📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 یک کار نیکی از شهربانی (یک از یک)
چنانکه میشنویم شهربانی در تهران از کلاههای پوستی که کسانی بسر گزارده در خیابان و بازار بخودنمایی میپردازند جلو میگیرد. این کار شهربانی درخور سپاسگزاریست.
ما بارها گفتهایم کلاه چه پوستی و چه ماهوتی ، چه لبهدار و چه بیلبه ، نه چیزیست که ما دربند آن باشیم. آنچه ما دربندش هستیم و این گفتار را دربارهاش مینویسیم چند چیز است :
نخست : دربارهی یکسانی رخت و کلاه قانون از مجلس گذشته است و باید قانون را گرامی داشت و پاس گزاشت. قانون را خوار داشتن و بیپروایی نشان دادن مایهی زیانهای بسیاری تواند بود.
باید باین مردم یاد داد که بقانون پاس گزارند و آن را گرامی دارند. این مردم نادان معنی قانون را نمیدانند و نتیجهای را که از نافرمانی کردن بقانون تواند بود نمیفهمند. این از پاس نگزاردن بقانونست که صدها کسانی بیگذرنامه از مرز میگذرند و در خاک عراق گرفتار کیفر و دادگاه میگردند و آبروی خود و کشور را در نزد بیگانگان بباد میدهند.
این از پاس نگزاردن بقانونست که انبوهی از بازرگانان و بازاریان برای مالیات ندادن بدولت دو دفتر نگه میدارند که یکی برای خودشان و دیگری برای ادارهی مالیات بر درآمد است.
این از پاس نگزاردن بقانونست که در حالی که صدهزارها و هزارهزارها ریال در راه کارهای بیهوده دور میریزند از پرداختن مالیات قانونی بدولت سر بازمیزنند.
این از پاس نگزاردن بقانون و دولت و کشور است که با همهی قدغن دولت ششهزار تن از راه قاچاق به مکه میروند و خود را در بیابانها و ریگزارها دچار کینه و دشمنی اعراب میگردانند و با صد خواری و رسوایی بازمیگردند.
بالاخره این از پاس نگزاردن بقانونست که کلاه لبهدار (شاپو) را که هم سرپوش آبرومندیست و همگی تودههای آبرومند آن را پذیرفتهاند ، و در ایران نیز از سالها رواج یافته و قانون دربارهاش از مجلس گذشته ، و هم با بهداشت و تندرستی سازگار میباشد نمیپسندند و بهوسبازی و خودنمایی کلاه پوستی یا کلاه ماهوتی بیلبه بسر میگزارند.
آن کار شهربانی که از این کلاهها جلو میگیرد قانون را بکار بستن و مردم را بقانونشناسی واداشتنست. [1]
دوم : گوناگونی رخت و کلاه در یک توده ، ناچاریست که جداییها بمیان ایشان اندازد. ناچاریست که رنجشها پدید آورد. ما میبینیم یکی که کلاه پوستی بسر گزارده به شاپوگزاران متلک میگوید ، ریشخند میکند. شاپوگزاران نیز باو متلک میگویند ، ریشخند میکنند. مردمی که در یک کشور میزیند باید تا توانند در رخت و کلاه و زبان و شیوهی زندگانی یکسان باشند. این یکسانیها بسیار سودمند است و نتیجههای نیکی را درپی خواهد داشت.
سوم : ما میخواهیم بدانیم برای چه این کسان کلاه پوستی بسر میگزارند؟!... برای چه هوسبازی میکنند؟!... آیا چه برتری و بهتری در کلاه پوستی سراغ گرفتهاند؟!... اگر از روی هوسبازی و خودسریست که در یک توده نباید بود. هوسبازی و خودسری با زندگانی تودهای سازش نتواند داشت. کسانی که میخواهند با هوسبازی و خودسری زندگی کنند باید از میان توده بیرون رفته در کوهها و بیابانها با تنهایی بسر برند.
چهارم : تنها داستان کلاه نیست. آنچه ما میبینیم یک دسته میخواهند هر کار نیکی که از آغاز مشروطه در این کشور انجام گرفته از میان بردارند. هر گامی که بسوی پیش برداشته شده بازگردانند. یک جمله بگویم یک بازگشت بیخردانه (ارتجاع) آغاز شده که باید جلو آن گرفته شود.
یک دسته میکوشند که یکسانی رخت و کلاه را از میان برند ، زنها را دوباره بچادر و پیچه بازگردانند ، نمایشهای بسیار رسوای دههی محرم را از سر نو رواج داده باز دستههای قمهزنی و زنجیرزنی و مانند آنها راه اندازند ، اوقاف را دوباره بدست اوقافخواران سپارند. [2]
اینها چیزهاییست که امروز میخواهند. اگر پیش بردند و جلوگیری نشد آنگاه باید تاریخ خورشیدی بکنار گزارده شده باز تاریخ قمری بکار رود. ثبت اسناد و دفاتر رسمی بهم خورده بار دیگر محکمههای ملایی گشاده گردد. اگر اینها نیز پیش رفت آنگاه بیکبار قانون و مشروطه بهم خورد و همان دستگاه کهن چهل سال پیش برپا گردد. اینست آرزوی یک دسته که بمیان افتادهاند و با ستیزهرویی کوششهایی میکنند.
این چیزهاست که ما دربندش هستیم و بخود بایا میشماریم که بجلوگیری کوشیم. کلاه پوستی نیز از این رشتههاست.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 یک کار نیکی از شهربانی (یک از یک)
چنانکه میشنویم شهربانی در تهران از کلاههای پوستی که کسانی بسر گزارده در خیابان و بازار بخودنمایی میپردازند جلو میگیرد. این کار شهربانی درخور سپاسگزاریست.
ما بارها گفتهایم کلاه چه پوستی و چه ماهوتی ، چه لبهدار و چه بیلبه ، نه چیزیست که ما دربند آن باشیم. آنچه ما دربندش هستیم و این گفتار را دربارهاش مینویسیم چند چیز است :
نخست : دربارهی یکسانی رخت و کلاه قانون از مجلس گذشته است و باید قانون را گرامی داشت و پاس گزاشت. قانون را خوار داشتن و بیپروایی نشان دادن مایهی زیانهای بسیاری تواند بود.
باید باین مردم یاد داد که بقانون پاس گزارند و آن را گرامی دارند. این مردم نادان معنی قانون را نمیدانند و نتیجهای را که از نافرمانی کردن بقانون تواند بود نمیفهمند. این از پاس نگزاردن بقانونست که صدها کسانی بیگذرنامه از مرز میگذرند و در خاک عراق گرفتار کیفر و دادگاه میگردند و آبروی خود و کشور را در نزد بیگانگان بباد میدهند.
این از پاس نگزاردن بقانونست که انبوهی از بازرگانان و بازاریان برای مالیات ندادن بدولت دو دفتر نگه میدارند که یکی برای خودشان و دیگری برای ادارهی مالیات بر درآمد است.
این از پاس نگزاردن بقانونست که در حالی که صدهزارها و هزارهزارها ریال در راه کارهای بیهوده دور میریزند از پرداختن مالیات قانونی بدولت سر بازمیزنند.
این از پاس نگزاردن بقانون و دولت و کشور است که با همهی قدغن دولت ششهزار تن از راه قاچاق به مکه میروند و خود را در بیابانها و ریگزارها دچار کینه و دشمنی اعراب میگردانند و با صد خواری و رسوایی بازمیگردند.
بالاخره این از پاس نگزاردن بقانونست که کلاه لبهدار (شاپو) را که هم سرپوش آبرومندیست و همگی تودههای آبرومند آن را پذیرفتهاند ، و در ایران نیز از سالها رواج یافته و قانون دربارهاش از مجلس گذشته ، و هم با بهداشت و تندرستی سازگار میباشد نمیپسندند و بهوسبازی و خودنمایی کلاه پوستی یا کلاه ماهوتی بیلبه بسر میگزارند.
آن کار شهربانی که از این کلاهها جلو میگیرد قانون را بکار بستن و مردم را بقانونشناسی واداشتنست. [1]
دوم : گوناگونی رخت و کلاه در یک توده ، ناچاریست که جداییها بمیان ایشان اندازد. ناچاریست که رنجشها پدید آورد. ما میبینیم یکی که کلاه پوستی بسر گزارده به شاپوگزاران متلک میگوید ، ریشخند میکند. شاپوگزاران نیز باو متلک میگویند ، ریشخند میکنند. مردمی که در یک کشور میزیند باید تا توانند در رخت و کلاه و زبان و شیوهی زندگانی یکسان باشند. این یکسانیها بسیار سودمند است و نتیجههای نیکی را درپی خواهد داشت.
سوم : ما میخواهیم بدانیم برای چه این کسان کلاه پوستی بسر میگزارند؟!... برای چه هوسبازی میکنند؟!... آیا چه برتری و بهتری در کلاه پوستی سراغ گرفتهاند؟!... اگر از روی هوسبازی و خودسریست که در یک توده نباید بود. هوسبازی و خودسری با زندگانی تودهای سازش نتواند داشت. کسانی که میخواهند با هوسبازی و خودسری زندگی کنند باید از میان توده بیرون رفته در کوهها و بیابانها با تنهایی بسر برند.
چهارم : تنها داستان کلاه نیست. آنچه ما میبینیم یک دسته میخواهند هر کار نیکی که از آغاز مشروطه در این کشور انجام گرفته از میان بردارند. هر گامی که بسوی پیش برداشته شده بازگردانند. یک جمله بگویم یک بازگشت بیخردانه (ارتجاع) آغاز شده که باید جلو آن گرفته شود.
یک دسته میکوشند که یکسانی رخت و کلاه را از میان برند ، زنها را دوباره بچادر و پیچه بازگردانند ، نمایشهای بسیار رسوای دههی محرم را از سر نو رواج داده باز دستههای قمهزنی و زنجیرزنی و مانند آنها راه اندازند ، اوقاف را دوباره بدست اوقافخواران سپارند. [2]
اینها چیزهاییست که امروز میخواهند. اگر پیش بردند و جلوگیری نشد آنگاه باید تاریخ خورشیدی بکنار گزارده شده باز تاریخ قمری بکار رود. ثبت اسناد و دفاتر رسمی بهم خورده بار دیگر محکمههای ملایی گشاده گردد. اگر اینها نیز پیش رفت آنگاه بیکبار قانون و مشروطه بهم خورد و همان دستگاه کهن چهل سال پیش برپا گردد. اینست آرزوی یک دسته که بمیان افتادهاند و با ستیزهرویی کوششهایی میکنند.
این چیزهاست که ما دربندش هستیم و بخود بایا میشماریم که بجلوگیری کوشیم. کلاه پوستی نیز از این رشتههاست.
👇
ما شنیدهایم آقای ضیاءالدین طباطبایی با کلاه پوستی به ایران بازگشته و هواداران او نیز کلاه پوستی بسر میگزارند ، و شاید پنداشته خواهد شد ما از بدخواهان آقای ضیاءالدین هستیم و این گفتار را بدشمنی با ایشان نوشتهایم. اینست میگوییم : ما نه هوادار آقای طباطبایی هستیم و نه بدخواه او میباشیم. در این گفتار نیز بازگشت سخن بایشان و هواخواهانشان نبوده. چنانکه گفتیم ما بدخواه آن کارهای پست و بیهوده میباشیم که آغاز یافته و مایهی پسرفت این توده بدبخت میباشد.
ما شنیدهایم یک دسته از زنان بافهم و دلیر حزبی برپا کردهاند که در برابر بازگشت چادر و پیچه ایستادگی نمایند. این کار آن بانوان بسیار بجاست. ما نیز از همدستی با آنان باز نخواهیم ایستاد.
دربارهی چادر و پیچه دیگر سخنی نمانده. بیهودگی و زیانآوری این بسیار روشن گردیده. در ایران سالیان دراز در این باره گفتگو میرفت و گفتارها نوشته میشد تا زمینه روشن گردید و اندیشهها آماده شد و با یک تکانی از سوی دولت چادرهای سیاه از سرهای زنان فروریخت. سپس در آزمایش همگی دیدند از روبازی زنان (که ساده و بیآلایش بیرون آیند) زیانی پدید نمیآید. بلکه مردها با آنان رفتار بهتر میکنند و پاس بیشتر میگزارند و دنبالشان کمتر میافتند. در تهران آشکاره دیده شد : پس از برافتادن چادر زنهای بدکاره بسیار کم شدند و میدان زشتکاریها تنگتر گردید.
یک جمله بگویم : باز کردن چادر از هر باره بارج زنها افزود و جایگاه آنان را در دیدهی مردها بالاتر برد.
با اینحال برای چیست که باز یک دسته بچادر بازگردند؟!.. برای چیست که هوسبازی را از سر گیرند؟!..
در این زمینهها سخن بسیار است ولی چون این گفتار برای گفتگو از آنها آغاز نشده بیش از این در آن باره پیش نرفته گفتار را به پایان میرسانیم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی یکم ـ 27 اسفند ماه 1322
🔹 پانوشتها :
1ـ افسوس که این جلوگیری شهربانی جز چندگاهه نبود. (نک. پیشگفتار کتاب انکیزیسیون در ایران) همین کلاه پوستی و کلاه بیلبه (مانند کلاه سبز سیدی) بسر گزاشتن با آنکه در آن روزها درخور ارج نمینمود با اینهمه خود دستاویزی برای بکار نبستن دیگر قانونها (رخت یکسان و برداشتن چادر) و بآرامی و نرمی از کار انداختن آنها بود. در برابر ، ستایش بکار بستن قانون و جلوگیریهای شهربانی دربارهی کلاه ، برای استوار داشتن آن قانونها بایسته مینمود.
2ـ آن دستهای که در اینجا یادشان رفته آقا حسین قمی و هوادارانش میباشد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
ما شنیدهایم یک دسته از زنان بافهم و دلیر حزبی برپا کردهاند که در برابر بازگشت چادر و پیچه ایستادگی نمایند. این کار آن بانوان بسیار بجاست. ما نیز از همدستی با آنان باز نخواهیم ایستاد.
دربارهی چادر و پیچه دیگر سخنی نمانده. بیهودگی و زیانآوری این بسیار روشن گردیده. در ایران سالیان دراز در این باره گفتگو میرفت و گفتارها نوشته میشد تا زمینه روشن گردید و اندیشهها آماده شد و با یک تکانی از سوی دولت چادرهای سیاه از سرهای زنان فروریخت. سپس در آزمایش همگی دیدند از روبازی زنان (که ساده و بیآلایش بیرون آیند) زیانی پدید نمیآید. بلکه مردها با آنان رفتار بهتر میکنند و پاس بیشتر میگزارند و دنبالشان کمتر میافتند. در تهران آشکاره دیده شد : پس از برافتادن چادر زنهای بدکاره بسیار کم شدند و میدان زشتکاریها تنگتر گردید.
یک جمله بگویم : باز کردن چادر از هر باره بارج زنها افزود و جایگاه آنان را در دیدهی مردها بالاتر برد.
با اینحال برای چیست که باز یک دسته بچادر بازگردند؟!.. برای چیست که هوسبازی را از سر گیرند؟!..
در این زمینهها سخن بسیار است ولی چون این گفتار برای گفتگو از آنها آغاز نشده بیش از این در آن باره پیش نرفته گفتار را به پایان میرسانیم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی یکم ـ 27 اسفند ماه 1322
🔹 پانوشتها :
1ـ افسوس که این جلوگیری شهربانی جز چندگاهه نبود. (نک. پیشگفتار کتاب انکیزیسیون در ایران) همین کلاه پوستی و کلاه بیلبه (مانند کلاه سبز سیدی) بسر گزاشتن با آنکه در آن روزها درخور ارج نمینمود با اینهمه خود دستاویزی برای بکار نبستن دیگر قانونها (رخت یکسان و برداشتن چادر) و بآرامی و نرمی از کار انداختن آنها بود. در برابر ، ستایش بکار بستن قانون و جلوگیریهای شهربانی دربارهی کلاه ، برای استوار داشتن آن قانونها بایسته مینمود.
2ـ آن دستهای که در اینجا یادشان رفته آقا حسین قمی و هوادارانش میباشد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
91%
آری
3%
نه
6%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (دو از ده)
این نافهمی که شعر را خواستی جداگانه شناسند و بینیازانه بآن پردازند که میباید نامش را «یاوهگویی» گزاریم ، از دیرترین زمان گریبانگیر شاعران ایران بوده. از همان روزی که شعر رواج یافته بیشتر شاعران از این دستهی یاوهگویان بودهاند. شعر گفتهاند برای آنکه شعر بگویند ، قصیدهها پرداختهاند ، غزلها ساختهاند ، مُسَمَّطها پدید آوردهاند ، دوبیتیها گفتهاند. پی کار دیگری نرفته همین را کاری برای خود گرفتهاند و از هر چیزی بهانه جسته قافیه بافتهاند. بهار آمده شعر گفتهاند ، پاییز رسیده شعر گفتهاند ، عید بوده شعر گفتهاند ، سوگواری پیش آمده شعر گفتهاند. یک روز کیسهشان پر بوده شعر گفته فلک را بغلامی نپذیرفتهاند ، یک روز دستشان تهی میبوده شعر گفته صد گله و ناله کردهاند.
در این باره داستانهای شگفتآوری هست که میباید برخی را یاد کنم : سحابی را مینویسند هفتادهزار رباعی گفته. میگویند دوازدههزارش اکنون در دست است. نیک اندیشید که این بدبخت چه فشاری بمغز خود میداده تا روزانه چند رباعی بیرون میریخته. نیک اندیشید که از آن رباعیها چه سود توانستی بود (و یا تواند بود)؟.. بدبخت یک عمر را تباه گردانیده و آنها را ساخته که اگر هفتادهزار خشت زدی بسیار بهتر بودی.
امیرعلیشیر که وزیر سلطانحسین بایقرا میبوده ، من چهار دیوان غزلیات ترکی ازو دیدهام. بماند آنکه بفارسی نیز شعرها داشته و جز غزل قصیدهها نیز ساخته. کارهای وزارت را رها کرده و باینها پرداخته.
ضمیری نامی را در زمان شاهتهماسب یکم در عالمآرا مینویسد : «هر روز لااقل ده غزل از مطلع طبعش سر میزد».
میرزا سلمان نامْ وزیر سلطانمحمد صفوی میبوده که در سفر خراسان با دست سران سپاه کشته گردیده. این مرد با داشتن کار بزرگ وزارت و با آنهمه گرفتاریها که آن روز ایران را میبود ، مینشسته و شعر میساخته ، در سال پیری غزلهایی ساخته بوده که در عالمآرا یاد میکند.
فتحعلیشاه را گفتم که با آنهمه کارها و گرفتاریها بشعر نیز میپرداخته و یک دیوان غزلیات از خود بیادگار گزارده.
ببینید یک نافهمی چه نتیجههای بدی را درپی داشته ، چه عمرهایی را تباه گردانیده. از این بدتر آنست که بسیاری از شاعران که پی کاری یا پیشهای نمیرفتهاند و راه روزی برویشان بسته میبوده ، رو بدربارها آوردهاند و بستایشگری پادشاهان برخاستهاند که آن خود جُستار[=مبحث] جداییست و پستیهای بسیاری دربر داشته.
بپادشاهان و امیران چاپلوسیها کردهاند ، ستمگران را بدادگری ستودهاند ، گزافگوییهای بسیار کرده زبان فارسی را آلودهاند ، معنیهایی که جز «سرسام چاپلوسی» نتوان نامید پدید آوردهاند ، آبروی خود را ریخته زبان بگدایی گشادهاند ، بمردگان پاس نداشته جمشید و دارا و اردشیر و خسرو را دربان و چاکر پادشاهان بیارج گردانیدهاند. دَه رشته بدی و پستی را درهم آمیختهاند. اگر کسی بخواهد زیان این ستایشگری را بازنماید باید کتابی بزرگ پدید آورد.
گرگ از مهابت تو به ره مانده میش را
بردارد از زمین و بدوش شبان دهد /
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت
ایکاش که من بودمی آن بندهی مقبل
برخی از این اندازه هم گذشته از هنر بیهودهی خود بسودجویی سیاهکارانه برخاستهاند. کسانی را ستوده و پول طلبیدهاند و اگر نداد زبان بهجو گشادهاند و این را «حق» خود دانستهاند :
هر آن شاعری کو نباشد هجاگو
چو شیریست چنگال و دندان ندارد
خداوند امساک را هست دردی که
الا هجا هیچ درمان ندارد
زشتترین دشنامها را در شعرها گنجانیده از خود بیادگار گزاردهاند. گاهی نیز بهم پریده آبروی یکدیگر را ریختهاند :
خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مه بود بسن
شاید تو را پدر بود و تو ندانیا
برخی از هجو خود نیز بازنایستادهاند :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگزاری
شنیدنیتر آنست که خود آنان این بدیها را بدیده نگرفتهاند و بآن کار بیهودهی خود بسیار نازیدهاند. اگر شعرها را بخوانید ستایشهای بسیار از «هنرمندی» خود کردهاند ، گزافهها گفتهاند. سید احمد هاتف که پزشک میبوده آن کار را زیبندهی خود نمیشناسد و گله میکند :
از شکایات من یکی اینست
که سپهرم ز واژگونکاری
داده شغل طبابتم زین کار
چاکران مراست بیزاری
پزشکی زیبندهی او نمیبوده. ولی بیکار نشستن و شعرهای یاوه بافتن و ستایشگری کردن ، و آزَرم[=شرف] خود را بباد داده پول از این و از آن طلبیدن ، زیبندهاش میبوده.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (دو از ده)
این نافهمی که شعر را خواستی جداگانه شناسند و بینیازانه بآن پردازند که میباید نامش را «یاوهگویی» گزاریم ، از دیرترین زمان گریبانگیر شاعران ایران بوده. از همان روزی که شعر رواج یافته بیشتر شاعران از این دستهی یاوهگویان بودهاند. شعر گفتهاند برای آنکه شعر بگویند ، قصیدهها پرداختهاند ، غزلها ساختهاند ، مُسَمَّطها پدید آوردهاند ، دوبیتیها گفتهاند. پی کار دیگری نرفته همین را کاری برای خود گرفتهاند و از هر چیزی بهانه جسته قافیه بافتهاند. بهار آمده شعر گفتهاند ، پاییز رسیده شعر گفتهاند ، عید بوده شعر گفتهاند ، سوگواری پیش آمده شعر گفتهاند. یک روز کیسهشان پر بوده شعر گفته فلک را بغلامی نپذیرفتهاند ، یک روز دستشان تهی میبوده شعر گفته صد گله و ناله کردهاند.
در این باره داستانهای شگفتآوری هست که میباید برخی را یاد کنم : سحابی را مینویسند هفتادهزار رباعی گفته. میگویند دوازدههزارش اکنون در دست است. نیک اندیشید که این بدبخت چه فشاری بمغز خود میداده تا روزانه چند رباعی بیرون میریخته. نیک اندیشید که از آن رباعیها چه سود توانستی بود (و یا تواند بود)؟.. بدبخت یک عمر را تباه گردانیده و آنها را ساخته که اگر هفتادهزار خشت زدی بسیار بهتر بودی.
امیرعلیشیر که وزیر سلطانحسین بایقرا میبوده ، من چهار دیوان غزلیات ترکی ازو دیدهام. بماند آنکه بفارسی نیز شعرها داشته و جز غزل قصیدهها نیز ساخته. کارهای وزارت را رها کرده و باینها پرداخته.
ضمیری نامی را در زمان شاهتهماسب یکم در عالمآرا مینویسد : «هر روز لااقل ده غزل از مطلع طبعش سر میزد».
میرزا سلمان نامْ وزیر سلطانمحمد صفوی میبوده که در سفر خراسان با دست سران سپاه کشته گردیده. این مرد با داشتن کار بزرگ وزارت و با آنهمه گرفتاریها که آن روز ایران را میبود ، مینشسته و شعر میساخته ، در سال پیری غزلهایی ساخته بوده که در عالمآرا یاد میکند.
فتحعلیشاه را گفتم که با آنهمه کارها و گرفتاریها بشعر نیز میپرداخته و یک دیوان غزلیات از خود بیادگار گزارده.
ببینید یک نافهمی چه نتیجههای بدی را درپی داشته ، چه عمرهایی را تباه گردانیده. از این بدتر آنست که بسیاری از شاعران که پی کاری یا پیشهای نمیرفتهاند و راه روزی برویشان بسته میبوده ، رو بدربارها آوردهاند و بستایشگری پادشاهان برخاستهاند که آن خود جُستار[=مبحث] جداییست و پستیهای بسیاری دربر داشته.
بپادشاهان و امیران چاپلوسیها کردهاند ، ستمگران را بدادگری ستودهاند ، گزافگوییهای بسیار کرده زبان فارسی را آلودهاند ، معنیهایی که جز «سرسام چاپلوسی» نتوان نامید پدید آوردهاند ، آبروی خود را ریخته زبان بگدایی گشادهاند ، بمردگان پاس نداشته جمشید و دارا و اردشیر و خسرو را دربان و چاکر پادشاهان بیارج گردانیدهاند. دَه رشته بدی و پستی را درهم آمیختهاند. اگر کسی بخواهد زیان این ستایشگری را بازنماید باید کتابی بزرگ پدید آورد.
گرگ از مهابت تو به ره مانده میش را
بردارد از زمین و بدوش شبان دهد /
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت
ایکاش که من بودمی آن بندهی مقبل
برخی از این اندازه هم گذشته از هنر بیهودهی خود بسودجویی سیاهکارانه برخاستهاند. کسانی را ستوده و پول طلبیدهاند و اگر نداد زبان بهجو گشادهاند و این را «حق» خود دانستهاند :
هر آن شاعری کو نباشد هجاگو
چو شیریست چنگال و دندان ندارد
خداوند امساک را هست دردی که
الا هجا هیچ درمان ندارد
زشتترین دشنامها را در شعرها گنجانیده از خود بیادگار گزاردهاند. گاهی نیز بهم پریده آبروی یکدیگر را ریختهاند :
خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مه بود بسن
شاید تو را پدر بود و تو ندانیا
برخی از هجو خود نیز بازنایستادهاند :
بر شاعر و سگ تا بتوانی مگذر هیچ
ور میگذری بر دمشان پا نگزاری
شنیدنیتر آنست که خود آنان این بدیها را بدیده نگرفتهاند و بآن کار بیهودهی خود بسیار نازیدهاند. اگر شعرها را بخوانید ستایشهای بسیار از «هنرمندی» خود کردهاند ، گزافهها گفتهاند. سید احمد هاتف که پزشک میبوده آن کار را زیبندهی خود نمیشناسد و گله میکند :
از شکایات من یکی اینست
که سپهرم ز واژگونکاری
داده شغل طبابتم زین کار
چاکران مراست بیزاری
پزشکی زیبندهی او نمیبوده. ولی بیکار نشستن و شعرهای یاوه بافتن و ستایشگری کردن ، و آزَرم[=شرف] خود را بباد داده پول از این و از آن طلبیدن ، زیبندهاش میبوده.
👇
این شکایت او بیاد من میاندازد سرگذشت آن جوان تبریزی را که در تهران درس پزشکی میخواند و پس از سه سال رنج بردن و درس خواندن ناگهان بشاعری افتاد و دانشکده را رها کرد که اکنون هم هست. با سختی میزید و شعرهای بیهوده میسازد و دیوان پر میکند. [1] چند روز پیش در روزنامهای دیدم شعرهایش چاپ کرده :
آخر زدی بهستی من پشت پای ، وای
وای از سیاهکاریت ای بخت وای ، وای
🔹 پانوشت :
1ـ امروز میدانیم او کیست و چه سرگذشتی داشته و در سالهای بازپسین عمر نیز با سختی میزیسته و ستایشگری از خمینی ، خامنهای و رفسنجانی میکرده. او محمدحسین «شهریار» است.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آخر زدی بهستی من پشت پای ، وای
وای از سیاهکاریت ای بخت وای ، وای
🔹 پانوشت :
1ـ امروز میدانیم او کیست و چه سرگذشتی داشته و در سالهای بازپسین عمر نیز با سختی میزیسته و ستایشگری از خمینی ، خامنهای و رفسنجانی میکرده. او محمدحسین «شهریار» است.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
81%
آری
16%
نه
3%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 پرسشهایی که پاسخ نتوانیم داد (یک از یک)
بارها دیده میشود کسانی نامه مینویسند و پرسشهایی میکنند. مثلاً یکی دربارهی «قضا و قدر» میپرسد. دیگری دربارهی قرآن و آیههای آن به پرسشها میپردازد. یکی چون به بازماندن روان پس از مرگ باور ندارد در آن باره چیزهایی میپرسد و از ما دلیل میطلبد. دیگری چون باور کرده «در یوم قیامت اجساد محشور خواهند بود» از ما که در آن باره سخن نراندهایم به بازخواست میپردازد.
هفتهای نیست که یک یا چند پرسش از اینگونه نرسد. انبوه مردم دین را جز دانستن اینگونه چیزها نمیپندارند. شگفتتر آنکه هر یکی میخواهد که ما پاسخ بدلخواه او نویسیم ، که اگر ننویسیم هرآیینه خواهد رنجید و آنگاه دوباره نامه خواهد نوشت.
میباید آگاهی دهیم که ما به اینگونه پرسشها پاسخ نتوانیم داد و نباید دهیم. کسانی که این پرسشها را میکنند بهتر است کتابهای ما را بخوانند که هم معنی راست دین را دانند و از آمیغهای زندگانی آگاه باشند ، و هم باین پرسشهای خود پاسخهای روشن با دلیلهای استوار یابند.
بیشتری از ایرانیان حوصلهی خواندن کتاب و بکار بردن اندیشه ندارند ، و ما میبینیم همینکه یک یا دو صفحه از کتابهای ما را خوانده و یک پرسش یا ایرادی باندیشهاش رسیده کاغذ و خامه بدست گرفته و نامه بما نوشته ، و چیزهایی پرسیده که در همان کتاب هست و یا ایرادی گرفته که ما پاسخش را در همانجا دادهایم.
بارها نوشتهایم گفتههای ما اگرچه در زمینهی دانشها نیست در نوشتن همان راه دانشها پیش گرفته شده. باینمعنی که هر زمینهای با پیرامونها و گوشههایش بدیده گرفته شده و به هر سخنی دلیل یا دلیلها یاد گردیده و یک زمینه تا روشن نگردیده بدیگری پرداخته نشده. اینست کسی که یک کتابی از ما میخواند اگر همهی آن را بخواند و هر سخنی را نیک اندیشد او را پرسشی نخواهد ماند. به هر حال دو باره مینویسیم که ما را به اینگونه پرسشها (پرسشهایی که پاسخ آنها در کتابهامان داده شده) [پاسخی] نخواهد بود.
پرچم هفتگی ـ شمارهی یکم ـ 27 اسفند ماه 1322
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 پرسشهایی که پاسخ نتوانیم داد (یک از یک)
بارها دیده میشود کسانی نامه مینویسند و پرسشهایی میکنند. مثلاً یکی دربارهی «قضا و قدر» میپرسد. دیگری دربارهی قرآن و آیههای آن به پرسشها میپردازد. یکی چون به بازماندن روان پس از مرگ باور ندارد در آن باره چیزهایی میپرسد و از ما دلیل میطلبد. دیگری چون باور کرده «در یوم قیامت اجساد محشور خواهند بود» از ما که در آن باره سخن نراندهایم به بازخواست میپردازد.
هفتهای نیست که یک یا چند پرسش از اینگونه نرسد. انبوه مردم دین را جز دانستن اینگونه چیزها نمیپندارند. شگفتتر آنکه هر یکی میخواهد که ما پاسخ بدلخواه او نویسیم ، که اگر ننویسیم هرآیینه خواهد رنجید و آنگاه دوباره نامه خواهد نوشت.
میباید آگاهی دهیم که ما به اینگونه پرسشها پاسخ نتوانیم داد و نباید دهیم. کسانی که این پرسشها را میکنند بهتر است کتابهای ما را بخوانند که هم معنی راست دین را دانند و از آمیغهای زندگانی آگاه باشند ، و هم باین پرسشهای خود پاسخهای روشن با دلیلهای استوار یابند.
بیشتری از ایرانیان حوصلهی خواندن کتاب و بکار بردن اندیشه ندارند ، و ما میبینیم همینکه یک یا دو صفحه از کتابهای ما را خوانده و یک پرسش یا ایرادی باندیشهاش رسیده کاغذ و خامه بدست گرفته و نامه بما نوشته ، و چیزهایی پرسیده که در همان کتاب هست و یا ایرادی گرفته که ما پاسخش را در همانجا دادهایم.
بارها نوشتهایم گفتههای ما اگرچه در زمینهی دانشها نیست در نوشتن همان راه دانشها پیش گرفته شده. باینمعنی که هر زمینهای با پیرامونها و گوشههایش بدیده گرفته شده و به هر سخنی دلیل یا دلیلها یاد گردیده و یک زمینه تا روشن نگردیده بدیگری پرداخته نشده. اینست کسی که یک کتابی از ما میخواند اگر همهی آن را بخواند و هر سخنی را نیک اندیشد او را پرسشی نخواهد ماند. به هر حال دو باره مینویسیم که ما را به اینگونه پرسشها (پرسشهایی که پاسخ آنها در کتابهامان داده شده) [پاسخی] نخواهد بود.
پرچم هفتگی ـ شمارهی یکم ـ 27 اسفند ماه 1322
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
96%
آری
4%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (سه از ده)
از اینها شنیدنیتر آن لقبهای بلند بیمعنیست که ببرخی از شاعران داده شده. در این باره دو داستانی در یادمست که میگویم :
نخست : میدانید که نظامی را «حکیم» میخوانند. حکیم چیست؟ حکیم در عربی به همان معنیست که فیلسوف در یونانی بوده : «کسی که بجهان و کارهای جهان با دیدهی بیناتری نگرد و آنچه را که دیگران درنمییابند دریابد». این معنی حکیم است. اما نظامی ، من از کتابهای او چیزی نخواندهام. تنها در نوشتن بخش سوم «شهریاران گمنام» بمقدمهی بهرامنامهاش نیاز میداشتم که خواندم و در شگفت شدم که شعرهایش را در آن بخش تاریک و جملههایش را نارسا یافتم.
به هر حال این شاعر که ستایشهای بسیار از بزرگی او کرده بلکه نوشتهاند که پادشاهی او را بدربار خود خواست و او بینیازی و گردنفرازی نموده نرفت ، ما دو بیت ازو میدانیم که خود را در برابر حاکم ارزنجان سگ و کمتر از سگ گردانیده. زیرا میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
به یک حاکم ارزنجان میگوید : شبها که با فلک بخوان مینشینی و بمردم روزی میبخشی پیش من هم کمی استخوان بینداز. چه آخر لاف از سگی تو میزنم ، طبل بندگیت میکوبم.
ببینید چه پستی از خود نشان داده. ببینید چنین کسی را با نام «حکیم» میخوانند. ببینید باینها چه نامی توان داد؟!.
داستان دوم : نمیدانم ادیب پیشاوری را میشناختید یا نه؟.. این مرد که بیگمان نامش شنیدهاید ده دوازده سال پیش چون مُرد وزارت فرهنگ ختم برایش گزاشت و پاسداری بسیار نشان داد. در روزنامهها او را با نام فیلسوف یاد کردند. از این نام من تکانی خورده خواستم جستجویی کنم و بدانم او که میبوده و چه کارهایی انجام داده تا شایندهی چنان نامی شده. خشنود گردیدم که آقای ملکنژاد آگاهی نیکی از حال او میداشت. دانسته شد مرد فیلسوف چهار نافرمانی بزرگ با آیین زندگی کرده. زیرا :
1) نود سال زیسته و همیشه بیکار بوده. هیچگاه پی کاری یا پیشهای نرفته.
2) زن نگرفته و فرزندی نداشته.
3) سالها در تهران در خانههای دیگران زیسته و باری بگردن مردم بوده. باری بگردن محتشمالسلطنه و دیگران بوده که آنان خود باری بگردن تودهاند.
4) کمتر زمانی آرام بوده و همیشه بیاوه گفتن و قافیه بافتن پرداخته.
در شگفت شدم که چنان کسی را فیلسوف خوانند. با خود گفتم : شاید در شعرهایش چیزهایی هست که او را شایندهی چنین نامی گردانیده. از شعرهایش پرسیدم دانسته شد بسیار است. از جمله در جنگ جهانگیر گذشته [جنگ جهانی یکم] «قیصرنامهای» در ستایش ویلهلم قیصر آلمان گفته که نُههزار بیت بوده. در ایران نشسته و از دسترنج این مردم نان خورده و با ستایش ویلهلمها روز گزارده. آفرین بر فیلسوف!..
کسی گفت : دیوانش چاپ شده و نسخهای از آن را بدست من داد. باز کردم قصیدهای آمد. دیدم در ستایش قیصر است. باو میگوید هنگامی که تو از خیابان میگذری اگر کیوان (زحل) بتو سلامی دهد «نَحوُسَت» ازو برداشته خواهد شد. ببینید چه سخن پستی گفته. سپس بیتی دیدم با معنای بسیار شگفتی که میباید همان را برایتان بازگویم. در ستایش آلمانها میگوید :
بر دوششان روز خطر مار دو اشکمکش پسر
شده شاه توران را پدر خاقان چین زاخوالها
شاعرِ چشمبسته چون در آن خانهها که میزیسته و نان میخورده کسانی را میدیده که تفنگ دولول بدوش انداخته بشکار میروند ، میپنداشته که آخرین سیستم تفنگ همانست و آلمانها که میجنگیدند افزارشان همانست. اینست میخواهد بگوید که آلمانها در روز خطر تفنگ دولول بدوش میاندازند. ولی چون نخواسته سخن ساده گوید ، بلکه خواسته دُرّ و گهر از دریای «طبع» بیرون آورد ، آن تفنگ را بعنوان «تشبیه» مار دواشکم نامیده.
خواهید گفت : «پس چگونه پسر تفنگ پدر شاه توران بوده؟!.» پاسخش آنست که پسر تفنگ ، فشنگ است. فشنگ را «پشنگ» هم توان خواند. پشنگ هم نام پدر افراسیابست که شاه توران میبوده.
خواهید گفت : «پس چگونه خاقان چین از دایی داییهای تفنگ است؟!.» پاسخش آنست که شما مگر تاریخ نخواندهاید؟ا مگر نمیدانید که باروت را در چین اختراع کردهاند؟!.
این هم نمونهای از شعر آن مرد فیلسوف! ببینید چه داستانیست. ببینید در این کشور چه رسواییها هست. شما آن را بیندیشید که اگر کسی به همان قیصر ویلهلم آگاهی دادی که در آسیا کشوری هست بنام ایران ، در آنجا شاعری فیلسوف هست که قیصرنامه بنام شما ساخته قصیدهها سروده ، و آنگاه این شعر را با همین معنی برایش ترجمه کردی ، آیا او یا دیگران دربارهی این سرزمین چه اندیشه پیدا کردندی؟!. با چه دیدهای باین کشور و مردمش نگریستندی؟!.
———————————-
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (سه از ده)
از اینها شنیدنیتر آن لقبهای بلند بیمعنیست که ببرخی از شاعران داده شده. در این باره دو داستانی در یادمست که میگویم :
نخست : میدانید که نظامی را «حکیم» میخوانند. حکیم چیست؟ حکیم در عربی به همان معنیست که فیلسوف در یونانی بوده : «کسی که بجهان و کارهای جهان با دیدهی بیناتری نگرد و آنچه را که دیگران درنمییابند دریابد». این معنی حکیم است. اما نظامی ، من از کتابهای او چیزی نخواندهام. تنها در نوشتن بخش سوم «شهریاران گمنام» بمقدمهی بهرامنامهاش نیاز میداشتم که خواندم و در شگفت شدم که شعرهایش را در آن بخش تاریک و جملههایش را نارسا یافتم.
به هر حال این شاعر که ستایشهای بسیار از بزرگی او کرده بلکه نوشتهاند که پادشاهی او را بدربار خود خواست و او بینیازی و گردنفرازی نموده نرفت ، ما دو بیت ازو میدانیم که خود را در برابر حاکم ارزنجان سگ و کمتر از سگ گردانیده. زیرا میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
به یک حاکم ارزنجان میگوید : شبها که با فلک بخوان مینشینی و بمردم روزی میبخشی پیش من هم کمی استخوان بینداز. چه آخر لاف از سگی تو میزنم ، طبل بندگیت میکوبم.
ببینید چه پستی از خود نشان داده. ببینید چنین کسی را با نام «حکیم» میخوانند. ببینید باینها چه نامی توان داد؟!.
داستان دوم : نمیدانم ادیب پیشاوری را میشناختید یا نه؟.. این مرد که بیگمان نامش شنیدهاید ده دوازده سال پیش چون مُرد وزارت فرهنگ ختم برایش گزاشت و پاسداری بسیار نشان داد. در روزنامهها او را با نام فیلسوف یاد کردند. از این نام من تکانی خورده خواستم جستجویی کنم و بدانم او که میبوده و چه کارهایی انجام داده تا شایندهی چنان نامی شده. خشنود گردیدم که آقای ملکنژاد آگاهی نیکی از حال او میداشت. دانسته شد مرد فیلسوف چهار نافرمانی بزرگ با آیین زندگی کرده. زیرا :
1) نود سال زیسته و همیشه بیکار بوده. هیچگاه پی کاری یا پیشهای نرفته.
2) زن نگرفته و فرزندی نداشته.
3) سالها در تهران در خانههای دیگران زیسته و باری بگردن مردم بوده. باری بگردن محتشمالسلطنه و دیگران بوده که آنان خود باری بگردن تودهاند.
4) کمتر زمانی آرام بوده و همیشه بیاوه گفتن و قافیه بافتن پرداخته.
در شگفت شدم که چنان کسی را فیلسوف خوانند. با خود گفتم : شاید در شعرهایش چیزهایی هست که او را شایندهی چنین نامی گردانیده. از شعرهایش پرسیدم دانسته شد بسیار است. از جمله در جنگ جهانگیر گذشته [جنگ جهانی یکم] «قیصرنامهای» در ستایش ویلهلم قیصر آلمان گفته که نُههزار بیت بوده. در ایران نشسته و از دسترنج این مردم نان خورده و با ستایش ویلهلمها روز گزارده. آفرین بر فیلسوف!..
کسی گفت : دیوانش چاپ شده و نسخهای از آن را بدست من داد. باز کردم قصیدهای آمد. دیدم در ستایش قیصر است. باو میگوید هنگامی که تو از خیابان میگذری اگر کیوان (زحل) بتو سلامی دهد «نَحوُسَت» ازو برداشته خواهد شد. ببینید چه سخن پستی گفته. سپس بیتی دیدم با معنای بسیار شگفتی که میباید همان را برایتان بازگویم. در ستایش آلمانها میگوید :
بر دوششان روز خطر مار دو اشکمکش پسر
شده شاه توران را پدر خاقان چین زاخوالها
شاعرِ چشمبسته چون در آن خانهها که میزیسته و نان میخورده کسانی را میدیده که تفنگ دولول بدوش انداخته بشکار میروند ، میپنداشته که آخرین سیستم تفنگ همانست و آلمانها که میجنگیدند افزارشان همانست. اینست میخواهد بگوید که آلمانها در روز خطر تفنگ دولول بدوش میاندازند. ولی چون نخواسته سخن ساده گوید ، بلکه خواسته دُرّ و گهر از دریای «طبع» بیرون آورد ، آن تفنگ را بعنوان «تشبیه» مار دواشکم نامیده.
خواهید گفت : «پس چگونه پسر تفنگ پدر شاه توران بوده؟!.» پاسخش آنست که پسر تفنگ ، فشنگ است. فشنگ را «پشنگ» هم توان خواند. پشنگ هم نام پدر افراسیابست که شاه توران میبوده.
خواهید گفت : «پس چگونه خاقان چین از دایی داییهای تفنگ است؟!.» پاسخش آنست که شما مگر تاریخ نخواندهاید؟ا مگر نمیدانید که باروت را در چین اختراع کردهاند؟!.
این هم نمونهای از شعر آن مرد فیلسوف! ببینید چه داستانیست. ببینید در این کشور چه رسواییها هست. شما آن را بیندیشید که اگر کسی به همان قیصر ویلهلم آگاهی دادی که در آسیا کشوری هست بنام ایران ، در آنجا شاعری فیلسوف هست که قیصرنامه بنام شما ساخته قصیدهها سروده ، و آنگاه این شعر را با همین معنی برایش ترجمه کردی ، آیا او یا دیگران دربارهی این سرزمین چه اندیشه پیدا کردندی؟!. با چه دیدهای باین کشور و مردمش نگریستندی؟!.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
73%
آری
20%
نه
7%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون نوروز (یک از دو)
1ـ هفتسین گرهی از کار نتواند گشود
در این هنگام که نوروز فرارسیده کسانی دربارهی «هفتسینچینی» میپرسند.
میگویم : آن کار عامیانهی بیمعناییست. میگویند : از نیاکانمان بازمانده. میگویم : بسیار چیزهاست که از نیاکانتان بازمانده ولی چون بیمعنیست باید از میان رود و فراموش گردد.
میگویند : «پذیراییست که از عید کرده میشود». میگویم : چه پذیرایی از عید و چه هر کار دیگری ، باید خردمندانه باشد.
از یک نعلبکی سمنوی بسیار بد که از دورهگرد خریده شده ، از یکمشت سنجد پوسیده که از یک سال و دو سال بازمانده ، از سرکهی تندی که بویش دماغ را میآزارد و از مانند اینها که «هفتسین» را پدید میآورند چه پذیرایی تواند بود؟!... اینها نه چیزهاییست که از تماشایش چشم را لذتی باشد و یا دل شادمان گردد.
برخی نیز میگویند : شمارهی «7» خوششگونست و حرف «س» را خاصیتی هست. میگویم : سخنی بسیار بیپاست. اینها از پندارپرستیست و خود نشان نادانی و نافهمی میباشد.
بیچاره مردمی که بکارها از راهش نکوشند و از سمنو و سنجد و سرکه و سیر گشایش کار طلبند.
به هر حال این یک کار عامیانهی بیمعناییست و باید از میان برخیزد. آری سزاست که گل و سبزه درچیده شود ، شیرینیها و خوردنیها گزارده گردد ، چراغها روشن باشد ، باشندگان جامههای تازهتر و پاکتر پوشند ، موزیک نواخته شود. اینگونه پذیرایی از آغاز سال نه تنها سزاست ستوده هم میباشد. اینها چیزهاییست که مایهی دلشادی تواند بود و کسی هم بایراد یا ریشخند نتواند برخاست.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون نوروز (یک از دو)
1ـ هفتسین گرهی از کار نتواند گشود
در این هنگام که نوروز فرارسیده کسانی دربارهی «هفتسینچینی» میپرسند.
میگویم : آن کار عامیانهی بیمعناییست. میگویند : از نیاکانمان بازمانده. میگویم : بسیار چیزهاست که از نیاکانتان بازمانده ولی چون بیمعنیست باید از میان رود و فراموش گردد.
میگویند : «پذیراییست که از عید کرده میشود». میگویم : چه پذیرایی از عید و چه هر کار دیگری ، باید خردمندانه باشد.
از یک نعلبکی سمنوی بسیار بد که از دورهگرد خریده شده ، از یکمشت سنجد پوسیده که از یک سال و دو سال بازمانده ، از سرکهی تندی که بویش دماغ را میآزارد و از مانند اینها که «هفتسین» را پدید میآورند چه پذیرایی تواند بود؟!... اینها نه چیزهاییست که از تماشایش چشم را لذتی باشد و یا دل شادمان گردد.
برخی نیز میگویند : شمارهی «7» خوششگونست و حرف «س» را خاصیتی هست. میگویم : سخنی بسیار بیپاست. اینها از پندارپرستیست و خود نشان نادانی و نافهمی میباشد.
بیچاره مردمی که بکارها از راهش نکوشند و از سمنو و سنجد و سرکه و سیر گشایش کار طلبند.
به هر حال این یک کار عامیانهی بیمعناییست و باید از میان برخیزد. آری سزاست که گل و سبزه درچیده شود ، شیرینیها و خوردنیها گزارده گردد ، چراغها روشن باشد ، باشندگان جامههای تازهتر و پاکتر پوشند ، موزیک نواخته شود. اینگونه پذیرایی از آغاز سال نه تنها سزاست ستوده هم میباشد. اینها چیزهاییست که مایهی دلشادی تواند بود و کسی هم بایراد یا ریشخند نتواند برخاست.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
70%
آری
30%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (چهار از ده)
یک چیز هم که از نخست عنوان بدست شاعران ایران و عرب داده و آنها را در کار خود شیفتهتر گردانیده باور غلطی است که مسلمانان دربارهی قرآن داشتهاند. شما میدانید که پیغمبر اسلام قرآن را «معجزه»ی خود شمرده و گفته : اگر به برانگیختگی من باور نمیکنید شما نیز نشانی مانندهی این بیاورید : «فَأْتُوا بِسُورَةٍ [1] مِنْ مِثْلِهِ». پیداست که خواست او بیش از همه معنیهای قرآن و راهنماییهای آن بوده وگرنه ناشاینده است که مردی برانگیخته بسخنسازی خود بنازد و آن را دلیل راستگویی خود گرداند. جملههای قرآن بسیار استوار و شیواست. ولی آنچه بیمانند و یکتا میبوده راهنماییهای آن کتابست.
به هر حال این اندیشهی غلط از نخست درمیان مسلمانان روان بوده که «معجزه» همان سخن و رویهی [2] قرآن را شناختهاند. از اینجا سخنبازان عنوانی بدست آوردهاند که سخنبازیهای خود را ارجدار وانمایند. بلکه سحر یا معجزه بنامند. انوری که از یاوهگوترین و پرگوترینِ شاعران ، و بیشتر بدیهای شاعری را دارا میبوده چنین میگوید :
من نمیدانم که این جنس سخن را نام چیست
نه نبوت میتوانم خواندش نه ساحری
از همینجا یک پنداری پیدا شده که شاعران را در پشت سر پیغمبران جا دهند. نظامی ، همان مردی که لاف از سگی بهرامشاه میزده ، میگوید :
پیش و پسی هست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا
بلکه در زمان اخیر که فروغی و همدستانش آن هایهوی را دربارهی شعر برانگیختند ، کسانی گستاختر گردیده شعر را «وحی» شماردند و آشکاره در این باره چیزها نوشتند. اینک تکهای را که در آن باره در یکی از روزنامههای اسپهان نوشته شده بود برای نمونه در اینجا میخوانم :
«شعرای ایران مردمان فوقالعاده هستند از قبیل انبیاء و اولیاء که گلزار خاطرشان از سرچشمهی فیض آب میخورد ... طبیعیست این گروه را حالات و کیفیاتی ظاهر میشود که باید اسم آن را روحانیت گزاشت زیرا در این حال از قالب لفظ و صورت بیرون میآیند و در فضای باز معنی و حقیقت پر و بال گشاده پرواز میکنند. در این موقع چیزهایی میبینند که ما نمیبینیم و اسرار و حقایقی بر آنان مکشوف میشود که بر ما مستور و پوشیده است. آن وقتست که پای لفظ لنگ میگردد و قامت رسای معنی را جامهی لفظ کوتاه میآید. شاعر میخواهد تندباران حقیقت را که بر ساحت قلب او میبارد همه را در ظروف لفظ نگه دارد و تسلیم تشنهلبان وادیطلب نماید».
ببینید چه گزافههایی را برشته کشیده. این درست مانندهی آنست که مرد نابینایی از تندی بینش خود سخن راند و گزافهها سراید که چیزهایی را در دو فرسخی هم تواند دید.
ما نیک میدانیم که شاعران یک غزل یا قصیدهای را با چه سختی سازند و مصرعی را چند بار نوشته و خط کشند تا بجایی رسد. چهبسا که یک غزل یا قصیده چند روز مایهی گرفتاری شاعر باشد. باز نیک میدانیم که سر و کار شاعر بیش از همه با واژهها (الفاظ) است. یکی که میخواهد غزلی سازد نخست قافیههای آن را آماده گردانیده پهلوی هم گزارد. (مثلاً : یار ، کار ، تبار ، حصار ، نزار ، بار ، تار ...). آنگاه بکار پرداخته جملههایی سازد که هر یکی از آنها را در آخر بیتی جا دهد. اینست همهی سر و کارش با واژهها و جملههاست. معنی هرچه بود بوده. از اینجاست که شما میبینید در بیشتر غزلها و قصیدهها بیتها بهم بستگی نداشته هر کدام سخن جداییست.
حافظ شیرازی که او را «لسانالغیب» نام دادهاند غزلهایش بخوانید تا ببینید چه اندازه درهم است. از عشق بموعظه ، از موعظه بفلسفه ، از فلسفه بستایش باده ، از ستایش باده بداستان جبریگری یا مانند آن میگذرد.
اینها گذشته از آنکه سخن بیاوه میسرودهاند و شعر میگفتهاند تنها برای آنکه شعر گفته باشند ، آن گفتههای یاوهشان نیز درهم میبوده. یکی از ایرادهای بزرگ بشعرسازی ایرانیان همینست.
در این باره مثلی هست که بارها یاد کردهام. کسی در تابستان پوستین خریده بدوش انداخته بود. ایراد گرفتند. پاسخ داد : «در نسیهفروش عبا نمیبود». چون پول نمیداشته و میخواسته نسیه بخرد و نسیهفروش عبا نمیداشته ناچار شده که پوستین بخرد.
شاعران نیز چنینند. چون رشتهی کارشان بیش از همه در دست وزن و قافیه است ، از اینرو سامانی در سخنانشان نیست و هفت یا هشت بیت که در یک غزل میآید تنها قافیه است که آنها را بهم میبندد.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (چهار از ده)
یک چیز هم که از نخست عنوان بدست شاعران ایران و عرب داده و آنها را در کار خود شیفتهتر گردانیده باور غلطی است که مسلمانان دربارهی قرآن داشتهاند. شما میدانید که پیغمبر اسلام قرآن را «معجزه»ی خود شمرده و گفته : اگر به برانگیختگی من باور نمیکنید شما نیز نشانی مانندهی این بیاورید : «فَأْتُوا بِسُورَةٍ [1] مِنْ مِثْلِهِ». پیداست که خواست او بیش از همه معنیهای قرآن و راهنماییهای آن بوده وگرنه ناشاینده است که مردی برانگیخته بسخنسازی خود بنازد و آن را دلیل راستگویی خود گرداند. جملههای قرآن بسیار استوار و شیواست. ولی آنچه بیمانند و یکتا میبوده راهنماییهای آن کتابست.
به هر حال این اندیشهی غلط از نخست درمیان مسلمانان روان بوده که «معجزه» همان سخن و رویهی [2] قرآن را شناختهاند. از اینجا سخنبازان عنوانی بدست آوردهاند که سخنبازیهای خود را ارجدار وانمایند. بلکه سحر یا معجزه بنامند. انوری که از یاوهگوترین و پرگوترینِ شاعران ، و بیشتر بدیهای شاعری را دارا میبوده چنین میگوید :
من نمیدانم که این جنس سخن را نام چیست
نه نبوت میتوانم خواندش نه ساحری
از همینجا یک پنداری پیدا شده که شاعران را در پشت سر پیغمبران جا دهند. نظامی ، همان مردی که لاف از سگی بهرامشاه میزده ، میگوید :
پیش و پسی هست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا
بلکه در زمان اخیر که فروغی و همدستانش آن هایهوی را دربارهی شعر برانگیختند ، کسانی گستاختر گردیده شعر را «وحی» شماردند و آشکاره در این باره چیزها نوشتند. اینک تکهای را که در آن باره در یکی از روزنامههای اسپهان نوشته شده بود برای نمونه در اینجا میخوانم :
«شعرای ایران مردمان فوقالعاده هستند از قبیل انبیاء و اولیاء که گلزار خاطرشان از سرچشمهی فیض آب میخورد ... طبیعیست این گروه را حالات و کیفیاتی ظاهر میشود که باید اسم آن را روحانیت گزاشت زیرا در این حال از قالب لفظ و صورت بیرون میآیند و در فضای باز معنی و حقیقت پر و بال گشاده پرواز میکنند. در این موقع چیزهایی میبینند که ما نمیبینیم و اسرار و حقایقی بر آنان مکشوف میشود که بر ما مستور و پوشیده است. آن وقتست که پای لفظ لنگ میگردد و قامت رسای معنی را جامهی لفظ کوتاه میآید. شاعر میخواهد تندباران حقیقت را که بر ساحت قلب او میبارد همه را در ظروف لفظ نگه دارد و تسلیم تشنهلبان وادیطلب نماید».
ببینید چه گزافههایی را برشته کشیده. این درست مانندهی آنست که مرد نابینایی از تندی بینش خود سخن راند و گزافهها سراید که چیزهایی را در دو فرسخی هم تواند دید.
ما نیک میدانیم که شاعران یک غزل یا قصیدهای را با چه سختی سازند و مصرعی را چند بار نوشته و خط کشند تا بجایی رسد. چهبسا که یک غزل یا قصیده چند روز مایهی گرفتاری شاعر باشد. باز نیک میدانیم که سر و کار شاعر بیش از همه با واژهها (الفاظ) است. یکی که میخواهد غزلی سازد نخست قافیههای آن را آماده گردانیده پهلوی هم گزارد. (مثلاً : یار ، کار ، تبار ، حصار ، نزار ، بار ، تار ...). آنگاه بکار پرداخته جملههایی سازد که هر یکی از آنها را در آخر بیتی جا دهد. اینست همهی سر و کارش با واژهها و جملههاست. معنی هرچه بود بوده. از اینجاست که شما میبینید در بیشتر غزلها و قصیدهها بیتها بهم بستگی نداشته هر کدام سخن جداییست.
حافظ شیرازی که او را «لسانالغیب» نام دادهاند غزلهایش بخوانید تا ببینید چه اندازه درهم است. از عشق بموعظه ، از موعظه بفلسفه ، از فلسفه بستایش باده ، از ستایش باده بداستان جبریگری یا مانند آن میگذرد.
اینها گذشته از آنکه سخن بیاوه میسرودهاند و شعر میگفتهاند تنها برای آنکه شعر گفته باشند ، آن گفتههای یاوهشان نیز درهم میبوده. یکی از ایرادهای بزرگ بشعرسازی ایرانیان همینست.
در این باره مثلی هست که بارها یاد کردهام. کسی در تابستان پوستین خریده بدوش انداخته بود. ایراد گرفتند. پاسخ داد : «در نسیهفروش عبا نمیبود». چون پول نمیداشته و میخواسته نسیه بخرد و نسیهفروش عبا نمیداشته ناچار شده که پوستین بخرد.
شاعران نیز چنینند. چون رشتهی کارشان بیش از همه در دست وزن و قافیه است ، از اینرو سامانی در سخنانشان نیست و هفت یا هشت بیت که در یک غزل میآید تنها قافیه است که آنها را بهم میبندد.
👇
ستایشگریهایی که اینان کردهاند ، گذشته از آنکه از دیدهی نیکخویی بسیار زشتست و خود نمونهی پستی آنان میباشد ، از این باره هم زشتست که بجای آنکه کارهای نیکی را از آن پادشاه بشمارند (اگرچه بدروغ باشد) ، همه بآسمان و ریسمان پرداخته بگزافههای بسیار پرتی برخاسته و گاهی پندارهایی از خود پدید آوردهاند که بسرسام تبدار مانندهتر است تا بسخن کسی تندرست و هوشدار. همان انوری که ندانسته بسخنان خود چه نامی دهد ، «آنها را معجزه خوانَد یا ساحری» ، اینها نمونههایی از ستایشگریهای اوست :
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشم
در قبضهی شمشیر نشاندی دبران را
از ناصیهی کاهربا گرچه طبیعیست
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را /
به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش به نفخهی صور /
گرگ از مهابت تو به ره مانده میش را
بردارد از زمین و بدوش شبان دهد
سلطان سنجر که همانا این شعرها در ستایش اوست جنگها کرده و فیروزیها بدست آورده و کشور پهناوری میداشت. شاعر که بچاپلوسی برخاسته بوده میتوانسته سخن از آنها راند. ولی نکرده و باین گفتههای پوچ که باز میگویم بسرسام تبدار بسیار ماننده است پرداخته.
گفتگو در آنست که سخنانی که حالشان اینهاست ، چه بسیار ناسزاست که کسانی برخیزند و دعوای «وحی» دربارهی آنها کنند. این لاف از شاعران سخنباز یاوهگو از لاف خدایی که میرزا حسینعلی بهاء زده کمتر نیست.
🔹 پانوشتها :
1ـ اصل : «بآیة».
2ـ رویه (همچون مویه) = ظاهر ، صورت.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بیچشم
در قبضهی شمشیر نشاندی دبران را
از ناصیهی کاهربا گرچه طبیعیست
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را /
به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش به نفخهی صور /
گرگ از مهابت تو به ره مانده میش را
بردارد از زمین و بدوش شبان دهد
سلطان سنجر که همانا این شعرها در ستایش اوست جنگها کرده و فیروزیها بدست آورده و کشور پهناوری میداشت. شاعر که بچاپلوسی برخاسته بوده میتوانسته سخن از آنها راند. ولی نکرده و باین گفتههای پوچ که باز میگویم بسرسام تبدار بسیار ماننده است پرداخته.
گفتگو در آنست که سخنانی که حالشان اینهاست ، چه بسیار ناسزاست که کسانی برخیزند و دعوای «وحی» دربارهی آنها کنند. این لاف از شاعران سخنباز یاوهگو از لاف خدایی که میرزا حسینعلی بهاء زده کمتر نیست.
🔹 پانوشتها :
1ـ اصل : «بآیة».
2ـ رویه (همچون مویه) = ظاهر ، صورت.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸