پاکدینی ـ احمد کسروی
7.75K subscribers
8.61K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست سوم : زیان بس بزرگی که از شعرها برخاسته (یازده از پانزده)


[ دنباله‌ی 2ـ سعدی :]

4) زشتترین گفته‌های سعدی باب پنجم گلستان اوست. در آن باب ناپاکی خود را بهمه نشان داده و یک بدآموزی بسیار پست و ناستوده را دنبال کرده.

باید دانست که در قرن ششم جهان اسلام بسیار پست و آلوده گردیده ، مسلمانان که ایرانیان هم از آنها می‌بودند ، چه از رهگذر فهم و خرد و چه از سوی خوی و خیم بسیار بد شده بودند. صوفیگری و خراباتیگری و دیگر گمراهیها کار خود را کرده مسلمانان را بحال بسیار بدی انداخته بود.

سخن در آنست که آن پستیها که زمینه برای داستان دلگداز مغولان پدید آورد و مغولان آن ستمهای دلگداز را کردند و سپس چیرگی نموده کشور را نیز ازآنِ خود گردانیدند ، و در زمان پادشاهی آنان همان پستیها چند برابر فزونی جست.

از آن زمان داستانهایی در کتابها هست که راستی مایه‌ی شرمندگیست. من داستانی را برای نمونه یاد می‌کنم : یکی از تاریخنویسان آن زمان ابن‌فوطه است. این مرد که خود در بغداد می‌زیسته چیزهایی می‌نویسد در این زمینه که کسانی خواب می‌دیده‌اند که در فلانجا فلان پیغمبر یا امام در زیر خاکست و گاهی مردم بتکان آمده می‌رفته‌اند و می‌کاویده‌اند و استخوانهایی می‌یافته‌اند و گنبدی بروی آن می‌افراشته‌اند. از جمله یک مرد علوی چنان خوابی از خود بازمی‌گوید. مردم با سخن او بتکان آمده می‌روند و جایی را که نشان داده بود می‌کاوند و تن بچه‌ای خون‌آلود بیرون می‌آید. مردم از راست درآمدن خواب شور برمی‌دارند و غوغا پدید می‌آورند. از آن میان مردی بفریاد برخاسته می‌گوید : «این پسر منست. چند روز پیش گم شده». دانسته می‌شود علوی تیره‌درون بهوس اینکه او نیز خوابی بیند و معجزه‌ای پدید آورد بچه‌ای را گرفته و کشته و در آنجا بخاک سپرده ، و از خامی آن نکرده که بگزارد تا زمانی بگذرد و کار بآن رسوایی نکشد. نپندارید که تنها این بوده و من تنها یک داستان را دلیل گرفته‌ام. نه ، تنها این نیست و بسیار است.

سعدی هم از مردم همان زمان بوده. جای شگفت نیست که چنان سخنانی را در باب پنجم گلستانش نوشته یا آن هزلیات پست را بیرون ریخته. نمی‌دانم بآن داستان که از خودش می‌گوید نیک نگریسته‌اید؟ اگر نیک نگریسته‌اید خواهید دانست که چه مرد بسیار بی‌آزرمی[بی‌شرف] بوده :

در عُنفُوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهد پسری سری و سرّی داشتم ... اتفاقاً خلاف طبع از وی حرکتی دیدم که نپسندیدم. دامن ازو درکشیدم ... سفر کرد و پریشانی در من اثر ...

باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن

اما بشکر و منت باری که پس از مدتی بازآمد ... بر سیب زَنَخدانش همچو به گردی نشسته رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم :

تو پار برفته‌ای چو آهو
امسال بیامدی چو یوزی

سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزی /

امرد آنگه که خوب و شیرینست
تلخ‌گفتار و تندخوی بود

چون بریش آمد و بلعنت شد
مردم‌آمیز و مهرجوی بود

ببینید چه پستیها در این یک داستان پدیدار است ... ببینید چه بی‌آزرم بوده سعدی که چنین داستانی را نوشته و از خود بیادگار گزارده.

آنگاه بیایید بکسانی که چنین مردی را با آن گزافه‌ها می‌ستایند ، هیاهو در پیرامونش برمی‌انگیزند ، جشن هفتصد ساله برایش می‌گیرند ، کتابش را «قرآن فارسی» می‌نامند ، آن را با همان باب پنجمش در دبستانها بدست جوانان می‌دهند. ببینید اینها کیانند ، اینها چه نافهمانیند ، چه بدخواهانیند.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.


📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
3
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 پرسش ـ پاسخ (یک از یک)


پرسش :

اگرچه از آموزاکهای پیمان و پرچم ، بویژه از دفترچه‌ی «خدا با ماست» آنچه را که نیازمند می‌بودم یافتم ، لیکن اگر فرصت باشد این جستار را هم روشن گردانید.

شما می‌نویسید : «جان با مرگ تن نابود خواهد شد. هرچه هست با روانست». روان که همیشه خواهای نیکی بوده و اگر از کسی ناسزایی سر زده باشد از نیروی جانی اوست پس روان را در این باره چه کوتاهی شده که سزاوار کیفر باشد؟.

هندیجان ـ محمد اصولی

پاسخ :

داستان تن و جان با روان داستان اسب است با سوار شونده‌ی آن. چون کسی سوار اسبی گردیده راستست که اسب جدا و سوار شونده جداست ، و اسب را خود خواهشها و دریافتهای جدایی هست ، ولی لگام آن در دست سوار شونده است که باید او را از سرکشی و خودسری بازدارد و از لگدمال کردن کشتزارها و یا بزیر پا گرفتن کودکان و بچگان جلو گیرد و لگامش را در دست گرفته از پیچیدن باین سو و آن سو بازداشته راست راهش برد.

راه برنده‌ی اسب سوار شونده‌ی اوست. اگر از اسب کارهای زیانمندی سر زد سرافکندگی و پشیمانی این را خواهد بود نه اسب را که نیک از بد و سود از زیان نمی‌شناسد.

داستان جان و روان نیز چنانست. هر یکی از آنها خواهاکها و سَهِشهای دیگری دارد. ولی باید روان نیرومند باشد و لگام جان را بدست گیرد و آن را از کارهای زیانمند بازدارد و بکارهای نیکش برانگیزد.

در جایی که روان ناتوانی نماید و جان را در خواهاکهایش آزاد گزارد ناچاریست که سرافکندگی و پشیمانی آن بهره‌ی خود روان خواهد گردید.

در زندگی می‌بینیم که چنینست. می‌بینیم که چون از کسی کار بدی سر می‌زند (مثلاً خشم گرفته سیلی بروی دوست خود می‌زند) ، آن کار بد از تن و جان بوده ولی پشیمانی و نکوهشِ فرجاد [=وجدان] بهره‌ی روان می‌گردد (آنچه از کارهای بد پشیمان می‌شود و شرمندگی می‌نماید روانست. باین دلیل که این پشیمانی و شرمندگی در جانوران دیده نمی‌شود).

این چیزیست که ما در زندگی می‌بینیم ، پیداست پس از مردن که روان تنهاست این پشیمانی و شرمندگی بیشتر خواهد سترسید [1] و رنج روان بیشتر خواهد گردید.

اگر خواست آقای اصولی از «کیفر» آنست که خدا دهد ، و ایرادشان اینست که در جایی که بدیها از تن و جان سر زده چرا خدا کیفر را بروان دهد ، آقای اصولی نیک می‌داند که ما تاکنون از این باره بسخنی نپرداخته‌ایم تا جای پرسش و ایراد باشد.

پرچم هفتگی ـ شماره‌ی چهارم ـ 19 فروردین ماه 1323

🔹 پانوشت :

1ـ سَتَرسیدن = محسوس بودن


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
2
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست سوم : زیان بس بزرگی که از شعرها برخاسته (دوازده از پانزده)


[ دنباله‌ی 2ـ سعدی :]

ما از ایرانیان چیزهایی می‌بینیم که راستی‌را باید پیش خود سرافکنده باشیم. چند سال پیش مردی با من می‌گفت : «می‌خواهم کتابی بنویسم. تعلیم و تربیت از نظر سعدی». گفتم : «سعدی درباره‌ی تعلیم و تربیت چه نظری توانستی داشت؟!.. سعدی تنها مکتب دیده بود و درباره‌‌اش می‌گوید :

استاد معلم چو بود کم‌آزار
خرسک ‌بازند کودکان در بازار

او شاعر می‌بوده و پی مضمون می‌گشته. اینست در یک جا می‌گوید تربیت مؤثر است. در جای دیگر می‌گوید مؤثر نیست. پس از همه‌ی اینها مگر باب پنجم گلستان را نخوانده‌اید؟!. مگر در همانجا نیست که بمعلم حق می‌دهد با شاگرد عشقبازی کند؟!.. از چنین کسی شما نظر درباره‌ی تعلیم و تربیت می‌خواهید؟ا».

با آنکه اینها را گفتم و پاسخی نمی‌داشت برای آنکه یک چاپلوسی بحکمت وزیر فرهنگ کرده باشد آن کتاب را نوشت که من نامش را در روزنامه‌ها خواندم.

سخن دیگر که می‌باید درباره‌ی سعدی گفت آنست که گفته‌های او بفارسی ، چه به نثر و چه بنظم ، روان و شیواست. اگر کسانی تنها این خواهند که از سخنان او ـ بویژه از گلستانش ـ گفتن و نوشتن بیاموزند ، ما را بایشان ایرادی نخواهد بود. ولی این در جاییست که بدی سعدی و پستی اندیشه‌های او را بدانند و به هر حال این درباره‌ی جوانان و نورسان نیست. کسانی اگر بخواهند همین را بهانه ساخته کتابهای سعدی را در دبیرستانها که هست نگه دارند جز فریبکاری شمرده نخواهد شد.

چنانکه گفتیم سعدی شعرهایی هم بعربی گفته. ولی آنها زبانش هم بد است. گاهی دیده‌ام ستایش از آنها می‌کنند. فرصت‌الدوله‌ی شیرازی می‌گوید : اگر خود عربها بخواهند ماننده‌ی آنها شعر بگویند نخواهند توانست. ولی این از آن گزافه‌های شاخدار است. شعرهای عربی سعدی پر از غلطهاست. من تنها یک شعرش یادمست که اینک می‌خوانم :

نسیم صبا بغداد بعد خرابها
فیالیتها کانت تمر علی قبری

در این یک شعر چند غلط پدیدار است :

1) «نسیم صبا بغداد» عربی نیست. اگر عربی خواستی بایستی بگوید : «نسیم الصبا ببغداد».

2) «بعد خرابها» بایستی پس از کارواژه‌ای[فعل] بیاید. بگفته‌ی نحویان «ظرفست و برای خود متعلق‌به می‌خواهد».

3) در مصرع دوم فاء فزونیست. «خبر مبتداست و فاء نمی‌خواسته».

4) «نسیم» مذکر است و بایستی بگوید : «یالیته کان یمر علی قبری»


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
2
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخشی از گفتار آقای کسروی در روز یکم آذر (یک از چهار)


این گفتار از پیش نوشته شده ولی روز یکم آذر در جشنی که بوده کوتاهشده‌ای از آن رانده گردیده. این بخش را از روی نوشته‌ی نخست می‌آوریم ، و از آنچه روز یکم آذر رانده شده فزونتر می‌باشد.

در اینجا سخن دیگری هست و می‌خواهم آن را روشن گردانم. چنانکه می‌دانید کسانی می‌گویند من دعوای پیغمبری می‌کنم. این سخنیست که دشمنان ما عنوان کرده بزبان مردم انداخته‌اند. در حالی که شما می‌دانید من تاکنون نامی بروی خود نگزاردم. بلکه بارها از نام پیغمبری بیزاری جستم. این نام غلطست. زیرا معنایش آنست که کسی با خدا بگفتگو پردازد و از سوی او پیام آورد ، و چنین چیزی نشدنیست.

از آنسوی آنان پیغمبر کسی را می‌گویند که فرشته از آسمان به نزدش آید و رود و از سوی خدا دستورها آورد ، و آن کس را با خدا پرده از میانه برداشته شده هرچه خواست بپرسد و هرچه خواست بطلبد. بکارهای نتوانستنی (معجزه) پردازد. شبی نیز به براق نشسته بآسمانها رود و با خدا دیدار کند. اینست معنایی که آنان به پیغمبر می‌دهند ، و من از این چیزها بیکبار ناآگاهم. نه به نزد من فرشته آمده ، و نه مرا با خدا دیداری رفته ، و نه من بکارهای نتوانستنی توانم برخاست.

آری راستست که من باین کوششها با خواست خدا برخاستم و این یک شاهراه خداییست که بروی جهانیان گشاده گردید ، و اینک داستان را برایتان بازمی‌گویم. این تاریخچه تا امروز گفته نشده. ولی امروز باید گفته شود.

در سال 1307 که از عدلیه بیرون آمده بودم یک دگرگونی در حال خود می‌یافتم : از مردم می‌رمیدم و تنهایی را بهتر می‌شماردم. سخن کمتر گفته دوست می‌داشتم همیشه باندیشه پردازم. در همان روزها سفری به گیلان کردم. چند سال پیش از آن سفری به مازندران کرده و از فیروزکوه تا ساری همه‌ی راه را پیاده پیموده ، سپس نیز بهار مازندران را دیده تماشای بیشه و جنگل بسیار کرده بودم. ولی این بار بیناکهای سبز و خرم جنگل در من سخت می‌هنایید و آن حال را که می‌داشتم فزونتر می‌گردانید.

بارها از رشت به لاهیجان رفتم و بازگشتم. بارها آن بیناکهای [مناظر] دلکش را تماشا کردم. اینها بجای دل‌آسودگی به دل‌شکستیم می‌افزود. درمیان راه همه باندیشه فرورفته با خود می‌گفتم : «گیتی» با این سبزی و خرمی چرا مردم نتوانند در آن خوش زیند؟!. چرا نتوانند با آسایش و خرسندی بسر برند؟!.

چون از گیلان بازگشتم فشار آن حال بیشتر شده بود و ناآسوده‌ام می‌گردانید. سهشهایم تند گردیده بود که چون کودکی را در کوچه گریان می‌دیدم مرا نیز اشک از دیده‌ها فرومی‌ریخت. از جلو دکان قصاب که می‌گذشتم تو گفتیی گوسفندان با من سخن می‌گویند و از ستم آدمی داد می‌طلبند. با کسی که آزردگی می‌داشتم چون در خیابان می‌دیدم ناخواهان بسویش رفته زبان بآمرزش‌خواهی می‌گشادم. روزی از سرچشمه می‌گذشتم مردی را دیدم پنجاه شصت گنجشگی را در قفسی جا داده برای فروش بجلوش گزارده. از دیدن آنها پستی آدمی به پیش چشمم آمد. پراهای [1] کوچکی که از گوشت ده تاشان بیش از یک شکم سیر نگردد چه جای شکار کردنست؟!. همانجا ایستاده همه را آزاد گردانیدم. از همان زمانها بود که از گوشت پرهیز جستم که نه تنها نمی‌توانستم خوردن ، نمی‌توانستم بویش شنیدن.

با این بدحالی ماهها گذشت. بارها در اتاق را بروی خود بسته می‌نشستم و بسیار می‌گریستم. بارها می‌خواستم از شهر گریخته به یک کوهی یا جنگلی روم و از بیم رسوایی چشم می‌پوشیدم. سرانجام باین هوده رسیدم که نیرویی مرا برمی‌انگیزد که در راه جهان بکوششهایی پردازم.

ولی دشواریهای سختی را در پیش دیده با خود می‌گفتم : این راه که من آغاز کنم راه دین خواهد بود. در حالی که دین در برابر دانشها شکست خورده. دینهایی که هستند میانه‌ی آنها با دانشها دوری بسیاری هست ، ناسازگاری آشکاری هست. با اینحال چه هوده‌ای از کوششهای من تواند بود؟!..

می‌گفتم : در زمانی که دانشکده‌ها با فراوانی در هر گوشه‌ای سر افراشته و دانشمندان با صدهزارها شمرده می‌شوند ، در زمانی که فلسفه‌ی مادّی همچون سیل رو بهمه جا آورده و دلها را بتکان انداخته و هزارها کتاب در بیدینی و خداناشناسی بچاپ رسیده ـ در چنین زمانی درفش دین افراشتن و بکوششهایی بنام دین برخاستن آیا به چه نتیجه‌ای تواند رسید؟!..


🔹 پانوشت :

1ـ پرا صفت فاعلی «همیشگی» از پریدن است. پرنده و پرا با درنده و درا سنجیده شود.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
2
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست سوم : زیان بس بزرگی که از شعرها برخاسته (سیزده از پانزده)


3ـ مولوی :

مولوی از تیپ خیام است. باین‌معنی که بدآموزی می‌بوده که از شاعری سود جسته. شما می‌دانید که مولوی از سران صوفیگری بشمار می‌رفته. باز می‌دانید که صوفیگری یکی از گمراهیهای بزرگ می‌بوده.

این خود آسیب بزرگی برای ایران ، بلکه برای سراسر اسلام ، بوده که صوفیگری از روم بشرق آمده و بدانسان رواج گرفته ، و آن آسیب ، بسیار بزرگتر گردیده هنگامی که صوفیان شعر را افزار کار خود گرفته‌اند.

صوفیان پنداربافیهای دور و درازی می‌داشته‌اند که آنها را در شعر بهتر توانستندی بازنمود. اینست فرصت را از دست نداده‌اند. شعر برای صوفیان چیز بسیار خوشی می‌بوده. زیرا هم هوس سخنبازی و قافیه‌بافی خود را بکار انداخته‌اند و هم بدآموزیهای خود را با آن زبان میان مردم پراکنده‌اند. از هر باره هوسهای خود را بکار برده‌اند.

از جمله مولوی کتاب مثنوی را که آغاز کرده از همان شعر نخست درباره‌ی پندارها و بدآموزیهای صوفیانه است تا پایان کتاب. مثنویهای دیگری نیز به همان شیوه سروده شده.

هواداران ادبیات خشنودی کرده‌اند که صوفیگری رواج پیدا کرده و با شعر آمیخته. از غزلهای صوفیانه که در زمان مغول پدید آمده ستایشهای سپاسگزارانه نموده‌اند. ولی ما باید بسیار افسوس خوریم و بسیار گله‌مند باشیم.

نتیجه‌ی این کار آن بوده که پندارهای پیچاپیچ صوفیگری بملیونها مغز راه یافته ، ملیونها کسان بی‌آنکه صوفی باشند و یا بخواهند پیروی از صوفیان کنند ، بمیانجیگری شعر ، آلوده‌ی آن پندارها شده‌اند.

ما درباره‌ی صوفیگری کتاب جداگانه نوشته بچاپ رسانیده‌ایم و در اینجا نیازی بگفتگو از آن نمی‌داریم. در اینجا تنها از مولوی و از شعرهای او سخن می‌رانیم.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخشی از گفتار آقای کسروی در روز یکم آذر (دو از چهار)


در آن روزها رضاشاه به شُوَند [=سبب] دشمنیهایی که ملایان با وی کرده در قم و تبریز بآشوب پرداخته بودند ملایان را پراکنده و خود دشمنی آشکاری با دین نشان می‌داد. شهربانی با همه‌ی توانایی خود مردم را بآشکار گردانیدن بیدینی وامی‌داشت. دیگر جاها بماند. در ایران دین خوارترین چیزی شده بود. در بسیاری از روزنامه‌ها دین را از «اوهام و خرافات» می‌شماردند. انبوه مردم بیدینی آشکار می‌گردانیدند و برای این ، بکارهای پست و ناستوده‌ای برمی‌خاستند. بسیاری از ملایان رخت خود را دیگر گردانیده به بزمهای رقص و باده‌خواری می‌رفتند. بسیاری آشکاره خداناشناسی می‌نمودند. در همان روزها می‌بود که ذبیح بهروز شعرهایی در هجو برانگیختگان (پیغمبران) گفته و آنها را بزبان انداخته بود.

اینها همیشه بیاد من می‌افتاد ، همچون کوه بسیار بزرگی در برابر چشمم هویدا می‌گردید.

آنگاه با خود می‌گفتم : دانشها با این پیشرفت و با این فیروزی که به هر رشته از کارهای زندگانی پرداخته آیا چیزهایی بازمانده که دین بآنها پردازد؟!.. آیا سخنان دیگری هست که دین گوید؟!..

این پرسش چند گاهی ، بلکه چند ماهی ، در اندیشه‌ی من می‌بود تا پاسخی بآن درمیان داستانی یافتم. چگونگی آنکه آقای عبدلله نگهبان که از مردم تهرانست و من در خوزستان با او آشنا گردیده بودم بآمریکا رفته و دو سال در کارخانه‌های اتومبیل‌سازی فورد کار کرده ، و چون به ایران بازگشته بود دفترچه‌ای در ستایش از آمریکا و از شکوه آنجا بچاپ رسانیده نسخه‌ای نیز برای من فرستاده بود که در عدلیه آوردند و دادند ، و من آن را روی میز دادگاه باز کرده بخواندن پرداختم ، و چون این جمله‌ها را خواندم : «در آمریکا وقت قیمت دارد ، مردم فرصت ندارند به یکدیگر سلام دهند ، زن و مرد و بزرگ و کوچک شب و روز می‌کوشند ، من بچه‌های شش‌ساله را در خیابانها می‌دیدم که روزنامه‌فروشی می‌کنند ...» ، دیدم اینها در دیده‌ی من نکوهش آمریکاست. اینها می‌رساند زندگی در آمریکا بسیار دشوار است ، و این دشواری می‌رساند آمریکاییان راه زندگی را گم کرده‌اند ، وگرنه چرا مردم فرصت سلام دادن ندارند؟!.. چرا زنان در کارخانه‌ها کار کنند؟!... چرا بچگان شش‌ساله روزنامه فروشند؟!..

در آن روزها هر کس از آمریکا بازگشتی ره‌آوردش جز ستایش نبودی که هر کدام کتابی چاپ کردی یا گفتارها در روزنامه‌ها نوشتی. آن جمله‌ها درباره‌ی اروپا و آمریکا بزبانها افتاده بود و روزی هزار بار گفته شدی. من بارها آنها را شنیده و اکنون در شگفت می‌بودم که چرا تاکنون این معنی را از آنها نفهمیده بودم. با خود می‌گفتم آمیغی (حقیقتی) باین روشنی چرا من تاکنون ندانسته بودم؟!.

در آن روزها در ایران و دیگر کشورهای نزدیک «اروپاگری» در اوج خود می‌بود. شرقیان باروپا و آمریکا با دیده‌ی دیگری نگریسته و در همه‌ی این کشورها تکانی پدید آمده بود که خواستشان جز رسیدن به اروپاییان و آمریکاییان نمی‌بود. ستونهای روزنامه‌ها پر از ستایش اروپا می‌گردید. به اروپا و آمریکا نام «دنیای تمدن» می‌دادند. این بمن شگفت می‌نمود که توانم به اروپاییان و آمریکاییان ایراد گیرم و آنان را در راه زندگانی گمراه شناسم.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست سوم : زیان بس بزرگی که از شعرها برخاسته (چهارده از پانزده)


[دنباله‌ی 3ـ مولوی : ]

مولوی گذشته از مثنوی که سراپا شعر است دیوان بس بزرگی پر از شعر می‌دارد ، و در همه‌ی شعرهای خود چند چیز را دنبال می‌کند که من فهرست‌وار می‌شمارم :

1) یکی بودن هستی یا وحدت وجود و داستان از خود گذشتن و بخدا پیوستن و مانند اینها که یک رشته پندارهای بیپا و گیج‌کننده است. در مثنوی که آغاز می‌کند :

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جداییها شکایت می‌کند

از نیستان تا مرا ببریده‌اند
از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سخن از وحدت وجود است.

من مثنوی را نخوانده‌ام و تکه‌هایی را ازو در اینجا و آنجا دیده‌ام ، به هر حال می‌دانم که در این زمینه‌ها پافشاری بسیار نشان داده و سخنان بسیار رانده و مثلهای بسیار آورده.

این سخنان از دیده‌ی آنکه راست نیست و مایه‌ی گمراهی و گیجیست زیانمند است. بماند آنکه زمینه برای بدآموزیهای دیگری می‌باشد.

2) مولوی (و همچنان دیگر صوفیان) از سخنان خود این نتیجه را می‌گیرند که ما همه خداییم و کارهای ما همه از سوی خداست :

ما همه شیریم شیران عَلَم
حمله‌مان از باد باشد دم بدم

اینست نیک و بدی در جهان نیست ، رستگاری و گمراهی نیست :

چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد

این خود گمراهی گیج‌کننده دیگری و زمینه‌ی گمراهیهای بسیار می‌باشد.

3) مولوی (همچون صوفیان دیگر) جهان و زندگانی را خوار می‌دارد و پرداختن بآن را بد می‌شناسد :

اهل دنیا از کهین و از مهین
لعنت‌الله علیهم اجمعین

در یک جا داستان زشت و پستی را یاد کرده در پایان آن می‌گوید :

همچنان جمله نعیم اینجهان
بس خوشست از دور پیش از امتحان

می‌نماید در نظر از دور آب
چون رَوی نزدیک ، آن باشد سراب

گنده‌پیر است او و از بس چاپلوس
خویش را جلوه دهد چون نوعروس

هین مشو مغرور این گلگونه‌اش
نیش و نوش آلوده‌ی او را مچش

نتیجه‌ی این بدگوییهای صوفیان از جهان و زندگانی ، آن بی‌پروایی و سستی ایرانیان بوده که امروز ما می‌بینیم. صوفیگری بهمدستی گمراهیهای دیگر آنها را پدید آورده. جز خدا کسی نمی‌داند که همان مثنوی مولوی چند ملیون مغزها را شورانیده ، چند ملیون خاندانها را ببدبختی کشانیده ، چه باغهایی را ویرانه گردانیده ، چه کشتزارهایی را بیابان ساخته. ایرانیان آن نیستند که در جستجوی سرچشمه‌ی بدبختیهای خود باشند وگرنه می‌دانستند که همان مثنوی یکی از کتابهای بسیار شومی در این کشور بوده.

چنانکه گفتم : مولوی را دیوانی هست. می‌گویند : جز مثنوی یک کرور شعرهای دیگر گفته. نشسته و مفت خورده و سخنان مفتی گفته. برای آنکه نمونه‌ای از آن شعرها نیز درمیان باشد چند شعری را که یادداشت کرده‌ام برایتان می‌خوانم :

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی‌دانم
نه ترسا نه یهودیم نه گبرم نه مسلمانم

مکانم لامکان باشد نشانم بی‌نشان باشد

نه تن باشد نه جان باشد که من خود جان جانانم
نه شرقیم نه غربیم نه بریم نه بحریم

نه از کان طبیعیم نه از افلاک گردانم
هوالاول هوالاخر هوالظاهر هوالباطن

بجز یاهو و یامن‌هو دگر چیزی نمی‌دانم
دویی را چون بدر کردم یکی دیدم دو عالم را

یکی جویم یکی خوانم یکی گویم یکی دانم

این نمونه‌ای از چرندگوییهای مولویست. شما نیک اندیشید که شعرها به چه معنیست؟!.. آیا چه نتیجه‌ای از گفتن و خواندن اینها بدست آید؟!. آیا نیروی سخنگزاری که خدا یا سپهر[=طبیعت] یا هرچه نام گزارید ، بآدمیان داده برای چنین چرندبافیها بوده؟!..

روزی به یکی گفتم : اینها چیست؟!. گفت : «عرفانست دیگر». گفتم : بهتر شد که معنی «عرفان» را هم دانستیم! پس «عرفان» بمعنی چرندگویی می‌بوده؟!. آیا برای سرودن چنین چرندهاست که کسانی صوفی می‌شوند و ذکرها می‌خوانند و چله‌ها بسر می‌برند؟!..


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
3
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخشی از گفتار آقای کسروی در روز یکم آذر (سه از چهار)


هرچه بود این داستان مرا واداشت که بکارهای غربیان با دیده‌ی داوری نگرم و گمراهیهای آنان را نیک دریابم. چون در همان روزها به عدلیه بازگشته بودم بقانونهای آن نگریسته می‌دیدم بسیار بیخردانه است. آن «اصول محاکمات» که مشیرالدوله از فرانسه (یا از ترجمه‌ی عربی آن) ترجمه کرده و سپس مستشاری از فرانسه برای بازدیدن آن آورده شده و با صد آب و تاب و امید و آرزو بکار گزارده شده بود ، من چون می‌نگریستم بسیار بیخردانه می‌یافتم و ایرادهای آشکار در هر بخش آن می‌دیدم.

می‌باید بگویم : در اینجا بود که پاسخ بآن پرسش خود می‌یافتم. من که پرسیده بودم : «آیا در پشت سر دانشها چیزهایی هست که دین بآنها پردازد؟!» پاسخ می‌شنیدم : «در پشت سر دانشها یک رشته آمیغهای بسیار ارجداری هست». پاسخ می‌شنیدم : «با بودن همان دانشهاست که اروپا گمراه گردیده». آنگاه می‌دیدم پرده از جلو بینش من برداشته شده و اکنون چیزهایی درمی‌یابم که در پیشتر نتوانستمی دریافت.

ولی باز راه صاف نگردیده با خود می‌گفتم : «این آمیغهای ارجدار در جای خود ، ولی چگونه پیش تواند رفت؟.. آیا برای این کار نیرو درنمی‌باید؟!.».

باین پرسش نیز پاسخ یافتم : «نیروی آمیغها با خود آنهاست ـ آمیغها خود پایَندان (ضامن) پیشرفت خود باشند. آمیغ‌پژوهی (یا راستی‌پرستی) یکی از کارگرترین خیمهای آدمیست. چون آمیغهایی پراکنده گردید پاکدلان و بخردان از هر سو بآنها گروند و در راه پیشرفتش بکوشش و جانفشانی برخیزند. یک راه خدایی باید از ناتوانی آغازد تا خود نیرو و توانایی پدید آورد. یک راه خدایی به نیروی دیگری پشت نتواند داد». اینها رازهاییست که تا آن روز نهان می‌بود.

باز با خود می‌گفتم : «من با این ناتوانی تن ، مگر چند سال زنده خواهم بود که این راه را به پایان رسانم ، پدر من در چهل‌وپنج سالگی درگذشته ، آیا من بیش ازو زندگی خواهم داشت؟!. » یا می‌گفتم : «در چنین کار ورجاوندی باید همه پاک بود و از هوس و دلخواه بیکبار دوری جست. من چگونه دانم که از هوس و دلخواه بیکبار دور خواهم بود؟!.».

باین پرسشها نیز چنین پاسخ یافتم : «آن نیرویی که مرا باین راه وامی‌دارد با همه‌ی ناتوانی زنده‌ام خواهد داشت تا بایای خود را به پایان رسانم. هم او مرا از هوس و دلخواه دور خواهد داشت».

سه سال بیشتر با این اندیشه‌ها گذرانیده گامی پیشتر گزارده گامی بازپس می‌گشتم ، تا در سال 1311 یکدل و استوار گردیده بکار پرداختم. نخست کتاب «آیین» را نوشتم که می‌باید گفت : پیشرو پیمان می‌بود ، سپس پیمان را آغاز کردم.

این بوده راز داستان. این بوده راز آنکه می‌گویم : من باین راه با خواست خدا برخاستم و با راهنماییهای او پیش آمدم. خدا پرده از جلو بینش من برداشت.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
4
حسن پیرنیا (میرزا حسن‌خان مشیرالدوله)
2
(از نوشتار بالا)
.
📣 همراهان گرامی کانال

امسال دهمین سال کوشش ماست. در این سالها همیشه کوشیده‌ایم بی‌آنکه حقوق مولف را زیر پا بگزاریم ، هر گونه کتاب ، سند ، عکس تاریخی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی را که سودمند تشخیص داده‌ایم در این کانال برای بهره‌مندی شما فراهم آوریم.

تاکنون هرچه برای این کارها هزینه کرده‌ایم از پول و وقت سرپرستان کانال بوده. برای آنکه بتوانیم بهتر و بیشتر به این خدمات ادامه دهیم برآن شدیم از شما یاوری بخواهیم.

یاوریهای شما از هر گونه‌ای می‌تواند باشد و ارزشمندست. یک گونه‌ی آن هم یاوری مالی است. همراهانی که بخواهند ارز دیجیتال بما ارمغان کنند (دهش یا دونیت) می‌توانند از راه کیف پول زیر ، هر مبلغی که مناسب دیدند به کانال بدهند.

نشانی کیف تونکوین :

UQAGx6eLau39u9ZnS0tQs3R6qjJCgyszKrEqHZIp3omM_Smm


.
10