه و سوتای دو تن سرکرده‌ی مغولی با سی‌هزار سوار از جیحون گذشته از خراسان کشتارکنان پیش آمده تا مازندران و عراق و آذربایجان و قفقاز مردم را کشته و شهرها را تاراج کرده از شمال دریای خزر بلشکرگاه خود پیوسته‌اند. فسوسا این درماندگی از یک توده چه بوده؟!..

این خود یک جُستاریست[مبحث] که چرا ایرانیان در آن دوصد سال که از قرن پنجم تا قرن هفتم بوده بدینسان تغییر یافته بودند؟!.. مگر در آن دو قرن نژاد ایران دیگر شده بود؟!..

در این باره کسی جستجویی نکرده و باین پرسش پاسخی نتواند داد. ولی ما پاسخ آن را می‌دانیم. در آن دو قرن در ایران چند رشته بدآموزیهایی رواج یافته بوده که در نتیجه‌ی آنها جنگجویی و مردانگی بدینسان جای خود را به بیدردی و بیغیرتی داده. یکی از آن بدآموزیها صوفیگری ، دیگری باطنیگری ، دیگری خراباتیگری بوده.

می‌دانیم کسانی باور نکرده خواهند گفت : مگر بدآموزی هم مردم را به بیغیرتی وادارد؟!.. می‌گویم : مگر شما نمی‌دانید که سرچشمه‌ی همه‌ی کارهای آدمی مغز اوست ، و مغز نیز تابع اندیشه‌هاییست که دروست؟!.. یک تن خراباتی که جهان را هیچ و پوچ می‌شمارد و می‌گوید باید پروای گذشته و آینده نکرد ، آیا می‌توان چشم داشت که غیرت کند و در راه توده و کشور جانبازی نماید؟!.. یک تن صوفی که جدایی میانه‌ی داد و ستم و تاریکی و روشنی و راست و کج نمی‌گزارد و در آن جهان مالیخولیا ، خونخواران مغول را «خدا» می‌پندارند ، آیا می‌توان امید بست که شمشیری بگیرد و بجنگی شتابد؟!..

باطنیان (یا پیروان حسن صباح) نیز اگرچه آدمکشی را پیشه‌ی خود می‌داشتند و هزارها ایرانیان را با خنجر نابود می‌ساختند ، دیده شد که در داستان مغول یکی این نکرد که برود و هلاکو یا کس دیگری را از سران مغول بکشد و چشم آنان را بترساند ، و این می‌رساند که آن آدمکشی ایشان نیز جز یک گونه دیوانگی پستی نمی‌بوده.

به هر حال بیگمانست که مایه‌ی آن زبونی و درماندگی ایرانیان در برابر مغول این سه رشته بدآموزیها بوده. این یکی از رازهای پوشیده‌ی تاریخ ایرانست که باید در پیرامونش بدرازی و گشادی گفتگو رود ، و ما در اینجا چون فرصت نمی‌داریم بهمین چند جمله بس می‌کنیم.

سپس در زمان چیرگی مغولان باطنیگری از رونق و شکوه افتاد. زیرا باطنیان با مغول جنگ کرده بودند و مغولان بماندن آنها خرسندی نمی‌دادند. ولی صوفیگری و خراباتیگری بیش از پیش زمینه برای پیشرفت پیدا کرد. زیرا مغولان درباره‌ی کیش سخت نمی‌گرفتند و می‌توان پنداشت که سود خود را در سختگیری ندیده رواج این بدآموزیها را مایه‌ی نیرومندی خود می‌شماردند. هرچه هست در زمان مغول ، چه صوفیگری و چه خراباتیگری ، برواج و شکوه افزوده و هر دو پیشرفت بسیار کردند.

👇
صوفیان یک شیوه‌ی بسیار ناستوده‌ای می‌داشتند و آن اینکه از پیشامدها بدستیاری دروغ سودجویی می‌کردند. مثلاً اگر فلان مرد لشکرکش دلیر بپادشاهی می‌رسید ، اینها یک دروغی می‌ساختند که فلان هنگام بنزد شیخ ما آمده بود و شیخ ما فرمود پادشاهی فلان جا را بتو دادیم ، یا اگر کسی می‌مرد یا آسیبی می‌یافت چنین می‌گفتند : چون شیخ ما را رنجانیده بود خدا سزایش را داد. این شیوه‌ی پست آنها می‌بود و راستی آنست که چون نان از دست دیگران می‌خوردند با این دروغها چشم مردم را ترسانیده راه روزی خود را فراخ می‌گردانیدند.

این یک نامردیست که همه‌ی مفتخواران و گدایان دارند. فراموش نمی‌کنم در سالهای پیش یکی از آشنایانم پسر جوانی می‌داشت که ناگهان درگذشت و یک سیدی در همسایگی او بجای آنکه بدیدنش آید و دلداری دهد و از اندوهش بکاهد ، نامردانه پیام فرستاده بود : «چون رعایت سید نمی‌کنی ، این طور می‌شود دیگر». بارها آن آشنایم با یک دل پردردی این داستان را با من می‌گفت و دلسوختگی نشان می‌داد.

شما از همین رفتار صوفیان پی بدرون آنها ببرید و این دریابید که آن آموزاکهای[تعلیمات] بیپا چه نتیجه‌ی بدی داشته و چگونه ایشان را تیره‌درون گردانیده.

باری در زمان مغول نیز صوفیان ، بجای آنکه بدانند که با آن راه و رفتار خود مایه‌ی بدبختی مردم گردیده‌اند و از سرگذشت دلگداز توده عبرت بگیرند ، از پیشامد بسودجویی برخاسته چون سلطان محمد خوارزمشاه «مجدالدین بغدادی» نامی را از مشایخ ایشان کشته بود ، آن را داستانی ساختند چنین گفتند : «خدا اینان را بخونخواهی مجدالدین بغدادی فرستاده است». همین را گفته سر بالا افراشتند و از بدبختی مردم دلهای خود را خنک گردانیدند ، و برای پیشرفت کار خود چنین دروغی ساختند : خوارزمشاه چون مجدالدین را کشت پشیمان گردید و برای عذرخواهی بنزد استاد او ابوبکر خوارزمی رفت و زر بسیار همراه برد. ابوبکر نپذیرفت و گفت : «خونبهای فرزندم مجدالدین زر نیست ، به خونبهای او هم سر تو می‌رود و هم سر من و هم دیگران». شیخ عطار که با پستی و زبونی در نیشابور کشته شده بود برای او نیز معجزه‌ای ساخته چنین گفتند : «شیخ را چون مغولها کشتند با همان تن بیسر فریادکشان نیم فرسخ دوید و آن هنگام افتاد».

با این دروغهای بیشرمانه رواجی بکار خود دادند. از آنسوی خود چیرگی مغولان رواج‌دِه دیگری برای صوفیگری می‌بود. زیرا با آن گزند و آسیبی که ایرانیان دیده و در دست دشمن گرفتار افتاده بودند یا بایستی از جان گذرند و با یک مردانگی شایانی دشمن را براندازند و یا از غیرت و مردانگی چشم پوشیده خود را بپناه صوفیگری یا خراباتیگری بکشند.

🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران می‌پذیرد :

1ـ نوشته‌هایی که با اندیشه‌های پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده می‌خواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشه‌ها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشته‌هایی که با اندیشه‌های پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمی‌نماید.
درخواست ما اینست که نوشته‌ها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.


🔹خوانندگان می‌توانند در نظرخواهی برای این نوشتار شرکت کنند).

🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (یک از شش)


یکی از جُستارهایی که در آن دفتر بگفتگو گزارده‌اند و من می‌خواهم درباره‌اش سخنانی رانم ، داستان نتوانستنی (یا بگفته‌ی آنان : معجزه) است. در این باره سه سات سخنانی نوشته‌اند که من نمی‌دانم چه نامی بآن دهم ، و همین سه سات نمونه‌ی نیکیست که نویسندگان این دفتر چه کسانیند و در برابر ما چه راهی می‌پیمایند.

داستان این جُستار آنست که ما چون در سال 1316 کتاب «راه رستگاری» را بچاپ رسانیدیم و در آنجا سخن از معنی برانگیختگی رفته و گفته شده بود : «نشان راستگویی یک برانگیخته خود او و کارهای اوست و به نتوانستنی نیاز نیست» ، ملایان این سخن را بهایهوی گزاردند و در همان تبریز در منبرها زباندرازیها کردند. ما ناچار شدیم پاسخ دهیم که آن در خود قرآنست و از بنیادگزار اسلام هر زمان که معجزه خواسته‌اند نپذیرفته و ناتوانی نموده ، و آیه‌هایی را که در قرآن در این باره هست یادآوری کردیم. آیه‌هایی با آن آشکاری بجای اینکه بپذیرند و بخَستُوند که هزار سال و بیشتر گذشته و آن آیه‌ها را نفهمیده‌اند و بما سپاس گزارند که از چنان نافهمی رسوایی بیرونشان آورده‌ایم ، این بار داستانهایی را که در قرآن درباره‌ی موسا و ثمود و ابراهیم هست ، دستاویز کردند. ما گفتیم : این آیه‌ها درباره‌ی دیگرانست. بودن چنین داستانهایی دلیل آن نیست که از آیه‌های آشکاری که درباره‌ی معجزه نیاوردن خود پیغمبر اسلامست چشم پوشیم. دلیل آن نیست که بآنها ارج نگزاریم. به هر حال دوست نداشتیم در این زمینه بسخن بیشتری پردازیم. یک بار آقای فرزانه پرسیده بود : پیغمبر که از دیگران معجزه‌هایی یاد می‌کرد ولی خود او از معجزه ناتوانی می‌نمود ، چه پاسخی بمردم می‌داد و چه شُوَندی بمعجزه داشتن دیگران و نداشتن خود او یاد می‌کرد؟. گفتیم : در خود قرآن در این باره آیه‌ای هست و چنین می‌گوید که چون معجزه که به پیغمبران داده شده بود نتیجه نداد و مردم همچنان در گمراهی پافشاردند ، باین پیغمبر معجزه داده نشده. آیه‌ی قرآن اینست : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» [1] .

شما نیک می‌دانید که ملایان درباره‌ی برانگیخته یا پیغمبر ، یک رشته باورهای بسیار عامیانه می‌دارند و آن را برویه‌ی ریشخندآوری انداخته‌اند. در پندار آنان کسی که جبرئیل بنزدش آمده و پیغمبر شده ، باید بیاید و بمردم آگاهی دهد : «أَیهَا النَّاس من پیغمبر شده‌ام. شما باید بمن ایمان آورید.» پیداست که مردم برخی نخواهند پذیرفت ، و آنان که بپذیرند باید ازو معجزه‌ای ـ از زنده گردانیدن مرده یا اژدها ساختن عصا یا آگاهی دادن از ناپیدا[=غیب] ـ بخواهند و او معجزه کند و آنگاهست که مردم باید «ایمان» بیاورند و او را پیغمبر شناسند ، و او آغاز بکار کند و دستورها دهد و دین نوینی بنیاد گزارد. اینست پنداشته‌های آنان. اینست آنچه در کتابهاشان نوشته‌اند.

در جایی که اینها غلطست ، و غلطتر از همه افسانه‌ی معجزه می‌باشد. ما بارها از داستان برانگیختگی سخن رانده‌ایم. چیزی ساده‌ایست : بهنگامی که گمراهیها فراوان گردیده و خردها ناتوان شده ، کسی با خواست خدا برخیزد و بگمراهیها پردازد و بیپایی و زیانهای آنها را بازنماید و آمیغهای زندگانی را (تا آنجا که می‌باید) نشان دهد و خردها را بتکان آورد ، و مردمان چون گفته‌های او را راست و کوششهایش را بسود جهان یابند ، با او هم‌آواز گردند و مردانه بیاری برخیزند و بدینسان شاهراهی باز گردد و بنیادی بنام دین (یا هر نامی که بگزارند) پدید آید. (2) چیزی که هست ، همه‌ی مردم پاکدرون و درست‌روان نباشند و ناچاریست که کسانی نیز از در کارشکنی درآیند و دشمنی کنند و پیداست که اینان دیر یا زود نابود گردیده ، از جلو برخیزند.


🔹 پانوشتها :

1ـ سوره‌ی أسراء (17) ، آیه‌ی 59

2ـ در این باره بهتر است کتاب «ورجاوندبنیاد» دیده شود.


🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸6ـ چگونه خراباتیان میدان یافتند؟.. (یک از یک)


اما خراباتیان ، درآمدن مغولها به ایران برای آنان گشایشی بود. زیرا تا آن زمان باده‌سازی و باده‌فروشی خاص زردشتیان و جهودان و مسیحیان می‌بود که نه در درون شهر ، بلکه در بیرون آن درمیانه‌ی ویرانه‌ها ، جایی می‌گرفتند که هم باده‌فروشی می‌کردند و هم چنگ و چغانه راه می‌انداختند ، و یک تن خراباتی اگر می‌خواست ـ بگفته‌ی خودشان ـ لبی تر کند و چنگ و چغانه‌ای بشنود می‌بایست به بیرون شهر رود ، و به هر حال از دست مسلمانان بی‌ترس و بیم نباشد ، و اگر کسی در خانه‌ی خود مِی می‌ساخت چه‌بسا که گرفتار محتسب می‌گردید که می‌بایست او خُم شکند و این سر او را ، و سخن بجاهای دیگری کشد. ولی مغولان که به ایران آمدند ، چون بهمه‌ی کیشها و هر کاری آزادی دادند ، آن رنجها از میان رفت ، و مِیفروشان آزاد گردیده درمیان شهر میخانه‌ها برپا کردند و آواز چنگ و نای بلند گردانیدند ، بلکه زردشتیان و جهودان و مسیحیان که سالهای دراز آسیب و آزار از مسلمانان دیده بودند ، به پشتگرمی آنکه مغولان بمسلمانان با دیده‌ی تحقیر می‌نگریستند بگستاخیهایی برخاستند ، و رویه‌ی سرزنش و سرکوفت بکارهای خود داده تا توانستند توهین و زباندرازی بمسلمانان دریغ نگفتند. این برای آنان خوشایند می‌بود که خراباتیانِ دهن‌دریده‌ی بی‌باک را در میخانه‌های خود گرد آورند و آنان را مست گردانیده به «لاطایلاتی» که بنام ایراد بآفریدگار و آفرینش و توهین بمسلمانان می‌گفتند گوش دهند و دل از کینه تهی گردانند. اینبود تا می‌توانستند اسباب خشنودی رندان خراباتی را بیشتر فراهم می‌گردانیدند.

از آنسوی این بسود مغولان می‌بود که ایرانیان ستمدیده و آسیب یافته خود را با باده و چنگ و چغانه سرگرم دارند و آن ستمها و آسیبها را فراموش کرده در اندیشه‌ی کینه‌جویی نباشند ، بویژه که آن باده‌خواری و سرگرمی با بدآموزیهای غیرتکُشی همچون بدآموزیهای خراباتیان توأم باشد که خون را بیکبار از جوش اندازد و غیرت و مردانگی را افسرده گرداند. این برای مغولان بسیار سودمند می‌بود که یک دسته بمردم درس داده می‌گفتند : گذشته را فراموش گردانیده و باندیشه‌ی آینده نیفتید و تنها بآن کوشید که خوش باشید ، می‌گفتند : هرچه بسر آدمی بیاید از خداست ، می‌گفتند : کوشش و تلاش سودی ندارد. اینان برای مغولان بهترین یاورانی می‌بودند که بیش از یک ملیون سپاه کار می‌کردند. زیرا مغولان که آنهمه خونها در ایران ریخته و آنهمه دختران را ببردگی برده و سپس بکشور دست یافته یوغ فرمانروایی خود را بگردن مردم بدبخت گزارده بودند ، بسیار نیازمند می‌بودند که ایرانیان گذشته را فراموش کنند و از آن خونها یادی ننمایند و از آن دخترها نامی نبرند ، و باندیشه‌ی آینده نیفتند و در آرزوی آزادی نباشند و بهیچ کاری دخالت نکرده و سررشته را بمغولان سپرده خود در میخانه‌ها بخوشی پردازند. بسیار نیازمند می‌بودند که ایرانیان همه‌ی کارها را از خدا دانسته و آسیبهایی را که دیده بودند از سرنوشت شمارده کینه‌ی چنگیز و هلاکو را از دل بیرون کنند.

برای مغولان چه لذتی می‌داشت هنگامی که می‌شنیدند که یک شاعری در ایران هست و چنین می‌گوید :

از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست

چه لذتی می‌داشت هنگامی که می‌شنیدند که یک حکیمی درباره‌ی کشتگان بمردم چنین می‌گوید :

خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غمخوارگیست

چه لذتی می‌داشت که می‌شنیدند یکمشت دیوانگانی بنام صوفیان هستند که می‌گویند خدا چنگیزخان را برای گرفتن خون شیخ مجدالدین بغدادی فرستاده ، یا می‌شنیدند که همان دیوانگان چون «عارفند» ، و دیده‌ی شه‌شناس می‌دارند که شاه را در هر لباس می‌توانند شناخت ، اینست مغولان آدمکش را «خدا» می‌شمارند ، و یکی از پیرانشان چون مغولی را دیده مالیخولیایش گل کرده و گفته : «در این رخت آمده‌ای که نشناسمت؟!..».

چه صوفیان و چه خراباتیان و چه شاعران هرچه می‌گفتند بسود آنان می‌بود ، و اینست من نمی‌دانم آیا مغولان اینها را فهمیده و از روی فهم و بینش میدان بصوفیان و خراباتیان داده و با دست کارکنان خود بگستاخی و دلیری آنان افزوده‌اند ، یا تنها بنام آنکه هیچ تعصبی نمی‌داشتند این میدان بدست صوفیان و خراباتیان افتاده.

هرچه هست داستان دلگداز شگفتیست که در هنگامی که بیگانه بکشور درآمده و آن گزند و آسیب را رسانیده بود و می‌بایست مردان کاردان و غیرتمندی پا بمیان گزارند و مردم را از نومیدی بازدارند و بپافشاری و مردانگی برانگیزند ، در چنان هنگامی صوفیان و خراباتیان میدان بزرگی پیدا کرده بدانسان که گفتیم بکار کوشیده‌اند.

از اینسوی شیخ در خانقاه ، درویشان مفتخوار و بیدرد را بگرد خود آورده با آن ریش و پشم و با آن دلق پاره ، پای کوبیده و دست افشانده و با صد تَبَختُر نعره زده‌اند و چنین خوانده‌اند :

👇
این وجد و سماع ما مجازی نبود
این رقص که می‌کنیم بازی نبود

با بی‌خبران بگو کای بی‌خبران
بیهوده سخن باین درازی نبود

از آنسوی رند خرابات بعربده برخاسته و فریاد کرده :

ساقی بنور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

بدینسان با صد بیدردی روز گزارده و بدآموزیهای زهرناک خود را بیرون ریخته‌اند و این شگفت که باهم راه نرفته به یک رشته کشاکشهایی نیز پرداخته‌اند که می‌خواهیم در اینجا آن را شرح دهیم :

(خوانندگان می‌توانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند).
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (دو از شش)


اینست داستان برخاستن یک برانگیخته و چگونگی کار او ، و آنچه هیچگاه نیاز نیفتد «معجزه» است. چنانکه بارها گفته‌ایم ، داستان معجزه جز از اندیشه‌های خام نتراویده. کسی که برخاسته اگر سخنانش خردپذیر و رفتارش بی‌ایراد است ، خردمندان و پاکدرونان بسوی او خواهند گرایید و بیاوریش خواهند کوشید و نیازی بمعجزه آوردن نیست. اگر سخنانش خردپذیر یا رفتارش بی‌ایراد نیست ، هیچ خردمندی باو نخواهد گرایید اگرچه صد معجزه بیاورد.

برای مثل می‌گویم : سید باب که کالایش جز مناجات‌بافیهای غلط نبوده ، اگر معجزه‌ای هم آورده بودی آیا شما توانستیدی بپاس معجزه ، او را برانگیخته‌ی خدا شناسید و بآن عربیهای غلط و پوچ ارجی گزارید؟!. هویداست که نتوانستیدی. از آنسوی اکنون از زمان زردشت بیش از سه‌هزار سال می‌گذرد و ما چون سخنان او را خردپذیر و کوششهایش را بسود جهان می‌بینیم ، برانگیخته‌ی خدایش می‌خوانیم بی‌آنکه معجزه‌ای ازو دیده یا شنیده باشیم. همین اکنون در ایران درویشان و علی‌اللهیان بدرون آتش می‌روند و شمشیر بشکم خود فرومی‌برند و از اینگونه کارهای معجزنما بسیار می‌کنند. آیا ما توانیم بشُوَند این کارهاشان بآنان گراییم و بسخنانشان که از خرد دور است ، گوش دهیم و بپذیریم؟!.

دوباره می‌گویم : آنچه بسیار پرتست ، داستان معجزه است. گذشته از آنکه اینگونه کارها بیرون از آیین خداست و هیچگاه نتواند بود (که خود جُستار دیگریست و شما می‌دانید که ما در آن باره سخنان بسیار رانده‌ایم). [1]

ولی چنانکه از قرآن پیداست هنگامی که پیغمبر اسلام برخاسته بوده جهودان و ترسایان که در عربستان فراوان می‌بودند ، به عربها می‌گفته‌اند : «پیغمبران ما معجزه داشته‌اند. پس چرا این معجزه نمی‌کند؟!. چرا نشانه از خدا نمی‌آورد؟!.» ، و بدخواهان همان را دستاویز ساخته پیاپی بنزد آن مرد بزرگ آمده ، آن ایراد را بزبان می‌آورده‌اند. [2] اینست ما می‌بینیم در قرآن بارها در این باره پاسخ داده شده.

مثلاً در یک جا می‌گوید : «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ» (3) . در جای دیگری باز می‌گوید : «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَن یشَاءُ وَیهْدِی إِلَیهِ مَنْ أَنَابَ» (4) در جای دیگری می‌گوید : «وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیمَانِهِمْ لَئِن جَاءَتْهُمْ آیةٌ لَّیؤْمِنُنَّ بِهَا قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِندَ اللَّهِ.» (5) باز در جای دیگری می‌گوید : «وَقَالُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیهِ آیاتٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُّبِینٌ» (6) . در جای دیگری می‌بینیم آمده چند چیز را با نام و نشان خواسته و آشکاره گفته‌اند تا یکی از اینها را نکنی ما ترا راستگو نخواهیم شناخت ، و می‌بینیم باز پیغمبر نپذیرفته و پاسخ داده که من نتوانم : «وَقَالُوا لَن نُّؤْمِنَ لَک حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ ینبُوعًا أَوْ تَکونَ لَک جَنَّةٌ مِّن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِیرًا أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ کمَا زَعَمْتَ عَلَینَا کسَفًا أَوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَالْمَلَائِکةِ قَبِیلًا أَوْ یکونَ لَک بَیتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِی السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیک حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَینَا کتَابًا نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا» (7)

چنانکه می‌بینید در همه ‌جا آشکاره از معجزه نشان دادن ، بیزاری می‌جوید و در هیچ جا نمی‌گوید : «ندیدید فلان هنگام فلان معجزه را آوردم؟!». نمی‌گوید : «اینها را که شما می‌خواهید من نیاورم. ولی فلان معجزه‌ی دیگر را آورم.»

چون بدخواهان ایراد گرفته می‌گفتند : «پس چرا بگذشتگان معجزه داده شده بود و تنها بتو داده نشده؟» چنانکه گفتیم بآن هم پاسخ داده می‌گفت : «چون معجزه‌ها که بدیگران داده شده بود مردم نپذیرفتند ، بمن داده نشده».

جایی دیگر پاسخی دیگر داده می‌گوید : «آیا این کتابی که من آورده‌ام و این سخنانی که برای رهانیدن شما از گمراهی و رسانیدن برستگاری می‌گویم بس نیست که شما نشان دیگری خواهید؟!». آیه اینست : «أَوَلَمْ یکفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیک الْکتَابَ یتْلَى عَلَیهِمْ» (8) این پاسخ بسیار بجا بوده و خود همانست که ما گفتیم. نشان راستگویی یک برانگیخته هم خود او و سخنان اوست. آخر کسی که برخاسته و می‌گفت : «این بتهایی که خود تراشیده‌اید چگونه بآنها می‌پرستید؟!» ، یا از اینگونه راهنماییها که همه بسود مردم می‌بود ، جا می‌داشت که کسانی با او از راه ایستادگی پیش آیند و بیخردیهای خود را پیش کشیده از وی کارهای بیرون از آیین سپهر خواهند؟!.


👇
🔹 پانوشتها :

1ـ کتاب «ورجاوندبنیاد» ، بند 14 ؛ گفتار «بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود» ، پرچم هفتگی ، شماره‌ی 5.

2ـ نک. کتاب «تاریخ محمد» ، تکه‌های 22 و 50.

3ـ بیدینان می‌گویند چرا نشانی از سوی خدا باو فرود نیامده در حالی که تو ترساننده می‌باشی و برای هر گروهی راه‌نماینده‌ای می‌باشد. [سوره‌ی رعد (13) ، آیه‌ی 7]

4ـ بیدینان می‌گویند چرا نشانی از سوی خدا باو فرود نیامده. بگو خدا هر که را خواست گمراه گرداند و هر که باو بازگردد راه نماید. [سوره‌ی رعد (13) ، آیه‌ی 27]

5ـ سوگندهای سختی خوردند که اگر نشانه‌هایی بیاید بآنها خواهند گروید. بگو نشانه‌ها نزد خداست. [سوره‌ی انعام (6) ، آیه‌ی 109]

6ـ بیدینان گفتند چرا نشانه‌ها باو فرونمی‌آید. بگو نشانه نزد خداست و من یک ترساننده‌ام. [سوره‌ی عنکبوت (29) ، آیه‌ی 50]

7ـ گفتند بتو نخواهیم گروید مگر از زمین چشمه‌ای بشکافی ، یا ترا باغی از درختهای خرما و موهای انگور باشد و جویها از میان آن بشکافی ، یا آسمان را تکه تکه بسر ما فروبیاوری ، یا خدا و فرشتگان را بنزد ما آوری ، یا ترا خانه‌ای از زر باشد ، یا بآسمان بالا روی و کتابی برای ما بیاوری که بخوانیم. بگو شگفتا مگر بیش از فرستاده‌ای می‌باشم که از آدمیانم؟! [سوره‌ی أسراء (17) ، آیه‌های 90 تا 93]

8ـ آنان بسشان نیست که کتاب بشما داده‌ایم که بآنان خوانده شود. [سوره عنکبوت (29 ، آیه‌ی 51]


🌸
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸7ـ کشاکش صوفیان با خراباتیان (یک از یک)


این کشاکش صوفیان و خراباتیان یکی از داستانهای شنیدنیست و این را اگرچه در جایی ننوشته‌اند ، ما از شعرهای خراباتیان بدست آورده‌ایم و چون بخش بزرگی از شعرهای حافظ در این زمینه است در اینجا آن را شرح می‌دهیم.

باید دانست صوفیان با همه‌ی آلودگیهاشان عنوان پرهیزکاری و پارسایی می‌داشتند و باده و چنگ و چغانه را از روی عقیده‌ی مسلمانی حرام می‌شماردند و ناگزیر با خراباتیان دشمنی نشان می‌دادند و نکوهش بآنان دریغ نمی‌گفتند. از اینسوی خراباتیان نیز آنان را دشمن می‌داشتند و اکنون که در زمان مغول دسته‌ای گردیده و شکوهی یافته بودند ، از بدگویی و زباندرازی با صوفیان بازنمی‌ایستادند ، و شعرها در نکوهش آنها می‌سرودند :

بگو به زاهد سالوس خرقه‌پوش دوروی
که دست زرق دراز است و آستین کوتاه

تو خرقه را ز برای هوا همی‌پوشی
که تا به زرق بری بندگان حق از راه

صوفیان که به اینان نکوهش می‌نمودند ، در پاسخ ، آنان نیز دست بدامن جبریگری زده می‌گفتند : خدا ما را خراباتی آفریده ما چه کار کنیم؟!..

منعم از مِی مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را بمِی صاف سرشت

من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
این هم از روز ازل حاصل فرجام افتاد
یا نشسته با خود می‌گفتند : از کجا که همان کارهای آنان بهتر از این کارهای ما باشد؟!..

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

زاهد شراب کوثر و عارف پیاله خواست
تا درمیانه خواسته‌ی کردگار چیست
می‌گفتند : این باده‌نوشی بی‌ریای ما بهتر از زهد ریایی صوفیانست :

باده‌نوشی که در آن هیچ ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که درو روی ریاست

می‌گفتند : خود صوفیان نیز مِی می‌خورند ولی در نهان :

خم‌شکن نمی‌داند این قدر که صوفی را
جنس خدنگی باشد همچو لعل رمانی

اگر شعرهای حافظ و دیگر خراباتیان را بخوانید پر است از نکوهش صوفیان. باید گفت :

صوفیان سزای بیشرمیهای خود را از دست این بیشرمتران می‌یافته‌اند. تا اینجا کشاکش ساده می‌بوده. لیکن سپس خراباتیان به یک کار شگفتی برخاسته‌اند. کاری که نخست جز شوخی و ریشخند نبوده ولی کم‌کم رویه‌ی راستی بخود گرفته و چون این داستان شگفتتر است من آن را گشاده‌تر خواهم نوشت :

در آن کشاکش که درمیانه می‌رفته و خراباتیان پاسخ بصوفیان می‌داده‌اند ، یک گام جلو گزارده خواسته‌اند که خرابات یا میخانه را که جایگاه مغ‌بچگان ساغرگردان و بدمستان و قماربازان و چنگ و چغانه‌نوازان می‌بوده در ردیف «خانقاه» قرار دهند و بگویند اینجا نیز یک جایگاهی برای «طی مقامات» می‌باشد. اینست برگشته بصوفیان گفته‌اند : آخر شما چه هستید که ما نیستیم؟!.. شما در آنجا چه می‌دارید که ما در اینجا نمی‌داریم؟!..

چون صوفیان می‌گفتند : ما در اینجا برای خداجویی گرد آمده‌ایم ، اینان گفته‌اند : مگر خدا تنها در خانقاه است و در میخانه نمی‌شود او را جست؟!.. ما هم خدا را در اینجا می‌جوییم.

زاهد بخرابات بیا راست مترس
ترسی که در این راه خطرهاست مترس

آن کس که ز ترس او نیایی بر ما
پنهان ز تو در خرابه‌ی ماست مترس

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا می‌بینم

همه کس طالب یارست چه هشیار چه مست
همه جا خانه‌ی عشقست چه مسجد چه کُنِشت

چون صوفیان دم از «عشق خدا» می‌زدند اینان نیز دم از عشق زده‌اند و آنگاه چنین گفته‌اند : ما باده را بنام همان عشق می‌خوریم :

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

چنانکه صوفیان در زمینه‌ی همان عشق بیشرمیهایی داشتند و شاهدبازیهای خود را عشق بخدا می‌نامیدند ، اینان در آن بیشرمی از صوفیان بازنمانده‌اند :

دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا می‌بینم

می‌گفتند : هرچه صوفیان می‌دانند ما نیز می‌دانیم ولی نباید بگوییم :

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

صوفیان به هر خانقاهی پیری (شیخی) می‌داشتند. اینان بریشخند «پیر گبر مِیفروش» را با آن ریش و پشم مِی‌آلود و چرکین پیش کشیده گفته‌اند : این هم «پیر» ماست. گفته‌اند : این نیز رازهایی را از خدا می‌داند و بما یاد می‌دهد :

گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

سپس از زبان همان پیر مِیفروش ـ آن پیری که هر روز دست بریشش زده می‌خندیده‌اند ، آن پیری که در حال مستی بسر و دوشش می‌پریده‌اند ـ پندهایی ساخته پراکنده کرده‌اند :

نخست موعظه‌ی پیر مِیفروش اینست
که از مُصاحِب ناجنس احتراز کنید

👇
صوفیان می‌گفتند : ما می‌کوشیم که «منی» را در خود بکشیم و از خود درگذریم تا بخدا برسیم. اینان گفته‌اند : چاره‌ی این كار باده‌نوشی است. شما سالها رنج می‌برید تا از «منی» بیرون آیید. ما چون ساغری بسر می‌کشیم بیکبار از خود بیخود و از منی بیرون شده‌ایم.

در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیار
مِی تا خلاص بخشدم از مایی و منی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از بیخودی لاف منی

صوفیان مدعی می‌بودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنه‌اند تاج بپادشاهان می‌بخشند و هر که را بخواهند بپادشاهی توانند رسانید یا از فرمانروایی توانند انداخت. خراباتیان نیز همان ادعا را بریشخند بخود بسته گفته‌اند : این گدایان لات که در گرد میخانه‌اند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست می‌آورند به میفروش داده باده می‌خورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا می‌دارند و تاج بپادشاهان می‌بخشند.

با گدایان در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سرّ خدا آگاهی

بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی

چون مردان بیکار و بیعاری می‌بوده‌اند ، روز خود را با این ریشخندها و سرکوفتها بسر می‌برده‌اند و گاهی نیز یک بازی درمی‌آورده‌اند بدینسان که یکی از ایشان صوفی می‌شده که چون سالها در خانقاه بسر برده و از رنج و ریاضت به «مقامی» نرسیده باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید ، و در اینجا «طی مقامات» کند و اینست بدر خرابات آمده و آن را می‌زند و خراباتیان در برویش باز نمی‌کنند ، یا می‌گویند خرقه‌ی تو ناپاک است ، برو بشوی و بیا :

شستشویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دیر مغان آلوده

از اینگونه بازیها و بازیچه‌ها فراوان داشته‌اند. شگفتتر از همه آنکه این ماننده‌سازی خراباتیان در برابر صوفیان که چنانکه گفتیم نخست عنوان شوخی و بازی داشته ، کم‌کم رویه‌ی دیگری بخود گرفته که بیشتری از خود صوفیان نیز بآن پرداخته‌اند.

این یک کار دیگری برای صوفیان شده که هر یکی از ایشان دم از رندی زند (رندی که ضد صوفیگری بوده) و نام خرابات برد ، و سخنی از باده‌خواری گوید. این خود یک «مقامی» گردیده که هر صوفی بایستی بپیماید. صوفیانی که پس از زمان حافظ آمده‌اند بیشتر آنان همین سخنان حافظ را که بضد آنها بوده گرفته و تکرار کرده‌اند. هاتف اسپهانی و عصمت بخارایی و دیگران در این باره داد «سخن‌سنجی» داده‌اند. از اینجا اندازه‌ی فهم و خرد آنان را توان دانست.

(خوانندگان می‌توانند در نظرخواهی زیر شرکت کنند)
🌸
📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»

🖌 احمد کسروی

🔸 نشست چهارم (سه از شش)


بسخن بیش از این دامنه نمی‌دهیم. گفته‌هایی با این آشکاری و استواری که ما گفته‌ایم ، نویسندگان این دفتر نپذیرفته‌اند و همین را دستاویز دیگری برای ایرادگیری گردانیده‌اند و در همان دفتر سه ساتی در این باره نوشته‌اند که راستی‌را نمونه‌ی نیکی از کار و رفتار بدخواهان ماست. بیچارگان هفت و هشت تن گرد هم آمده و چند هفته رنج کشیده و نیرنگ و فریب و رشک و دروغ و بیفرهنگی را بهم آمیخته ، این سه سات را پدید آورده‌اند. من برای آنکه این بدخواهان را نیک شناسانم که دیگر از این پس نیازی بگفتگو درباره‌ی آنان و گفته‌هاشان نباشد ، این سه سات را نیک خواهم کاوید. اینست بهتر می‌دانم نخست آنها خوانده شود تا در یادها باشد :

مغالطه در معجزه

یکی از پندارهای دیگری که پابند آقای رهنما [1] شده موهوم دانستن نیارَستنی (معجزه) می‌باشد که در بسیاری از مطالب پیمان و پرچم در این موضوع سخن رانده و به نتیجه‌ای نرسیده. از جمله در شماره‌ی 8 پرچم در صفحه‌ی 317 بمسلمین نسبت می‌دهد که باورشان درباره‌ی پیغمبر اینست که پیغمبر مرده زنده گرداند ، شتر از سنگ درآورد و با سوسمار سخن گوید ... و بعد می‌گوید : بموجب نص قرآن از پیغمبر اسلام معجزه طلبیدند ، آشکارا ناتوانی نموده و در صفحه‌ی 218 سال پنجم مهنامه‌ی پیمان درباره‌ی معجزه می‌نویسد که اینگونه چیزها در قرآن راز دیگری دارد. می‌نویسد : هرگز نمی‌توان بدستاویز آنها با دانشها پیکار نمود و پس از شرحی وعده می‌دهد که راز اینها را بموقعش خواهد گفت. در صفحه‌ی 423 شماره‌ی دهم سال پنجم پیمان می‌نویسد : «باز پرسید شما قرآن را نمی‌پذیرید. گفتم آن قرآن است که معجزه را نمی‌پذیرد». در صفحه‌ی 215 شماره‌ی 5 پرچم تحت عنوان «یکی از دشواریهای قرآن» ، در جواب سائلی که وعده‌ی تشریح راز معجزات آقای رهنما را ذکر کرده و وفا بوعده را درخواست نموده می‌نویسد : که اگر آقای فرزانه (پرسش‌کننده) که از یاران دیرین ماست این سئوال را نمی‌کرد و دیگران می‌پرسیدند ، جواب می‌دادیم که برو از ملایان و دیگران بپرس. پس از هزاران منت‌گذاریها می‌گوید : چون آقای فرزانه از یاران دیرین ماست و رنجها در راه پیمان کشیده ، چنین پاسخی نداده می‌گوییم خود قرآن در آن باره می‌گوید (2) : «ما را از فرستادن نشانه بازنداشت مگر اینکه گذشتگان آن را براست نداشتند». خواستش اینست که معجزه که به پیغمبران گذشته داده بودیم چون سودی نداد و مردم آنها را براست نداشتند ، باین پیغمبر داده نشد. این پاسخ خود قرآن است و هرآینه معنی این ، راست بودن معجزه‌های موسا و عیسا و دیگران می‌باشد ، در جایی که این نیز جای سخن است. پس از اینجا یک دشواری بزرگتر دیگری پدید می‌آید. راستش هم آنست که این داستان (معجزه) یا مانندهای آن که در قرآن هست و با تاریخ و دانشها راست نمی‌آید ، یکی از دشواریهای بزرگ آن می‌باشد. لیکن اینها پاسخ می‌دارد. چیزی که هست پاسخ آن بسته به یک گفتگوی درازی در معنی برانگیختگی و رازهای آن می‌باشد و آن گفتگو اینجا نتواند بود ـ این پاسخ وعده‌ایست که آقای رهنما پس از منّتهای بیشمار در سایه‌ی اینکه پرسنده از گروندگان پیمان بوده داده‌اند و بعد از آن با پرخاش بسیاری که بمسلمانان می‌کند بآقای فرزانه می‌سپارد که از قرآن بگفتگو نپردازند. ما بآقای راهنما پاسخ می‌دهیم چون بزعم‌شان مخالفت معجزه با دانشها ثابت شده ایشان اگر بامکان و وقوع معجزه مُقر شوند به پیغمبریشان لطمه‌ای وارد نمی‌سازد. زیرا گروندگان آقای کسروی عموماً دانایانند ، چیزی را که مخالف علم باشد در مقابل اثبات پیغمبری از ایشان نخواهند خواست. اما از اینکه بآقای فرزانه می‌سپارند از این قبیل گفتگوها نکنند البته حق دارند ، چه کار کنند اگر بحقیقت معجزه اقرار نمایند بالطبع باید در اثبات ادعای خود ، خداوند از دستشان معجزی جاری نماید. اگر بوقوع خارق‌العاده منکر شوند ، قرآن بر حقیقت موضوع دلالت می‌نماید. ناچارند با درهم‌گوییهای مذکوره هرچه توانند به پاکدینان بسپارند که گرد قرآن نگردند. اما اینکه می‌نویسد مسلمین درباره‌ی پیغمبر باین معنی قائلند که پیغمبر باید مرده زنده کند ... در جواب می‌گوییم : آقای راهنما ، پندار چند نفر مستضعف دلیل بطلان حقیقت دین نمی‌شود. مسلمین هیچ وقت استقلال ظهور معجزه از پیغمبر را بنفسه باور ندارند. اعتقاد مسلمین در این باره اینست که خداوند جهانیان در وقت لزوم خوارقی را از دست فرستادگانش جاری می‌نماید. به هر حال معجزه فعل خدا بوده و بشر بنفسه از آوردن آن عاجز است و آیاتی که در قرآن مجید درباره‌ی اظهار ناتوانی پیغمبر اسلام نازل شده همین معنی را می‌رساند که پیغمبر اسلام می‌گوید که من غیر از بشر چیزی نیستم و آیات و معجزات نزد پروردگار است لاغیر.


👇
اما آیه‌ی «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» که باستدلال این صدور خوارق از دست پیغمبر اسلام را انکار می‌کنند ، چنانکه در پیش گفته شده اگر فهم قرآن داشته و از پس و پیش آیه بااطلاع بودند هرگز مبادرت بچنین مغالطه نمی‌کردند. آیه‌ی مذکور راجع بآیات مقترحه (3) می‌باشد ، چه بطوری که در سوره‌ی هود در آیه‌ی 64 [و 65] می‌فرماید : «وَیا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَکمْ آیةً فَذَرُوهَا تَأْکلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیأْخُذَکمْ عَذَابٌ قَرِیبٌ فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِی دَارِکمْ ثَلَاثَةَ أَیامٍ ذَلِک وَعْدٌ غَیرُ مَکذُوبٍ» حضرت صالح بقوم خود می‌فرماید : «این ناقه‌ی خداست ، بگذارید علف بخورد در زمین و آزارش نکنید که عذاب فوری بشما می‌آید. پس قوم گوش نداده و شتر را پَی کردند ، پس صالح گفت سه روز زندگی کنید بعد از سه روز عذاب بشما نازل می‌شود. این وعده‌ی صحیحی است.» تا اینکه می‌فرماید بعد از انقضای مدت «سه روز» عذاب آمده آنها را هلاک کرده و درسوره‌ی اسری نیز بهمین معنی اشاره می‌کند که وَمَا مَنَعَنَا ... ما را از ارسال آیات بازنداشت مگر اینکه گذشتگان تکذیب کردند (وَآتَینَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفًا) این پارچه همان آیه است که می‌فرماید به ثمود ناقه را عطا کردیم ، پس ظلم کردند بر ناقه و ما آیات را برای ترساندن می‌فرستیم ، یعنی چون آیات مقترحه (معجزاتی را که بشر صدور آن را تقاضا می‌کند) را برای مردم باین جهت می‌آوریم که ایمان بیاورند و اگر ایمان نیاورند ، سلیقه‌ی خدا بر این جاری شده که منکرین را هلاک کند. زیرا که صدور آنها بر وفق تقاضای خودشان بوده. در اینجا به پیغمبر اسلام همان معنی را وحی می‌کند که اگر علاماتی را که معاندین عصرت می‌خواهند بیاوریم قبول نکنند باید هلاک شوند ، چون نمی‌خواهیم اینها را هلاک بکنیم. علیهذا از ارسال آیات مقترحه امتناع می‌ورزیم ، و الا این آیه ربطی با سایر معجزات ندارد زیرا اگر آیه‌ی مشروحه بمعنی مطلق معجزه گرفته شود ، علاوه از اینکه با سایر آیات متناقض می‌شود ، دلیل جهل پروردگار نیز خواهد بود. چه در آن صورت معنی آن این طور می‌شود که چون در زمان گذشته مردم بخوارق جاریه از دست انبیاء نگرویدند ، ما نیز از ارسال خودداری می‌کنیم. آیا مگر پروردگار نمی‌دانست که مردم منکر معجزات خواهند شد تا احتیاج به تجربه باشد؟!. وانگهی کفر و فسق گروه سالفه لازم نمی‌کرد که خلف آینده نیز طالح و کافر باشند. پس معنی آیه همان است که بیان شد.

اینست نوشته‌ی آنان. در این نوشته آنچه نیش زدن و ریشخند و بیفرهنگیست ، چشم می‌پوشم. بازمانده چند سخنیست که به هر یکی ایرادهای بسیار توان گرفت :


🔹 پانوشتها :

1ـ خواست از رهنما (یا راهنما) کسروی است چه پاکدینان او را «راهنما» می‌خوانده‌اند و می‌خوانند.

2ـ در زیر همان می‌نویسد : «وَمَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالْآیاتِ إِلَّا أَن کذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ»

3ـ آیات مقترحه معجزاتیست که امت خودشان درخواست آن را کرده باشند. [پانوشت از دفتر : «تناقضات پیمان و پرچم»]


🌸