پاکدینی ـ احمد کسروی
مهدیگری از کتاب «داوری» بخش دوم سپس که داستان امام ناپيدا پيش آمده و ناچار شدهاند که چشم به راهش دارند همان را مهدي نيز گردانيده اينبار به سودجويي درستي از آن افسانه پرداختهاند. اگر ديگران يک حديث ساختندي اينها صد حديث ساخته بنياد پندار خود را بسيار…
مهدیگری
از کتاب «داوری»
بخش سوم
... در داستان امام ناپيدا سخن فراواني هست و ايرادهاي بسياري توان گرفت :
1ـ چگونه تواند بود که يکي را فرزندي زاييده شود و کسي آگاه نگردد؟!. چگونه تواند بود که پنج سال گذرد و شناخته نشود؟!. مگر حسنالعسگري در سامرا در ميان مردم نميزيسته؟!. مگر کسي به خانهي او آمد و شد نميکرده؟!. آيا با گفتهي عثمانبنسعيد چنين چيزي را باور توان کرد؟!.
آنگاه نهفتگي چه رازي ميداشته؟!. اگر نهفته نبودي چه گزندي ديدي؟!. ميگويند : از دشمنان خود ميترسيد. ميگويم : پس چرا پدرانشان نترسيده بودند؟!. آنگاه گروهي که «تقيه» توانند کرد و باورهاي خود را از ديگران پوشيده توانند داشت چه جاي ترسي براي ايشان بازمانَد؟!.
2ـ امام اگر پيشواست بايد درميان مردم باشد و آنان را راه بَرد. امام ناپيدا چه معني تواند داشت؟!. پاسخ داده ميگويند : «امام ناپيدا همچون خورشيد پشت ابر است». ميگويم : مَثَل بسيار غلطيست. خورشيد در پشت ابر زمان کمي ماند و بيرون آيد. آنگاه خورشيد در پشت ابر روشنائيش و گرمايش پيداست. از آن امامتان چيزي جز نام پيدا نميباشد.
3ـ هزار سال زندگي باور کردني نيست. ميگويند : «از قدرت خدا چه بعيد است؟!.» ميگويم همين پاسخ نمونهاي از ناآگاهي شما از معني دين است. شما اگر معني دين را دانستيدي اين دانستيدي که خدا براي کارهاي خود آييني گزارده است و هيچگاه آن آيين را ديگر نگرداند. دانستيدي که اين را همان خدا گزارده است که کسي بيش از صد و بيست سال و صد و چهل سال زنده نمانَد و نتواند مانْد.
ميگويند در قرآن گفته : «نوح نهصد و پنجاه سال درميان مردم خود ماند» پس به آن چه پاسخ ميدهيد؟!. ميگويم : آن خود جاي ايراد است. اين گونه چيزها در قرآن از «متشابهاتِ» آن ميباشد و بايد بحال خود بماند و گفتگويي از آنها نرود.
4ـ خدا را چه نيازي بوده است که کسي را از هزار سال پيش نگاه دارد و در بيابانها بگرداند تا روزي او را بيرون آورد و با دستش جهان را نيک گرداند؟!. مگر خدا نتوانستي او را در زماني که بيرون خواهد آمد به جهان آورد و بکار انگيزد؟!. اينکه مردم چيزي را اندوخته براي آينده نگاه دارند در سايهي نياز و ناتواني است (مثلاً بادمجان چون در زمستان نباشد و مردم نتوانند داشت از تابستان اندوخته کرده نگاهش دارند). آيا دربارهي خدا چه نياز و ناتواني توان پنداشت؟!.
5 ـ مهديگري جز افسانهاي نيست. اينکه کسي برخيزد و با يک رشته کارهاي بيرون از آيين (خارقالعاده) جهان را به نيکي آورَد جز سَمَردي[وهم] نميباشد. دوباره ميگويم : خدا اينجهان را از روي آييني ميگردانَد و آن آيين هيچگاه ديگر نشود.
آري خدا راهنماياني برانگيزد و با دست آنان به مردمان راه نمايد. ولي هيچگاه با يك رشته کارهاي بيرون از آيين نياز نباشد. خدا هر زمان که خواست يکي را از ميان مردمان برگزيند و پرده از جلو بينش او برداشته به آميغها[=حقایق] بينايش گرداند ، و آن برگزيده يا برانگيخته به کوشش پرداخته با گمراهيها نبرد آغازد ، و با گفتن آميغها خِردها را به تکان آورد ، و در سايهي کوشش و پافشاري ، خردمندان و پاکدلان را پشتيبان خود گرداند ، و با بيخردان و ناپاکان درافتاده از ميان بردارد. اينست آيين خدا. اينست آنچه تاکنون بوده و پس از اين هم خواهد بود. مهديگري بدانسان که گفته ميشود هيچگاه نتواند بود.
ميگويند : چنين باوري در کيشهاي ديگر نيز هست : جهودان مسيح را ميبيوسند ، عيسويان به فرود آمدن عيسا از آسمان اميدمندند ، زردشتيان چشم به راه شاهبهرامند. ميگويم : چه خوش دليلي پيدا کردهايد؟!. آيا شناخته بودن يک افسانه درميان اين گروه و آن گروه نشان راستي آن باشد؟!.
ميگويند : پيغمبر از مهدي آگاهي داده. ميگويم : پيغمبر که آشکاره ميگفت : «من ناپيدا ندانم» چگونه از آينده آگاهي داده است؟!. چرا داستان به اين شگفتي و بزرگي در قرآن نيامده است؟!.
👇
از کتاب «داوری»
بخش سوم
... در داستان امام ناپيدا سخن فراواني هست و ايرادهاي بسياري توان گرفت :
1ـ چگونه تواند بود که يکي را فرزندي زاييده شود و کسي آگاه نگردد؟!. چگونه تواند بود که پنج سال گذرد و شناخته نشود؟!. مگر حسنالعسگري در سامرا در ميان مردم نميزيسته؟!. مگر کسي به خانهي او آمد و شد نميکرده؟!. آيا با گفتهي عثمانبنسعيد چنين چيزي را باور توان کرد؟!.
آنگاه نهفتگي چه رازي ميداشته؟!. اگر نهفته نبودي چه گزندي ديدي؟!. ميگويند : از دشمنان خود ميترسيد. ميگويم : پس چرا پدرانشان نترسيده بودند؟!. آنگاه گروهي که «تقيه» توانند کرد و باورهاي خود را از ديگران پوشيده توانند داشت چه جاي ترسي براي ايشان بازمانَد؟!.
2ـ امام اگر پيشواست بايد درميان مردم باشد و آنان را راه بَرد. امام ناپيدا چه معني تواند داشت؟!. پاسخ داده ميگويند : «امام ناپيدا همچون خورشيد پشت ابر است». ميگويم : مَثَل بسيار غلطيست. خورشيد در پشت ابر زمان کمي ماند و بيرون آيد. آنگاه خورشيد در پشت ابر روشنائيش و گرمايش پيداست. از آن امامتان چيزي جز نام پيدا نميباشد.
3ـ هزار سال زندگي باور کردني نيست. ميگويند : «از قدرت خدا چه بعيد است؟!.» ميگويم همين پاسخ نمونهاي از ناآگاهي شما از معني دين است. شما اگر معني دين را دانستيدي اين دانستيدي که خدا براي کارهاي خود آييني گزارده است و هيچگاه آن آيين را ديگر نگرداند. دانستيدي که اين را همان خدا گزارده است که کسي بيش از صد و بيست سال و صد و چهل سال زنده نمانَد و نتواند مانْد.
ميگويند در قرآن گفته : «نوح نهصد و پنجاه سال درميان مردم خود ماند» پس به آن چه پاسخ ميدهيد؟!. ميگويم : آن خود جاي ايراد است. اين گونه چيزها در قرآن از «متشابهاتِ» آن ميباشد و بايد بحال خود بماند و گفتگويي از آنها نرود.
4ـ خدا را چه نيازي بوده است که کسي را از هزار سال پيش نگاه دارد و در بيابانها بگرداند تا روزي او را بيرون آورد و با دستش جهان را نيک گرداند؟!. مگر خدا نتوانستي او را در زماني که بيرون خواهد آمد به جهان آورد و بکار انگيزد؟!. اينکه مردم چيزي را اندوخته براي آينده نگاه دارند در سايهي نياز و ناتواني است (مثلاً بادمجان چون در زمستان نباشد و مردم نتوانند داشت از تابستان اندوخته کرده نگاهش دارند). آيا دربارهي خدا چه نياز و ناتواني توان پنداشت؟!.
5 ـ مهديگري جز افسانهاي نيست. اينکه کسي برخيزد و با يک رشته کارهاي بيرون از آيين (خارقالعاده) جهان را به نيکي آورَد جز سَمَردي[وهم] نميباشد. دوباره ميگويم : خدا اينجهان را از روي آييني ميگردانَد و آن آيين هيچگاه ديگر نشود.
آري خدا راهنماياني برانگيزد و با دست آنان به مردمان راه نمايد. ولي هيچگاه با يك رشته کارهاي بيرون از آيين نياز نباشد. خدا هر زمان که خواست يکي را از ميان مردمان برگزيند و پرده از جلو بينش او برداشته به آميغها[=حقایق] بينايش گرداند ، و آن برگزيده يا برانگيخته به کوشش پرداخته با گمراهيها نبرد آغازد ، و با گفتن آميغها خِردها را به تکان آورد ، و در سايهي کوشش و پافشاري ، خردمندان و پاکدلان را پشتيبان خود گرداند ، و با بيخردان و ناپاکان درافتاده از ميان بردارد. اينست آيين خدا. اينست آنچه تاکنون بوده و پس از اين هم خواهد بود. مهديگري بدانسان که گفته ميشود هيچگاه نتواند بود.
ميگويند : چنين باوري در کيشهاي ديگر نيز هست : جهودان مسيح را ميبيوسند ، عيسويان به فرود آمدن عيسا از آسمان اميدمندند ، زردشتيان چشم به راه شاهبهرامند. ميگويم : چه خوش دليلي پيدا کردهايد؟!. آيا شناخته بودن يک افسانه درميان اين گروه و آن گروه نشان راستي آن باشد؟!.
ميگويند : پيغمبر از مهدي آگاهي داده. ميگويم : پيغمبر که آشکاره ميگفت : «من ناپيدا ندانم» چگونه از آينده آگاهي داده است؟!. چرا داستان به اين شگفتي و بزرگي در قرآن نيامده است؟!.
👇
مهدیگری
از کتاب «داوری»
بخش چهارم
6 ـ چنانکه گفتيم شيعيان مهديگري را که گرفتهاند آن را در سادگي نگزارده چيزهايي از خود به آن افزودهاند : پيش از مهدي «دجالي» بيرون خواهد آمد ، آفتاب از مغرب سر خواهد زد ، آوازي از آسمان شنيده خواهد شد ، ياران امام با «طيالارض» به نزد او خواهند شتافت ... اينها همه گزافه است ، همه بيرون از آيين خداست.
اينکه گفتهاند : خون حسين را خواهد گرفت ، بنياميه و بنيعباس را خواهد کشت ، اينها نشانست که جز سودجوييهاي سياسي درميان نبوده ، و به اين نويدها ميخواستهاند پيروان را از نوميدي بازدارند و از پراکنده شدن جلو گيرند.
اکنون که نه بنياميه مانده و نه بنيعباس ، دانسته نيست مهدي چه کساني را خواهد کُشت و آيا به اين نويدها که آشکاره دروغ درآمده چه بايد گفت؟!.
7ـ در کتابهاي شيعه در پشت سر اين گزافهها يک گزافهي شگفتتر ديگري ديده ميشود :
مهدي چون کار خود را کرد و زمانش به پايان آمد ، با دست زن ريشداري کشته گردد ، پس ازو امامان يکايک به جهان بازگشته به فرمانروايي و کامراني خواهند پرداخت ، و ياران و دشمنان هر يکي نيز زنده خواهند شد. هر امامي دشمنان خود را کشته و کينه جسته و با ياران خود آسوده روز خواهد گزاشت. ببينيد در گزافهبافي تا کجا پيش رفتهاند! ببينيد با دستگاه آفرينش به چه ريشخندهايي برخاستهاند! ببينيد با خدا چه گستاخيها کردهاند!.
امامان از جهان سير نشدهاند و آتش کينه در دلهاشان فرو ننشسته. باز خواهند گشت که به کام دل فرمان رانند و از دشمنان کينه جُسته آتش دلهاي خود را فرو نشانند. رويتان سياه بادا اي دروغگويان! يکي نپرسيده : اينها را از کجا ميگوييد؟!. آخر چه دليلي ميداريد؟!.
از همين افسانهي مهدي تاکنون صد آشوب برپا گرديده و يک نمونه از آنها آشوب بابيگري بوده. يک سيد شيرازي به هوس مهديگري افتاده و آوازي برآورده و مردم چون چشم به راه ميبودهاند يک دسته گرد او را گرفتهاند ، و آن بيمايه به عربيبافيهاي خنک و بيمعنايي پرداخته ، و پس از کشاکشها و خونريزيها که خود او يکي از کشتهشدگان بوده ، اکنون نتيجه آنست که گروهي بنام بهائي يا ازلي که در تيرهمغزي و گمراهي بالاتر از شيعيانند پديد آمدهاند و با صد بدي زندگي بسر ميبرند. اين يکي از ميوههاي تلخ آن درخت سياست بوده.
پایان
از کتاب «داوری»
بخش چهارم
6 ـ چنانکه گفتيم شيعيان مهديگري را که گرفتهاند آن را در سادگي نگزارده چيزهايي از خود به آن افزودهاند : پيش از مهدي «دجالي» بيرون خواهد آمد ، آفتاب از مغرب سر خواهد زد ، آوازي از آسمان شنيده خواهد شد ، ياران امام با «طيالارض» به نزد او خواهند شتافت ... اينها همه گزافه است ، همه بيرون از آيين خداست.
اينکه گفتهاند : خون حسين را خواهد گرفت ، بنياميه و بنيعباس را خواهد کشت ، اينها نشانست که جز سودجوييهاي سياسي درميان نبوده ، و به اين نويدها ميخواستهاند پيروان را از نوميدي بازدارند و از پراکنده شدن جلو گيرند.
اکنون که نه بنياميه مانده و نه بنيعباس ، دانسته نيست مهدي چه کساني را خواهد کُشت و آيا به اين نويدها که آشکاره دروغ درآمده چه بايد گفت؟!.
7ـ در کتابهاي شيعه در پشت سر اين گزافهها يک گزافهي شگفتتر ديگري ديده ميشود :
مهدي چون کار خود را کرد و زمانش به پايان آمد ، با دست زن ريشداري کشته گردد ، پس ازو امامان يکايک به جهان بازگشته به فرمانروايي و کامراني خواهند پرداخت ، و ياران و دشمنان هر يکي نيز زنده خواهند شد. هر امامي دشمنان خود را کشته و کينه جسته و با ياران خود آسوده روز خواهد گزاشت. ببينيد در گزافهبافي تا کجا پيش رفتهاند! ببينيد با دستگاه آفرينش به چه ريشخندهايي برخاستهاند! ببينيد با خدا چه گستاخيها کردهاند!.
امامان از جهان سير نشدهاند و آتش کينه در دلهاشان فرو ننشسته. باز خواهند گشت که به کام دل فرمان رانند و از دشمنان کينه جُسته آتش دلهاي خود را فرو نشانند. رويتان سياه بادا اي دروغگويان! يکي نپرسيده : اينها را از کجا ميگوييد؟!. آخر چه دليلي ميداريد؟!.
از همين افسانهي مهدي تاکنون صد آشوب برپا گرديده و يک نمونه از آنها آشوب بابيگري بوده. يک سيد شيرازي به هوس مهديگري افتاده و آوازي برآورده و مردم چون چشم به راه ميبودهاند يک دسته گرد او را گرفتهاند ، و آن بيمايه به عربيبافيهاي خنک و بيمعنايي پرداخته ، و پس از کشاکشها و خونريزيها که خود او يکي از کشتهشدگان بوده ، اکنون نتيجه آنست که گروهي بنام بهائي يا ازلي که در تيرهمغزي و گمراهي بالاتر از شيعيانند پديد آمدهاند و با صد بدي زندگي بسر ميبرند. اين يکي از ميوههاي تلخ آن درخت سياست بوده.
پایان
🔶 باز در پیرامون صوفیگری
(بخش یکم)
🔸«وحدت وجود» یك معماییست كه هر كسی بشكل دیگری آن را بازنموده و حقیقت آن اینست كه كسانی میگویند : «خدا همین هستی (وجود) است و چیز دیگری نیست. اینست هر چیزی كه در جهانست خداست. ما به هرچه مینگریم خدا را میبینیم و جز او را نمیبینیم :
یار بیپرده از در و دیوار در تجلیست یا اولیالابصار»
🔸باید پرسید : اگر این راستست كه هرچه هست خداست «لیس فی الدار غیره دیار» دیگر چه نیازی برنج كشیدن است؟!. مگر شما از خدا جدایید تا باو پیوندید؟!
(بخش یکم)
🔸«وحدت وجود» یك معماییست كه هر كسی بشكل دیگری آن را بازنموده و حقیقت آن اینست كه كسانی میگویند : «خدا همین هستی (وجود) است و چیز دیگری نیست. اینست هر چیزی كه در جهانست خداست. ما به هرچه مینگریم خدا را میبینیم و جز او را نمیبینیم :
یار بیپرده از در و دیوار در تجلیست یا اولیالابصار»
🔸باید پرسید : اگر این راستست كه هرچه هست خداست «لیس فی الدار غیره دیار» دیگر چه نیازی برنج كشیدن است؟!. مگر شما از خدا جدایید تا باو پیوندید؟!
bãz dar pirãmune sufigari 1.pdf
73.9 KB
🔶 باز در پیرامون صوفیگری
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 بيماريها
(بخش پنجم)
🔸مردم را با اين سخنان سرگرم ميسازيد و نميگزاريد در انديشهي امروز خود باشند و بچارهي بدبختيها كوشند. گرفتم كه امام علي بن الحسين از ناديده [غیب] آگاه بوده و از بودن ميكروب آگاهي داده امروز چه سودي از آن مردم را تواند بود؟!.. چارهي كدام درد را تواند كرد؟!..
🔸اين چه هنريست كه شما از ميان هزاران خبر يكي را گيريد و از آن هم آغاز و انجامش بيندازيد و تنها يك جمله را عنوان كرده بدانشمندان بنازيد؟!..
(بخش پنجم)
🔸مردم را با اين سخنان سرگرم ميسازيد و نميگزاريد در انديشهي امروز خود باشند و بچارهي بدبختيها كوشند. گرفتم كه امام علي بن الحسين از ناديده [غیب] آگاه بوده و از بودن ميكروب آگاهي داده امروز چه سودي از آن مردم را تواند بود؟!.. چارهي كدام درد را تواند كرد؟!..
🔸اين چه هنريست كه شما از ميان هزاران خبر يكي را گيريد و از آن هم آغاز و انجامش بيندازيد و تنها يك جمله را عنوان كرده بدانشمندان بنازيد؟!..
bimãrihã 5.pdf
78.8 KB
🔶 بیماریها
(بخش پنجم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش پنجم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Wahriyãrãne Gomnãm 2-4.pdf
53.2 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۴
✳️ مهاجرتهای تازیکان بایران
✴️ پس از پیدایش اسلام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۴
✳️ مهاجرتهای تازیکان بایران
✴️ پس از پیدایش اسلام
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش چهارم ـ تکهی 6
شما با يك تن عامي از تاريخ يونان باستان سخن ميرانيد : «پيش از يونان در همه جا رشتهی فرمانروايي در دست خودكامگان بوده كه بدلخواه بمردم فرمان راندندي. كساني در يونان برخاستند و گفتند بايد رشتهی فرمانروايي در دست توده باشد ...» ، شنونده اينها را نیک فهمد ، و بانديشه اين دريابد كه اروپاييان و ديگران هم مشروطه را از يونان برداشتهاند ، و با خرد نيكي آن را دانسته و از يونانيان كه بچنين كاري كوشيدهاند خشنودي نمايد. اينست معني فهم و انديشه و خرد.
بيش از همه سخن ما از خرد است كه شناسندهی نيك بد و راست و دروغش ميشناسيم و آن را از دستگاه روان و يك نيروي ويژهی آدمي ميشماريم. ولي در فلسفه اين را هم نشناختهاند و بچنين نيرويي در آدمي باور نكردهاند. آنان فهم و انديشه را «خرد» ناميده و آن را هم كار دِماغ شناختهاند ، و چهارپايان و ددان را بيبهره از آن ندانستهاند.
داروين كه پيرو اين راه بوده كتابي دربارهی آدمي پرداخته و در آن از «خرد و پيدايش آن در جانوران و آدمي» سخن ميراند و داستانها از بوزينهها و فيلها و سگها نوشته و آنها را دليل «خرد داشتن» اينها ميشمارد. ولي شما اگر گفتههاي او را نيك انديشيد خواهيد ديد همان فهم و انديشه را «خرد» مينامد و از خرد بمعنايي كه ما ميگوييم ناآگاه است. تنها او نيست. همگي دانشمندان نوين اروپا چنانكه روان را در آدمي نشناختهاند خرد را هم نشناختهاند. ما اين گفتههاي داروين را در جاي ديگري آورده و در پيرامونش چيزهايي خواهيم نوشت در اينجا سخن خود را دنبال ميكنيم.
از اين گفتهها ما نتيجههاي بسياري بدست ميآوريم كه اينك فهرستوار ميشماريم :
🔸١ـ معني آدمي و آدميگري را ميشناسيم. آدمي را پيش از همه شناختن خودش بايد. اين بسيار زيانكاريست كه آدمي خود را نشناسد و خود را همپاي چهارپايان و ددان داند.
🔸 ٢ـ جدا بودن جان از روان و داراي دو نهاد بودن آدمي را بدست ميآوريم. از اينجا بسياري از دشواريها آسان ميگردد و معني خيمهاي ستوده و ناستوده و انگيزهی آنها دانسته ميشود.
🔸 ٣ـ بفلسفهی مادي يك پاسخ گيرايي داده ميشود. آنان كه ميگفتند : همين جهان ماديست و جز از آن چيز ديگري نيست ، ما بايشان در كالبد خودشان يك دستگاهي جز از تن و جان مادي نشان ميدهيم ، و همين نمونه است كه در پشت سرِ اينجهان بزرگ نيز يك دستگاه ديگري ميباشد و بآساني بايد آن را پذيرفت.
🔸٤ـ نيكيپذيري آدمي را روشن ميگردانيم. آنان كه آدمي را بپاي چهارپايان و ددان برده و ميگفتند بدانسان كه آنان نيكي نپذيرند آدمي نيز نيكيناپذير است ، و خيمهاي ناستوده را از نهاد آدمي شناخته و ميگفتند نهاد آن ديگر نگردد ، و سرچشمهی همهی جنبشها را خودخواهي دانسته و ميگفتند با اين حال چه چشم نيكي از مردم توان داشت ـ ما همهی اين دشواريها را آسان گردانيديم. آدمي با ددان و چهارپايان يكي نيست و در اين گوهر بسيار ارجمندي هست كه جانوران آن را نميدارند ، و آدمي چنانكه خيمهاي ناستوده را در نهادِ خود ميدارد خيمهاي ستوده نيز در نهاد او هست و ما چون نهاد رواني اين را نيرومند گردانيم بر خيمهاي ناستوده چيره درآيد و آنها را از خود دور گرداند. آدمي نه تنها نيكيپذير است خود خواهان و جوياي نيكي ميباشد.
🔸 ٥ـ اگر سرچشمهی همهی كارهاي جانوران خودخواهيست و آيين زيست آنان نبرد ميباشد آن در آدمي نيست و آدمي در زندگاني خود نياز بسياري به نبرد نميدارد. سرچشمهی كارهاي آدمي بيشتر دلسوزي و نيكيدوستي و راستيپژوهيست و بايد آيين زيست او همين باشد.
🔸٦ـ روان چون جز از تن و جان مادي و بيرون از قانون طبيعي و مادي ميباشد اينست گوهر جداگانهايست و پس از مرگ تن بازماند و نابود نشود.
🔸٧ـ خرد بمعني درست خود كه «داور راست و كج و نيك و بد» باشد شناخته شده و نبودن آن از «دماغ» كه گفتهی فلسفه است روشن ميگردد. زيرا چنانكه گفتيم فيلسوفان سرچشمهی هر كار و جنبش را در جهان خودخواهي ميدانند و ما نيز اين را دربارهی جانوران و نيز دربارهی نهاد «تن و جانِ» آدمي براست داشتيم ، و از اينسوي ميبينيم خرد در داوريهاي خود بييكسويست و هيچگاه دربند سود و زيان كسي نميباشد و آشكاره بزيان خود كسان داوري ميكند و اين دليل روشن ميباشد كه از تن و جان مادي نيست.
اينها نتيجهی بسيار گرانمايهايست و هر يكي درخورِ آنست كه جداگانه گفتگو شود. روشن گرديدن اين زمينه بسياري از دشواريها را براي ما آسان گردانيده و راه پيشرفت را بروي ما باز ساخت. دوباره ميگويم : اگر اين نبودي بايستي از هر گفتگويي دربارهی دين و رستگاري زبان بست ، و يا همچون ديگران بزورگويي پرداخت.
بخش چهارم ـ تکهی 6
شما با يك تن عامي از تاريخ يونان باستان سخن ميرانيد : «پيش از يونان در همه جا رشتهی فرمانروايي در دست خودكامگان بوده كه بدلخواه بمردم فرمان راندندي. كساني در يونان برخاستند و گفتند بايد رشتهی فرمانروايي در دست توده باشد ...» ، شنونده اينها را نیک فهمد ، و بانديشه اين دريابد كه اروپاييان و ديگران هم مشروطه را از يونان برداشتهاند ، و با خرد نيكي آن را دانسته و از يونانيان كه بچنين كاري كوشيدهاند خشنودي نمايد. اينست معني فهم و انديشه و خرد.
بيش از همه سخن ما از خرد است كه شناسندهی نيك بد و راست و دروغش ميشناسيم و آن را از دستگاه روان و يك نيروي ويژهی آدمي ميشماريم. ولي در فلسفه اين را هم نشناختهاند و بچنين نيرويي در آدمي باور نكردهاند. آنان فهم و انديشه را «خرد» ناميده و آن را هم كار دِماغ شناختهاند ، و چهارپايان و ددان را بيبهره از آن ندانستهاند.
داروين كه پيرو اين راه بوده كتابي دربارهی آدمي پرداخته و در آن از «خرد و پيدايش آن در جانوران و آدمي» سخن ميراند و داستانها از بوزينهها و فيلها و سگها نوشته و آنها را دليل «خرد داشتن» اينها ميشمارد. ولي شما اگر گفتههاي او را نيك انديشيد خواهيد ديد همان فهم و انديشه را «خرد» مينامد و از خرد بمعنايي كه ما ميگوييم ناآگاه است. تنها او نيست. همگي دانشمندان نوين اروپا چنانكه روان را در آدمي نشناختهاند خرد را هم نشناختهاند. ما اين گفتههاي داروين را در جاي ديگري آورده و در پيرامونش چيزهايي خواهيم نوشت در اينجا سخن خود را دنبال ميكنيم.
از اين گفتهها ما نتيجههاي بسياري بدست ميآوريم كه اينك فهرستوار ميشماريم :
🔸١ـ معني آدمي و آدميگري را ميشناسيم. آدمي را پيش از همه شناختن خودش بايد. اين بسيار زيانكاريست كه آدمي خود را نشناسد و خود را همپاي چهارپايان و ددان داند.
🔸 ٢ـ جدا بودن جان از روان و داراي دو نهاد بودن آدمي را بدست ميآوريم. از اينجا بسياري از دشواريها آسان ميگردد و معني خيمهاي ستوده و ناستوده و انگيزهی آنها دانسته ميشود.
🔸 ٣ـ بفلسفهی مادي يك پاسخ گيرايي داده ميشود. آنان كه ميگفتند : همين جهان ماديست و جز از آن چيز ديگري نيست ، ما بايشان در كالبد خودشان يك دستگاهي جز از تن و جان مادي نشان ميدهيم ، و همين نمونه است كه در پشت سرِ اينجهان بزرگ نيز يك دستگاه ديگري ميباشد و بآساني بايد آن را پذيرفت.
🔸٤ـ نيكيپذيري آدمي را روشن ميگردانيم. آنان كه آدمي را بپاي چهارپايان و ددان برده و ميگفتند بدانسان كه آنان نيكي نپذيرند آدمي نيز نيكيناپذير است ، و خيمهاي ناستوده را از نهاد آدمي شناخته و ميگفتند نهاد آن ديگر نگردد ، و سرچشمهی همهی جنبشها را خودخواهي دانسته و ميگفتند با اين حال چه چشم نيكي از مردم توان داشت ـ ما همهی اين دشواريها را آسان گردانيديم. آدمي با ددان و چهارپايان يكي نيست و در اين گوهر بسيار ارجمندي هست كه جانوران آن را نميدارند ، و آدمي چنانكه خيمهاي ناستوده را در نهادِ خود ميدارد خيمهاي ستوده نيز در نهاد او هست و ما چون نهاد رواني اين را نيرومند گردانيم بر خيمهاي ناستوده چيره درآيد و آنها را از خود دور گرداند. آدمي نه تنها نيكيپذير است خود خواهان و جوياي نيكي ميباشد.
🔸 ٥ـ اگر سرچشمهی همهی كارهاي جانوران خودخواهيست و آيين زيست آنان نبرد ميباشد آن در آدمي نيست و آدمي در زندگاني خود نياز بسياري به نبرد نميدارد. سرچشمهی كارهاي آدمي بيشتر دلسوزي و نيكيدوستي و راستيپژوهيست و بايد آيين زيست او همين باشد.
🔸٦ـ روان چون جز از تن و جان مادي و بيرون از قانون طبيعي و مادي ميباشد اينست گوهر جداگانهايست و پس از مرگ تن بازماند و نابود نشود.
🔸٧ـ خرد بمعني درست خود كه «داور راست و كج و نيك و بد» باشد شناخته شده و نبودن آن از «دماغ» كه گفتهی فلسفه است روشن ميگردد. زيرا چنانكه گفتيم فيلسوفان سرچشمهی هر كار و جنبش را در جهان خودخواهي ميدانند و ما نيز اين را دربارهی جانوران و نيز دربارهی نهاد «تن و جانِ» آدمي براست داشتيم ، و از اينسوي ميبينيم خرد در داوريهاي خود بييكسويست و هيچگاه دربند سود و زيان كسي نميباشد و آشكاره بزيان خود كسان داوري ميكند و اين دليل روشن ميباشد كه از تن و جان مادي نيست.
اينها نتيجهی بسيار گرانمايهايست و هر يكي درخورِ آنست كه جداگانه گفتگو شود. روشن گرديدن اين زمينه بسياري از دشواريها را براي ما آسان گردانيده و راه پيشرفت را بروي ما باز ساخت. دوباره ميگويم : اگر اين نبودي بايستي از هر گفتگويي دربارهی دين و رستگاري زبان بست ، و يا همچون ديگران بزورگويي پرداخت.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-5.pdf
56.6 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۵
✳️ مهاجرتهای تازیکان بایران
✴️ انبوهی تازیکان در آذربایگان
❇️ بخش دومین - روادیان - ۵
✳️ مهاجرتهای تازیکان بایران
✴️ انبوهی تازیکان در آذربایگان
🔶 باز در پیرامون صوفیگری
(بخش دوم)
🔸مهربابا جواب داد كه از قول من بمدعیان و مخالفین بگو كه من نه فقط میگویم كه من خدایم بلكه فریاد میزنم كه من خدایم ، تو خدایی ، او خداست ، ما خداییم ، شما خدایید ، ایشان خدایند ، دوستان خدایند و دشمنان و مخالفین هم خدایند.
🔸اگر همه خدایید چه نیاز به جستجوی خداست؟!. بگفتهی شاعرِ خودتان «چیزی كه نكردید گم از بهر چه جویید؟!»
🔸صوفیان از خُرد و بزرگ چون دروغ را بد نمیشمارند و یكی از سرمایههاشان دروغبافیست ، اینجا هم از دروغبافی خودداری ننمودهاند.
(بخش دوم)
🔸مهربابا جواب داد كه از قول من بمدعیان و مخالفین بگو كه من نه فقط میگویم كه من خدایم بلكه فریاد میزنم كه من خدایم ، تو خدایی ، او خداست ، ما خداییم ، شما خدایید ، ایشان خدایند ، دوستان خدایند و دشمنان و مخالفین هم خدایند.
🔸اگر همه خدایید چه نیاز به جستجوی خداست؟!. بگفتهی شاعرِ خودتان «چیزی كه نكردید گم از بهر چه جویید؟!»
🔸صوفیان از خُرد و بزرگ چون دروغ را بد نمیشمارند و یكی از سرمایههاشان دروغبافیست ، اینجا هم از دروغبافی خودداری ننمودهاند.
bãz dar pirãmune sufigari 2.pdf
76.3 KB
🔶 باز در پیرامون صوفیگری
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 بيماريها
(بخش ششم)
🔸هنگامي كه چنگيزخان به ايران آمد و در ماوراءالنهر و خراسان آن كشتارها را كرد خليفهي بغداد الناصر لدينالله تكاني بخود نداد. مردم بغداد نيز همه خاموش نشستند. با آنكه آن زمان همگي اينها يك كشور شمرده ميشد.
🔸يكي از ناآسودگيهای ما همينست كه كساني اين نامه [پیمان] را نيز از شمار ديگر نامهها ميگيرند و مرا كه دارنده و نگارندهي آن ميباشم نويسندهاي همچون يكي از خودشان ميپندارند
🔸ما يك جمله را بهوس و دلخواه ننگاشتهايم و هرچه گفتهايم بر روي آن ايستادگي نموده و پرواي نيرومندترين كسان را نكردهايم و چندين زمينه را كه دنبال كردهايم در همگي ديگران بهياهو برخاستهاند و در همگي گفتههاي ما راست بوده و پس از ديري همان هياهوكنندگان خودشان آنها را پذيرفتهاند.
(بخش ششم)
🔸هنگامي كه چنگيزخان به ايران آمد و در ماوراءالنهر و خراسان آن كشتارها را كرد خليفهي بغداد الناصر لدينالله تكاني بخود نداد. مردم بغداد نيز همه خاموش نشستند. با آنكه آن زمان همگي اينها يك كشور شمرده ميشد.
🔸يكي از ناآسودگيهای ما همينست كه كساني اين نامه [پیمان] را نيز از شمار ديگر نامهها ميگيرند و مرا كه دارنده و نگارندهي آن ميباشم نويسندهاي همچون يكي از خودشان ميپندارند
🔸ما يك جمله را بهوس و دلخواه ننگاشتهايم و هرچه گفتهايم بر روي آن ايستادگي نموده و پرواي نيرومندترين كسان را نكردهايم و چندين زمينه را كه دنبال كردهايم در همگي ديگران بهياهو برخاستهاند و در همگي گفتههاي ما راست بوده و پس از ديري همان هياهوكنندگان خودشان آنها را پذيرفتهاند.
bimãrihã 6.pdf
71.2 KB
🔶 بیماریها
(بخش ششم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش ششم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش چهارم ـ تکهی 7
🔸بارها گفتهايم دين و دانش همدوش يكديگرند.
🔸چه گربه و چه مرغ و چه ديگر جانوران همينكه بچههاشان بزرگ گرديدند و بينياز از پرستاري آنها شدند ديگر دوستشان ندارند و به نزديك نگزارند و بلكه دشمني نمايند و دور رانند. اين بهترين دليل است كه آن پرستاري و پرورش از روي دلسوزي و غمخواري نبوده.
اين روشني نه تنها راه دين را باز ميكند و آن را بروي يك بنياد بسيار استواري ميگزارد بدانشها نيز ياوري ميكند و بسياري از نارساييهاي آنها را برميدارد. «روانشناسي» بياين بسيار خام و نارساست و فلسفه بياين از راه بيرون ميباشد.
بارها گفتهايم داروين و ديگران كه در اين راهها كوشيدهاند مردان ارجمندي بودهاند و بنيكي جهان كوشيدهاند. داروين كه بهستي خدا خَستُوَنده[=مُقِر] بوده بماند. نيتچه و باخنر و ياران ايشان هم بنيكي جهان كوشيدهاند. اينان اگرهم براستيها نرسيدهاند با كجيها نبرد بسيار كردهاند. بارها گفتهايم دين و دانش همدوش يكديگرند. آنان آن گامها را برداشتهاند و بآگاهيهاي بسياري رسيدهاند و اين كار ما بوده كه لغزشهاي آنان را بازنماييم و راستيها را بدينسان روشن گردانيم.
هميشه كه اين گفتگو بميان آيد كساني خردهها گيرند و پرسشها كنند و اينست آنها را نيز ياد كرده و پاسخ مينويسيم :
برخي ميگويند : ما در دلهاي جانوران نيستيم تا بگوييم غمخواري و دلسوزي با يكديگر ندارند. هنگامي كه سر گوسفندي را ميبرند ما از كجا ميدانيم گوسفندهاي ديگر را دل بر آن نميسوزد؟!. ميگويم : دلسوزي تنها در دل نيست كه ما راه بآن نداريم و ندانيم. اگر آنها را دل سوختي باري از چَرا بازايستادندي. پس چرا هنگامي كه ميترسند و يا گرسنه ميشوند و چيزي را ميخواهند ما ميفهميم و تنها اين را نميفهميم؟!.
برخي هم داستانها از دلسوزيهاي جانوران ياد ميكنند. در ارديبهشت ماه گذشته كه به آذربايجان رفتم شبي در مهاباد (ساوَجبُلاغ) با دانشمنداني همين زمينه درميان بود. ميگفتند : گاوي را كه بكشند گاوان ديگر چون خون او را ببينند بخشم آيند و شب نخوابند و بانگ درآورند. اينست بايد خاك بروي آن خون ريخت و او را پوشيده داشت. گفتم : همين ميرساند كه آن خشم و ناآسودگي گاوان از گم كردن يك يار خودشان نباشد و از ديدن خون باشد وگرنه خاك ريختن و پوشيده داشتن سودي ندادي. سپس پرسيدم : اگر گاوي بيمار باشد آيا گاوان ديگر پرواي او نمايند و بسرش گرد آيند؟!. گفتند : نه. گفتم : همين دليل ديگر است كه دلسوزي و غمخواري در آنان نيست.
برخي ديگر دلبستگياي را كه جانوران به بچههاي نوزاد خود نشان دهند بگواهي ميآورند. ميگويم : آن از روي دلسوزي و غمخواري نيست و از راه ناگزيريست. آفريدگار چون پايداري نژاد آنها را خواسته اين را در نهادشان گزارده كه چون بچه ميزايند آن را نگه دارند و بپرورند و بزرگ گردانند. بيدلخواه و بيخويشتن بآن ميپردازند. اينست با بچهی ديگري دلبستگي ننمايند. گربه كه بدانسان بچههاي خود را نگه دارد و از راههاي دور خوراك براي آنها آورد اگر بچهگربهی ديگري را بيند بآزارش برخيزد و كمترين دلسوزي ننمايد. از اين گذشته ، چه گربه و چه مرغ و چه ديگر جانوران همينكه بچههاشان بزرگ گرديدند و بينياز از پرستاري آنها شدند ديگر دوستشان ندارند و به نزديك نگزارند و بلكه دشمني نمايند و دور رانند. اين بهترين دليل است كه آن پرستاري و پرورش از روي دلسوزي و غمخواري نبوده.
اين خود گفتني است كه مهر پدر و مادر به بچه از كارهاي تن و جان ميباشد و اينست در جانوران نيز هست. شير و پلنگ و ديگر دَرايان1 با آن دُژخويي ، با بچگان خود مهر نمايند و از پرورش آنها بازنايستند. در آدميان نيز از آن راه است. چيزي كه هست در اينجا دلسوزي نيز درميان ميباشد و ميبايد گفت : دو مهر در يكجا گرد آمده. اينست يك زن تنها بچهی خود را دوست ندارد. به بچههاي ديگر نيز دلسوزي دريغ نگويد. اگر يك بچهاي بيمادر باشد بنگهداري و پرورش آن برخيزد. ولي پيداست كه باندازهی زادهی خود دوست ندارد وآنگاه در شير دادن باو و در ديگر پرستاريها آن خوشي و آسايش را كه در پرستاري از زادهی خود ميداشت ندارد ، و آن را رنجي براي خود شمارد ، اينها همه گفتههاي ما را روشن ميسازد.
يك دسته هم خرده بگفتهی ما گرفته ميگويند : اين روان (بگفتهی خود آنان : نفس) كه در آدميست همانست كه در چهارپايان و جانوران ديگر بوده ، چيزي كه هست والاتر گرديده (ترقي كرده) ، و آن كارهايي كه شما از آن ميشماريد ، از دلسوزي و نيكيدوستي و راستيپژوهي و مانند اينها همگي نتيجهی والاتري آن ميباشد. ميخواهند با اين سخن پرده بروي لغزشهاي فيلسوفان كشند.
پابرگیها :
1ـ دَرا = همیشه درنده ـ و
بخش چهارم ـ تکهی 7
🔸بارها گفتهايم دين و دانش همدوش يكديگرند.
🔸چه گربه و چه مرغ و چه ديگر جانوران همينكه بچههاشان بزرگ گرديدند و بينياز از پرستاري آنها شدند ديگر دوستشان ندارند و به نزديك نگزارند و بلكه دشمني نمايند و دور رانند. اين بهترين دليل است كه آن پرستاري و پرورش از روي دلسوزي و غمخواري نبوده.
اين روشني نه تنها راه دين را باز ميكند و آن را بروي يك بنياد بسيار استواري ميگزارد بدانشها نيز ياوري ميكند و بسياري از نارساييهاي آنها را برميدارد. «روانشناسي» بياين بسيار خام و نارساست و فلسفه بياين از راه بيرون ميباشد.
بارها گفتهايم داروين و ديگران كه در اين راهها كوشيدهاند مردان ارجمندي بودهاند و بنيكي جهان كوشيدهاند. داروين كه بهستي خدا خَستُوَنده[=مُقِر] بوده بماند. نيتچه و باخنر و ياران ايشان هم بنيكي جهان كوشيدهاند. اينان اگرهم براستيها نرسيدهاند با كجيها نبرد بسيار كردهاند. بارها گفتهايم دين و دانش همدوش يكديگرند. آنان آن گامها را برداشتهاند و بآگاهيهاي بسياري رسيدهاند و اين كار ما بوده كه لغزشهاي آنان را بازنماييم و راستيها را بدينسان روشن گردانيم.
هميشه كه اين گفتگو بميان آيد كساني خردهها گيرند و پرسشها كنند و اينست آنها را نيز ياد كرده و پاسخ مينويسيم :
برخي ميگويند : ما در دلهاي جانوران نيستيم تا بگوييم غمخواري و دلسوزي با يكديگر ندارند. هنگامي كه سر گوسفندي را ميبرند ما از كجا ميدانيم گوسفندهاي ديگر را دل بر آن نميسوزد؟!. ميگويم : دلسوزي تنها در دل نيست كه ما راه بآن نداريم و ندانيم. اگر آنها را دل سوختي باري از چَرا بازايستادندي. پس چرا هنگامي كه ميترسند و يا گرسنه ميشوند و چيزي را ميخواهند ما ميفهميم و تنها اين را نميفهميم؟!.
برخي هم داستانها از دلسوزيهاي جانوران ياد ميكنند. در ارديبهشت ماه گذشته كه به آذربايجان رفتم شبي در مهاباد (ساوَجبُلاغ) با دانشمنداني همين زمينه درميان بود. ميگفتند : گاوي را كه بكشند گاوان ديگر چون خون او را ببينند بخشم آيند و شب نخوابند و بانگ درآورند. اينست بايد خاك بروي آن خون ريخت و او را پوشيده داشت. گفتم : همين ميرساند كه آن خشم و ناآسودگي گاوان از گم كردن يك يار خودشان نباشد و از ديدن خون باشد وگرنه خاك ريختن و پوشيده داشتن سودي ندادي. سپس پرسيدم : اگر گاوي بيمار باشد آيا گاوان ديگر پرواي او نمايند و بسرش گرد آيند؟!. گفتند : نه. گفتم : همين دليل ديگر است كه دلسوزي و غمخواري در آنان نيست.
برخي ديگر دلبستگياي را كه جانوران به بچههاي نوزاد خود نشان دهند بگواهي ميآورند. ميگويم : آن از روي دلسوزي و غمخواري نيست و از راه ناگزيريست. آفريدگار چون پايداري نژاد آنها را خواسته اين را در نهادشان گزارده كه چون بچه ميزايند آن را نگه دارند و بپرورند و بزرگ گردانند. بيدلخواه و بيخويشتن بآن ميپردازند. اينست با بچهی ديگري دلبستگي ننمايند. گربه كه بدانسان بچههاي خود را نگه دارد و از راههاي دور خوراك براي آنها آورد اگر بچهگربهی ديگري را بيند بآزارش برخيزد و كمترين دلسوزي ننمايد. از اين گذشته ، چه گربه و چه مرغ و چه ديگر جانوران همينكه بچههاشان بزرگ گرديدند و بينياز از پرستاري آنها شدند ديگر دوستشان ندارند و به نزديك نگزارند و بلكه دشمني نمايند و دور رانند. اين بهترين دليل است كه آن پرستاري و پرورش از روي دلسوزي و غمخواري نبوده.
اين خود گفتني است كه مهر پدر و مادر به بچه از كارهاي تن و جان ميباشد و اينست در جانوران نيز هست. شير و پلنگ و ديگر دَرايان1 با آن دُژخويي ، با بچگان خود مهر نمايند و از پرورش آنها بازنايستند. در آدميان نيز از آن راه است. چيزي كه هست در اينجا دلسوزي نيز درميان ميباشد و ميبايد گفت : دو مهر در يكجا گرد آمده. اينست يك زن تنها بچهی خود را دوست ندارد. به بچههاي ديگر نيز دلسوزي دريغ نگويد. اگر يك بچهاي بيمادر باشد بنگهداري و پرورش آن برخيزد. ولي پيداست كه باندازهی زادهی خود دوست ندارد وآنگاه در شير دادن باو و در ديگر پرستاريها آن خوشي و آسايش را كه در پرستاري از زادهی خود ميداشت ندارد ، و آن را رنجي براي خود شمارد ، اينها همه گفتههاي ما را روشن ميسازد.
يك دسته هم خرده بگفتهی ما گرفته ميگويند : اين روان (بگفتهی خود آنان : نفس) كه در آدميست همانست كه در چهارپايان و جانوران ديگر بوده ، چيزي كه هست والاتر گرديده (ترقي كرده) ، و آن كارهايي كه شما از آن ميشماريد ، از دلسوزي و نيكيدوستي و راستيپژوهي و مانند اينها همگي نتيجهی والاتري آن ميباشد. ميخواهند با اين سخن پرده بروي لغزشهاي فيلسوفان كشند.
پابرگیها :
1ـ دَرا = همیشه درنده ـ و
✴️تاریخچهی کوتاهی از کوششهای احمد کسروی و یارانش ـ 1
احمد کسروی با نوشتن گفتارهای پژوهشی شاذی در روزنامههای ایران در دههی 1300 خورشیدی و نیز سه کتاب بنامهای «آذری یا زبان باستان آذربایجان» ، «شهریاران گمنام» (در سه جلد) و «نامهای شهرها و دیههای ایران» درمیان پژوهنگان ایرانی جایگاه بلندی یافت. در آن سالها او نه تنها پژوهندهی نامداری در ایران بود بلکه نخستین ایرانیای بود که به آکادمیهای جهان راه یافته و به اندامی پنج آکادمی دانشی اروپایی و آمریکایی رسید. کسانی اگر بخواهند کارنامهی پژوهشی او را در این دهه نیک بدانند باید کتاب «کاروند کسروی» را ببینند.
لیکن باید دانست که او از سالهای پایانی آن دهه رفتهرفته از پژوهشهای دانشی دوری گزید و دنبالهی پژوهشهایش را نگرفت. از جستجوهای زبانشناسی دست شست. کتاب شهریاران گمنام را هم که نوید نوشتن «بخشهای چهارم و پنجم بلکه ششم و هفتم»ش را داده بود دیگر دنبال نکرد. از همهی آن آکادمیها کناره گرفت و دیگر کمتر گفتار پژوهشی نوشت. در آن سالها او به زمینههای اجتماعی نزدیکتر میگردید.
تا اینکه در زمستان سال 1311 بخش یکم کتاب «آیین» او از چاپ بیرون آمد. این کتاب «پیشنویس» یا «طرح مقدماتی» اندیشههای بلندش بود که سپس در ماهنامهی «پیمان» نمایان و به هر بخشش جداگانه شرحها خواستی نوشت. آن کتاب به جستارهای فراوانی میپردازد. ارجدارترین آنها جستار گرفتاریهاییست که شرقیان از رهگذر پیروی گوش و چشم بسته از اروپاییان دچارش گردیدهاند. این کتاب در سال 1932 میلادی بیرون آمد. هنگامی که از «بحران بزرگ» غرب نزدیک به سه سال میگذشت. بیکاری ، گرسنگی ، نومیدی ، فزونی گرفتن بزهکاریها ، خودکشی و مرگ در غرب بحران زده چهرهی سیاهی از زندگانی ایشان بنمایش میآورد. با اینهمه از بس اندیشهی اروپاخواهی در ایران ریشه دوانیده بود که آن بدبختیها بچشم اروپاخواهان کمبها مینمود و بروی خود نمیآوردند زیرا همچنان غرب را «معدن هر نیکی» میپنداشتند. شنیدنی آنکه اروپاخواهان آن گرفتاریها و بدبختیها را نیز از روی مَثَل «هر که خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند» ، بدیهای «تمدن» بشمار میآوردند و مدعی بودند «تمدن این زیانها را هم دارد»!
چاپ این بخش از کتاب در تهران هیاهویی برپا کرد. مثلاً یکی در انتقاد از کتاب چنین مینوشت : «من معتقدم هر وطنپرستی در هر یك از نقاط مشرق زمین هست بزرگترین وظیفهاش اینست كه ملت خود را باقتباس تمدن اروپا تشویق نماید» ، «تمدن اروپا ذروهی ارتقاء و كمالی است كه تاكنون فكر بشر بدان رسیده است». دیگری مینوشت : «بحران عمومی غرب فقط بحران اقتصادی است ولو فرض اینكه وخیم باشد نباید استثناء را اصل قرار داد. ... در زور و ورزش گاهی هم از این موارد دیده میشود همچنانی كه تلاش و تمدنخواهی و بهرهمندی كامل از زندگانی ممكن است بحران اقتصادی نیز داشته باشد». بدینسان میکوشیده بفهماند : «بازی اشکنک دارد سر شکستنک دارد» ، «تمدن بحران هم دارد». هر دو نویسنده کسروی را هم به صوفیگری و هم خواندن کتابهای سوسیالیستی و «کارل مارکس» متهم کردند. در آن روزها چنین اتهامی مانند اتهام «برانداز» یا «عضویت در گروهکها» در حکومت ملایان میبود.
احمد کسروی با نوشتن گفتارهای پژوهشی شاذی در روزنامههای ایران در دههی 1300 خورشیدی و نیز سه کتاب بنامهای «آذری یا زبان باستان آذربایجان» ، «شهریاران گمنام» (در سه جلد) و «نامهای شهرها و دیههای ایران» درمیان پژوهنگان ایرانی جایگاه بلندی یافت. در آن سالها او نه تنها پژوهندهی نامداری در ایران بود بلکه نخستین ایرانیای بود که به آکادمیهای جهان راه یافته و به اندامی پنج آکادمی دانشی اروپایی و آمریکایی رسید. کسانی اگر بخواهند کارنامهی پژوهشی او را در این دهه نیک بدانند باید کتاب «کاروند کسروی» را ببینند.
لیکن باید دانست که او از سالهای پایانی آن دهه رفتهرفته از پژوهشهای دانشی دوری گزید و دنبالهی پژوهشهایش را نگرفت. از جستجوهای زبانشناسی دست شست. کتاب شهریاران گمنام را هم که نوید نوشتن «بخشهای چهارم و پنجم بلکه ششم و هفتم»ش را داده بود دیگر دنبال نکرد. از همهی آن آکادمیها کناره گرفت و دیگر کمتر گفتار پژوهشی نوشت. در آن سالها او به زمینههای اجتماعی نزدیکتر میگردید.
تا اینکه در زمستان سال 1311 بخش یکم کتاب «آیین» او از چاپ بیرون آمد. این کتاب «پیشنویس» یا «طرح مقدماتی» اندیشههای بلندش بود که سپس در ماهنامهی «پیمان» نمایان و به هر بخشش جداگانه شرحها خواستی نوشت. آن کتاب به جستارهای فراوانی میپردازد. ارجدارترین آنها جستار گرفتاریهاییست که شرقیان از رهگذر پیروی گوش و چشم بسته از اروپاییان دچارش گردیدهاند. این کتاب در سال 1932 میلادی بیرون آمد. هنگامی که از «بحران بزرگ» غرب نزدیک به سه سال میگذشت. بیکاری ، گرسنگی ، نومیدی ، فزونی گرفتن بزهکاریها ، خودکشی و مرگ در غرب بحران زده چهرهی سیاهی از زندگانی ایشان بنمایش میآورد. با اینهمه از بس اندیشهی اروپاخواهی در ایران ریشه دوانیده بود که آن بدبختیها بچشم اروپاخواهان کمبها مینمود و بروی خود نمیآوردند زیرا همچنان غرب را «معدن هر نیکی» میپنداشتند. شنیدنی آنکه اروپاخواهان آن گرفتاریها و بدبختیها را نیز از روی مَثَل «هر که خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند» ، بدیهای «تمدن» بشمار میآوردند و مدعی بودند «تمدن این زیانها را هم دارد»!
چاپ این بخش از کتاب در تهران هیاهویی برپا کرد. مثلاً یکی در انتقاد از کتاب چنین مینوشت : «من معتقدم هر وطنپرستی در هر یك از نقاط مشرق زمین هست بزرگترین وظیفهاش اینست كه ملت خود را باقتباس تمدن اروپا تشویق نماید» ، «تمدن اروپا ذروهی ارتقاء و كمالی است كه تاكنون فكر بشر بدان رسیده است». دیگری مینوشت : «بحران عمومی غرب فقط بحران اقتصادی است ولو فرض اینكه وخیم باشد نباید استثناء را اصل قرار داد. ... در زور و ورزش گاهی هم از این موارد دیده میشود همچنانی كه تلاش و تمدنخواهی و بهرهمندی كامل از زندگانی ممكن است بحران اقتصادی نیز داشته باشد». بدینسان میکوشیده بفهماند : «بازی اشکنک دارد سر شکستنک دارد» ، «تمدن بحران هم دارد». هر دو نویسنده کسروی را هم به صوفیگری و هم خواندن کتابهای سوسیالیستی و «کارل مارکس» متهم کردند. در آن روزها چنین اتهامی مانند اتهام «برانداز» یا «عضویت در گروهکها» در حکومت ملایان میبود.
چنین هیاهویی که از کشاکش قلمی در روزنامهها برخاست در آن زمان ترسناک بود. رضا سلطانزاده که از دوستان زمان جواني كسروي و تا روز كشته شدن او يار همدل و ارجمندش بشمار ميآمد مينويسد :
«كساني كه در سالهاي 1309 ـ 1310 ـ 1311 روزنامههاي مركز را ميخواندند البته بخاطر دارند كه در آن تاريخ دربارهی تمدن اروپا و اروپاييگري چه هياهويي برپا شده بود. بعضي از اشخاص بنام ، عقيده داشتند كه بايد ظاهراً و باطناً اروپايي شده و تمدن اروپاييان را قبول كنيم. يكي از اين آقايان گفته بود : اگر ما ايرانيان نجات ايران را ميخواهيم بايد تمام اطوار و حركات خودمان را با اروپاييان تطبيق كرده اخلاق و عادات آنها را بدون كم و زياد و بدون چون و چرا و بي آنكه حق جرح و تعديل داشته باشيم قبول كنيم.
درست در همين اوقات كه آتش اروپاييگري [1] در مركز[= پايتخت] ايران شعلهور بود آقاي كسروي يكي دو مقاله در روزنامهی شفق سرخ و ساير روزنامههاي آن روزي بر عليه اين افكار انتشار داده و تكان سختي درميان تودهی درسخواندهی مركز پديد آوردند.
در بحبوحهی اين هياهو يعني اوايل سال 1312 كه من از سفر مازندران تازه برگشته بودم از سويي هو و جنجال كذايي را مشاهده كرده و از سوي ديگر يكه و تنها بودن آقاي كسروي را در برابر اين دستهها بديده گرفتم. سخت بيمناك شده براي تسكين خاطر خود بشخص ايشان مراجعه كردم. گفتند : فلاني! نيروي راستي و حقيقت بيشتر از آنست كه با اين هياهو متزلزل شود چيزي كه دربايست[=لازم] است و نياز داريم همانا فراهم آوردن وسايل انتشار يك روزنامه يا مهنامه است تا بوسيلهی آن قضايا روشن گرديده و آميغها [=حقايق] گفته شود.
چون گرفتن روزنامه و نشر آن در آن تاريخ چندان كار آساني نبوده و قيود زيادي را دربر ميداشت [2] و اين قيود مخالف با روح آزاد آقاي كسروي بود از انتشار روزنامه صرف نظر كرده و بفكر تأسيس مهنامه افتادند. با وجود نداشتن سرمايه و وسايل لازمه صرفاً در نتيجهی سعي و پشتكار بانتشار مهنامهی «پيمان» موفق شدند.
در نخستين روز آذر 1312 اولين شمارهی آن كه در واقع اولين تازيانهی بيداري بگمراهان و چراغ هدايت به پاكدينان بود انتشار يافت.
چنانكه آقاي كسروي بارها گفته و نوشتهاند اين راه پرزحمت و سخت را گام بگام پيموده و هر يك از گفتنيها را پس از مهيا ساختن زمينهی آن بزبان آوردهاند. ...».
✴️ این تکه از پاسخی که کسروی به گفتارهای نویسندگان روزنامهی «شفق سرخ» نوشته گوهر و خواست اصلی نوشتن کتاب آیین را نشان میدهد : «در نتیجهی اینكه از پنجاه و شصت سال پیش همیشه یك دسته مردمانی ثناگویی و ستایشگری اروپا را پیشهی خود ساختهاند و در این باره داد گزافه و دروغ دادهاند ، در نتیجهی این پیشامدها همت شرقیان بپستی گراییده كه خودشان را جز با دیدهی خواری نمیبینند و در برابر اروپاییان زبونی مینمایند.
✴️ همین خواری و زبونی كه من آن را پتیاره و آسیب مینامم زیانش بشرق و شرقیان بیش از زیان معاهدهی تركمانچای و معاهدهی 1907 روس و انگلیس بایران بوده است. اگر دولتهای اروپا ملیونها دلار پول صرف كرده و صدهزارها قشون بشرق فرستادند بچنین نتیجهی نافعی نمیرسیدند. ... من دشمن غرب نیستم ولی او را چنانكه هست شناختهام و چون میبینم كه دیگران دربارهی او فریب سخت خوردهاند و در نتیجهی این فریب خوردن زیانهای بسیار مهمی بزندگانی شرقیان میرسد اینست كه خودداری نتوانسته بنگارش و تألیف برمیخیزم.
✴️ من هر وقت یاد میآورم كه اروپاییان قیم برای برخی مملكتهای شرقی معین مینمودند تو گویی خنجر بر جگرم فرومیبرند ـ هر زمان یاد میآورم آن معاهده را كه اگر پا میگرفت و پیش میرفت نتیجهاش قیومت انگلیس بر ایران بود تو گویی دلم را چاك چاك میكنند.
هر زمان بخاطر میآورم كه روزی قسمت عمدهی سپاه ایران با دست سركردگان روسی اداره میشد ـ سركردگانی كه خود باندازهی یك سپاهی سادهی ایرانی جربزه و هوش نداشتند و تنها به پشتیبانی اروپاییگری خویش بآن کار گمارده شده بودند با اینحال صد گونه کبر و غرور بروز میدادند و در كتابهایی كه برخی از ایشان نوشتهاند و بدست ما افتاده میبینیم كه چه نگاهی بایران و ایرانیان داشتهاند و بعقیدهی آنان ایرانی شایستهی استقلال و آزادی نبوده و جز با دست اروپایی زندگانیش پیش نمیرفته است».
در هر حال آن غوغاها فرونشست و بخش دوم کتاب آیین هم بیرون آمد و در تابستان سال 1312 کسروی امتیاز مجلهی پیمان را گرفت و چند ماه بعد توانست با همدستی یارانش از جمله شادروان سلطانزاده بکار ماهنامه آغازد. سلطانزاده عربی را نیک میدانست و بخش «گزارش شرق و غرب» یا «اخبار» را بعهده داشت.
[1] : پیروی از زندگانی اروپاییان (بویژه بیچون و چرا)
[2] : یکی از آنها اینبود که بروزنامهها دستور داده میشد از «كارهای رضاشاه و از آبادی كشور و مانند اینها» بنویسند.
«كساني كه در سالهاي 1309 ـ 1310 ـ 1311 روزنامههاي مركز را ميخواندند البته بخاطر دارند كه در آن تاريخ دربارهی تمدن اروپا و اروپاييگري چه هياهويي برپا شده بود. بعضي از اشخاص بنام ، عقيده داشتند كه بايد ظاهراً و باطناً اروپايي شده و تمدن اروپاييان را قبول كنيم. يكي از اين آقايان گفته بود : اگر ما ايرانيان نجات ايران را ميخواهيم بايد تمام اطوار و حركات خودمان را با اروپاييان تطبيق كرده اخلاق و عادات آنها را بدون كم و زياد و بدون چون و چرا و بي آنكه حق جرح و تعديل داشته باشيم قبول كنيم.
درست در همين اوقات كه آتش اروپاييگري [1] در مركز[= پايتخت] ايران شعلهور بود آقاي كسروي يكي دو مقاله در روزنامهی شفق سرخ و ساير روزنامههاي آن روزي بر عليه اين افكار انتشار داده و تكان سختي درميان تودهی درسخواندهی مركز پديد آوردند.
در بحبوحهی اين هياهو يعني اوايل سال 1312 كه من از سفر مازندران تازه برگشته بودم از سويي هو و جنجال كذايي را مشاهده كرده و از سوي ديگر يكه و تنها بودن آقاي كسروي را در برابر اين دستهها بديده گرفتم. سخت بيمناك شده براي تسكين خاطر خود بشخص ايشان مراجعه كردم. گفتند : فلاني! نيروي راستي و حقيقت بيشتر از آنست كه با اين هياهو متزلزل شود چيزي كه دربايست[=لازم] است و نياز داريم همانا فراهم آوردن وسايل انتشار يك روزنامه يا مهنامه است تا بوسيلهی آن قضايا روشن گرديده و آميغها [=حقايق] گفته شود.
چون گرفتن روزنامه و نشر آن در آن تاريخ چندان كار آساني نبوده و قيود زيادي را دربر ميداشت [2] و اين قيود مخالف با روح آزاد آقاي كسروي بود از انتشار روزنامه صرف نظر كرده و بفكر تأسيس مهنامه افتادند. با وجود نداشتن سرمايه و وسايل لازمه صرفاً در نتيجهی سعي و پشتكار بانتشار مهنامهی «پيمان» موفق شدند.
در نخستين روز آذر 1312 اولين شمارهی آن كه در واقع اولين تازيانهی بيداري بگمراهان و چراغ هدايت به پاكدينان بود انتشار يافت.
چنانكه آقاي كسروي بارها گفته و نوشتهاند اين راه پرزحمت و سخت را گام بگام پيموده و هر يك از گفتنيها را پس از مهيا ساختن زمينهی آن بزبان آوردهاند. ...».
✴️ این تکه از پاسخی که کسروی به گفتارهای نویسندگان روزنامهی «شفق سرخ» نوشته گوهر و خواست اصلی نوشتن کتاب آیین را نشان میدهد : «در نتیجهی اینكه از پنجاه و شصت سال پیش همیشه یك دسته مردمانی ثناگویی و ستایشگری اروپا را پیشهی خود ساختهاند و در این باره داد گزافه و دروغ دادهاند ، در نتیجهی این پیشامدها همت شرقیان بپستی گراییده كه خودشان را جز با دیدهی خواری نمیبینند و در برابر اروپاییان زبونی مینمایند.
✴️ همین خواری و زبونی كه من آن را پتیاره و آسیب مینامم زیانش بشرق و شرقیان بیش از زیان معاهدهی تركمانچای و معاهدهی 1907 روس و انگلیس بایران بوده است. اگر دولتهای اروپا ملیونها دلار پول صرف كرده و صدهزارها قشون بشرق فرستادند بچنین نتیجهی نافعی نمیرسیدند. ... من دشمن غرب نیستم ولی او را چنانكه هست شناختهام و چون میبینم كه دیگران دربارهی او فریب سخت خوردهاند و در نتیجهی این فریب خوردن زیانهای بسیار مهمی بزندگانی شرقیان میرسد اینست كه خودداری نتوانسته بنگارش و تألیف برمیخیزم.
✴️ من هر وقت یاد میآورم كه اروپاییان قیم برای برخی مملكتهای شرقی معین مینمودند تو گویی خنجر بر جگرم فرومیبرند ـ هر زمان یاد میآورم آن معاهده را كه اگر پا میگرفت و پیش میرفت نتیجهاش قیومت انگلیس بر ایران بود تو گویی دلم را چاك چاك میكنند.
هر زمان بخاطر میآورم كه روزی قسمت عمدهی سپاه ایران با دست سركردگان روسی اداره میشد ـ سركردگانی كه خود باندازهی یك سپاهی سادهی ایرانی جربزه و هوش نداشتند و تنها به پشتیبانی اروپاییگری خویش بآن کار گمارده شده بودند با اینحال صد گونه کبر و غرور بروز میدادند و در كتابهایی كه برخی از ایشان نوشتهاند و بدست ما افتاده میبینیم كه چه نگاهی بایران و ایرانیان داشتهاند و بعقیدهی آنان ایرانی شایستهی استقلال و آزادی نبوده و جز با دست اروپایی زندگانیش پیش نمیرفته است».
در هر حال آن غوغاها فرونشست و بخش دوم کتاب آیین هم بیرون آمد و در تابستان سال 1312 کسروی امتیاز مجلهی پیمان را گرفت و چند ماه بعد توانست با همدستی یارانش از جمله شادروان سلطانزاده بکار ماهنامه آغازد. سلطانزاده عربی را نیک میدانست و بخش «گزارش شرق و غرب» یا «اخبار» را بعهده داشت.
[1] : پیروی از زندگانی اروپاییان (بویژه بیچون و چرا)
[2] : یکی از آنها اینبود که بروزنامهها دستور داده میشد از «كارهای رضاشاه و از آبادی كشور و مانند اینها» بنویسند.