پاکدینی ـ احمد کسروی
7.75K subscribers
8.61K photos
485 videos
2.28K files
1.76K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست سوم : زیان بس بزرگی که از شعرها برخاسته (پانزده از پانزده)


[دنباله‌ی 3ـ مولوی : ]

چون درباره‌ی صوفیگری کتابی چاپ کرده‌ایم در اینجا بیش از این سخن نمی‌رانم. ولی داستانی بیادم افتاده بهتر می‌دانم آن را بگویم : این داستان را سه سال پیش در مهاباد از زبان آقای صدر قاضی که اکنون نماینده‌ی مجلس است شنیده‌ام.

می‌گفت : چند سال پیش در این مهاباد یک ارمنی مسلمان شده بود. ولی پس از چندی پشیمان شده بنزد کشیش می‌رود که دوباره مسیحی گردد. می‌گوید : من مسلمان شدم ولی می‌بینم کار دشواریست. باید شراب نخورْد ، روزی پنج بار نماز خوانْد ، سالی یک ماه روزه گرفت ، خمس داد ، زکات داد ، اینها برای من دشوار است. کشیش چون خویش او می‌بوده دلسوزانه می‌گوید : ولی تو اگر دوباره مسیحی شوی مسلمانان ترا می‌کشند. حکم شریعتشان اینست. می‌گوید : پس چه کار کنم؟.. مسلمانی برای من دشوار است. کشیش کمی اندیشیده می‌گوید : من برای تو یک راهنمایی کنم : درمیان مسلمانان یک «درویشی» هست. تو درویش بشو. «درویش اگر نماز نخواند نخوانده ، روزه نگرفت نگرفته ، شراب خورد خورده. هیچ کس باو ایراد نمی‌گیرد».

اینها را آن کشیش گفته ، من می‌خواهم بسخن او افزوده بگویم : «درویش اگر چرند گفت گفته است. خواهند گفت : عرفانست. اگر بیکبار پوچ بود و هیچ معنایی نداشت و رویه‌ی سرسام داشت خواهند گفت : شطحیات است. در عالم جذبه سروده».

آمدیم بر سر هیاهو. شما نیک می‌دانید که مثنوی مولوی در اروپا بچاپ رسیده. شعرهایش با ترجمه انگلیسی پراکنده شده. می‌دانید که از چند سال باز وزارت فرهنگ برواج مثنوی می‌کوشد و کتابها در آن باره بچاپ می‌رساند.

آخرین پایه‌ی هو آن شده که آقای دشتی در پارلمان برمی‌خیزد و می‌گوید : «مولوی کتابی دارد که حقیقتاً در دنیا کتابی بآن بزرگی شاید نیست».

چون از حافظ می‌باید بسخنی دراز پردازیم آن را بنشست دیگر می‌گزارم. کوتاهشده‌ی گفته‌های ما در این نشست چند چیز است :

1) آن بدیها که شاعران می‌داشته‌اند برخی در آن اندازه نایستاده ببدآموزیها نیز پرداخته‌اند. همچنان برخی بدآموزان شعر را افزاری برای کار خود گرفته‌اند. اینها زیان شعر را چند برابر گردانیده.

2) یکی از آن کسان خیام است که بنیادگزار خراباتیگری می‌بوده و از شعر سودجویی بسیار کرده.

3) دیگری سعدیست که شاعر می‌بوده ولی بهوس بدآموزی افتاده و چند رشته بدآموزیها را در یاوه‌گوییهای خود دنبال کرده.

4) دیگری مولویست که از سران صوفیگری بوده و از شعر سود جسته و آن را افزاری نیک برای بافندگیهای صوفیانه‌ی خود گرفته.

5) در هیاهوی اخیر باین چند تن ارج بیشتر گزارده برواج بدآموزیهای آنان بیشتر کوشیده‌اند. اینست ما نیز بآنها بیشتر می‌پردازیم و بدی و زیانمندی شعرها و کتابهاشان بیشتر بازمی‌نماییم.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
3
24ـ علی دشتی
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 بخشی از گفتار آقای کسروی در روز یکم آذر (چهار از چهار)


می‌دانم کسانی خواهند گفت : دلیل این سخنان چیست؟.. می‌گویم : دلیلش با خودش می‌باشد. این چگونه تواند بود که کسی اینهمه چیزها نویسد و با کیشها درافتد و به هر زمینه‌ای درآید ، و در همه جا گفته‌هایش راست باشد؟!. مگر من نه یکی از این مردمم ، چه شده که باینهمه آمیغها راه یافتم؟!.

این سخنانی که ما می‌گوییم و این بنیادی که گزارده‌ایم ـ اگر دانشمندی از راه دانشها بیاید ، و یا کسی از دیده‌ی شهریگری (تمدن) و پیشرفت آدمیان نگرد ، و یا یکی بنام خداشناسی و نیکوکاری بسنجد ، و یا مردی آسایش جهانیان و سامان زندگانی را خواهد ـ هیچ یکی از اینها ایرادی در گفته‌های ما نخواهد یافت و کمی[=نقص] در آنها نخواهد دید. از هر باره که آنها را سنجد والاتر از اندیشه‌های دیگران خواهد یافت. یک چنین بنیادی بی‌خواست خدا چگونه توانستی بود؟!.

چیز دیگری را که می‌باید بشما بگویم آنست که ما چه در دین و چه درباره‌ی زندگانی و دیگر زمینه‌ها ، گفتگومان بیش از همه با دانشمندان اروپا و آمریکاست. شما بآن ننگرید که کسانی از پیشروان کیشها و یا از پیروان ایشان در جلو ما می‌ایستند و آشوب و هایهوی راه می‌اندازند. اینها چیزهای بسیار کوچکیست. مردان بی‌ارجی که جز درپی شکمچرانی نیستند و سرمایه‌شان جز هوچیگری و بیفرهنگی نمی‌باشد بسیار کوچکتر از آنند که ما اندوه ایشان خوریم و یا بگفتگویی با ایشان پردازیم.

گفتگوی ما با آن دانشمندانیست که در پشت تلسکوپ نشسته از اینجا از هزارها فرسنگ راه بحساب گردش اُرانوس و نپتون می‌پردازند. با مردان ارجمندیست که در راه پی بردن برازهای سپهر (طبیعت) یک عمر از کوشش بازنمی‌ایستند.

ما این گفتگو با آنان می‌کنیم که آیا در پشت سر اینجهانِ سَتَرسا (محسوس) که دانشها می‌نماید جهان ناسترسای دیگری هست؟.. آیا در گردش این گیتی دست آفریدگاری پدیدار است؟. آیا زندگی نبرد است؟!. آیا آدمی که فلسفه آن را بپایگاه جانوران می‌رساند بآن پستیست؟!. در کالبد آدمی جز تن و جان مادّی نیروی دیگری بنام روان نیست؟!. آیا گوهری برای شناختن نیک و بد و راست و کج بنام خرد در وی نمی‌باشد؟..

اینها و مانند اینها یک رشته جستارهای بسیار بزرگیست که ما بآنها برخاسته‌ایم و باید گفتگو را درباره‌ی آنها با دانشمندان به پایان رسانیم. روی سخن ما بیش از همه با ایشانست. خدا را سپاس که در همه‌ی این جستارها ما را دلیلهای بسیار استوار ـ دلیلهایی همسنگ دانشها ـ در دستست ، و در همه‌ی اینها فیروزی با ما خواهد بود.

ما اگر در ایران می‌کوشیم تنها برای ایران نمی‌کوشیم ـ شما خواهید دید که چون گفته‌های ما بجاهای دیگر رسد چه هم‌آوازیها از دانشمندان و نیکخواهان جهان دیده خواهد شد ، چه یاوریها از هر سو پدیدار خواهد گردید.

بسخن بیش از این دامنه نمی‌دهم. من از نام پیغمبر بیزارم. این نام که از نخست غلط بوده مردم از آن معنای غلطتری می‌فهمند. مرا اگر نامی می‌باید همان واژه‌ی «راهنما» را که از دیرباز یاران می‌نویسند برمی‌گزینم. هر کسی مرا جز باین نام نخواند.

پرچم هفتگی ـ شماره‌ی چهارم ـ 19 فروردین ماه 1323

———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
(از نوشتار بالا)
.
پاکدینی ـ احمد کسروی pinned «📣 همراهان گرامی کانال امسال دهمین سال کوشش ماست. در این سالها همیشه کوشیده‌ایم بی‌آنکه حقوق مولف را زیر پا بگزاریم ، هر گونه کتاب ، سند ، عکس تاریخی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی را که سودمند تشخیص داده‌ایم در این کانال برای بهره‌مندی شما فراهم آوریم. تاکنون…»
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (یک از دوازده)


چنانکه در نشست پیش گفتم چهار تن از شاعران بنام ایرانند که گذشته از بدیهای شاعری ، بدآموز نیز بوده و بتوده زیانهای بزرگ رسانیده‌اند. سه تن از آنان را یاد کردم و اینک از چهارم سخن می‌رانم :

4ـ حافظ :

من نمی‌دانم بحافظ چه نامی دهم؟! این مرد از همه‌ی بدآموزان بدتر است. این مرد هم شاعر بدآموز می‌بوده و هم بدآموز شاعر. باین‌معنی که هم مانند سعدی هوس بسیار بشعر گفتن می‌داشته و یاوه‌گویی را هنری می‌پنداشته و هم ماننده‌ی خیام و مولوی اندیشه‌های تند زهرآلود در مغزش آکنده می‌بوده که می‌خواسته آنها را بیرون ریزد و نمی‌توانسته آرام بگیرد. اینبوده خود را بپناه ستایشگری و گدایی و مفتخواری و باده‌گساری کشیده پیاپی غزل و شعرهای دیگر گفته و بیرون ریخته.

این مرد بیشتری از بدیهای شاعران را ـ از یاوه‌گویی ، مفتخواری ، گزافگویی ، ستایشگری ، چاپلوسی ، بچه‌بازی ، باده‌گساری ـ دارا می‌بوده و در همان حال چند رشته از بدآموزیها را نیز در مغز خود آکنده بوده. از خیام و خراباتیان خراباتیگری و جبریگری را گرفته ، از مولوی و صوفیان صوفیگری و بافندگیهای آنان را آموخته ، اینها را با چیزهای دیگر درهم آمیخته در شعرهای خود می‌گنجانیده.

درباره‌ی حافظ آنچه می‌باید نخست بگویم آنست که این شاعر چون از زمانهای پیش شناخته می‌بوده و لقب «لسان‌الغیب» می‌داشته سپس نیز در هیاهوی بدخواهانه‌ی اخیر درباره‌ی او بیشتر کوشیده شده ، بسیاری از جوانان و کسان دیگر که فریب آن ستایشها را خورده‌اند ، دیوان شاعر را بدست می‌گیرند و می‌خواهند بخوانند و بدانند او چه گفته ، چه راهی را دنبال کرده ، خواستش چه می‌بوده ، و چون شعرهای حافظ آشفته است و آغاز و انجامی نمی‌دارد ، آنگاه سخنانش گوناگون می‌باشد درمانده‌اند و چیزی نفهمیده‌اند ، و چون بشاعر بدگمانی نیارَسته‌اند ناچار شده‌اند مغز خود را بفرسایند و از آن آشفته‌گوییها چیزهایی دربیاورند. بدینسان خود را به رنج می‌اندازند و کوششهای بیهوده می‌کنند.

در سالهای اخیر یکی از کارهای بیهوده و افسوس‌آور همین بوده. مغزهایی که می‌توانست در راه دانشها بکار رود در این راه بکار رفته. برخی کتابها نیز نوشته شده. جای صد افسوسست که یکی نشسته و آشفته‌گوییها کرده و آسمان و ریسمان بهم بافته و دیگران خود را ناچار می‌شناسند که مغزهای خود فرسایند و از آن گفته‌ها معنیهای بسامانی[منظم] درآورند. خدا روی بدخواهان را سیاه گرداناد!

می‌دانید که ما دفتری بنام «حافظ چه می‌گوید؟..» که چند بار بچاپ رسیده نوشته‌ایم. چنانکه در آن دفتر گفته‌ایم حافظ بیش از همه می‌خواسته غزل سازد. غزل ساختن را کاری می‌شناخته ـ کاری که او می‌بایست دنبال کند. اینست بیش از همه دربند رُویه‌ی [شکل ، صورت] غزل می‌بوده. نخست آن را بدیده می‌گرفته. معنی پایگاه دوم را می‌داشته که هرچه بود بوده. چیزی که هست چون بچند گونه بدآموزیهای زهرآلود ـ از خراباتیگری ، جبریگری ، صوفیگری ، ستایش باده ـ آشنا می‌بوده در هر کجا که می‌توانسته اینها را درمیان گفته‌های خود جا می‌داده و هر کجا که نمی‌توانسته (قافیه یا وزن راه نمی‌داده) بمضمونهای پا در هوای شاعرانه یا بسخنان دیگر می‌پرداخته و گاهی نیز بیکبار چرندگویی می‌کرده.

اگر چنین انگارید که حافظ شش‌هزار شعر گفته بیگمان سه‌هزار آن مضمونهای پا در هوای شاعرانه یا چرند است. از سه‌هزار دیگر دوهزارونهصدونود تاش بدآموزیها یا ستایش باده است. در همه‌ی سخنان این مرد ده شعر بیشتر نتوان یافت که معنای پذیرفتنی از آن برآید. این یکسو و آشفتگی گفته‌هایش یکسو. غزلهایی که گفته بیشتر درهمست. در کم جاییست که دو بیت در یک زمینه یا بهم بسته باشد.


———————————

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
3
(از نوشتار بالا)
.
2
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
65%
آری
17%
نه
17%
نه ، علتش را برایتان می‌نویسم.
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 اینجهان از خداست و گردشش نیز از خداست (یک از دو)


یکی از یاران می‌گوید : در نشستی بودیم سخن از شما و نوشته‌های شما رفت. یکی که خود را بسیار دانا نشان می‌داد چنین گفت : «او عقیده به تأثیر عالم غیب ندارد و دعا و همه چیز را بی‌اثر می‌داند». سپس سخن بسیاری از «تأثیر دعا و طلسم و مانند اینها» گفت. من ندانستم چه پاسخی باو دهم و گفتم از خودتان پاسخ خواهم خواست. بهتر است در روزنامه باو پاسخی نویسید.

می‌گویم : بسیار نیک شده که پاسخ نداده خواسته‌اید من خود پاسخی نویسم. این گفته از آن گوینده ساده نیست و پاسخش نیز ساده نبوده بگفتار درازی نیاز می‌دارد.

یکی از نادانیهایی که در مغزهای بسیاری از ایرانیان جا گرفته آنست که اینجهان و کارهایش را از خدا نمی‌دانند. این را اگر بخودشان بگویید بگردن نخواهند گرفت. ولی از بسیاری از رفتار و گفتارشان پیداست که یک چنین نادانی در ته مغزهای ایشان جا دارد.

این نادانی در مغزهای ایشان از چند جا سرچشمه گرفته : از باورهای عامیانه ، از پندارهای صوفیانه ، از افسانه‌ی اهریمن و یزدان و مانند اینها.

می‌دانیم که عامیان که به این جهان می‌نگرند کارهایی را که همیشه هست و پیاپی رخ می‌دهد از خدا ندانند ، و تنها کارهایی را که گاهی رخ دهد و شگفت است از خدا شمارند.

مثلاً درختها که در بهار گل دهد مردم عامی ارجی بآن نگزارند و اگر شما گفتگو کنید و شگفتی از خود نمایید پاسخ داده چنین گویند : «این هم شگفتی دارد؟!.. درخت در بهار گل دهد دیگر ، مگر می‌خواستید گل ندهد!». ولی اگر درختی در پاییز گل دهد در آن هنگامست که بیاد خدا افتند و با یک شگفتی چنین گویند : «قدرت خدا را تماشا کن!».

ماکیان یا مرغ خانگی که هر روز تخم می‌کند آن را شگفت ندانند. ولی اگر مرغی یک تخم دو زرده‌ای کند چنین گویند : «خدا به چه چیزها قادر است!».

شب و روز که پی هم می‌آید و می‌رود اندیشه‌ای درباره‌ی آن نکنند و چنین دانند که چنان باید بود. ولی اگر شما بگویید که در روی زمین جایی هست که شش‌ماه روز است و شش‌ماه شب ، سخن شما را باور نکنند ، و اگر باور کردند چنین گویند : «قدرت خداست دیگر!».

در هر چیزی چنینند. آنچه را که همیشه می‌بینند پروا ننمایند و در پی انگیزه و سرچشمه‌اش نباشند. اتومبیل که تازه به ایران آمده بود از دیدن آن در شگفت می‌شدند و از یکدیگر می‌پرسیدند : «چطور این خود بخود راه می‌رود؟!.» ولی اکنون چون عادی شده دیگر پروایی نمی‌دارند و درپی دانستن چیزی نیستند.

این نادانی عامیانه از بچگی در دلهای آن کسان می‌بوده ، و سپس که بزرگ شده و درس خوانده‌اند درمیان درسهاشان چیزی که این نادانی عامیانه را از مغزهای ایشان بیرون کند نبوده. بلکه درسهایی که خوانده‌اند اندیشه‌های صوفیانه بوده که این جهان را خوار می‌شمارد و دور از خدا و دستگاه او نشان می‌دهد. افسانه‌ی اهریمن و یزدان بوده که اینجهان را پدید آورده‌ی اهریمن می‌شمارد. افسانه‌هایی در پیرامون شیطان و دخالتهای او در کارهای اینجهان بوده که کمتر از افسانه‌ی اهریمن و یزدان نیست. کتابهای فال و دعا و جادو و مانند اینها بوده که بدتر از همان باور عامیانه است.

از رویهم‌رفته‌ی این نادانیها و گمراهیها این نتیجه پیدا شده که آنان در ته دلهای خود اینجهان و کارهایش را از خدا نمی‌شمارند و اینست همیشه درپی کارهای دیگری هستند که بنام خدا خوانند و دخالت او را در کارهای اینجهان نشان دهند.

راستی اینست که هرچه در این جهانست از خداست. مثلاً بیماری را خدا گزارده و چاره‌ی آن را نیز دارو و درمان گردانیده. این گزارده‌ی خود خداست که کسی چون بیمار گردید دارو خورد و یا بدرمان دیگری (از روی دستور پزشکی) پردازد. همچنین در دیگر کارها.

ولی آنان اینها را از خدا نمی‌دانند. اینست برای آنکه دخالت خدا را در کارهای اینجهان نشان دهند می‌گویند اگر بیمار شدی دعایی بخوان یا بنویسان و با خود دار که تا خدایت بهبود دهد. ملاها در منبر داد می‌زنند : «ناخوش که شدی بخدا متوسل شو ، چرا بدر خانه‌ی حکیم می‌روی؟!». «آن تأثیر عالم غیب» که آن مرد در آن نشست گفته همینست. بدبختان در توی نادانی فرورفته‌اند ، و چون نمی‌فهمند از بدگویی بدیگران هم بازنمی‌ایستند.

بیجا نیست که ما می‌گوییم اینان بیدینند. بیجا نیست که می‌گوییم خداناشناسند. اینان صد گمراهی را بهم درآمیخته‌اند.

جهانی باین شگفتی که از روی آیین بسیار استواری می‌گردد ، نادانان نه درپی شناختن جهانند و نه از آیین آن آگاه می‌باشند ، و تنها چیزی که یاد گرفته‌اند آنست که دست بدامن جادو و دعا و طلسم و فال و رمل زنند و بگرفتاریهای خود از آنها چاره جویند.

———————————
📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
96%
آری
0%
نه
4%
نه ، علتش را برایتان می‌نویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (دو از دوازده)


برای آنکه گفته‌هامان از روی دلیل باشد اینک دیوان حافظ در اینجاست. من می‌خواهم باز کنم و یکی از غزلهایش بگیرم و بشکافم و شعرهایش یکایک بزندم [1]. نخست بدانید که حافظ همچون شاعران دیگر از پیش قافیه‌ها را فهرست می‌کرده و سپس برای هر یکی مضمونی می‌بافته و شعری می‌ساخته و قافیه را در آن می‌نشانده. نخست این را بدیده گیرید. اینک غزل ، بیتهایش یکایک می‌خوانم :

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشبست
یا رب این دولت ز تأثیر کدامین کوکبست

کدام شب را می‌گوید؟. آیا میتوان پنداشت که شبی بوده و بشاعر خوش افتاده آن را می‌گوید؟. هیچگاه نتوان پنداشت. بیگمان هیچ شبی را نمی‌گوید. بیگمان خواسته است از واژه‌های «شب» و «کوکب» سود جوید و قافیه گرداند. بیگمان خواسته است سخنی ببافد و شما می‌بینید که در مصرع نخست از دانشهای اسلامی خود یاوری طلبیده و در مصرع دوم از ستاره‌شماری (یا فن نجوم) سودجوییها کرده. «مضمونهای پا در هوا» که نامش می‌بریم اینهاست. اینها همه «سَمَرد»[=وهم] است.

تا بگیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی در حلقه‌‌ای در ذکر یا رب یا رب است

می‌بایست پنداشته شود که شاعر یارش در نزدش می‌بوده و این سخن را باو می‌گوید. ولی چنین نیست و جز مضمونی پا در هوا یا «سَمَرد» نیست. تنها آن خواسته که از قافیه‌ی «یا رب» سود جوید و چنین مضمونی را بافته و شما نیک اندیشید که بسیار پست است : یاری می‌بوده ویلگرد و هرجایی ، عاشقانش «یا رب ، یا رب» گفته دعا می‌کرده‌اند که کم بهمه‌ جا برود و دست ناسزایان به گیسوی او کم برسد.

کشته‌ی چاه زنخدان تواَم کز هر طرف
صدهزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

تنها خواسته از واژه‌ی «غبغب» سود جسته در قافیه‌ای نشاند. شنیده بودیم شاعران «یوسف دل را بچاه زنخدان اندازند» ، این شاعر خودش بآن چاه افتاده و بدبخت کشته شده ، و این شگفت که با همه‌ی کشته شدن باز آوازش می‌آید.

تاب خوی بر عارضش بین کافتاب گرم‌رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش شب است

آنجا شب می‌بود و شاعر از خوشی آن خشنودی می‌نمود. اینجا ناگهان روز گردیده ، آفتاب گرم شده ، یار شاعر عرق کرده ، و بآن تابش عرق که بر روی اوست آفتاب رشک می‌برد و روزهایش شب می‌شود. تنها برای آنکه از واژه‌ی شب بار دیگر بهره جوید بخود زور زده و چنین مضمونی را بافته.

اندر آن موکب که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

افسانه‌ای هست که دستگاه سلیمان را باد برداشته در هوا می‌برده. لسان‌الغیب آن را بیاد آورده و چیزی هم از خودش افزوده می‌گوید : سلیمان که بر پشت صبا زین می‌بندد و سوار می‌شود ، من که سوار مورچه هستم چگونه در آن موکب باشم و با سلیمان همراه گردم. تنها برای آنکه از واژه‌ی «مرکب» سود جوید و «سلیمان» و «مور» را در یک جا بیاورد بچنین مضمون خنکی برخاسته.

شهسوار من که مه آیینه‌دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

اینجا یار شاعر «شهسوار» شد و ماه که در آسمانست آینه‌دار روی اوست. باین‌معنی که از فروغ روی اوست که ماه روشن می‌شود. در اینجا شاعر یک راز دانشمندانه نیز بدست داده. اینکه دانشمندان از نخست گفته‌اند : ماه از خود روشنایی ندارد ، راست بوده. ولی آنان نفهمیده گفته‌اند : روشنایی از آفتاب می‌گیرد ، و این شاعر نشان داده که از روی شهسوار او می‌گیرد. اما مصرع دوم ، من معنایش نمی‌فهمم. همانا می‌خواسته بگوید : «خاک نعل مرکبش تاج خورشید بلند است» چون وزن و قافیه راه نداده چنین گفته : «تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است» که بیکبار بی‌معنیست. آنچه می‌گویم : حافظ گاهی چرند هم گفته ، اینک نمونه‌ی آن. از این جمله هیچ معنایی نتوان درآورد. بدبخت چون از واژه‌ی «مرکب» خوشش آمده آن را دو بار بکار برده و برای یک قافیه در مصرع نخست آن گزافه را بافته و در مصرع دوم این چرند را گفته.

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشرب است

در اینجا هم خود را می‌ستاید. کلکش را دانسته نیست که نی یا پر یا چه بوده به زاغ تشبیه می‌کند و می‌گوید : از نوک آن آب زندگی می‌چکد ، و برای آنکه زخم چشم نرسد یک «بنام ایزد» هم می‌گوید. تنها برای آنکه از واژه‌ی «مشرب» سود جوید اینها را بافته است.

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام مِی
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

آنکه ناوک بر دلم از زیر چشمی می‌زند
قوت جان حافظش در خنده‌ی زیر لب است

برای آنکه از واژه‌های «مذهب» و «لب» که قافیه توانستندی بود درنگذرد اینها را بافته.


🔹 پانوشت :

1ـ زندیدن (همچون خندیدن) = شرح دادن

———————————
2
📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
2
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 اینجهان از خداست و گردشش نیز از خداست (دو از دو)


بدتر از همه آنست که جوانانی از میان اینان که درس می‌خوانند یا بیکبار بیدین گردیده از خدا و از همه چیز گریزان می‌گردند ، و یا این نادانیهای خود را رها نکرده با همه‌ی درسهایی که خوانده‌اند اینها را نیز نگه می‌دارند.

بارها دیده می‌شود که جوانی که درس پزشکی خوانده از دعا سخن می‌راند و آن را در چاره‌ی بیماریها کارگر می‌شمارد.

روزی یکی از آشنایان جوانی را به نزد من آورد و چنین گفت : «این آقا در دانشکده‌ی پزشکی درس می‌خواند. درباره‌ی دعا و توسل و تأثیر آنها سخن می‌راند. من چون ایراد گرفته گفتم شما که درس خوانده‌اید ، پاسخ داد : «مگر ما درس خوانده‌ایم که بیدین شویم؟!» من خواهش کرده به نزد شما آوردم که درباره‌ی دین با او سخن گویید».

اینبود من با آن جوان بسخن پرداخته چنین گفتم : آیا راستست که کسی که گرفتار تب گردیده اگر کِنین [داروی تب بری که در گذشته رایج بوده] خورد بهبود خواهد یافت؟. گفت : «راستست». گفتم : این هَنایِش (تأثیر) را در کنین که گزارده؟. اندکی اندیشید و گفت : «خدا ». گفتم : پس چگونه است که شما به تبدار کنین یا داروی دیگر ندهید و بگویید : «برو دعا بگیر؟!». از پاسخ درماند.

گفتم : راستی آنست که خدا که اینجهان را آفریده آیینی برای گردش آن گزارده است. مثلاً خدا روزی مردم را در خاک و زمین نهفته گردانیده ، و چنین نهاده که باید بکوشند و آن را بدست آورند. باید بکشاورزی پردازند و از راه کشت گندم و جو و نخد و لوبیا و خربزه و خیار و هندوانه و خرما و زردآلو و صد مانند اینها که خوراک آدمیانست بدست آورند.

ما نمی‌دانیم خدا چرا چنین کرده؟.. چرا گندم و جو و دیگر خوردنیها را در بیرون آماده نگزارده؟. این را نمی‌دانیم. هرچه هست این آیین اوست که مردمان باید بکوشند تا روزی خود را بدست آورند ، و اگر نکوشند گرسنه خواهند ماند.

اکنون سخن در آنست که کسانی که بکشاورزی نمی‌کوشند و پروایی بآباد گردانیدن زمینها نمی‌نمایند و بجای آن با دعا از خدا روزی می‌خواهند یا فراوانی می‌طلبند این معنایش آنست که آن کسان بآیین خدا گردن نگزارده روزی را از راهش نمی‌طلبند بلکه از خدا می‌خواهند که او آیین خود را دیگر گرداند و باینان (بی‌رنج کشاورزی) روزی رساند. این خود گستاخی بزرگی با خداست.

شما این را دینداری می‌پندارید ، در حالی که خود بیدینیست. دین آنست که مردم آیین خدا را بشناسند و در زندگی خود پیروی از آن آیین کنند. آن کسان که می‌خواهند با دعا و طلسم کارهای خود را پیش برند آیین خدا را نشناخته‌اند. بلکه راستش آنکه خدا را نشناخته‌اند. گفته‌ی شما نیز درباره‌ی دعا و بیماری از اینگونه است.

گفت : پس اینهمه کتابهای دعا دروغست؟!. گفتم : بیگمان دروغست؟!.

گفت : پس چرا اینهمه علما که آمده‌اند و رفته‌اند اینها را نفهمیده‌اند؟!. گفتم : بایستی از خود آنها پرسید که چرا نفهمیده‌اند؟!. به هر حال نفهمیده‌اند و جای هیچ سخنی نمی‌باشد.

در پایان سخن گفتم : شما اگر می‌خواهید از معنی راست دین آگاه باشید و از این گمراهیهای درهم که مغزها را پر گردانیده آسوده شوید ، و با یک دل روشن بخواندن پزشکی و دیگر دانشها پردازید کتابهای ما را از «ورجاوندبنیاد» و «در پیرامون خرد» و «پندارها» و مانند اینها را بخوانید.

بآن ایراد گیرنده در نشست که گفته «عقیده به تأثیر عالم غیب ندارد» همین را پیام می‌دهم که کتابهای ما را بخواند و خود را از آن نادانیها که در مغزش درهم گردیده رها گرداند. اینجهان از خداست و گردشش نیز از خداست. اینجهان از دیگری نیست که نیازی «به تأثیر عالم غیب» باشد.

پرچم هفتگی ـ شماره‌ی چهارم ـ 19 فروردین ماه 1323
———————————

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
2
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (سه از دوازده)


این غزل همه‌اش مضمونهای شاعرانه می‌بود. بهتر است از جای دیگر غزل دیگری بگیریم :

به سرِّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

در این بیت شاعر «خراباتی» است. آن خراباتیان می‌بودند که از میکده و مِی ستایشها کردندی و بر آن نیکیها بستندی. همانا افسانه‌ای می‌بوده که جمشید جامی می‌داشته که نگه می‌کرده و چگونگی کشور خود و مردم را در آن می‌دیده. شاعر که یکی از هنرهایش دانستن آنگونه افسانه‌ها بوده آن را بیاد ما می‌اندازد و می‌گوید : تو هنگامی توانی پی براز جام جمشید بری که رو بمیکده آوری و خاک آن را سرمه‌ی چشم گردانی. در ستایش میخانه به یک چنین گزافه‌ای برخاسته.

گدایی درِ میخانه طرفه‌ی اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

این هم گزافه‌ی پا در هوای دیگری درباره‌ی میخانه است.

مباش بی‌مِی و مطرب بزیر چرخ کبود
کزین ترانه غم از دل بدر توانی کرد

این شعرش چندان بد نیست. راستست مِی و مطرب غم از دل بیرون گرداند. اگرهم پزشکی باده‌گساری را به تندرستی زیانمند می‌داند بداند ، شاعر دربند آن نمی‌بوده. ولی سخن در آنست که مِی و مطرب بی‌پول نتوانستی بود. کسی می‌بایست بکوشد و کار کند و برای خود و خاندانش آسایش برپا گرداند. در آن میان گاهی هم به مِی و مطرب پردازد. با رندی و لاتی بباده‌خواری و مطرب‌بازی پرداختن و دفتر و خرقه گرو گزاردن و باده خریدن و یا از پیر مغان گدایی کردن که شیوه‌ی حافظ می‌بوده کاری بسیار بیخردانه است و با چنان ترانه‌ای غم از دل بدر نتوان کرد.

بعزم مرحله‌ی عشق پیش نِه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد

این هم ستایش از عشق است و ما از آن در نشست دیگر سخن خواهیم راند.

بیا که چاره‌ی ذوق حضور و نظم امور
به فیض‌بخشی اهلِ نظر توانی کرد

آنجا شاعر خراباتی می‌بود و اینجا بیکبار صوفی شد. این از سخنان صوفیان می‌بوده که کسی که می‌خواهد در «سیر و سلوک» بجایی رسد باید پیری را راهنمای خود گیرد و چه‌بسا که با یک «نظری» از پیر آن راه را در یک گام پیماید و «به سرمنزل مقصود» رسد.

گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

در اینجا شاعر نه خراباتیست و نه صوفی. بلکه برای آنکه «سحر» را در قافیه نشاند مضمونی شاعرانه می‌بافد. می‌گوید : گل مراد تو هنگامی شکوفد که چون باد سحر هر روز پرستاریش کنی. می‌خواهد بگوید : تا نکوشی نتیجه‌ای نخواهی برد ... بسیار نیک. سخن راستی گفته. ولی این با آن گفته‌های جبریانه چه می‌سازد؟!.

تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون
کجا بکوی حقیقت گذر توانی کرد

شاعر ما یکباره صوفی شده. میخواهد از سرای طبیعت بیرون رود و از همه‌ی لذتها چشم پوشد تا بتواند بکوی حقیقت گذری کند. گذشت آنکه شاعر درپی ساده و باده می‌بوده. گذشت آنکه «مباش بی‌مِی و مطرب» می‌گفت.

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

این هم مضمون صوفیانه‌ی دیگریست.

دلا ز نور ریاضت گر آگهی یابی
چو شمع خنده‌زنان ترک سر توانی کرد

شاعر ما در اندیشه‌ی سختی کشیدن و بچله نشستن نیز هست. از «نور ریاضت» آگهی یافته است و می‌خواهد در آن راه تا ترک سر پیش رود. زور قافیه را ببین : بگریبان شاعر چسبیده دربدر می‌گرداندش. ببین چگونه از میخانه بیرونش آورد و تا خانقاه کشانید و آرزومند ریاضتش گردانید. ببین چگونه مِی و مطرب را از یادش بیرون برد.

ولی تو طالب معشوق و جام مِی خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد

خود را می‌نکوهد که تو خواهای معشوق و باده می‌باشی و با اینحال امید مدار که کاری توانی کرد. دانسته نیست اینها با آن ستایشهای گزافه‌آمیز درباره‌ی میکده و مِی و با آن شعرهای آغاز غزل چه تواند ساخت؟!. اگر شاعر از مِی‌خوارگی و مطرب‌خواهی پشیمان گردیده پس چرا از آن شعرها چشم نپوشیده و آنها را دور نینداخته؟!. من بیاد آن داستان می‌افتم که می‌گویند : مردی شب میهمان رفته بود. فردا در خانه دست بجیبش برد و چاقویش را نیافت. پنداشت که در آن خانه‌ی میهمانی گزارده. نامه‌ای آغاز کرد در این زمینه : «چاقوی من در خانه شما مانده. آن را بجویید و پیدا کنید و بفرستید». ولی چون نامه را بپایان رسانید پیش از فرستادن چاقو پیدا شد. در پایین نامه نوشت : «از خانه‌ی خودمان پیدا شد ، زحمت نکشید» و نامه را فرستاد. حافظ همان کار را کرده.

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
بشاهراه طریقت گذر توانی کرد

برای آنکه واژه‌ی «گذر» را بکار برد این را هم گفته. ولی من واژه‌ی «شاهانه» را نمی‌فهمم.

چون درباره‌ی حافظ هو بزرگی راه انداخته شده من ناچار می‌بودم که از درازی سخن نیندیشم و برخی از غزلهای او را کاویده بی‌ارجیهای آنها را به رخ هوادارانش کشم.


———————————
2
📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
2