پاکدینی ـ احمد کسروی
7.74K subscribers
8.62K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون نوروز (دو از دو)


2ـ نوروز در آینده روزبه همگان تواند بود

چنانکه در جای دیگری گفته‌ایم سال‌شماری ایرانی بهترین سال‌شماریست. این سال‌شماری گذشته از اینکه از بهار آغاز می‌یابد که خود سرسال طبیعی است در شماردن روزها و افزودن کبیسه هم درست‌تر از دیگر سال‌شماریهاست. از اینرو ما امیدمندیم در آینده مردمان دیگر (بویژه اروپاییان و آمریکاییان) این سال‌شماری را خواهند پذیرفت و نوروز روزبه همگان خواهد بود.

3ـ چگونه ما سر سال را گزاردیم

ما این سر سال را با آیین نیکی آغاز کردیم. اتاقی را با چراغ آبی‌رنگ روشن گردانیدیم. آبی ، رنگی نشان ماست. روی میز گل و سبزی درچیدیم ، شیرینی و خوردنی گزاردیم. چون آقایان ضیاء مقدم از مراغه و حسن چهره‌نگار از اهواز در تهرانند با برخی یاران دیگر ، نزدیک بسر سال نشستی برپا گردانیده بگفتگو پرداختیم. سخن از جهان و گردش آن ، از آفریدگار و آیین او رفت.
گفته شد : کارها بسیار آشفته است و بیگمان جهان به یک راه بن‌بستی افتاده. ولی این جنگ و فشار نتیجه آن را خواهد داد که مردمان بگمراهی خود پی برند و در جستجوی شاهراه رستگاری باشند.

گفته شد : این جشن و پذیرش در سر سال بسیار بجاست. این معنایش آنست ما بدانیم سالی از زندگیمان پایان پذیرفته و سالی در آغاز یافتنست. و سالی گذشته و سالی می‌آید. از آنکه گذشته یادی کنیم و نیکیها و بدیهای خود را بسنجیم و برای آنکه می‌آید کارهای نیکی را باندیشه گزاریم.

سپس سخنانی از راه و کوششهای خود بمیان آوردیم و خدا را سپاس گزاردیم که ما را بچنین کوششهایی برانگیخته. سپاس گزاردیم که سال بسال فیروزتر بوده‌ایم و می‌باشیم. سپس بپا برخاستیم و خردسالان را بجلو گرفته رو به خورایان[=مشرق] رده بستیم. آقای ضیاء نیایش یکم آذر را خواندند و همگی بزبان آوردیم : «ای پدید آورنده‌ی جهان ، نامت بلند بادا» ، «نامت بلند بادا ، ای آفرنده‌ی خورشید و ماه». (رویه‌ی نیایش در همین سات[=صفحه] آورده شده). سپس گِرد میز نشسته و رادیو را باز کرده بخوردن شیرینی و شنیدن موسیقی پرداختیم.

ما دوست می‌داریم هر سال سرسال چنین گزارده شود. بجای هفت‌سین بی‌معنی چیزهایی درمیان باشد که چشم و دل از آنها خوش ، و یا کام شیرین تواند بود. پندارپرستی بیکبار از میان برخیزد. دوست می‌داریم در چنین هنگامهایی چنانکه می‌شاید و چندانکه می‌شاید سخن از معنی جهان و زندگانی ، و از آمیغهای زندگانی بمیان آید. دوست می‌داریم با آفریدگار خورشید و ماه نیایشی رود.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (پنج از ده)


بماند که همان شاعران چه هجوها کرده‌اند ، چه دشنامها داده‌اند ، چه سخنان زشتی را برشته‌ی شعر کشیده‌اند. همان انوری تکه‌ای گفته که در دیوانش هست و از زشتترین گفته‌هاست :

قاصد خویش را فرستادم
بتو پنهان پیامکی دادم

شعرهای پر از دشنام سوزنی و یغما و ابوالعلای شیروانی و شهاب تُرشیزی و هزلیات سعدی و دیگران را شنیده‌اید. از شعرهای بسیار بیشرمانه‌ی ایرج‌میرزا و عشقی ناآگاه نمی‌باشید. هجوها و دشنامهای ادیب‌الممالک بگوشتان خورده است. ببینید تا چه اندازه ناسزاست که کسی آنها را «وحی» شمارد.

شنیدنیست وحید دستگردی که نامش شنیده‌اید با ما دشمنی می‌کرد و پیامها می‌فرستاد که «شعر وحی است». سلطانزاده‌ی ما در پاسخ ، پیام فرستاده بود : «آیا شعرهای عشقی که در هجو خود شماست نیز وحی است؟!».

از بس بد شاعران گفته نشده کار باینجاها کشیده. همین داستان هجو و دشنام لکه‌ی ننگی در تاریخ ایرانست. در آیین اسلام شاعر هجوگو کشتنی می‌بوده و همان باید بود. شاعر هجو‌گو چون سگ‌ هار است. در تاریخهای عثمانی خوانده‌ام ، در استانبول «نفعی» نام شاعری می‌بوده که این و آن را هجو می‌کرده. بفتوای شیخ‌الاسلام سرش را بریده‌اند. ولی در ایران از نافهمی و بیچارگی هجونامه‌ها را نگه داشته‌اند ، در کتابها نوشته‌اند ، خوانده و لذت برده‌اند ، بچاپ رسانیده در همه‌ جا پراکنده‌اند. سپس کار بجایی رسیده که همان شاعران را همپایه‌ی برانگیختگان و شعرهای آنها را از سرچشمه‌ی «وحی» دانند .. نیک گفته‌اند : بدهکار را چون دنبال نکنی بستانکار گردد.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📣 @PakdiniHambastegibot

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
12ـ وحید دستگردی
13ـ ایرج‌میرزا
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 یک کار رادمردانه (یک از یک)


چنانکه نوشته بودیم کتاب «ورجاوندبنیاد» که کسانی از دشواری زبان آن گله‌مند می‌بودند آقای سلطانزاده آن را بزبان عادی (زبان روزنامه‌ها) برگردانیده و بچاپ رسیده.

این هفته یکی از بازرگانان یزدی 2000 ریال پول فرستاده و چنین پیام داده : «این کتاب بسیار لازم است که مردم بخوانند. از این پول یا نسخه‌هایی را در اختیار بیچیزان گزارید که مجانی بگیرند یا از بهای فروش آن بکاهید» و خواهش کرده که نام او را پوشیده داریم.

بخدا سپاس می‌گزاریم که اینگونه مردان نیکخواه درمیان ایرانیان فراوانست. سپاس می‌گزاریم که با همه‌ی گزندها و آسیبها که باین توده‌ی بدبخت رسیده و صد گونه گمراهی و آلودگی بهم آمیخته رادمردی از میان نرفته.

چنانکه بارها نوشته‌ایم این توده را چاره‌ای جز پاک شدن از این گمراهیها و آلودگیها نیست. ما نخواهیم توانست با این اندیشه‌های پراکنده که درمیان توده است بجایی رسیم.

امروز بهترین کارها این کوششهاییست که ما در راه نبرد با گمراهیها می‌کنیم. خجسته آن پولهایی که در این راه بکار می‌رود. ما هشتاد نسخه از کتاب را در اختیار کمچیزان خواهیم گزاشت.

این کتاب «ورجاوندبنیاد» ، ما نمی‌خواهیم از آن ستایش نویسیم. این نه شاینده است که ما کتاب خود را بستاییم. ولی آرزومندیم هر کسی این را یک بار بخواند و باندیشه سپارد ، خرد خدادادی را داور گرداند ، بخواند و اگر ایرادی یافت بگوید و بنویسد ، و اگر نیافت بپذیرد و با ما هم‌آواز گردد.

در این کتاب از بزرگترین و ارجدارترین زمینه‌ها گفتگو رفته : از خدا ، از گوهر آدمی ، از روان ، از خرد ، از آیین زندگانی ، از برانگیختگی ، از دین ، از جهان آینده سخن رانده شده و در هر زمینه دلیلهای بسیار استوار و ساده یاد گردیده. اینها چیزهاییست که هر کسی باید بداند.

جدایی میانه‌ی آدمی با چهارپایان و جانوران در اینجاست که خدا بآدمیان فهم و خرد داده که حقایقی را دریابند و زندگی از روی بینش کنند. آن حقایقی که هر کسی باید بداند در این کتاب بگفتگو گزارده شده و ما تنها آن می‌خواهیم که هر کس این کتاب را بخواند و بفهمد و بیش از این نمی‌خواهیم.

اکنون که این سطرها را می‌نویسم نامه‌ای از نقوی پاکباز رسیده که روبرویم باز است. در این نامه آقای پاکباز تکه‌هایی نوشته که هر یکی به تنهایی درخور گفتگوی بسیار می‌باشد. از جمله می‌نویسد : «پزشکی هست که به بیماران هم دارو می‌خوراند و هم دعا نوشته می‌دهد. با آنکه درس پزشکی خوانده عقیده‌مند است که با دعا نیز می‌توان به بیماریها چاره کرد».

پیداست که آن پزشک دعوای دین می‌دارد و این رفتار خود را دینداری می‌شناسد. اگر از خودش بپرسید با پیشانی باز خواهد گفت : «آری ما باید شفا را از خدا خواهیم. دعا بهتر از دواست».

این یک نافهمیست که انبوه مردم گرفتارند. در همین تهران از یکسو انجمن‌هایی برپا می‌شود و تلاشهایی می‌شود و کوششهایی می‌رود درباره‌ی آنکه مردم خود را پاکیزه نگه دارند و از شپش تیفوس دور باشند. از آنسوی ملایان در منبر داد می‌زنند : «مردم اینها چیه؟!. کارها دست خداست. شپش چه کاره است؟!..».

این یک نمونه از صد گونه گمراهیست که این توده را گرفتار گردانیده. اینها همه از آنجاست که معنی راست دین را نمی‌دانند ، از حقایق زندگی آگاه نمی‌باشند.

بیست ملیون مردم بآتش نادانی افتاده می‌سوزند.

آنچه اینان دینداری می‌شناسند خود بیدینی و خداناشناسیست. آن پزشک اگر دین را بمعنی راستش شناخته بودی این دانستی که خدایی که بیماری بمردمان داده چاره‌اش را هم در درمان و دارو گزارده. این دانستی که دعا را هیچ سودی درباره‌ی بیماری نخواهد بود.

این ملایان اگر خدا را شناختندی این دریافتندی که خدا برای گردش اینجهان آیینی نهاده و هیچ کاری بیرون از آن آیین نتواند بود. این دریافتندی که هر آنچه پزشکان دانسته‌اند و دستور می‌دهند راستست و نباید جلو آنها را گرفت.

چه این ملایان و چه آن پزشک اگر کتاب بنیاد [نام کوتاه کتاب ورجاوندبنیاد] را خواندندی معنی راست دین را دانسته و از آمیغهای زندگانی آگاه شده هم خودشان از گمراهی بیرون آمدندی ، و هم زیان نادانیهای ایشان بیشتر از این بمردم نرسیدی.

اینست می‌گوییم : یکی از بهترین کارها آنست که این کتاب و مانندهای آن درمیان توده پراکنده شود.

اینست می‌گوییم : خجسته آن پولی که در چنین راهی بکار رود.

این کتاب شاینده‌ی آنست که در هر خاندانی نسخه‌ای از آن باشد و هر پدری که می‌خواهد بایای پدری خود را بکار بندد شب یا روز هر زمان که فرصتی هست فرزندان را بسر خود گرد آورد و از این کتاب بآنان خواند و یکایک حقایق را در دلهای ایشان جایگیر گرداند.


———————————-
پرچم هفتگی ـ شماره‌ی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (شش از ده)


آمدیم بر سر عشقبازیهای شاعران که شاهکار ایشان شمرده می‌شود. بماند آنکه عشقبازیهای آنان یاوه می‌بوده. باین‌معنی با دل سرد و تهی لاف عشق زده‌اند و همیشه سروکارشان با «یار پنداری» بوده. بماند آنکه بسیاری از آنان این راه را هم کج رفته‌اند و همان «یار پنداریشان» پسر می‌بوده ـ گذشته از همه‌ی اینها ستایشهایی که آنان از یار کرده‌اند و «تشبیه»هایی که آورده‌اند بسیار خنکست.

آن دانسته‌اید که میرزا‌ علی‌اکبر صابر که شاعر «ملانصرالدین» [1] می‌بوده برای آنکه بی‌مزه بودن غزلهای فارسی را برساند خود غزلی بترکی سروده که همان «تشبیهات» شاعران ایرانی را درباره‌ی زلف و چشم و ابرو و زَنَخ و بالای یار در آن گنجانیده وآنگاه همانها را در یک نگاره (نقش) هویدا گردانیده که بسیار زشت و ناستوده درآمده. شعرهای او با آن نگاره در روزنامه‌ی ملانصرالدین و در «هوپ‌هوپ‌نامه» بچاپ رسیده. ما نیز بارها نگاره را با ترجمه‌ی فارسی آن شعرها در پیمان و پرچم چاپ کرده‌ایم. [2] به هر حال آن کار صابر بسیار بجا بوده و خنکی غزلهای ایرانی را نیک رسانیده.

شنیدنیست که گاهی کسانی بصابر و همچنان بما که شعرها و نگاره‌ی او را چاپ کرده‌ایم ایراد گرفته چنین گفته‌اند : «در تشبیه که چیزی را ماننده‌ی چیزی می‌شمارند ، نه این خواسته می‌شود که این چیز از هر باره آن چیز است. مثلاً ابرو که ماننده‌ی شمشیر می‌خوانند ، خواستشان آن نیست که ابرو راستی‌را شمشیریست ، بلکه اینست که تنها در کجی ماننده‌ی شمشیر می‌باشد». بگفته‌ی دانشمندان معانی و بیان : «در هر تشبیهی تنها وجه ‌شَبَه منظور است» اینها را بارها گفته و نوشته‌اند.


ولی این ایرادی بشاعر قفقازی یا بما نیست. بلکه ایرادی بخود شاعرانست. آن خود شاعران بوده‌اند که پیروی از «قواعد معانی و بیان» نکرده‌اند.

شما اگر بشعرهای شاعران ایران نگرید خواهید دید در «تشبیهات» آن چیز را از هر باره این چیز دانسته‌اند. مثلاً ابرو را براستی شمشیر شناخته خود را کشته‌ی آن نشان داده‌اند ، گودی زَنَخ را براستی چاه دانسته یوسفِ دل را در آن چاه بزندان انداخته‌اند. چشم را از هر باره آهویی شناخته شگفتی نموده‌اند که آهو شکار می‌کند. در همه ‌چیز این رفتار را نموده‌اند. در این باره هزار شعر بگواهی توان آورد. ولی من چند شعری را که گاهی کسانی از یاران یادآوری کرده‌اند یاد می‌کنم :

یوسف شنیده‌ای که بچاهی اسیر شد
این یوسفیست بر زَنَخ آورده چاه را /

مژگان یار بر دل زار آن کند که کرد
تیر زره‌شکاف تهمتن بر اشکبوس /

چشمان و خطت بهمدگر پیوستند
بر قتل منِ دلشده محضر بستند

قاضی تو در این مسئله فتوا چه دهی
خطیست پریشان و گواهان مستند /

اشکی که ز چشم من برون غلتیده است [3]
در گوش کشیده‌ای که مروارید است

در این باره سخن بسیار توان راند. از باستان‌زمان گفته شده بوده : «دل عاشق در تن دیگریست». ما این سخن را در نوشته‌های رومیان و یونانیان نیز پیدا می‌کنیم. معنایش این بوده که عاشق خود را بازد و اختیاری از خود ندارد. اختیار او در دست معشوقه باشد. از اینجاست که در فارسی معشوقه را دلبر و عاشق را دلباخته و دلداده گفته‌اند. ولی شعرا پنداشته‌اند که معشوقه براستی دست بسینه‌ی عاشق خود یازد و دل او را از جایش کنده با خود برد. از اینجا صد گونه «مضمون» بافته و چنان دانسته‌اند که هنری می‌نمایند :

گفتم که دلم هست به پیش تو گرو
دل باز ده آغاز مکن قصه‌ی نو

افشاند هزار دل ز هر حلقه‌ی زلف
گفتا دل خود بجوی بردار و برو

گاهی دیده‌ام شاعری شعری ساخته و چنین گفته : «ای دل ، اگر دلبر آمد تو را ببرد ، با او نرو ، او قاتل منست». از اینگونه چیزهای خنک و بیخردانه بسیار است.

این در بیشتر زبانها هست که چون از کسی آزار بسیار دیدند گویند : «آدمی را می‌کشد». درباره‌ی عشق نیز سوزشی که عاشق از رهگذر بی‌پروایی معشوقه پیدا می‌کند ، چون بیش از اندازه‌ی دیگر سوزشهاست چنین گوید : «مرا می‌کشد». (دلبر مرا می‌کشد). از همینجا دستاویز بدست شاعران افتاده دیگر بیا و هنگامه تماشا کن. صدها «مضمون» ساخته‌اند ، معشوقه را «قاتل» خوانده همیشه در آرزوی کشته شدن بوده‌اند :

وعده‌ی قتلم بفردا آن پری‌پیکر دهد
باز می‌ترسم که فردا وعده‌ی دیگر دهد

همان سلمان که گفتم وزیر سلطان ‌محمد صفوی می‌بوده و با همه‌ی کارها و گرفتاریها بغزلگوییهای یاوه می‌پرداخته که کشته گردیده یکی از شعرهایش اینست :

خوبرویان چو سر کشتن سلمان دارید
بهتر آنست که اندیشه‌ی او زود کنید

👇
در این باره چندان پافشاری شده که اگر کسی از بیگانگان فارسی یاد گیرد و این شعرها را بخواند ولی از چگونگی آگاه نباشد خواهد پنداشت در ایران معشوقه‌ها شمشیر بدست گرفته عاشقان خود را می‌کشته‌اند ، بلکه بسیاری از آنان سرهای بریده‌ی عاشقان را بفتراک اسب خود می‌بسته‌اند.

اینها همه دلیلست که ایرادی بگفته‌های شاعر قفقازی یا بکار او نیست. بلکه ایراد بشاعران ایرانست. داستان شاعران در این باره داستان آن بچه‌ایست که مادرش گفت : «قربان چشمهای بادامیت بروم» و او چسبید که من بادام می‌خواهم. شاعران همین کار را کرده‌اند.


🔹 پانوشتها :

1ـ روزنامه‌ی ترکی‌زبان پرآوازه‌ی ملانصرالدین که از جنبش مشروطه تا مدت بیست سال ، نخست در تفلیس و سپس در باکو چاپ می‌شد.

2ـ همان نگاره با شعرهای ترکی و فارسی در آغاز این کتاب آورده شده. (نویسنده)

3ـ در اصل : «اشکی ز رُخم برون غلتیده» آمده.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📣 @PakdiniHambastegibot

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
14ـ نگاره‌ی «یار پنداری» شاعران ایران از روزنامه‌ی ملا نصرالدین
15ـ میرزا‌ علی‌اکبر صابر
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 پرسش و پاسخ (یک از یک)


یکی به نام «خداپرست» نامه‌ای از پست شهری فرستاده می‌پرسد :

پاکدینی چیست و نسبت آن با اسلام چه می‌باشد؟.

می‌گوییم : پاکدینی آنست که مردمان جز خدا کسی را دست دارنده در کارهای جهان نپندارند ، از کسی چه مرده و چه زنده گشایش کار نخواهند ، پیش کسی گردن کج نکنند ، چیزی را که با خرد یا دانش سازگار نیست نپذیرند ، زندگی با آیین خرد کنند. این کوتاهشده‌ی معنی پاکدینیست. شما اگر می‌خواهید آن را نیک دانید باید کتاب «ورجاوندبنیاد» را بخوانید.

اما نسبت آن با اسلام ، ما می‌پرسیم : کدام اسلام را می‌گویید؟. اسلامی را که بنیادگزار آن بنیاد گزارده و در هزاروسیصد سال پیش می‌بوده ، و یا این کیشهای پراکنده‌ی امروزی را که بنام اسلام خوانده می‌شود؟... این دو از هم جداست. هر دو اسلام نامیده می‌شود ولی بآخشیج[=ضد] یکدیگر است.

اگر آن اسلام نخست را می‌پرسید : نسبت پاکدینی بآن نسبت راستیها با راستیهاست. اگر این اسلامْ نامْ را می‌گویید نسبت پاکدینی بآن نسبت راستیها با کجیها و گمراهیهاست.

پرچم هفتگی ـ شماره‌ی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.


@PakdiniHambastegibot

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (هفت از ده)


یک چیز دیگر که مشت شاعران ایران را باز کرد و بیهودگی هنر آنان را نشان داد جنبش مشروطه بود. چنانکه گفتم جنبش مشروطه و آن کوششهای آزادیخواهان فرصتی بود که شاعران هنری نمایند و با گفتن شعرهای ساده و هَناینده [1] مردم را بسَهانند [2] ولی چنین چیزی دیده نشد و از آغاز مشروطه ما جز چند تکه شعر ستوده نمی‌شناسیم.

اینکه گفته می‌شد : «شعر زبان احساساتست» دروغ آن درآمد‌. اینگونه شعر زبان سَهِشها (یا احساسات) نیست. بلکه بازیچه‌ی قافیه‌بافی و «مضمون»سازیست. باز در شعرهای عامیانه می‌بود که در تبریز و دیگر جاها کسانی سهشهایی نشان می‌دادند.

یک چیز خنک این می‌بود که کسانی از مشروطه سود جسته درمیان همان غزلهای بی‌معنای خود تشبیه‌های تازه‌ای می‌آوردند : «در بهارستان روی تو چشم و مژگان و ابرو و دهان شورا دارند ، بر قتل منِ دلشده قانون می‌گزارند» و این را «تجدد در ادبیات» می‌نامیدند.

در این باره سخن بسیار است و مرا فرصت نیست. نتیجه‌ای که از این سخنان می‌باید گرفت آنست که دستگاهی باین بیهودگی و بی‌ارجی را بهایهوی گزارده جوانان را از راه می‌بردند و در زمانی که بدانشها و هنرها [3] آنهمه نیاز هست جوانان را از پرداختن بآنها بازداشته بشعر خواندن و شعر گفتن وامی‌داشتند و چنین خیانت آشکاری را ناسزا نمی‌شمردند.

نمی‌دانم بیاد می‌دارید که در سال 1313 که هزاره‌ی فردوسی برپا گردید و خود سالِ آخرِ هایهوی می‌بود چه اندازه شعرها در روزنامه‌ها و مهنامه‌ها بچاپ می‌رسید ، چه انجمنها در تهران و دیگر جاها بنام «انجمن ادبی» برپا می‌گردید ، چه گفتارها در روزنامه‌ها نوشته می‌شد ، چه کتابها پراکنده می‌گردید. در زیر پای جوانان دامهای گوناگون گسترده شده بود.

من آن روزها را فراموش نکرده‌ام. روزنامه‌ها را که بدست می‌گرفتم و چشمم بآن شعرها می‌افتاد و برخی را می‌خواندم و بتکه‌های لوس و بی‌معنی برمی‌خوردم اندوه دلم را پر می‌گردانید. من کم شعر را بیاد سپارم. با اینحال برخی شعرها از آنها بیادم مانده که شبی که در انجمن ادبی گفتار راندم برای نمونه آنها را خواندم. اینک برای شما نیز می‌خوانم :

لیلیا شرمت بود تو خفته در آغوش یار
بینوا مجنون بکوه و دشت و هامون دربدر

بیچاره شاعر چنین می‌پندارد که لیلی هنوز زنده است و در آغوش یار می‌خوابد و مجنون نیز زنده است و در کوه و دشت سرگردان می‌باشد ، و زبان باز کرده به لیلی نکوهش می‌کند. هزار سال پیش در عربستان داستانی گفته شده که شاید هم راست نبوده. در ایران تاکنون پنجاه مثنوی بنام آن داستان ساخته شده و هزارها مغز تباه گردیده و هنوز بپایان نرسیده. آیا این «اظهار احساسات» است یا «مضمون‌بافی» است؟..

گذری کن بسر تربت محمود و ببین
که چه‌سان بر لب او ذکر ایاز است هنوز

داستانی بنام عشقبازی سلطان‌محمود با ایاز نام غلامش گفته شده که اگر راست بوده کاری بسیار پست بوده ، این شاعر پس از هزار سال آن را بیاد ما می‌اندازد و مدعیست که اگر گذری بسر خاک محمود کنیم خواهیم دید «برلب او ذکر ایاز است هنوز». محمود که استخوانهایش خاک شده شاعر بدبخت او را زنده می‌پندارد و سخن از لبش می‌راند. آیا چنین «مضمون» پوچ بیخردانه چه سود تواند داد؟!

با یک دو شیشه می که اگر جرعه‌ای از آن
نوشد گدای شهر شود شاه نیکبخت

این شعر چه معنی می‌دارد؟!.. آن کدام مِی است که اگر کسی جرعه‌ای از آن بنوشد شاه نیکبخت خواهد بود؟! چنین کیمیایی در کجاست؟! من نمی‌دانم از اینهمه ستایش که از باده می‌کنند چه نتیجه‌ای می‌خواهند؟! بسیار نیک ، باده سرخوشی آورد و خورنده را شاد گرداند. ولی این شادی و خوشی بسیار کمست و به هر حال جای اینهمه ستایشهای گزافه‌آمیز نیست. اینها جز نافهمی شمرده نمی‌شود.

گر قطع کنی پای مرا از سر زانو
با سر بسر راه تو آیم بگدایی

دانسته نیست چرا معشوق می‌خواسته پای این را از سر زانو ببرد؟!. در عاشقی و معشوقی بسر بریدن و پا بریدن چه نیاز است؟! دانست نیست این چگونه با سر ، راه خواستی رفت؟!. مگر آدمی سر بزمین و پا بهوا راه تواند رفت؟. دانسته نیست آرزوی گدایی چه می‌بوده؟! بدبخت شاعرک دستش بمضمون دیگری نرسیده و چنین مضمونی پست و دلخراش بافته و بشعر کشیده :

درمیان خر و آدم شده‌ام گم زانکه
صورت آدمی و سیرت خر داشته‌ام


بدبخت نافهم آبروی خود را فدای مضمون‌سازی و شعربافی کرده. برای آنکه مضمون بافد خود را خر گردانیده. آفرین بشاعر! آفرین بادبیات ایران!

👇
جوانان را از راه برده برانگیخته بودند که بنشینند و مغزهای خود فرسایند و چنین سخنان پوچ و بیهوده‌ای را پدید آورند ، چرا که ادبیات است. شبی که در انجمن ادبی می‌بودیم افسر رئیس انجمن گفت : «هزاروسیصد شاعر داریم». من ندانستم تنها تهران را می‌گفت یا تهران را با شهرستانها. به هر حال این هزاروسیصد آنها می‌بودند که همبستگی با انجمن ادبی می‌داشتند و شاهزاده افسر آنان را می‌شناخت. می‌توان گفت یک هزاروسیصد تای دیگر در پشت سر آنها می‌بودند. دوهزاروششصد تن می‌بودند که شب و روز آسوده ننشسته شعر می‌ساختند. انجمنهای ادبی در همه ‌جا «فعالیت» نشان می‌داد. بیاد می‌دارم در همدان که از شهرهای شاعرخیز ایرانست انجمن ادبی دو تا می‌بود.


🔹 پانوشتها :

1ـ هناییدن = تأثیر کردن ؛ هناینده = مؤثر.

2ـ سَهانیدن = برانگیختن احساسات ؛ سَهیدن = انگیخته شدن احساسات ؛ سَهِش = احساس.

3ـ یک معنی هنر ، صنعت می‌باشد.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📣 @PakdiniHambastegibot

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸