📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (نه از پانزده)
نپندارید که انوری و مختاری چون خراسانی هستند من از ایشان بد میگویم. مرا تعصبی دربارهی این گوشه و آن گوشهی ایران نیست. من از قطران شاعر آذربایجان هم بیزاری دارم. این مرد که سراسر عمر خود را در دربارها بسر داده و اگر همهی شعرها که بنام او میخوانند ازو باشد یازده ممدوح عوض کرده و سراسر گفتههایش ستایش و چاپلوسی است آیا چه ارزشی دارد که ما امروز بدان ببالیم؟! من زمانی که بتاریخ آذربایجان پرداخته بودم تاریخچهی زندگی او را هم مینوشتم سپس که او را شناختم بیکبار یادش را فراموش ساختم. کنون هم بار دیگر میگویم که آذربایجان ازو بیزار است. برای آذربایجان مایهی سرفرازی شمسالدین خطیب بس! ستارخان بس! باقرخان بس! اسدآقا بس!
آیا این سزاوار بوده که شعرای چاپلوس و طمعکار برای درهم و دینار ، پادشاهان نامی تاریخ ایران را از دارا و جمشید و کیخسرو و انوشیروان و دیگران همه را زیر پای طغرل و سنجر و سنقر و طُغا و بوغا بگزارند که آن یکی را دربان و آن یکی را غلام و سومی را پردهدار و چهارمی را غاشیهکش [1] گردانند؟ آیا روا بوده که یاوهگویانی دامنهی یاوهگویی را تا آنجا بکشانند که روانهای مردگان را بدینسان بیازارند؟! آیا اینان چه کار مهمی را انجام دادهاند که ما از آنهمه خطاهای ننگین ایشان چشم بپوشیم؟! آیا این سخنان زشت و پست که این نامردان بنام ستایش پادشاهان ترک بیرون ریختهاند درخور آنست که ما آنها را ادبیات بشماریم؟! آیا ما بیجا میگوییم که باید این دیوانها را آتش زد و دامن تاریخ ایران را از چرک و ننگ آنها پاک ساخت؟!
شما آیا نشنیدهاید که شاعری در برابر یک مرد ترک حاکم ارزنجان خود را سگ ساخته و ازو استخوان خواسته در آنجا که میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
آیا ما نباید امروز ایراد بآن نامرد گرفته ازو بیزاری جوییم؟! اگر ما این بیزاری را نجوییم آیا دلیل آن نخواهد بود که ما از آن سیاهکاری خرسندی داریم؟! آیا این باعث آن نخواهد بود که صدها فرومایگان دیگر پیروی از آن نامرد نمایند و نام ایرانیان را در جهان پست کنند؟
دریغا که تمیز نیک و بد از میان برخاسته! دریغا که این سیاهکاریها جای ادبیات را گرفته! آیا ما بیجا میگوییم که معنی ادبیات در ایران در پردهی تاریکی بوده؟ آیا برای ایران اینگونه ادبیات ننگآلود دربایست است یا سرفرازی و نام نیک؟! آیا یک مردمی از این ننگینکاریها چه سودی میتواند برداشت؟
🔹 پانوشت :
1ـ غاشیه = روپوش زین اسب.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (نه از پانزده)
نپندارید که انوری و مختاری چون خراسانی هستند من از ایشان بد میگویم. مرا تعصبی دربارهی این گوشه و آن گوشهی ایران نیست. من از قطران شاعر آذربایجان هم بیزاری دارم. این مرد که سراسر عمر خود را در دربارها بسر داده و اگر همهی شعرها که بنام او میخوانند ازو باشد یازده ممدوح عوض کرده و سراسر گفتههایش ستایش و چاپلوسی است آیا چه ارزشی دارد که ما امروز بدان ببالیم؟! من زمانی که بتاریخ آذربایجان پرداخته بودم تاریخچهی زندگی او را هم مینوشتم سپس که او را شناختم بیکبار یادش را فراموش ساختم. کنون هم بار دیگر میگویم که آذربایجان ازو بیزار است. برای آذربایجان مایهی سرفرازی شمسالدین خطیب بس! ستارخان بس! باقرخان بس! اسدآقا بس!
آیا این سزاوار بوده که شعرای چاپلوس و طمعکار برای درهم و دینار ، پادشاهان نامی تاریخ ایران را از دارا و جمشید و کیخسرو و انوشیروان و دیگران همه را زیر پای طغرل و سنجر و سنقر و طُغا و بوغا بگزارند که آن یکی را دربان و آن یکی را غلام و سومی را پردهدار و چهارمی را غاشیهکش [1] گردانند؟ آیا روا بوده که یاوهگویانی دامنهی یاوهگویی را تا آنجا بکشانند که روانهای مردگان را بدینسان بیازارند؟! آیا اینان چه کار مهمی را انجام دادهاند که ما از آنهمه خطاهای ننگین ایشان چشم بپوشیم؟! آیا این سخنان زشت و پست که این نامردان بنام ستایش پادشاهان ترک بیرون ریختهاند درخور آنست که ما آنها را ادبیات بشماریم؟! آیا ما بیجا میگوییم که باید این دیوانها را آتش زد و دامن تاریخ ایران را از چرک و ننگ آنها پاک ساخت؟!
شما آیا نشنیدهاید که شاعری در برابر یک مرد ترک حاکم ارزنجان خود را سگ ساخته و ازو استخوان خواسته در آنجا که میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
آیا ما نباید امروز ایراد بآن نامرد گرفته ازو بیزاری جوییم؟! اگر ما این بیزاری را نجوییم آیا دلیل آن نخواهد بود که ما از آن سیاهکاری خرسندی داریم؟! آیا این باعث آن نخواهد بود که صدها فرومایگان دیگر پیروی از آن نامرد نمایند و نام ایرانیان را در جهان پست کنند؟
دریغا که تمیز نیک و بد از میان برخاسته! دریغا که این سیاهکاریها جای ادبیات را گرفته! آیا ما بیجا میگوییم که معنی ادبیات در ایران در پردهی تاریکی بوده؟ آیا برای ایران اینگونه ادبیات ننگآلود دربایست است یا سرفرازی و نام نیک؟! آیا یک مردمی از این ننگینکاریها چه سودی میتواند برداشت؟
🔹 پانوشت :
1ـ غاشیه = روپوش زین اسب.
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (دو از شانزده)
از دلیلهایی که در این باره یاد میکنند ، یکی داستان غدیر خم و دیگری داستان کاغذ و خامه خواستن پیغمبر اسلام در دم مرگش میباشد ، و چون مرا در این باره داستانی هست و گفتگویی رفته بهتر میدانم همان را در اینجا بازگویم :
در دیماه سال ١٣٢١ برای دیدار یاران قزوین ، با آقای واعظپور سفری بآن شهر کردیم. در یکی از نشستها در خانهی آقای نصری ، آقای پاکروان چنین آغاز سخن کردند :
«کسانی از علما و دیگران چون شنیده بودند شما خواهید آمد ، با من میگفتند با او مباحثههایی داریم. من پاسخ دادم آقای کسروی مباحثه نمیکند ولی اگر چیزهایی پرسیدند پاسخ دهد. گفتند پس خواهشمندیم این پرسشهای ما را برسانید و پاسخ خواهید. ایشان که از سُنّیها هواداری میکنند آیا بداستان غدیر خم چه پاسخ میدهند؟ در آن روز پیغمبر علی را بخلافت برگزیده گفت : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلَی مَوْلاهُ». همچنین بداستان خامه و کاغذ خواستن پیغمبر و جلوگیری کردن عمر چه میگویند؟. پیغمبر در بستر مرگ خواست امام علیبنابیطالب را بخلافت برگزیند که جایی برای کشاکش دیگران بازنماند. اینبود گفت : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (1) عمر چون داستان را فهمید نگزاشت و چنین گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» (2) . به پیغمبر نسبت هذیانگویی داد. من نیک میدانم که شما اینها را از دین نمیشمارید و راستی هم دین اینگونه گفتگوها نیست. ولی چون اینها در دلهای مردم جا گرفته و هر زمانی که نام دین بمیان میآید بیدرنگ بیاد این سخنان میافتند و میپرسند ، و ما تا باینها پاسخی ندهیم دستبردار نخواهند بود ، از اینرو من پرسشهای آنان را رسانیدم که شما پاسخهایی بدهید».
این سخنانی بود که پاکروان گفتند. چون در نشست جز از یاران ، کسان دیگری نیز میبودند بپاسخ پرداخته گفتم بسیار راستست که این گفتگوها از دین نیست. در هزاروسیصد سال پیش از این ، کشاکشهایی دربارهی خلافت رخ داده و هرچه بوده پایان یافته و گذشته ، امروز از گفتگوهای آنان چه سودی تواند بود؟!.
اینها نه تنها دین نیست ، خود بیدینیست. راستیرا دین برای آنست که مردمان چندین بیخرد و نافهم نگردند که زندگانی خود را رها کنند و بداستانهای هزاروسیصد سال پیش پردازند و درمیان مردگان کشاکش اندازند. کسانی که اینها را از دین میشمارند معنی دین را ندانستهاند.
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن بآیین خرد است. دین آنست که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا بایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندانهایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دیهی [3] ویرانه نماند و زمینی بیبهره نباشد. دین آنست که امروز توانگران ایران سرمایههای خود را در راه کشیدن جویها و پدید آوردن چشمهها و آباد گردانیدن دیهها بکار اندازند که هم این ویرانیها از میان برخیزد و هم هزاران و صدهزاران خاندانهای گرسنه و بینوا از بدبختی رها گردند. دین اینست. از اینست که خدا خشنود خواهد بود. گفتگو از کشاکش علی و ابوبکر چیست که خدا آن را خوش دارد و بکسی باین نام مزدی دهد؟!. اینها را میگویم تا این آقایان نیز بدانند و معنی درست دین را دریابند.
از آنسوی این نیز راستست که این سخنان در دلهای ایرانیان جا گرفته و ما تا در پیرامون آنها سخن نرانیم از دلهاشان بیرون نخواهند کرد. اینست من نیز به پرسشهای آنها پاسخ میگویم :
اما داستان «غدیر خم» ، بسیار شگفت است که ملایان معنی این جمله را نمیدانند. مگر آنان کتابهای فقه را نمیخوانند که «ولاء» خود یک «بابی» از بابهای فقه میباشد؟!. این یک وصیت خاندانیست. پیغمبر را با کسانی رشتهی «ولاء» درمیان میبوده و اینست میگوید : «من با کسانی که «ولاء» میداشتم علی در این زمینه جانشین من خواهد بود». آخر در کجا «مولا» بمعنی خلیفه است؟!.
از این گذشته اگر خواست پیغمبر برگماردن «خلیفه» بودی ، بایستی نخست در این زمینه سخن راند که باید برگزیدن و گماردن خلیفه از سوی خدا باشد نه از سوی مردم ، پس از آنکه این زمینه را روشن گردانید با یک زبان آشکاری بگوید : «اینک نخستین خلیفهی من علیست که خدا او را برگزیده». داستانی بآن بزرگی را چه معنی میداشت که با یک جملهی ناروشن و کوتاهی برساند ، و آن جمله را بگوید و بگذرد و بچیزهای دیگری پردازد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (دو از شانزده)
از دلیلهایی که در این باره یاد میکنند ، یکی داستان غدیر خم و دیگری داستان کاغذ و خامه خواستن پیغمبر اسلام در دم مرگش میباشد ، و چون مرا در این باره داستانی هست و گفتگویی رفته بهتر میدانم همان را در اینجا بازگویم :
در دیماه سال ١٣٢١ برای دیدار یاران قزوین ، با آقای واعظپور سفری بآن شهر کردیم. در یکی از نشستها در خانهی آقای نصری ، آقای پاکروان چنین آغاز سخن کردند :
«کسانی از علما و دیگران چون شنیده بودند شما خواهید آمد ، با من میگفتند با او مباحثههایی داریم. من پاسخ دادم آقای کسروی مباحثه نمیکند ولی اگر چیزهایی پرسیدند پاسخ دهد. گفتند پس خواهشمندیم این پرسشهای ما را برسانید و پاسخ خواهید. ایشان که از سُنّیها هواداری میکنند آیا بداستان غدیر خم چه پاسخ میدهند؟ در آن روز پیغمبر علی را بخلافت برگزیده گفت : «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلَی مَوْلاهُ». همچنین بداستان خامه و کاغذ خواستن پیغمبر و جلوگیری کردن عمر چه میگویند؟. پیغمبر در بستر مرگ خواست امام علیبنابیطالب را بخلافت برگزیند که جایی برای کشاکش دیگران بازنماند. اینبود گفت : «ائْتُونِی بِقَلَمٍ وَ قِرْطَاس أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» (1) عمر چون داستان را فهمید نگزاشت و چنین گفت : «إِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر حَسْبُنَا کتَابُ اللهِ» (2) . به پیغمبر نسبت هذیانگویی داد. من نیک میدانم که شما اینها را از دین نمیشمارید و راستی هم دین اینگونه گفتگوها نیست. ولی چون اینها در دلهای مردم جا گرفته و هر زمانی که نام دین بمیان میآید بیدرنگ بیاد این سخنان میافتند و میپرسند ، و ما تا باینها پاسخی ندهیم دستبردار نخواهند بود ، از اینرو من پرسشهای آنان را رسانیدم که شما پاسخهایی بدهید».
این سخنانی بود که پاکروان گفتند. چون در نشست جز از یاران ، کسان دیگری نیز میبودند بپاسخ پرداخته گفتم بسیار راستست که این گفتگوها از دین نیست. در هزاروسیصد سال پیش از این ، کشاکشهایی دربارهی خلافت رخ داده و هرچه بوده پایان یافته و گذشته ، امروز از گفتگوهای آنان چه سودی تواند بود؟!.
اینها نه تنها دین نیست ، خود بیدینیست. راستیرا دین برای آنست که مردمان چندین بیخرد و نافهم نگردند که زندگانی خود را رها کنند و بداستانهای هزاروسیصد سال پیش پردازند و درمیان مردگان کشاکش اندازند. کسانی که اینها را از دین میشمارند معنی دین را ندانستهاند.
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن بآیین خرد است. دین آنست که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا بایشان داده چگونه آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی باهم آسوده زیند و خاندانهایی به بینوایی نیفتند و کسانی گرسنه نمانند و دیهی [3] ویرانه نماند و زمینی بیبهره نباشد. دین آنست که امروز توانگران ایران سرمایههای خود را در راه کشیدن جویها و پدید آوردن چشمهها و آباد گردانیدن دیهها بکار اندازند که هم این ویرانیها از میان برخیزد و هم هزاران و صدهزاران خاندانهای گرسنه و بینوا از بدبختی رها گردند. دین اینست. از اینست که خدا خشنود خواهد بود. گفتگو از کشاکش علی و ابوبکر چیست که خدا آن را خوش دارد و بکسی باین نام مزدی دهد؟!. اینها را میگویم تا این آقایان نیز بدانند و معنی درست دین را دریابند.
از آنسوی این نیز راستست که این سخنان در دلهای ایرانیان جا گرفته و ما تا در پیرامون آنها سخن نرانیم از دلهاشان بیرون نخواهند کرد. اینست من نیز به پرسشهای آنها پاسخ میگویم :
اما داستان «غدیر خم» ، بسیار شگفت است که ملایان معنی این جمله را نمیدانند. مگر آنان کتابهای فقه را نمیخوانند که «ولاء» خود یک «بابی» از بابهای فقه میباشد؟!. این یک وصیت خاندانیست. پیغمبر را با کسانی رشتهی «ولاء» درمیان میبوده و اینست میگوید : «من با کسانی که «ولاء» میداشتم علی در این زمینه جانشین من خواهد بود». آخر در کجا «مولا» بمعنی خلیفه است؟!.
از این گذشته اگر خواست پیغمبر برگماردن «خلیفه» بودی ، بایستی نخست در این زمینه سخن راند که باید برگزیدن و گماردن خلیفه از سوی خدا باشد نه از سوی مردم ، پس از آنکه این زمینه را روشن گردانید با یک زبان آشکاری بگوید : «اینک نخستین خلیفهی من علیست که خدا او را برگزیده». داستانی بآن بزرگی را چه معنی میداشت که با یک جملهی ناروشن و کوتاهی برساند ، و آن جمله را بگوید و بگذرد و بچیزهای دیگری پردازد.
👇
از اینها هم گذشته ، مگر یاران پیغمبر که سالها با وی بسر برده و در راه او جانبازیها کرده بودند ، زبان او را نمیفهمیدند؟!. یا دلبستگی آنان به پیغمبر و دستورهای او کمتر از شیعیان قزوین میبوده؟!. این چه باور کردنیست که پیغمبر علی را خلیفه گرداند و یارانش آن را ناشنیده گیرند و به گرد سر ابوبکر درآیند؟!. پس چرا با دیگر دستورهای پیغمبر این کار را نکردند؟!.
🔹 پانوشتها :
1ـ خامه و کاغذی بیاورید تا برایتان نوشتهای نویسم که هیچگاه گمراه نگردید.
2ـ این مرد در حال سرسام است. کتاب خدا ما را بس است.
3ـ دیه (dih) = روستا ، ده (ده سبک شدهی دیه است).
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ خامه و کاغذی بیاورید تا برایتان نوشتهای نویسم که هیچگاه گمراه نگردید.
2ـ این مرد در حال سرسام است. کتاب خدا ما را بس است.
3ـ دیه (dih) = روستا ، ده (ده سبک شدهی دیه است).
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
👇
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
84%
1️⃣ آری
14%
2️⃣ نه
2%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (ده از پانزده)
کنون بدورهی مغول میرسیم : در اینجاست که باید دل هر ایرانی آتش بگیرد. در اینجاست که باید حساب شعرا را با ایران پاک کرد! مغول نگو پتیاره! کسی چه داند این نامردان چه آتشی افروختند! ما که امروز در این دورهی آسایش زندگی میکنیم چگونه میتوانیم دریافت حال کسانی را که در برابر چشم خود کودکان را سربریده و جوانها را بخونآغشته و دختران را پردهدریده یافتند؟! چگونه میتوانیم دریافت حال زمانی را که از سراسر ایران شیون و فریاد بلند گردید؟! در چنان زمانی شعرا چه کردند؟! آیا چه اثری را از خود بیادگار گزاردند؟!
شما میگویید : ادبیات زبان توده است. میگویم : تودهی ایران در آن روز همه مینالید و همه سوگواری میکرد ولی ادبیات چه میکرد؟! آیا نه آنست که شعرا همچنان دم از باده و ساده زدهاند و جز درپی چاپلوسی نبودهاند؟! کدام قصیده را دارید که ستمهای مغولان را سروده در ناله و شیون صدا بصدای توده درانداخته؟! آیا کدام شاعری است که بر آن کشتارها و خونخواریها سوگواری کرده؟!
شعرای ایران نه تنها صدا بصدای توده درنینداخته و بشیون نپرداختند از روی خوی چاپلوسی که داشتند روی بسوی دربار مغولان آوردند و در ستایش ایلخانان و صاحبدیوانان قصیدهها سرودند بلکه کسانی از ایشان بیشرمی را از اندازه گذرانیده چنگیز را فرستادهی خدا گردانیدند.
ایکاش باین بسنده مینمودند. چه خواهید گفت اگر بدانید که در همان زمان زبونی اسلام شعرای خراباتی فرصت بدست آورده زهر بدآموزیهای خود را بگلوی ایرانیان ریختند؟! آری در همان هنگامِ گرفتاری ایرانیان است که اینان میدان یافته همه دم از مستی و سستی زده و با صد زبان نکوهشِ کوشش و تلاش کردند! در همین زمان است که فلسفهی «جبریگری» را که برای یک توده جانگزاتر از زهر کشنده میباشد درمیان ایرانیان رواج دادند! در همین هنگام است که صد زور بکار برده خواستند که ایرانیان ، گذشته و آینده را فراموش کنند.
من نمیگویم اینان دشمنان ایران بودند میگویم از نادانی و سبکمغزی فریب دشمنان ایران را خورده و بر کشور خود آن کردند که هیچ دشمن بدخواهی نمیکرد.
ایران زبون مغولان گردید ولی باز میکوشید که خود را از چنگال آن خونخواران رها گرداند! در این هنگام است که ما میبینیم شعرا فلسفهی «جبریگری» را دنبال نموده صد پافشاری میکنند. آیا این نه مانند آنست که بیماری که تن بمرگ نداده بدرمان و چاره میکوشد و میخواهد خود را از چنگال مرگ رها گرداند نادانی زهری باو نوشانیده بیکبار آسوده و بیتکانش گرداند؟!
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (ده از پانزده)
کنون بدورهی مغول میرسیم : در اینجاست که باید دل هر ایرانی آتش بگیرد. در اینجاست که باید حساب شعرا را با ایران پاک کرد! مغول نگو پتیاره! کسی چه داند این نامردان چه آتشی افروختند! ما که امروز در این دورهی آسایش زندگی میکنیم چگونه میتوانیم دریافت حال کسانی را که در برابر چشم خود کودکان را سربریده و جوانها را بخونآغشته و دختران را پردهدریده یافتند؟! چگونه میتوانیم دریافت حال زمانی را که از سراسر ایران شیون و فریاد بلند گردید؟! در چنان زمانی شعرا چه کردند؟! آیا چه اثری را از خود بیادگار گزاردند؟!
شما میگویید : ادبیات زبان توده است. میگویم : تودهی ایران در آن روز همه مینالید و همه سوگواری میکرد ولی ادبیات چه میکرد؟! آیا نه آنست که شعرا همچنان دم از باده و ساده زدهاند و جز درپی چاپلوسی نبودهاند؟! کدام قصیده را دارید که ستمهای مغولان را سروده در ناله و شیون صدا بصدای توده درانداخته؟! آیا کدام شاعری است که بر آن کشتارها و خونخواریها سوگواری کرده؟!
شعرای ایران نه تنها صدا بصدای توده درنینداخته و بشیون نپرداختند از روی خوی چاپلوسی که داشتند روی بسوی دربار مغولان آوردند و در ستایش ایلخانان و صاحبدیوانان قصیدهها سرودند بلکه کسانی از ایشان بیشرمی را از اندازه گذرانیده چنگیز را فرستادهی خدا گردانیدند.
ایکاش باین بسنده مینمودند. چه خواهید گفت اگر بدانید که در همان زمان زبونی اسلام شعرای خراباتی فرصت بدست آورده زهر بدآموزیهای خود را بگلوی ایرانیان ریختند؟! آری در همان هنگامِ گرفتاری ایرانیان است که اینان میدان یافته همه دم از مستی و سستی زده و با صد زبان نکوهشِ کوشش و تلاش کردند! در همین زمان است که فلسفهی «جبریگری» را که برای یک توده جانگزاتر از زهر کشنده میباشد درمیان ایرانیان رواج دادند! در همین هنگام است که صد زور بکار برده خواستند که ایرانیان ، گذشته و آینده را فراموش کنند.
من نمیگویم اینان دشمنان ایران بودند میگویم از نادانی و سبکمغزی فریب دشمنان ایران را خورده و بر کشور خود آن کردند که هیچ دشمن بدخواهی نمیکرد.
ایران زبون مغولان گردید ولی باز میکوشید که خود را از چنگال آن خونخواران رها گرداند! در این هنگام است که ما میبینیم شعرا فلسفهی «جبریگری» را دنبال نموده صد پافشاری میکنند. آیا این نه مانند آنست که بیماری که تن بمرگ نداده بدرمان و چاره میکوشد و میخواهد خود را از چنگال مرگ رها گرداند نادانی زهری باو نوشانیده بیکبار آسوده و بیتکانش گرداند؟!
🌸
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (سه از شانزده)
اما داستان مرگ پیغمبر و جلوگیری عمر : من نمیدانم این داستان تا چه اندازه راست است و آیا رخ داده یا نه ، در این باره جستجویی نکردهام. لیکن اگر راستست رفتار عمر بسیار بجا بوده. این دلیل است که عمر معنی اسلام را بهتر از دیگران میدانسته. دلیلست که آن مرد یک باور بسیار استوار بخدا و اسلام میداشته. اینکه ایراد میگیرند که به پیغمبر «نسبت هذیان» داده راست نیست. گفته است : «إِنَّ الرجلَ لیهْجُر». «هجر» بمعنی سرسام است ، نه بمعنی هذیان. هذیان از کمیِ خرد برخیزد ولی سرسام نتیجهی بیماری باشد. عمر گفته : این مرد سرسام میگوید ، و این گفته به پیغمبر برنخواهد خورد. زیرا یک پیغمبری چنانکه بیمار گردد ، لاغر شود ، رنگش زردی گیرد ، همچنان سرسام گوید. سرسام دنبالهی بیماری باشد و بکسی نخواهد برخورد. اگر برانگیختگان از این چیزها برکنار بودندی بایستی پیش از همه از بیماری برکنار باشند و هیچگاه بیمار نگردند. یک پیغمبری که بیمار شده سرسام نیز تواند گفت و جای شگفتی نیست.
از آنسوی شما میگویید : پیغمبر بیسواد میبود و نوشتن و خواندن نمیتوانست ، پس چگونه خامه و کاغذ میخواسته که چیزی نویسد؟! از این گذشته چگونه در بیستوسه سال زمان پیغمبری خود دربارهی جانشین گفتنی را نگفته بوده که میخواسته در بستر مرگ بگوید؟! چگونه داستان باین بزرگی را با بیپروایی گذرانیده بوده؟!. از این هم میگذریم : مگر شما جدایی میانهی سخنان راهنمایانه و پیغمبرانهی یک برانگیخته با دیگر سخنانش نمیگزارید؟!. مگر پیغمبر اسلام هرچه گفتی و هر زمان که گفتی «فرَه» (وحی) بودی؟!. شما میبینید که پیغمبر اسلام خود جدایی میانهی سخنانش میگزارده و آنچه را که بنام فره میبوده از قرآن میگردانیده. در این باره نیز اگر سخنی از راه فره داشتی ، بایستی از قرآن باشد نه آنکه در بستر مرگ یک سخنانی گوید.
گذشته از همهی اینها از کجا که خواست پیغمبر نوشتن چیزی دربارهی جانشین میبوده؟!. وآنگاه از کجا که میخواسته علی را بجانشینی برگزیند؟!. باینها چه دلیل هست؟!.
پس از همهی اینها باز میگویم : چه شد که دلبستگی شیعیان قزوین باسلام و دستورهای پیغمبر اسلام بیشتر از دلبستگی یاران پیغمبر گردید؟!. آن مردانی که در راه پیغمبر و دین او از جان گذشته و آنهمه گزندها دیده بودند ، چه شد که باندازهی ملایان شکمپرست ایران بدستورهای پیغمبر ارج نمیگزاردند؟!.
چه شد که عمر بگفتهی شما آن توهین را به پیغمبر کرد و کسی باو ایراد نگرفت؟!.
فردا که آقای پاکروان اینها را گفته بودند یکی چنین پاسخ داده بوده : «راستست که پیغمبر بیسواد میبوده ولی میخواست خامه و کاغذ بیاورند که او بگوید و دیگری بنویسد».
شب دیگر که باز گفتگو میرفت و آقای پاکروان این پاسخ را یاد کردند ، گفتم پیغمبر اسلام بهاءالله نمیبود که عربی نداند و در دست آن زبان درمانَد. پیغمبر توانستی هر خواستی را که داشتی بآسانی بزبان آورد. اگر خواستش این بودی که دیگران نویسند ، گفتی : «ائتونی بقلم و قرطاس أملی علیکم ...» و نگفتی : «اکتب لکم». این دو تا از هم جداست.
شگفتتر آن بود که یکی در همان نشست سخن آغاز کرد و چنین گفت : «پیغمبر چون میدانست که اگر در زمان زندگانی خود خلافت امیرالمؤمنین را آشکار گرداند کسانی نخواهند پذیرفت و درمیانه دوسخنی[=اختلاف] و پراکندگی پدید خواهد آمد ، از اینرو آن را نگه میداشت که در آخرین ساعت زندگانی ...»
یکی از باشَندگان[=حاضران] سخن او را بریده و خودش آن را بدینسان بپایان رسانید : «دوسخنی را بمیان اندازد و در برود».
از این گفته همگی خندیدیم و دیگر به پاسخی نیاز نیامد.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (سه از شانزده)
اما داستان مرگ پیغمبر و جلوگیری عمر : من نمیدانم این داستان تا چه اندازه راست است و آیا رخ داده یا نه ، در این باره جستجویی نکردهام. لیکن اگر راستست رفتار عمر بسیار بجا بوده. این دلیل است که عمر معنی اسلام را بهتر از دیگران میدانسته. دلیلست که آن مرد یک باور بسیار استوار بخدا و اسلام میداشته. اینکه ایراد میگیرند که به پیغمبر «نسبت هذیان» داده راست نیست. گفته است : «إِنَّ الرجلَ لیهْجُر». «هجر» بمعنی سرسام است ، نه بمعنی هذیان. هذیان از کمیِ خرد برخیزد ولی سرسام نتیجهی بیماری باشد. عمر گفته : این مرد سرسام میگوید ، و این گفته به پیغمبر برنخواهد خورد. زیرا یک پیغمبری چنانکه بیمار گردد ، لاغر شود ، رنگش زردی گیرد ، همچنان سرسام گوید. سرسام دنبالهی بیماری باشد و بکسی نخواهد برخورد. اگر برانگیختگان از این چیزها برکنار بودندی بایستی پیش از همه از بیماری برکنار باشند و هیچگاه بیمار نگردند. یک پیغمبری که بیمار شده سرسام نیز تواند گفت و جای شگفتی نیست.
از آنسوی شما میگویید : پیغمبر بیسواد میبود و نوشتن و خواندن نمیتوانست ، پس چگونه خامه و کاغذ میخواسته که چیزی نویسد؟! از این گذشته چگونه در بیستوسه سال زمان پیغمبری خود دربارهی جانشین گفتنی را نگفته بوده که میخواسته در بستر مرگ بگوید؟! چگونه داستان باین بزرگی را با بیپروایی گذرانیده بوده؟!. از این هم میگذریم : مگر شما جدایی میانهی سخنان راهنمایانه و پیغمبرانهی یک برانگیخته با دیگر سخنانش نمیگزارید؟!. مگر پیغمبر اسلام هرچه گفتی و هر زمان که گفتی «فرَه» (وحی) بودی؟!. شما میبینید که پیغمبر اسلام خود جدایی میانهی سخنانش میگزارده و آنچه را که بنام فره میبوده از قرآن میگردانیده. در این باره نیز اگر سخنی از راه فره داشتی ، بایستی از قرآن باشد نه آنکه در بستر مرگ یک سخنانی گوید.
گذشته از همهی اینها از کجا که خواست پیغمبر نوشتن چیزی دربارهی جانشین میبوده؟!. وآنگاه از کجا که میخواسته علی را بجانشینی برگزیند؟!. باینها چه دلیل هست؟!.
پس از همهی اینها باز میگویم : چه شد که دلبستگی شیعیان قزوین باسلام و دستورهای پیغمبر اسلام بیشتر از دلبستگی یاران پیغمبر گردید؟!. آن مردانی که در راه پیغمبر و دین او از جان گذشته و آنهمه گزندها دیده بودند ، چه شد که باندازهی ملایان شکمپرست ایران بدستورهای پیغمبر ارج نمیگزاردند؟!.
چه شد که عمر بگفتهی شما آن توهین را به پیغمبر کرد و کسی باو ایراد نگرفت؟!.
فردا که آقای پاکروان اینها را گفته بودند یکی چنین پاسخ داده بوده : «راستست که پیغمبر بیسواد میبوده ولی میخواست خامه و کاغذ بیاورند که او بگوید و دیگری بنویسد».
شب دیگر که باز گفتگو میرفت و آقای پاکروان این پاسخ را یاد کردند ، گفتم پیغمبر اسلام بهاءالله نمیبود که عربی نداند و در دست آن زبان درمانَد. پیغمبر توانستی هر خواستی را که داشتی بآسانی بزبان آورد. اگر خواستش این بودی که دیگران نویسند ، گفتی : «ائتونی بقلم و قرطاس أملی علیکم ...» و نگفتی : «اکتب لکم». این دو تا از هم جداست.
شگفتتر آن بود که یکی در همان نشست سخن آغاز کرد و چنین گفت : «پیغمبر چون میدانست که اگر در زمان زندگانی خود خلافت امیرالمؤمنین را آشکار گرداند کسانی نخواهند پذیرفت و درمیانه دوسخنی[=اختلاف] و پراکندگی پدید خواهد آمد ، از اینرو آن را نگه میداشت که در آخرین ساعت زندگانی ...»
یکی از باشَندگان[=حاضران] سخن او را بریده و خودش آن را بدینسان بپایان رسانید : «دوسخنی را بمیان اندازد و در برود».
از این گفته همگی خندیدیم و دیگر به پاسخی نیاز نیامد.
👇
تا اینجاست داستان. شگفتتر آنکه برخی از ملایان این داستان را که در مهنامهی پرچم نوشته بودیم خواندهاند ، و بجای آنکه بخود آیند و بدانند تا چه اندازه گمراه و نادانند آخرین تیر خود را بکمان گزارده چنین میگویند : «پس چرا امیرالمؤمنین همیشه از غصب حق خود شکایت میکرد؟!.» میگویم : آنچه ما میدانیم امام علیبنابیطالب بچنان کاری برنخاسته است. این تواند بود که او خود را شایندهتر از ابوبکر و عمر میدانسته و در دل خود گلهمند میبوده (و خطبهی شِقشِقیّه نیز اگر از آن امام بوده بیش از این اندازه را نمیرساند) ، ولی اینکه آن دو خلیفه را «غاصب» بداند و با آنان دشمنی کند یا در برابر ایستد ، هرگز نبوده است و نتوانستی بود. با اینحال اگر دلیلی بدست آید و دانسته شود که او بدانسان که گفتهی شیعیانست خود را برگزیدهی خدا برای خلافت میدانسته و بکارهایی میکوشیده ، ما او را نیز همچون دیگران گمراه شمارده بزرگش نخواهیم گرفت. ما او را دوست میداریم نه برای اینکه نامش علی میبوده یا دامادی پیغمبر را میداشته ، بلکه برای اینکه مردی سراپا پاکی میبوده و گردن بخواهشهای تنی نمیگزارده است.
این یک گستاخی بزرگی از شیعیانست که برای پیشرفت سیاست خود چنین کارهایی را از آن امام پاک بازگفتهاند. گستاخی بزرگی از ایشانست که بچنین دروغهایی برخاستهاند.
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
این یک گستاخی بزرگی از شیعیانست که برای پیشرفت سیاست خود چنین کارهایی را از آن امام پاک بازگفتهاند. گستاخی بزرگی از ایشانست که بچنین دروغهایی برخاستهاند.
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
93%
1️⃣ آری
6%
2️⃣ نه
1%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (یازده از پانزده)
چرا تاریخ را نمیخوانید؟.. زمانی که خشایارشا با سپاه بیکران به یونان تاخت و تا آتن پیش رفت یک ثمیستوکلیس [Themistocles] روستاییزاده قد برافراشته با مردانگیهای خود آن بلای رسیده را از سر یونان برگردانید. آیا در سراسر ایران یک ثمیستوکلیس پیدا نمیشد که چارهی مغولان را کند؟ اگر پاسخ از من بخواهید میگویم : از هر گوشهی ایران یک ثمیستوکلیس برمیخاست. افسوس که صوفیگری و خراباتیگری نگزاشت. افسوس و صد افسوس!
آن روز که ملیونها دختران ایران در مغولستان اسیر میزیستند ، دلسوختگان تیرهروزی که هر بامداد که برمیخاستند چشم براه ایران داشتند مگر یکی رسد مژده بیاورد ـ مژدهی چه؟ مژدهی آنکه از ایران مردی برخاسته و دست مغول را برتافته و برهایی دستگیران میکوشد. مژدهی آنکه ای دلسوختگان شما آزاد خواهید گردید و پس از آنهمه دربدریها باری دم واپسین را در ایران بسر خواهید برد.
در چنین هنگامی در ایران از یکسوی خانقاهها پهلو به پهلو زده از سوی دیگر میخانهها در درون شهر هرچه فراوانتر گردیده و میانهی شیخ و رند پیکار سختی درگرفته شیخ درویشان را گرد آورده و خود درمیان ایشان پای کوبیده و دست افشانده با صد تبختر نعره میزد و میخواند :
این وجد و سماع ما مجازی نبود
وین رقص که میکنیم بازی نبود
با بیخردان بگوی ای بیخردان
بیهودهسخن باین درازی نبود
از آنسوی رندی در خرابات [1] به عربده برخاسته داد میزد :
مِی خوردن و مست بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دینْ دین من است
چشم براه نباشید ای دلسوختگان! امید بآزادی نبندید ای ستمدیدگان! از ایران مردی برنخاسته. در اینجا کسی پروای شما ندارد. در اینجا دم را غنیمت میشمارند. در اینجا چنگیز را فرستادهی خدا میستایند. در اینجا پیکار شیخ و رند بالا گرفته. در اینجا ادبیات میبافند. در اینجا عرفان میریسند. در اینجا فرعون ستمگر را با موسای دادگر با یک دیده میبینند.
هر زمان که ما لب باز میکنیم و باین سخنان زهرآلود ایراد میگیریم بهیاهو برمیخیزید که ببزرگان ما توهین شده کنون میپرسم کدام بزرگان؟! آیا کدام کسانی را شما بزرگ میخوانید؟
بزرگ کسی را گویند که سودی بتوده برساند. اگر گرانسالی درمیان مردم روی داده بتلاش برخیزد و برای تهیدستان اعانه از توانگران بگیرد و بنگهداری آنان بکوشد. اگر وبایی افتاده دامن بکمر زده بر بالین بیچیزان شتابد و برای ایشان درمان و خوراک برساند. اگر دشمن روی بسوی شهر آورده بجانبازی برخاسته جوانان و غیرتمندان را برانگیزد و بجلوگیری دشمن بکوشد. اینست کسی که میتوان بزرگش نامید. ولی آنکه روزی از دست دیگران میخورد و هیچ گونه سودی از او بمردم نمیرسد چگونه میتوان او را بزرگ نامید؟!
چگونه میتوان بزرگ نامید کسی را که در زمان مغول بجای اینکه ایرانیان را بجانفشانی و دلیری برانگیزد آنان را بزبونی و خواری برمیانگیخته. آیا بخوانم شعری را که یکی از بزرگانتان در زمان مغول سروده؟! آری میخوانم و بیش از این پرده روی کار نمیکشم :
چون زهرهی شیران بدرد نعرهی کوس
زنهار مده جان گرامی بفسوس
با هر که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که بدندان نتوان برد ببوس
آفرین بر بزرگ! میگوید : اگر جنگی با مغولان درگرفت قدر جان گرامی را بشناسید و روی برگردانیده بگریزید! میگوید : دست مغولان را که بخون کودکان شیرخوار ایران آلوده ببوسید!
🔹 پانوشت :
1ـ اصل : خانقاه.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 گفتار دارندهی پیمان در انجمن ادبی (یازده از پانزده)
چرا تاریخ را نمیخوانید؟.. زمانی که خشایارشا با سپاه بیکران به یونان تاخت و تا آتن پیش رفت یک ثمیستوکلیس [Themistocles] روستاییزاده قد برافراشته با مردانگیهای خود آن بلای رسیده را از سر یونان برگردانید. آیا در سراسر ایران یک ثمیستوکلیس پیدا نمیشد که چارهی مغولان را کند؟ اگر پاسخ از من بخواهید میگویم : از هر گوشهی ایران یک ثمیستوکلیس برمیخاست. افسوس که صوفیگری و خراباتیگری نگزاشت. افسوس و صد افسوس!
آن روز که ملیونها دختران ایران در مغولستان اسیر میزیستند ، دلسوختگان تیرهروزی که هر بامداد که برمیخاستند چشم براه ایران داشتند مگر یکی رسد مژده بیاورد ـ مژدهی چه؟ مژدهی آنکه از ایران مردی برخاسته و دست مغول را برتافته و برهایی دستگیران میکوشد. مژدهی آنکه ای دلسوختگان شما آزاد خواهید گردید و پس از آنهمه دربدریها باری دم واپسین را در ایران بسر خواهید برد.
در چنین هنگامی در ایران از یکسوی خانقاهها پهلو به پهلو زده از سوی دیگر میخانهها در درون شهر هرچه فراوانتر گردیده و میانهی شیخ و رند پیکار سختی درگرفته شیخ درویشان را گرد آورده و خود درمیان ایشان پای کوبیده و دست افشانده با صد تبختر نعره میزد و میخواند :
این وجد و سماع ما مجازی نبود
وین رقص که میکنیم بازی نبود
با بیخردان بگوی ای بیخردان
بیهودهسخن باین درازی نبود
از آنسوی رندی در خرابات [1] به عربده برخاسته داد میزد :
مِی خوردن و مست بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دینْ دین من است
چشم براه نباشید ای دلسوختگان! امید بآزادی نبندید ای ستمدیدگان! از ایران مردی برنخاسته. در اینجا کسی پروای شما ندارد. در اینجا دم را غنیمت میشمارند. در اینجا چنگیز را فرستادهی خدا میستایند. در اینجا پیکار شیخ و رند بالا گرفته. در اینجا ادبیات میبافند. در اینجا عرفان میریسند. در اینجا فرعون ستمگر را با موسای دادگر با یک دیده میبینند.
هر زمان که ما لب باز میکنیم و باین سخنان زهرآلود ایراد میگیریم بهیاهو برمیخیزید که ببزرگان ما توهین شده کنون میپرسم کدام بزرگان؟! آیا کدام کسانی را شما بزرگ میخوانید؟
بزرگ کسی را گویند که سودی بتوده برساند. اگر گرانسالی درمیان مردم روی داده بتلاش برخیزد و برای تهیدستان اعانه از توانگران بگیرد و بنگهداری آنان بکوشد. اگر وبایی افتاده دامن بکمر زده بر بالین بیچیزان شتابد و برای ایشان درمان و خوراک برساند. اگر دشمن روی بسوی شهر آورده بجانبازی برخاسته جوانان و غیرتمندان را برانگیزد و بجلوگیری دشمن بکوشد. اینست کسی که میتوان بزرگش نامید. ولی آنکه روزی از دست دیگران میخورد و هیچ گونه سودی از او بمردم نمیرسد چگونه میتوان او را بزرگ نامید؟!
چگونه میتوان بزرگ نامید کسی را که در زمان مغول بجای اینکه ایرانیان را بجانفشانی و دلیری برانگیزد آنان را بزبونی و خواری برمیانگیخته. آیا بخوانم شعری را که یکی از بزرگانتان در زمان مغول سروده؟! آری میخوانم و بیش از این پرده روی کار نمیکشم :
چون زهرهی شیران بدرد نعرهی کوس
زنهار مده جان گرامی بفسوس
با هر که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که بدندان نتوان برد ببوس
آفرین بر بزرگ! میگوید : اگر جنگی با مغولان درگرفت قدر جان گرامی را بشناسید و روی برگردانیده بگریزید! میگوید : دست مغولان را که بخون کودکان شیرخوار ایران آلوده ببوسید!
🔹 پانوشت :
1ـ اصل : خانقاه.
🌸
✴️ خجسته کوششی که به آن امیدهای بسیاری هست ـ 2
کوشاد تلگرام : بایای خود میدانیم که از جوشش 25 بهمن که آقای قمیشی و همراهانش بپا داشتهاند بنام پاسداری از قانون و آزادی اندیشه هواداری کنیم.
چنانکه پیشتر نیز زیر همین عنوان نوشتیم این جنب و جوش اگر هم کوچک مینماید ، در این اوضاعی که در کشور هست ، نتیجه های بزرگی از آن می توان چشم داشت.
ما نیز آرزومندیم سه تنی که پس از پیشامدهای سال 88 تاکنون در بند زندان خانگی گرفتار آمدهاند آزاد گردند.
در زیر نوشتهی آقای قمیشی که این کوشش و نتیجههای آن را نیک شرح دادهاند میآوریم :
برای ۲۵ بهمن؛
"چه میخواهیم"
✍️ رحیم قمیشی
ما مدعی نیستیم اکثریت جامعه هستیم
اما مدعی هستیم حرف حقی داریم.
برای بیان حرف حق قرار نیست الزاماً اکثریت جامعه باشیم!
روز ۲۵ بهمن قرار نیست لشکرکشی کنیم.
قصد نداریم هیچکس را سرنگون کنیم!
ما مدعی نیستیم حرف همه مردم را میزنیم!
ما حرف خودمان را میزنیم؛
"برداشته شدن حصر غیرقانونی"
و خوب میدانید و میدانیم
این یعنی آغاز روندی برای اجرای قانون.
تقاضای علنی رفع حصر یعنی که دیگر نمیخواهیم فقط پچپچ کنیم، فقط پست بگذاریم و تنها در فضای مجازی حاضر باشیم.
تقاضای آزادی زندانیان بیگناه، یعنی جامعه تکصدا نیست، بیصدا نیست.
ما حتما به وزارت کشور، استانداری، فرمانداری و حتی رئیس جمهور نامه خواهیم نوشت که چه تاریخی، چه ساعتی و در کجا قرار است اجتماع کنیم. و به آنها یادآور خواهیم شد حفظ امنیت اجتماع ما بر عهده آنهاست.
به آنها خواهیم گفت این حق قانونی ماست، طبق اصل مصرح قانون اساسی.
همانطور که بازداشت هیچ فردی بیش از ۲۴ ساعت، طبق قانون اساسی مجاز نیست، چه در حصر خانگی، چه در کلانتری و یا در زندان.
ما بدنبال کسب مجوز برای آن روز نخواهیم بود، تقاضای مجوز یعنی بدعت گذاردن برای هر تجمع دیگری.
تا بخواهند اجازه بدهند یا اجازه ندهند...
همینکه یک هفته قبل اعلام میکنیم
هیچ سلاحی با خود حمل نمیکنیم
صدمهای به اموال عمومی نمیزنیم
و به زندگی عادی مردم آسیب نمیزنیم
ما مجوز داریم
قانون اساسی این حق را به ما داده است.
و هیچ قانون دیگری و هیچ شخص دیگری، نمیتواند آن را نقض کند.
راست میگویند آزادی محصوران هدف اصلی ما نیست، آنها هم مثل همه مردمند.
از حصری در میآیند به حصر دیگری!
مردم تقاضاهای مهم دیگری هم دارند؛
تقاضای اجرای قوانین حداقلی مصوب خودشان
تقاضای برخورداری از حق اعتراض
طرح و توجه به خواستههایی که اکثر مردم در دل دارند
رهایی از چنبره فقر و تورم و بیکاری.
آنها حق دارند مطالباتشان را اعلام کنند.
حاکمیت چنان ترسی در دل مردم و جوانان عزیز، از بیان هر گونه اعتراضی، جا انداخته که، ما خواهش کردهایم جوانها اجازه دهند فعلا و در این مرحله مایی پیشقدم شویم که قبلترها با امیدهایی، وعده بهبود و روزهایی خوب به آنها داده بودیم. و نمیدانستیم اینطور میشود!
خواهش کردهایم اگر ایثارگران و خانوادههای شهدا و انقلابیون سابق و فرهنگیان و اساتید و شخصیتهای شناخته شده، پیشقدم شدند، آنها تنها به حمایت ما بایستند و برایمان دعا کنند.
ما در روز ۲۵ بهمن تابلوهایی خواهیم داشت برای تقاضای رفع حصر، تقاضای تمکین به قانون، توجه به حقوق مردم، به رسمیت شناخته شدن خواست اکثریت مردم. توجه به بندهایی از قانون اساسی که سالهاست زیر پا گذارده شده.
ما شاید ۱۰ نفر شویم
هرگز خجالت نخواهیم کشید!
شاید ۲۰ نفر شویم
شاید ۱۰۰ نفر
شاید هم هزار نفر!
آیا یک نظام سیاسی از تجمع دهها نفر، با اعلام قبلی، با تعیین هدف تجمع، باید بترسد، باید به وحشت بیفتد؟
تجمع ۲۵ بهمن میتواند یک بازی برد برد شود. هم ما موفق شویم تجمعی بر خلاف خواست و منویات حاکمیت برگزار کنیم و نظر مخالف خود را ابراز داریم، هم حاکمیت نشان دهد حاضر است نظر مخالفان را بشنود و اگر حرفشان درست بود آن را بپذیرد!
اینکه ما بخواهیم محصوران در صورت نیاز، دادگاهی هم بشوند.
اینکه ما بخواهیم معلوم شود مسئول تداوم غیرقانونی حصر، کدام نهاد است.
اینکه ما بخواهیم حقوق مردم را طلب کنیم و بگوییم فقر و گرانی مردم را خسته کرده.
نه زیادهخواهی است
نه لرزاندن پایههای نظام
نه توطئه اجانب
نه اغتشاش
اگر حاکمیت چنین برداشتی دارد
مشکل از خودش است...
که ممکن است ترس بر آنها غلبه کرده باشد
از ظلمهای زیادشان!
بازی دو سر برد را، هیچ عاقلی به دو سر باخت تبدیل نمیکند!
اگر هم طرفی بخواهد باخت را انتخاب کند، آن ما نخواهیم بود!
ما که جز ساختن ایران
و ساختن آینده کشور
و ایجاد امید در دل جوانها
و رفع محدودیتهای غیرقانونی از محصوران
چیزی نخواسته بودیم.
👇
کوشاد تلگرام : بایای خود میدانیم که از جوشش 25 بهمن که آقای قمیشی و همراهانش بپا داشتهاند بنام پاسداری از قانون و آزادی اندیشه هواداری کنیم.
چنانکه پیشتر نیز زیر همین عنوان نوشتیم این جنب و جوش اگر هم کوچک مینماید ، در این اوضاعی که در کشور هست ، نتیجه های بزرگی از آن می توان چشم داشت.
ما نیز آرزومندیم سه تنی که پس از پیشامدهای سال 88 تاکنون در بند زندان خانگی گرفتار آمدهاند آزاد گردند.
در زیر نوشتهی آقای قمیشی که این کوشش و نتیجههای آن را نیک شرح دادهاند میآوریم :
برای ۲۵ بهمن؛
"چه میخواهیم"
✍️ رحیم قمیشی
ما مدعی نیستیم اکثریت جامعه هستیم
اما مدعی هستیم حرف حقی داریم.
برای بیان حرف حق قرار نیست الزاماً اکثریت جامعه باشیم!
روز ۲۵ بهمن قرار نیست لشکرکشی کنیم.
قصد نداریم هیچکس را سرنگون کنیم!
ما مدعی نیستیم حرف همه مردم را میزنیم!
ما حرف خودمان را میزنیم؛
"برداشته شدن حصر غیرقانونی"
و خوب میدانید و میدانیم
این یعنی آغاز روندی برای اجرای قانون.
تقاضای علنی رفع حصر یعنی که دیگر نمیخواهیم فقط پچپچ کنیم، فقط پست بگذاریم و تنها در فضای مجازی حاضر باشیم.
تقاضای آزادی زندانیان بیگناه، یعنی جامعه تکصدا نیست، بیصدا نیست.
ما حتما به وزارت کشور، استانداری، فرمانداری و حتی رئیس جمهور نامه خواهیم نوشت که چه تاریخی، چه ساعتی و در کجا قرار است اجتماع کنیم. و به آنها یادآور خواهیم شد حفظ امنیت اجتماع ما بر عهده آنهاست.
به آنها خواهیم گفت این حق قانونی ماست، طبق اصل مصرح قانون اساسی.
همانطور که بازداشت هیچ فردی بیش از ۲۴ ساعت، طبق قانون اساسی مجاز نیست، چه در حصر خانگی، چه در کلانتری و یا در زندان.
ما بدنبال کسب مجوز برای آن روز نخواهیم بود، تقاضای مجوز یعنی بدعت گذاردن برای هر تجمع دیگری.
تا بخواهند اجازه بدهند یا اجازه ندهند...
همینکه یک هفته قبل اعلام میکنیم
هیچ سلاحی با خود حمل نمیکنیم
صدمهای به اموال عمومی نمیزنیم
و به زندگی عادی مردم آسیب نمیزنیم
ما مجوز داریم
قانون اساسی این حق را به ما داده است.
و هیچ قانون دیگری و هیچ شخص دیگری، نمیتواند آن را نقض کند.
راست میگویند آزادی محصوران هدف اصلی ما نیست، آنها هم مثل همه مردمند.
از حصری در میآیند به حصر دیگری!
مردم تقاضاهای مهم دیگری هم دارند؛
تقاضای اجرای قوانین حداقلی مصوب خودشان
تقاضای برخورداری از حق اعتراض
طرح و توجه به خواستههایی که اکثر مردم در دل دارند
رهایی از چنبره فقر و تورم و بیکاری.
آنها حق دارند مطالباتشان را اعلام کنند.
حاکمیت چنان ترسی در دل مردم و جوانان عزیز، از بیان هر گونه اعتراضی، جا انداخته که، ما خواهش کردهایم جوانها اجازه دهند فعلا و در این مرحله مایی پیشقدم شویم که قبلترها با امیدهایی، وعده بهبود و روزهایی خوب به آنها داده بودیم. و نمیدانستیم اینطور میشود!
خواهش کردهایم اگر ایثارگران و خانوادههای شهدا و انقلابیون سابق و فرهنگیان و اساتید و شخصیتهای شناخته شده، پیشقدم شدند، آنها تنها به حمایت ما بایستند و برایمان دعا کنند.
ما در روز ۲۵ بهمن تابلوهایی خواهیم داشت برای تقاضای رفع حصر، تقاضای تمکین به قانون، توجه به حقوق مردم، به رسمیت شناخته شدن خواست اکثریت مردم. توجه به بندهایی از قانون اساسی که سالهاست زیر پا گذارده شده.
ما شاید ۱۰ نفر شویم
هرگز خجالت نخواهیم کشید!
شاید ۲۰ نفر شویم
شاید ۱۰۰ نفر
شاید هم هزار نفر!
آیا یک نظام سیاسی از تجمع دهها نفر، با اعلام قبلی، با تعیین هدف تجمع، باید بترسد، باید به وحشت بیفتد؟
تجمع ۲۵ بهمن میتواند یک بازی برد برد شود. هم ما موفق شویم تجمعی بر خلاف خواست و منویات حاکمیت برگزار کنیم و نظر مخالف خود را ابراز داریم، هم حاکمیت نشان دهد حاضر است نظر مخالفان را بشنود و اگر حرفشان درست بود آن را بپذیرد!
اینکه ما بخواهیم محصوران در صورت نیاز، دادگاهی هم بشوند.
اینکه ما بخواهیم معلوم شود مسئول تداوم غیرقانونی حصر، کدام نهاد است.
اینکه ما بخواهیم حقوق مردم را طلب کنیم و بگوییم فقر و گرانی مردم را خسته کرده.
نه زیادهخواهی است
نه لرزاندن پایههای نظام
نه توطئه اجانب
نه اغتشاش
اگر حاکمیت چنین برداشتی دارد
مشکل از خودش است...
که ممکن است ترس بر آنها غلبه کرده باشد
از ظلمهای زیادشان!
بازی دو سر برد را، هیچ عاقلی به دو سر باخت تبدیل نمیکند!
اگر هم طرفی بخواهد باخت را انتخاب کند، آن ما نخواهیم بود!
ما که جز ساختن ایران
و ساختن آینده کشور
و ایجاد امید در دل جوانها
و رفع محدودیتهای غیرقانونی از محصوران
چیزی نخواسته بودیم.
👇
اگر تا ۲۵ بهمن محصوران آزاد شدند
عقلانیت خوبی در نظام بوجود آمده.
اگر آزاد نشدند و برای برگزاری تجمع مزاحمتی ایجاد نکردند، یعنی اندک عقلانیتی پیدا کردهاند.
اگر هم خواستند نشان دهند عقلانیتی در کار نیست.
ما تکلیف خود را متوجه شدهایم...
چیزی از دست نمیدهیم!
تا حال کتک میخوردیم
یکبار دیگر هم میخوریم
ما کتک خورمان بد نیست...
فقط شاید از خجالت جوانها و نسل جدید
بتوانیم دربیاییم!
و این یک لطف است به ما.
ما برای ۲۵ بهمن آماده میشویم!
رفع حصر غیرقانونی یک پیشنهاد نیست
یک التماس نیست.
یک خواسته بسیار جدی است
و کاملآ قانونی!
@ghomeishi3
عقلانیت خوبی در نظام بوجود آمده.
اگر آزاد نشدند و برای برگزاری تجمع مزاحمتی ایجاد نکردند، یعنی اندک عقلانیتی پیدا کردهاند.
اگر هم خواستند نشان دهند عقلانیتی در کار نیست.
ما تکلیف خود را متوجه شدهایم...
چیزی از دست نمیدهیم!
تا حال کتک میخوردیم
یکبار دیگر هم میخوریم
ما کتک خورمان بد نیست...
فقط شاید از خجالت جوانها و نسل جدید
بتوانیم دربیاییم!
و این یک لطف است به ما.
ما برای ۲۵ بهمن آماده میشویم!
رفع حصر غیرقانونی یک پیشنهاد نیست
یک التماس نیست.
یک خواسته بسیار جدی است
و کاملآ قانونی!
@ghomeishi3
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (چهار از شانزده)
دوم : اگر چنین انگاریم که در اسلام بایستی خلیفه از سوی خدا برگزیده شود ، در آنحال بایستی این برگزیدهی خدا خود را بمردم نشان دهد و دلیلهای خود را بازگوید و از هر راه بکوشد تا بخلافت رسیده رشتهی کارها را بدست گیرد ، و تودههای مسلمان را راه برد و کشورهای اسلامی را از دشمنان نگاه دارد. خلافت برای این کارها میبوده و بیاین کارها معنایی نمیداشته. اینکه کسی در خانه نشیند و خود را نهانی خلیفه خواند و دستهی کمی را بسر خود گرد آورده بآنان هم سپارد که بکسی نگویید و «تقیه» کنید ، چیزیست که من نمیدانم چه نامی بروی آن گزارم. به هر حال این کار جز پراکندگی بمیان مسلمانان انداختن و از نیروی ایشان کاستن نتیجهای نمیداده و نتوانستی داد.
خواهند گفت : «گناه مردم بوده که خلیفهی خدا را نمیپذیرفتند» ، میگویم : خلیفهی خدا بایستی بکوشد و خود را بمردم بپذیراند. بایستی با گمراهان آن رفتار را کند که پیغمبر کرده و آنان را براه آورده بود. آنگاه خلیفهی خدایی که خود را پنهان دارد و گاهی نیز بیکبار انکار کند ، گناه مردم در نپذیرفتن او چه میبوده است؟!..
شگفتست که از یازده تن امام که بودهاند کسی جز امام علیبنابیطالب خلافت نکرده و کسی جز حسینبنعلی به طلب آن نکوشیده. از بازمانده حسنبنعلی ، کسیست که بخلافت رسید و آن را نگه نداشت. علیبنالحسین چندان گوشهگیر و آسایشخواه و چندان گریزان از این کار میبود که چون در سال ۶٣ هجری مردم مدینه به یزید شوریدند او خود را کنار کشیده از شهر بیرون رفت و به یزید نامه نوشته از همدستی با مردم بیزاری جُست. سپس چون یزید مُرد و کسان بسیاری در راه خلافت میکوشیدند ، او نه تنها نکوشید ، مختار که در کوفه بکوشش برخاسته بود چون فرستاده بنزد وی فرستاد و پرگ [(همچون برگ)= اجازه] خواست که مردم را بخلافت او بخوانَد نپذیرفت و مختار ناچار شده مردم را به محمد حنفیه خواند. از محمدالباقر من جز گوشهنشینی سراغ نمیدارم. جعفرالصادق را گفتم که خلافت را میخواست ولی بهیچ کوششی در آن کار برنخاسته از ترس جان بیکبار آن را نهان میداشت. پسر او موسیالکاظم گذشته از آنکه همچون پدرش آرزوی خلافت را بسیار نهان میداشت ، دستگیر هم شد و بیستوهفت سال در زندان بسر برد. پسر او علیالرضا را مأمون ولیعهد گردانید و با اینحال بخلافت نرسید. دیگران جز خانهنشینی و خوشگذرانی کاری نداشتند. آیا اینست معنی برگزیده شدن برای خلافت؟!.
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار دوم : خردههایی که به شیعیگری توان گرفت (چهار از شانزده)
دوم : اگر چنین انگاریم که در اسلام بایستی خلیفه از سوی خدا برگزیده شود ، در آنحال بایستی این برگزیدهی خدا خود را بمردم نشان دهد و دلیلهای خود را بازگوید و از هر راه بکوشد تا بخلافت رسیده رشتهی کارها را بدست گیرد ، و تودههای مسلمان را راه برد و کشورهای اسلامی را از دشمنان نگاه دارد. خلافت برای این کارها میبوده و بیاین کارها معنایی نمیداشته. اینکه کسی در خانه نشیند و خود را نهانی خلیفه خواند و دستهی کمی را بسر خود گرد آورده بآنان هم سپارد که بکسی نگویید و «تقیه» کنید ، چیزیست که من نمیدانم چه نامی بروی آن گزارم. به هر حال این کار جز پراکندگی بمیان مسلمانان انداختن و از نیروی ایشان کاستن نتیجهای نمیداده و نتوانستی داد.
خواهند گفت : «گناه مردم بوده که خلیفهی خدا را نمیپذیرفتند» ، میگویم : خلیفهی خدا بایستی بکوشد و خود را بمردم بپذیراند. بایستی با گمراهان آن رفتار را کند که پیغمبر کرده و آنان را براه آورده بود. آنگاه خلیفهی خدایی که خود را پنهان دارد و گاهی نیز بیکبار انکار کند ، گناه مردم در نپذیرفتن او چه میبوده است؟!..
شگفتست که از یازده تن امام که بودهاند کسی جز امام علیبنابیطالب خلافت نکرده و کسی جز حسینبنعلی به طلب آن نکوشیده. از بازمانده حسنبنعلی ، کسیست که بخلافت رسید و آن را نگه نداشت. علیبنالحسین چندان گوشهگیر و آسایشخواه و چندان گریزان از این کار میبود که چون در سال ۶٣ هجری مردم مدینه به یزید شوریدند او خود را کنار کشیده از شهر بیرون رفت و به یزید نامه نوشته از همدستی با مردم بیزاری جُست. سپس چون یزید مُرد و کسان بسیاری در راه خلافت میکوشیدند ، او نه تنها نکوشید ، مختار که در کوفه بکوشش برخاسته بود چون فرستاده بنزد وی فرستاد و پرگ [(همچون برگ)= اجازه] خواست که مردم را بخلافت او بخوانَد نپذیرفت و مختار ناچار شده مردم را به محمد حنفیه خواند. از محمدالباقر من جز گوشهنشینی سراغ نمیدارم. جعفرالصادق را گفتم که خلافت را میخواست ولی بهیچ کوششی در آن کار برنخاسته از ترس جان بیکبار آن را نهان میداشت. پسر او موسیالکاظم گذشته از آنکه همچون پدرش آرزوی خلافت را بسیار نهان میداشت ، دستگیر هم شد و بیستوهفت سال در زندان بسر برد. پسر او علیالرضا را مأمون ولیعهد گردانید و با اینحال بخلافت نرسید. دیگران جز خانهنشینی و خوشگذرانی کاری نداشتند. آیا اینست معنی برگزیده شدن برای خلافت؟!.
📣 (خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
یک نظرپرسی هم در زیر آمده که میتوانید در آن شرکت کنید).
🌸
📊 آیا ایرادهای نویسنده را به کیش شیعی خردپذیر مییابید؟
Anonymous Poll
82%
1️⃣ آری
16%
2️⃣ نه
2%
3️⃣ نه ، علتش را در ربات همبستگی مینویسم.