📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 نشستی در خانهی آقای کسروی (یک از یک)
چون شادروان حبیبالله چهرهنگار (که با پسر خود آقای حسن چهرهنگار از اهواز آمده بودند) در بیمارستان بدرود زندگی گفته بود روز یکشنبه بیستویکم اسفند نشستی در خانهی آقای کسروی بنام دلداری بآقای حسن چهرهنگار برپا گردید.
آقای کسروی گفت : ما را تاکنون آیینی دربارهی راه انداختن مردگان و رفتار و پذیرایی با بازماندگان ایشان نبوده ولی از این پس باید بود. در یکی از بخشهای چاپ نشدهی [کتاب ورجاوند]بنیاد در این باره سخنانی هست. سپس جملههایی را از روی نوشتهای خواند :
«پایان زندگی در اینجهان مرگست. بمرده شیون نکنید. گریبان ندرید. بسخنان بیهوده برنخیزید. مرده را چنان گیرید که زندهاش بوده.
یکی چون مرده بر خویشان و همسایگان و دوستانست که براهش اندازند و آخرین همراهی ازو ندریغند. ولی همیشه جدایی میانهی نیک و بد گزارند ، و آنچه با نیکان میکنند با بدان سزا ندارند».
سپس گفت یکی از شیوههای بدی که از زمانهای باستان مانده شیون و فریاد بر سر مرده است. این شیون در بیاباننشینان برویهی بدتری رواج دارد. در شهرها نیز از میان نرفته. کسی که میمیرد زنان شیون بلند میکنند ، فریادها میکشند ، بسینه میزنند ، بسخنان بیهودهای میپردازند. پیرمردی یا پیرهزنی تا زنده است از دستش بیزارند و چون میمیرد بروی مردهاش آن خودنماییها را میکنند.
اینها جز کارهای بیخردانه نیست. از گریه جلو نباید گرفت. دل سوزد و اشک از دیده فروریزد. از این اندازه زیانی نیست. ولی شیون و فریاد و خودنماییها را باید فراموش گردانید.
آقای چهرهنگار که پدرش درگذشته یکی از آشنایانش ایراد گرفته که چرا ریشش را تراشیده. ما نمیدانیم از ریش نتراشیدن و سیاه پوشیدن و اینگونه چیزها بمرده یا به زنده چه سودی تواند بود؟!.. نمیدانیم چرا این مردم تا این اندازه درپی یاوهکاریهایند؟!.
سپس گفت : این نشست برای دو خواست است : یکی آنکه آقای ضیاء که در مراغه دچار گزند شده بودند و ما نوشتیم به تهران بیایند آمدهاند و در این نشست سرگذشت را برای آگاهی یاران باز خواهد گفت. دیگری چون شادروان حبیبالله چهرهنگار در بیمارستان بدرود زندگی گفته خواستیم یادی ازو کنیم و با فرزندش که از یاران ماست همدردی نشان دهیم. من ندانستهام شادروان حبیبالله براه ما نزدیک یا دور میبوده. ولی پیداست که مرد روشندلی میبوده که همچون بسیاری از پدران بآزار پسرش برنخاسته و او را در پیروی از راه ما آزاد گزارده. بهتر است آقای چهرهنگار در این باره آگاهی بما دهند. نیز بهتر است آقای خراسانی با گفتار پرمغز خود ما را خشنود گردانند.
آقای خراسانی بسخن پرداخته سخنانی در این زمینه گفتند : مرگ یکی از مراحل زندگانیست. آدمی چنانکه زاییده میشود همچنان میمیرد. از مرگ نباید ترسید ، نباید گلهمند بود. در کتابها و گفتارهای پیشین مرگ را بد تصویر کردهاند و آن را یک چیز شکنجهدار و دشواری نشان دادهاند. ولی چنین نیست و مرگ چیز آسانیست. مرگ جز خاموشی شعلهی زندگی نیست و این خاموشی نه چیزیست که شکنجهدار باشد.
سپس آقای چهرهنگار دربارهی پدر خود گفت : پدر من در آغاز مشروطه در کوششهای آزادیخواهانه در شیراز شرکت کرده بود. از اینرو اندیشهی آزادی داشت. از کتابهای ما نیز چندی را خوانده بود و گرایش نشان میداد. به تهران که آمده بودیم میخواست پس از بهبودی بدیدن آقای کسروی بیاید و گرایش خود را باو بازنماید. ولی افسوس که مرگ فرصت نداد و درگذشت.
بدینسان گفتگوهایی میرفت و آقای ضیاء مقدم سرگذشت خود را که نوشته بودند خواندند که بیش از همه مایهی دلسوختگی بود و نشست در ساعت هشت پایان پذیرفت.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 نشستی در خانهی آقای کسروی (یک از یک)
چون شادروان حبیبالله چهرهنگار (که با پسر خود آقای حسن چهرهنگار از اهواز آمده بودند) در بیمارستان بدرود زندگی گفته بود روز یکشنبه بیستویکم اسفند نشستی در خانهی آقای کسروی بنام دلداری بآقای حسن چهرهنگار برپا گردید.
آقای کسروی گفت : ما را تاکنون آیینی دربارهی راه انداختن مردگان و رفتار و پذیرایی با بازماندگان ایشان نبوده ولی از این پس باید بود. در یکی از بخشهای چاپ نشدهی [کتاب ورجاوند]بنیاد در این باره سخنانی هست. سپس جملههایی را از روی نوشتهای خواند :
«پایان زندگی در اینجهان مرگست. بمرده شیون نکنید. گریبان ندرید. بسخنان بیهوده برنخیزید. مرده را چنان گیرید که زندهاش بوده.
یکی چون مرده بر خویشان و همسایگان و دوستانست که براهش اندازند و آخرین همراهی ازو ندریغند. ولی همیشه جدایی میانهی نیک و بد گزارند ، و آنچه با نیکان میکنند با بدان سزا ندارند».
سپس گفت یکی از شیوههای بدی که از زمانهای باستان مانده شیون و فریاد بر سر مرده است. این شیون در بیاباننشینان برویهی بدتری رواج دارد. در شهرها نیز از میان نرفته. کسی که میمیرد زنان شیون بلند میکنند ، فریادها میکشند ، بسینه میزنند ، بسخنان بیهودهای میپردازند. پیرمردی یا پیرهزنی تا زنده است از دستش بیزارند و چون میمیرد بروی مردهاش آن خودنماییها را میکنند.
اینها جز کارهای بیخردانه نیست. از گریه جلو نباید گرفت. دل سوزد و اشک از دیده فروریزد. از این اندازه زیانی نیست. ولی شیون و فریاد و خودنماییها را باید فراموش گردانید.
آقای چهرهنگار که پدرش درگذشته یکی از آشنایانش ایراد گرفته که چرا ریشش را تراشیده. ما نمیدانیم از ریش نتراشیدن و سیاه پوشیدن و اینگونه چیزها بمرده یا به زنده چه سودی تواند بود؟!.. نمیدانیم چرا این مردم تا این اندازه درپی یاوهکاریهایند؟!.
سپس گفت : این نشست برای دو خواست است : یکی آنکه آقای ضیاء که در مراغه دچار گزند شده بودند و ما نوشتیم به تهران بیایند آمدهاند و در این نشست سرگذشت را برای آگاهی یاران باز خواهد گفت. دیگری چون شادروان حبیبالله چهرهنگار در بیمارستان بدرود زندگی گفته خواستیم یادی ازو کنیم و با فرزندش که از یاران ماست همدردی نشان دهیم. من ندانستهام شادروان حبیبالله براه ما نزدیک یا دور میبوده. ولی پیداست که مرد روشندلی میبوده که همچون بسیاری از پدران بآزار پسرش برنخاسته و او را در پیروی از راه ما آزاد گزارده. بهتر است آقای چهرهنگار در این باره آگاهی بما دهند. نیز بهتر است آقای خراسانی با گفتار پرمغز خود ما را خشنود گردانند.
آقای خراسانی بسخن پرداخته سخنانی در این زمینه گفتند : مرگ یکی از مراحل زندگانیست. آدمی چنانکه زاییده میشود همچنان میمیرد. از مرگ نباید ترسید ، نباید گلهمند بود. در کتابها و گفتارهای پیشین مرگ را بد تصویر کردهاند و آن را یک چیز شکنجهدار و دشواری نشان دادهاند. ولی چنین نیست و مرگ چیز آسانیست. مرگ جز خاموشی شعلهی زندگی نیست و این خاموشی نه چیزیست که شکنجهدار باشد.
سپس آقای چهرهنگار دربارهی پدر خود گفت : پدر من در آغاز مشروطه در کوششهای آزادیخواهانه در شیراز شرکت کرده بود. از اینرو اندیشهی آزادی داشت. از کتابهای ما نیز چندی را خوانده بود و گرایش نشان میداد. به تهران که آمده بودیم میخواست پس از بهبودی بدیدن آقای کسروی بیاید و گرایش خود را باو بازنماید. ولی افسوس که مرگ فرصت نداد و درگذشت.
بدینسان گفتگوهایی میرفت و آقای ضیاء مقدم سرگذشت خود را که نوشته بودند خواندند که بیش از همه مایهی دلسوختگی بود و نشست در ساعت هشت پایان پذیرفت.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
93%
آری
7%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (هشت از ده)
میدانم خواهند گفت : «آنها جوانانی میبودند ناپخته ، شعرهای بد میگفتند». میگویم : پیرانتان هم میشناسیم. بهتر است چند شعری هم از پیرانتان بیاورم :
هر کس که به بر ساده بکف باده ندارد
اسباب نشاط و طرب آماده ندارد
نمیدانم میشناختید «عبرت» نام مردی را که هفتاد سال با بیکاری و بیخاندانی و بادهخواری و بچهبازی و یاوهبافی گذرانیده و چند سال پیش مُرد که شعرها در مرگش گفتند و گفتارها نوشتند. این شعرها ازوست که در روزنامهها چاپ شده بود :
کام دل را یک شب از آن سیمبر خواهم گرفت
وقت پیری عشقبازی را ز سر خواهم گرفت
گر پدر منعم کند از عشق آن زیبا پسر
از پدر دل در هوای آن پسر خواهم گرفت
اینها هم ازوست. اینها هم در روزنامهها بچاپ رسیده بود. با صد رسوایی اینگونه شعرها را روزنامهها چاپ کرده میپراکندند ، دیوان ایرج را با آن رسوایی بیستوپنجهزار نسخه بچاپ میرسانیدند ، اینهمه زشتیها را میکردند و نامش را «ادبیات» میگزاردند.
این شعرها هم از «قصیدهی ماستی» میرزا حبیب اسپهانی است که در استانبول زیسته و مرده و شعرهایش در مهنامهی «ارمغان» بچاپ رسیده.
مالیده است بر رخ خویش آن نگار ماست
هر ماستی که بیند گوید نگار ماست
چون ماست هست رنگ شکوفه سزد سپس
فصل بهار بردمد از شاخسار ماست
آنجا که هست ماست نیاید بکار دوغ
وآنجا که هست قیماق ناید بکار ماست
شیر و پنیر و خامه و قیماق میشود
از دسترنج ماستکشان هر چهار ماست
از ماست بس زنان که سپیداب برزنند
شاید که روسفید شود ز افتخار ماست
شاید شود شکنبهی حوران جنتی
خیکی که پروراند پرهیز کار ماست
چهلودو بیت همهاش اینگونه سخنان بیمعنیست. ببینید اندازهی نافهمی و درماندگی را : مردی بازرگان در جایی همچون استانبول نشسته و مغز خود فرساییده و اینها را بافته. مردی آنها را خوانده و پسندیده و نسخه برداشته و بادارهی «ارمغان» ارمغان گردانیده. مدیر ارمغان [همان وحید دستگردی که نامش رفت] آنها را پسندیده خوش داشته و بچاپ رسانیده. اینها همه بوده چرا که شعر است ، چرا که ادبیات است.
این هم نمونههایی از شعرهای پیران. شگفت آنست که این ایرادها را که میگیریم و این مضمونهای چرند را که میبافند بیادشان میآوریم میگویند : «پس چه کار کنیم؟!.. اگر اینها را نگوییم چه بگوییم؟!.». میگویم : «هیچی نگویید. مگر ناچارید که بگویید؟!.» بیادم میافتد که روزی در تبریز با روضهخوانی گفتگو کرده میگفتم : «اینها که شما میخوانید همه دروغست ، افسانه است». گفت : «پس چه بخوانیم؟!. راستش را از کجا بیاوریم؟!..» گفتم : «هیچ نخوانید. که شما را ناچار گردانیده که باید چیزی بخوانید؟!..».
راستی داستان اینان داستان روضهخوانهاست. چنانکه روضهخوانها میپندارند که «تعزیهی امامحسین باید بود» ، و هیچ نمیاندیشند که تعزیه چیست؟ ، آنگاه چرا باید بود؟ ، بیکباره از این اندیشهها دور میباشند ، اینان نیز همان حال را میدارند و میپندارند که شعر باید بود و هیچگاه نمیاندیشند که «اینها که هست شعر نیست ، سخنبازیست ، قافیهسازیست».
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (هشت از ده)
میدانم خواهند گفت : «آنها جوانانی میبودند ناپخته ، شعرهای بد میگفتند». میگویم : پیرانتان هم میشناسیم. بهتر است چند شعری هم از پیرانتان بیاورم :
هر کس که به بر ساده بکف باده ندارد
اسباب نشاط و طرب آماده ندارد
نمیدانم میشناختید «عبرت» نام مردی را که هفتاد سال با بیکاری و بیخاندانی و بادهخواری و بچهبازی و یاوهبافی گذرانیده و چند سال پیش مُرد که شعرها در مرگش گفتند و گفتارها نوشتند. این شعرها ازوست که در روزنامهها چاپ شده بود :
کام دل را یک شب از آن سیمبر خواهم گرفت
وقت پیری عشقبازی را ز سر خواهم گرفت
گر پدر منعم کند از عشق آن زیبا پسر
از پدر دل در هوای آن پسر خواهم گرفت
اینها هم ازوست. اینها هم در روزنامهها بچاپ رسیده بود. با صد رسوایی اینگونه شعرها را روزنامهها چاپ کرده میپراکندند ، دیوان ایرج را با آن رسوایی بیستوپنجهزار نسخه بچاپ میرسانیدند ، اینهمه زشتیها را میکردند و نامش را «ادبیات» میگزاردند.
این شعرها هم از «قصیدهی ماستی» میرزا حبیب اسپهانی است که در استانبول زیسته و مرده و شعرهایش در مهنامهی «ارمغان» بچاپ رسیده.
مالیده است بر رخ خویش آن نگار ماست
هر ماستی که بیند گوید نگار ماست
چون ماست هست رنگ شکوفه سزد سپس
فصل بهار بردمد از شاخسار ماست
آنجا که هست ماست نیاید بکار دوغ
وآنجا که هست قیماق ناید بکار ماست
شیر و پنیر و خامه و قیماق میشود
از دسترنج ماستکشان هر چهار ماست
از ماست بس زنان که سپیداب برزنند
شاید که روسفید شود ز افتخار ماست
شاید شود شکنبهی حوران جنتی
خیکی که پروراند پرهیز کار ماست
چهلودو بیت همهاش اینگونه سخنان بیمعنیست. ببینید اندازهی نافهمی و درماندگی را : مردی بازرگان در جایی همچون استانبول نشسته و مغز خود فرساییده و اینها را بافته. مردی آنها را خوانده و پسندیده و نسخه برداشته و بادارهی «ارمغان» ارمغان گردانیده. مدیر ارمغان [همان وحید دستگردی که نامش رفت] آنها را پسندیده خوش داشته و بچاپ رسانیده. اینها همه بوده چرا که شعر است ، چرا که ادبیات است.
این هم نمونههایی از شعرهای پیران. شگفت آنست که این ایرادها را که میگیریم و این مضمونهای چرند را که میبافند بیادشان میآوریم میگویند : «پس چه کار کنیم؟!.. اگر اینها را نگوییم چه بگوییم؟!.». میگویم : «هیچی نگویید. مگر ناچارید که بگویید؟!.» بیادم میافتد که روزی در تبریز با روضهخوانی گفتگو کرده میگفتم : «اینها که شما میخوانید همه دروغست ، افسانه است». گفت : «پس چه بخوانیم؟!. راستش را از کجا بیاوریم؟!..» گفتم : «هیچ نخوانید. که شما را ناچار گردانیده که باید چیزی بخوانید؟!..».
راستی داستان اینان داستان روضهخوانهاست. چنانکه روضهخوانها میپندارند که «تعزیهی امامحسین باید بود» ، و هیچ نمیاندیشند که تعزیه چیست؟ ، آنگاه چرا باید بود؟ ، بیکباره از این اندیشهها دور میباشند ، اینان نیز همان حال را میدارند و میپندارند که شعر باید بود و هیچگاه نمیاندیشند که «اینها که هست شعر نیست ، سخنبازیست ، قافیهسازیست».
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
90%
آری
5%
نه
5%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون گوشتخواری (یک از یک)
یکی از خوانندگان پرچم مینویسد :
در «ورجاوندبنیاد» نوشتهاید : «گوشتخواری آدمیان را دشمن چهارپایان و مرغان سودمند و بیآزار گردانیده و آنان را از جایگاه سروری پایین آورده. باید تا میتوان از گوشتخواری بازایستاد. این نه شایندهی آدمیست که دندان بگوشت زیردستان فروبَرَد.» صفحهی 18 ، ورجاوندبنیاد.
نویسنده از کسانی هستم که خوردن گوشت را نمیپسندم و آن را لایق شأن و مقام انسانی نمیدانم. ولی اینجا چند مطلبی هست ـ اولاً اگر ما گوشت نخوریم آیا خوردنیهای دیگر هست که باندازهی کفایت احتیاج را رفع کند. ثانیاً آیا نخوردن گوشت مزاج را بهم نخواهد زد و قوهی آدم را کمتر نخواهد گردانید. ثالثاً اگر از گوشتخواری صرفنظر شود آیا حیواناتی که ما حراست میکنیم و مقصودمان استفاده از گوشت آنهاست ـ از قبیل گوسفند و بز و گاو و گاومیش ـ چه حالی پیدا خواهد کرد. اینها مسائلیست که باید در نظر گرفته شود.
میگوییم : از نویسنده خشنودیم که این یادآوریها را کرده است و ما اینک به یکایک پرسشهای او پاسخ مینویسیم :
نخست : اگر گوشت نخوریم آیا خوردنیهای دیگر هست که جای آن را گیرد و ما را بینیاز گرداند؟..
در این باره پاسخ روشنست. خدا را سپاس خوردنیها چندان فراوانست که بشمار نیاید. آفریدگار برای آدمی خوردنیهای گوناگون آفریده. از گیاهها و سبزیها چیزهای بسیاری برای خوردن ماست : تره ، کاهو ، هویج ، ریحان ، نعناع ، ترخون ، کلم و بسیار دیگر ، از میوههای سر درختی : خرما ، انگور ، سیب ، زردآلو ، آلو ، گیلاس ، آلوچه ، بادام ، پسته ، فندق ، توت ، هلو ، شفتالو ، پرتقال ، لیمو ، و مانندهای اینها. از میوههای زمینی : خربزه ، خیار ، هندوانه ، سیب زمینی و از اینگونه. از دانِگیها : گندم ، جو ، برنج ، ذرت ، نخد ، لپه ، باقلا ، مَرجُمَک[=عدس] و بسیار از اینگونه.
اینها خوردنیهاییست که آفریدگار با فراوانی در دسترس ما گزارده است ، و ما توانیم از راه کشاورزی و درختکاری اینها را هرچه بیشتر گردانیم. توانیم از اینها خوراکهای خوشمزه و گوارا خوریم. گوشتخواری ارزش اینها را از دیدهی ما دور گردانیده.
ما درختهایی که میکاریم از یکسو باغی سبز و خرم پدید آوردهایم که از تماشایش لذت خواهیم برد و در بهار که شکوفهها خواهد شکوفید از دیدن و بوییدن آنها خشنود خواهیم بود ، و از یکسو از میوههای آنها خوراکهای شیرین و گوارا خواهیم داشت.
مردم خو گرفتهاند که اگر در سر سفره خوراک گوشتی نباشد چنین دانند که ناهار یا شام درستی نخوردهاند. در حالی که نان یا برنج که هست خود خوراک نیکیست بماند آنکه خوراکهای دیگری از ماست و پنیر و سبزیها و میوهها با آنها تواند بود.
ما اگر چهارپایان و مرغان را نکشیم و از گوشتهاشان نخوریم از شیر گاو و گوسفند و بز (که بیش از نیاز بچههاشان باشد) و از روغن آنها و همچنین از تخم ماکیان بهره توانیم برد. این چیزیست که ناسزا نمیباشد و ما یکرشته خوراکهایی نیز از این راه میداریم.
نکتهی دیگری که باید یادآوری کنیم آنست که میوهها و خوردنیهای مانند آنها زمان بزمان در فزونیست و چه بسیار گونههای نوینی که پدید میآید. بسیاری از میوهها تا صد سال پیش نمیبوده و اکنون هست و بسیاری از آنها اکنون نیست و در آینده خواهد بود. بویژه با پیشرفتی که در رشتهی کشاورزی در سراسر جهان پدیدار است.
میباید گفت : در این باره طبیعت که خود خواهان گوناگونیست با کوششهای دانشمندان و با آزمایشهای آنان دست بهم گردانیده است و نتیجههای سودمندی را بیرون میدهد.
دوم : آیا نخوردن گوشت تندرستی آدمی را بهم نخواهد زد؟..
پیداست که باید پاسخ این پرسش را «پزشکی» دهد. این کار پزشکیست که روشن گرداند آیا از نخوردن گوشت زیانی به تندرستی تواند رسید یا نه. آنچه ما از پزشکان شنیدهایم زیانی نتواند رسید. بسیاری از پزشکان در اروپا و آمریکا هواخواه گیاهخواریند. از این گذشته نویسندهی این سخنان پنج سال بیکبار گوشتخواری را رها کردم که نه تنها زیانی ندیدم سودهایی نیز دیدم و حالم بهتر گردید. اکنون نیز تا توانم از گوشت پرهیز جویم و ده سال بیشتر است که این پرهیز را میدارم و کمترین زیانی ندیدهام.
بسیاری میپندارند که نیروی گوشت بیشتر است تا خوردنیهای گیاهی. ولی اینان فراموش میکنند که همان گوشت جز از گیاهها پدید نیامده است. بلکه توان گفت آن گیاهها که به تن گوسفند یا مرغ رفته و گوشت گردیده یک بار کار خود را کرده است و فرسوده و کهن گردیده که نیرویش کمتر خواهد بود.
هرچه هست در این باره باید از پزشکان پاسخ طلبید و ما دوست میداریم که کسانی از آنان دانستههای خود را در این باره نوشته برای چاپ به پرچم فرستند.
سوم : ما اگر گوشت نخوریم آیا گوسفند و بز و گاو و مانند اینها که نگهداری میکنیم چه خواهند بود؟.. آیا رو به نابودی نخواهند نهاد؟.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون گوشتخواری (یک از یک)
یکی از خوانندگان پرچم مینویسد :
در «ورجاوندبنیاد» نوشتهاید : «گوشتخواری آدمیان را دشمن چهارپایان و مرغان سودمند و بیآزار گردانیده و آنان را از جایگاه سروری پایین آورده. باید تا میتوان از گوشتخواری بازایستاد. این نه شایندهی آدمیست که دندان بگوشت زیردستان فروبَرَد.» صفحهی 18 ، ورجاوندبنیاد.
نویسنده از کسانی هستم که خوردن گوشت را نمیپسندم و آن را لایق شأن و مقام انسانی نمیدانم. ولی اینجا چند مطلبی هست ـ اولاً اگر ما گوشت نخوریم آیا خوردنیهای دیگر هست که باندازهی کفایت احتیاج را رفع کند. ثانیاً آیا نخوردن گوشت مزاج را بهم نخواهد زد و قوهی آدم را کمتر نخواهد گردانید. ثالثاً اگر از گوشتخواری صرفنظر شود آیا حیواناتی که ما حراست میکنیم و مقصودمان استفاده از گوشت آنهاست ـ از قبیل گوسفند و بز و گاو و گاومیش ـ چه حالی پیدا خواهد کرد. اینها مسائلیست که باید در نظر گرفته شود.
میگوییم : از نویسنده خشنودیم که این یادآوریها را کرده است و ما اینک به یکایک پرسشهای او پاسخ مینویسیم :
نخست : اگر گوشت نخوریم آیا خوردنیهای دیگر هست که جای آن را گیرد و ما را بینیاز گرداند؟..
در این باره پاسخ روشنست. خدا را سپاس خوردنیها چندان فراوانست که بشمار نیاید. آفریدگار برای آدمی خوردنیهای گوناگون آفریده. از گیاهها و سبزیها چیزهای بسیاری برای خوردن ماست : تره ، کاهو ، هویج ، ریحان ، نعناع ، ترخون ، کلم و بسیار دیگر ، از میوههای سر درختی : خرما ، انگور ، سیب ، زردآلو ، آلو ، گیلاس ، آلوچه ، بادام ، پسته ، فندق ، توت ، هلو ، شفتالو ، پرتقال ، لیمو ، و مانندهای اینها. از میوههای زمینی : خربزه ، خیار ، هندوانه ، سیب زمینی و از اینگونه. از دانِگیها : گندم ، جو ، برنج ، ذرت ، نخد ، لپه ، باقلا ، مَرجُمَک[=عدس] و بسیار از اینگونه.
اینها خوردنیهاییست که آفریدگار با فراوانی در دسترس ما گزارده است ، و ما توانیم از راه کشاورزی و درختکاری اینها را هرچه بیشتر گردانیم. توانیم از اینها خوراکهای خوشمزه و گوارا خوریم. گوشتخواری ارزش اینها را از دیدهی ما دور گردانیده.
ما درختهایی که میکاریم از یکسو باغی سبز و خرم پدید آوردهایم که از تماشایش لذت خواهیم برد و در بهار که شکوفهها خواهد شکوفید از دیدن و بوییدن آنها خشنود خواهیم بود ، و از یکسو از میوههای آنها خوراکهای شیرین و گوارا خواهیم داشت.
مردم خو گرفتهاند که اگر در سر سفره خوراک گوشتی نباشد چنین دانند که ناهار یا شام درستی نخوردهاند. در حالی که نان یا برنج که هست خود خوراک نیکیست بماند آنکه خوراکهای دیگری از ماست و پنیر و سبزیها و میوهها با آنها تواند بود.
ما اگر چهارپایان و مرغان را نکشیم و از گوشتهاشان نخوریم از شیر گاو و گوسفند و بز (که بیش از نیاز بچههاشان باشد) و از روغن آنها و همچنین از تخم ماکیان بهره توانیم برد. این چیزیست که ناسزا نمیباشد و ما یکرشته خوراکهایی نیز از این راه میداریم.
نکتهی دیگری که باید یادآوری کنیم آنست که میوهها و خوردنیهای مانند آنها زمان بزمان در فزونیست و چه بسیار گونههای نوینی که پدید میآید. بسیاری از میوهها تا صد سال پیش نمیبوده و اکنون هست و بسیاری از آنها اکنون نیست و در آینده خواهد بود. بویژه با پیشرفتی که در رشتهی کشاورزی در سراسر جهان پدیدار است.
میباید گفت : در این باره طبیعت که خود خواهان گوناگونیست با کوششهای دانشمندان و با آزمایشهای آنان دست بهم گردانیده است و نتیجههای سودمندی را بیرون میدهد.
دوم : آیا نخوردن گوشت تندرستی آدمی را بهم نخواهد زد؟..
پیداست که باید پاسخ این پرسش را «پزشکی» دهد. این کار پزشکیست که روشن گرداند آیا از نخوردن گوشت زیانی به تندرستی تواند رسید یا نه. آنچه ما از پزشکان شنیدهایم زیانی نتواند رسید. بسیاری از پزشکان در اروپا و آمریکا هواخواه گیاهخواریند. از این گذشته نویسندهی این سخنان پنج سال بیکبار گوشتخواری را رها کردم که نه تنها زیانی ندیدم سودهایی نیز دیدم و حالم بهتر گردید. اکنون نیز تا توانم از گوشت پرهیز جویم و ده سال بیشتر است که این پرهیز را میدارم و کمترین زیانی ندیدهام.
بسیاری میپندارند که نیروی گوشت بیشتر است تا خوردنیهای گیاهی. ولی اینان فراموش میکنند که همان گوشت جز از گیاهها پدید نیامده است. بلکه توان گفت آن گیاهها که به تن گوسفند یا مرغ رفته و گوشت گردیده یک بار کار خود را کرده است و فرسوده و کهن گردیده که نیرویش کمتر خواهد بود.
هرچه هست در این باره باید از پزشکان پاسخ طلبید و ما دوست میداریم که کسانی از آنان دانستههای خود را در این باره نوشته برای چاپ به پرچم فرستند.
سوم : ما اگر گوشت نخوریم آیا گوسفند و بز و گاو و مانند اینها که نگهداری میکنیم چه خواهند بود؟.. آیا رو به نابودی نخواهند نهاد؟.
👇
میگوییم : چنین اندیشهای نباید داشت. این سخن معنایش آنست که مردم گوسفندان را نابود میکنند برای آنکه مبادا بمانند و نابود گردند. این نگهداری که ما بآنها میکنیم بسیار نامردانه است. نگهداری میکنیم برای آنکه بکشیم و گوشتشان خوریم.
جانداری را سر بریدن و از گوشت آن شکم خود پر گردانیدن شایندهی آدمی نیست و بهیچ بهانهای بچنین کاری نباید برخاست.
از آنسوی ما از گوسفند و بز و گاو بهرهمندیهای دیگری میداریم. از شیر و پشم آنها نیز سود توانیم برد (چنانکه همین اکنون میبریم). خروسی با آن قشنگی و خوشآوازی ما از نگه داشتن آن لذتها توانیم یافت. لذت جهان تنها در خوردن نیست. این بسیار پستیست که آدمی از دیدن خروس قشنگ بآرزوی خوردن گوشتش افتد.
به هر حال ما اگر ناچاریم که یا گوسفند [اصل (به اشتباه) : گوشت.] و بز و گاو را بخوریم و خود را از جانوران درنده گردانیم و یا آنها را از خانههای خود بیرون کرده در بیابانها بحال خودشان گزاریم بیگمان باید این کار دوم را کرد و درندگی را بخود سزا نشمارید.
در حالی که چنین نیست و ما توانیم هم گوشت نخوریم و هم از گوسفند و بز و گاو و خروس و ماکیان نگهداری دریغ نداریم.
آنگاه اگر در گوسفند و بز و گاو بهانه اینست ، در شکار کردن قرقاول و آهو و تیهو و کبک چه بهانهای هست؟!.. در اینها چه سخنی توان گفت؟! اینها که به نگهداری آدمیان نیاز نمیدارند. اینها خودشان در بیابان و هوا و دریا زندگی بسر میبرند.
آیا این ستمگری نیست که تفنگی بردارند و یا چنگالی بدست گیرند بنام شکار ، این جانوران بیآزار را نابود گردانند؟!.
من نمیدانم این شکارچیان چرا زور خود را در سر این جانوران ناتوان میآزمایند؟!. نمیدانم چرا بشکار شیر و گرگ و پلنگ و روباه و شغال و دیگر جانوران زورآور و ستمگر نمیپردازند؟!..
به هر حال گوشتخواری یکی از کارهای بد آدمیان است. کاریست که شایندهی جایگاه این برگزیدهی آفریدگان نیست.
شما اگر همین روزها در خیابانهای تهران نگرید کسانی را خواهید دید که هر یکی چند تا از برههای نوزاد را جلو انداخته برای فروش که بخرند و سرشان ببرند و «برهپلو» پخته بخورند میگرداند و آن جانداران زبانبستهی بیگناه را که تازه چشم بجهان باز کردهاند از مادرهاشان جدا گردانیده و از شیری که روزی آنها بوده بیبهره گزاردهاند و آنها نمیدانند که بکجاشان میبرند و معمعکنان راه افتاده میروند. اگر کسی همین را نیک نگرد و نیک اندیشد بزشتی رفتار آدمیان پی خواهد برد.
ما دوست میداریم از خوانندگان پرچم در این باره گفتارهایی نویسند و اگر کسانی از پزشکان در این زمینه از دیدهی پزشکی گفتارهایی نویسند بهتر خواهد بود.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
جانداری را سر بریدن و از گوشت آن شکم خود پر گردانیدن شایندهی آدمی نیست و بهیچ بهانهای بچنین کاری نباید برخاست.
از آنسوی ما از گوسفند و بز و گاو بهرهمندیهای دیگری میداریم. از شیر و پشم آنها نیز سود توانیم برد (چنانکه همین اکنون میبریم). خروسی با آن قشنگی و خوشآوازی ما از نگه داشتن آن لذتها توانیم یافت. لذت جهان تنها در خوردن نیست. این بسیار پستیست که آدمی از دیدن خروس قشنگ بآرزوی خوردن گوشتش افتد.
به هر حال ما اگر ناچاریم که یا گوسفند [اصل (به اشتباه) : گوشت.] و بز و گاو را بخوریم و خود را از جانوران درنده گردانیم و یا آنها را از خانههای خود بیرون کرده در بیابانها بحال خودشان گزاریم بیگمان باید این کار دوم را کرد و درندگی را بخود سزا نشمارید.
در حالی که چنین نیست و ما توانیم هم گوشت نخوریم و هم از گوسفند و بز و گاو و خروس و ماکیان نگهداری دریغ نداریم.
آنگاه اگر در گوسفند و بز و گاو بهانه اینست ، در شکار کردن قرقاول و آهو و تیهو و کبک چه بهانهای هست؟!.. در اینها چه سخنی توان گفت؟! اینها که به نگهداری آدمیان نیاز نمیدارند. اینها خودشان در بیابان و هوا و دریا زندگی بسر میبرند.
آیا این ستمگری نیست که تفنگی بردارند و یا چنگالی بدست گیرند بنام شکار ، این جانوران بیآزار را نابود گردانند؟!.
من نمیدانم این شکارچیان چرا زور خود را در سر این جانوران ناتوان میآزمایند؟!. نمیدانم چرا بشکار شیر و گرگ و پلنگ و روباه و شغال و دیگر جانوران زورآور و ستمگر نمیپردازند؟!..
به هر حال گوشتخواری یکی از کارهای بد آدمیان است. کاریست که شایندهی جایگاه این برگزیدهی آفریدگان نیست.
شما اگر همین روزها در خیابانهای تهران نگرید کسانی را خواهید دید که هر یکی چند تا از برههای نوزاد را جلو انداخته برای فروش که بخرند و سرشان ببرند و «برهپلو» پخته بخورند میگرداند و آن جانداران زبانبستهی بیگناه را که تازه چشم بجهان باز کردهاند از مادرهاشان جدا گردانیده و از شیری که روزی آنها بوده بیبهره گزاردهاند و آنها نمیدانند که بکجاشان میبرند و معمعکنان راه افتاده میروند. اگر کسی همین را نیک نگرد و نیک اندیشد بزشتی رفتار آدمیان پی خواهد برد.
ما دوست میداریم از خوانندگان پرچم در این باره گفتارهایی نویسند و اگر کسانی از پزشکان در این زمینه از دیدهی پزشکی گفتارهایی نویسند بهتر خواهد بود.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
84%
آری
10%
نه
6%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (نه از ده)
روزی یکی میگفت : «شما شعرشناس نیستید. شعرهایی در «تاریخ هجدهساله» نقل کردهاید که سست است :
هر کسی نقد خود منات نمود
آخر او را منات لات نمود
ای بسا شهسوار فرزین را
بازی این منات مات نمود
چه حسابیست هر که داخل شد
فوراً آلاف را مآت نمود
پس مآتش رسید بر آحاد
وانگه آحاد هم وفات نمود
اینها دارای محسنات شعریست ولی سست است».
گفتم : آن شمایید که شعرشناس نیستید. شما بازی کردن با واژه و سخن را شعر مینامید. از آنسو هم میگویید : «شعر زبان احساسات است». میباید بگویم : شما معنی «احساس» یا «سَهِش» را هم نمیدانید. شما چون روضهخوانهایید. آنان چون بهانهی دیگری بکار بیهودهی خود پیدا نمیکنند فلسفه بافته چنین میگویند : «کسی که مظلوم کشته شده آدم باید دلش باو بسوزد ، باید همدردی کند ، این لازمهی انسانیت است». این را میگویند و نمیدانند که در اینگونه زمینهها «گذشت زمان» خود کارگر و هناینده است. داستانی که هزاروسیصد سال پیش رخ داده جای همدردی نیست. دلمان خواهد سوخت ولی چه همدردی توانیم کرد؟!. آنگاه دل سوختن و همدردی کردن هم اندازه دارد. به یک داستان تا کی باید دل سوزانید؟!.. تا کی باید گریست؟!.. پس از همهی اینها اگر سخن شما راستست پس چرا یادی از ستمدیدگی و کشته شدن ثقةالاسلام و شیخ سلیم و میرزا علی واعظ و میرکریم و حسن و قدیر نمیکنید که دیروز در راه این کشور و توده کشته شدند؟!.
شما نیز میگویید : «احساسات» ، و هیچ نمیدانید که سَهِش یا احساس آنست که از پیشامدهای زندگانی در دل آدم پدید آید. شما مضمونبافی خود را «احساس» مینامید. بگو ببینم آن قصیدهها که استادانتان میسازند یا غزلهایی که میسرایند کدام یکی از روی سَهِش است؟!. این از روی سَهِشست که مینشینید و با خود میگویید : «بیکارم و بهتر است غزلی بسازم». نخست قافیهها را فهرست میکنید : «تبر ، خبر ، ضرر ، خطر ، بتر ، شکر ، هدر.» آنگاه با صد سختی شعرها میبافید و هر کدام از اینها را در پایان یکی از آنها میگنجانید. آیا این از روی سهشست؟!. شما سهشهاتان مرده. باین دلیل که هایهویی را که در جهانست نمیفهمید و آنچه در کشورتان میگذرد درنمییابید. تنها چیزی که میشناسید یاوهگوییست. آن چیزهایی که شما میسازید و بیرون میریزید «سخن مرده» است. سخنیست که روان نمیدارد. سخنیست که بجهان و زندگانی بستگی نمیدارد. ولی شما آنها را شعر میخوانید.
آن چهار بیت که من در «تاریخ هجدهساله» یاد کردهام اگر سست هم هست باری سخن زنده است. زیرا از روی سهش گفته شده ، سهشی که از پیشامدها برخاسته بوده. در آن روزها در ایران داستان منات روسی یکی از گرفتاریها میبود. صدها کسان دارایی خود را در آن راه از دست دادند. منات که بهایش در نتیجهی جنگ پایین آمده بود میخریدند و بامید بالا رفتن نگه میداشتند. ولی هفتهی آینده ، باز پایین میآمد ، هفتهی دیگر همچنان ، بدینسان پایین میرفت تا بیکباره از بها افتاد و یا بگفتهی شاعر «وفات نمود».
شاعر این حال را نشان داده. شما میگویید : «محسنات شعری دارد» من میگویم : اگر نداشتی دیگر بهتر بودی. شما همهی نگاهتان بآن واژهبازیهاست و من نگاهم بمعنی میباشد.
سپس گفتم : شعرِ از روی سهش آنهاست که میرزا علیاکبر صابر گفته. بدیها و آلودگیهای توده را بدیده گرفته و دربارهی آنها شعر ساخته و بچاپ رسانیده. ملایان تکفیرش کردهاند و بزیان و گزند افتاده ، چون از روی سهش و فهم میبوده پس ننشسته. یک نمونه از شعرهای او ریشخند بشاعران ایرانست که تندیسهای[مجسمه] از آنها پدید آورده و ما چون شعرهای او را با ترجمهی فارسیش با همان تندیسه یا نگاره[=نقاشی] بچاپ رسانیدهایم شما توانید آنها را دید. [1]
آن کار صابر و روزنامهی ملا نصرالدین میبود که با خویهای بد مردم میجنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار میبردند. این هم شما که در ایران قصیده و غزل بسبک ترکستانی میسازید و مضمونبافیهای خود را «احساسات» مینامید. اگر شما را «احساس» هست پس چرا اینهمه آلودگیهای توده را نمیبینید؟
در مهنامههای شما پیشنهاد میشود که شاعران دربارهی «فتح سومنات» که هزار سال پیش سلطانمحمود غزنوی کرده بسبک عنصری قصیدهها سازند. این نمونهی مردگی «احساسات» شماست. این دلیل دیگر است که شما درپی سخنبازی هستید نه درپی بازنمودن سهشها.
🔹 پانوشت :
1ـ «شما توانید دید» سبک شدهی «شما توانید دیدن» است. بهمین سان «تواند رفت» ، «باید شُست» و «شاید گفت» سبک شدهی «تواند رفتن» ، «باید شستن» ، «شاید گفتن» است و مانندهای این.
———————————-
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (نه از ده)
روزی یکی میگفت : «شما شعرشناس نیستید. شعرهایی در «تاریخ هجدهساله» نقل کردهاید که سست است :
هر کسی نقد خود منات نمود
آخر او را منات لات نمود
ای بسا شهسوار فرزین را
بازی این منات مات نمود
چه حسابیست هر که داخل شد
فوراً آلاف را مآت نمود
پس مآتش رسید بر آحاد
وانگه آحاد هم وفات نمود
اینها دارای محسنات شعریست ولی سست است».
گفتم : آن شمایید که شعرشناس نیستید. شما بازی کردن با واژه و سخن را شعر مینامید. از آنسو هم میگویید : «شعر زبان احساسات است». میباید بگویم : شما معنی «احساس» یا «سَهِش» را هم نمیدانید. شما چون روضهخوانهایید. آنان چون بهانهی دیگری بکار بیهودهی خود پیدا نمیکنند فلسفه بافته چنین میگویند : «کسی که مظلوم کشته شده آدم باید دلش باو بسوزد ، باید همدردی کند ، این لازمهی انسانیت است». این را میگویند و نمیدانند که در اینگونه زمینهها «گذشت زمان» خود کارگر و هناینده است. داستانی که هزاروسیصد سال پیش رخ داده جای همدردی نیست. دلمان خواهد سوخت ولی چه همدردی توانیم کرد؟!. آنگاه دل سوختن و همدردی کردن هم اندازه دارد. به یک داستان تا کی باید دل سوزانید؟!.. تا کی باید گریست؟!.. پس از همهی اینها اگر سخن شما راستست پس چرا یادی از ستمدیدگی و کشته شدن ثقةالاسلام و شیخ سلیم و میرزا علی واعظ و میرکریم و حسن و قدیر نمیکنید که دیروز در راه این کشور و توده کشته شدند؟!.
شما نیز میگویید : «احساسات» ، و هیچ نمیدانید که سَهِش یا احساس آنست که از پیشامدهای زندگانی در دل آدم پدید آید. شما مضمونبافی خود را «احساس» مینامید. بگو ببینم آن قصیدهها که استادانتان میسازند یا غزلهایی که میسرایند کدام یکی از روی سَهِش است؟!. این از روی سَهِشست که مینشینید و با خود میگویید : «بیکارم و بهتر است غزلی بسازم». نخست قافیهها را فهرست میکنید : «تبر ، خبر ، ضرر ، خطر ، بتر ، شکر ، هدر.» آنگاه با صد سختی شعرها میبافید و هر کدام از اینها را در پایان یکی از آنها میگنجانید. آیا این از روی سهشست؟!. شما سهشهاتان مرده. باین دلیل که هایهویی را که در جهانست نمیفهمید و آنچه در کشورتان میگذرد درنمییابید. تنها چیزی که میشناسید یاوهگوییست. آن چیزهایی که شما میسازید و بیرون میریزید «سخن مرده» است. سخنیست که روان نمیدارد. سخنیست که بجهان و زندگانی بستگی نمیدارد. ولی شما آنها را شعر میخوانید.
آن چهار بیت که من در «تاریخ هجدهساله» یاد کردهام اگر سست هم هست باری سخن زنده است. زیرا از روی سهش گفته شده ، سهشی که از پیشامدها برخاسته بوده. در آن روزها در ایران داستان منات روسی یکی از گرفتاریها میبود. صدها کسان دارایی خود را در آن راه از دست دادند. منات که بهایش در نتیجهی جنگ پایین آمده بود میخریدند و بامید بالا رفتن نگه میداشتند. ولی هفتهی آینده ، باز پایین میآمد ، هفتهی دیگر همچنان ، بدینسان پایین میرفت تا بیکباره از بها افتاد و یا بگفتهی شاعر «وفات نمود».
شاعر این حال را نشان داده. شما میگویید : «محسنات شعری دارد» من میگویم : اگر نداشتی دیگر بهتر بودی. شما همهی نگاهتان بآن واژهبازیهاست و من نگاهم بمعنی میباشد.
سپس گفتم : شعرِ از روی سهش آنهاست که میرزا علیاکبر صابر گفته. بدیها و آلودگیهای توده را بدیده گرفته و دربارهی آنها شعر ساخته و بچاپ رسانیده. ملایان تکفیرش کردهاند و بزیان و گزند افتاده ، چون از روی سهش و فهم میبوده پس ننشسته. یک نمونه از شعرهای او ریشخند بشاعران ایرانست که تندیسهای[مجسمه] از آنها پدید آورده و ما چون شعرهای او را با ترجمهی فارسیش با همان تندیسه یا نگاره[=نقاشی] بچاپ رسانیدهایم شما توانید آنها را دید. [1]
آن کار صابر و روزنامهی ملا نصرالدین میبود که با خویهای بد مردم میجنگیدند و شعر را نیز در آن باره بکار میبردند. این هم شما که در ایران قصیده و غزل بسبک ترکستانی میسازید و مضمونبافیهای خود را «احساسات» مینامید. اگر شما را «احساس» هست پس چرا اینهمه آلودگیهای توده را نمیبینید؟
در مهنامههای شما پیشنهاد میشود که شاعران دربارهی «فتح سومنات» که هزار سال پیش سلطانمحمود غزنوی کرده بسبک عنصری قصیدهها سازند. این نمونهی مردگی «احساسات» شماست. این دلیل دیگر است که شما درپی سخنبازی هستید نه درپی بازنمودن سهشها.
🔹 پانوشت :
1ـ «شما توانید دید» سبک شدهی «شما توانید دیدن» است. بهمین سان «تواند رفت» ، «باید شُست» و «شاید گفت» سبک شدهی «تواند رفتن» ، «باید شستن» ، «شاید گفتن» است و مانندهای این.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
94%
آری
6%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم (1) (یک از یک)
سیاست چیست؟..
کسانی ایراد گرفته میگویند : «شما در سیاست وارد نیستید». میگویم : شما سیاست به چه میگویید؟.. این واژه نیز از آنهاست که معنی خود را از دست دادهاند و هر کسی معنی دیگری بآنها میدهد.
سیاست «بهمبستگی یک توده با تودههای دیگر و چگونگی آن بهمبستگی» میباشد. سیاست آنست که یک توده راهی برای زیست خود درمیان دیگر تودهها باز کند و رفتارش با آن تودهها از روی فهم و بینش باشد. (1)
در ایران تاکنون سیاست نبوده
سیاست باین معنی در ایران هیچگاه نبوده اکنون نیز نیست. پنجاه یا شصت سال پیش میرزاملکمخان که خود مرد دانایی میبوده در این باره به گله پرداخته چنین مینویسد :
«پولتیک ایران چیست؟.. کشتی دولت بکجا میرود؟.. در این دریای حوادث از برای ما خطری هست یا نیست؟.. اگر هست تدارک ما چیست؟.. طرح ما کدامست؟.. دشمن ما کیست؟.. دوست ما کجاست؟.. از چه راه باید رفت؟.. از چه ورطه باید گریخت؟.. در چه کار هستیم؟.. چه کار باید کرد؟.. هنوز در ایران هیچ یک از بزرگان ما نه این سئوالات را تصریح کرده و نه حل این مسائل را بصیرت کافی داشته است. کشتی دولت بدون طرح ، بدون نقشه ، بدون تعیین مقصود در دریای پولتیک حیران و سرگردان بوده است ...».
این جملهها نیم قرن پیش از این نوشته شده. در این نیم قرن در جهان تکانهای بزرگی پدید آمده. در خود ایران دیگرگونیهای بسیاری رخ داده. لیکن آنچه تکانی در آن پدید نیامده و دیگرگونی رخ نداده بیسیاستی توده و دولت ایران است.
شما اگر نیک نگرید خواهید دید در این کشور ، آنکه تودهی انبوه است از چنین فهم و اندیشهای بسیار دورند. آنان هر دستهای سرگرم نادانیهای خود میباشند و از زندگانی بیش از کوشیدن و پول درآوردن نمیشناسند. آنچه از دلهای ایشان نمیگذرد آیندهی کشور است.
آنکه درسخواندگان و بافهمانست اینان نیز چشم براه پیشامدها دوخته بیش از این نمیتوانند که گاهی امیدهای بیجا بندند و گاهی بیکبار نومید باشند ، اگر برای کشور گرفتاری پیش آمد افسوس خورند و به گله پردازند.
در این میان دولتها نیز یکی پس از دیگری آمده رشتهی کارها را بدست میگیرند ، ولی بیش از این نمیخواهند که چند زمانی این تودهی سرگردان را راه برند و سپس رها کرده بدست دیگران سپارند.
چنانکه میرزا ملکمخان مثل آورده این کشور با حالی که میدارد به یک کشتی کوچکی میماند که در یک دریای بزرگی بمیان موجها افتاده ، و گروهی مردم پراکنده در درون آن نشستهاند که نه میدانند بکجا میروند و نه راهی بسوی کنار دریا میشناسند. در آن میان هر زمان کسی بپا میخیزد ، و بیهیچ آشنایی بکشتیرانی و دریانوردی ، و بیآنکه افزارهایی از قطبنما و نقشه و مانند اینها در دستش باشد ، سکان را گرفته کشتی را باین سو و آن سو میچرخاند ، و چند گامی پیش و پس برده رها میکند و بجای خود بازمیگردد. اینست حال تودهی سرگردان ایران.
شما اگر با کسانی گفتگو کنید و چنین پرسید : «آیندهی این کشور چه خواهد بود؟.. تودهای با این ناتوانی کارش بکجا خواهد انجامید؟..» ، یا بپرسید : «این مردم چرا درماندهاند؟.. چرا نمیتوانند با خوشی و سرفرازی زندگی کنند؟.. سرچشمهی این درماندگی چیست و چارهی آن چه میباشد؟..» یا بپرسید : «رفتار ما با همسایگان نیرومند خود چه باید بود؟.. چه راهی باید با آنان پیش گیریم؟..» ، بهیچ یک از این پرسشها پاسخ درستی نخواهید شنید. کم کسی باین زمینهها درآمده و کمتر کسی در این بارهها باندیشهی روشنی رسیده.
ما آنچه باید دانست دانستهایم
ولی ما بهمهی این زمینهها درآمده بهمهی این پرسشها پاسخی میداریم. ما برای آیندهی این مردم راه روشنی بدیده گرفتهایم ، و برای آنکه مردم را به این راه اندازیم از سالهاست که بکوشش برخاستهایم. اینست میگوییم : ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم.
ما «سیاست» را بمعنی راستش گرفته و آنگاه تنها بسخن بس نکرده بکار و کوشش نیز درآمدهایم. کوششهای دهسالهی ما همه در این راه بوده.
این گفتگو بسیار دراز است و برای آنکه یک آگاهی کوتاهی در اینجا داده گفتگو را بشمارههای دیگر گزاریم در پایین فهرستی از دانستهها و از اندیشههای خود میآوریم :
1) این توده آلودگیهای بسیار میدارد که مایهی ناتوانی و درماندگیش جز همانها نیست. در قرنهای اخیر از هر کشاکشی که رخ داده ایران شکستخورده بیرون آمده و مایهی آن شکست هرآیینه آلودگیهای خودش بوده. چیزیست بسیار روشن : این توده با حال کنونی پستتر از دیگرانند و اینست پستر از آنان گردیدهاند.
2) باید باین آلودگیها چاره کرد و این مردم را نیک گردانید ، تا بتواند با تودههای دیگر همگام گردد و با آنان همسری نماید.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم (1) (یک از یک)
سیاست چیست؟..
کسانی ایراد گرفته میگویند : «شما در سیاست وارد نیستید». میگویم : شما سیاست به چه میگویید؟.. این واژه نیز از آنهاست که معنی خود را از دست دادهاند و هر کسی معنی دیگری بآنها میدهد.
سیاست «بهمبستگی یک توده با تودههای دیگر و چگونگی آن بهمبستگی» میباشد. سیاست آنست که یک توده راهی برای زیست خود درمیان دیگر تودهها باز کند و رفتارش با آن تودهها از روی فهم و بینش باشد. (1)
در ایران تاکنون سیاست نبوده
سیاست باین معنی در ایران هیچگاه نبوده اکنون نیز نیست. پنجاه یا شصت سال پیش میرزاملکمخان که خود مرد دانایی میبوده در این باره به گله پرداخته چنین مینویسد :
«پولتیک ایران چیست؟.. کشتی دولت بکجا میرود؟.. در این دریای حوادث از برای ما خطری هست یا نیست؟.. اگر هست تدارک ما چیست؟.. طرح ما کدامست؟.. دشمن ما کیست؟.. دوست ما کجاست؟.. از چه راه باید رفت؟.. از چه ورطه باید گریخت؟.. در چه کار هستیم؟.. چه کار باید کرد؟.. هنوز در ایران هیچ یک از بزرگان ما نه این سئوالات را تصریح کرده و نه حل این مسائل را بصیرت کافی داشته است. کشتی دولت بدون طرح ، بدون نقشه ، بدون تعیین مقصود در دریای پولتیک حیران و سرگردان بوده است ...».
این جملهها نیم قرن پیش از این نوشته شده. در این نیم قرن در جهان تکانهای بزرگی پدید آمده. در خود ایران دیگرگونیهای بسیاری رخ داده. لیکن آنچه تکانی در آن پدید نیامده و دیگرگونی رخ نداده بیسیاستی توده و دولت ایران است.
شما اگر نیک نگرید خواهید دید در این کشور ، آنکه تودهی انبوه است از چنین فهم و اندیشهای بسیار دورند. آنان هر دستهای سرگرم نادانیهای خود میباشند و از زندگانی بیش از کوشیدن و پول درآوردن نمیشناسند. آنچه از دلهای ایشان نمیگذرد آیندهی کشور است.
آنکه درسخواندگان و بافهمانست اینان نیز چشم براه پیشامدها دوخته بیش از این نمیتوانند که گاهی امیدهای بیجا بندند و گاهی بیکبار نومید باشند ، اگر برای کشور گرفتاری پیش آمد افسوس خورند و به گله پردازند.
در این میان دولتها نیز یکی پس از دیگری آمده رشتهی کارها را بدست میگیرند ، ولی بیش از این نمیخواهند که چند زمانی این تودهی سرگردان را راه برند و سپس رها کرده بدست دیگران سپارند.
چنانکه میرزا ملکمخان مثل آورده این کشور با حالی که میدارد به یک کشتی کوچکی میماند که در یک دریای بزرگی بمیان موجها افتاده ، و گروهی مردم پراکنده در درون آن نشستهاند که نه میدانند بکجا میروند و نه راهی بسوی کنار دریا میشناسند. در آن میان هر زمان کسی بپا میخیزد ، و بیهیچ آشنایی بکشتیرانی و دریانوردی ، و بیآنکه افزارهایی از قطبنما و نقشه و مانند اینها در دستش باشد ، سکان را گرفته کشتی را باین سو و آن سو میچرخاند ، و چند گامی پیش و پس برده رها میکند و بجای خود بازمیگردد. اینست حال تودهی سرگردان ایران.
شما اگر با کسانی گفتگو کنید و چنین پرسید : «آیندهی این کشور چه خواهد بود؟.. تودهای با این ناتوانی کارش بکجا خواهد انجامید؟..» ، یا بپرسید : «این مردم چرا درماندهاند؟.. چرا نمیتوانند با خوشی و سرفرازی زندگی کنند؟.. سرچشمهی این درماندگی چیست و چارهی آن چه میباشد؟..» یا بپرسید : «رفتار ما با همسایگان نیرومند خود چه باید بود؟.. چه راهی باید با آنان پیش گیریم؟..» ، بهیچ یک از این پرسشها پاسخ درستی نخواهید شنید. کم کسی باین زمینهها درآمده و کمتر کسی در این بارهها باندیشهی روشنی رسیده.
ما آنچه باید دانست دانستهایم
ولی ما بهمهی این زمینهها درآمده بهمهی این پرسشها پاسخی میداریم. ما برای آیندهی این مردم راه روشنی بدیده گرفتهایم ، و برای آنکه مردم را به این راه اندازیم از سالهاست که بکوشش برخاستهایم. اینست میگوییم : ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم.
ما «سیاست» را بمعنی راستش گرفته و آنگاه تنها بسخن بس نکرده بکار و کوشش نیز درآمدهایم. کوششهای دهسالهی ما همه در این راه بوده.
این گفتگو بسیار دراز است و برای آنکه یک آگاهی کوتاهی در اینجا داده گفتگو را بشمارههای دیگر گزاریم در پایین فهرستی از دانستهها و از اندیشههای خود میآوریم :
1) این توده آلودگیهای بسیار میدارد که مایهی ناتوانی و درماندگیش جز همانها نیست. در قرنهای اخیر از هر کشاکشی که رخ داده ایران شکستخورده بیرون آمده و مایهی آن شکست هرآیینه آلودگیهای خودش بوده. چیزیست بسیار روشن : این توده با حال کنونی پستتر از دیگرانند و اینست پستر از آنان گردیدهاند.
2) باید باین آلودگیها چاره کرد و این مردم را نیک گردانید ، تا بتواند با تودههای دیگر همگام گردد و با آنان همسری نماید.
👇
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
3) چاره بآن آلودگیها تواند بود و جای نومیدی نیست. ما سرچشمهی آنها را پیدا کردهایم و خواهیم توانست آن سرچشمه را بخشکانیم. این کار دشوار است و بکوشش بسیار نیاز دارد ، ولی نشدنی نیست.
4) از گله و ناله و فریاد و دستهبندی و مانند اینها کمترین نتیجه نتواند بود. این خود از درماندگیست که مردمی بآلودگیهای خود چاره نکنند و تنها به ناله و گله پردازند. این مانند آنست که بیماری درپی درمان و دارو نباشد و تنها به گله و ناله از درد و ناتوانی بس کند.
5) از پیشامدهای جهان و از جنگها و آشتیها و پیمانها سودی باین توده نتواند بود و گرهی از کارشان نتواند گشود. مردمی تا خود نیک نباشند از جهان نیکی نتوانند دید. اینکه بسیاری از مردم از پشت سر پیشامدها نیکی باین توده چشم میدارند از روی فهم نیست. این بدان میماند که کشاورزی تخم نکارد و در همان حال از نیکی یا بدی کشتهای دیگران بسودی امید بندد.
اینها پنج رشته حقایقست که ما دانستهایم و کوششهای خود را بروی آنها گزاردهایم. ما راه سیاستی برای ایرانی جز این راه را نمیشناسیم. اگر سیاست آنست که یک توده را از روی فهم و بینش راه برد و بخرسندی و سرفرازی رساند راهش جز این نتواند بود.
🔹 پانوشت :
1ـ دربارهی یکهها (افراد) نیز چنینست و هر یکهای برای باز نگاه داشتن راه زیست خود و خانوادهاش درمیان دیگران باید رفتار خردمندانهای دارد. مردم واژهی سیاست را در این معنی بکار میبرند و مثلاً میگویند : «فلان مرد خیلی با سیاست است» و خواستشان آنست که او گفتارش از روی فهم و بینش و رفتارش با دیگران نیز خردمندانه میباشد. همین معنی دربارهی یک توده و رفتار او با دیگر تودههاست که سیاست نامیده میشود.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
4) از گله و ناله و فریاد و دستهبندی و مانند اینها کمترین نتیجه نتواند بود. این خود از درماندگیست که مردمی بآلودگیهای خود چاره نکنند و تنها به ناله و گله پردازند. این مانند آنست که بیماری درپی درمان و دارو نباشد و تنها به گله و ناله از درد و ناتوانی بس کند.
5) از پیشامدهای جهان و از جنگها و آشتیها و پیمانها سودی باین توده نتواند بود و گرهی از کارشان نتواند گشود. مردمی تا خود نیک نباشند از جهان نیکی نتوانند دید. اینکه بسیاری از مردم از پشت سر پیشامدها نیکی باین توده چشم میدارند از روی فهم نیست. این بدان میماند که کشاورزی تخم نکارد و در همان حال از نیکی یا بدی کشتهای دیگران بسودی امید بندد.
اینها پنج رشته حقایقست که ما دانستهایم و کوششهای خود را بروی آنها گزاردهایم. ما راه سیاستی برای ایرانی جز این راه را نمیشناسیم. اگر سیاست آنست که یک توده را از روی فهم و بینش راه برد و بخرسندی و سرفرازی رساند راهش جز این نتواند بود.
🔹 پانوشت :
1ـ دربارهی یکهها (افراد) نیز چنینست و هر یکهای برای باز نگاه داشتن راه زیست خود و خانوادهاش درمیان دیگران باید رفتار خردمندانهای دارد. مردم واژهی سیاست را در این معنی بکار میبرند و مثلاً میگویند : «فلان مرد خیلی با سیاست است» و خواستشان آنست که او گفتارش از روی فهم و بینش و رفتارش با دیگران نیز خردمندانه میباشد. همین معنی دربارهی یک توده و رفتار او با دیگر تودههاست که سیاست نامیده میشود.
پرچم هفتگی ـ شمارهی دوم ـ 5 فروردین ماه 1323
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
91%
آری
6%
نه
3%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (ده از ده)
ما آزمایش دیگری در این باره از شاعران ایران کردهایم. در آن سالی که ما گفتارها در پیمان در همین زمینهها نوشتیم و هایهویی برخاست و مرا بانجمن ادبی خواندند که گفتاری راندم ، برخی از همان شاعران همداستانی[=موافقت] با ما نشان دادند و خود شعرهایی در نکوهش شیوهی کهن شاعران ایران سرودند که ما برخی را در پیمان بچاپ رسانیدیم. مثلاً :
آقای کسروی آن مرد دانا
که یزدانش هماره یار باشد
چه خوش در انجمن گفت این سخن را
که بس مطلوب و معنیدار باشد
در اطراف یکی موضوع پوچی
نباید اینهمه گفتار باشد
هزاران بیت هر دیوان شعری
حدیث چشم مست یار باشد
و یا تکذیب و هجو بیدلیلی
ز دلق و جُبِّه و دستار باشد
همیشه طعنه و پرخاش شاعر
بشیخ و پیر پرهیزکار باشد
و یا از باده تعریفست و ساقی
و یا تشویق از میخوار باشد
و یا از لیلی و مجنون حدیثی
که بنیادش همه پندار باشد
و یا وصف از دهان تنگ دلبر
وز ابروی خم دلدار باشد
دو ثلث شعر شاعرهای ایران
حکایت از گل و گلزار باشد
پنداشته میشد که اینها از روی سهش است. گفتههای ما در آنان هناییده و باین شعرها واداشته. ولی سپس دیده شد که همانان پی شیوهی کهن را میدارند و باز همان گونه شعرها میسازند ، و نیک روشن گردید که آنچه شعرها بهمداستانی ما میگفتند از این راه میبوده که مضمونهای نوی بدست آورده بودند.
داستانی بدتر از اینها دیده شد ، و آن اینکه شاعری که در جای دیگری نامش بردهام شعرهایی در هجو شاعران ساخته بود در این زمینه : «شاعری دلش درد گرفت. پیش پزشک رفت. پزشک نیک نگریست و دردی درو نیافت. پرسید : آیا بتازگی شعر گفتهای که بکسی نخوانده باشی؟ گفت : قصیدهای گفتهام. گفت : آن را بکسانی بخوان. درد دلت آرام خواهد گرفت. شاعر چنان کرد و بهبود یافت».
چنین شعرهایی ساخته آورده بود که ما بچاپ رسانیم. من دلم سوخت. چه دیدم بیچاره شاعر دوزخ طبعش زبانه میکشد و بانگ «هَلْ مِن مَزِید» میزند ، و او ناچار است برای آرام گردانیدن آن ، مضمونهایی پیدا کند و برشتهی شعر کشد ، اگرچه هجو خودش و همکارانش باشد. بیادم افتاد آنکه انوری آن هجو زشتی را از مادرش کرده.
این رشته را در اینجا بپایان میرسانم ولی برای آنکه داوریمان بدادگری هرچه نزدیکتر باشد میخواهم در پایان نشست از برخی شعرهایی که میتوان آنها را برخاسته از سهشها دانست و «سخن زنده» نامید یادی کنم.
چنانکه گفتم در آغاز جنبش مشروطه با همهی فرصتی که بدست آمده بود از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من میدانستم در «تاریخ مشروطه» یاد کردهام.
پس از پیشرفت مشروطه حال همان بود. در اینجا نیز جز شعرهای کمی چیزی که درخور ارج باشد دیده نشد. یکی از کسانی که میتوان نام برد عارف قزوینی بوده. این مرد میخواسته «شاعر مشروطه» باشد. ولی افسوس که نتوانسته همچون صابر باشد و زنجیرهای شیوهی کهن را از دست و پای خود بگسلاند. اینست بیشتر شعرهایش به همان شیوهی کهن بوده که نتوان ارج چندان نهاد. آنچه از شعرهای عارف ارجدار بوده و میتوان نام «سخن زنده» بآنها داد تصنیفهای اوست.
تصنیفهایی که عارف میساخت و خود در کنسرتها میخواند بزبانها میافتاد و خود از روی سهشهایی میبود که پیشامدها پدید میآورد. من فراموش نکردهام که سال نخست که به تهران آمدم تصنیف : «بماندیم ما مستقل شد ارمنستان» تازه پراکنده شده بود. آوازهخوانان میخواندند ، بچهها میخواندند ، دختران در خانهها میخواندند. همین حال را میداشت تصنیفهای دیگر او.
ایرجمیرزا با آن زشتخویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته برخی شعرهایش درخور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از جمله آن شعرهایش که میگوید :
به زهد گربه شبیه است زهد حضرت شیخ
نه بلکه گربه تشبه بآن جناب کند
اگر ز آب کمی دست گربه تر گردد
بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند
باحتیاط ز خود دستِ تر بگیرد دور
چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند
کسی که غافل از این جنس بود پندارد
که آب ، پنجهی هر گربه را عذاب کند
ولی چو چشم حریصش فتد بماهی حوض
ز سینه تا دم خود را درون آب کند
یک شاعر دیگر که میباید در اینجا نام بریم پروین اعتصامیست. این دختر ایرانی شیوهی نوی پیش گرفته و شعرهایش نیز که من برخی را دیدهام از روی اندیشههای بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده. برای نمونه اینها را یاد کردم.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست دوم : شعر سخنست و سخن باید از روی نیاز باشد (ده از ده)
ما آزمایش دیگری در این باره از شاعران ایران کردهایم. در آن سالی که ما گفتارها در پیمان در همین زمینهها نوشتیم و هایهویی برخاست و مرا بانجمن ادبی خواندند که گفتاری راندم ، برخی از همان شاعران همداستانی[=موافقت] با ما نشان دادند و خود شعرهایی در نکوهش شیوهی کهن شاعران ایران سرودند که ما برخی را در پیمان بچاپ رسانیدیم. مثلاً :
آقای کسروی آن مرد دانا
که یزدانش هماره یار باشد
چه خوش در انجمن گفت این سخن را
که بس مطلوب و معنیدار باشد
در اطراف یکی موضوع پوچی
نباید اینهمه گفتار باشد
هزاران بیت هر دیوان شعری
حدیث چشم مست یار باشد
و یا تکذیب و هجو بیدلیلی
ز دلق و جُبِّه و دستار باشد
همیشه طعنه و پرخاش شاعر
بشیخ و پیر پرهیزکار باشد
و یا از باده تعریفست و ساقی
و یا تشویق از میخوار باشد
و یا از لیلی و مجنون حدیثی
که بنیادش همه پندار باشد
و یا وصف از دهان تنگ دلبر
وز ابروی خم دلدار باشد
دو ثلث شعر شاعرهای ایران
حکایت از گل و گلزار باشد
پنداشته میشد که اینها از روی سهش است. گفتههای ما در آنان هناییده و باین شعرها واداشته. ولی سپس دیده شد که همانان پی شیوهی کهن را میدارند و باز همان گونه شعرها میسازند ، و نیک روشن گردید که آنچه شعرها بهمداستانی ما میگفتند از این راه میبوده که مضمونهای نوی بدست آورده بودند.
داستانی بدتر از اینها دیده شد ، و آن اینکه شاعری که در جای دیگری نامش بردهام شعرهایی در هجو شاعران ساخته بود در این زمینه : «شاعری دلش درد گرفت. پیش پزشک رفت. پزشک نیک نگریست و دردی درو نیافت. پرسید : آیا بتازگی شعر گفتهای که بکسی نخوانده باشی؟ گفت : قصیدهای گفتهام. گفت : آن را بکسانی بخوان. درد دلت آرام خواهد گرفت. شاعر چنان کرد و بهبود یافت».
چنین شعرهایی ساخته آورده بود که ما بچاپ رسانیم. من دلم سوخت. چه دیدم بیچاره شاعر دوزخ طبعش زبانه میکشد و بانگ «هَلْ مِن مَزِید» میزند ، و او ناچار است برای آرام گردانیدن آن ، مضمونهایی پیدا کند و برشتهی شعر کشد ، اگرچه هجو خودش و همکارانش باشد. بیادم افتاد آنکه انوری آن هجو زشتی را از مادرش کرده.
این رشته را در اینجا بپایان میرسانم ولی برای آنکه داوریمان بدادگری هرچه نزدیکتر باشد میخواهم در پایان نشست از برخی شعرهایی که میتوان آنها را برخاسته از سهشها دانست و «سخن زنده» نامید یادی کنم.
چنانکه گفتم در آغاز جنبش مشروطه با همهی فرصتی که بدست آمده بود از شاعران هنرنمایی چندان دیده نشد. در این باره آنچه بوده و من میدانستم در «تاریخ مشروطه» یاد کردهام.
پس از پیشرفت مشروطه حال همان بود. در اینجا نیز جز شعرهای کمی چیزی که درخور ارج باشد دیده نشد. یکی از کسانی که میتوان نام برد عارف قزوینی بوده. این مرد میخواسته «شاعر مشروطه» باشد. ولی افسوس که نتوانسته همچون صابر باشد و زنجیرهای شیوهی کهن را از دست و پای خود بگسلاند. اینست بیشتر شعرهایش به همان شیوهی کهن بوده که نتوان ارج چندان نهاد. آنچه از شعرهای عارف ارجدار بوده و میتوان نام «سخن زنده» بآنها داد تصنیفهای اوست.
تصنیفهایی که عارف میساخت و خود در کنسرتها میخواند بزبانها میافتاد و خود از روی سهشهایی میبود که پیشامدها پدید میآورد. من فراموش نکردهام که سال نخست که به تهران آمدم تصنیف : «بماندیم ما مستقل شد ارمنستان» تازه پراکنده شده بود. آوازهخوانان میخواندند ، بچهها میخواندند ، دختران در خانهها میخواندند. همین حال را میداشت تصنیفهای دیگر او.
ایرجمیرزا با آن زشتخویی که از خود نشان داده و سخنان ناپاک بیرون ریخته برخی شعرهایش درخور آنست که ما در شمار «سخنان زنده» گیریم. از جمله آن شعرهایش که میگوید :
به زهد گربه شبیه است زهد حضرت شیخ
نه بلکه گربه تشبه بآن جناب کند
اگر ز آب کمی دست گربه تر گردد
بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند
باحتیاط ز خود دستِ تر بگیرد دور
چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند
کسی که غافل از این جنس بود پندارد
که آب ، پنجهی هر گربه را عذاب کند
ولی چو چشم حریصش فتد بماهی حوض
ز سینه تا دم خود را درون آب کند
یک شاعر دیگر که میباید در اینجا نام بریم پروین اعتصامیست. این دختر ایرانی شیوهی نوی پیش گرفته و شعرهایش نیز که من برخی را دیدهام از روی اندیشههای بلند و سهشهای نیکخواهانه بوده. برای نمونه اینها را یاد کردم.
👇