🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش هفتم ـ تکهی 6
🔸 اينهاست كه ميگوييم : ميبايست دليلها آوريم. دينهاي گذشته در زمانهاي سادگي دلها برخاستهاند و بسخنان سادهاي بس كردهاند. آن دليلها كه آنروز بوده امروز بس نبودي. اينها كمي آنها نيست و گناهي بآنها نتوان گرفت. اگر گناهي هست از آن ناآگاهانيست كه معني «پيشرفت جهان» را نميدانند و آن گفتهها را براي امروز هم بس ميشمارند.
اينهاست كارهايي كه ميبايست كنيم تا راه خود را هموار گردانيم. پس از اينها به يك كار ديگري بايد پرداخت ، و آن اينكه آييني براي زندگاني بنياد نهيم و اين چيزيست كه بخواست خدا بانجام خواهيم رسانيد. اينست راهي كه ما ميبايست پيش گيريم و گرفتهايم.
در اينجا چند راز ارجداري بود كه ميبايست روشن گردد :
١) چنانكه گفتيم چيزهايي هست كه بنياد همهی دينهاست. اينها ديگر نگردد و هميشه هست. ولي گمراهيهاي آدميان و گرفتاريهاي آنان هر زمان ديگر باشد.
٢) جهان هميشه در پيشرفت است و اين پيشرفت خواست خدا ميباشد ، اينست ميبايد دين نيز در پيشرفت باشد.
٣) بايد خدا و آيين او را از اينجهان و كارهايش شناخت. بسيار كساني هستند كه نام خدا را بر زبان ميدارند ولي در پندار خود چيز ديگري درست كردهاند. اينان ديندار و خداشناس نميباشند.
اينها سه جُستاريست كه بسيار ارجدار است و هر يكي مايهی روشني انديشهها تواند بود ، و اين شگفت كه دينداران (بويژه پيشوايان ديني) از آنها آگاه نيستند و تا توانند نخواهند پذيرفت.
دربارهی جُستار يكم مثل روشني درميانست. پزشكي كه بر سر بيماري ميرود با دو چيز كار ميدارد : يكي آن تندرستي كه از دست رفته و بايد آن را برگرداند. ديگري آن بيماري كه چيره گرديده و ميبايد آن را درراند. پيداست كه تندرستي در همه كسان و در همه جا يكيست : بگردش توانا بودن و آسوده زيستن و آسوده خوابيدن و بهنگام خود بخوراك گراييدن ـ اينهاست كه تندرستي ناميده ميشود ولي از آنسوي بيمارياي كه براندازهی اين تندرستي باشد هر زمان چيز ديگريست : گاهي مالاريا و گاهي روماتيسم و گاهي تيفوئيد و گاهي تيفوس و گاهي ديگر. اينست كسي كه يك بار بيمار گرديد و نسخهاي از پزشك گرفته اين نتواند كه آن را نگه دارد و در هر زمان بيماري بكار برد و چنين كاري بسيار بيخردانه است.
همچنين ما در دين هميشه با دو چيز روبرو ميگرديم : يكي رستگاري و ديگري گمراهي. رستگاري (يا بهتر گويم بنياد دين و خواست آن) هميشه يكيست. ولي گمراهي هر زمان چيز ديگري است. در زمانهاي باستان گمراهي مردم بتپرستي بودي كه به هر زمان ميان هر تودهاي بگونهی ديگري رخ نمودي. اينست همهی كوششها با آن رفتي. ولي اينزمان از يكسو همان بتپرستي با رنگ نوين ديگري درميانست و اگر گذشتگان بت را از سنگ و فلز ساختندي و در طاقچهها جا دادندي امروز آن را از پندار ميسازند و در دلها جا ميدهند و مردگان هزارساله را زنده انگاشته و كارهاي خدا را از آنان ميخواهند ، و از يكسو چند گمراهي بزرگ ديگري از صوفيگري و خراباتيگري و فلسفه و مانند اينها رواج ميدارد و پس از همه ، يك اژدهاگمراهي بزرگي درميانست كه آن «ماديگري» باشد. اينست دينهاي پيشين در اينزمان بيگانه نمايد و چارهی گمراهيها نتواند.
آنان كه ميگويند پيمان دين تازهاي آورده اين نميفهمند. ما بارها گفتيم كه دين نه چيزيست كه كهنه و نو گردد. ما به يك رشته كوششهاي بزرگتر نويني برخاسته و از سر نو راه دين را پاك ميگردانيم. ما از نخست ميگفتيم و كنون هم ميگوييم : همان دين كهن است و ما راه را از سر گرفتهايم.
جُستار دوم بسيار بزرگ است. آدمي يك روز در بن غار لخت و تهيدست ميزيسته و از رخت و كاچال و افزارهاي زندگي و از دانش و آگاهي ـ هيچي نميداشته و امروز باين جايگاهي كه هست رسيده. اين نتيجهی آن پيشرفتي است كه هميشه در كار ميبوده. از اينسوي دين چون دستور زندگانيست و شاهراه آنست ناگزير است آن هم در پيشرفت باشد و با زندگاني آدميان بسازد. دين يك بخش بزرگي از پيشرفت زندگاني را بگردن ميدارد ، و اگر راستي را بخواهيم گوهر تمدن يا پيشرفت زندگي ، دين ميباشد. اينست كه ميبايد با آن پيشرفت همگام گردد ، و چون اين زمينهی بسيار بزرگست و ما دربارهی آن گفتار گشادي در پارسال نوشتهايم1 در اينجا بهمين بس كرده درميگذريم.
پابرگیها :
1ـ شمارهی آخر سال پنجم ، گفتار «دين و دانش»
بخش هفتم ـ تکهی 6
🔸 اينهاست كه ميگوييم : ميبايست دليلها آوريم. دينهاي گذشته در زمانهاي سادگي دلها برخاستهاند و بسخنان سادهاي بس كردهاند. آن دليلها كه آنروز بوده امروز بس نبودي. اينها كمي آنها نيست و گناهي بآنها نتوان گرفت. اگر گناهي هست از آن ناآگاهانيست كه معني «پيشرفت جهان» را نميدانند و آن گفتهها را براي امروز هم بس ميشمارند.
اينهاست كارهايي كه ميبايست كنيم تا راه خود را هموار گردانيم. پس از اينها به يك كار ديگري بايد پرداخت ، و آن اينكه آييني براي زندگاني بنياد نهيم و اين چيزيست كه بخواست خدا بانجام خواهيم رسانيد. اينست راهي كه ما ميبايست پيش گيريم و گرفتهايم.
در اينجا چند راز ارجداري بود كه ميبايست روشن گردد :
١) چنانكه گفتيم چيزهايي هست كه بنياد همهی دينهاست. اينها ديگر نگردد و هميشه هست. ولي گمراهيهاي آدميان و گرفتاريهاي آنان هر زمان ديگر باشد.
٢) جهان هميشه در پيشرفت است و اين پيشرفت خواست خدا ميباشد ، اينست ميبايد دين نيز در پيشرفت باشد.
٣) بايد خدا و آيين او را از اينجهان و كارهايش شناخت. بسيار كساني هستند كه نام خدا را بر زبان ميدارند ولي در پندار خود چيز ديگري درست كردهاند. اينان ديندار و خداشناس نميباشند.
اينها سه جُستاريست كه بسيار ارجدار است و هر يكي مايهی روشني انديشهها تواند بود ، و اين شگفت كه دينداران (بويژه پيشوايان ديني) از آنها آگاه نيستند و تا توانند نخواهند پذيرفت.
دربارهی جُستار يكم مثل روشني درميانست. پزشكي كه بر سر بيماري ميرود با دو چيز كار ميدارد : يكي آن تندرستي كه از دست رفته و بايد آن را برگرداند. ديگري آن بيماري كه چيره گرديده و ميبايد آن را درراند. پيداست كه تندرستي در همه كسان و در همه جا يكيست : بگردش توانا بودن و آسوده زيستن و آسوده خوابيدن و بهنگام خود بخوراك گراييدن ـ اينهاست كه تندرستي ناميده ميشود ولي از آنسوي بيمارياي كه براندازهی اين تندرستي باشد هر زمان چيز ديگريست : گاهي مالاريا و گاهي روماتيسم و گاهي تيفوئيد و گاهي تيفوس و گاهي ديگر. اينست كسي كه يك بار بيمار گرديد و نسخهاي از پزشك گرفته اين نتواند كه آن را نگه دارد و در هر زمان بيماري بكار برد و چنين كاري بسيار بيخردانه است.
همچنين ما در دين هميشه با دو چيز روبرو ميگرديم : يكي رستگاري و ديگري گمراهي. رستگاري (يا بهتر گويم بنياد دين و خواست آن) هميشه يكيست. ولي گمراهي هر زمان چيز ديگري است. در زمانهاي باستان گمراهي مردم بتپرستي بودي كه به هر زمان ميان هر تودهاي بگونهی ديگري رخ نمودي. اينست همهی كوششها با آن رفتي. ولي اينزمان از يكسو همان بتپرستي با رنگ نوين ديگري درميانست و اگر گذشتگان بت را از سنگ و فلز ساختندي و در طاقچهها جا دادندي امروز آن را از پندار ميسازند و در دلها جا ميدهند و مردگان هزارساله را زنده انگاشته و كارهاي خدا را از آنان ميخواهند ، و از يكسو چند گمراهي بزرگ ديگري از صوفيگري و خراباتيگري و فلسفه و مانند اينها رواج ميدارد و پس از همه ، يك اژدهاگمراهي بزرگي درميانست كه آن «ماديگري» باشد. اينست دينهاي پيشين در اينزمان بيگانه نمايد و چارهی گمراهيها نتواند.
آنان كه ميگويند پيمان دين تازهاي آورده اين نميفهمند. ما بارها گفتيم كه دين نه چيزيست كه كهنه و نو گردد. ما به يك رشته كوششهاي بزرگتر نويني برخاسته و از سر نو راه دين را پاك ميگردانيم. ما از نخست ميگفتيم و كنون هم ميگوييم : همان دين كهن است و ما راه را از سر گرفتهايم.
جُستار دوم بسيار بزرگ است. آدمي يك روز در بن غار لخت و تهيدست ميزيسته و از رخت و كاچال و افزارهاي زندگي و از دانش و آگاهي ـ هيچي نميداشته و امروز باين جايگاهي كه هست رسيده. اين نتيجهی آن پيشرفتي است كه هميشه در كار ميبوده. از اينسوي دين چون دستور زندگانيست و شاهراه آنست ناگزير است آن هم در پيشرفت باشد و با زندگاني آدميان بسازد. دين يك بخش بزرگي از پيشرفت زندگاني را بگردن ميدارد ، و اگر راستي را بخواهيم گوهر تمدن يا پيشرفت زندگي ، دين ميباشد. اينست كه ميبايد با آن پيشرفت همگام گردد ، و چون اين زمينهی بسيار بزرگست و ما دربارهی آن گفتار گشادي در پارسال نوشتهايم1 در اينجا بهمين بس كرده درميگذريم.
پابرگیها :
1ـ شمارهی آخر سال پنجم ، گفتار «دين و دانش»
🌐 جنبش کتابسوزان ، یا روزبه «پلشتروبی» خجسته باد!
(بخش یکم)
امروز نخستین روز زمستان ، یکم دی سال 1397، روزبه کتابسوزان یا روز «پلشتروبی» است. روزیست برای یادآوری آلودگیهای اندیشهای یک توده و جنبشی که برای نبرد با آنها دربایست میباشد.
دربارهی تاریخچهی این جنبش و انگیزهی برپا کردن آن و نیز همدستی دولت با ملایان در دسیسهچینی و وحشیگریهایی که در آغاز آن روی داد ، در روزهای گذشته گفتارهایی در کانال آورده و نیز به یک ایرادی که به این جنبش گرفتهاند پاسخ گفتیم. اینک به سخنان دیگری پرداخته ، به ایراد دیگری نیز پاسخ میدهیم:
🌐 باید باورها را سره از ناسره پیراست
«نميدانم كساني از شما به شوش (در خوزستان) ، و يا به اور (در نزديكي بصره) و يا بيكي از جاهاي ديگري كه كاوش ميشود و شهرهاي كهن بيرون ميآيد رفتهايد و تماشا كردهايد يا نه؟.. اگر رفتهايد و تماشا كردهايد اين ديدهايد كه چون خاك را برميدارند صد تنديسههاي (مجسمه) فلزي و سنگي ، گردنشكسته و پاشكسته و دستشكسته از زير خاك بيرون ميآورند. اينها بتهايي بودهاند كه مردمان باستان بجاي خداي آفريدگار ميپرستيدهاند و هميشه از آنان آيَفْت (حاجت) ميخواستهاند ، و قربانيها براي ايشان ميآوردهاند ، و چهبسا فرزندان خود را به قرباني سر ميبريدهاند. شايد كساني از شما آنها را در موزههاي اروپا تماشا كردهايد.
چه در موزهها و چه در كاوشگاهها ، كساني كه اينها را ديدهاند بيگمان در شگفت شدهاند كه چگونه مردمان باستان اين تنديسههاي بيجان را ميپرستيدهاند؟!.. از چيزهايي كه تكاني بخود نتوانستندي داد گشايش كار چشم ميداشتهاند؟!.. شايد گمان بردهاند كه مردمان باستان مغزهاشان كوچكتر از مردمان امروزي بوده است و نيروي فهم را باندازهي آدميان كنوني نميداشتهاند.
ليكن اين گمان درست نيست. تاريخ و دانش هر دو همداستانند كه آدمي از روزي كه شناخته شده و نشانيها ازو در زيرِ زمين و يا بر روي كاغذ بازمانده ، از رهگذر مغز و ساختمان تني و رواني چنين بوده كه امروز است و هيچ گونه بيش و كمي رخ نداده است.
آن مردماني كه امروز بتهاي گردنشكسته و دستشكسته و پاشكستهي آنان مايهي ريشخند است عيلاميان و سومريان و بابليان و آسوريان و مانند اينان بودهاند كه ما در تاريخ همه را ميشناسيم و از هر كدام يك رشته كارهاي بزرگ و ارجداري را سراغ ميداريم.
پس چنين نيست كه آنان كوچكمغزتر و يا كوتاهخردتر ميبودهاند. پس از چيست پرستيدن آن بتهاي بيجان را نميشناختهاند؟!..
اگر نيك بينديشيد كوتاهي آن مردمان بيش از اين نبوده كه انديشه بكار نميبردهاند. يك آشوري يا بابلي يا يك عيلامي آن نبوده كه نداند از يك تنديسهي بيجان هيچ كاري برنيايد. ايرانيان تا زمان ساسانيان آتش را ميپرستيدند و به هر گوشهي كشور آتشكدهها برپا بود. ليكن ما ميدانيم كه ايرانيان هيچگاه چنين نبودهاند كه ندانند آتش هيچكارهي جهان نيست و هيچ گونه فزوني بر آب و خاك و ديگر چيزها ندارد. اينان آنها را از پدران خود فراگرفته و هيچگاه اين نميكردهاند كه بينديشند و خرد را بكار اندازند و چگونگي آنها را دريابند.
همهی اينها دليل است كه آدمي در سايهي نينديشيدن گرفتار بدترين نادانيها گردد و از دريافت راستيها (حقايق) بيكبار درماند.
امروز همان گرفتاري در كار است و مردم هرچه ميدارند چيزهايي است كه از پدران خود آموخته و يا از اينجا و از آنجا فراگرفتهاند و هر چند تني چيزهاي ديگري را دنبال ميكنند و كمتر كسي دربند آن است كه بينديشد اينها چيست و چه سودي از آنها برخيزد. ...
اگر آشوريان و عيلاميان بتهاي بيجان را ميپرستيدند و زشتي آنها را درنمييافتند بيشتر مردم امروز بنادانيهاي زشتتري گرفتارند و درنمييابند. اين بدتر كه به آشوريان و عيلاميان كسي نميگفت و گناهشان از اينرو درخور چشم پوشيدنست. ولي بمردم امروز ما ميگوييم و راه رهايي را باينان نشان ميدهيم. اگر اينان براه نيايند و براستيها نرسند درخور هيچ چشمپوشي نيستند.
يك دسته را ما نيك آزمودهايم. اينان اگرهم چيزي ياد گيرند پس از آبروريزي و رسوايي است. در اين چند سال ما به هر زمينه درآمديم اينان بجاي آنكه نيك بفهمند و بينديشند و اگرهم سخني دارند از روي فهم و بينش گويند هنوز نافهميده بهياهو برخاستند و نادانيها نمودند و بيفرهنگيها كردند. سپس كمكم آرام گرديده و گفتههاي ما را در دلهاي خود جا دادند ، و اين زمان در پيرامون سخنان ديگري كه ميرانديم بهياهو و ناداني برخاستند. اين شيوهايست كه هميشه از آنان ديديم.
اين خود نمونهايست كه چگونه انبوه مردم از نيروي انديشه بيبهرهاند ، و چگونه كودكوار هر چيزي را نافهميده و نيك درنيافته بگفتگو در پيرامون آن ميپردازند.
(بخش یکم)
امروز نخستین روز زمستان ، یکم دی سال 1397، روزبه کتابسوزان یا روز «پلشتروبی» است. روزیست برای یادآوری آلودگیهای اندیشهای یک توده و جنبشی که برای نبرد با آنها دربایست میباشد.
دربارهی تاریخچهی این جنبش و انگیزهی برپا کردن آن و نیز همدستی دولت با ملایان در دسیسهچینی و وحشیگریهایی که در آغاز آن روی داد ، در روزهای گذشته گفتارهایی در کانال آورده و نیز به یک ایرادی که به این جنبش گرفتهاند پاسخ گفتیم. اینک به سخنان دیگری پرداخته ، به ایراد دیگری نیز پاسخ میدهیم:
🌐 باید باورها را سره از ناسره پیراست
«نميدانم كساني از شما به شوش (در خوزستان) ، و يا به اور (در نزديكي بصره) و يا بيكي از جاهاي ديگري كه كاوش ميشود و شهرهاي كهن بيرون ميآيد رفتهايد و تماشا كردهايد يا نه؟.. اگر رفتهايد و تماشا كردهايد اين ديدهايد كه چون خاك را برميدارند صد تنديسههاي (مجسمه) فلزي و سنگي ، گردنشكسته و پاشكسته و دستشكسته از زير خاك بيرون ميآورند. اينها بتهايي بودهاند كه مردمان باستان بجاي خداي آفريدگار ميپرستيدهاند و هميشه از آنان آيَفْت (حاجت) ميخواستهاند ، و قربانيها براي ايشان ميآوردهاند ، و چهبسا فرزندان خود را به قرباني سر ميبريدهاند. شايد كساني از شما آنها را در موزههاي اروپا تماشا كردهايد.
چه در موزهها و چه در كاوشگاهها ، كساني كه اينها را ديدهاند بيگمان در شگفت شدهاند كه چگونه مردمان باستان اين تنديسههاي بيجان را ميپرستيدهاند؟!.. از چيزهايي كه تكاني بخود نتوانستندي داد گشايش كار چشم ميداشتهاند؟!.. شايد گمان بردهاند كه مردمان باستان مغزهاشان كوچكتر از مردمان امروزي بوده است و نيروي فهم را باندازهي آدميان كنوني نميداشتهاند.
ليكن اين گمان درست نيست. تاريخ و دانش هر دو همداستانند كه آدمي از روزي كه شناخته شده و نشانيها ازو در زيرِ زمين و يا بر روي كاغذ بازمانده ، از رهگذر مغز و ساختمان تني و رواني چنين بوده كه امروز است و هيچ گونه بيش و كمي رخ نداده است.
آن مردماني كه امروز بتهاي گردنشكسته و دستشكسته و پاشكستهي آنان مايهي ريشخند است عيلاميان و سومريان و بابليان و آسوريان و مانند اينان بودهاند كه ما در تاريخ همه را ميشناسيم و از هر كدام يك رشته كارهاي بزرگ و ارجداري را سراغ ميداريم.
پس چنين نيست كه آنان كوچكمغزتر و يا كوتاهخردتر ميبودهاند. پس از چيست پرستيدن آن بتهاي بيجان را نميشناختهاند؟!..
اگر نيك بينديشيد كوتاهي آن مردمان بيش از اين نبوده كه انديشه بكار نميبردهاند. يك آشوري يا بابلي يا يك عيلامي آن نبوده كه نداند از يك تنديسهي بيجان هيچ كاري برنيايد. ايرانيان تا زمان ساسانيان آتش را ميپرستيدند و به هر گوشهي كشور آتشكدهها برپا بود. ليكن ما ميدانيم كه ايرانيان هيچگاه چنين نبودهاند كه ندانند آتش هيچكارهي جهان نيست و هيچ گونه فزوني بر آب و خاك و ديگر چيزها ندارد. اينان آنها را از پدران خود فراگرفته و هيچگاه اين نميكردهاند كه بينديشند و خرد را بكار اندازند و چگونگي آنها را دريابند.
همهی اينها دليل است كه آدمي در سايهي نينديشيدن گرفتار بدترين نادانيها گردد و از دريافت راستيها (حقايق) بيكبار درماند.
امروز همان گرفتاري در كار است و مردم هرچه ميدارند چيزهايي است كه از پدران خود آموخته و يا از اينجا و از آنجا فراگرفتهاند و هر چند تني چيزهاي ديگري را دنبال ميكنند و كمتر كسي دربند آن است كه بينديشد اينها چيست و چه سودي از آنها برخيزد. ...
اگر آشوريان و عيلاميان بتهاي بيجان را ميپرستيدند و زشتي آنها را درنمييافتند بيشتر مردم امروز بنادانيهاي زشتتري گرفتارند و درنمييابند. اين بدتر كه به آشوريان و عيلاميان كسي نميگفت و گناهشان از اينرو درخور چشم پوشيدنست. ولي بمردم امروز ما ميگوييم و راه رهايي را باينان نشان ميدهيم. اگر اينان براه نيايند و براستيها نرسند درخور هيچ چشمپوشي نيستند.
يك دسته را ما نيك آزمودهايم. اينان اگرهم چيزي ياد گيرند پس از آبروريزي و رسوايي است. در اين چند سال ما به هر زمينه درآمديم اينان بجاي آنكه نيك بفهمند و بينديشند و اگرهم سخني دارند از روي فهم و بينش گويند هنوز نافهميده بهياهو برخاستند و نادانيها نمودند و بيفرهنگيها كردند. سپس كمكم آرام گرديده و گفتههاي ما را در دلهاي خود جا دادند ، و اين زمان در پيرامون سخنان ديگري كه ميرانديم بهياهو و ناداني برخاستند. اين شيوهايست كه هميشه از آنان ديديم.
اين خود نمونهايست كه چگونه انبوه مردم از نيروي انديشه بيبهرهاند ، و چگونه كودكوار هر چيزي را نافهميده و نيك درنيافته بگفتگو در پيرامون آن ميپردازند.
اينان نه آن سادگيِ طبيعي را ميدارند كه راستيپرستي نمايند و سخني را كه ما ميرانيم پاكدلانه بپذيرند ، و نه خردِ توانايي ميدارند كه در پيرامون آن بانديشه برخيزند و آن را نيك دريابند.
اين زمينههايي كه ما دنبال مينماييم چيزهاي سادهاي نيست و خود شايسته است كه كساني زماني را در پيرامون آنها بينديشند و پس از آن اگر ايرادي پيدا كردهاند از روي فهم نويسند. ليكن كو آن تواناييِ خرد كه اينان چنان كاري نمايند؟!..» [1]
نوشتارمان را با سخنان پیمان آغاز کردیم زیرا ارج اندیشیدن را در این تکه نیک بازنموده. در اینجا سخن از دین رفته و از آن مثال آورده شده (که ما نیاورده کوتاه گردانیدیم). ولی راستی آنست که در هر زمینهای این سخنان راست میآید : صدها باور در مغز ایرانیان جایگزین و ماندگار گردیده که هیچ پشتوانهای از دلیل و اندیشه ندارد. اگر بخواهیم آنها را یکایک یاد کنیم کتاب بزرگی درمیباید. در اینجا تنها به چند تا از آنها اشاره میکنیم.
چنین مینماید که این یک ناتوانی در آدمیست. بدینسان که چون یک باور یا کاری رواج یافت ، یارایی جدا اندیشیدن و کاری جدا از دیگران کردن را از دست میدهد. به گفتهی مردم : «جوّ میگیردش».
گویا «پیروی» از دیگران آسانتر از به استقلال اندیشیدن است. این پدیده با آن خوی آدمی که میکوشد رفتارهای خو گرفته را تا میتواند از دست ندهد خویشاوندی دارد. ولی این سستی است و چنین سستیای آسیبزننده است. این جلوگیر هر حقیقت تازه و هر شیوهی زندگی نویست. یک مثال سادهاش دود کردن سیگارست که تا چند دهه پیش ، این اندازه زیان که امروز دانشها از آن سراغ یافتهاند شناخته نبود و کمتر سیگاریهایی به آسیبی که سیگار به تندرستیشان میزند آگاه بودند. لیکن از هنگامی که دانشمندان زیانهای بسیار آن از جمله دچار گردانیدن به سرطان را کشف کردند و آنها را بگوش مردمان رسانیدند ، سیگاریها برای رستن از آن دام ناچار بودند که باور تازهای در خود بپرورند و بکوشند باور «بیزیان بودن سیگار» را از مغزشان پاک گردانند.
ولی تا دیرگاهی بیشتر سیگاریها به همدیگر نگریسته پیروی از رفتار و باور اکثریت میکردند. تنها کسانی از آن دام رستند که به رفتار اکثریت پروا نکرده استقلال اندیشهی خود را نگاه داشتند. یک دسته با بهانه آوردن و سستی کردن روز گزاردند و تا پایان عمر نیز دست از آن نکشیدند. یک انبوهی از این دسته علت مرگشان همان توتون و تنباکو دود کردن بوده.
در یک توده نیز به همان سانست. برای مثال یک تودهای که دچار گرفتاریها و درماندگیها گردیده ، و درمییابد که سرچشمهی آن از باورهای ناراست و زیانمندش میباشد ، برای آنکه از آن درماندگیها رهایی یابد ناچارست باورهای غلط را از خود دور گرداند.
اکنون اگر در این حال مانند سیگاریهایی که دست از آن نکشیدند او نیز دست از باورهای زیانمند خود نکشد ، همچنان در آن بدبختیها مانده روز بروز حالش بدتر خواهد گردید. اینست آن آسیبی که گفتیم مردم از سستی کردن و نپیراستن باورهای غلط خود خواهند برند.
(این گفتار را فردا دنبال میکنیم)
[1] : پیمان سال پنجم ، شمارهی چهارم ، ص 177
اين زمينههايي كه ما دنبال مينماييم چيزهاي سادهاي نيست و خود شايسته است كه كساني زماني را در پيرامون آنها بينديشند و پس از آن اگر ايرادي پيدا كردهاند از روي فهم نويسند. ليكن كو آن تواناييِ خرد كه اينان چنان كاري نمايند؟!..» [1]
نوشتارمان را با سخنان پیمان آغاز کردیم زیرا ارج اندیشیدن را در این تکه نیک بازنموده. در اینجا سخن از دین رفته و از آن مثال آورده شده (که ما نیاورده کوتاه گردانیدیم). ولی راستی آنست که در هر زمینهای این سخنان راست میآید : صدها باور در مغز ایرانیان جایگزین و ماندگار گردیده که هیچ پشتوانهای از دلیل و اندیشه ندارد. اگر بخواهیم آنها را یکایک یاد کنیم کتاب بزرگی درمیباید. در اینجا تنها به چند تا از آنها اشاره میکنیم.
چنین مینماید که این یک ناتوانی در آدمیست. بدینسان که چون یک باور یا کاری رواج یافت ، یارایی جدا اندیشیدن و کاری جدا از دیگران کردن را از دست میدهد. به گفتهی مردم : «جوّ میگیردش».
گویا «پیروی» از دیگران آسانتر از به استقلال اندیشیدن است. این پدیده با آن خوی آدمی که میکوشد رفتارهای خو گرفته را تا میتواند از دست ندهد خویشاوندی دارد. ولی این سستی است و چنین سستیای آسیبزننده است. این جلوگیر هر حقیقت تازه و هر شیوهی زندگی نویست. یک مثال سادهاش دود کردن سیگارست که تا چند دهه پیش ، این اندازه زیان که امروز دانشها از آن سراغ یافتهاند شناخته نبود و کمتر سیگاریهایی به آسیبی که سیگار به تندرستیشان میزند آگاه بودند. لیکن از هنگامی که دانشمندان زیانهای بسیار آن از جمله دچار گردانیدن به سرطان را کشف کردند و آنها را بگوش مردمان رسانیدند ، سیگاریها برای رستن از آن دام ناچار بودند که باور تازهای در خود بپرورند و بکوشند باور «بیزیان بودن سیگار» را از مغزشان پاک گردانند.
ولی تا دیرگاهی بیشتر سیگاریها به همدیگر نگریسته پیروی از رفتار و باور اکثریت میکردند. تنها کسانی از آن دام رستند که به رفتار اکثریت پروا نکرده استقلال اندیشهی خود را نگاه داشتند. یک دسته با بهانه آوردن و سستی کردن روز گزاردند و تا پایان عمر نیز دست از آن نکشیدند. یک انبوهی از این دسته علت مرگشان همان توتون و تنباکو دود کردن بوده.
در یک توده نیز به همان سانست. برای مثال یک تودهای که دچار گرفتاریها و درماندگیها گردیده ، و درمییابد که سرچشمهی آن از باورهای ناراست و زیانمندش میباشد ، برای آنکه از آن درماندگیها رهایی یابد ناچارست باورهای غلط را از خود دور گرداند.
اکنون اگر در این حال مانند سیگاریهایی که دست از آن نکشیدند او نیز دست از باورهای زیانمند خود نکشد ، همچنان در آن بدبختیها مانده روز بروز حالش بدتر خواهد گردید. اینست آن آسیبی که گفتیم مردم از سستی کردن و نپیراستن باورهای غلط خود خواهند برند.
(این گفتار را فردا دنبال میکنیم)
[1] : پیمان سال پنجم ، شمارهی چهارم ، ص 177
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
شما امروز بر سر یك دو راهی ایستادهاید كه اختیار دارید هر کدام را بپذیرید.
یكی آنكه بهمین حال كه هستید باشید :
این اندیشههای پراكنده همچنان در مغزها باشد.
از شعر و شاعری دست برندارید ،
كتابهای سراپا زیان زمان مغول را پیاپی چاپ كرده بیرون ریزید ،
چهارده مذهب همچنانكه هست باشد،
اخلاق پست بحال خود بماند ، از هركسی زور دیدید گردن گزارید و همه بخاموشی گرایید ، و اگر او رفت بیكبار زبان بزشتگویی باز كنید ، ...
پیاپی حزبها سازید ، و دسته ها ببندید ، و در راه خودنمایی و هوسبازی از گراییدن به بیگانگان هم خودداری ننمایید.
یك جمله بگویم : تغییری در اندیشه و رفتار و كردار خود ندهید.
این یك راه است و میتوانید آن را پیش گیرید.
ولی در این صورت حالتان همین خواهد بود كه هست.
گرفتار صد بدبختی خواهید بود ، لگدمال بیگانگان خواهید گردید.
اختیار زندگانی را در دست خود نخواهید داشت.
✴️ یك جمله بگویم : این درماندگی و زبونی پایدار خواهد ماند و بلكه روز بروز سختتر گردیده كمكم نوبت نابودی خواهد رسید.
یك راه دیگر آنست كه این حقایق را كه ما یاد میكنیم و یكایك روشن میگردانیم بپذیرید و هر كسی در سهم خود بكار بندد و زشتیها را از خود دور گرداند و یك تبدیلی در اندیشهها و خویها و رفتارها پدید آید و زندگانی رنگ نوینی گیرد.
یك راه هم اینست.
اختیار با شماست كه كدام یكی از اینها را بپذیرید و پیش گیرید.
✴️اگر بخواهید با همین حال بازمانید چنانكه گفتم گرفتاریهاتان همین خواهد بود كه هست ، و شما باید باینها رضایت دهید و بیهوده بگله و ناله نپردازید زیرا این گرفتاریها یك حادثهی تصادفی ، یا نتیجهی قضا و قدر نیست بلكه نتیجهی قطعی همان حال و رفتاریست كه دارید ، و میخواهید دست برندارید.
✴️یك بیچارگی كه من در شما میبینم آنست كه نمیخواهید نیك بشوید ولی میخواهید از روزگار نیكی بینید.
✴️میخواهید در این آلودگیها بمانید و هیچ كم نكنید. ولی نتیجهی آنها را كه زبونی و زیردستیست درنیابید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : معنی زندگی را نمیدانید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : یك دسته كودكان چهل ساله و پنجاه سالهاید.
این كار كودكانست كه دست بآتش دراز میكنند و چون سوزانید بگریه میافتند. در جلو كندوی عسل ببازی پردازند و چون زنبورها بیرون ریختند و سر و روی ایشان را خستند بناله و فریاد برخیزند.
✴️شما بخودتان بسیار مغرورید.
✴️من چون میآزمایم میبینم این غرور و نادانی شما از اندازه گذشته.
زیرا امروز در حال آنكه از هر باره خوار و زبون میباشید و در توی بدبختی و درماندگی فرورفتهاید باز حال خود را درك نمیكنید.
✴️ شما هر یكی خود را دانشمند میشمارید هر سخنی بمیان آید میگویید : « مگر ما این را نمیدانستیم؟» ولی من چون میآزمایم میبینم ، شما چیزهای بسیار روشنی را نمیدانید.
✴️ شما از داستان «علت و معلول» ناآگاهید و این نمیدانید كه در این جهان هر چیزی از یك علتی برمیخیزد و تا آن علت از میان نرود بحال خود خواهد ماند.
✴️ این نمیدانید كه هر گرفتاری یا بیماری كه برای كسی یا تودهای رخ میدهد از یك علتی برخاسته كه باید آن را جست و شناخت و بچاره پرداخت.
این چراغ برق بالای سر ما اگر اكنون خاموش گردد شاید كسانی آن را تصادفی شمارند و بسخنان گلهآمیزی پردازند ولی یك اهل فن آن را جز نتیجهی یك علتی نخواهد شمرد و اینست جستجوی آن علت را كرده و بدست آورده و چاره خواهد كرد.
✴️این یك قاعدهی بزرگ همگانیست و بهمه چیز جاریست. ولی شما آن را نمیدانید و اعتنا ندارید.
✴️بجای آنكه آلودگیها را از خود دور گردانید و بگرفتاریها از راهش چاره كنید تنها بگله و ناله بس میكنید ، و یا بیخردانه امیدوارید كه ایران یك طلسمی دارد و كسی آن را از دست شما نتواند گرفت.
شما از نادانی و بیچارگی هم زبونی و هم بدبختی را میكشید و هم بیهوده ناله و فریاد میكنید كه این خود زیان دیگری میباشد.
✴️شما به هر چیزی از آلودگیهای خود نام فریبندهی دیگری میگزارید.
✴️ شعرهای بیهوده سرودن ، و افسانههای بیخردانه بافتن را «ادبیات» مینامید ،
✴️كهنهبافندگیهای یونان و روم را «فلسفه» میخوانید ،
✴️ به بدآموزیهای خانهبرانداز صوفیگری «عرفان» نام میدهید ،
✴️ آشفتن مغزهای جوانان را «آموزش و پرورش» یاد میكنید ،
✴️ گمراهیهای پراكنده و كشاكشهای بیهودهی قرنهای گذشته را «مذهب» میشمارید ...
بدینسان به هر یكی از آلودگیهای خود عنوان دیگری میدهید و ما هر یكی را كه دنبال میكنیم بهایهوی و ایستادگی میپردازید و با اینحال نیكی از جهان میخواهید. دوباره میگویم : این خود نشان درماندگی شماست.
✴️ دوباره میگویم : شما یا چنانكه هستید باشید و تن باین خواری و زبونی دهید و یا اگر رهایی میخواهید این حقایق را از ما بپذیرید و هر كسی تكانی بخود دهید و هر كسی این آلودگیها را از خود دور گردانید.
(پرچم روزانه ش 102)
یكی آنكه بهمین حال كه هستید باشید :
این اندیشههای پراكنده همچنان در مغزها باشد.
از شعر و شاعری دست برندارید ،
كتابهای سراپا زیان زمان مغول را پیاپی چاپ كرده بیرون ریزید ،
چهارده مذهب همچنانكه هست باشد،
اخلاق پست بحال خود بماند ، از هركسی زور دیدید گردن گزارید و همه بخاموشی گرایید ، و اگر او رفت بیكبار زبان بزشتگویی باز كنید ، ...
پیاپی حزبها سازید ، و دسته ها ببندید ، و در راه خودنمایی و هوسبازی از گراییدن به بیگانگان هم خودداری ننمایید.
یك جمله بگویم : تغییری در اندیشه و رفتار و كردار خود ندهید.
این یك راه است و میتوانید آن را پیش گیرید.
ولی در این صورت حالتان همین خواهد بود كه هست.
گرفتار صد بدبختی خواهید بود ، لگدمال بیگانگان خواهید گردید.
اختیار زندگانی را در دست خود نخواهید داشت.
✴️ یك جمله بگویم : این درماندگی و زبونی پایدار خواهد ماند و بلكه روز بروز سختتر گردیده كمكم نوبت نابودی خواهد رسید.
یك راه دیگر آنست كه این حقایق را كه ما یاد میكنیم و یكایك روشن میگردانیم بپذیرید و هر كسی در سهم خود بكار بندد و زشتیها را از خود دور گرداند و یك تبدیلی در اندیشهها و خویها و رفتارها پدید آید و زندگانی رنگ نوینی گیرد.
یك راه هم اینست.
اختیار با شماست كه كدام یكی از اینها را بپذیرید و پیش گیرید.
✴️اگر بخواهید با همین حال بازمانید چنانكه گفتم گرفتاریهاتان همین خواهد بود كه هست ، و شما باید باینها رضایت دهید و بیهوده بگله و ناله نپردازید زیرا این گرفتاریها یك حادثهی تصادفی ، یا نتیجهی قضا و قدر نیست بلكه نتیجهی قطعی همان حال و رفتاریست كه دارید ، و میخواهید دست برندارید.
✴️یك بیچارگی كه من در شما میبینم آنست كه نمیخواهید نیك بشوید ولی میخواهید از روزگار نیكی بینید.
✴️میخواهید در این آلودگیها بمانید و هیچ كم نكنید. ولی نتیجهی آنها را كه زبونی و زیردستیست درنیابید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : معنی زندگی را نمیدانید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : یك دسته كودكان چهل ساله و پنجاه سالهاید.
این كار كودكانست كه دست بآتش دراز میكنند و چون سوزانید بگریه میافتند. در جلو كندوی عسل ببازی پردازند و چون زنبورها بیرون ریختند و سر و روی ایشان را خستند بناله و فریاد برخیزند.
✴️شما بخودتان بسیار مغرورید.
✴️من چون میآزمایم میبینم این غرور و نادانی شما از اندازه گذشته.
زیرا امروز در حال آنكه از هر باره خوار و زبون میباشید و در توی بدبختی و درماندگی فرورفتهاید باز حال خود را درك نمیكنید.
✴️ شما هر یكی خود را دانشمند میشمارید هر سخنی بمیان آید میگویید : « مگر ما این را نمیدانستیم؟» ولی من چون میآزمایم میبینم ، شما چیزهای بسیار روشنی را نمیدانید.
✴️ شما از داستان «علت و معلول» ناآگاهید و این نمیدانید كه در این جهان هر چیزی از یك علتی برمیخیزد و تا آن علت از میان نرود بحال خود خواهد ماند.
✴️ این نمیدانید كه هر گرفتاری یا بیماری كه برای كسی یا تودهای رخ میدهد از یك علتی برخاسته كه باید آن را جست و شناخت و بچاره پرداخت.
این چراغ برق بالای سر ما اگر اكنون خاموش گردد شاید كسانی آن را تصادفی شمارند و بسخنان گلهآمیزی پردازند ولی یك اهل فن آن را جز نتیجهی یك علتی نخواهد شمرد و اینست جستجوی آن علت را كرده و بدست آورده و چاره خواهد كرد.
✴️این یك قاعدهی بزرگ همگانیست و بهمه چیز جاریست. ولی شما آن را نمیدانید و اعتنا ندارید.
✴️بجای آنكه آلودگیها را از خود دور گردانید و بگرفتاریها از راهش چاره كنید تنها بگله و ناله بس میكنید ، و یا بیخردانه امیدوارید كه ایران یك طلسمی دارد و كسی آن را از دست شما نتواند گرفت.
شما از نادانی و بیچارگی هم زبونی و هم بدبختی را میكشید و هم بیهوده ناله و فریاد میكنید كه این خود زیان دیگری میباشد.
✴️شما به هر چیزی از آلودگیهای خود نام فریبندهی دیگری میگزارید.
✴️ شعرهای بیهوده سرودن ، و افسانههای بیخردانه بافتن را «ادبیات» مینامید ،
✴️كهنهبافندگیهای یونان و روم را «فلسفه» میخوانید ،
✴️ به بدآموزیهای خانهبرانداز صوفیگری «عرفان» نام میدهید ،
✴️ آشفتن مغزهای جوانان را «آموزش و پرورش» یاد میكنید ،
✴️ گمراهیهای پراكنده و كشاكشهای بیهودهی قرنهای گذشته را «مذهب» میشمارید ...
بدینسان به هر یكی از آلودگیهای خود عنوان دیگری میدهید و ما هر یكی را كه دنبال میكنیم بهایهوی و ایستادگی میپردازید و با اینحال نیكی از جهان میخواهید. دوباره میگویم : این خود نشان درماندگی شماست.
✴️ دوباره میگویم : شما یا چنانكه هستید باشید و تن باین خواری و زبونی دهید و یا اگر رهایی میخواهید این حقایق را از ما بپذیرید و هر كسی تكانی بخود دهید و هر كسی این آلودگیها را از خود دور گردانید.
(پرچم روزانه ش 102)
Wahriyãrãne Gomnãm 2-38.pdf
47.1 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۸
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ ۶- پسر علاالدین ؛ ۷- آخرین بازماندهی احمدیلیان
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۸
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ ۶- پسر علاالدین ؛ ۷- آخرین بازماندهی احمدیلیان
🌐 جنبش کتابسوزان ، یا روزبه «پلشتروبی» خجسته باد!
(بخش دوم)
گفته شد که یک رشته از باورهای غلط از پدرانمان بما رسیده. یک رشته نیز از رهگذر تاریکی معنیها پدید آمده. در پدید آمدن آنها نیز ، اندیشه بکار نبردن دخالت دارد. برای مثال این پرسشها را بدیده گیرید :
آیا دوست سودمندست؟! ، آیا تلویزیون ، سینما ، ماهواره ، کامپیوتر ، اینترنت سودمندست؟! ، آیا شعر ، کتاب ، کتابخانه ، دین ، زندگانی اروپایی سودمندست؟! ...
بسیاری به این پرسشها چنین پاسخ میدهند : «معلومست که سودمندست ، اگر زیانمند بود اینهمه مردم به آنها میپرداختند؟! ، اینهمه درپی آنها میبودند؟!». در حالی که پرداختن انبوهی از مردم به یک چیز به معنی درستی و سودمندی آن نیست. هر بافهمی میداند به اینها یک پاسخ آری یا نه نمیتوان داد. باید نخست دانست هر کدام از آنها به چه معنیست و شرطش چیست.
برای مثال باید پرسید : تا که را «دوست» بنامی؟ تا در کتابخانه چه کتابهایی باشد؟ تا در تلویزیون و ماهواره و سینما چه چیزی و به کیها نمایش دهند؟ تا در کتاب چه نوشته شده باشد؟ تا معنی شعر چه باشد؟ ...
هستند کسانی که به این سخنان پروایی ندارند. در اندیشهی ایشان آن که تلویزیون و سینما و ماهواره و کامپیوتر و اینترنت است ، اینها «مظاهر تکنولوژی» است و جای چون و چرا ندارد ، باید باشد.
ولی ما میگوییم بدینسان بیچون و چرا پذیرفتن اینها خود را باختنست. این استقلال اندیشه را از دست دادنست. از بمیان آوردن این سخنان نباید دریغ کرد. و باید کوشید زمینه را روشن گردانید. از چیست که گمان میکنند پاسخ اینها آشکار است؟! اگر بدفترچهی دلشان دست داشتیمی آنچه با حرفهای درشت نوشته شده را توانستیمی دید : «هرچه در اروپا و آمریکاست باید بیگمان بود که نیکست و جای گفتگو ندارد». میگوییم خدا خرد به آدمیان داده که همچون چراغی راه خود را روشن گردانند نه اینکه چشم بسته از پی دیگران روند.
باید خرد را داور گردانید که نیک را از بد جدا گرداند. اگر بنا بر پیرویست چه نیازی به خرد بود. مردان بزرگ تاریخ ، از بکار بستن خرد به بزرگی دست یافتهاند.
برای مثال پیشگامان دمکراسی از این اندیشه بیکبار دست شستند که : «تاکنون کشورها با پادشاهی راه برده شده. کسی هم با آن دشمنی یا به آن «شک» نکرده.» هیچگاه نگفتند : «ما چند تن بیش نیستیم که دمکراسی را بهتر میدانیم ولی انبوه مردم اساساً جز پادشاهی راه دیگری برای کشورداری نمیشناسند». بلکه گفتند : «پادشاهی هرچه بوده ، بوده. هنگامی که آن را با دمکراسی به سنجش میکشیم ، دمکراسی برتری آشکاری مینماید ، پس ما را این سزاست نه پادشاهی. باکی نیست که ادارهی کشور بدست مردم باورنکردنی نماید. باکی نیست که ما کمشماریم یا کسانی از مردم بدشمنی ما کوشند ، دمکراسی چون از روی حقیقتست باید جانشین پادشاهی شود».
هم آنها که برای برانداختن بردهداری دهها سال کوشیدند هرگز نگفتند : «بردهداری از روزگار باستان بوده و کسی به آن بدگمان نگردیده. همه ـ از جمله خود بردهها ـ جز این شیوهی زندگانی دیگری را نمیشناسند». بلکه پرسیدند : «آیا این با آدمیگری سازگار است که بیچارگانی را به بندِ نیازمندی گرفتار سازیم و از ایشان همچون چارپایان بهره کشیم؟!» ، «آیا درست است که ایشان یوغ همهی کارهای سخت و توانفرسا را بگردن گیرند و همیشه با بیمِ مرگ زندگی بسر برند و ما که کاری نمیکنیم بر ایشان آقایی کنیم و رشتهی زندگانیشان را بدست خود گیریم؟!» ، «آیا سزاست آدمی با همجنس خود چنین رفتاری کند؟!» گفتند : «نیک آنست که همه آزاد باشند. آزادی ما به آزادی ایشان نیز بستگی دارد. هر کسی باید رشتهی زندگانیاش در دست خودش باشد».
از جمله مردان بزرگ تاریخ برانگیختگانند. ایشان نیز هرگز نگفتند : «این بتها سدهها بوده و مردم آنها را پرستیده و قربانیها بپاشان گزاردهاند و از توده نیز کسی هیچگاه به این رفتارها بدگمانی و ناخشنودی ننموده». بلکه آن بزرگان پرسشهایی را پیش کشیدند که پیشتر بمیان نمیآمده. و برای آنها از خود و از دیگران پاسخ خواستهاند. گفتهاند : «سود بتپرستی چیست؟!» ، «یک بتی که ما خود میسازیم چگونه میتواند بما سروری کند؟!». ... همینکه این پرسشهای بظاهر ساده را بمیان آوردهاند حقایق روشنی گرفته و نیکان از بدان و خردمندان از بیخردان جدا گردیدهاند. با همان دستهی اندک نیکان کار را پیش برده و بتپرستی را برانداختهاند. فیروزی ازآنِ حقیقت گردیده و کجیها از میان برخاسته و آدمیان گامهایی در راه پیشرفت برداشته بلکه جهشها کردهاند.
گفتیم برخی از باورهای ناراست درمیان مردم آنهاست که از پدرانشان بازمانده. برخی را نیز از جاهای دیگر ـ بویژه از فلان مرد بنام غربی و یا بهمان «مفاخر ملی» ـ شنیده یا خوانده و بیآنکه دربارهاش بیندیشند در مغزشان جای برایش باز کردهاند :
(بخش دوم)
گفته شد که یک رشته از باورهای غلط از پدرانمان بما رسیده. یک رشته نیز از رهگذر تاریکی معنیها پدید آمده. در پدید آمدن آنها نیز ، اندیشه بکار نبردن دخالت دارد. برای مثال این پرسشها را بدیده گیرید :
آیا دوست سودمندست؟! ، آیا تلویزیون ، سینما ، ماهواره ، کامپیوتر ، اینترنت سودمندست؟! ، آیا شعر ، کتاب ، کتابخانه ، دین ، زندگانی اروپایی سودمندست؟! ...
بسیاری به این پرسشها چنین پاسخ میدهند : «معلومست که سودمندست ، اگر زیانمند بود اینهمه مردم به آنها میپرداختند؟! ، اینهمه درپی آنها میبودند؟!». در حالی که پرداختن انبوهی از مردم به یک چیز به معنی درستی و سودمندی آن نیست. هر بافهمی میداند به اینها یک پاسخ آری یا نه نمیتوان داد. باید نخست دانست هر کدام از آنها به چه معنیست و شرطش چیست.
برای مثال باید پرسید : تا که را «دوست» بنامی؟ تا در کتابخانه چه کتابهایی باشد؟ تا در تلویزیون و ماهواره و سینما چه چیزی و به کیها نمایش دهند؟ تا در کتاب چه نوشته شده باشد؟ تا معنی شعر چه باشد؟ ...
هستند کسانی که به این سخنان پروایی ندارند. در اندیشهی ایشان آن که تلویزیون و سینما و ماهواره و کامپیوتر و اینترنت است ، اینها «مظاهر تکنولوژی» است و جای چون و چرا ندارد ، باید باشد.
ولی ما میگوییم بدینسان بیچون و چرا پذیرفتن اینها خود را باختنست. این استقلال اندیشه را از دست دادنست. از بمیان آوردن این سخنان نباید دریغ کرد. و باید کوشید زمینه را روشن گردانید. از چیست که گمان میکنند پاسخ اینها آشکار است؟! اگر بدفترچهی دلشان دست داشتیمی آنچه با حرفهای درشت نوشته شده را توانستیمی دید : «هرچه در اروپا و آمریکاست باید بیگمان بود که نیکست و جای گفتگو ندارد». میگوییم خدا خرد به آدمیان داده که همچون چراغی راه خود را روشن گردانند نه اینکه چشم بسته از پی دیگران روند.
باید خرد را داور گردانید که نیک را از بد جدا گرداند. اگر بنا بر پیرویست چه نیازی به خرد بود. مردان بزرگ تاریخ ، از بکار بستن خرد به بزرگی دست یافتهاند.
برای مثال پیشگامان دمکراسی از این اندیشه بیکبار دست شستند که : «تاکنون کشورها با پادشاهی راه برده شده. کسی هم با آن دشمنی یا به آن «شک» نکرده.» هیچگاه نگفتند : «ما چند تن بیش نیستیم که دمکراسی را بهتر میدانیم ولی انبوه مردم اساساً جز پادشاهی راه دیگری برای کشورداری نمیشناسند». بلکه گفتند : «پادشاهی هرچه بوده ، بوده. هنگامی که آن را با دمکراسی به سنجش میکشیم ، دمکراسی برتری آشکاری مینماید ، پس ما را این سزاست نه پادشاهی. باکی نیست که ادارهی کشور بدست مردم باورنکردنی نماید. باکی نیست که ما کمشماریم یا کسانی از مردم بدشمنی ما کوشند ، دمکراسی چون از روی حقیقتست باید جانشین پادشاهی شود».
هم آنها که برای برانداختن بردهداری دهها سال کوشیدند هرگز نگفتند : «بردهداری از روزگار باستان بوده و کسی به آن بدگمان نگردیده. همه ـ از جمله خود بردهها ـ جز این شیوهی زندگانی دیگری را نمیشناسند». بلکه پرسیدند : «آیا این با آدمیگری سازگار است که بیچارگانی را به بندِ نیازمندی گرفتار سازیم و از ایشان همچون چارپایان بهره کشیم؟!» ، «آیا درست است که ایشان یوغ همهی کارهای سخت و توانفرسا را بگردن گیرند و همیشه با بیمِ مرگ زندگی بسر برند و ما که کاری نمیکنیم بر ایشان آقایی کنیم و رشتهی زندگانیشان را بدست خود گیریم؟!» ، «آیا سزاست آدمی با همجنس خود چنین رفتاری کند؟!» گفتند : «نیک آنست که همه آزاد باشند. آزادی ما به آزادی ایشان نیز بستگی دارد. هر کسی باید رشتهی زندگانیاش در دست خودش باشد».
از جمله مردان بزرگ تاریخ برانگیختگانند. ایشان نیز هرگز نگفتند : «این بتها سدهها بوده و مردم آنها را پرستیده و قربانیها بپاشان گزاردهاند و از توده نیز کسی هیچگاه به این رفتارها بدگمانی و ناخشنودی ننموده». بلکه آن بزرگان پرسشهایی را پیش کشیدند که پیشتر بمیان نمیآمده. و برای آنها از خود و از دیگران پاسخ خواستهاند. گفتهاند : «سود بتپرستی چیست؟!» ، «یک بتی که ما خود میسازیم چگونه میتواند بما سروری کند؟!». ... همینکه این پرسشهای بظاهر ساده را بمیان آوردهاند حقایق روشنی گرفته و نیکان از بدان و خردمندان از بیخردان جدا گردیدهاند. با همان دستهی اندک نیکان کار را پیش برده و بتپرستی را برانداختهاند. فیروزی ازآنِ حقیقت گردیده و کجیها از میان برخاسته و آدمیان گامهایی در راه پیشرفت برداشته بلکه جهشها کردهاند.
گفتیم برخی از باورهای ناراست درمیان مردم آنهاست که از پدرانشان بازمانده. برخی را نیز از جاهای دیگر ـ بویژه از فلان مرد بنام غربی و یا بهمان «مفاخر ملی» ـ شنیده یا خوانده و بیآنکه دربارهاش بیندیشند در مغزشان جای برایش باز کردهاند :
«امروز همان گرفتاري در كار است و مردم هرچه ميدارند چيزهايي است كه از پدران خود آموخته و يا از اينجا و از آنجا فراگرفتهاند و هر چند تني چيزهاي ديگري را دنبال ميكنند و كمتر كسي دربند آن است كه بينديشد اينها چيست و چه سودي از آنها برخيزد».
یک پایهی نیکی «سود توده» است : «هر کاری که میکنید سود توده را بدیده گیرید». از اینرو کمترین کاری که باید کرد آنست که هر چیزی را با این معیار سنجید. از خویها یا رسمهامان هم باید چشم نپوشید و اندیشید که آیا از آنها نیز توده را سودی هست یا نه.
یک پاکدین در سایهی حقایق زندگانی که فراگرفته ، خردش نیرو میگیرد. اینست همیشه داوری خرد را راهنمای خود گرفته دارای استقلال اندیشه است. باورهای او استواری مییابد و زبونِ هایهوی و هوچیگری نخواهد گردید. کجاندیشی مردمان او را از راه خود نخواهد پیچانید. برای مثال او شعر را «فی نفسه» نیک یا بد نمیشمارد. به «خواستی» که در سرودن شعر درمیان بوده مینگرد. بشعرهایی که در آنها توده و میهنش را سودی هست ارج مینهد و نیکشان میداند ولی از آنسو ، چون از آسیبی که شعر (یا بهتر گوییم سخنبازی) در هزار سال گذشته به این کشور رسانیده آگاهست ، فریب ستایشهای گزافهآمیز فلان شرقشناس اروپایی و بهمان استاد دانشگاه و «ادیب» و «عارف» را از دیوانهای شاعران پست نمیخورد.
دربارهی کتاب و کتابخانه و فیلم و برنامههای تلویزیون و اینترنت و هر گونه چیزی که رُویهی آموزشی (بدآموز یا نیکآموز) دارد نیز بیگفتگوست که باید نخست خواست از آنها آشکار گردد. باید سود و زیانشان را بدیده گرفت. برای مثال اگر یک کتابخانهای را سراسر با کتابهای دعا و فال و جادو و گمراهی پر کرده باشند ، گو هرگز مباد! از چنان کتابخانهای جز زیان چه سودی برخیزد؟!
ولی باورهای بسیاری هست که مردم بیپروا به نیک و بد یا سودمندی و زیانمندی آنها به دل سپاردهاند و به آسانی نیز از آنها دل نمیکَنند. اینها سنگ راه رستن از بدبختیها و درماندگیهاست.
مثلاً یکی برخاسته دانشفروشانه چنین میگوید : «هر کتابی به یک بار خواندنش میارزد». .. آیا خرد چنین چیزی را میپذیرد؟ آیا روانشناسی تربیتی این را براست میدارد؟ گذشته از آسیب کتابهای زیانمند ، مگر آدمی چند سال عمر میکند که به هر کتابی با چنین دیدهای بنگرد؟! برای مثال رمانهای الکساندر دوما هر کدام چندین جلد پربرگ است که شاید خواندن هر جلد آن دو سه هفته بلکه یک ماه زمان گیرد ، این فیلسوف میگوید : یک بار بخوانیش زیان نکردهای ، عمر تباه نگردانیدهای. تو گویی خدا به آدمی خرد نداده و ناچار باید از اینگونه فرمولهای فرومایه پیروی کرد.
برخی نیز کتاب را « خوراک روح» نامیدهاند. برخی آموزگاران «کتاب ، یار مهربان» را عنوان انشاء میدهند و آن را یک «کار فرهنگی» میپندارند زیرا بگمانشان بدینسان شاگردان به کتابخوانی دلبسته میگردند. از آنسو شاگردان نیز میپندارند وظیفه دارند از کتاب و کتابخوانی ستایش کنند. اینست انشاءهایی در این زمینه نوشته و سر کلاس میخوانند. به آنهایی که ستایش بیشتر و بهتر نوشتهاند آفرینها ارمغان میگردد. شاگرد مینویسد : «ما باید از کتابهای علمی و اخلاقی و رمانها و دیوان شعرا تا میتوانیم بخوانیم» ، آموزگار هم بهبه و آفرین سر میدهد. این باورها بیهیچ دلیلی و بیآنکه میان نیک و بد تفاوتی گزارده شود به دل شاگردان راه مییابد. مدرسه بپایان میرسد و بمیان توده درمیآیند و همین سخنان را آنجا هم به همین سان میشنوند و آن باور در دلهاشان استوارتر میگردد. چندی دیگر همانها را به فرزندان خود ، و اگر آموزگار شدند به شاگردان یاد میدهند. عمرشان بسر میرسد ولی هیچگاه از فریبی که خوردهاند آگاه نمیگردند.
آری ، یک فریب بزرگ.
(این گفتار را فردا دنبال خواهیم کرد.)
یک پایهی نیکی «سود توده» است : «هر کاری که میکنید سود توده را بدیده گیرید». از اینرو کمترین کاری که باید کرد آنست که هر چیزی را با این معیار سنجید. از خویها یا رسمهامان هم باید چشم نپوشید و اندیشید که آیا از آنها نیز توده را سودی هست یا نه.
یک پاکدین در سایهی حقایق زندگانی که فراگرفته ، خردش نیرو میگیرد. اینست همیشه داوری خرد را راهنمای خود گرفته دارای استقلال اندیشه است. باورهای او استواری مییابد و زبونِ هایهوی و هوچیگری نخواهد گردید. کجاندیشی مردمان او را از راه خود نخواهد پیچانید. برای مثال او شعر را «فی نفسه» نیک یا بد نمیشمارد. به «خواستی» که در سرودن شعر درمیان بوده مینگرد. بشعرهایی که در آنها توده و میهنش را سودی هست ارج مینهد و نیکشان میداند ولی از آنسو ، چون از آسیبی که شعر (یا بهتر گوییم سخنبازی) در هزار سال گذشته به این کشور رسانیده آگاهست ، فریب ستایشهای گزافهآمیز فلان شرقشناس اروپایی و بهمان استاد دانشگاه و «ادیب» و «عارف» را از دیوانهای شاعران پست نمیخورد.
دربارهی کتاب و کتابخانه و فیلم و برنامههای تلویزیون و اینترنت و هر گونه چیزی که رُویهی آموزشی (بدآموز یا نیکآموز) دارد نیز بیگفتگوست که باید نخست خواست از آنها آشکار گردد. باید سود و زیانشان را بدیده گرفت. برای مثال اگر یک کتابخانهای را سراسر با کتابهای دعا و فال و جادو و گمراهی پر کرده باشند ، گو هرگز مباد! از چنان کتابخانهای جز زیان چه سودی برخیزد؟!
ولی باورهای بسیاری هست که مردم بیپروا به نیک و بد یا سودمندی و زیانمندی آنها به دل سپاردهاند و به آسانی نیز از آنها دل نمیکَنند. اینها سنگ راه رستن از بدبختیها و درماندگیهاست.
مثلاً یکی برخاسته دانشفروشانه چنین میگوید : «هر کتابی به یک بار خواندنش میارزد». .. آیا خرد چنین چیزی را میپذیرد؟ آیا روانشناسی تربیتی این را براست میدارد؟ گذشته از آسیب کتابهای زیانمند ، مگر آدمی چند سال عمر میکند که به هر کتابی با چنین دیدهای بنگرد؟! برای مثال رمانهای الکساندر دوما هر کدام چندین جلد پربرگ است که شاید خواندن هر جلد آن دو سه هفته بلکه یک ماه زمان گیرد ، این فیلسوف میگوید : یک بار بخوانیش زیان نکردهای ، عمر تباه نگردانیدهای. تو گویی خدا به آدمی خرد نداده و ناچار باید از اینگونه فرمولهای فرومایه پیروی کرد.
برخی نیز کتاب را « خوراک روح» نامیدهاند. برخی آموزگاران «کتاب ، یار مهربان» را عنوان انشاء میدهند و آن را یک «کار فرهنگی» میپندارند زیرا بگمانشان بدینسان شاگردان به کتابخوانی دلبسته میگردند. از آنسو شاگردان نیز میپندارند وظیفه دارند از کتاب و کتابخوانی ستایش کنند. اینست انشاءهایی در این زمینه نوشته و سر کلاس میخوانند. به آنهایی که ستایش بیشتر و بهتر نوشتهاند آفرینها ارمغان میگردد. شاگرد مینویسد : «ما باید از کتابهای علمی و اخلاقی و رمانها و دیوان شعرا تا میتوانیم بخوانیم» ، آموزگار هم بهبه و آفرین سر میدهد. این باورها بیهیچ دلیلی و بیآنکه میان نیک و بد تفاوتی گزارده شود به دل شاگردان راه مییابد. مدرسه بپایان میرسد و بمیان توده درمیآیند و همین سخنان را آنجا هم به همین سان میشنوند و آن باور در دلهاشان استوارتر میگردد. چندی دیگر همانها را به فرزندان خود ، و اگر آموزگار شدند به شاگردان یاد میدهند. عمرشان بسر میرسد ولی هیچگاه از فریبی که خوردهاند آگاه نمیگردند.
آری ، یک فریب بزرگ.
(این گفتار را فردا دنبال خواهیم کرد.)
🔶 پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(بخش سوم)
🔸ستارخان و يفرمخان و ديگران جز راه مردانگي و جانفشاني را نميشناختند و هرگز بدآموزيهاي خراباتيگري و صوفيگري و مانند اينها به گوششان نخورده بود ، از اينرو ترس را كنار نهادند و مردانه پيش رفتند و از گزند و زيان نترسيدند.
🔸براي اينكه مردم نيك و بد را بكار بندند و نتيجهي درست بدست آيد بايد بنياد استواري براي آنها نهاد و از سخنان پراكنده جلو گرفت تا چيزهاي نسازنده بميان نيايد و مردم را دودل نگردانَد.
🔸بسيار چيزهاست كه خوش نمايد و سراپا زيان باشد ، و بسيار چيزهاست كه سازگار نمايد و خود ناسازگار باشد.
(بخش سوم)
🔸ستارخان و يفرمخان و ديگران جز راه مردانگي و جانفشاني را نميشناختند و هرگز بدآموزيهاي خراباتيگري و صوفيگري و مانند اينها به گوششان نخورده بود ، از اينرو ترس را كنار نهادند و مردانه پيش رفتند و از گزند و زيان نترسيدند.
🔸براي اينكه مردم نيك و بد را بكار بندند و نتيجهي درست بدست آيد بايد بنياد استواري براي آنها نهاد و از سخنان پراكنده جلو گرفت تا چيزهاي نسازنده بميان نيايد و مردم را دودل نگردانَد.
🔸بسيار چيزهاست كه خوش نمايد و سراپا زيان باشد ، و بسيار چيزهاست كه سازگار نمايد و خود ناسازگار باشد.
pãyehãi ke barãye niko bad gozãrde wavad 3.pdf
69.9 KB
🔶پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 شانزده خواست آزادگان
(بخش یکم)
🔸امروز باورهای پراكندهی بیشماری در مغزها بضد میهنپرستی خوابیده و تا حقایق در این باره روشن نگردد و معنی هر یك از دمكراسی و میهنپرستی دانسته نگردد و آنگاه با این باورهای متضاد نبردی نرود امید به پاگرفتن دمكراسی در ایران جز خاماندیشی نیست.
🔸نبرد با بدآموزیها و آموزش دمكراسی دو روی یك كوشش است.
🔸اینگونه كسان در ایران فراوانند كه چون یك دسته بكوششهایی در راه كشور پردازند آنان بیدردانه در كنار میایستند و همراهی نمینمایند ، و سپس زبان بریشخند و خرده میگشایند كه شما تاكنون چه كردهاید؟!.
(بخش یکم)
🔸امروز باورهای پراكندهی بیشماری در مغزها بضد میهنپرستی خوابیده و تا حقایق در این باره روشن نگردد و معنی هر یك از دمكراسی و میهنپرستی دانسته نگردد و آنگاه با این باورهای متضاد نبردی نرود امید به پاگرفتن دمكراسی در ایران جز خاماندیشی نیست.
🔸نبرد با بدآموزیها و آموزش دمكراسی دو روی یك كوشش است.
🔸اینگونه كسان در ایران فراوانند كه چون یك دسته بكوششهایی در راه كشور پردازند آنان بیدردانه در كنار میایستند و همراهی نمینمایند ، و سپس زبان بریشخند و خرده میگشایند كه شما تاكنون چه كردهاید؟!.
wãnzdah xãste Ãzãdegãn 1.pdf
75.8 KB
🔶 شانزده خواست آزادگان
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش هفتم ـ تکهی 7
🔸شما چنين پنداشتهايد كه خدا اينجهان را دشمن ميدارد ، و هر كسي كه خشنودي خدا را ميخواهد بايد اينجهان را دشمن دارد و در انديشهی آنجهان باشد ، و براي رستگاري در آنجهان نيز يك رشته كارهاي بيهودهاي را شناختهايد.
🔸اين داستان كه يك ديني باشد و يك دنيايي در انديشهی نادرست شماست و ما از آن ناآگاهيم.
جُستار سوم نيز بزرگ و ارجدار است. ما در خردهگيريهاي خود بفلسفه نشان دادهايم كه يكي از گرفتاريهاي آدميان پندار است. اين يكي از دشمنان بزرگ آدميان ميباشد و در هر زمينه سنگهاي بزرگي در سر راه پيشرفت پديد ميآورد. بدانسان كه فيلسوفان يونان گرفتار آن گرديده و دربارهی جهان و آفرش گيتي و در ديگر بارهها پنداربافيها كرده بودند و اين كار آنان دوهزار سال بيشتر سنگ راه انديشهها بود (مثلاً چرخهاي انگاري بطلميوس و ديگر بافندگيها كه او دربارهی آفتاب و ماه و زمين و ستارهها كرده بود دوهزار سال مردم را از جستجو در اين زمينه و رسيدن براستيها بازداشت) همچنين پيشروان دين ، چه دربارهی پي بردن بهستي خدا و چه دربارهی شناختن آيين او ، تنها بپنداربافي بس كردهاند ، و هر دستهاي بافندگيهاي ديگري نمودهاند ، و اينست بيكبار پرت افتادهاند و داستانهاي ريشخندآوري همچون «رجعت» و «بازگشت عيسا» و مانند اينها پديد آوردهاند. اينها بيش از همه ، نتيجهی پنداربافيهاست. در كنجهاي مدرسه يا صومعه نشسته و از انديشههاي خام خود دستور براي كارهاي خدا پديد آوردهاند و كمتر پرواي جهان و چگونگي كارهاي آن داشتهاند.
ما ميگوييم : چنانكه دربارهی شناختن خدا گفتيم بايد جلو پندار را گرفت و خدا را از سنجش اينجهان و از انديشيدن آن شناخت ، دربارهی پي بردن بآيين خدا و كارهاي او نيز بايد همان رفتار را كرد و از پندار خود چيزي نگفت. اين دينها و كيشها كه درميان بوده در هر دو زمينه راه را نشناخته و به پي پنداربافي افتادهاند. در اين زمينه هم ما پارسال سخناني نوشتهايم1 و در اينجا بيش از آن نمينويسيم.
چون اين بخشهاي گفتار انديشهبردار است و خوانندگان ميبايد آن را نيك انديشند و بداوري خرد سپارند ، براي اينكه بآنان فشاري نياوريم و انديشهشان را فرسوده نگردانيم ، سخن را در اينجا بريده بازماندهی جُستار را بشمارهی آينده نگه ميداريم ، و چنانكه در شمارهی گذشته گفتگويي را با آقاي مرتضوي نوشتيم در اينجا هم دو گفتگويي را كه با دو تن رخ داده ميآوريم :
نخست آقاي دكتر علي رشدي چنين ميگويند : «پيمان «مرامش» دانسته نيست. مردم ميپرسند : آيا اين راهنماي دنيايي ماست؟!.. يا راهنماي ديني ماست؟!. سپس هم ميخواهد چه كاري كنيم؟..»
ميگويم : آن پرسش مردم خود نادرست است. اينان آن كسانند كه ميخواهند گفتههاي ما را در ترازوي دانستههاي بيپاي خود بسنجند. اين پرسش آنان بدان ماند كه بيماري از پزشكي بپرسد : «آيا اين بيماري من از صفراست؟.. يا از بلغم است؟..» پزشك خواهد گفت : «اين داستان بلغم و صفرا دانستهی تُست. دانش از چنان چيزهايي ناآگاهست».
ما نيز باينان ميگوييم : اين داستان كه يك ديني باشد و يك دنيايي در انديشهی نادرست شماست و ما از آن ناآگاهيم.
آري شما چنين پنداشتهايد كه خدا اينجهان را دشمن ميدارد ، و هر كسي كه خشنودي خدا را ميخواهد بايد اينجهان را دشمن دارد و در انديشهی آنجهان باشد ، و براي رستگاري در آنجهان نيز يك رشته كارهاي بيهودهاي را شناختهايد.
ما ميگوييم همه نادرست است. ميگوييم خدا اينجهان را دشمن نميدارد ، و نبايستي بدارد. مگر اينجهان را آفرندهی ديگري پديد آورده؟!..
ميگوييم : اينجهان و آنجهان بهم پيوسته است ، و كساني كه در اينجهان بنيكي و گردنفرازي زيند در آنجهان خشنود و خرسند خواهند بود و از خدا پاداش خواهند يافت و كساني كه در اينجهان با خواري و پستي و بدي زيند در آنجهان خوار و شرمنده و پشيمان خواهند بود و اين كارهاي بيهودهاي كه در اينجا ميكنند سودي نخواهد داشت.
ما «راه رستگاري» آن را ميگوييم كه مردم در اينجهان بنيكي و پاكي و گردنفرازي زيند و جهان و معني آن را دانسته پيروي از آيين خدايي نمايند ، و چون چنين بودند ناگزير است كه در آنجهان خشنود و خرسند خواهند بود. ما اين راه را بمردم مينماييم.
اينكه ميگويند : «سپس هم ميخواهد چه كاري كنيم؟..» اين پرسش نيز خامست. اين مانند آنست كه شما آقاي دكتر به بيماري دارو دهيد و دستورهايي بگوييد كه براي بهبود بكار بندد ، و او برگشته از شما چنين پرسد : «اينها را كه بجا آوردم سپس ميخواهيد چه كار كنم؟..» شما پاسخ خواهيد داد : «سپس ميخواهم تندرست باشيد و همچون ديگران زندگي كنيد و از خوشيهاي تندرستي برخوردار گرديد».
پابرگیها :
1ـ همان گفتار «دين و دانش» شمارهی آخر سال پنجم.
بخش هفتم ـ تکهی 7
🔸شما چنين پنداشتهايد كه خدا اينجهان را دشمن ميدارد ، و هر كسي كه خشنودي خدا را ميخواهد بايد اينجهان را دشمن دارد و در انديشهی آنجهان باشد ، و براي رستگاري در آنجهان نيز يك رشته كارهاي بيهودهاي را شناختهايد.
🔸اين داستان كه يك ديني باشد و يك دنيايي در انديشهی نادرست شماست و ما از آن ناآگاهيم.
جُستار سوم نيز بزرگ و ارجدار است. ما در خردهگيريهاي خود بفلسفه نشان دادهايم كه يكي از گرفتاريهاي آدميان پندار است. اين يكي از دشمنان بزرگ آدميان ميباشد و در هر زمينه سنگهاي بزرگي در سر راه پيشرفت پديد ميآورد. بدانسان كه فيلسوفان يونان گرفتار آن گرديده و دربارهی جهان و آفرش گيتي و در ديگر بارهها پنداربافيها كرده بودند و اين كار آنان دوهزار سال بيشتر سنگ راه انديشهها بود (مثلاً چرخهاي انگاري بطلميوس و ديگر بافندگيها كه او دربارهی آفتاب و ماه و زمين و ستارهها كرده بود دوهزار سال مردم را از جستجو در اين زمينه و رسيدن براستيها بازداشت) همچنين پيشروان دين ، چه دربارهی پي بردن بهستي خدا و چه دربارهی شناختن آيين او ، تنها بپنداربافي بس كردهاند ، و هر دستهاي بافندگيهاي ديگري نمودهاند ، و اينست بيكبار پرت افتادهاند و داستانهاي ريشخندآوري همچون «رجعت» و «بازگشت عيسا» و مانند اينها پديد آوردهاند. اينها بيش از همه ، نتيجهی پنداربافيهاست. در كنجهاي مدرسه يا صومعه نشسته و از انديشههاي خام خود دستور براي كارهاي خدا پديد آوردهاند و كمتر پرواي جهان و چگونگي كارهاي آن داشتهاند.
ما ميگوييم : چنانكه دربارهی شناختن خدا گفتيم بايد جلو پندار را گرفت و خدا را از سنجش اينجهان و از انديشيدن آن شناخت ، دربارهی پي بردن بآيين خدا و كارهاي او نيز بايد همان رفتار را كرد و از پندار خود چيزي نگفت. اين دينها و كيشها كه درميان بوده در هر دو زمينه راه را نشناخته و به پي پنداربافي افتادهاند. در اين زمينه هم ما پارسال سخناني نوشتهايم1 و در اينجا بيش از آن نمينويسيم.
چون اين بخشهاي گفتار انديشهبردار است و خوانندگان ميبايد آن را نيك انديشند و بداوري خرد سپارند ، براي اينكه بآنان فشاري نياوريم و انديشهشان را فرسوده نگردانيم ، سخن را در اينجا بريده بازماندهی جُستار را بشمارهی آينده نگه ميداريم ، و چنانكه در شمارهی گذشته گفتگويي را با آقاي مرتضوي نوشتيم در اينجا هم دو گفتگويي را كه با دو تن رخ داده ميآوريم :
نخست آقاي دكتر علي رشدي چنين ميگويند : «پيمان «مرامش» دانسته نيست. مردم ميپرسند : آيا اين راهنماي دنيايي ماست؟!.. يا راهنماي ديني ماست؟!. سپس هم ميخواهد چه كاري كنيم؟..»
ميگويم : آن پرسش مردم خود نادرست است. اينان آن كسانند كه ميخواهند گفتههاي ما را در ترازوي دانستههاي بيپاي خود بسنجند. اين پرسش آنان بدان ماند كه بيماري از پزشكي بپرسد : «آيا اين بيماري من از صفراست؟.. يا از بلغم است؟..» پزشك خواهد گفت : «اين داستان بلغم و صفرا دانستهی تُست. دانش از چنان چيزهايي ناآگاهست».
ما نيز باينان ميگوييم : اين داستان كه يك ديني باشد و يك دنيايي در انديشهی نادرست شماست و ما از آن ناآگاهيم.
آري شما چنين پنداشتهايد كه خدا اينجهان را دشمن ميدارد ، و هر كسي كه خشنودي خدا را ميخواهد بايد اينجهان را دشمن دارد و در انديشهی آنجهان باشد ، و براي رستگاري در آنجهان نيز يك رشته كارهاي بيهودهاي را شناختهايد.
ما ميگوييم همه نادرست است. ميگوييم خدا اينجهان را دشمن نميدارد ، و نبايستي بدارد. مگر اينجهان را آفرندهی ديگري پديد آورده؟!..
ميگوييم : اينجهان و آنجهان بهم پيوسته است ، و كساني كه در اينجهان بنيكي و گردنفرازي زيند در آنجهان خشنود و خرسند خواهند بود و از خدا پاداش خواهند يافت و كساني كه در اينجهان با خواري و پستي و بدي زيند در آنجهان خوار و شرمنده و پشيمان خواهند بود و اين كارهاي بيهودهاي كه در اينجا ميكنند سودي نخواهد داشت.
ما «راه رستگاري» آن را ميگوييم كه مردم در اينجهان بنيكي و پاكي و گردنفرازي زيند و جهان و معني آن را دانسته پيروي از آيين خدايي نمايند ، و چون چنين بودند ناگزير است كه در آنجهان خشنود و خرسند خواهند بود. ما اين راه را بمردم مينماييم.
اينكه ميگويند : «سپس هم ميخواهد چه كاري كنيم؟..» اين پرسش نيز خامست. اين مانند آنست كه شما آقاي دكتر به بيماري دارو دهيد و دستورهايي بگوييد كه براي بهبود بكار بندد ، و او برگشته از شما چنين پرسد : «اينها را كه بجا آوردم سپس ميخواهيد چه كار كنم؟..» شما پاسخ خواهيد داد : «سپس ميخواهم تندرست باشيد و همچون ديگران زندگي كنيد و از خوشيهاي تندرستي برخوردار گرديد».
پابرگیها :
1ـ همان گفتار «دين و دانش» شمارهی آخر سال پنجم.
✴️شما معنی دین را نمیدانید ، معنی زندگی را نمیشناسید ، سر كلافه را گم كردهاید ، تاریخ خود را نمیفهمید ، زیر پای دیگران لگدمال میگردید.
✴️ شما چندان درماندهاید كه دیگران شما را میفریبند و دست میاندازند. همین كه یك شرقشناسی برمیخیزد و ستایشهایی از خیام یا از حافظ یا از صوفیگری مینویسد شما بیچارگان بیآنكه بدانید خواستشان چیست ، در اینجا به تكان میآیید و هایهوی راه میاندازید و نام شاعران یاوهگو را كه ننگ جهان آدمیگری بودهاند «مفاخر ملی» میگزارید و كتابهای آنها را كه سراپا زیانست پیاپی چاپ كرده بدست جوانان میدهید كه باید گفت : با دست خود گور خود را میكنید.
✴️هر كسی كه اندك فهمی دارد اگر شعرهای خیام یا حافظ را بخواند آشكاره خواهد دید این شاعران مردم را به جبریگری میخوانند ، درس تنبلی و بیغیرتی میدهند ، آشكاره كوشش را مینكوهند. آشكاره خواهد دید كه این كتابها درمیان یك توده مایهی بدبختی ایشانست. ولی شما بیچارگان اینها را نمیفهمید.
✴️ در چنین حالی ، ما برخاسته یكایك بدبختیها و گمراهیها را شمرده مایه و سرچشمهی هر یكی را بازمینماییم و یك شاهراه بسیار روشنی به شما نشان میدهیم ، و شما در برابر این بیكبار بیپروایی نموده و این بدبختیها و نادانیها را بروی خود نیاورده گفتگو از پیغمبری بمیان میآورید ، و این شگفت كه همان را گناهی بما میشمارید. دوباره میگویم : ای بیچارگان! ...
(پرچم نیمهماهه ص 316)
✴️ شما چندان درماندهاید كه دیگران شما را میفریبند و دست میاندازند. همین كه یك شرقشناسی برمیخیزد و ستایشهایی از خیام یا از حافظ یا از صوفیگری مینویسد شما بیچارگان بیآنكه بدانید خواستشان چیست ، در اینجا به تكان میآیید و هایهوی راه میاندازید و نام شاعران یاوهگو را كه ننگ جهان آدمیگری بودهاند «مفاخر ملی» میگزارید و كتابهای آنها را كه سراپا زیانست پیاپی چاپ كرده بدست جوانان میدهید كه باید گفت : با دست خود گور خود را میكنید.
✴️هر كسی كه اندك فهمی دارد اگر شعرهای خیام یا حافظ را بخواند آشكاره خواهد دید این شاعران مردم را به جبریگری میخوانند ، درس تنبلی و بیغیرتی میدهند ، آشكاره كوشش را مینكوهند. آشكاره خواهد دید كه این كتابها درمیان یك توده مایهی بدبختی ایشانست. ولی شما بیچارگان اینها را نمیفهمید.
✴️ در چنین حالی ، ما برخاسته یكایك بدبختیها و گمراهیها را شمرده مایه و سرچشمهی هر یكی را بازمینماییم و یك شاهراه بسیار روشنی به شما نشان میدهیم ، و شما در برابر این بیكبار بیپروایی نموده و این بدبختیها و نادانیها را بروی خود نیاورده گفتگو از پیغمبری بمیان میآورید ، و این شگفت كه همان را گناهی بما میشمارید. دوباره میگویم : ای بیچارگان! ...
(پرچم نیمهماهه ص 316)
Wahriyãrãne Gomnãm 2-39.pdf
47.6 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۹
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ ملحق
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۹
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ ملحق
🌐 جنبش کتابسوزان ، یا روزبه «پلشتروبی» خجسته باد!
(بخش پایانی)
چگونه است که با هر کسی دوستی نمیکنیم؟!. چگونه است که هر خوراکی را نمیخوریم؟! به هر کاری برنمیخیزیم؟!. چگونه است که نمیگزاریم فرزندمان به هر سرگرمی و کوششی بپردازد؟!. نمیگزاریم فرزندمان با هر کسی دوستی و همراهی کند؟! پدران و مادران خردمند بیش از همه به «دوستان» فرزندشان پروا دارند. نیک را از بد جدا میگیرند. از دوستی فرزندشان با آدمهای «ناباب» یا «نااهل» جلو میگیرند. یک ناکسی در رخت دوستی میتواند آدمی را به دهها گرفتاری دچار گرداند که فرجامِ آنها جز پشیمانی ، رنج ، کشاکش ، تباهی و نابودی نباشد.
چرا در اینگونه زمینهها نیک از بد و سودمند از زیانمند جدا میگردانیم ولی کتابها را همه سودمند میدانیم؟!. آیا گمان دارید این باور اتفاقی رواج یافته؟!. درست است که این خود نشان کوتاهی خردها در روزگار ماست ولی دستهایی نیز در کار بوده که فریبی بمیان آورند و کتاب را از هر گونهاش نیک و مقدس وانمایند.
به این فریب کسانی دامن زدهاند که سودشان را در زیان مردم و انتشار کتابهای زیانمند دیدهاند. ایشان از جدا گردانیدن نیک از بد کتابها و بداوری سپاردن و ارزشگزاری بر آنها گریزانند. آنها هیچگاه نخواستهاند خرد داور سود و زیان کتابها گردد ، مبادا که پرده از روی فریبکاریهاشان کنار رود.
پیشگامان اینان همدستان شرقشناسان و بدخواه این توده و کشور بودهاند. سپس شاگردانشان از آنان پیروی کرده به «تصحیح» ، « نقد» ، «حاشیهنویسی» یا چاپ کتابهایی پرداختهاند که برای توده زهر کشنده بوده و آن غربیان زیرک این را نیک میدانستهاند. ولی کسانی که از ایشان پیروی کردهاند ، برخی به زیان کار خود آگاه نبوده و برخی نیز برای نام درآوردن یا سودجویی به اینگونه زیانکاریها دست یازیدهاند. سپس کسانی هم بیک رشتهی دیگری از کتابهای زیانمند از نوشتن یا ترجمهی رمانها ، پدید آوردن دفتر شعر از بافندگیهای خود یا شاعرانِ درگذشته ، برخاسته و بکتابهای زیانمند بیش از پیش افزودهاند.
بدینسان ، کتاب ، کتابخوانی (از هر گونه) و کتابخانه مقدس گردیده. این را در گزارشهای تلویزیونی نیز توان دید. از هر کسی که گزارش فراهم میگردانند و خواستشان بزرگ گردانیدن و ستایش ازوست ، تلویزیون (و نیز خود او) میخواهد که جلو قفسهی کتابهایش بنشیند و دوربین یک دم چشم از آن قفسهها برندارد تا «درخشش دانشش» چشم تماشاگران را خیره سازد. حال آن کتابها چگونه کتابهاییست ، به آن کسی پروا ندارد.
جملههای زیر را از شبکههای اجتماعی میآوریم. ببینید چگونه کتاب را سراسر نیک دانسته و فرقی میان سودمند و زیانمند آن نمیگزارند :
«کتاب دوست خاموش آدمیست».
«مَبلغی که بابت خرید کتاب میپردازیم به مراتب پایینتر از هزینههایی است که در آینده بابت نخواندن آن پرداخت خواهیم کرد».
«فقر یعنی اینکه کتابخانهات کوچکتر از یخچالت باشد. فقر یعنی اینکه با هزینهی پیتزا مشکل نداشته باشی اما برای هزینهی یک کتاب دلدرد بگیری».
«کسانی که کتاب میخـوانند کمتر بدیگران فحش میدهند. بیشتر با دیگران همدلی پیدا میکنند. دیگران را کمتر به بیشعوری متهم میکنند و در نهایت هم خود آرامش بیشتری دارند و هم دیگران در کنار آنان خوشبختترند».
«وقتی یک کتاب هدیه میدهیم سالها قابل استفاده است و دهها نفر میخوانند و همیشه بعنوان یک سرمایهی آگاهیبخش در کنار ماست». ..
چنانکه دیده میشود همه به سودهای کتاب پروا دارند. جز اندکشماری از برجستگان توده که به آسیب برخی کتابها پرداختهاند ، مانند شادروان بانو توران میرهادی[1] ، کمتر کسانی را مییابید که به این نکته پروا کردهاند یا میکنند. اکنون میپرسیم : آیا گام نخست در کتابخوانی شناختن کتابی که برای خواندن برمیگزینیم نیست؟! و اینکه چه سودی از آن برمیخیزد؟!.
یک نتیجهی جنبش کتابسوزان آنست که مردمان از گمراهی «سراسر نیک بودن کتاب» برهند. همهی کتابها را به یک چشم نبینند. و چون دیده میشود مردم فریب این گمراهی را خورده و دمادم در منجلاب پستی و درماندگی بیشتر فرومیروند اینست این جنبش در برابر چنان نادانی و فریبخواریای نمیتواند خاموش بمانَد. میخواهد مردمان در گام نخست بدانند کتابِ سودمند ، زیانمند یا بیزیان کدامهاست. لیکن شناختن کتابها پس از آنست که آلودگیها و بدآموزیها شناخته گردد. این گام دوم است که توده باید در راه شایندگی بردارد.
این جنبش پس از آن پیش آمد که دانسته شد ریشهی بدبختی این مردم در آلودگیهای اندیشهای و بدآموزیهاست. دانسته شده تا آن کتابهای سراپا زیان هستند و پیاپی چاپ میشوند ، این آلودگیها و بدآموزیها و در نتیجه بدبختیها و درماندگیها هم خواهند بود.
باید بیگمان بود که راه رستگاری این توده از این جنبش میگذرد.
(بخش پایانی)
چگونه است که با هر کسی دوستی نمیکنیم؟!. چگونه است که هر خوراکی را نمیخوریم؟! به هر کاری برنمیخیزیم؟!. چگونه است که نمیگزاریم فرزندمان به هر سرگرمی و کوششی بپردازد؟!. نمیگزاریم فرزندمان با هر کسی دوستی و همراهی کند؟! پدران و مادران خردمند بیش از همه به «دوستان» فرزندشان پروا دارند. نیک را از بد جدا میگیرند. از دوستی فرزندشان با آدمهای «ناباب» یا «نااهل» جلو میگیرند. یک ناکسی در رخت دوستی میتواند آدمی را به دهها گرفتاری دچار گرداند که فرجامِ آنها جز پشیمانی ، رنج ، کشاکش ، تباهی و نابودی نباشد.
چرا در اینگونه زمینهها نیک از بد و سودمند از زیانمند جدا میگردانیم ولی کتابها را همه سودمند میدانیم؟!. آیا گمان دارید این باور اتفاقی رواج یافته؟!. درست است که این خود نشان کوتاهی خردها در روزگار ماست ولی دستهایی نیز در کار بوده که فریبی بمیان آورند و کتاب را از هر گونهاش نیک و مقدس وانمایند.
به این فریب کسانی دامن زدهاند که سودشان را در زیان مردم و انتشار کتابهای زیانمند دیدهاند. ایشان از جدا گردانیدن نیک از بد کتابها و بداوری سپاردن و ارزشگزاری بر آنها گریزانند. آنها هیچگاه نخواستهاند خرد داور سود و زیان کتابها گردد ، مبادا که پرده از روی فریبکاریهاشان کنار رود.
پیشگامان اینان همدستان شرقشناسان و بدخواه این توده و کشور بودهاند. سپس شاگردانشان از آنان پیروی کرده به «تصحیح» ، « نقد» ، «حاشیهنویسی» یا چاپ کتابهایی پرداختهاند که برای توده زهر کشنده بوده و آن غربیان زیرک این را نیک میدانستهاند. ولی کسانی که از ایشان پیروی کردهاند ، برخی به زیان کار خود آگاه نبوده و برخی نیز برای نام درآوردن یا سودجویی به اینگونه زیانکاریها دست یازیدهاند. سپس کسانی هم بیک رشتهی دیگری از کتابهای زیانمند از نوشتن یا ترجمهی رمانها ، پدید آوردن دفتر شعر از بافندگیهای خود یا شاعرانِ درگذشته ، برخاسته و بکتابهای زیانمند بیش از پیش افزودهاند.
بدینسان ، کتاب ، کتابخوانی (از هر گونه) و کتابخانه مقدس گردیده. این را در گزارشهای تلویزیونی نیز توان دید. از هر کسی که گزارش فراهم میگردانند و خواستشان بزرگ گردانیدن و ستایش ازوست ، تلویزیون (و نیز خود او) میخواهد که جلو قفسهی کتابهایش بنشیند و دوربین یک دم چشم از آن قفسهها برندارد تا «درخشش دانشش» چشم تماشاگران را خیره سازد. حال آن کتابها چگونه کتابهاییست ، به آن کسی پروا ندارد.
جملههای زیر را از شبکههای اجتماعی میآوریم. ببینید چگونه کتاب را سراسر نیک دانسته و فرقی میان سودمند و زیانمند آن نمیگزارند :
«کتاب دوست خاموش آدمیست».
«مَبلغی که بابت خرید کتاب میپردازیم به مراتب پایینتر از هزینههایی است که در آینده بابت نخواندن آن پرداخت خواهیم کرد».
«فقر یعنی اینکه کتابخانهات کوچکتر از یخچالت باشد. فقر یعنی اینکه با هزینهی پیتزا مشکل نداشته باشی اما برای هزینهی یک کتاب دلدرد بگیری».
«کسانی که کتاب میخـوانند کمتر بدیگران فحش میدهند. بیشتر با دیگران همدلی پیدا میکنند. دیگران را کمتر به بیشعوری متهم میکنند و در نهایت هم خود آرامش بیشتری دارند و هم دیگران در کنار آنان خوشبختترند».
«وقتی یک کتاب هدیه میدهیم سالها قابل استفاده است و دهها نفر میخوانند و همیشه بعنوان یک سرمایهی آگاهیبخش در کنار ماست». ..
چنانکه دیده میشود همه به سودهای کتاب پروا دارند. جز اندکشماری از برجستگان توده که به آسیب برخی کتابها پرداختهاند ، مانند شادروان بانو توران میرهادی[1] ، کمتر کسانی را مییابید که به این نکته پروا کردهاند یا میکنند. اکنون میپرسیم : آیا گام نخست در کتابخوانی شناختن کتابی که برای خواندن برمیگزینیم نیست؟! و اینکه چه سودی از آن برمیخیزد؟!.
یک نتیجهی جنبش کتابسوزان آنست که مردمان از گمراهی «سراسر نیک بودن کتاب» برهند. همهی کتابها را به یک چشم نبینند. و چون دیده میشود مردم فریب این گمراهی را خورده و دمادم در منجلاب پستی و درماندگی بیشتر فرومیروند اینست این جنبش در برابر چنان نادانی و فریبخواریای نمیتواند خاموش بمانَد. میخواهد مردمان در گام نخست بدانند کتابِ سودمند ، زیانمند یا بیزیان کدامهاست. لیکن شناختن کتابها پس از آنست که آلودگیها و بدآموزیها شناخته گردد. این گام دوم است که توده باید در راه شایندگی بردارد.
این جنبش پس از آن پیش آمد که دانسته شد ریشهی بدبختی این مردم در آلودگیهای اندیشهای و بدآموزیهاست. دانسته شده تا آن کتابهای سراپا زیان هستند و پیاپی چاپ میشوند ، این آلودگیها و بدآموزیها و در نتیجه بدبختیها و درماندگیها هم خواهند بود.
باید بیگمان بود که راه رستگاری این توده از این جنبش میگذرد.