اين نام دين كه ميبريم و از پيوستگي آن با دانش گفتگو ميكنيم خواستمان از آن ، ديني است كه خود ما ميشناسيم و بنام پاكديني برواجش ميكوشيم ، و كيشها و دينهاي ديگري كه هست نميخواهيم. زيرا اين گفتهها با آنها راست نيايد. بارها ديدهايم كساني كه پيمان را ميخوانند و هواداريهاي بسيار سخت ما را به دين و پاسخهاي استواري را كه به بيديني ميدهيم ميبينند همهی آنها را بكيش يا دين خود ميبندند و درميان گفتگو با خود ما برخ ما ميكشند اينست اين يادآوري را ميكنيم كه خواست ما از دين در اينجا و در مانند اين همانست كه خود دنبال ميكنيم. در دينها و كيشهاي ديگر هيچ ارجي بدانشها نگزارده و پرواي آنها نكردهاند تا گفته شود پيوستگي در ميانه چيست. (601059)
Wahriyãrãne Gomnãm 3-14.pdf
49.1 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش سومین - شدادیان - ۱۴
✳️ گفتار نخستین : شدادیان گنجه
✴️ دومین جنگ ابوالسوار با رومیان ؛ جنگ ابوالسوار با بهرام ارمنی ؛ تاخت طغرلبیک و ابوالسوار بر آنی
❇️ بخش سومین - شدادیان - ۱۴
✳️ گفتار نخستین : شدادیان گنجه
✴️ دومین جنگ ابوالسوار با رومیان ؛ جنگ ابوالسوار با بهرام ارمنی ؛ تاخت طغرلبیک و ابوالسوار بر آنی
🔶 در پیرامون زبان
(بخش یکم)
🔸زبان یك توده آیینهی فهم و اندیشهی ایشانست و یك زبان نارسا اندیشهها را نیز نارسا گرداند و ایرانیان اگر میخواهند از تودههای بافهم و دانش جهان بشمار روند باید دارای یك زبان درستی باشند
🔸فارسی یكی از زبانهای روان و آسان و سادهی جهانست.
(بخش یکم)
🔸زبان یك توده آیینهی فهم و اندیشهی ایشانست و یك زبان نارسا اندیشهها را نیز نارسا گرداند و ایرانیان اگر میخواهند از تودههای بافهم و دانش جهان بشمار روند باید دارای یك زبان درستی باشند
🔸فارسی یكی از زبانهای روان و آسان و سادهی جهانست.
dar pirãmune zabãn 1.pdf
77.3 KB
🔶 در پیرامون زبان
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️روز هفده دیماه ، روز برداشتن چادر ✴️
🔸٢ـ رو گرفتن يك شيوهي باستان ايراني بوده
نخست از تاريخچهي رو گرفتن سخن ميرانم : بايد دانست كه رو گرفتن يك شيوهي باستان ايراني بوده و تا آنجا كه ما آگاه شدهايم از زمان هخامنشيان اين شيوه در ايران (در شهرها) رواج ميداشته.
در اين باره از كتابهاي باستان روم و يونان تكههايي بدست ميآيد و ما اينك يكي از آنها را كه روشنتر و رساتر ميباشد در پايين ميآوريم.
باشد كه خوانندگان نام ثِميستوكليس را شنيدهاند. در زمان هخامنشيان كه جنگهايي درميانهي دولت ايران با آتن و اسپارت و ديگر شهرهاي يونان رفت و از جمله خشايارشا پادشاه هخامنشي با دستههاي سپاه بسياري از داردانيل گذشته به آتن تاخت و يك رشته جنگهاي بزرگي كه در تاريخ بنامست رخ داد ـ در آن پيشامدها سردستهي آتنيان ، بلكه راهبر همهي يونانيان ثِميستوكليس ميبود. اين مرد باهوش و انديشه توانست با جانفشانيها و زيركيهاي خود آتن ، بلكه همهي يونان را ، در برابر سپاه انبوه ايران نگه دارد و نيكيهايي بهمشهريان خود كرد. ولي چون جنگ پايان پذيرفت و چند سال گذشت يونانيان برخي ايرادها به ثميستوكليس گرفتند و او را از آتن بيرون راندند. سپس نيز نام بدخواهي با يونان باو بسته بداوريش خواندند. ثميستوكليس بجان خود ترسيده ناچار شد بگريزد و بدربار هخامنشي پناهد ، و با آنكه از دشمنان بنام ایران شمرده ميشد ، دربار هخامنشي او را پذيرفته چندان نوازيد كه داستان پذيرايي ازو «ضربالمثل» گرديد. پُلوتارْخ كه يكي از تاريخنويسان بنام يونانست داستان گريختن او را از يونان بدينسان مينويسد :
«براي روانه ساختن او نيكو گنيس (ميزبانش) تدبيري بدينسان انديشيد كه چون مردم آسيا بويژه ايرانيان غيرت زنان را سخت نگه ميدارند ، نه تنها همسران خود بلكه كنيزان زرخريد يا برگزيدگان (همسران ناقانوني) را نيز سخت ميپايند ، و چنان نگاهشان ميدارند كه بايد هميشه درون خانه باشند و از در بيرون نيايند و هرگاه كه سفر كنند آنان را در چادرهاي دربسته كه از هر سوي آنان را فراميگيرد جا داده بروي گردونهها مينشانند. براي ثميستوكليس نيز يك چنان چادر و گردونهاي آماده كردند كه روانهي سفر گردد ، و چنين نهادند كه اگر كسي در نيمهي راه بايشان برخورده پرسش نمايد بگويند دختر جواني را از ايونا براي يكي از بزرگان ايران كه بزني گرفته ميبرند».
اكنون اين نوشته پلوتارخ تكهي ارجداريست و ما از آن چند چيز ميفهميم :
🔸نخست آنكه رو گرفتن زنان يا نهان داشتن آنان خود را ، در ايران از باستان زمان بوده. زيرا گذشته از آنكه پلوتارخ يك نويسندهي راستگو بوده و سخنانش استوار است ، واژهي «چادر» و «چادره» كه تا امروز درميان ما مانده است و به پوشاك آنچناني زنها گفته ميشود دليل ديگر براستي گفتهي او ميباشد.
زيرا چادر آن خانهي پارچهايست كه در سفرها و بياباننشينيها بكار رود. پس براي چيست كه باين پوشاك زنها چادر يا چادره گفته ميشود؟.. پيداست كه چنانكه پلوتارخ مينويسد نخست براي پوشانيدن زنان آنان را بروي گردونهاي (عرابه) نشانده چادر مانندي يا چادر كوچكي (1) برويشان ميافراشتهاند.
چنين پيداست كه نخست چنان چادري بروي گردونهاي ميافراشتهاند و اين ويژهي توانگران ميبوده. سپس زنان ديگر كه بگردونه دسترسي نميداشتهاند آن چادر مانند يا چادر كوچك را خود بسر گرفته راه ميرفتهاند ، و كمكم شكل آن را ديگر گردانيدهاند و از مانندگي بچادر بيرون بردهاند. ولي نام چادر يا چادره همچنان بازمانده.
🔸دوم اين نهان داشتن زنان بنيادي خردمندانه نداشته و از آنجا برخاسته كه پادشاهان و زورمندان و پولداران نميخواستهاند نگاه كسي بروي زنان ايشان بيفتد. روشنتر گويم : شُوندي جز غيرت خشك و بيخردانه نداشته. به هر حال از سخن پلوتارخ هم پيداست كه اين شيوه نخست ويژهي پولداران ميبوده و سپس از آنان بديگران رسيده. با اين حال بيگفتگوست كه زنان روستايي و ايلنشين از آن رفتار دور ميبودهاند. بلكه ميتوان پنداشت كه پيش از زمان اسلام در شهرها نيز روگيري زنان همگاني نبوده.
(دنبالهی این گفتار فردا خواهد آمد)
(1) : اين واژه را در آذربايجان و برخي جاهاي ديگر «چادره» ميگويند (نه چادر) و راستش نيز همانست. از آنسوي در فارسي هاء در آخر واژههاي فارسي (كه نخست كاف ميبوده) معنيهاي بسيار داشته كه يكي از آنها «مانندگي» بوده. مثلاً : دهانه ، زبانه ، تيغه ، چشمه ، و بسيار مانند اينها. ديگري از آنها «كوچكي» بوده ، مثلاً : دخترك ، پسرك ، شهرك. پس واژهي چادره نيز به يكي از اين دو معني تواند بود.
🔸٢ـ رو گرفتن يك شيوهي باستان ايراني بوده
نخست از تاريخچهي رو گرفتن سخن ميرانم : بايد دانست كه رو گرفتن يك شيوهي باستان ايراني بوده و تا آنجا كه ما آگاه شدهايم از زمان هخامنشيان اين شيوه در ايران (در شهرها) رواج ميداشته.
در اين باره از كتابهاي باستان روم و يونان تكههايي بدست ميآيد و ما اينك يكي از آنها را كه روشنتر و رساتر ميباشد در پايين ميآوريم.
باشد كه خوانندگان نام ثِميستوكليس را شنيدهاند. در زمان هخامنشيان كه جنگهايي درميانهي دولت ايران با آتن و اسپارت و ديگر شهرهاي يونان رفت و از جمله خشايارشا پادشاه هخامنشي با دستههاي سپاه بسياري از داردانيل گذشته به آتن تاخت و يك رشته جنگهاي بزرگي كه در تاريخ بنامست رخ داد ـ در آن پيشامدها سردستهي آتنيان ، بلكه راهبر همهي يونانيان ثِميستوكليس ميبود. اين مرد باهوش و انديشه توانست با جانفشانيها و زيركيهاي خود آتن ، بلكه همهي يونان را ، در برابر سپاه انبوه ايران نگه دارد و نيكيهايي بهمشهريان خود كرد. ولي چون جنگ پايان پذيرفت و چند سال گذشت يونانيان برخي ايرادها به ثميستوكليس گرفتند و او را از آتن بيرون راندند. سپس نيز نام بدخواهي با يونان باو بسته بداوريش خواندند. ثميستوكليس بجان خود ترسيده ناچار شد بگريزد و بدربار هخامنشي پناهد ، و با آنكه از دشمنان بنام ایران شمرده ميشد ، دربار هخامنشي او را پذيرفته چندان نوازيد كه داستان پذيرايي ازو «ضربالمثل» گرديد. پُلوتارْخ كه يكي از تاريخنويسان بنام يونانست داستان گريختن او را از يونان بدينسان مينويسد :
«براي روانه ساختن او نيكو گنيس (ميزبانش) تدبيري بدينسان انديشيد كه چون مردم آسيا بويژه ايرانيان غيرت زنان را سخت نگه ميدارند ، نه تنها همسران خود بلكه كنيزان زرخريد يا برگزيدگان (همسران ناقانوني) را نيز سخت ميپايند ، و چنان نگاهشان ميدارند كه بايد هميشه درون خانه باشند و از در بيرون نيايند و هرگاه كه سفر كنند آنان را در چادرهاي دربسته كه از هر سوي آنان را فراميگيرد جا داده بروي گردونهها مينشانند. براي ثميستوكليس نيز يك چنان چادر و گردونهاي آماده كردند كه روانهي سفر گردد ، و چنين نهادند كه اگر كسي در نيمهي راه بايشان برخورده پرسش نمايد بگويند دختر جواني را از ايونا براي يكي از بزرگان ايران كه بزني گرفته ميبرند».
اكنون اين نوشته پلوتارخ تكهي ارجداريست و ما از آن چند چيز ميفهميم :
🔸نخست آنكه رو گرفتن زنان يا نهان داشتن آنان خود را ، در ايران از باستان زمان بوده. زيرا گذشته از آنكه پلوتارخ يك نويسندهي راستگو بوده و سخنانش استوار است ، واژهي «چادر» و «چادره» كه تا امروز درميان ما مانده است و به پوشاك آنچناني زنها گفته ميشود دليل ديگر براستي گفتهي او ميباشد.
زيرا چادر آن خانهي پارچهايست كه در سفرها و بياباننشينيها بكار رود. پس براي چيست كه باين پوشاك زنها چادر يا چادره گفته ميشود؟.. پيداست كه چنانكه پلوتارخ مينويسد نخست براي پوشانيدن زنان آنان را بروي گردونهاي (عرابه) نشانده چادر مانندي يا چادر كوچكي (1) برويشان ميافراشتهاند.
چنين پيداست كه نخست چنان چادري بروي گردونهاي ميافراشتهاند و اين ويژهي توانگران ميبوده. سپس زنان ديگر كه بگردونه دسترسي نميداشتهاند آن چادر مانند يا چادر كوچك را خود بسر گرفته راه ميرفتهاند ، و كمكم شكل آن را ديگر گردانيدهاند و از مانندگي بچادر بيرون بردهاند. ولي نام چادر يا چادره همچنان بازمانده.
🔸دوم اين نهان داشتن زنان بنيادي خردمندانه نداشته و از آنجا برخاسته كه پادشاهان و زورمندان و پولداران نميخواستهاند نگاه كسي بروي زنان ايشان بيفتد. روشنتر گويم : شُوندي جز غيرت خشك و بيخردانه نداشته. به هر حال از سخن پلوتارخ هم پيداست كه اين شيوه نخست ويژهي پولداران ميبوده و سپس از آنان بديگران رسيده. با اين حال بيگفتگوست كه زنان روستايي و ايلنشين از آن رفتار دور ميبودهاند. بلكه ميتوان پنداشت كه پيش از زمان اسلام در شهرها نيز روگيري زنان همگاني نبوده.
(دنبالهی این گفتار فردا خواهد آمد)
(1) : اين واژه را در آذربايجان و برخي جاهاي ديگر «چادره» ميگويند (نه چادر) و راستش نيز همانست. از آنسوي در فارسي هاء در آخر واژههاي فارسي (كه نخست كاف ميبوده) معنيهاي بسيار داشته كه يكي از آنها «مانندگي» بوده. مثلاً : دهانه ، زبانه ، تيغه ، چشمه ، و بسيار مانند اينها. ديگري از آنها «كوچكي» بوده ، مثلاً : دخترك ، پسرك ، شهرك. پس واژهي چادره نيز به يكي از اين دو معني تواند بود.
xodnamãi va jodãsari 1-3.pdf
106.2 KB
🔶 خودنمایی و جداسری
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🌑واژگونی اتوبوس دانشجویان
سخنان این فیلم را نمیتوان براست نداشت. زیرا اگر ناراست بود میبایست قوهی قضاییه ، دکتر جاسبی و دیگر کسانی که نامشان اینجا رفته و دخالت در شکایت این مرد داشتند آن را دروغ و ساختگی مینامیدند. ولی چنین کاری نکردهاند و از بس از این کسان بیقانونی و پستی دیده شده که به آسانی میتوان باور کرد که این هم یکی از آن موارد میباشد. رویهمرفته بیشتر مردم میدانند که حکومت ملایی کاری کممانند در جهان کرده بدینسان که بنام رعایت نشدن قانون ، حکومتی را سرنگون کرد (بیاد بیاورید سخنان خمینی و یارانش را در ماههای پیش و پس از بهمن 57) تا خودش قانون را پاس دارد و رعایت کند ولی آنها همه در گفتار بود ، در رفتار از همان روزهای نخست بیقانونی و قانونشکنی را آغاز و در این کار روی رژیم پیش را سفید کرد.
این کار که نامش را رواج هرج و مرج ، زیر پا گزاردن قانون و نابود گردانیدن دستاوردهای مشروطه و قانون اساسی و یا «ویرانگری سراسری» میتوان نامید هرگز فراموش شدنی نیست. بیپرواییهایی که ملایان در این زمینه کردهاند چندانست که میتوان کتابی از چنان رفتارهاشان نوشت. بلکه چندان در این کار گستاخ بودهاند که از اعترافهای خودشان میتوان صد صفحه مورد قانونشکنی گرد آورد. این هم آشکارست که میوهی قانونشکنی از ستمگری و پامال کردن حقهای خُرد تا جنایت و کشتار دستهجمعی همه را دربر میگیرد.
در این فیلم پوچ گردیدن دستگاه قضایی کشور را میتوان بنیکی دید و دریافت. بیارج گردیدن قانون را دریافت. قلدری و زورگویی و ستم را بچشم دید.
شاید خوانندگان گمان کنند مهدی هادوی که این زمینها را به دانشگاه ارمغان کرده و در این فیلم از تصرف ستمگرانهی بخشی از زمینش مینالد یک تن عادی و بیکس است. ولی چنین نیست. او خود قاضی و وکیل دادگستری و پس از انقلاب نخستین «دادستان کل انقلاب» ، «رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات» و «عضو شورای نگهبان» بوده. اینست او از دیدهی حکومت ملایان «خودی» بشمار میآید.
بینندگان این بیندیشند اینان که با خودیها چنین رفتاری میکنند با بیکسان چه میکنند؟! آیا مردم با دیدن چنین ستمهایی چه برداشتی از دانشگاه خواهند داشت و چه ارجی از دانش و دانشآموزی بازخواهد ماند؟! بیندیشند رئیسجمهورانمان که یکی از آنها این جایگاه را «تدارکاتچی» نامید بیجا نبوده و براستی در بسیار جاها دست بستهاند. بیندیشند که در پشت این کسان چه دستهای نیرومندی در کار قانونشکنی ، ستمگری و تاراج کشور است.
و سرانجام این بیندیشند که اینها از کجا آمدهاند؟! آیا از کشوری دیگر بودهاند؟! آیا نه آنست که با فریب توانستهاند بر حکومت دست یابند و بر جان و مال و ناموس مردم چیره شدهاند؟! آیا نه آنست که از فریبخواری مردم سود جسته توانستهاند در این سالهای دراز فریبشان دهند؟! آیا نه آنست که هنوز این مردم همانند که بودهاند و از دیدهی دانستن حقایق زندگانی (نه دانش و آگاهی یا مثلاً مهارت در استفاده از اینترنت) همانجا هستند که در سال 57 بودهاند؟!
مردم باید از چنین پیشامدهایی بخود آیند و بدانند تا آلودهی گمراهیها و بدآموزیهای بنیادافکن میباشند ، تا پیروی از آخوند و هواداری از ملا میکنند زندگیشان بهتر از این نخواهد بود بلکه روز بروز بدتر خواهد شد. اگر امروز امیدی به درآمدن از این بدبختیها هست ، در آینده کار بسیار دشوارتر یا نشدنی خواهد بود.
مردم باید در گام نخست بدانند که ریشهی این بدبختیها در خودشان است. آن آلودگیهایی که دارند ، نمیگزارد ایشان شاینده باشند و رشد سیاسی یابند. این سررشتهداران از مریخ یا کرات دیگر نیامدهاند. از همین مردمند. اینها نباشند ، از چنین مردمی دیگرانی که بجاشان بیایند نیز همچون اینها یا بدتر خواهند بود.
باید بدانند این سستی و گوشهگیری که پیش گرفتهاند دودش به چشم خودشان میرود. همیشه باید از روزگار بنالند و همیشه زیردست و درمانده و تو سری خور باشند.
سزا نیست مردم در اینگونه جاها گناه را تنها از چنین ستمگرانی ببینند بلکه باید بپذیرند که ملا را خودشان بر این کشور چیره و حکومت را دو دستی ارمغانش کرده و خودشان در فرمانروایی نگاهش داشتهاند. این وضعیت پدید آوردهی خودشان است.
یک یادآوری هم باید دربارهی سخنان پایانی گزارشگر این فیلم کرد. زیرا سخنش روشن نیست. اگر خواستش آنست که کسانی که با خودیها چنان کردهاند شگفت نیست که جان دانشجویان نیز برایشان بیارج باشد ، این سخن درست و درخور پذیرش است. ولی اگر آن را به «دست انتقام» و بچیزی مانند آن میخواهد ببندد بیمعنی است.
سخنان این فیلم را نمیتوان براست نداشت. زیرا اگر ناراست بود میبایست قوهی قضاییه ، دکتر جاسبی و دیگر کسانی که نامشان اینجا رفته و دخالت در شکایت این مرد داشتند آن را دروغ و ساختگی مینامیدند. ولی چنین کاری نکردهاند و از بس از این کسان بیقانونی و پستی دیده شده که به آسانی میتوان باور کرد که این هم یکی از آن موارد میباشد. رویهمرفته بیشتر مردم میدانند که حکومت ملایی کاری کممانند در جهان کرده بدینسان که بنام رعایت نشدن قانون ، حکومتی را سرنگون کرد (بیاد بیاورید سخنان خمینی و یارانش را در ماههای پیش و پس از بهمن 57) تا خودش قانون را پاس دارد و رعایت کند ولی آنها همه در گفتار بود ، در رفتار از همان روزهای نخست بیقانونی و قانونشکنی را آغاز و در این کار روی رژیم پیش را سفید کرد.
این کار که نامش را رواج هرج و مرج ، زیر پا گزاردن قانون و نابود گردانیدن دستاوردهای مشروطه و قانون اساسی و یا «ویرانگری سراسری» میتوان نامید هرگز فراموش شدنی نیست. بیپرواییهایی که ملایان در این زمینه کردهاند چندانست که میتوان کتابی از چنان رفتارهاشان نوشت. بلکه چندان در این کار گستاخ بودهاند که از اعترافهای خودشان میتوان صد صفحه مورد قانونشکنی گرد آورد. این هم آشکارست که میوهی قانونشکنی از ستمگری و پامال کردن حقهای خُرد تا جنایت و کشتار دستهجمعی همه را دربر میگیرد.
در این فیلم پوچ گردیدن دستگاه قضایی کشور را میتوان بنیکی دید و دریافت. بیارج گردیدن قانون را دریافت. قلدری و زورگویی و ستم را بچشم دید.
شاید خوانندگان گمان کنند مهدی هادوی که این زمینها را به دانشگاه ارمغان کرده و در این فیلم از تصرف ستمگرانهی بخشی از زمینش مینالد یک تن عادی و بیکس است. ولی چنین نیست. او خود قاضی و وکیل دادگستری و پس از انقلاب نخستین «دادستان کل انقلاب» ، «رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات» و «عضو شورای نگهبان» بوده. اینست او از دیدهی حکومت ملایان «خودی» بشمار میآید.
بینندگان این بیندیشند اینان که با خودیها چنین رفتاری میکنند با بیکسان چه میکنند؟! آیا مردم با دیدن چنین ستمهایی چه برداشتی از دانشگاه خواهند داشت و چه ارجی از دانش و دانشآموزی بازخواهد ماند؟! بیندیشند رئیسجمهورانمان که یکی از آنها این جایگاه را «تدارکاتچی» نامید بیجا نبوده و براستی در بسیار جاها دست بستهاند. بیندیشند که در پشت این کسان چه دستهای نیرومندی در کار قانونشکنی ، ستمگری و تاراج کشور است.
و سرانجام این بیندیشند که اینها از کجا آمدهاند؟! آیا از کشوری دیگر بودهاند؟! آیا نه آنست که با فریب توانستهاند بر حکومت دست یابند و بر جان و مال و ناموس مردم چیره شدهاند؟! آیا نه آنست که از فریبخواری مردم سود جسته توانستهاند در این سالهای دراز فریبشان دهند؟! آیا نه آنست که هنوز این مردم همانند که بودهاند و از دیدهی دانستن حقایق زندگانی (نه دانش و آگاهی یا مثلاً مهارت در استفاده از اینترنت) همانجا هستند که در سال 57 بودهاند؟!
مردم باید از چنین پیشامدهایی بخود آیند و بدانند تا آلودهی گمراهیها و بدآموزیهای بنیادافکن میباشند ، تا پیروی از آخوند و هواداری از ملا میکنند زندگیشان بهتر از این نخواهد بود بلکه روز بروز بدتر خواهد شد. اگر امروز امیدی به درآمدن از این بدبختیها هست ، در آینده کار بسیار دشوارتر یا نشدنی خواهد بود.
مردم باید در گام نخست بدانند که ریشهی این بدبختیها در خودشان است. آن آلودگیهایی که دارند ، نمیگزارد ایشان شاینده باشند و رشد سیاسی یابند. این سررشتهداران از مریخ یا کرات دیگر نیامدهاند. از همین مردمند. اینها نباشند ، از چنین مردمی دیگرانی که بجاشان بیایند نیز همچون اینها یا بدتر خواهند بود.
باید بدانند این سستی و گوشهگیری که پیش گرفتهاند دودش به چشم خودشان میرود. همیشه باید از روزگار بنالند و همیشه زیردست و درمانده و تو سری خور باشند.
سزا نیست مردم در اینگونه جاها گناه را تنها از چنین ستمگرانی ببینند بلکه باید بپذیرند که ملا را خودشان بر این کشور چیره و حکومت را دو دستی ارمغانش کرده و خودشان در فرمانروایی نگاهش داشتهاند. این وضعیت پدید آوردهی خودشان است.
یک یادآوری هم باید دربارهی سخنان پایانی گزارشگر این فیلم کرد. زیرا سخنش روشن نیست. اگر خواستش آنست که کسانی که با خودیها چنان کردهاند شگفت نیست که جان دانشجویان نیز برایشان بیارج باشد ، این سخن درست و درخور پذیرش است. ولی اگر آن را به «دست انتقام» و بچیزی مانند آن میخواهد ببندد بیمعنی است.
Telegram
attach 📎
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار یکم : فرهنگ چیست؟ ، تکهی 2
🔸 از يكسو هم از دويست و سيصد سال پيش دانشهايي ـ از فيزيك و شيمي و رياضيات و پزشكي و مانند اينها ـ رواج گرفته ، و هنرهايي (صنايعي) از آهنگدازي و ماشينسازي و افزارسازي و نخريسي و پارچهبافي و راهكشي و خانهسازي و مانند اينها ـ پديد آمده كه ما نياز سختي بآنها ميداريم و بيآنها زندگي نتوانيم كرد.
اين دو رشته نيز از چيزهاييست كه بايد به نوخاستگان ياد داده شود. آميغهاي زندگاني يا حقايق ديني را بايد همگي ياد گيرند ، ولي بدانشها و هنرها كساني كه خواهانند بپردازند. اينست پس از دبستان بايد «دينكده»اي باشد كه آميغهاي ديني را ياد دهد و «دانشكده»هايي باشد كه بداوطلبان دانش آموزد.
اينهاست چيزهايي كه ببچگان و جوانان بايد آموخت. اينهاست چيزهايي كه در زندگاني نياز بدانستنش ميباشد. اينهاست چيزهايي كه فرهنگ ناميده شود.
اكنون شما نيك نگريد كه وزارت فرهنگ ايران ببچگان و جوانان اينها را ميآموزد؟.. از دبستان گرفته تا دانشكده بالا رويد ، و آنچه ميآموزند يكايك بديده گيريد.
در دبستان نوشتن و خواندن ياد ميدهند (اگرچه آن نيز از يك راه غلطيست ، زيرا زباني ندارند تا خواندن و نوشتن بياموزند. يك زبان ساختهی بسيار بدي را (زبان كليله و دمنه) براي خود برگزيدهاند و عمرهاي بچگان را با ياد دادن املاي كلمههاي غلط عربي هدر ميگردانند. با اين حال ما ايراد نگرفته در اين بخش خشنودي و خرسندي مينماييم). از تاريخ و جغرافي و دانشها نيز چيزهايي ميآموزند. رويهمرفته در بخش آموزاكهاي دبستاني ، اگر از شعرهاي بيهوده يا زيانمند كه ميآموزند ، و از سخنان سست و درهمي كه بنام اخلاق ميگويند ، و از پندارهاي پوچ (خرافات) كه بعنوان دين ياد ميدهند چشم پوشيم ، ايراد بزرگي نميداريم.
در دبيرستان نه تنها شش سال عمر پسران و دختران را هدر ميگردانند ، نيروهاي خدادادهی مغزي آنان را نيز از كار مياندازند. در اينجا كمي از دانشها ياد ميدهند كه نيكست. ليكن ده برابر آن سخنان بيهوده و زيانمند را در مغزهاي ايشان ميگنجانند. دبيرستانها اگر سودش يكي باشد زيانش ده است.
اين دبيرستانها بيكبار فزونيست. زيرا يك پسر و يا دختر اگر «سواد» ميخواهند ، آنچه در دبستان ياد گرفتهاند بسست. اگر دانشمندي ميخواهند بايد بدانشكدهها بروند. اين دبيرستان درميانه فزونيست و دوباره ميگوييم كه بسيار زيانمند است.
در دانشكدهها بيش از همه بجوانان فلسفه و شعر و منطق و اصول و اين گونه چيزها را ياد ميدهند. با آنكه نامش دانشكده است از دانشها جز اندكي دربر نميدارد. وزارت فرهنگ ايران باياي خود ميشمارد كه آنچه را كه از زمانهاي گذشته بازمانده ـ از گفتههاي فيلسوفان يوناني ، رشتههاي صوفيان ، تنيدههاي خراباتيان ، ساختههاي ملايان و ديگران ـ زنده نگه دارد و نگزارد از ميان برود. اين چيزيست كه بارها گفته و نوشتهاند. دانشكدهها و دانشسراها براي اينست ، و آنچه از دانشهاي نوين اروپايي در آنها ديده ميشود بعنوان نمونه ، يا براي جلوگيري از ايراد است.
در دانشسرا كه من گاهي بآنجا ميرفتم ، پنج يا شش رشته فلسفه ياد داده ميشد : فلسفهی اشراقي ، فلسفهی مشائي ، فلسفهی ملاصدرا ، فلسفهی نوين ، فلسفهی عرفان (صوفيگري). در دانشكدهی معقول و منقول گذشته از اين فلسفهها و گذشته از اصول و منطق و ادبيات و قصايد عنتره و «اقوال معتزله و اشاعره» و مانند اينها يك درس نيز بنام تاريخ اديان گزارده شده بود كه يك استادي ميآمد و همهی پندارهاي پوچ و بيپاي مصريان باستان و كلدانيان و آسوريان و ديگران را در مغزهاي جوانان جا ميداد. روزي ديدم از شاگردان پرسشهايي كرده بود :
1) اهريمن چيست و اقتدار او تا چه اندازه است؟..
2) تكليف ما در برابر اهريمن چيست؟..
تو گويي افسانهی اهريمن راست بوده است و اكنون نيز هست و در كارهاي جهان دست ميدارد كه اين استاد بيخرد جوانان را بشناختن آن و كارهايش و انديشه بكار بردن واميدارد.
يك روز ديگري در دانشسرا باتاقي رفتم ديدم يك استادي (استادي كه از دستهی درباريانست و خانست و در اروپا نيز بوده و سفارت كرده) از تفسير آيهی قرآن «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَل» بشاگردان سخن ميراند ، و همچون يك پيرهصوفي به يك رشته بافندگيهاي دور و درازي ميپردازد.
اينهاست آنچه در دبستانها و دبيرستانها و دانشكدهها و دانشسراها ببچگان و جوانان ياد داده ميشود ، و چنانكه ميبينيد از آنچه ما در معني فرهنگ گفتيم بسيار دور است. گذشته از همهچيز ما ميگوييم بايد بجوانان آميغهاي زندگاني را ياد داد ، و در اين آموزاكهاي وزارت فرهنگ نه تنها از آميغها نشاني نيست (و نتوانستي بود) ، يك رشته بدآموزيهايي كه بآخشيج آن آميغهاست هست.
گفتار یکم : فرهنگ چیست؟ ، تکهی 2
🔸 از يكسو هم از دويست و سيصد سال پيش دانشهايي ـ از فيزيك و شيمي و رياضيات و پزشكي و مانند اينها ـ رواج گرفته ، و هنرهايي (صنايعي) از آهنگدازي و ماشينسازي و افزارسازي و نخريسي و پارچهبافي و راهكشي و خانهسازي و مانند اينها ـ پديد آمده كه ما نياز سختي بآنها ميداريم و بيآنها زندگي نتوانيم كرد.
اين دو رشته نيز از چيزهاييست كه بايد به نوخاستگان ياد داده شود. آميغهاي زندگاني يا حقايق ديني را بايد همگي ياد گيرند ، ولي بدانشها و هنرها كساني كه خواهانند بپردازند. اينست پس از دبستان بايد «دينكده»اي باشد كه آميغهاي ديني را ياد دهد و «دانشكده»هايي باشد كه بداوطلبان دانش آموزد.
اينهاست چيزهايي كه ببچگان و جوانان بايد آموخت. اينهاست چيزهايي كه در زندگاني نياز بدانستنش ميباشد. اينهاست چيزهايي كه فرهنگ ناميده شود.
اكنون شما نيك نگريد كه وزارت فرهنگ ايران ببچگان و جوانان اينها را ميآموزد؟.. از دبستان گرفته تا دانشكده بالا رويد ، و آنچه ميآموزند يكايك بديده گيريد.
در دبستان نوشتن و خواندن ياد ميدهند (اگرچه آن نيز از يك راه غلطيست ، زيرا زباني ندارند تا خواندن و نوشتن بياموزند. يك زبان ساختهی بسيار بدي را (زبان كليله و دمنه) براي خود برگزيدهاند و عمرهاي بچگان را با ياد دادن املاي كلمههاي غلط عربي هدر ميگردانند. با اين حال ما ايراد نگرفته در اين بخش خشنودي و خرسندي مينماييم). از تاريخ و جغرافي و دانشها نيز چيزهايي ميآموزند. رويهمرفته در بخش آموزاكهاي دبستاني ، اگر از شعرهاي بيهوده يا زيانمند كه ميآموزند ، و از سخنان سست و درهمي كه بنام اخلاق ميگويند ، و از پندارهاي پوچ (خرافات) كه بعنوان دين ياد ميدهند چشم پوشيم ، ايراد بزرگي نميداريم.
در دبيرستان نه تنها شش سال عمر پسران و دختران را هدر ميگردانند ، نيروهاي خدادادهی مغزي آنان را نيز از كار مياندازند. در اينجا كمي از دانشها ياد ميدهند كه نيكست. ليكن ده برابر آن سخنان بيهوده و زيانمند را در مغزهاي ايشان ميگنجانند. دبيرستانها اگر سودش يكي باشد زيانش ده است.
اين دبيرستانها بيكبار فزونيست. زيرا يك پسر و يا دختر اگر «سواد» ميخواهند ، آنچه در دبستان ياد گرفتهاند بسست. اگر دانشمندي ميخواهند بايد بدانشكدهها بروند. اين دبيرستان درميانه فزونيست و دوباره ميگوييم كه بسيار زيانمند است.
در دانشكدهها بيش از همه بجوانان فلسفه و شعر و منطق و اصول و اين گونه چيزها را ياد ميدهند. با آنكه نامش دانشكده است از دانشها جز اندكي دربر نميدارد. وزارت فرهنگ ايران باياي خود ميشمارد كه آنچه را كه از زمانهاي گذشته بازمانده ـ از گفتههاي فيلسوفان يوناني ، رشتههاي صوفيان ، تنيدههاي خراباتيان ، ساختههاي ملايان و ديگران ـ زنده نگه دارد و نگزارد از ميان برود. اين چيزيست كه بارها گفته و نوشتهاند. دانشكدهها و دانشسراها براي اينست ، و آنچه از دانشهاي نوين اروپايي در آنها ديده ميشود بعنوان نمونه ، يا براي جلوگيري از ايراد است.
در دانشسرا كه من گاهي بآنجا ميرفتم ، پنج يا شش رشته فلسفه ياد داده ميشد : فلسفهی اشراقي ، فلسفهی مشائي ، فلسفهی ملاصدرا ، فلسفهی نوين ، فلسفهی عرفان (صوفيگري). در دانشكدهی معقول و منقول گذشته از اين فلسفهها و گذشته از اصول و منطق و ادبيات و قصايد عنتره و «اقوال معتزله و اشاعره» و مانند اينها يك درس نيز بنام تاريخ اديان گزارده شده بود كه يك استادي ميآمد و همهی پندارهاي پوچ و بيپاي مصريان باستان و كلدانيان و آسوريان و ديگران را در مغزهاي جوانان جا ميداد. روزي ديدم از شاگردان پرسشهايي كرده بود :
1) اهريمن چيست و اقتدار او تا چه اندازه است؟..
2) تكليف ما در برابر اهريمن چيست؟..
تو گويي افسانهی اهريمن راست بوده است و اكنون نيز هست و در كارهاي جهان دست ميدارد كه اين استاد بيخرد جوانان را بشناختن آن و كارهايش و انديشه بكار بردن واميدارد.
يك روز ديگري در دانشسرا باتاقي رفتم ديدم يك استادي (استادي كه از دستهی درباريانست و خانست و در اروپا نيز بوده و سفارت كرده) از تفسير آيهی قرآن «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَل» بشاگردان سخن ميراند ، و همچون يك پيرهصوفي به يك رشته بافندگيهاي دور و درازي ميپردازد.
اينهاست آنچه در دبستانها و دبيرستانها و دانشكدهها و دانشسراها ببچگان و جوانان ياد داده ميشود ، و چنانكه ميبينيد از آنچه ما در معني فرهنگ گفتيم بسيار دور است. گذشته از همهچيز ما ميگوييم بايد بجوانان آميغهاي زندگاني را ياد داد ، و در اين آموزاكهاي وزارت فرهنگ نه تنها از آميغها نشاني نيست (و نتوانستي بود) ، يك رشته بدآموزيهايي كه بآخشيج آن آميغهاست هست.
Wahriyãrãne Gomnãm 3-15.pdf
50 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش سومین - شدادیان - ۱۵
✳️ گفتار نخستین : شدادیان گنجه
✴️ گشادن الپارسلان آنی را ؛ ۹- فضلون دوم پسر ابوالسوار
❇️ بخش سومین - شدادیان - ۱۵
✳️ گفتار نخستین : شدادیان گنجه
✴️ گشادن الپارسلان آنی را ؛ ۹- فضلون دوم پسر ابوالسوار
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار یکم : فرهنگ چیست؟ ، تکهی 3
🔸 دستورهاي زندگاني كه در دبستانها و دبيرستانها و دانشكدهها ببچگان و جوانان ياد داده ميشود همانهاست كه بيش از همه ، از كتابهاي سعدي و حافظ و خيام و مولوي و مانند ايشان برداشته شده. وزارت فرهنگ اين شاعران را «مفاخر ملي» ميشمارد و پولهاي گزافي در راه چاپ كردن و فراوان گردانيدن كتابهاي آنان بيرون ميريزد ، و گذشته از اين ، گفتههاي آنان را در كتابهاي درسي جا داده به نوآموزان ياد ميدهد ، بلكه خود گلستان و بوستان سعدي را از كتابهاي درسي گردانيده است.
آن حافظي كه بجهان باين بزرگي و شگفتي ارج نگزارده با يك بيباكي ميسرايد :
جهان و هرچه درو هست هيچ در هيچست هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق
آن حافظي كه از كار و كوشش به نتيجهاي باور نميداشته و آشكاره ميگويد :
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل تو چه داني قلم صنع بنامت چه نوشت
آن حافظي كه گدايي و سر راه نشيني را ميستايد و بيشرمانه چنين ميگويد :
بخواري منگر اي منعم ضعيفان و فقيران را كه صدر مسند عزت گداي رهنشين دارد
آن حافظي كه پياپي دم از «سرنوشت» و «بخت» و «قضا و قدر» ميزند ، و در برابر پستيها و ناپاكيهاي خود دست بدامن جبريگري زده ميسرايد :
آيين تقوا ما نيز داريم ليكن چه چاره با بخت گمراه
آن سعدي كه صد بدآموزي را درهم آميخته و آشكاره داستان ناپاكيهاي خود را برشتهی نوشتن كشيده.
آن سعدي كه كالايش گدايي و چاپلوسي و گزافهگويي و بيكاري و ياوهسرايي بوده است.
آن سعدي كه من از آوردن گفتههاي او در اينجا شرم ميكنم.
آن سعدي كه در زمان مغول زيسته و آن گرفتاريها و بدبختيهاي مردم ايران را با ديده ديده و با اين حال كمترين غمخواري از خود نشان نداده و كمترين يادي از آن اندوههاي دلگداز در گفتههايش نيست ، كه ميبايد سخن خودش را بخودش بازگردانيد و گفت :
تو كز محنت ديگران بيغمي نشايد كه نامت نهند آدمي
آن سعدي كه سال ٦٥٦ را كه تاريخ كشتار بغداد و عراقست سال خوشي خود شمرده ميگويد :
در آن مدت كه ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
آن سعدي كه بمردم درس بيغيرتي داده ميگويد :
چون زهرهی شيران بدرد نعرهی كوس زينهار مده جان گرامي بفسوس
با هر كه خصومت نتوان كرد بساز دستي كه بدندان نتوان برد ببوس
آن خيامي كه با صد پافشاري مردم را بمستي و بادهخواري ميخواند و ميگويد :
مِي خوردن و مست بودن آيين منست فارغ بودن ز كفر و دين دين منست
آن خيام كه كوشش و چارهجويي را بيهوده دانسته با صد بيخردي ميگويد :
پيوسته نشان بودنيها بودست پيوسته قلم ز نيك و بد ناسود است
تقدير ترا هر آنچه بايست بداد غم خوردن و كوشيدن ما بيهود است
آن خيامي كه درس بيدردي و بيغيرتي داده پافشاري ميكند كه بايد پرواي گذشته نكرد و در انديشهی آينده نبود و جز بخوشي و مستي نكوشيد :
خوش باش نداني ز كجا آمدهاي مِي خور كه نداني بكجا خواهي رفت
آن خيامي كه جهان باين ارج و بزرگي را هيچ و پوچ پنداشته ميگويد :
اي بيخبر اين شكل مجسم هيچست اين طارم نه سپهر ارقم هيچست
آن مولوي كه گرفتار پندار بيپاي «وحدت وجود» گرديده ، و دست از كار و پيشه كشيده و در آن گمراهي و سرگرداني پياپي بافندگيها كرده است :
از نيستان تا مرا ببريدهاند از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
آن مولوي كه از ناداني و نافهمي روشنايي و تاريكي ، و ستم و داد ، و گمراهي و رستگاري ، موسا و فرعون را يكي ميشمارد :
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسيي با موسيي در جنگ شد
اينان و همچون اينان كه خود گمراه بوده و بگمراه گردانيدن ديگران نيز كوشيدهاند ، وزارت فرهنگ بدآموزيهاي زهرآلود و مغزفرساي آنان را سرچشمهی آموزشهاي خود گردانيده است ، و نوخاستگاني را كه بدست او ميسپارند مغزهاشان را آکنده از اين نادانيهاي پست بيخردانه ميگرداند.
گفتار یکم : فرهنگ چیست؟ ، تکهی 3
🔸 دستورهاي زندگاني كه در دبستانها و دبيرستانها و دانشكدهها ببچگان و جوانان ياد داده ميشود همانهاست كه بيش از همه ، از كتابهاي سعدي و حافظ و خيام و مولوي و مانند ايشان برداشته شده. وزارت فرهنگ اين شاعران را «مفاخر ملي» ميشمارد و پولهاي گزافي در راه چاپ كردن و فراوان گردانيدن كتابهاي آنان بيرون ميريزد ، و گذشته از اين ، گفتههاي آنان را در كتابهاي درسي جا داده به نوآموزان ياد ميدهد ، بلكه خود گلستان و بوستان سعدي را از كتابهاي درسي گردانيده است.
آن حافظي كه بجهان باين بزرگي و شگفتي ارج نگزارده با يك بيباكي ميسرايد :
جهان و هرچه درو هست هيچ در هيچست هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق
آن حافظي كه از كار و كوشش به نتيجهاي باور نميداشته و آشكاره ميگويد :
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل تو چه داني قلم صنع بنامت چه نوشت
آن حافظي كه گدايي و سر راه نشيني را ميستايد و بيشرمانه چنين ميگويد :
بخواري منگر اي منعم ضعيفان و فقيران را كه صدر مسند عزت گداي رهنشين دارد
آن حافظي كه پياپي دم از «سرنوشت» و «بخت» و «قضا و قدر» ميزند ، و در برابر پستيها و ناپاكيهاي خود دست بدامن جبريگري زده ميسرايد :
آيين تقوا ما نيز داريم ليكن چه چاره با بخت گمراه
آن سعدي كه صد بدآموزي را درهم آميخته و آشكاره داستان ناپاكيهاي خود را برشتهی نوشتن كشيده.
آن سعدي كه كالايش گدايي و چاپلوسي و گزافهگويي و بيكاري و ياوهسرايي بوده است.
آن سعدي كه من از آوردن گفتههاي او در اينجا شرم ميكنم.
آن سعدي كه در زمان مغول زيسته و آن گرفتاريها و بدبختيهاي مردم ايران را با ديده ديده و با اين حال كمترين غمخواري از خود نشان نداده و كمترين يادي از آن اندوههاي دلگداز در گفتههايش نيست ، كه ميبايد سخن خودش را بخودش بازگردانيد و گفت :
تو كز محنت ديگران بيغمي نشايد كه نامت نهند آدمي
آن سعدي كه سال ٦٥٦ را كه تاريخ كشتار بغداد و عراقست سال خوشي خود شمرده ميگويد :
در آن مدت كه ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
آن سعدي كه بمردم درس بيغيرتي داده ميگويد :
چون زهرهی شيران بدرد نعرهی كوس زينهار مده جان گرامي بفسوس
با هر كه خصومت نتوان كرد بساز دستي كه بدندان نتوان برد ببوس
آن خيامي كه با صد پافشاري مردم را بمستي و بادهخواري ميخواند و ميگويد :
مِي خوردن و مست بودن آيين منست فارغ بودن ز كفر و دين دين منست
آن خيام كه كوشش و چارهجويي را بيهوده دانسته با صد بيخردي ميگويد :
پيوسته نشان بودنيها بودست پيوسته قلم ز نيك و بد ناسود است
تقدير ترا هر آنچه بايست بداد غم خوردن و كوشيدن ما بيهود است
آن خيامي كه درس بيدردي و بيغيرتي داده پافشاري ميكند كه بايد پرواي گذشته نكرد و در انديشهی آينده نبود و جز بخوشي و مستي نكوشيد :
خوش باش نداني ز كجا آمدهاي مِي خور كه نداني بكجا خواهي رفت
آن خيامي كه جهان باين ارج و بزرگي را هيچ و پوچ پنداشته ميگويد :
اي بيخبر اين شكل مجسم هيچست اين طارم نه سپهر ارقم هيچست
آن مولوي كه گرفتار پندار بيپاي «وحدت وجود» گرديده ، و دست از كار و پيشه كشيده و در آن گمراهي و سرگرداني پياپي بافندگيها كرده است :
از نيستان تا مرا ببريدهاند از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
آن مولوي كه از ناداني و نافهمي روشنايي و تاريكي ، و ستم و داد ، و گمراهي و رستگاري ، موسا و فرعون را يكي ميشمارد :
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسيي با موسيي در جنگ شد
اينان و همچون اينان كه خود گمراه بوده و بگمراه گردانيدن ديگران نيز كوشيدهاند ، وزارت فرهنگ بدآموزيهاي زهرآلود و مغزفرساي آنان را سرچشمهی آموزشهاي خود گردانيده است ، و نوخاستگاني را كه بدست او ميسپارند مغزهاشان را آکنده از اين نادانيهاي پست بيخردانه ميگرداند.