📖 کتاب «در پاسخ بدخواهان»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (شش از شش)
سوم ، میگویند : «اگر آیهی مشروحه بمعنی مطلق معجزه گرفته شود علاوه از اینکه با سایر آیات متناقض میشود دلیل جهل پروردگار نیز خواهد بود ... مگر پروردگار نمیدانست که مردم منکر معجزات خواهند شد».
ما می پرسیم : آن «سایر آیات» کدامهاست؟!. ما در قرآن آیهای نمیشناسیم که با معنی آشکار آیهی یاد کرده شده ناسازگار باشد. کسانی آمده از پیغمبر اسلام معجزه میخواستند و او ناتوانی نشان میداد. آنان ایراد گرفته میگفتند : «پس چرا پیغمبران گذشته معجزه میداشتند؟!.» پاسخ داده است : «معجزههایی که بآن پیغمبران داده شده بود ، دیده شد که سودی نداد و مردم آنها را نپذیرفتند. چنانکه بمردم ثمود شتری از سنگ درآورده شد و آنان بجای گرویدن ، همان شتر را پَی کردند. اینست بمن معجزه داده نشده.» آیا در کجای این سخنان «تناقضی» هست؟.. بیچارگان یک واژهی «تناقض» یاد گرفتهاند و در همه جا بکار میبرند.
اینکه میگویند : «دلیل جهل پرودگار نیز خواهد بود ...» ، میگوییم : اگر چنان ایرادی هست ، هست. با دو بخش گردانیدن معجزهها و جدایی گزاردن میانهی آنچه پیشنهادی مردم میبوده با آنچه خود پیغمبران بدلخواه نشان دادهاند ، پاسخی بآن ایراد نتواند بود. زیرا مردمان گذشته که گفته میشود معجزهها را نپذیرفتهاند ، جدایی میانهی معجزههای پیشنهادی خودشان با معجزههای دلخواهی پیغمبران نگزاردهاند و همه را به یک دیده دیدهاند.
روشنتر گویم : موسا و صالح و لوط و عیسا که گفته میشود معجزه نشان دادهاند ، معجزههای ایشان همهاش پیشنهادی مردم نبوده ، بلکه بسیاری را هم خود آنان بدلخواه نشان دادهاند که مردم اینها را نیز نپذیرفتهاند. (مثلاً موسا که در نزد فرعون عصا را اژدها گردانیده و در بیرون رفتن از مصر دریا را شکافته و مانند اینها ، همگی بدلخواه خودش بوده و در فرعون و مردم مصر کمترین هَنایشی نداشته.) پس باز جای ایراد هست و میتوان پرسید : خدا که میدانست مردم آنها را نخواهند پذیرفت چرا داده؟!.
چهارم ، در این نوشته ، یکی هم با زبان ریشخندآمیزی چنین فهمانیدهاند که من که با معجزه دشمنی مینمایم از آنروست که خودم که دعوای پیغمبری میکنم میخواهم مردم از من معجزه نطلبند. همین را دیگران نیز گفتهاند و من بارها آن را شنیدهام. این سخن بیاد من میاندازد آن مثل عامیانهای را که میگویند : دو تن روستایی باهم گفتگو میکردند. یکی پرسید : «پادشاه چه میخورد؟!». آن دیگری پاسخ داد : «معلومست که هر روز نان و دوشاب میخورد.»
برای دستگاه برانگیختگی چیزهای بایاتر و ارجدارتر از معجزه نشناختهاند. بجای فهم و خرد و اندیشه و نیکخواهی و آمیغپژوهی[=حقیقتپژوهی] و دیگر نیروهای نیک آدمی که مایهی پیشرفت آمیغها و افزار کار برانگیختگانست ، آنان سخن گفتن با سوسمار ، شتر درآوردن از سنگ ، مار گردانیدن چوبدست ، قورباغه بارانیدن از آسمان ، و اینگونه «عجایب و غرایب» را شناختهاند. در پندار ایشان دستگاه خدا با اینها میگردد.
میپندارند من که با گمراهیها به نبرد برخاسته و آمیغهای زندگانی را روشن میگردانم ، مردم از من معجزه خواستندی طلبید و من پیش افتاده میخواهم داستان معجزه را از میان ببرم.
در حالی که گفتگوی ما از معجزه از جای دیگری سرچشمه گرفته و چنانکه گفتم این گفتگو را آنان آغاز کردهاند. ما سخن از آیین جهان و یا از داستان برانگیختگان راندهایم و آنان بیخردانه خود را بمیان انداخته بدستاویز معجزههایی که در کتابهاشان نوشتهاند بایراد پرداختهاند.
وگرنه من بدعوایی برنخاستم و کسی هم از من معجزه نخواستی طلبید. این چیزها امروز چندان خنکست که من از گفتگویش شرمنده میگردم.
بارها گفتهام من نامی بروی خود نگزاردم و دعوایی نکردم. من بکار برخاستم و کوششهایی کردم. اگر این کوششهاست که شما پیغمبری میشمارید اینها کار است نه دعوا. من کار پیغمبر را انجام دادهام ، نه بدعواش برخاستهام.
آنان با دیدهی خود میبینند که ما تاکنون در چند زمینهی بسیار بزرگی ـ از اروپاییگری ، ادبیات ، فلسفهی یونان ، خراباتیگری ، صوفیگری ، شیعیگری ، خرد ، روان ، مادّیگری و مانند اینها بسخن پرداختهایم و در هر یکی آنچه را که بآخشیج باورهای دیگران میبود گفتهایم و در هر رشته خردمندان گفتههای ما را پذیرفتهاند و امروز تکان بزرگی در هر سوی کشور پدیدار است ، و آنچه تاکنون باندیشهی کسی نرسیده معجزه طلبیدن از من بوده. آنچه تاکنون کسی از من نخواسته ، سخن گفتن با سوسمار ، شتر درآوردن از سنگ ، قورباغه بارانیدن از آسمان بوده.
پس از همهی اینها : گرفتم که سخن آنان راستست ، و من برای آن معجزه را نمیپذیرم که خود معجزه نمیدارم. تازه این کاریست که پیش از من پیغمبر اسلام کرده. او نیز معجزه (از آنگونه که شما میگویید) نمیداشته و معجزه را نمیپذیرفته.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 نشست چهارم (شش از شش)
سوم ، میگویند : «اگر آیهی مشروحه بمعنی مطلق معجزه گرفته شود علاوه از اینکه با سایر آیات متناقض میشود دلیل جهل پروردگار نیز خواهد بود ... مگر پروردگار نمیدانست که مردم منکر معجزات خواهند شد».
ما می پرسیم : آن «سایر آیات» کدامهاست؟!. ما در قرآن آیهای نمیشناسیم که با معنی آشکار آیهی یاد کرده شده ناسازگار باشد. کسانی آمده از پیغمبر اسلام معجزه میخواستند و او ناتوانی نشان میداد. آنان ایراد گرفته میگفتند : «پس چرا پیغمبران گذشته معجزه میداشتند؟!.» پاسخ داده است : «معجزههایی که بآن پیغمبران داده شده بود ، دیده شد که سودی نداد و مردم آنها را نپذیرفتند. چنانکه بمردم ثمود شتری از سنگ درآورده شد و آنان بجای گرویدن ، همان شتر را پَی کردند. اینست بمن معجزه داده نشده.» آیا در کجای این سخنان «تناقضی» هست؟.. بیچارگان یک واژهی «تناقض» یاد گرفتهاند و در همه جا بکار میبرند.
اینکه میگویند : «دلیل جهل پرودگار نیز خواهد بود ...» ، میگوییم : اگر چنان ایرادی هست ، هست. با دو بخش گردانیدن معجزهها و جدایی گزاردن میانهی آنچه پیشنهادی مردم میبوده با آنچه خود پیغمبران بدلخواه نشان دادهاند ، پاسخی بآن ایراد نتواند بود. زیرا مردمان گذشته که گفته میشود معجزهها را نپذیرفتهاند ، جدایی میانهی معجزههای پیشنهادی خودشان با معجزههای دلخواهی پیغمبران نگزاردهاند و همه را به یک دیده دیدهاند.
روشنتر گویم : موسا و صالح و لوط و عیسا که گفته میشود معجزه نشان دادهاند ، معجزههای ایشان همهاش پیشنهادی مردم نبوده ، بلکه بسیاری را هم خود آنان بدلخواه نشان دادهاند که مردم اینها را نیز نپذیرفتهاند. (مثلاً موسا که در نزد فرعون عصا را اژدها گردانیده و در بیرون رفتن از مصر دریا را شکافته و مانند اینها ، همگی بدلخواه خودش بوده و در فرعون و مردم مصر کمترین هَنایشی نداشته.) پس باز جای ایراد هست و میتوان پرسید : خدا که میدانست مردم آنها را نخواهند پذیرفت چرا داده؟!.
چهارم ، در این نوشته ، یکی هم با زبان ریشخندآمیزی چنین فهمانیدهاند که من که با معجزه دشمنی مینمایم از آنروست که خودم که دعوای پیغمبری میکنم میخواهم مردم از من معجزه نطلبند. همین را دیگران نیز گفتهاند و من بارها آن را شنیدهام. این سخن بیاد من میاندازد آن مثل عامیانهای را که میگویند : دو تن روستایی باهم گفتگو میکردند. یکی پرسید : «پادشاه چه میخورد؟!». آن دیگری پاسخ داد : «معلومست که هر روز نان و دوشاب میخورد.»
برای دستگاه برانگیختگی چیزهای بایاتر و ارجدارتر از معجزه نشناختهاند. بجای فهم و خرد و اندیشه و نیکخواهی و آمیغپژوهی[=حقیقتپژوهی] و دیگر نیروهای نیک آدمی که مایهی پیشرفت آمیغها و افزار کار برانگیختگانست ، آنان سخن گفتن با سوسمار ، شتر درآوردن از سنگ ، مار گردانیدن چوبدست ، قورباغه بارانیدن از آسمان ، و اینگونه «عجایب و غرایب» را شناختهاند. در پندار ایشان دستگاه خدا با اینها میگردد.
میپندارند من که با گمراهیها به نبرد برخاسته و آمیغهای زندگانی را روشن میگردانم ، مردم از من معجزه خواستندی طلبید و من پیش افتاده میخواهم داستان معجزه را از میان ببرم.
در حالی که گفتگوی ما از معجزه از جای دیگری سرچشمه گرفته و چنانکه گفتم این گفتگو را آنان آغاز کردهاند. ما سخن از آیین جهان و یا از داستان برانگیختگان راندهایم و آنان بیخردانه خود را بمیان انداخته بدستاویز معجزههایی که در کتابهاشان نوشتهاند بایراد پرداختهاند.
وگرنه من بدعوایی برنخاستم و کسی هم از من معجزه نخواستی طلبید. این چیزها امروز چندان خنکست که من از گفتگویش شرمنده میگردم.
بارها گفتهام من نامی بروی خود نگزاردم و دعوایی نکردم. من بکار برخاستم و کوششهایی کردم. اگر این کوششهاست که شما پیغمبری میشمارید اینها کار است نه دعوا. من کار پیغمبر را انجام دادهام ، نه بدعواش برخاستهام.
آنان با دیدهی خود میبینند که ما تاکنون در چند زمینهی بسیار بزرگی ـ از اروپاییگری ، ادبیات ، فلسفهی یونان ، خراباتیگری ، صوفیگری ، شیعیگری ، خرد ، روان ، مادّیگری و مانند اینها بسخن پرداختهایم و در هر یکی آنچه را که بآخشیج باورهای دیگران میبود گفتهایم و در هر رشته خردمندان گفتههای ما را پذیرفتهاند و امروز تکان بزرگی در هر سوی کشور پدیدار است ، و آنچه تاکنون باندیشهی کسی نرسیده معجزه طلبیدن از من بوده. آنچه تاکنون کسی از من نخواسته ، سخن گفتن با سوسمار ، شتر درآوردن از سنگ ، قورباغه بارانیدن از آسمان بوده.
پس از همهی اینها : گرفتم که سخن آنان راستست ، و من برای آن معجزه را نمیپذیرم که خود معجزه نمیدارم. تازه این کاریست که پیش از من پیغمبر اسلام کرده. او نیز معجزه (از آنگونه که شما میگویید) نمیداشته و معجزه را نمیپذیرفته.
👇
یک کاری دیگر که در این سه سات انجام دادهاند ، گلهگزاری از منست که گره از دشواریهای قرآن باز نکردهام و با آنکه نوید دادهام ، به نوید خود کار نبستهام. چنانکه گفتم ، این خود دردی در دلهای ایشانست که خود نافهمیده بزبان میآورند.
این را هم در پایان نشست بگویم : در قرآن آیهای هست بدینسان : «لَّقَدْ کنتَ فِی غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَکشَفْنَا عَنک غِطَاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدِیدٌ» (1) . چون پس و پیش آیه دربارهی روز رستاخیز و درآمدن گناهکاران بجایگاه رستاخیز است در تفسیرها این آیه را نیز روی سخنش را بگناهکاران دانستهاند.
ولی این بسیار نابجاست که خدا با یکایک گناهکاران بسخن درآید و باو چنین گوید : «تو از این ناآگاه میبودی. ما پرده از روی چشم تو برداشتیم. نگاه تو امروز تند است.»
از اینرو من این آیه را دربارهی خود پیغمبر میدانم و روی سخنش را جز با او نمیشناسم. مانند این در قرآن فراوانست که درمیان گفتگویی ناگهان خطابی به پیغمبر شده است.
چون این را در یکی از نوشتههایم نوشتهام ، نویسندگان این دفتر بگمان خود لغزشی از من پیدا کردهاند و با یک لحن پستی آن را در این دفتر یاد کردهاند. ولی ایکاش همهی لغزشها از اینگونه بودی.
این شیوهی دغلکاری ایشانست که چیزی که پیدا کنند بدستاویز آن نقاره زنند و صدها ایرادهای ریشهدار را که ما بکیششان گرفتهایم نادیده انگارند. من اگر بخواهم تأویلهای خنکی را که پیشوایان ایشان دربارهی آیههای قرآن کردهاند به رخشان بکشم ، سخن بدرازی خواهد انجامید و نیاز نیست.
🔹 پانوشت :
1ـ تو ناآگاه ازین بودی ما پردهی چشم ترا برداشتیم و نگاه تو اکنون تند است. [سورهی ق (50) ، آیهی 22]
🌸
این را هم در پایان نشست بگویم : در قرآن آیهای هست بدینسان : «لَّقَدْ کنتَ فِی غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَکشَفْنَا عَنک غِطَاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدِیدٌ» (1) . چون پس و پیش آیه دربارهی روز رستاخیز و درآمدن گناهکاران بجایگاه رستاخیز است در تفسیرها این آیه را نیز روی سخنش را بگناهکاران دانستهاند.
ولی این بسیار نابجاست که خدا با یکایک گناهکاران بسخن درآید و باو چنین گوید : «تو از این ناآگاه میبودی. ما پرده از روی چشم تو برداشتیم. نگاه تو امروز تند است.»
از اینرو من این آیه را دربارهی خود پیغمبر میدانم و روی سخنش را جز با او نمیشناسم. مانند این در قرآن فراوانست که درمیان گفتگویی ناگهان خطابی به پیغمبر شده است.
چون این را در یکی از نوشتههایم نوشتهام ، نویسندگان این دفتر بگمان خود لغزشی از من پیدا کردهاند و با یک لحن پستی آن را در این دفتر یاد کردهاند. ولی ایکاش همهی لغزشها از اینگونه بودی.
این شیوهی دغلکاری ایشانست که چیزی که پیدا کنند بدستاویز آن نقاره زنند و صدها ایرادهای ریشهدار را که ما بکیششان گرفتهایم نادیده انگارند. من اگر بخواهم تأویلهای خنکی را که پیشوایان ایشان دربارهی آیههای قرآن کردهاند به رخشان بکشم ، سخن بدرازی خواهد انجامید و نیاز نیست.
🔹 پانوشت :
1ـ تو ناآگاه ازین بودی ما پردهی چشم ترا برداشتیم و نگاه تو اکنون تند است. [سورهی ق (50) ، آیهی 22]
🌸
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (دو از سه)
من نمیخواهم همهی بدیهای حافظ را بشمارم و او را چنانکه بوده است نشان دهم. شما گفتههای خودش را بگیرید ببینید یک مرد تا چه اندازه بیارج باشد که برای شعر بافتن و قافیه جفت کردن خود را سگ گرداند و چنین گوید :
پی پارهای نمیکنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم بدندان نمیرسد
شما این شعر را نیک باندیشه سپارید تا اندازهی بیارجی گویندهاش را بدست آورید. شاعر از یکسو سختی زندگانی خود را نشان میدهد که در نتیجهی آنکه پی کاری نمیرفته است و عمر با غزلبافی هدر میگردانیده روزگارش با سختی بسیار میگذشته است. از یکسو تنها برای بافتن یک «مضمون» و ساختن یک بیتی خود را سگ میگرداند. از آنسو گزافهگویی شاعر را بنگرید : از کندن یک پی پاره صدهزار زخم بدندانش میرسیده است. اندیشیدنیست که صدهزار زخم در یک دندان چگونه جا میگرفته است.
از آنسوی ، مگر آن ستایندگان کیستند؟!.. یک دسته از آنان تذکرهنویسانند که همچون خود حافظ یاوهگو بودهاند ، و آنگونه شعرگویی را (که یگانه خواست ، قافیهسازی باشد) هنری میشماردهاند. آن ستایشهای اینان از حافظ مانند آنست که قماربازان بنشینند و از یک قمارباز تردست و زیرکی بستایش پردازند. این شاعران دستهای میبودند که لذت میبردند از اینکه از وظایف زندگانی و از تلاشهایی که میباید کرد آزاد گردند و بنشینند و لگام هوس را رها کرده با سخن بازی کنند و قافیه بافند ، و در آن میان به هر که خواستند دشنام دهند ، هر که را خواستند بستایش پردازند ، سخن از باده رانند ، گفتگو از ساده کنند ، گاهی فیلسوفانه پندها دهند ، گاهی رندانه بدآموزیها کنند ، اینجا بینیازی کنند و بفلک نازند ، و آنجا بنیازمندی و گدایی پردازند ، هرچه خواستند بگویند ، بخدا نیز گستاخی و بیفرهنگی دریغ ندارند ، با این سخنبازی و هوسرانی روز گزارند ، و نان از دسترنج دیگران خورند ، و پس از همهی اینها کسان ارجمند و والاجایگاهی باشند ، و «شاعر» و «ادیب» و «فیلسوف» هم نامیده شوند.
اینان ستایشهایی که از حافظ و سعدی کردهاند بیش از همه برای گرمی بازار خودشان بوده و از همه شنیدنیتر جملههاییست که بکار بردهاند : «شهریار اقلیم سخن ، نقاد بازار ادب...». اقلیم سخن کجاست؟!.. بازار ادب چه معنی دارد؟!..
یک دستهی دیگر شرقشناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست میدارند که همهی شرقیان همچون حافظ باشند که به یک كنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آن را بآزمندان اروپا و آمریکا بازگزارند ، دوست میدارند که همهی شرقیان پیروی از حافظ و خیام کرده کوشش و تلاش را بیهوده شمارند ، دوست میدارند که شرقیان بدستور خراباتیان جهان را هیچ و پوچ شمارند و دم را غنیمت دانسته در اندیشهی گذشته و آینده نباشند ، دوست میدارند آنان خودشان پیاپی ماشینها سازند ، افزارهای گوناگون جنگی پدید آورند ، از جوانان سربازان و هوانوردان و چتربازان پرورند ، ولی شرقیان همچون حافظ و خیام و سعدی جز درپی سخنبازی و قافیهپردازی نباشند. خودشان اگر یک دشمنی رخ نمود زنان و مردان دست بهم داده شرق و غرب را بتکان آورده در چند جا فرونت برانگیزند. لیکن شرقیان دست بدامن شکیبایی زنند و چنین خوانند :
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
کز اثر صبر نوبت ظفر آید
یا گناه را بگردن خدا انداخته چنین گویند :
گر رنج پیشت آید گر راحت ای حکیم
نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند
تنها حافظ و دیوان او نیست ، این شرقشناسان هرچه را که مایهی درماندگی یک مردمی تواند بود ـ از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیشهای گوناگون و مارپرستی و گاوپرستی و جوکیگری و روضهخوانی و مانند اینها ـ میستایند و برواجش میکوشند. زیرا همینها برای اروپا بیش از ملیونها سپاه کار میکند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یکملیون سپاه بکار آنان میخورد.
داستان آنان با این رفتار خود داستان آن ماهیگیرانیست که نمیخواهند بخود رنج دهند و ماهیها را یکایک گیرند ، و میخواهند کاری کنند که صد صد و هزار هزار شکار کنند ، و اینست بآب زهر میریزند که ماهیان بخورند و گیج شده خود را بکنار زنند ، و آنان پیاپی گرفته رویهم چینند.
در جایی که میتوان تودههایی را با بدآموزیها گیج و درمانده گردانید ، که ملیونها و صدملیونها را زبون[=ذلیل] و زیردست خود ساخت چرا نکنند؟!..
(میتوانید در این نظرپرسشی شرکت کنید)
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (دو از سه)
من نمیخواهم همهی بدیهای حافظ را بشمارم و او را چنانکه بوده است نشان دهم. شما گفتههای خودش را بگیرید ببینید یک مرد تا چه اندازه بیارج باشد که برای شعر بافتن و قافیه جفت کردن خود را سگ گرداند و چنین گوید :
پی پارهای نمیکنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم بدندان نمیرسد
شما این شعر را نیک باندیشه سپارید تا اندازهی بیارجی گویندهاش را بدست آورید. شاعر از یکسو سختی زندگانی خود را نشان میدهد که در نتیجهی آنکه پی کاری نمیرفته است و عمر با غزلبافی هدر میگردانیده روزگارش با سختی بسیار میگذشته است. از یکسو تنها برای بافتن یک «مضمون» و ساختن یک بیتی خود را سگ میگرداند. از آنسو گزافهگویی شاعر را بنگرید : از کندن یک پی پاره صدهزار زخم بدندانش میرسیده است. اندیشیدنیست که صدهزار زخم در یک دندان چگونه جا میگرفته است.
از آنسوی ، مگر آن ستایندگان کیستند؟!.. یک دسته از آنان تذکرهنویسانند که همچون خود حافظ یاوهگو بودهاند ، و آنگونه شعرگویی را (که یگانه خواست ، قافیهسازی باشد) هنری میشماردهاند. آن ستایشهای اینان از حافظ مانند آنست که قماربازان بنشینند و از یک قمارباز تردست و زیرکی بستایش پردازند. این شاعران دستهای میبودند که لذت میبردند از اینکه از وظایف زندگانی و از تلاشهایی که میباید کرد آزاد گردند و بنشینند و لگام هوس را رها کرده با سخن بازی کنند و قافیه بافند ، و در آن میان به هر که خواستند دشنام دهند ، هر که را خواستند بستایش پردازند ، سخن از باده رانند ، گفتگو از ساده کنند ، گاهی فیلسوفانه پندها دهند ، گاهی رندانه بدآموزیها کنند ، اینجا بینیازی کنند و بفلک نازند ، و آنجا بنیازمندی و گدایی پردازند ، هرچه خواستند بگویند ، بخدا نیز گستاخی و بیفرهنگی دریغ ندارند ، با این سخنبازی و هوسرانی روز گزارند ، و نان از دسترنج دیگران خورند ، و پس از همهی اینها کسان ارجمند و والاجایگاهی باشند ، و «شاعر» و «ادیب» و «فیلسوف» هم نامیده شوند.
اینان ستایشهایی که از حافظ و سعدی کردهاند بیش از همه برای گرمی بازار خودشان بوده و از همه شنیدنیتر جملههاییست که بکار بردهاند : «شهریار اقلیم سخن ، نقاد بازار ادب...». اقلیم سخن کجاست؟!.. بازار ادب چه معنی دارد؟!..
یک دستهی دیگر شرقشناسان اروپایند. اینان بدخواهان شرقند. اینان دوست میدارند که همهی شرقیان همچون حافظ باشند که به یک كنج خرابات بس کرده با باده و ساده روز گذرانند و جهان و دارایی آن را بآزمندان اروپا و آمریکا بازگزارند ، دوست میدارند که همهی شرقیان پیروی از حافظ و خیام کرده کوشش و تلاش را بیهوده شمارند ، دوست میدارند که شرقیان بدستور خراباتیان جهان را هیچ و پوچ شمارند و دم را غنیمت دانسته در اندیشهی گذشته و آینده نباشند ، دوست میدارند آنان خودشان پیاپی ماشینها سازند ، افزارهای گوناگون جنگی پدید آورند ، از جوانان سربازان و هوانوردان و چتربازان پرورند ، ولی شرقیان همچون حافظ و خیام و سعدی جز درپی سخنبازی و قافیهپردازی نباشند. خودشان اگر یک دشمنی رخ نمود زنان و مردان دست بهم داده شرق و غرب را بتکان آورده در چند جا فرونت برانگیزند. لیکن شرقیان دست بدامن شکیبایی زنند و چنین خوانند :
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
کز اثر صبر نوبت ظفر آید
یا گناه را بگردن خدا انداخته چنین گویند :
گر رنج پیشت آید گر راحت ای حکیم
نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند
تنها حافظ و دیوان او نیست ، این شرقشناسان هرچه را که مایهی درماندگی یک مردمی تواند بود ـ از دیوانهای حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفیگری و خراباتیگری و کیشهای گوناگون و مارپرستی و گاوپرستی و جوکیگری و روضهخوانی و مانند اینها ـ میستایند و برواجش میکوشند. زیرا همینها برای اروپا بیش از ملیونها سپاه کار میکند. همان دیوان حافظ به تنهایی بیش از یکملیون سپاه بکار آنان میخورد.
داستان آنان با این رفتار خود داستان آن ماهیگیرانیست که نمیخواهند بخود رنج دهند و ماهیها را یکایک گیرند ، و میخواهند کاری کنند که صد صد و هزار هزار شکار کنند ، و اینست بآب زهر میریزند که ماهیان بخورند و گیج شده خود را بکنار زنند ، و آنان پیاپی گرفته رویهم چینند.
در جایی که میتوان تودههایی را با بدآموزیها گیج و درمانده گردانید ، که ملیونها و صدملیونها را زبون[=ذلیل] و زیردست خود ساخت چرا نکنند؟!..
(میتوانید در این نظرپرسشی شرکت کنید)
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا دلیلهای نوشتار بالا را خرد میپذیرد؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (یک از هفت)
بنام پاکْآفریدگار
داستان این کتاب آنست که سه تن از بازاریان تهران بنزد من آمدند و در دو نشست بگفتگوهایی پرداختند و سپس خواستار شدند که آنچه گفته و شنیده شده با زبان عادی (زبانی که دیگران مینویسند) نوشته شده بچاپ رسد و ما خواهش آنان را پذیرفتیم. ولی چون گفتهها در همان هنگام نوشته نشده بود ناچار برخی کمی و بیشی در آنها رخ داده. لیکن مطالب تغییر نیافته است.
چون خواسته نشده آن کسان شناخته شوند بجای نامها «آ» ، «ب» ، «ج» گزارده شده. «د» نیز نویسندهی کتابست. کسروی
آ ـ مدتیست میشنویم که شما بمذهب شیعه ایراد میگیرید. من چون شما را از تبریز میشناختم بآقایان گفتم میرویم و خودمان صحبت میکنیم. حالا میخواهیم بفهمیم نظر شما چیست؟ چه ایرادی باین مذهب دارید؟.
د ـ شما چرا کتاب «داوری» را نخواندهاید؟.
آ ـ آن کتاب را من دیدم. حقیقت اینست که سواد ما تا آن اندازهها نیست. یکی هم زبان آن کتاب سخت است. یکی هم چه مانع دارد یکی دو ساعت با ما صحبت کنید.
د ـ اول میخواهم بپرسم مقصودتان مجادله است یا چیز فهمیدن؟!.
آ ـ البته مقصودمان چیز فهمیدنست. از مجادله چه نتیجه حاصل میشود.
د ـ در آن صورت خواهشمندم مطلبی را که میشنوید و مخالف عقیدهی شماست زود نرنجید. یکی هم نااندیشیده پاسخ ندهید. خدا اندیشه را بما داده که هر سخنی را اول بیندیشیم و بعد بزبان آوریم.
آ ، ب ، ج ـ البته اینطور است.
د ـ برای آنکه مطلب زود روشن شود من بهتر میدانم تاریخ مذهب شیعه را آنطور که بوده برای شما گفتگو کنم و شما هر ایرادی یا سئوالی دارید بگویید.
ج ـ البته آن بهتر است.
د ـ آنچه ما دانستهایم پیغمبر اسلام چون از جهان رفت برای خود جانشینی برنگزیده و این کار را بخود مردم واگزارده بود ...
ج ـ تمام اشکالها بر سر همین حرفست. عقیدهی شیعه بر اینست که پیغمبر ، امیرالمؤمنین را وصی و جانشین خود معین کرده بود. ابوبکر و عمر و عثمان حق او را غصب کردند. دلیل این مطلب هم اولاً قضیهی غدیر خم است که پیغمبر ، امیرالمؤمنین را بروی دست برداشت و بمردم نشان داد و فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ» همان روز عمر باو بیعت کرده گفت : «بَخْ بَخْ لَک یا علی [1] ». از طرف خدا نیز آیه نازل شد : «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ».
دلیل دوم قضیهی وصیت پیغمبر است که چون میدانست بعد از مردن او ابوبکر و عمر اختلاف بمیان مردم خواهند انداخت در بستر بیماری قلم و کاغذ خواست که ولایت امیرالمؤمنین را بنویسد و بدهد. عمر چون فهمید نگزاشت. به پیغمبر نسبت هذیان داد.
دلیل سوم اخبار و احادیث بسیاریست که از پیغمبر نقل شده. از جمله فرموده : «علی مِنّی بِمَنزلةِ هرونَ مِنْ مُوسی اِلّا أنّه لانَبی بَعدی» [2] شما باینها چه میگویید؟..
د ـ من پیش از آنکه باینها پاسخ دهم باید چیزی بپرسم : این دلیلها که شما میشمارید آیا یاران پیغمبر که باو ایمان آورده و در راه او سختیها کشیده و جنگها کرده بودند میدانستند یا نه؟..
ج ـ البته میدانستند.
د ـ پس چه شد که علی را گزارده به ابوبکر بیعت کردند؟!.
ج ـ مرتد شدند دیگر.
د ـ آری در کتابهای شیعه برای هر چیزی بهانهای درست کردهاند. ولی من با شما شرط کردم که بیندیشید و پاسخ دهید. این پاسخ شما از روی اندیشه نبود. چگونه میشود که یک دستهی هزار نفری یا بیشتر یکدفعه مرتد شوند؟!. آخر آن یاران پیغمبر که باو ایمان آورده بودند از این جهت بود که دیده بودند گفتههایش همه راستست و او را برانگیخته شده از سوی خدا دانسته باو گرویده بودند و اینبود در راه او از جان خود میگذشتند و جنگها میکردند. پس چگونه میشود که همهی آنها یکدفعه مرتد شوند و از باورهای خود بازگردند؟!. آیا چنین چیزی پذیرفتنیست؟!. فرض کنیم شما ده نفر دوست دارید که سالها با شما دوست بودهاند و چون شما را مرد نیک میشناسند در راه شما زیان هم کشیدهاند. اگر شما بشنوید که همان دوستانتان بیجهت هر ده نفرشان یکدفعه از شما بازگشته با دشمن شما همدست شدهاند باور میکنید؟!. آیا چنان چیزی تواند بود که هر ده نفر بیجهت یکدفعه از شما روگردان شوند؟!. پس چگونه میشود باور کرد که یاران پیغمبر صدها تن بیکبار از دین او بیرون روند و وصیت او را گوش نداده به ابوبکر بیعت کنند؟!.
ب ـ حب ریاست همه را از راه میبرد دیگر!.
د ـ باز نااندیشیده سخن میگویید. مگر همهی یاران پیغمبر میخواستند رئیس بشوند؟!. بسیار خوب ، ابوبکر میخواست خلیفه بشود و عمر هم با او همراز بود مرتد شدند. بدیگران چه میگویید؟!. دیگران چه سودی در خلیفه شدن ابوبکر میداشتند؟!. آنگاه مگر هر کسی بطمع ریاست از دین بازمیگردد؟!. دوباره میگویم : بیندیشید و پاسخ دهید.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (یک از هفت)
بنام پاکْآفریدگار
داستان این کتاب آنست که سه تن از بازاریان تهران بنزد من آمدند و در دو نشست بگفتگوهایی پرداختند و سپس خواستار شدند که آنچه گفته و شنیده شده با زبان عادی (زبانی که دیگران مینویسند) نوشته شده بچاپ رسد و ما خواهش آنان را پذیرفتیم. ولی چون گفتهها در همان هنگام نوشته نشده بود ناچار برخی کمی و بیشی در آنها رخ داده. لیکن مطالب تغییر نیافته است.
چون خواسته نشده آن کسان شناخته شوند بجای نامها «آ» ، «ب» ، «ج» گزارده شده. «د» نیز نویسندهی کتابست. کسروی
آ ـ مدتیست میشنویم که شما بمذهب شیعه ایراد میگیرید. من چون شما را از تبریز میشناختم بآقایان گفتم میرویم و خودمان صحبت میکنیم. حالا میخواهیم بفهمیم نظر شما چیست؟ چه ایرادی باین مذهب دارید؟.
د ـ شما چرا کتاب «داوری» را نخواندهاید؟.
آ ـ آن کتاب را من دیدم. حقیقت اینست که سواد ما تا آن اندازهها نیست. یکی هم زبان آن کتاب سخت است. یکی هم چه مانع دارد یکی دو ساعت با ما صحبت کنید.
د ـ اول میخواهم بپرسم مقصودتان مجادله است یا چیز فهمیدن؟!.
آ ـ البته مقصودمان چیز فهمیدنست. از مجادله چه نتیجه حاصل میشود.
د ـ در آن صورت خواهشمندم مطلبی را که میشنوید و مخالف عقیدهی شماست زود نرنجید. یکی هم نااندیشیده پاسخ ندهید. خدا اندیشه را بما داده که هر سخنی را اول بیندیشیم و بعد بزبان آوریم.
آ ، ب ، ج ـ البته اینطور است.
د ـ برای آنکه مطلب زود روشن شود من بهتر میدانم تاریخ مذهب شیعه را آنطور که بوده برای شما گفتگو کنم و شما هر ایرادی یا سئوالی دارید بگویید.
ج ـ البته آن بهتر است.
د ـ آنچه ما دانستهایم پیغمبر اسلام چون از جهان رفت برای خود جانشینی برنگزیده و این کار را بخود مردم واگزارده بود ...
ج ـ تمام اشکالها بر سر همین حرفست. عقیدهی شیعه بر اینست که پیغمبر ، امیرالمؤمنین را وصی و جانشین خود معین کرده بود. ابوبکر و عمر و عثمان حق او را غصب کردند. دلیل این مطلب هم اولاً قضیهی غدیر خم است که پیغمبر ، امیرالمؤمنین را بروی دست برداشت و بمردم نشان داد و فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ» همان روز عمر باو بیعت کرده گفت : «بَخْ بَخْ لَک یا علی [1] ». از طرف خدا نیز آیه نازل شد : «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ».
دلیل دوم قضیهی وصیت پیغمبر است که چون میدانست بعد از مردن او ابوبکر و عمر اختلاف بمیان مردم خواهند انداخت در بستر بیماری قلم و کاغذ خواست که ولایت امیرالمؤمنین را بنویسد و بدهد. عمر چون فهمید نگزاشت. به پیغمبر نسبت هذیان داد.
دلیل سوم اخبار و احادیث بسیاریست که از پیغمبر نقل شده. از جمله فرموده : «علی مِنّی بِمَنزلةِ هرونَ مِنْ مُوسی اِلّا أنّه لانَبی بَعدی» [2] شما باینها چه میگویید؟..
د ـ من پیش از آنکه باینها پاسخ دهم باید چیزی بپرسم : این دلیلها که شما میشمارید آیا یاران پیغمبر که باو ایمان آورده و در راه او سختیها کشیده و جنگها کرده بودند میدانستند یا نه؟..
ج ـ البته میدانستند.
د ـ پس چه شد که علی را گزارده به ابوبکر بیعت کردند؟!.
ج ـ مرتد شدند دیگر.
د ـ آری در کتابهای شیعه برای هر چیزی بهانهای درست کردهاند. ولی من با شما شرط کردم که بیندیشید و پاسخ دهید. این پاسخ شما از روی اندیشه نبود. چگونه میشود که یک دستهی هزار نفری یا بیشتر یکدفعه مرتد شوند؟!. آخر آن یاران پیغمبر که باو ایمان آورده بودند از این جهت بود که دیده بودند گفتههایش همه راستست و او را برانگیخته شده از سوی خدا دانسته باو گرویده بودند و اینبود در راه او از جان خود میگذشتند و جنگها میکردند. پس چگونه میشود که همهی آنها یکدفعه مرتد شوند و از باورهای خود بازگردند؟!. آیا چنین چیزی پذیرفتنیست؟!. فرض کنیم شما ده نفر دوست دارید که سالها با شما دوست بودهاند و چون شما را مرد نیک میشناسند در راه شما زیان هم کشیدهاند. اگر شما بشنوید که همان دوستانتان بیجهت هر ده نفرشان یکدفعه از شما بازگشته با دشمن شما همدست شدهاند باور میکنید؟!. آیا چنان چیزی تواند بود که هر ده نفر بیجهت یکدفعه از شما روگردان شوند؟!. پس چگونه میشود باور کرد که یاران پیغمبر صدها تن بیکبار از دین او بیرون روند و وصیت او را گوش نداده به ابوبکر بیعت کنند؟!.
ب ـ حب ریاست همه را از راه میبرد دیگر!.
د ـ باز نااندیشیده سخن میگویید. مگر همهی یاران پیغمبر میخواستند رئیس بشوند؟!. بسیار خوب ، ابوبکر میخواست خلیفه بشود و عمر هم با او همراز بود مرتد شدند. بدیگران چه میگویید؟!. دیگران چه سودی در خلیفه شدن ابوبکر میداشتند؟!. آنگاه مگر هر کسی بطمع ریاست از دین بازمیگردد؟!. دوباره میگویم : بیندیشید و پاسخ دهید.
👇
اگر یاران پیغمبر از دین بازگشته بودند بایستی نماز هم نخوانند ، روزه هم نگیرند ، بجهاد هم نروند ، همه چیز اسلام را ترک کنند. پس چرا اینها را نکردند؟!.
ب ـ اگر آنها مرتد نشده بودند پس چرا دختر پیغمبر خود را آنقدر اذیت کردند؟!. او را میانهی دیوار و در گزاردند که دندههایش شکست و بچهاش که محسن نام داشت سقط شد. فدک را از دستش گرفتند. یکی از علما میگفت : در یکی از کتابهای سنّی دیدم که نوشته بود فاطمه از ابوبکر ناراضی مرد.
ج ـ بلی من هم شنیدهام. گویا در صحیح بخاری بوده : «و ماتت فاطمة و هی مغضبة»
د ـ شما باید یک چیز را رعایت کنید ، و آن اینکه یک مطلب را که صحبت میکنیم چون سخن دربارهی آن بپایان رسید نتیجه ازش بگیریم و سپس بمطلب دیگر پردازیم. شما گفتید : «یاران پیغمبر مرتد شدند». در کتابهاتان هم هست : «ارتد الناس الا ثلثه [3] ». من دلیل آوردم که معقول نبوده که چند صد تن یا هزار تن یاران جانباز پیغمبر یکدفعه از دین بازگردند. اکنون شما در آن باره نظرتان را بگویید تا آن را به نتیجه رسانیم و پس از آن بسخن دیگر پردازیم.
آ ـ حقیقت اینست که این دلیلها رد کردنی نیست. من باآنکه چندان معلومات ندارم میبینم این حرفها راستست. اما ... (خاموشی)
د ـ پیداست که شما چون فهم و خردتان را بکار میگمارید میبینید که این گفتهها راستست. لیکن از سوی دیگر نمیتوانید عقیدههای هزارساله را باین آسانی ترک کنید. اینست یک «اما» میگزارید.
ج ـ بلی ، حقیقت همین است.
🔹 پانوشتها :
1ـ معنی : خوشا بحالت ای علی.
2ـ معنی : علی نسبت به من مانند هارون نسبت به موسا است جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد آمد.
3ـ معنی : همه از دین بازگشتند جز سه تن.
گفتهاند آن سه تن اینها بودهاند : مقداد و ابوذر و سلمان.
🌸
ب ـ اگر آنها مرتد نشده بودند پس چرا دختر پیغمبر خود را آنقدر اذیت کردند؟!. او را میانهی دیوار و در گزاردند که دندههایش شکست و بچهاش که محسن نام داشت سقط شد. فدک را از دستش گرفتند. یکی از علما میگفت : در یکی از کتابهای سنّی دیدم که نوشته بود فاطمه از ابوبکر ناراضی مرد.
ج ـ بلی من هم شنیدهام. گویا در صحیح بخاری بوده : «و ماتت فاطمة و هی مغضبة»
د ـ شما باید یک چیز را رعایت کنید ، و آن اینکه یک مطلب را که صحبت میکنیم چون سخن دربارهی آن بپایان رسید نتیجه ازش بگیریم و سپس بمطلب دیگر پردازیم. شما گفتید : «یاران پیغمبر مرتد شدند». در کتابهاتان هم هست : «ارتد الناس الا ثلثه [3] ». من دلیل آوردم که معقول نبوده که چند صد تن یا هزار تن یاران جانباز پیغمبر یکدفعه از دین بازگردند. اکنون شما در آن باره نظرتان را بگویید تا آن را به نتیجه رسانیم و پس از آن بسخن دیگر پردازیم.
آ ـ حقیقت اینست که این دلیلها رد کردنی نیست. من باآنکه چندان معلومات ندارم میبینم این حرفها راستست. اما ... (خاموشی)
د ـ پیداست که شما چون فهم و خردتان را بکار میگمارید میبینید که این گفتهها راستست. لیکن از سوی دیگر نمیتوانید عقیدههای هزارساله را باین آسانی ترک کنید. اینست یک «اما» میگزارید.
ج ـ بلی ، حقیقت همین است.
🔹 پانوشتها :
1ـ معنی : خوشا بحالت ای علی.
2ـ معنی : علی نسبت به من مانند هارون نسبت به موسا است جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد آمد.
3ـ معنی : همه از دین بازگشتند جز سه تن.
گفتهاند آن سه تن اینها بودهاند : مقداد و ابوذر و سلمان.
🌸
✴️دشمنی با شاعری که از مردنش هفت سده میگذرد
🖌 یکی از اعضای کوشاد تلگرام
(یکی از آشنایانم که وقت آزاد فراوان دارد به نویسندگی و شعرخوانی علاقمندست ، کلاسهایی برای نویسنده یا بهتر بگویم رماننویس شدن هست که به آنجا میرود. برای شعرخوانی هم هر هفته به گفتهی خودش به یک «محفل حافظخوانی» میرود. چون باور مرا به اندیشههای کسروی ، آن یگانهمرد ، میدانست ، روزی گفتگو از او را با پرسشی آغاز کرد).
گفت : من در عجبم حافظ چه اشکالی دارد که آقای کسروی از او خوشش نمیآمده؟
گفتم : انتقاد آقای کسروی از حافظ مانند گفتگو از چلوخورش قرمهسبزی نیست که چون همه آن را دوست دارند شما تعجب کنید که چه شده فلانی دوست ندارد؟ داستان خوش آمدن و نیامدن نیست. من دوست دارم شما خودت به این پرسش فکر کنی. چرا دانشمندی همچون کسروی خود را ناچار میبیند دربارهی یک شاعری که شش قرن بیشتر از مردنش میگذرد کتاب بنویسد و از شعرهایش انتقاد بکند؟!
گفت : خب ، حکایت اختلاف در طبایع است. هر کسی طبعی دارد. من و خیلیها با خواندن حافظ حسابی حال میکنیم. میدانم همه مثل هم نیستند. بعضیها شاید طبعشان مثلاً با فردوسی موافقتر است. با اینحال تعجب میکنم یکی بگوید من از شعرهای حافظ خوشم نمیآید. شعر حافظ تو گویی مخمل است. نرم و لطیفست. من دوست دارم بدانم آقای کسروی به حافظ چه انتقادی دارد.
گفتم : شما حرف مرا ناشنیده گرفتید. از شما خواستم قدری در این باره فکر کنید که آیا با عقل جور درمیآید دانشمندی همچون کسروی با شاعری که قرنها از مردنش میگذرد دشمنی کند؟! ولی شما بجای آن ، حرفهای دیگری پیش میکشید.
آنکه میگویید : هر کسی «طبعی» یا آنطور که بعضیها میگویند «ذوقی» دارد ، این باز همان داستان خورش قرمهسبزی است. داستان طبع یا ذوق یا خوش آمدن و بد آمدن نیست. گفتگو از سودمندی و یا زیانمندی شعرهای اوست. ولی اینکه میپرسید ایرادش به حافظ چیست ، این پرسش بجاییست! این صحبت را به مسیر درستی میاندازد. کسروی با اینکه میدانسته کسان بسیاری هوادار حافظند و در برابر ایرادهای او به حافظ تعصب بخرج داده هیاهو میکنند ولی سستی نکرده دشمنیها را بجان خریده و آنها را یکایک نوشته.
گفت : «هیاهو» بیعلت نیست. حافظ از مفاخر ملی ماست. شهرت جهانی دارد. دنیا در کار حافظ حیران مانده! آنوقت یک ایرانی که از او بد بگوید باعث هیاهو میشود!.
گفتم : اولاً چنانکه گفتم گفتگو از شخص نیست. گفتگو از شعرهای اوست. گفتگو از سودمندی یا زیانمندی آنهاست. قصد بدگویی از یک شاعرِ درگذشته درمیان نبوده. دوست داشتم بجای آنکه من بگویم خودتان اینها را اندیشیده میفهمیدید. در هر حال ، آیا شما میخواهید بدانید که ایراد ما به حافظ ، یعنی همان شعرهای او ، چیست؟! یا میخواهید با مدح و ثنا از حافظ ، از همان اول ، راه را بروی منطق ببندید؟!..
گفت : البته که میخواهم بدانم. ولی شما هم حواستان به شهرت جهانی حافظ باشد!
گفتم : من چند نکتهای را خواهم گفت. ولی شما باید کتاب «حافظ چه میگوید؟» را بخوانید. در واقع آن یک دفتر سی و چند صفحهای بیشتر نیست. باید با دقت و بدور از تعصب بخوانید ولی با همهی دقتی که بکار برید ، چند ساعت یا حداکثر یک روز بیشتر وقتتان را نمیگیرد.
گفت : باشد. بفرمایید!
گفتم : اول میخواهم شما به این نکته توجه کنید که ملاک درستی و نادرستی ، خوبی یا بدی یک چیز از تعداد هوادارها یا مخالفهاش سنجیده نمیشود. اگر اینطور بود ما هم میبایست شروع میکردیم به گاوپرستی!. زیرا نزدیک به یک میلیارد آدم در دنیا گاوپرستند.
گفت : مثال گاوپرستی با محبوبیت حافظ از هم جداست. از حافظ بزرگان ادب جهان تعریف و ستایش کردهاند. من از شما میپرسم : کسروی بالاتر است یا گوته؟!. ...
(از این حرف او من خندهام گرفت. ولی خودداری کردم).
گفتم : این چه پرسشیست؟ از این شاخ به آن شاخ نپرید. دربارهی چیز دیگری گفتگو میکردیم! و من نباید به این گفته پاسخی بدهم. ولی همین اندازه بگویم که عقل «بالاتر» از هیاهو و تبلیغاتست. گفتگو از بالاتری و بزرگتری هنگامی بجاست که ما بدانیم «بزرگی چیست؟ ، به کی میتوان بزرگ گفت؟». آن هم گفتگوی جداییست.
الان اگر قصد اصلی گفتگو را فراموش نکردهاید ، خواهشمندم بگذارید به آن بپردازیم.
گفت : بسیار خوب!
👇
🖌 یکی از اعضای کوشاد تلگرام
(یکی از آشنایانم که وقت آزاد فراوان دارد به نویسندگی و شعرخوانی علاقمندست ، کلاسهایی برای نویسنده یا بهتر بگویم رماننویس شدن هست که به آنجا میرود. برای شعرخوانی هم هر هفته به گفتهی خودش به یک «محفل حافظخوانی» میرود. چون باور مرا به اندیشههای کسروی ، آن یگانهمرد ، میدانست ، روزی گفتگو از او را با پرسشی آغاز کرد).
گفت : من در عجبم حافظ چه اشکالی دارد که آقای کسروی از او خوشش نمیآمده؟
گفتم : انتقاد آقای کسروی از حافظ مانند گفتگو از چلوخورش قرمهسبزی نیست که چون همه آن را دوست دارند شما تعجب کنید که چه شده فلانی دوست ندارد؟ داستان خوش آمدن و نیامدن نیست. من دوست دارم شما خودت به این پرسش فکر کنی. چرا دانشمندی همچون کسروی خود را ناچار میبیند دربارهی یک شاعری که شش قرن بیشتر از مردنش میگذرد کتاب بنویسد و از شعرهایش انتقاد بکند؟!
گفت : خب ، حکایت اختلاف در طبایع است. هر کسی طبعی دارد. من و خیلیها با خواندن حافظ حسابی حال میکنیم. میدانم همه مثل هم نیستند. بعضیها شاید طبعشان مثلاً با فردوسی موافقتر است. با اینحال تعجب میکنم یکی بگوید من از شعرهای حافظ خوشم نمیآید. شعر حافظ تو گویی مخمل است. نرم و لطیفست. من دوست دارم بدانم آقای کسروی به حافظ چه انتقادی دارد.
گفتم : شما حرف مرا ناشنیده گرفتید. از شما خواستم قدری در این باره فکر کنید که آیا با عقل جور درمیآید دانشمندی همچون کسروی با شاعری که قرنها از مردنش میگذرد دشمنی کند؟! ولی شما بجای آن ، حرفهای دیگری پیش میکشید.
آنکه میگویید : هر کسی «طبعی» یا آنطور که بعضیها میگویند «ذوقی» دارد ، این باز همان داستان خورش قرمهسبزی است. داستان طبع یا ذوق یا خوش آمدن و بد آمدن نیست. گفتگو از سودمندی و یا زیانمندی شعرهای اوست. ولی اینکه میپرسید ایرادش به حافظ چیست ، این پرسش بجاییست! این صحبت را به مسیر درستی میاندازد. کسروی با اینکه میدانسته کسان بسیاری هوادار حافظند و در برابر ایرادهای او به حافظ تعصب بخرج داده هیاهو میکنند ولی سستی نکرده دشمنیها را بجان خریده و آنها را یکایک نوشته.
گفت : «هیاهو» بیعلت نیست. حافظ از مفاخر ملی ماست. شهرت جهانی دارد. دنیا در کار حافظ حیران مانده! آنوقت یک ایرانی که از او بد بگوید باعث هیاهو میشود!.
گفتم : اولاً چنانکه گفتم گفتگو از شخص نیست. گفتگو از شعرهای اوست. گفتگو از سودمندی یا زیانمندی آنهاست. قصد بدگویی از یک شاعرِ درگذشته درمیان نبوده. دوست داشتم بجای آنکه من بگویم خودتان اینها را اندیشیده میفهمیدید. در هر حال ، آیا شما میخواهید بدانید که ایراد ما به حافظ ، یعنی همان شعرهای او ، چیست؟! یا میخواهید با مدح و ثنا از حافظ ، از همان اول ، راه را بروی منطق ببندید؟!..
گفت : البته که میخواهم بدانم. ولی شما هم حواستان به شهرت جهانی حافظ باشد!
گفتم : من چند نکتهای را خواهم گفت. ولی شما باید کتاب «حافظ چه میگوید؟» را بخوانید. در واقع آن یک دفتر سی و چند صفحهای بیشتر نیست. باید با دقت و بدور از تعصب بخوانید ولی با همهی دقتی که بکار برید ، چند ساعت یا حداکثر یک روز بیشتر وقتتان را نمیگیرد.
گفت : باشد. بفرمایید!
گفتم : اول میخواهم شما به این نکته توجه کنید که ملاک درستی و نادرستی ، خوبی یا بدی یک چیز از تعداد هوادارها یا مخالفهاش سنجیده نمیشود. اگر اینطور بود ما هم میبایست شروع میکردیم به گاوپرستی!. زیرا نزدیک به یک میلیارد آدم در دنیا گاوپرستند.
گفت : مثال گاوپرستی با محبوبیت حافظ از هم جداست. از حافظ بزرگان ادب جهان تعریف و ستایش کردهاند. من از شما میپرسم : کسروی بالاتر است یا گوته؟!. ...
(از این حرف او من خندهام گرفت. ولی خودداری کردم).
گفتم : این چه پرسشیست؟ از این شاخ به آن شاخ نپرید. دربارهی چیز دیگری گفتگو میکردیم! و من نباید به این گفته پاسخی بدهم. ولی همین اندازه بگویم که عقل «بالاتر» از هیاهو و تبلیغاتست. گفتگو از بالاتری و بزرگتری هنگامی بجاست که ما بدانیم «بزرگی چیست؟ ، به کی میتوان بزرگ گفت؟». آن هم گفتگوی جداییست.
الان اگر قصد اصلی گفتگو را فراموش نکردهاید ، خواهشمندم بگذارید به آن بپردازیم.
گفت : بسیار خوب!
👇
گفتم : پس نکتهی اول این بود که گفتیم ملاک درستی یا نادرستی یک سخنی تعداد هوادارهای آن نیست. دوم ، این هم درست نیست برای آنکه بدانیم یک چیزی درست است یا نه ، جستجو کنیم ببینیم مثلاً مدرک تحصیلی یا ملیت هوادارهاش چیهاست : دکترند ، مهندسند ، وکیلند ، ادیبند ، مشهورند ، گمنامند ، اروپاییند ، آمریکاییند ، آفریقاییند ...؟ این کار مثل اینست که ما پیشاپیش قبول کردهایم که خودمان عقل نداریم و درست و نادرست هر چیزی را باید با نگاه به دیگران بفهمیم.
اگر اینطور استدلال کردن درست بود و نیک و بد و راست و ناراست اینطور بدست میآمد ، پیغمبر هم نمیبایست از خداپرستی برای عرب بگوید. زیرا از یک طرف ، او یک نفر بود ولی بتپرستها هزارها نفر. از طرف دیگر ، او از بزرگان قریش نبود ولی بزرگان قریش مانند عُتبه و ابولهب و ابوسفیان و ابوطالب همه بتپرست بودند. در حالی که ملاک درستی و نادرستی و خوبی و بدی عقل است. پیغمبر هم برای آنها دلیل عقلی میآورد. میگفت : این بتها را خودتان ساختهاید. از چیزی که خودتان ساختهاید چطور گشایش در کارهاتان میخواهید؟! با اینطور دلیلهای ساده به آنها فهماند که بتپرستی غلط است. گمراهی است. بتپرستان هزارها سال دچار نافهمی و گمراهی بودهاند.
ما یک چیز تازهای را که میشنویم ، دربارهاش فکر میکنیم ، خوب که فهمیدیم قضاوت میکنیم که درست است یا نه. آدمی که کمعقل نباشد چه کار دارد به اینکه دیگران چه میگویند؟ یا چه نوشتهاند؟ او با عقل خود میسنجد که چی درست است و چی نیست.
بخصوص ، عاقل فریب «واژههای ستایشی» و هیاهوها را نمیخورد. مثلی بزنم : ببینید شما میخواهید کفش بخرید. میروید کفشفروشی ، فروشنده کفشی به شما میدهد ، پاتان میکنید و میبینید اندازه نیست ، ناراحت است. کفش را به فروشنده پس میدهید. حالا ، اگر فروشنده بگوید : آقا ! ، این کفش «آدیداس» است ، کف آن «مموری فوم» است ، چرم آن «نبوک» است ، لایهی «ضد عرق» دارد ... ، آیا این حرفها تأثیری در تصمیم شما میکند؟!
نکتهی دیگر اینکه بعضی چیزها را ما متأسفانه نه از روی بینش و سنجش و بکار بردن عقل بلکه چون اسیر تبلیغات و هیاهو بودهایم قبول کردهایم. مثلاً همین داستان شعر در ایران بیش از همه از روی هیاهو و تبلیغات روی مردم اثر کرده و بزرگ شده.
دربارهی حافظ هم لقب فریبآمیز لسانالغیب را به زبانها انداختهاند ، این دروغ و حقهبازی را بگوشها خواندهاند که حافظ غیب میداند و اگر فالش را بگیرید آن را با زبان شعرهایش به شما خواهد گفت. همینطور چون بعضی شرقشناسان که یا مأمور بودهاند یا برای خوشامد ما و برای آلوده نگاه داشتنمان دربارهی حافظ مبالغههایی کردهاند آنها را شاهد آورده و خاک به چشم مردم پاشیدهاند. اینها و سیاستهای خائنانهی داخلی دست بهم داده و شما میبینید که برای بزرگداشت او چه تلاشها که نکرده و نمیکنند.
بیشتر شعرپرستان و شاعران این نبوده که با دلیل به شعر رو آورده باشند. بلکه با سیل تبلیغات و هیاهو به این راه افتادهاند. تازه بعد از آن بوده که اگر ایرادی شنیدهاند شروع کردهاند به فکر کردن و دلیل آوردن و پاسخ دادن که : نخیر ، شعر و شاعری ضرر که ندارد هیچ ، خیلی هم چیز خوبیست.
این یک فریب و یک گمراهیست. علت گمراهی بودنش را یک کم من خواهم گفت و بیشترش را از همان دفتر میتوانید بخوانید.
اصلاً سخن کسروی ، نه تنها از حافظ بلکه همه جور شعر و شاعری ، از جنبهی اجتماعی آن است. پرسش اصلی اینست : آیا این شعرها ، دیوانها و کتابهای شعر نو و کهنه ، این نشستها و سخنرانیها و درسهای دبیرستان و دانشکدهها برای اجتماع سودمند است یا زیانمند؟! اگر سودمندست پس راه غلطی نیست که پیش گرفته شده و ما هم نه تنها ایرادی نخواهیم داشت ، باید مانند دیگران شروع کنیم به شعر گفتن و شعر خواندن و جستجو در دیوانها و بحث و تفحص در مناقب شاعران و حافظشناسی و حافظپژوهی و چاپ دیوان و تفسیر نوشتن بر آن ...
و اگر زیانمندست دیگر نباید (مثلاً) بگوییم : هزار سال در ایران شعر اینطور بوده و شاعران شعر سرودهاند و مردم هم خواندهاند. اگر عیبی داشت در این هزار سال باید معلوم میشد! نمیشود گفت : تا بحال چرا کسی ایراد نگرفته؟ نمیشود گفت : مگر با تکریم حافظ زندگی از گردش بازمیایستد که حالا باید دست از آن برداشت؟!.. اینطور حرفها معقول نیست. سنجش هر چیزی با ترازوی سود و زیان اجتماع باید باشد.
گفت : آیا زندگی به تفریح و تفنن و سرگرمی نیاز دارد؟! اینطور که شما میگویی مردم تنها باید دنبال علم باشند! چون فقط علم است که از هر جهت سودمند است. هر وقتی که برای تفریح صرف بشود زیانمند است!
👇
اگر اینطور استدلال کردن درست بود و نیک و بد و راست و ناراست اینطور بدست میآمد ، پیغمبر هم نمیبایست از خداپرستی برای عرب بگوید. زیرا از یک طرف ، او یک نفر بود ولی بتپرستها هزارها نفر. از طرف دیگر ، او از بزرگان قریش نبود ولی بزرگان قریش مانند عُتبه و ابولهب و ابوسفیان و ابوطالب همه بتپرست بودند. در حالی که ملاک درستی و نادرستی و خوبی و بدی عقل است. پیغمبر هم برای آنها دلیل عقلی میآورد. میگفت : این بتها را خودتان ساختهاید. از چیزی که خودتان ساختهاید چطور گشایش در کارهاتان میخواهید؟! با اینطور دلیلهای ساده به آنها فهماند که بتپرستی غلط است. گمراهی است. بتپرستان هزارها سال دچار نافهمی و گمراهی بودهاند.
ما یک چیز تازهای را که میشنویم ، دربارهاش فکر میکنیم ، خوب که فهمیدیم قضاوت میکنیم که درست است یا نه. آدمی که کمعقل نباشد چه کار دارد به اینکه دیگران چه میگویند؟ یا چه نوشتهاند؟ او با عقل خود میسنجد که چی درست است و چی نیست.
بخصوص ، عاقل فریب «واژههای ستایشی» و هیاهوها را نمیخورد. مثلی بزنم : ببینید شما میخواهید کفش بخرید. میروید کفشفروشی ، فروشنده کفشی به شما میدهد ، پاتان میکنید و میبینید اندازه نیست ، ناراحت است. کفش را به فروشنده پس میدهید. حالا ، اگر فروشنده بگوید : آقا ! ، این کفش «آدیداس» است ، کف آن «مموری فوم» است ، چرم آن «نبوک» است ، لایهی «ضد عرق» دارد ... ، آیا این حرفها تأثیری در تصمیم شما میکند؟!
نکتهی دیگر اینکه بعضی چیزها را ما متأسفانه نه از روی بینش و سنجش و بکار بردن عقل بلکه چون اسیر تبلیغات و هیاهو بودهایم قبول کردهایم. مثلاً همین داستان شعر در ایران بیش از همه از روی هیاهو و تبلیغات روی مردم اثر کرده و بزرگ شده.
دربارهی حافظ هم لقب فریبآمیز لسانالغیب را به زبانها انداختهاند ، این دروغ و حقهبازی را بگوشها خواندهاند که حافظ غیب میداند و اگر فالش را بگیرید آن را با زبان شعرهایش به شما خواهد گفت. همینطور چون بعضی شرقشناسان که یا مأمور بودهاند یا برای خوشامد ما و برای آلوده نگاه داشتنمان دربارهی حافظ مبالغههایی کردهاند آنها را شاهد آورده و خاک به چشم مردم پاشیدهاند. اینها و سیاستهای خائنانهی داخلی دست بهم داده و شما میبینید که برای بزرگداشت او چه تلاشها که نکرده و نمیکنند.
بیشتر شعرپرستان و شاعران این نبوده که با دلیل به شعر رو آورده باشند. بلکه با سیل تبلیغات و هیاهو به این راه افتادهاند. تازه بعد از آن بوده که اگر ایرادی شنیدهاند شروع کردهاند به فکر کردن و دلیل آوردن و پاسخ دادن که : نخیر ، شعر و شاعری ضرر که ندارد هیچ ، خیلی هم چیز خوبیست.
این یک فریب و یک گمراهیست. علت گمراهی بودنش را یک کم من خواهم گفت و بیشترش را از همان دفتر میتوانید بخوانید.
اصلاً سخن کسروی ، نه تنها از حافظ بلکه همه جور شعر و شاعری ، از جنبهی اجتماعی آن است. پرسش اصلی اینست : آیا این شعرها ، دیوانها و کتابهای شعر نو و کهنه ، این نشستها و سخنرانیها و درسهای دبیرستان و دانشکدهها برای اجتماع سودمند است یا زیانمند؟! اگر سودمندست پس راه غلطی نیست که پیش گرفته شده و ما هم نه تنها ایرادی نخواهیم داشت ، باید مانند دیگران شروع کنیم به شعر گفتن و شعر خواندن و جستجو در دیوانها و بحث و تفحص در مناقب شاعران و حافظشناسی و حافظپژوهی و چاپ دیوان و تفسیر نوشتن بر آن ...
و اگر زیانمندست دیگر نباید (مثلاً) بگوییم : هزار سال در ایران شعر اینطور بوده و شاعران شعر سرودهاند و مردم هم خواندهاند. اگر عیبی داشت در این هزار سال باید معلوم میشد! نمیشود گفت : تا بحال چرا کسی ایراد نگرفته؟ نمیشود گفت : مگر با تکریم حافظ زندگی از گردش بازمیایستد که حالا باید دست از آن برداشت؟!.. اینطور حرفها معقول نیست. سنجش هر چیزی با ترازوی سود و زیان اجتماع باید باشد.
گفت : آیا زندگی به تفریح و تفنن و سرگرمی نیاز دارد؟! اینطور که شما میگویی مردم تنها باید دنبال علم باشند! چون فقط علم است که از هر جهت سودمند است. هر وقتی که برای تفریح صرف بشود زیانمند است!
👇
گفتم : نه! چنین معنیای از حرف من برنمیآید. ما هیچ وقت نگفتهایم که بشر فقط باید دنبال علم باشد و کار. روشن است که ما به تفریح نیاز داریم. شعر را هم یک تفریحی میشود بحساب آورد. تازه شعرهای خوب در پرورش اخلاق خوب و صفات انسانی میتواند مؤثر باشد. شعر هم باید مثل هر چیز دیگری زیانمند نباشد. ممکنست کسانی قمار را هم یک نوعی از تفریح بحساب بیاورند. آیا میشود با فکر آنها موافق بود؟! ما با شعر دشمن نیستیم. ما نمیگوییم شعر نباشد. گمان نکنید مخالفت ما با دیوان حافظ از آنست که با شعر دشمن هستیم. این تهمت را دشمنان ما ساخته و منتشر کردهاند. در این باره در همان دفتر توضیحات کافی نوشته شده.
آنچه را پیشتر گفتم یک بار دیگر بطرزی که ما به آن باور داریم بگویم : «هر کاری میکنید سود توده را بدیده گیرید». آره ، سود و زیان هر چیز را از دیدگاه اجتماع باید سنجید. آیا شما با این موافقید یا ایرادی میبینید؟!
گفت : نه. ایرادی به این نیست. ولی آیا شعرهای حافظ به اجتماع ضرری دارد؟!
گفتم : همهی گفتگو در همین نکته است. آره. متأسفانه زیان بسیار دارد. کاش نمیداشت و ما نیز با چنین موضوعاتی درگیر نمیشدیم. این هم از آنجاست که یک سخن یا یک بیت شعر تنها همان صورت ظاهرش که روی کاغذ میماند نیست. هر سخنی بر رفتار انسان اثر دارد. به عبارت دیگر چنانکه همه در زندگی روزمره میبینیم : گفتار بر کردار اثر دارد. آیا شما ایرادی به این گفته دارید؟!
گفت : شما ادامه بدهید تا من بگویم!
گفتم : نه ، چرا الان پاسخ پرسش را ندهید؟! بار دیگر میپرسم : آیا گفتار بر کردار اثر دارد؟! آیا میتوانیم بگوییم فلان گفته که خوانده یا شنیدهایم بر رفتار ما بیاثر است؟! یک آدمی را در نظر بگیرید که بر سر هر کاری صحبت عرق خوری و شراب را پیش میکشد. از خواص الکل مبالغهها میکند. تا یکی را قدری غمگین میبیند میگوید : چارهی تو یک گیلاس عرق است! تا صحبت تفریح و پیکنیک میشود اظهار عقیده میکند که اگر شراب مرغوب در بساط هست لایق برگزاری است. یا اینکه در هر فرصتی کسانی را که آلودهی الکل نیستند ملامت و مذمت میکند. آیا این صحبتهای او در شنوندگان اثر ندارد؟!.
پس نمیتوان منکر اثر نوشتهها ، فیلمها ، کلیپها ، حکایات ، سخنرانیها و موعظهها بر مردم شد.
گفت : پس ایراد آقای کسروی به شعرهای حافظ برای می و باده است.
گفتم : کاش تنها همان بود!.
داشتم میگفتم که شما میبینید مردمی که پای منبر ملایان مینشینند طرز فکر و رفتارشان تا چه درجهای گمراه و برای اجتماع زیانمند است. آیا میتوانید بگویید حرف ملاها بر منبرها بیاثر است؟! آیا میتوانید بگویید این کتابهای مذهبی ، این کتابهای دعا و ورد و جادو که سراسر گمراهیست بر مردم اثری ندارد؟! باعث عقبماندگی یک اجتماع نمیشود؟! اگر بگویید نمیشود ، انکار محسوسات کردهاید.
گفت : اینها چه ربطی به حافظ دارد. حافظ که اتفاقاً با شیخ و زاهد مخالف است. با مذهب مخالف است ، مثلاً این بیت را گوش کنید :
بگو به زاهد سالوس خرقهپوش دوروی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه
گفتم : اینکه شاعر یک ایرادی به سالوسها گیرد آیا دلیل بر سودمندی دیوان اوست؟! اگر بنا بر یاد کردن شعرهای او باشد صد شعر ازو میشود خواند که همه زیانمند و تأثیرش بر اجتماع ویرانگرست. گفتگوی ما چون از اثر شعر و هر گونه سخن بر رفتار مردم بود من مثال ملایان را آوردم. خواستم این نبود که نشان دهم افکار حافظ مانند ملایانست.
در هر حال زیان شعرهای او در همان دفتر سی و چند صفحهای نوشته شده و من امیدوارم شما دریغ نکنی و آن را با دقت بخوانی و عقل خود را داور قرار دهی. ببینی آنچه نویسنده نوشته دلیل دارد یا نه. پس از خواندن آن ، اگر موضوعی باشد که در آنجا توضیح داده نشده باز در این باره باهم صحبت خواهیم کرد.
(با این گفتگو او تا اندازهای قانع شد که دفتر را بخواند. چون دیدم هنوز تردید دارد به او گفتم : برای کسی که خود را از طبقهی دانا و روشنفکر جامعه میداند ، هیچ بهانهای برای نخواندن سی و چند صفحه نوشته ، آن هم دربارهی موضوعی که به آن بسیار علاقمند است وجود ندارد).
آنچه را پیشتر گفتم یک بار دیگر بطرزی که ما به آن باور داریم بگویم : «هر کاری میکنید سود توده را بدیده گیرید». آره ، سود و زیان هر چیز را از دیدگاه اجتماع باید سنجید. آیا شما با این موافقید یا ایرادی میبینید؟!
گفت : نه. ایرادی به این نیست. ولی آیا شعرهای حافظ به اجتماع ضرری دارد؟!
گفتم : همهی گفتگو در همین نکته است. آره. متأسفانه زیان بسیار دارد. کاش نمیداشت و ما نیز با چنین موضوعاتی درگیر نمیشدیم. این هم از آنجاست که یک سخن یا یک بیت شعر تنها همان صورت ظاهرش که روی کاغذ میماند نیست. هر سخنی بر رفتار انسان اثر دارد. به عبارت دیگر چنانکه همه در زندگی روزمره میبینیم : گفتار بر کردار اثر دارد. آیا شما ایرادی به این گفته دارید؟!
گفت : شما ادامه بدهید تا من بگویم!
گفتم : نه ، چرا الان پاسخ پرسش را ندهید؟! بار دیگر میپرسم : آیا گفتار بر کردار اثر دارد؟! آیا میتوانیم بگوییم فلان گفته که خوانده یا شنیدهایم بر رفتار ما بیاثر است؟! یک آدمی را در نظر بگیرید که بر سر هر کاری صحبت عرق خوری و شراب را پیش میکشد. از خواص الکل مبالغهها میکند. تا یکی را قدری غمگین میبیند میگوید : چارهی تو یک گیلاس عرق است! تا صحبت تفریح و پیکنیک میشود اظهار عقیده میکند که اگر شراب مرغوب در بساط هست لایق برگزاری است. یا اینکه در هر فرصتی کسانی را که آلودهی الکل نیستند ملامت و مذمت میکند. آیا این صحبتهای او در شنوندگان اثر ندارد؟!.
پس نمیتوان منکر اثر نوشتهها ، فیلمها ، کلیپها ، حکایات ، سخنرانیها و موعظهها بر مردم شد.
گفت : پس ایراد آقای کسروی به شعرهای حافظ برای می و باده است.
گفتم : کاش تنها همان بود!.
داشتم میگفتم که شما میبینید مردمی که پای منبر ملایان مینشینند طرز فکر و رفتارشان تا چه درجهای گمراه و برای اجتماع زیانمند است. آیا میتوانید بگویید حرف ملاها بر منبرها بیاثر است؟! آیا میتوانید بگویید این کتابهای مذهبی ، این کتابهای دعا و ورد و جادو که سراسر گمراهیست بر مردم اثری ندارد؟! باعث عقبماندگی یک اجتماع نمیشود؟! اگر بگویید نمیشود ، انکار محسوسات کردهاید.
گفت : اینها چه ربطی به حافظ دارد. حافظ که اتفاقاً با شیخ و زاهد مخالف است. با مذهب مخالف است ، مثلاً این بیت را گوش کنید :
بگو به زاهد سالوس خرقهپوش دوروی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه
گفتم : اینکه شاعر یک ایرادی به سالوسها گیرد آیا دلیل بر سودمندی دیوان اوست؟! اگر بنا بر یاد کردن شعرهای او باشد صد شعر ازو میشود خواند که همه زیانمند و تأثیرش بر اجتماع ویرانگرست. گفتگوی ما چون از اثر شعر و هر گونه سخن بر رفتار مردم بود من مثال ملایان را آوردم. خواستم این نبود که نشان دهم افکار حافظ مانند ملایانست.
در هر حال زیان شعرهای او در همان دفتر سی و چند صفحهای نوشته شده و من امیدوارم شما دریغ نکنی و آن را با دقت بخوانی و عقل خود را داور قرار دهی. ببینی آنچه نویسنده نوشته دلیل دارد یا نه. پس از خواندن آن ، اگر موضوعی باشد که در آنجا توضیح داده نشده باز در این باره باهم صحبت خواهیم کرد.
(با این گفتگو او تا اندازهای قانع شد که دفتر را بخواند. چون دیدم هنوز تردید دارد به او گفتم : برای کسی که خود را از طبقهی دانا و روشنفکر جامعه میداند ، هیچ بهانهای برای نخواندن سی و چند صفحه نوشته ، آن هم دربارهی موضوعی که به آن بسیار علاقمند است وجود ندارد).
📖 دفتر حافظ چه میگوید؟.
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (سه از سه)
آمدیم بکسانی که از ایرانیان امروز سنگ حافظ و سعدی و دیگر شاعران را بسینه میزنند ، و پیاپی دیوانهای آنها را بچاپ میرسانند ، شرحها مینویسند و ستایشها میکنند. اینان نیز به دو دستهاند :
یک دسته آنان که با شرقشناسان همکارند (بگفتهی سعدی خواجهتاشانند) و دانسته و فهمیده بنابودی این توده میکوشند.
چرا این کار را میکنند؟!.. مگر کسی هم بنابودی تودهی خود کوشد؟!.. مگر چنین کسانی هم در جهان یافت میشوند؟!.. راستی را باور کردنی نیست ، ولی افسوس که چنین کسانی در شرق پیدا شدهاند. دریغ که چنین کاری را انجام میدهند. تنها برای آنکه خوش خورند و خوش خوابند و کام گزارند ، و در اتومبیلهای شیک نشینند و ماهانهی گزافی گیرند ، افزار سیاست بیگانگان شدهاند و بچنین کار نامردانهای تن درمیدهند.
یک دستهی دیگر نیز نافهمیده فریب آنان را میخورند ، چون میبینند در کتابهای اروپایی نامهای حافظ و خیام با ستایش برده میشود ، و از اینسو آقای فروغی ، آقای محمد قزوینی ، و آقای دکتر غنی و مانندگان اینان ، دیوانهای آنها را چاپ میکنند و شرحها بآنها مینویسند ، فریب این نمایشها را خورده چنین میپندارند که راستی را حافظ و سعدی و مولوی و خیام و مانند اینها مردان بزرگی میبودهاند ، و راستی را اروپاییان باینها ارج میگزارند ، از اینرو با یک دلبستگی بشعرهای آنها میپردازند و هواداری بیاندازه میکنند.
یک دسته از اینان بدرد تذکرهنویسان گرفتارند که خود شاعرند و سرمایهشان جز قافیهسازی نیست. از اینرو از حافظ و سعدی و دیگران هواداری میکنند. از نافهمی بنابودی یک توده خرسندی میدهند و برفتن سرمایهی پوچ خودشان خرسندی نمیدهند.
اینهایند آنان که از حافظ بستایش میپردازند. آیا میتوان باین ستایشها ارجی گزاشت؟!.. میتوان بانگیزهی اینها چشم از راستیها پوشید؟!.. بهترین دلیل به بیارجی این ستایشها همانست که میبینید اینان در برابر دلیلهای استوار ما یا خود را به ناشنیدن میزنند و بیپروایی مینمایند و یا پستی و بدنهادی از خود نشان داده بسخنانی زشت و بیفرهنگانه میپردازند و برخی که میخواهند یک پاسخی دهند چنان سخنان سست و بیمغزی را بمیان میآورند که آدم دلش به بیچارگیشان میسوزد و چاره جز خاموشی نمیبیند.
مثلاً ما بدآموزیهای شاعر را ـ از ستایش بادهخواری ، و پافشاری در جبریگری ، و بیارج شماردن جهان ، و پردهدری در سادهبازی و مانند اینها که هر یکی گناه بزرگی ازو ، و زیان بزرگی بتوده است ـ میشماریم و شعرهای او را بگواهی یاد میکنیم ، یکی از آنان پاسخ داده چنین میگوید : «شما حافظ را از نظر اجتماع انتقاد کردهاید. حافظ که اجتماعی نیست. خودش میگوید من اجتماعی نیستم. او شاعر است ...». آدم درمیماند که در برابر چنین گفتهی پوچی چه بزبان آورد و چون میاندیشد میبیند راستی اینان بیچاره شدهاند ، راستی را نیروهای خدادادیشان تباه گردیده ، و چاره نمیبیند جز آنكه بخاموشی گراید. درست مانند آنست كه شما با توپ و تانك و شصتتیر و آیروپلان[=هواپیما] به یك شهری یا دیهی حمله برید و ببینید مردم آنجا با دَگَنَگ بجلو شما میآیند كه ناگزیر گردید دست باز نكرده همچنان آرام بایستید.
پایان
(خوانندگان میتوانند در این نظرپرسی شرکت کنند).
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین میستایند؟.. (سه از سه)
آمدیم بکسانی که از ایرانیان امروز سنگ حافظ و سعدی و دیگر شاعران را بسینه میزنند ، و پیاپی دیوانهای آنها را بچاپ میرسانند ، شرحها مینویسند و ستایشها میکنند. اینان نیز به دو دستهاند :
یک دسته آنان که با شرقشناسان همکارند (بگفتهی سعدی خواجهتاشانند) و دانسته و فهمیده بنابودی این توده میکوشند.
چرا این کار را میکنند؟!.. مگر کسی هم بنابودی تودهی خود کوشد؟!.. مگر چنین کسانی هم در جهان یافت میشوند؟!.. راستی را باور کردنی نیست ، ولی افسوس که چنین کسانی در شرق پیدا شدهاند. دریغ که چنین کاری را انجام میدهند. تنها برای آنکه خوش خورند و خوش خوابند و کام گزارند ، و در اتومبیلهای شیک نشینند و ماهانهی گزافی گیرند ، افزار سیاست بیگانگان شدهاند و بچنین کار نامردانهای تن درمیدهند.
یک دستهی دیگر نیز نافهمیده فریب آنان را میخورند ، چون میبینند در کتابهای اروپایی نامهای حافظ و خیام با ستایش برده میشود ، و از اینسو آقای فروغی ، آقای محمد قزوینی ، و آقای دکتر غنی و مانندگان اینان ، دیوانهای آنها را چاپ میکنند و شرحها بآنها مینویسند ، فریب این نمایشها را خورده چنین میپندارند که راستی را حافظ و سعدی و مولوی و خیام و مانند اینها مردان بزرگی میبودهاند ، و راستی را اروپاییان باینها ارج میگزارند ، از اینرو با یک دلبستگی بشعرهای آنها میپردازند و هواداری بیاندازه میکنند.
یک دسته از اینان بدرد تذکرهنویسان گرفتارند که خود شاعرند و سرمایهشان جز قافیهسازی نیست. از اینرو از حافظ و سعدی و دیگران هواداری میکنند. از نافهمی بنابودی یک توده خرسندی میدهند و برفتن سرمایهی پوچ خودشان خرسندی نمیدهند.
اینهایند آنان که از حافظ بستایش میپردازند. آیا میتوان باین ستایشها ارجی گزاشت؟!.. میتوان بانگیزهی اینها چشم از راستیها پوشید؟!.. بهترین دلیل به بیارجی این ستایشها همانست که میبینید اینان در برابر دلیلهای استوار ما یا خود را به ناشنیدن میزنند و بیپروایی مینمایند و یا پستی و بدنهادی از خود نشان داده بسخنانی زشت و بیفرهنگانه میپردازند و برخی که میخواهند یک پاسخی دهند چنان سخنان سست و بیمغزی را بمیان میآورند که آدم دلش به بیچارگیشان میسوزد و چاره جز خاموشی نمیبیند.
مثلاً ما بدآموزیهای شاعر را ـ از ستایش بادهخواری ، و پافشاری در جبریگری ، و بیارج شماردن جهان ، و پردهدری در سادهبازی و مانند اینها که هر یکی گناه بزرگی ازو ، و زیان بزرگی بتوده است ـ میشماریم و شعرهای او را بگواهی یاد میکنیم ، یکی از آنان پاسخ داده چنین میگوید : «شما حافظ را از نظر اجتماع انتقاد کردهاید. حافظ که اجتماعی نیست. خودش میگوید من اجتماعی نیستم. او شاعر است ...». آدم درمیماند که در برابر چنین گفتهی پوچی چه بزبان آورد و چون میاندیشد میبیند راستی اینان بیچاره شدهاند ، راستی را نیروهای خدادادیشان تباه گردیده ، و چاره نمیبیند جز آنكه بخاموشی گراید. درست مانند آنست كه شما با توپ و تانك و شصتتیر و آیروپلان[=هواپیما] به یك شهری یا دیهی حمله برید و ببینید مردم آنجا با دَگَنَگ بجلو شما میآیند كه ناگزیر گردید دست باز نكرده همچنان آرام بایستید.
پایان
(خوانندگان میتوانند در این نظرپرسی شرکت کنند).
🌸
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
آیا با سخنان نوشتار بالا همداستانید؟
آری / نه
آری / نه
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (دو از هفت)
د ـ بسیار خوب. اکنون میآییم بر سر زدن فاطمه و شکستن دندهی او و سقط کردن محسن. اینها سخنانیست که تاریخ بیکبار از آنها ناآگاهست. آنچه من میدانم اینها در کتابهای معتبر خود شیعیان نیز نبوده. به هر حال اینها دروغست. زیرا اینها را چنین میگویند که چون علیبنابیطالب به ابوبکر بیعت نمیکرد عمر رفت بدر خانهاش که او را بیاورد و فاطمه چون در پشت در ایستاده نمیگزاشت باز شود ، عمر فشار داد و او را میانهی در و دیوار گزاشت. در حالی که اصل قضیه دروغست. علی از بیعت به ابوبکر امتناع نکرد و نبایستی بکند. دلیل این را سپس خواهیم دانست. از آنسو همان علی دختر خود امکلثوم را که دختر همان فاطمه بود به عمر بزنی داد. آیا معقولست که پس از آن بدرفتاری از عمر چنین وصلتی با او رخ دهد؟!.
ج ـ ببخشید ، در اینجا هم علمای ما پاسخی داده و گفتهاند که بجای امکلثوم جِنّیهای را فرستادند. ولی حقیقت آنست که حرفهای شما مرا بتکان آورده که خودم خجالت میکشم همهی حرفهای آنها را بگویم. محض خنده این تکه را ذکر کردم.
د ـ آری اینها جز درخور خنده نیست. سخن خود را دنبال کنیم. میگویند : محسن نامْ بچهاش سقط شد. من میپرسم : بچهای که بجهان نیامده نام چه میخواسته؟!. آنگاه از کجا میدانستهاند که پسر است تا نام محسن بگزارند؟!.
اما فدک که باغی یا زمینی بوده از مال یک یهودی ، که پس از فتح خَیبَر از بابت غنیمت جنگی به پیغمبر رسیده بود ، پس از مرگ آن بزرگوار دخترش فاطمه آن را خواست. ابوبکر که خلیفه شده بود گفت : پیغمبر فرموده هرچه از من بماند مال بیتالمال (صدقه) است. دختر پیغمبر هم خاموش گردید و تمام شد و رفت. نه علی و نه دیگران سخنی نگفتند. زیرا ابوبکر پاکتر از آن بود که از زبان پیغمبر دروغ سازد. مردم او را میشناختند.
اینکه گفته میشود که خود سنیان نوشتهاند دختر پیغمبر از ابوبکر و عمر ناراضی مرد ، اولاً : دانسته نیست که راست باشد. ملایان شما از این دروغها بسیار ساختهاند. ثانیاً : فرض کنیم که راستست و چنان سخنی در کتابهای سنیان هست ، تازه معنایش آنست که دختر پیغمبر از رفتار ابوبکر که مخالف دلخواه او بوده رنجیده بوده. دختر پیغمبر نیز بشر بوده. بیش از این معنایی ندارد.
ب ـ من خودم در پای منبر مرحوم شریعت سنگلجی بودم. یک شب رمضان چون چند نفر از سنیها نیز آمده بودند مرحوم شریعت آن شب تعریف از شیخین کرد. بعضی مریدها رنجیدند. فرداشب آمد و رفت بالای منبر و گفت : دیشب خوابی دیدهام که باید برای شما نقل کنم. من که دیشب تعریف از شیخین کردم در خواب دیدم : جاییست صدیقهی طاهره سلامالله علیها ایستاده. بمن اشاره کرد و فرمود : «یا شیخ بیا». من رفتم فرمود : «من از شیخین راضی نیستم. فدک را از دست من گرفتند. مرا راضی کنند بعد از آن».
د ـ آقا ، شریعت سنگلجی برای راضی کردن مریدان پولدار از این خوابها بسیار توانستی دید. من تعجب میکنم که شما این چیزها را بمیان میآورید. ببینید معنی دارد که دختر پیغمبر در آنجهان پس از هزاروسیصد سال کینهی فدک را از دل بیرون نکرده باشد و تازه بگوید : «مرا راضی کنند بعد از آن»؟!.. این چیزها ننگآور است. خواهشمندم دیگر خارج از موضوع نشوید تا من بدلیلهایی که دربارهی خلافت آوردهاید پاسخ دهم.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (دو از هفت)
د ـ بسیار خوب. اکنون میآییم بر سر زدن فاطمه و شکستن دندهی او و سقط کردن محسن. اینها سخنانیست که تاریخ بیکبار از آنها ناآگاهست. آنچه من میدانم اینها در کتابهای معتبر خود شیعیان نیز نبوده. به هر حال اینها دروغست. زیرا اینها را چنین میگویند که چون علیبنابیطالب به ابوبکر بیعت نمیکرد عمر رفت بدر خانهاش که او را بیاورد و فاطمه چون در پشت در ایستاده نمیگزاشت باز شود ، عمر فشار داد و او را میانهی در و دیوار گزاشت. در حالی که اصل قضیه دروغست. علی از بیعت به ابوبکر امتناع نکرد و نبایستی بکند. دلیل این را سپس خواهیم دانست. از آنسو همان علی دختر خود امکلثوم را که دختر همان فاطمه بود به عمر بزنی داد. آیا معقولست که پس از آن بدرفتاری از عمر چنین وصلتی با او رخ دهد؟!.
ج ـ ببخشید ، در اینجا هم علمای ما پاسخی داده و گفتهاند که بجای امکلثوم جِنّیهای را فرستادند. ولی حقیقت آنست که حرفهای شما مرا بتکان آورده که خودم خجالت میکشم همهی حرفهای آنها را بگویم. محض خنده این تکه را ذکر کردم.
د ـ آری اینها جز درخور خنده نیست. سخن خود را دنبال کنیم. میگویند : محسن نامْ بچهاش سقط شد. من میپرسم : بچهای که بجهان نیامده نام چه میخواسته؟!. آنگاه از کجا میدانستهاند که پسر است تا نام محسن بگزارند؟!.
اما فدک که باغی یا زمینی بوده از مال یک یهودی ، که پس از فتح خَیبَر از بابت غنیمت جنگی به پیغمبر رسیده بود ، پس از مرگ آن بزرگوار دخترش فاطمه آن را خواست. ابوبکر که خلیفه شده بود گفت : پیغمبر فرموده هرچه از من بماند مال بیتالمال (صدقه) است. دختر پیغمبر هم خاموش گردید و تمام شد و رفت. نه علی و نه دیگران سخنی نگفتند. زیرا ابوبکر پاکتر از آن بود که از زبان پیغمبر دروغ سازد. مردم او را میشناختند.
اینکه گفته میشود که خود سنیان نوشتهاند دختر پیغمبر از ابوبکر و عمر ناراضی مرد ، اولاً : دانسته نیست که راست باشد. ملایان شما از این دروغها بسیار ساختهاند. ثانیاً : فرض کنیم که راستست و چنان سخنی در کتابهای سنیان هست ، تازه معنایش آنست که دختر پیغمبر از رفتار ابوبکر که مخالف دلخواه او بوده رنجیده بوده. دختر پیغمبر نیز بشر بوده. بیش از این معنایی ندارد.
ب ـ من خودم در پای منبر مرحوم شریعت سنگلجی بودم. یک شب رمضان چون چند نفر از سنیها نیز آمده بودند مرحوم شریعت آن شب تعریف از شیخین کرد. بعضی مریدها رنجیدند. فرداشب آمد و رفت بالای منبر و گفت : دیشب خوابی دیدهام که باید برای شما نقل کنم. من که دیشب تعریف از شیخین کردم در خواب دیدم : جاییست صدیقهی طاهره سلامالله علیها ایستاده. بمن اشاره کرد و فرمود : «یا شیخ بیا». من رفتم فرمود : «من از شیخین راضی نیستم. فدک را از دست من گرفتند. مرا راضی کنند بعد از آن».
د ـ آقا ، شریعت سنگلجی برای راضی کردن مریدان پولدار از این خوابها بسیار توانستی دید. من تعجب میکنم که شما این چیزها را بمیان میآورید. ببینید معنی دارد که دختر پیغمبر در آنجهان پس از هزاروسیصد سال کینهی فدک را از دل بیرون نکرده باشد و تازه بگوید : «مرا راضی کنند بعد از آن»؟!.. این چیزها ننگآور است. خواهشمندم دیگر خارج از موضوع نشوید تا من بدلیلهایی که دربارهی خلافت آوردهاید پاسخ دهم.
🌸
✴️ پشت پردهی نمایش «ادبیات» در ایران
🖌 نویساد
🔸 بخش یکم
خوانندگان میدانند که در یکصدوبیست سال گذشته پیشامدی ارجدارتر از جنبش مشروطه در ایران رخ نداده. همینکه مردم دانستند کشورداری اساساً یکی از بایاهای (وظیفه) خودشان است و این «حقی» ایشان راست ، همینکه دانستند کارها باید از روی قانون پیش رود نه از روی خواست امیران و والیان و شاهان ، و آن قانونها را باید نمایندگان ایشان در مجلس بگزارند ، همین دانستن برای تودهای که هزاران سال با خودکامگی راه رفته بود ، خود گام بزرگی در فهم و اندیشهی ایشان پدید آورد.
در ارجمندی مشروطه (دمکراسی) همین بس که اکنون بیشتر کشورهای پیشرفتهی جهان با این شیوه راه برده میشوند و خودکامگی در جهان دیر یا زود خواهد برافتاد.
تأثیر آن جنبش و ارج آن درمیان ایرانیان بدان اندازه بود که پس از دو دوره خودکامگی شاهان پهلوی ، چون درپی پیشامدهای سال 57 رشتهی کارهای کشورداری بدست ملایان افتاد نتوانستند بیکباره نتیجههای آن از جمله قانون اساسی ، مجلس و انتخابات و رسانههای آزاد را نادیده گیرند. ناچار بودند در ظاهر هم شده خود را بدانها پایبند نشان دهند ولی از هر گوشهای از جمله گزاردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و برپا کردن شورای نگهبان و میدان ندادن به حزبها و نگاهداشتن شمشیر داموکلس بالای سر روزنامهها ، آن را از درون پوسانیده و یک دستگاه متهوعی از آن پدید آورند که هر چیزی میتوان نامیدش مگر دمکراسی.
اگر توده از حقوقی که مشروطه یادشان داد آگاه نبودند یا سالهایی که لذت آزادی را چشیده بودند نبود و از کوششهایی که برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه کردند چشمداشت دمکراسی (در آن معنی که خود میدانستند) نداشتند ، ملایان جز دستگاه خلیفهگری و نهایت یک رسانهی حکومتی به چیز دیگری خشنودی نمیدادند.
جنبشِ ارجدار مشروطه تا سال 57 بدان نیکی و پاکی که در آغاز نمایان شد بازنمانده بود و به سببهای چندی رفته رفته آلودهتر شده آزادیهای مردم کمتر و کمتر میگردید. با اینهمه با چنان حالی تا بحکومت رسیدن ملایان ، درخت پرارجِ جنبش مشروطه هنوز میوههای شیرینی میداد و تا میتوانست جلو لگامگسیختگی ملایان را میگرفت.
در اینجا از همهی سببهای پستی و آلودگی گرفتن جنبش مشروطه نمیتوان سخن گفت. تنها یکی از آنها را موضوع سخن این نوشتار گرفتهایم.
🔸🔸🔸
رواج «ادبیات» در سالهای پس از جنبش مشروطه تاریخچهای دارد و چون درمینگریم میبینیم دستهی بدخواه کشور در آغاز ، کار را با گنجانیدن شعر و تاریخ شعرا در درسهای مدرسه و با هزارهی فردوسی و گنبد برافراشتن بر گورهای شاعران و اینگونه کارها آغاز کردند تا سرانجام توانستند هیاهویی به نام «ادبیات» در این کشور راه اندازند. این کوششهای پلید نیز نامستقیم به جنبش مشروطه و حقوق مردم و آزادیها بستگی میدارد ـ بدانسان که در این نوشتار خواهیم دید.
با آنکه از جنبش مشروطه کمتر از سی سال میگذشت و هنوز آن کوششها در راه آزادی ، نبردها با خودکامگی ، مردانگیها و از خودگذشتگیها در یادها بود ، مردم را با زمینهچینیهایی چنان فریفته بودند که ایشان هیچ ندانند که باید در زندگانی اجتماعی به کار و کوششهای بیشماری در راه پیشرفت و استقلال کشور بپردازند. کوششهای بیشماری که شعر سرودن و سرگرمِ آن شدن جز یکی از صد کار لازم شمارده نگردد.
در این میان کوششهای توانفرسای کسروی به درهم شکستن سدی که زیر نام «ادبیات» جلو اندیشههای مردم ساخته بودند انجامید. ما امیدمندیم که آن نقشههای بدخواهانه بیشتر از این آفتابی شود و فریبخوردگان بخود آیند و زود باشد روزی که رویها از گذشته به آیندهی کشور و سرفرازی آن برگردد و بیش از پیش در اندیشهی نگاهداری میهن و پیشرفت آن باشیم.
در آغاز سخن اشاره کردیم : کوشش پلید به رواج شعر و شاعری با جنبش مشروطه بستگی بسیار دارد. آن گرانمایگی که کشورداری دمکراسی برای مردم میشمارد و معناهای ژرفی که از میهنپرستی و مشارکت در سرنوشت خویش در دلهای مردم پدید میآورد چیزی نبود که بدخواهان کشور چشم دیدنش را داشته باشند. میبایست کاری کنند که دلها و اندیشههای مردم سرگرم کارهای بیهوده گردد.
کسروی از هنگامی که به کوشش برخاست چون به بیشتر زمینههایی که پرداخت با باورهای مردم ناسازگار بود ، بسیاری به مخالفت و دشمنی با او برخاستند. از یکسو هم چون سخنانش بیدلیل نبود و از آنسو ، پیاپی در پیمان و پرچم نوشت : «هر کس ایرادی به سخنانمان دارد بنویسد ، ما خود میخواهیم زمینهی سخن هرچه روشنتر گردد» ، اینبود سخنانش از بوتهی نقد میگذشت و دلیلهایش به دلها راه مییافت و هواداران و همباوران پافشاری نیز پیدا کرد.
👇
🖌 نویساد
🔸 بخش یکم
خوانندگان میدانند که در یکصدوبیست سال گذشته پیشامدی ارجدارتر از جنبش مشروطه در ایران رخ نداده. همینکه مردم دانستند کشورداری اساساً یکی از بایاهای (وظیفه) خودشان است و این «حقی» ایشان راست ، همینکه دانستند کارها باید از روی قانون پیش رود نه از روی خواست امیران و والیان و شاهان ، و آن قانونها را باید نمایندگان ایشان در مجلس بگزارند ، همین دانستن برای تودهای که هزاران سال با خودکامگی راه رفته بود ، خود گام بزرگی در فهم و اندیشهی ایشان پدید آورد.
در ارجمندی مشروطه (دمکراسی) همین بس که اکنون بیشتر کشورهای پیشرفتهی جهان با این شیوه راه برده میشوند و خودکامگی در جهان دیر یا زود خواهد برافتاد.
تأثیر آن جنبش و ارج آن درمیان ایرانیان بدان اندازه بود که پس از دو دوره خودکامگی شاهان پهلوی ، چون درپی پیشامدهای سال 57 رشتهی کارهای کشورداری بدست ملایان افتاد نتوانستند بیکباره نتیجههای آن از جمله قانون اساسی ، مجلس و انتخابات و رسانههای آزاد را نادیده گیرند. ناچار بودند در ظاهر هم شده خود را بدانها پایبند نشان دهند ولی از هر گوشهای از جمله گزاردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و برپا کردن شورای نگهبان و میدان ندادن به حزبها و نگاهداشتن شمشیر داموکلس بالای سر روزنامهها ، آن را از درون پوسانیده و یک دستگاه متهوعی از آن پدید آورند که هر چیزی میتوان نامیدش مگر دمکراسی.
اگر توده از حقوقی که مشروطه یادشان داد آگاه نبودند یا سالهایی که لذت آزادی را چشیده بودند نبود و از کوششهایی که برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه کردند چشمداشت دمکراسی (در آن معنی که خود میدانستند) نداشتند ، ملایان جز دستگاه خلیفهگری و نهایت یک رسانهی حکومتی به چیز دیگری خشنودی نمیدادند.
جنبشِ ارجدار مشروطه تا سال 57 بدان نیکی و پاکی که در آغاز نمایان شد بازنمانده بود و به سببهای چندی رفته رفته آلودهتر شده آزادیهای مردم کمتر و کمتر میگردید. با اینهمه با چنان حالی تا بحکومت رسیدن ملایان ، درخت پرارجِ جنبش مشروطه هنوز میوههای شیرینی میداد و تا میتوانست جلو لگامگسیختگی ملایان را میگرفت.
در اینجا از همهی سببهای پستی و آلودگی گرفتن جنبش مشروطه نمیتوان سخن گفت. تنها یکی از آنها را موضوع سخن این نوشتار گرفتهایم.
🔸🔸🔸
رواج «ادبیات» در سالهای پس از جنبش مشروطه تاریخچهای دارد و چون درمینگریم میبینیم دستهی بدخواه کشور در آغاز ، کار را با گنجانیدن شعر و تاریخ شعرا در درسهای مدرسه و با هزارهی فردوسی و گنبد برافراشتن بر گورهای شاعران و اینگونه کارها آغاز کردند تا سرانجام توانستند هیاهویی به نام «ادبیات» در این کشور راه اندازند. این کوششهای پلید نیز نامستقیم به جنبش مشروطه و حقوق مردم و آزادیها بستگی میدارد ـ بدانسان که در این نوشتار خواهیم دید.
با آنکه از جنبش مشروطه کمتر از سی سال میگذشت و هنوز آن کوششها در راه آزادی ، نبردها با خودکامگی ، مردانگیها و از خودگذشتگیها در یادها بود ، مردم را با زمینهچینیهایی چنان فریفته بودند که ایشان هیچ ندانند که باید در زندگانی اجتماعی به کار و کوششهای بیشماری در راه پیشرفت و استقلال کشور بپردازند. کوششهای بیشماری که شعر سرودن و سرگرمِ آن شدن جز یکی از صد کار لازم شمارده نگردد.
در این میان کوششهای توانفرسای کسروی به درهم شکستن سدی که زیر نام «ادبیات» جلو اندیشههای مردم ساخته بودند انجامید. ما امیدمندیم که آن نقشههای بدخواهانه بیشتر از این آفتابی شود و فریبخوردگان بخود آیند و زود باشد روزی که رویها از گذشته به آیندهی کشور و سرفرازی آن برگردد و بیش از پیش در اندیشهی نگاهداری میهن و پیشرفت آن باشیم.
در آغاز سخن اشاره کردیم : کوشش پلید به رواج شعر و شاعری با جنبش مشروطه بستگی بسیار دارد. آن گرانمایگی که کشورداری دمکراسی برای مردم میشمارد و معناهای ژرفی که از میهنپرستی و مشارکت در سرنوشت خویش در دلهای مردم پدید میآورد چیزی نبود که بدخواهان کشور چشم دیدنش را داشته باشند. میبایست کاری کنند که دلها و اندیشههای مردم سرگرم کارهای بیهوده گردد.
کسروی از هنگامی که به کوشش برخاست چون به بیشتر زمینههایی که پرداخت با باورهای مردم ناسازگار بود ، بسیاری به مخالفت و دشمنی با او برخاستند. از یکسو هم چون سخنانش بیدلیل نبود و از آنسو ، پیاپی در پیمان و پرچم نوشت : «هر کس ایرادی به سخنانمان دارد بنویسد ، ما خود میخواهیم زمینهی سخن هرچه روشنتر گردد» ، اینبود سخنانش از بوتهی نقد میگذشت و دلیلهایش به دلها راه مییافت و هواداران و همباوران پافشاری نیز پیدا کرد.
👇
همچنین چون هر دری را که گشود ، پرسشها و خردهگیریهای فراوان در پیرامون سخنانش برانگیخته شد ، اینبود همیشه در پیکار بود و در نوشتههایش بیش از همه به همان پیکارها پرداخت. اینها را برای آن گفتیم که یادآوری کنیم برای مثال همین جُستار (مبحث) شعر و شاعری و ادبیات که او چند بار بمیان آورد ، در هر بار گوشههایی از آن را بازمینمود. سرانجام در سال 1323 فرصت بیشتری بدست آورد تا توانست همهی سخنانش در آن باره و آنچه را ناگفته مانده در یک کتاب بنام «در پیرامون «ادبیات»» گرد آورد.
در نوشتارهای پیش از این کتاب ، تنها اصل جستار را بازمینمود و دلیلها برای سخن خود میآورد. مثلاً
«شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست دوم)
یا این تکه :
«... سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی[=هدف] نیست. بلكه برای خواستِ دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز میكنید كه نیاز باشد. باین معنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند كه بینیازانه و بیهنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلكه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید كه نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر كسی بیآنكه نیاز باشد خانههایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نكته را نمیدانند و خودِ سخن یا شعر را خواستی میشمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان كه خواستند شعر میسرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار میشناسند». (همانجا)
(این نوشتار دنباله دارد)
در نوشتارهای پیش از این کتاب ، تنها اصل جستار را بازمینمود و دلیلها برای سخن خود میآورد. مثلاً
«شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم باید از روی نیاز باشد». (در پیرامون «ادبیات» ، نشست دوم)
یا این تکه :
«... سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستی[=هدف] نیست. بلكه برای خواستِ دیگریست. شما هنگامی لب بسخن باز میكنید كه نیاز باشد. باین معنی چیزهایی برای گفتن در دلت باشد. سخن برای گفتن چیزهای گفتنیست. آن دیوانگانند كه بینیازانه و بیهنگام سخنانی گویند.
داستان سخن از این باره داستان خانه است. خانه خود خواستی نیست بلكه برای نشستن است. شما هنگامی خانه سازید كه نیازی داشته بخواهید در آن بنشینید. اگر كسی بیآنكه نیاز باشد خانههایی بسازد و بگزارد ، مردم او را دیوانه شناسند.
شاعران ایران این نكته را نمیدانند و خودِ سخن یا شعر را خواستی میشمارند. اینست دربند نیاز نبوده هر زمان كه خواستند شعر میسرایند. خودِ سخن و آراستن آن را چیزی ارجدار میشناسند». (همانجا)
(این نوشتار دنباله دارد)
📖 دفتر «حزب و گمراهیهای سیاسی»
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (یک از سه)
از روزی که پرچم را آغاز کردهایم بارها میبینیم یک کسی گفتاری آورده در این زمینه که بدولت فلان پیشنهاد را کند یا فلان ایراد را گیرد. این رسمیست که از سالها در کشور ما پیدا شده. کسان بسیاری بخود حق میدهند که در کارهای کشور «اظهار نظر» کنند و در پیشرفت زندگانی توده[=ملت] دخالتی نمایند.
ما باین دخالت یا اظهار نظر ایراد نداریم. زیرا معنی مشروطه همینست : ما چون مشروطه را معنی میکنیم میگوییم : حکومت یا سررشتهداری ازآنِ توده است ، ولی چون توده نخواهد توانست خود رشتهی کارها را در دست گیرد ، کسانی را از میان خود بنمایندگی برمیگزینند که مجلسی کنند و بنشینند و دربارهی کشور و کارهای آن گفتگوهایی کنند و قانونهایی گزارند و تصمیمهایی گیرند ، و سپس بچند تنی از وزیران اعتماد کرده بکار بستن آن تصمیمها و قانونها را بایشان سپارند.
پس راستی را چه مجلس شورا و چه دولت هرچه میگویند و هرچه میکنند بنمایندگی از توده میباشد ، و از گفتن بینیاز است که خود توده حق دیدهبانی[=نظارت] دارد و میتواند اظهار نظر کند یا خرده گیرد.
ولی از چه راه؟!. گفتگو در راه آنست. این ترتیبی که امروز درمیانست و هر کسی هرچه میفهمد و به اندیشهاش میرسد به تنهایی ایراد میگیرد یا پیشنهاد میکند نتیجهی درستی نتواند داد و خود چند عیب دارد.
زیرا نخست اینها چیزهای ناسنجیدهایست و در پیرامون آنها دقت بکار نرفته و رسیدگی درستی نشده. چیزهاییست که خود گوینده پس از چندی فراموش خواهد ساخت و یا پشیمان خواهد گردید. بسیاری از آنها کلیاتیست که همه میدانند.
دوم اگر چنین باشد که هر کس به تنهایی پیشنهادی کند چهبسا دیگران آن را نپسندند ، و چهبسا یک کس دیگری پیشنهادی بضد آن نماید. چنانکه بارها دیده میشود که یک چیزی را که یکی پیشنهاد میکند مردم ریشخند مینمایند و یا ایراد گرفته ضد آن را پیشنهاد میکنند.
پس چگونه میتوان باین پیشنهاد یا یادآوریها ترتیب اثر کرد؟!. خود شما اگر رشتهی حکومت را بدست گیرید چگونه توانید باین پیشنهادها توجه کنید؟!.
خواهید گفت : پس چه کار کنیم؟.. آیا خاموش باشیم و هیچی نگوییم؟!.. میگویم : نه! خاموش نباشید. ولی راه ایراد گرفتن یا پیشنهاد کردن را یاد گیرید. شما راه آن را گم کردهاید.
در کشور مشروطه یک تن (یا یک فرد) در حکم هیچست. زیرا در کشور مشروطه همه باهم یکسانند ، و اگر چنین باشد که هر یک تنی اظهارنظر کند میلیونها اظهار نظر درمیان خواهد بود ، و چنانکه گفتیم نتیجهی این جز درهمی کارها و آشفتگی زندگی نخواهد بود.
پس راه آنست که خردمندان و نیکخواهان باهم یکی گردند و دستهای باشند ، و آنگاه بنام آن دسته هر پیشنهاد دارند بکنند ، هر ایرادی دارند بگیرند. این از چند جهت بهتر و سزاوارتر است.
از یکسو چون تنها نیستند مطالب را بشور گزارند و سنجیده و پخته گردانند و یک پیشنهاد ارجداری بیرون دهند. از یکسو چون یک دستهای هستند بسخنشان اهمیت دهند و ترتیب اثر کنند و کسی هم بضد آن برنخیزد. بالاخره اگر دولت گوش نداد ، چون پیشنهاد کننده یک دستهایست ، توانند پافشاری کنند و پیشرفت آن را بخواهند.
اگر مقصود کوشیدن و نتیجه بردنست راهش این است و بس. شما اگر روزنامهها را بخوانید سی و اند سالست در ایران مشروطه برخاسته و روزنامهها بنیاد یافته و همیشه ستونهای آنها پر از اینگونه پیشنهادها و یادآوریها بوده. ولی آیا چه سودی داده؟!.
امروز یک نقص بزرگی در زندگانی ایران همینست. نیکی کشور را میخواهند ولی از راهش درنمیآیند. کسانی این نقص را درنمییابند ولی باید گفت بسیار بزرگست و زیانهای سختی را با خود دارد.
چیزهای فرعی بماند. امروز اساس زندگی متزلزلست. چنانکه گفتهایم در این کشور رنجها کشیده شده و خونها ریخته گردیده و مشروطهای بنیاد یافته است. چنین چیزی که اساس زندگانی تودهایست ما میبینیم دستههای بزرگی با آن دشمنی مینمایند و بیزاری میجویند ، و چون ما به سخن درآمده علت را میپرسیم میبینیم پاسخی نمیتوانند ، و چون نیک میجوییم میبینیم سرچشمهی این دشمنیها و بیزاریها جز هوسبازی نیست. یک سخنانی از این کشور و آن کشور اروپا رسیده و کسان ناآزمودهای بیآنکه نیک بفهمند مقصود چیست بآنها گراییده و باین نمایشها برخاستهاند ، و داستانی باین بزرگی و باین اهمیت باری آن نمیکنند که بنشینند و گفتگو کنند و آن را بجایی رسانند. آن نمیکنند که در اساس زندگانی اندیشه و سخن یکی گردانند. آیا این نقص نمیباشد؟ [1]
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 1ـ راه را گم کردهاید (یک از سه)
از روزی که پرچم را آغاز کردهایم بارها میبینیم یک کسی گفتاری آورده در این زمینه که بدولت فلان پیشنهاد را کند یا فلان ایراد را گیرد. این رسمیست که از سالها در کشور ما پیدا شده. کسان بسیاری بخود حق میدهند که در کارهای کشور «اظهار نظر» کنند و در پیشرفت زندگانی توده[=ملت] دخالتی نمایند.
ما باین دخالت یا اظهار نظر ایراد نداریم. زیرا معنی مشروطه همینست : ما چون مشروطه را معنی میکنیم میگوییم : حکومت یا سررشتهداری ازآنِ توده است ، ولی چون توده نخواهد توانست خود رشتهی کارها را در دست گیرد ، کسانی را از میان خود بنمایندگی برمیگزینند که مجلسی کنند و بنشینند و دربارهی کشور و کارهای آن گفتگوهایی کنند و قانونهایی گزارند و تصمیمهایی گیرند ، و سپس بچند تنی از وزیران اعتماد کرده بکار بستن آن تصمیمها و قانونها را بایشان سپارند.
پس راستی را چه مجلس شورا و چه دولت هرچه میگویند و هرچه میکنند بنمایندگی از توده میباشد ، و از گفتن بینیاز است که خود توده حق دیدهبانی[=نظارت] دارد و میتواند اظهار نظر کند یا خرده گیرد.
ولی از چه راه؟!. گفتگو در راه آنست. این ترتیبی که امروز درمیانست و هر کسی هرچه میفهمد و به اندیشهاش میرسد به تنهایی ایراد میگیرد یا پیشنهاد میکند نتیجهی درستی نتواند داد و خود چند عیب دارد.
زیرا نخست اینها چیزهای ناسنجیدهایست و در پیرامون آنها دقت بکار نرفته و رسیدگی درستی نشده. چیزهاییست که خود گوینده پس از چندی فراموش خواهد ساخت و یا پشیمان خواهد گردید. بسیاری از آنها کلیاتیست که همه میدانند.
دوم اگر چنین باشد که هر کس به تنهایی پیشنهادی کند چهبسا دیگران آن را نپسندند ، و چهبسا یک کس دیگری پیشنهادی بضد آن نماید. چنانکه بارها دیده میشود که یک چیزی را که یکی پیشنهاد میکند مردم ریشخند مینمایند و یا ایراد گرفته ضد آن را پیشنهاد میکنند.
پس چگونه میتوان باین پیشنهاد یا یادآوریها ترتیب اثر کرد؟!. خود شما اگر رشتهی حکومت را بدست گیرید چگونه توانید باین پیشنهادها توجه کنید؟!.
خواهید گفت : پس چه کار کنیم؟.. آیا خاموش باشیم و هیچی نگوییم؟!.. میگویم : نه! خاموش نباشید. ولی راه ایراد گرفتن یا پیشنهاد کردن را یاد گیرید. شما راه آن را گم کردهاید.
در کشور مشروطه یک تن (یا یک فرد) در حکم هیچست. زیرا در کشور مشروطه همه باهم یکسانند ، و اگر چنین باشد که هر یک تنی اظهارنظر کند میلیونها اظهار نظر درمیان خواهد بود ، و چنانکه گفتیم نتیجهی این جز درهمی کارها و آشفتگی زندگی نخواهد بود.
پس راه آنست که خردمندان و نیکخواهان باهم یکی گردند و دستهای باشند ، و آنگاه بنام آن دسته هر پیشنهاد دارند بکنند ، هر ایرادی دارند بگیرند. این از چند جهت بهتر و سزاوارتر است.
از یکسو چون تنها نیستند مطالب را بشور گزارند و سنجیده و پخته گردانند و یک پیشنهاد ارجداری بیرون دهند. از یکسو چون یک دستهای هستند بسخنشان اهمیت دهند و ترتیب اثر کنند و کسی هم بضد آن برنخیزد. بالاخره اگر دولت گوش نداد ، چون پیشنهاد کننده یک دستهایست ، توانند پافشاری کنند و پیشرفت آن را بخواهند.
اگر مقصود کوشیدن و نتیجه بردنست راهش این است و بس. شما اگر روزنامهها را بخوانید سی و اند سالست در ایران مشروطه برخاسته و روزنامهها بنیاد یافته و همیشه ستونهای آنها پر از اینگونه پیشنهادها و یادآوریها بوده. ولی آیا چه سودی داده؟!.
امروز یک نقص بزرگی در زندگانی ایران همینست. نیکی کشور را میخواهند ولی از راهش درنمیآیند. کسانی این نقص را درنمییابند ولی باید گفت بسیار بزرگست و زیانهای سختی را با خود دارد.
چیزهای فرعی بماند. امروز اساس زندگی متزلزلست. چنانکه گفتهایم در این کشور رنجها کشیده شده و خونها ریخته گردیده و مشروطهای بنیاد یافته است. چنین چیزی که اساس زندگانی تودهایست ما میبینیم دستههای بزرگی با آن دشمنی مینمایند و بیزاری میجویند ، و چون ما به سخن درآمده علت را میپرسیم میبینیم پاسخی نمیتوانند ، و چون نیک میجوییم میبینیم سرچشمهی این دشمنیها و بیزاریها جز هوسبازی نیست. یک سخنانی از این کشور و آن کشور اروپا رسیده و کسان ناآزمودهای بیآنکه نیک بفهمند مقصود چیست بآنها گراییده و باین نمایشها برخاستهاند ، و داستانی باین بزرگی و باین اهمیت باری آن نمیکنند که بنشینند و گفتگو کنند و آن را بجایی رسانند. آن نمیکنند که در اساس زندگانی اندیشه و سخن یکی گردانند. آیا این نقص نمیباشد؟ [1]
👇
🔹 پانوشت :
1ـ مخالفتهایی که در آن زمان با مشروطه یا دمکراسی میشد بیشتر از اینرو بود که کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، شوروی و ژاپن از دمکراسی دور شده بودند و چون آنها نیز پیشرفتهایی کرده بویژه در جنگ نیرومندی خود را نشان داده بودند کسانی دمکراسی (مشروطه) را کهنه شده میپنداشتند و بیزاری مینمودند. ولی جای خشنودیست که امروز بیشتر مردم خواهان دمکراسیند. چیزی که هست ، باید پروا داشت که این خواهش نه از روی فهم و آگاهی بلکه بیشتر از روی پیروی است. از آنسو هنوز دستههایی هستند که هواداری از پادشاهی کرده همچنان از دمکراسی نومیدی مینمایند. یا اینکه اگر امروز دشمنی خود را با دمکراسی به آشکار نمیآورند زمانش که برسد آشکار خواهند گردانید و چون باورهای مردم ریشه ندارد در آن روز بیشترشان چارهای جز پیروی نخواهند یافت.
🌸
1ـ مخالفتهایی که در آن زمان با مشروطه یا دمکراسی میشد بیشتر از اینرو بود که کشورهایی مانند آلمان ، ایتالیا ، شوروی و ژاپن از دمکراسی دور شده بودند و چون آنها نیز پیشرفتهایی کرده بویژه در جنگ نیرومندی خود را نشان داده بودند کسانی دمکراسی (مشروطه) را کهنه شده میپنداشتند و بیزاری مینمودند. ولی جای خشنودیست که امروز بیشتر مردم خواهان دمکراسیند. چیزی که هست ، باید پروا داشت که این خواهش نه از روی فهم و آگاهی بلکه بیشتر از روی پیروی است. از آنسو هنوز دستههایی هستند که هواداری از پادشاهی کرده همچنان از دمکراسی نومیدی مینمایند. یا اینکه اگر امروز دشمنی خود را با دمکراسی به آشکار نمیآورند زمانش که برسد آشکار خواهند گردانید و چون باورهای مردم ریشه ندارد در آن روز بیشترشان چارهای جز پیروی نخواهند یافت.
🌸
📖 کتاب «گفت و شنید»
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (سه از هفت)
شما سه دلیل شمردید که پیغمبر ، امام علیبنابیطالب را جانشین گردانیده بود. یک به یک پاسخ میدهم :
نخست داستان غدیر خم : میگویید پیغمبر فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ». من در شگفتم که چرا ملایان معنی این جمله را نمیدانند. درمیان عرب داستانی بنام «ولاء» بوده است. باینمعنی کسی که غلام خود را آزاد میکرده میانهی آن غلام با آقایش رابطهی «ولاء» تولید میشده و احکامی داشته. مثلاً اگر آن غلام بیوارث میمرد ارث او بآقایش میرسید. همچنین عشایر عرب با یکدیگر پیمان میبستند که بقول خودشان «حلیف» یکدیگر میشدند. درمیان آنها نیز رابطهی «ولاء» تولید میشد و آن نیز احکامی داشت.
در کتابهای فقه «ولاء» یک بابیست. پیغمبر اسلام از مردم عرب میبود و با کسانی درمیانه رابطهی «ولاء» میداشت. در آن باره علی را که دامادش میبود جانشین خود کرده و فرموده : «من با هر کسی ولاء داشتم و مولایش میبودم پس از من این علی مولای او خواهد بود». بالاخره این یک وصیت خانوادهای بوده.
من نمیدانم این جمله کجا و داستان خلافت کجاست؟!. اگر مقصود پیغمبر خلیفه گردانیدن علی بودی بایستی نخست توضیح دهد که مردم ، خلیفه یا جانشین مرا خدا باید معین کند. اول این را که خودش یک موضوع بسیار مهم بود بمردم ابلاغ کند ، پس از آن علی را نامزد جانشینی گردانیده صریح و آشکار بفرماید : «خلیفهی اول من علی خواهد بود ، خدا او را برگزیده است».
«مولا» در زبان عربی بمعنی جانشین یا سلطان نبوده. مولا جز به همان معنی «دارندهی ولاء» شناخته نمیشده و اینست میبینیم که هم به غلام آزاد شده و هم بآقای آزادکننده گفته میشده است.
از این گذشته ، اگر حکم اسلام این بوده که خلیفه را خدا برگزیند ، پس چرا این در قرآن گفته نشده؟!. پس چرا چنین حکم مهمی در قرآن نیامده؟!.
شما آیهی «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ ...» را دلیل میآورید. اولاً بهتر است آیه را از اول بخوانید تا بدانید که باین موضوع نمیچسبد : «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکمْ فِسْقٌ الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِن دِینِکمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» [1]
در این آیه از آغاز تا انجام سخن از خوردنیهای حرام رانده شده و درو آنچه نیست داستان خلافت است. معنی آیه اینست : «حرام شد بشما مردار (میته) و خون و گوشت خوک و هرچه بینام خدا سر بریده شود و آنچه خفه شده یا با زدن و افتادن و شاخ زدن مرده و آنچه درندگان پاره کردهاند. مگر آنهایی که پاک گردانید (نمرده باشد و سرش ببرید) و آنچه برای بتها سر بریده شده. همچنان استخاره با اَزلام (تکهچوبها). امروز کافران دربارهی شما نومید شدند. دیگر از آنان نترسید و از من ترسید. امروز دین شما را درست گردانیدم و نیکیهای خود دربارهی شما بپایان رسانیدم و اسلام را برای شما دین برگزیدم مگر کسی که بگرسنگی افتد و ناچار باشد و قصد گناه نکند (که میتواند از آن گوشتها بخورد). خدا مهربان و آمرزنده است».
این آیه کجا و داستان خلافت علی کجاست؟!. آنگاه چه شده که خدا اصل موضوع را نگوید و منّتگزاریش را بگوید؟!. نمیدانم اینها را هیچ اندیشیدهاید یا نه؟!.
گذشته از همهی اینها ، امام علیبنابیطالب هنگامی که پس از کشته شدن عثمان خلیفه گردید و معاویه کشته شدن عثمان را بهانه گرفته گردنکشی میکرد ما میبینیم آن امام به معاویه نامه نوشته چنین میگوید :
«إِنَّهُ بَایعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایعُوا أَبَابَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلَى مَا بَایعُوهُمْ فَلَمْ یکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یخْتَارَ ، وَ لاَ لِلغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کانَ ذَلِک لِلَّهِ رِضًی». [2]
معنایش اینست : «آن گروهی که به ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند ، با همان شرایطی که بآنها بیعت کرده بودند بمن بیعت کردند. بهیچ حاضری نمیرسید که اختیار دیگری کند و بهیچ غائبی نمیرسید که قبول نکند. زیرا شورا حق مهاجرین و انصار است. اگر آنان بر سر مردی گرد آمدند و او را امام نامیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود ...».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بخش یکم (سه از هفت)
شما سه دلیل شمردید که پیغمبر ، امام علیبنابیطالب را جانشین گردانیده بود. یک به یک پاسخ میدهم :
نخست داستان غدیر خم : میگویید پیغمبر فرمود : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ ، فَهذا عَلِی مَوْلاهُ». من در شگفتم که چرا ملایان معنی این جمله را نمیدانند. درمیان عرب داستانی بنام «ولاء» بوده است. باینمعنی کسی که غلام خود را آزاد میکرده میانهی آن غلام با آقایش رابطهی «ولاء» تولید میشده و احکامی داشته. مثلاً اگر آن غلام بیوارث میمرد ارث او بآقایش میرسید. همچنین عشایر عرب با یکدیگر پیمان میبستند که بقول خودشان «حلیف» یکدیگر میشدند. درمیان آنها نیز رابطهی «ولاء» تولید میشد و آن نیز احکامی داشت.
در کتابهای فقه «ولاء» یک بابیست. پیغمبر اسلام از مردم عرب میبود و با کسانی درمیانه رابطهی «ولاء» میداشت. در آن باره علی را که دامادش میبود جانشین خود کرده و فرموده : «من با هر کسی ولاء داشتم و مولایش میبودم پس از من این علی مولای او خواهد بود». بالاخره این یک وصیت خانوادهای بوده.
من نمیدانم این جمله کجا و داستان خلافت کجاست؟!. اگر مقصود پیغمبر خلیفه گردانیدن علی بودی بایستی نخست توضیح دهد که مردم ، خلیفه یا جانشین مرا خدا باید معین کند. اول این را که خودش یک موضوع بسیار مهم بود بمردم ابلاغ کند ، پس از آن علی را نامزد جانشینی گردانیده صریح و آشکار بفرماید : «خلیفهی اول من علی خواهد بود ، خدا او را برگزیده است».
«مولا» در زبان عربی بمعنی جانشین یا سلطان نبوده. مولا جز به همان معنی «دارندهی ولاء» شناخته نمیشده و اینست میبینیم که هم به غلام آزاد شده و هم بآقای آزادکننده گفته میشده است.
از این گذشته ، اگر حکم اسلام این بوده که خلیفه را خدا برگزیند ، پس چرا این در قرآن گفته نشده؟!. پس چرا چنین حکم مهمی در قرآن نیامده؟!.
شما آیهی «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ ...» را دلیل میآورید. اولاً بهتر است آیه را از اول بخوانید تا بدانید که باین موضوع نمیچسبد : «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکمْ فِسْقٌ الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِن دِینِکمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» [1]
در این آیه از آغاز تا انجام سخن از خوردنیهای حرام رانده شده و درو آنچه نیست داستان خلافت است. معنی آیه اینست : «حرام شد بشما مردار (میته) و خون و گوشت خوک و هرچه بینام خدا سر بریده شود و آنچه خفه شده یا با زدن و افتادن و شاخ زدن مرده و آنچه درندگان پاره کردهاند. مگر آنهایی که پاک گردانید (نمرده باشد و سرش ببرید) و آنچه برای بتها سر بریده شده. همچنان استخاره با اَزلام (تکهچوبها). امروز کافران دربارهی شما نومید شدند. دیگر از آنان نترسید و از من ترسید. امروز دین شما را درست گردانیدم و نیکیهای خود دربارهی شما بپایان رسانیدم و اسلام را برای شما دین برگزیدم مگر کسی که بگرسنگی افتد و ناچار باشد و قصد گناه نکند (که میتواند از آن گوشتها بخورد). خدا مهربان و آمرزنده است».
این آیه کجا و داستان خلافت علی کجاست؟!. آنگاه چه شده که خدا اصل موضوع را نگوید و منّتگزاریش را بگوید؟!. نمیدانم اینها را هیچ اندیشیدهاید یا نه؟!.
گذشته از همهی اینها ، امام علیبنابیطالب هنگامی که پس از کشته شدن عثمان خلیفه گردید و معاویه کشته شدن عثمان را بهانه گرفته گردنکشی میکرد ما میبینیم آن امام به معاویه نامه نوشته چنین میگوید :
«إِنَّهُ بَایعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایعُوا أَبَابَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلَى مَا بَایعُوهُمْ فَلَمْ یکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یخْتَارَ ، وَ لاَ لِلغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کانَ ذَلِک لِلَّهِ رِضًی». [2]
معنایش اینست : «آن گروهی که به ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند ، با همان شرایطی که بآنها بیعت کرده بودند بمن بیعت کردند. بهیچ حاضری نمیرسید که اختیار دیگری کند و بهیچ غائبی نمیرسید که قبول نکند. زیرا شورا حق مهاجرین و انصار است. اگر آنان بر سر مردی گرد آمدند و او را امام نامیدند رضای خدا نیز در آن خواهد بود ...».
👇