Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️ديگري از مفتخوريها ملاييست. ...
اينان چه كار براي مردم ميكنند؟!..
استخاره ميگيرند ، پيشنمازي ميكنند و بس!..
استخاره كه همان فالست و بيپاست. پيشنمازي نيز پيشهاي نيست.
اگر از ديدهی اسلام است ، در آن دين ، پيشنمازي را هر كسي توانستي. ... كه گفته بوده كه پيشنماز هميشه يك تن بايد بود؟!..
✴️بالاتر از اينها مجتهدانند كه در نجف و قم و ديگر جاها براي خود دستگاه بزرگتري چيدهاند و پيرامونياني بگرد سر آوردهاند كه از خمس و سهم امام و ديگر پولهايي كه از مردم ميگيرند با صد خوشي و آسايش زندگي بسر ميبرند. اينان چه كاري براي مردم ميكنند؟!..
خودشان ميگويند : پيشوايان دينيم و بمردم دين ياد ميدهيم.
ولي بيكبار دروغست. چه آنان چيزي بمردم ياد نميدهند.
✴️چيزهايي را كه مردم از مادران و پدرانشان ياد گرفتهاند و خود گمراهيست اينان آنها را استوارتر ميگردانند و از رفتن بازميدارند.
آنگاه كه گفته كه دين ياد دادن پيشهاي تواند بود؟!.. كه گفته از آن راه نان سزد خورد؟!..
اگر از ديدهی اسلامست در آن دين چنين چيزي نميبوده.
✴️ در اسلام «استئكال بدينه» (يا نان خوردن از راه دين) ناسزا ميبوده.
✴️ يكي از كتابهاي همان ملايان «اصول كافي» است. در همان كتاب خودشان بابي در همين باره هست و آشكاره از ناسزا بودن آن سخن رفته.
✴️ پس از همهی اينها زكات و خمس در اسلام بجاي ماليات ميبوده كه از مردم گرفته ميشده و بايستي در سررشتهداري (حكومت) بكار رود ، و هيچگاه براي مزد دين ياد دادن نميبوده.
(کار و پیشه و پول سات 8 از 51)
اينان چه كار براي مردم ميكنند؟!..
استخاره ميگيرند ، پيشنمازي ميكنند و بس!..
استخاره كه همان فالست و بيپاست. پيشنمازي نيز پيشهاي نيست.
اگر از ديدهی اسلام است ، در آن دين ، پيشنمازي را هر كسي توانستي. ... كه گفته بوده كه پيشنماز هميشه يك تن بايد بود؟!..
✴️بالاتر از اينها مجتهدانند كه در نجف و قم و ديگر جاها براي خود دستگاه بزرگتري چيدهاند و پيرامونياني بگرد سر آوردهاند كه از خمس و سهم امام و ديگر پولهايي كه از مردم ميگيرند با صد خوشي و آسايش زندگي بسر ميبرند. اينان چه كاري براي مردم ميكنند؟!..
خودشان ميگويند : پيشوايان دينيم و بمردم دين ياد ميدهيم.
ولي بيكبار دروغست. چه آنان چيزي بمردم ياد نميدهند.
✴️چيزهايي را كه مردم از مادران و پدرانشان ياد گرفتهاند و خود گمراهيست اينان آنها را استوارتر ميگردانند و از رفتن بازميدارند.
آنگاه كه گفته كه دين ياد دادن پيشهاي تواند بود؟!.. كه گفته از آن راه نان سزد خورد؟!..
اگر از ديدهی اسلامست در آن دين چنين چيزي نميبوده.
✴️ در اسلام «استئكال بدينه» (يا نان خوردن از راه دين) ناسزا ميبوده.
✴️ يكي از كتابهاي همان ملايان «اصول كافي» است. در همان كتاب خودشان بابي در همين باره هست و آشكاره از ناسزا بودن آن سخن رفته.
✴️ پس از همهی اينها زكات و خمس در اسلام بجاي ماليات ميبوده كه از مردم گرفته ميشده و بايستي در سررشتهداري (حكومت) بكار رود ، و هيچگاه براي مزد دين ياد دادن نميبوده.
(کار و پیشه و پول سات 8 از 51)
ce cizhãyi bejãyaw gozãrim 1-3.pdf
174.9 KB
🔶 چه چیزهایی بجایش گزاریم؟..
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 8
🔸 در اين هنگام لشكر خشكى بحركت آمده روانهی كنار دريا گرديد. كيمون ترديد داشت كه آيا يونانيان را بخشكى درآورد يا نه و سخت مىترسيد كه يونانيان كه فرسوده و درماندهاند و تازه از يك جنگ و كشتار بزرگى دست كشيدهاند اگر آنان را دوباره بجنگ برانگيزد با لشكرى كه آسوده و تازهدم و در شماره چندين برابر هستند روبرو گرداند اين خود آنان را بدم شمشير دادن باشد. ولى چون ديد يونانيان همه چابكى و استوارى مىنمايند و آن فيروزى پيشين جز بر نيروى ايشان نيافزوده اينبود دستور پياده شدن داد با آنكه هنوز عرق جنگ پيشين سرد نشده بود. اينان همينكه پياده شدند خروشى برآورده بر دشمن تاختند. ايرانيان سخت ايستادگى نموده اين حمله را دليرانه رد نمودند و اينبود كه جنگ بسيار سخت گرديده بسيارى از آتنيان كه هم در رتبه و در دليرى سرشناس بودند كشته گرديدند. ولى سرانجام پس از كوشش بىاندازه فيروزى ازآن يونانيان گرديده دشمن را از جا كندند. گروهى را از ايشان كشته ديگران را دستگير ساختند و چادرهاى آنان را كه پر از خواستههاى گرانبها بود تاراج كردند. كيمون همچون كشتىگير بسيار ماهرى كه فرسوده نمىشود با آنكه در يك روز دو فيروزى بدست آورد كه آن يكى از فيروزى سالامين در دريا بزرگتر و اين يكى از فيروزى پلاتاى در خشكى مهمتر بود با اينهمه خواست پيشرفت ديگرى بهرهی خود گرداند. زيرا خبر يافته بود كه هشتاد كشتى فنيقى كه بيارى ايرانيان مىآيند نزديك رسيده تا هدروم1 رسيدهاند اينبود كه بشتاب روانه گرديده آهنگ آنان كرد. فنيقيان كه تا آن هنگام از اينگونه كشتيهاى جنگى بزرگى نديده بودند از ديدن آنها خيره درماندند و اينبود كه دست و پا گم كرده بآسانى همهی كشتيها و بسيارى از كسان خود را از دست دادند. اين فيروزيهاى كيمون پادشاه ايران را چندان در فشار گزاشت كه ناگزير گرديده صلح را اعلام كرد بدينسان كه پس از آن هيچكسى از سپاهيان ايرانى بدرياى يونان درنياید مگر در مسافت يك ميدان اسب از كنار خشكى و هيچگونه كشتى جنگى از ايران در آن دريا در ميان کوانيان2 و جزيرههاى خيليدونيان ديده نشود.3 كاليستنيس مىگويد : پادشاه ايران هيچيك از اين شرطهاى صلح را نپذيرفت. ليكن در كار از ترس اين پيشرفتهاى يونانيان چنان خود را از درياى يونان دور گرفت كه چون پريكلس با پنجاه كشتى و ایفیالتيس با سى كشتى گرد جزيرههاى خيلیدونيان را مىگرديدند هرگز يك كشتى ايرانى در آنجا نديدند. ولى در گردآورىای كه كراتروس از سندهاى مهم كرده نسخهاى از اين پيمان صلح ديده شده. همچنين گفتهاند : كه در آتن هم طاقى بنام صلح در آن هنگام برپا گرديد و كالياس كه عنوان فرستادگى داشت و آن صلح را انجام داده بود احترام بىاندازه ازو نمودند.
آتنيان مالهاى تاراجى را كه بدست آورده بودند در يكجا ريخته بفروختند و از اين رهگذر چندان پول بدست آوردند كه گذشته از خرجهاى ديگرى كه كرده بودند و نيز ديوار جنوبى ارگ را بساختند يك رشته ديوارهاى درازى را آغاز نهادند كه هنوز تا زمانهاى ديرترى انجام نگرفته بود و بنام لق4 ناميده مىشد و چون آن زمين كه اين ديوارها در آنجا بنياد مىنهادند سست و شورهزار بود آتنيان ناگزير گرديده سنگهاى بسيار بزرگى را در ته آن مىانداختند و بر روى آن بنياد ديوار مىنهادند. همهى اين كارها را با پولى كه كيمون براى ايشان آورده بود انجام مىدادند. نيز كار كيمون بود كه نخستين بار شهر بالايى را بميدانگاههاى زيبا براى ورزش بياراست كه سپس ديگران هم بر آنها افزودند و مايهی آبادى شهر گردانيدند. نيز او در ميدانگاه بازار درخت چنار كاشته و آكادمى5 را كه خود جايگاه پليد و چركين و تهى از درخت و سبزى بود پاكيزه ساخته و جنگلى از آن پديد آورد كه خيابانهاى سايهدارى براى راه رفتن و ميدان بزرگى براى گروبندى دارد.
1ـ Hydrum
2ـ Cyanean
3ـ از روى تحقيقى كه شرقشناسان اروپا كردهاند اين كارهاى كيمون در زمان پادشاهى ارتخشثر يكم بوده و اين پيمان آشتى كه نمىدانيم انجام يافته يا نه باو نسبت داده مىشود.
4ـ Leg
5ـ Academy نام باغى بوده كه چون افلاطون در آنجا درس بشاگردان خود مىآموخت از اين جهت سپس يك گونه دانشگاه را با اين نام آكادمى خواندهاند.
3) کیمون ـ تکهی 8
🔸 در اين هنگام لشكر خشكى بحركت آمده روانهی كنار دريا گرديد. كيمون ترديد داشت كه آيا يونانيان را بخشكى درآورد يا نه و سخت مىترسيد كه يونانيان كه فرسوده و درماندهاند و تازه از يك جنگ و كشتار بزرگى دست كشيدهاند اگر آنان را دوباره بجنگ برانگيزد با لشكرى كه آسوده و تازهدم و در شماره چندين برابر هستند روبرو گرداند اين خود آنان را بدم شمشير دادن باشد. ولى چون ديد يونانيان همه چابكى و استوارى مىنمايند و آن فيروزى پيشين جز بر نيروى ايشان نيافزوده اينبود دستور پياده شدن داد با آنكه هنوز عرق جنگ پيشين سرد نشده بود. اينان همينكه پياده شدند خروشى برآورده بر دشمن تاختند. ايرانيان سخت ايستادگى نموده اين حمله را دليرانه رد نمودند و اينبود كه جنگ بسيار سخت گرديده بسيارى از آتنيان كه هم در رتبه و در دليرى سرشناس بودند كشته گرديدند. ولى سرانجام پس از كوشش بىاندازه فيروزى ازآن يونانيان گرديده دشمن را از جا كندند. گروهى را از ايشان كشته ديگران را دستگير ساختند و چادرهاى آنان را كه پر از خواستههاى گرانبها بود تاراج كردند. كيمون همچون كشتىگير بسيار ماهرى كه فرسوده نمىشود با آنكه در يك روز دو فيروزى بدست آورد كه آن يكى از فيروزى سالامين در دريا بزرگتر و اين يكى از فيروزى پلاتاى در خشكى مهمتر بود با اينهمه خواست پيشرفت ديگرى بهرهی خود گرداند. زيرا خبر يافته بود كه هشتاد كشتى فنيقى كه بيارى ايرانيان مىآيند نزديك رسيده تا هدروم1 رسيدهاند اينبود كه بشتاب روانه گرديده آهنگ آنان كرد. فنيقيان كه تا آن هنگام از اينگونه كشتيهاى جنگى بزرگى نديده بودند از ديدن آنها خيره درماندند و اينبود كه دست و پا گم كرده بآسانى همهی كشتيها و بسيارى از كسان خود را از دست دادند. اين فيروزيهاى كيمون پادشاه ايران را چندان در فشار گزاشت كه ناگزير گرديده صلح را اعلام كرد بدينسان كه پس از آن هيچكسى از سپاهيان ايرانى بدرياى يونان درنياید مگر در مسافت يك ميدان اسب از كنار خشكى و هيچگونه كشتى جنگى از ايران در آن دريا در ميان کوانيان2 و جزيرههاى خيليدونيان ديده نشود.3 كاليستنيس مىگويد : پادشاه ايران هيچيك از اين شرطهاى صلح را نپذيرفت. ليكن در كار از ترس اين پيشرفتهاى يونانيان چنان خود را از درياى يونان دور گرفت كه چون پريكلس با پنجاه كشتى و ایفیالتيس با سى كشتى گرد جزيرههاى خيلیدونيان را مىگرديدند هرگز يك كشتى ايرانى در آنجا نديدند. ولى در گردآورىای كه كراتروس از سندهاى مهم كرده نسخهاى از اين پيمان صلح ديده شده. همچنين گفتهاند : كه در آتن هم طاقى بنام صلح در آن هنگام برپا گرديد و كالياس كه عنوان فرستادگى داشت و آن صلح را انجام داده بود احترام بىاندازه ازو نمودند.
آتنيان مالهاى تاراجى را كه بدست آورده بودند در يكجا ريخته بفروختند و از اين رهگذر چندان پول بدست آوردند كه گذشته از خرجهاى ديگرى كه كرده بودند و نيز ديوار جنوبى ارگ را بساختند يك رشته ديوارهاى درازى را آغاز نهادند كه هنوز تا زمانهاى ديرترى انجام نگرفته بود و بنام لق4 ناميده مىشد و چون آن زمين كه اين ديوارها در آنجا بنياد مىنهادند سست و شورهزار بود آتنيان ناگزير گرديده سنگهاى بسيار بزرگى را در ته آن مىانداختند و بر روى آن بنياد ديوار مىنهادند. همهى اين كارها را با پولى كه كيمون براى ايشان آورده بود انجام مىدادند. نيز كار كيمون بود كه نخستين بار شهر بالايى را بميدانگاههاى زيبا براى ورزش بياراست كه سپس ديگران هم بر آنها افزودند و مايهی آبادى شهر گردانيدند. نيز او در ميدانگاه بازار درخت چنار كاشته و آكادمى5 را كه خود جايگاه پليد و چركين و تهى از درخت و سبزى بود پاكيزه ساخته و جنگلى از آن پديد آورد كه خيابانهاى سايهدارى براى راه رفتن و ميدان بزرگى براى گروبندى دارد.
1ـ Hydrum
2ـ Cyanean
3ـ از روى تحقيقى كه شرقشناسان اروپا كردهاند اين كارهاى كيمون در زمان پادشاهى ارتخشثر يكم بوده و اين پيمان آشتى كه نمىدانيم انجام يافته يا نه باو نسبت داده مىشود.
4ـ Leg
5ـ Academy نام باغى بوده كه چون افلاطون در آنجا درس بشاگردان خود مىآموخت از اين جهت سپس يك گونه دانشگاه را با اين نام آكادمى خواندهاند.
🔶 گفت و شنید
(بخش سوم)
🔸ما بارها در این زمینه سخن رانده گفتهایم كه سرچشمهی گرفتاریهای ایرانیان و دیگر شرقیان آن بدآموزیهای زهرآلود و پراكندهایست كه از هزارسال پیش پیدا شده و روز بروز رواج بیشتر یافته ، و در زمان ما یك رشته بدآموزیهای دیگری از اروپا آمده و با آنها درهم گردیده.
🔸كشاكش خلافت كه یك داستان سیاسی بود رنگ كیش گرفت و آموزاكهای بسیاری پیدا كرد ، و سپس داستان مرگ امام حسن عسكری و باور داشتن به امام ناپیدا پیش آمد و صد پینه به آن زده شد ، و این كیش كه از حجاز و عراق برخاسته بود سرانجام در ایران جا گرفت و ریشه دوانید.
(بخش سوم)
🔸ما بارها در این زمینه سخن رانده گفتهایم كه سرچشمهی گرفتاریهای ایرانیان و دیگر شرقیان آن بدآموزیهای زهرآلود و پراكندهایست كه از هزارسال پیش پیدا شده و روز بروز رواج بیشتر یافته ، و در زمان ما یك رشته بدآموزیهای دیگری از اروپا آمده و با آنها درهم گردیده.
🔸كشاكش خلافت كه یك داستان سیاسی بود رنگ كیش گرفت و آموزاكهای بسیاری پیدا كرد ، و سپس داستان مرگ امام حسن عسكری و باور داشتن به امام ناپیدا پیش آمد و صد پینه به آن زده شد ، و این كیش كه از حجاز و عراق برخاسته بود سرانجام در ایران جا گرفت و ریشه دوانید.
goftowenid 3.pdf
141.8 KB
🔶 گفت و شنید
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 بدرالشریعه شعر سروده
(تکهی چهارم)
اين گفتگوها ميشود و ناهار آورده ميخورند و ارباب و ديگران برخاسته ميروند. شب نيز كارمندان دولت و ديگران ميآيند و باز گفتگوهايي ميشود.
فردا صبح باز ارباب و ديگران ميآيند. بدرالشريعه نيز ميآيد و دنبالهي سخنان ديروزي گرفته ميشود باين ترتيب :
بدرالشريعه : من ديشب كتاب شيخ مرتضا را پيدا كردم و خواندم. شيخ مرحوم اشتباه كرده است.
خداداد : چطور؟..
بدرالشريعه : آن زن عرب كه در حجةالوداع آمده و سر راه پيغمبر را گرفته كه مسئله بپرسد ، شيخ مرحوم ميگويد او رويش باز بوده ، و از اينجا استدلال ميكند كه زنهاي عرب در آن زمان رو نميگرفتند. بنده ميگويم : فرضنا كه آن زن روباز بوده ، اين چه دليلست كه پيغمبر حكم حجاب نياورده بوده؟. بنده ميگويم : پيغمبر حكم حجاب آورده بوده آن زن اطاعت نكرده.
خداداد : چطور ممكنست كه پيغمبر حكم حجاب آورد و آن زن اطاعت نكند؟!.
اگر چنان بود پيغمبر باو اعتراض ميكرد. ميفرمود چرا رويت را نگرفتهاي؟!. بجاي آنكه روي فضل بن عباس را بآن ور برگرداند باين زن دستور ميداد كه رويش را بگيرد.
بدرالشريعه : بنده ميگويم پيغمبر صلي الله عليه و آله تقيه فرموده.
خداداد : (با تعجب) آقا شما حرفي بزنيد كه آدم بتواند بآن جواب دهد. من هيچ نميدانم باين حرف شما چه جوابي دهم ، شما گمان ميكنيد تقيه در همهي مذهبها و دينها بوده است؟!. مَثَل شما مثل آن دهاتيست كه رفيقش پرسيد : «پادشاه ناهار چه ميخورد؟.». گفت : «يقين هر روز نان و شيره ميخورد». چون نان و شيره را عاليترين خوراك ميشناخت تصور ميكرد كه پادشاه هر روز آن را ميخورد. شما نيز از بس از تقيه كه از ننگهاي مذهبتانست خوشتان آمده آن را بپيغمبر هم نسبت ميدهيد.
يك پيغمبر كجا و تقيه كردن كجاست؟!. يك پيغمبر كه بايد همهي گمراهيها را براندازد چگونه ميتواند تقيه كند؟!. پيغمبر اسلام وقتي كه در مكه اول برخاست با آنكه تنها بود از كسي نترسيد و از بتهاي قريش كه خدايان آنها بود بد گفت. چنين مردي چه جا داشت كه از يك زن عرب تقيه كند؟!.
آنگاه پيغمبر در حجةالوداع كه در سال آخر عمرش بود قوه با خود داشت. آن وقت اسلام غلبه كرده نيرومند بود. نميدانم شما چرا اينها را نينديشيده حرف ميزنيد.
بدرالشريعه : من تلاشم اينست كه نگزاريم زنها از چادر بيرون آيند. اگر زنها از چادر بيرون آيند فاسد خواهند شد.
خداداد : آقا خواهش ميكنم حرفهاي بيهوده نزنيد. مگر شما چشم نداريد. در اين دهات كه شما زندگي ميكنيد زنها روهاشان باز است. آيا آنها فاسدند؟!.
بدرالشريعه : دهات را نميگويم. در شهر اگر زنها از چادر بيرون آيند فاسد خواهند شد.
خداداد : چه اصرار داريد كه حرف خود را بكرسي نشانيد. شهر با ده چه تفاوت دارد؟!. آنگاه در همان شهر زنهاي ارمني و آسوري روهاشان باز است. آيا آنها فاسدند؟!. آيا فساد درميان زنهاي رو گرفتهي شيعه بيشتر است يا درميان زنهاي روباز ارمني يا آسوري؟!. آيا ارمنيها و آسوريها هم محلهي شهر نو دارند؟!.
اساساً شما كه در اينجا در دهات نشستهايد چه كار بشهر داريد؟!. شما اگر نيكي ميخواهيد در اينجا بدبختيهاي اين دهاتيها را بديده گيريد و بآنها چاره جوييد. در اين شهريار مالاريا بلاي جان رعاياست. نود درصد گرفتارند ، طبيبي هم نيست. شما اگر از دستتان برميآيد باين بدبختي چاره كنيد ، بجاي آن شعرهای زشت ، در اين زمينه مقاله نويسيد و بوسيلهي روزنامهها بدولت يادآوري كنيد كه باينجا پزشك فرستد ، دوا فرستد ، شما تصور ميكنيد دنيا بر سر رو گرفتن زنها و ريش نتراشيدن مردها ميچرخد. جز آنها هيچ كاري نيست.
🔸🔸
از اين سخنان بدرالشريعه بدش ميآيد و برخاسته ميرود. بعد از رفتن او حاضرين بدگويي ميكنند. يكي ميگويد : «چون ديد زورگويي پيش نميرود برخاست و رفت». ديگري ميگويد : «من او را باين بيشعوري نميدانستم». ارباب ميگويد : «او را ويل كنيم و بخودمان باشيم. امروز فرصتي بدست ما افتاده كه استفادههايي كنيم». سپس روي خود را بميهمان تهراني برگردانيده ميگويد :
(تکهی چهارم)
اين گفتگوها ميشود و ناهار آورده ميخورند و ارباب و ديگران برخاسته ميروند. شب نيز كارمندان دولت و ديگران ميآيند و باز گفتگوهايي ميشود.
فردا صبح باز ارباب و ديگران ميآيند. بدرالشريعه نيز ميآيد و دنبالهي سخنان ديروزي گرفته ميشود باين ترتيب :
بدرالشريعه : من ديشب كتاب شيخ مرتضا را پيدا كردم و خواندم. شيخ مرحوم اشتباه كرده است.
خداداد : چطور؟..
بدرالشريعه : آن زن عرب كه در حجةالوداع آمده و سر راه پيغمبر را گرفته كه مسئله بپرسد ، شيخ مرحوم ميگويد او رويش باز بوده ، و از اينجا استدلال ميكند كه زنهاي عرب در آن زمان رو نميگرفتند. بنده ميگويم : فرضنا كه آن زن روباز بوده ، اين چه دليلست كه پيغمبر حكم حجاب نياورده بوده؟. بنده ميگويم : پيغمبر حكم حجاب آورده بوده آن زن اطاعت نكرده.
خداداد : چطور ممكنست كه پيغمبر حكم حجاب آورد و آن زن اطاعت نكند؟!.
اگر چنان بود پيغمبر باو اعتراض ميكرد. ميفرمود چرا رويت را نگرفتهاي؟!. بجاي آنكه روي فضل بن عباس را بآن ور برگرداند باين زن دستور ميداد كه رويش را بگيرد.
بدرالشريعه : بنده ميگويم پيغمبر صلي الله عليه و آله تقيه فرموده.
خداداد : (با تعجب) آقا شما حرفي بزنيد كه آدم بتواند بآن جواب دهد. من هيچ نميدانم باين حرف شما چه جوابي دهم ، شما گمان ميكنيد تقيه در همهي مذهبها و دينها بوده است؟!. مَثَل شما مثل آن دهاتيست كه رفيقش پرسيد : «پادشاه ناهار چه ميخورد؟.». گفت : «يقين هر روز نان و شيره ميخورد». چون نان و شيره را عاليترين خوراك ميشناخت تصور ميكرد كه پادشاه هر روز آن را ميخورد. شما نيز از بس از تقيه كه از ننگهاي مذهبتانست خوشتان آمده آن را بپيغمبر هم نسبت ميدهيد.
يك پيغمبر كجا و تقيه كردن كجاست؟!. يك پيغمبر كه بايد همهي گمراهيها را براندازد چگونه ميتواند تقيه كند؟!. پيغمبر اسلام وقتي كه در مكه اول برخاست با آنكه تنها بود از كسي نترسيد و از بتهاي قريش كه خدايان آنها بود بد گفت. چنين مردي چه جا داشت كه از يك زن عرب تقيه كند؟!.
آنگاه پيغمبر در حجةالوداع كه در سال آخر عمرش بود قوه با خود داشت. آن وقت اسلام غلبه كرده نيرومند بود. نميدانم شما چرا اينها را نينديشيده حرف ميزنيد.
بدرالشريعه : من تلاشم اينست كه نگزاريم زنها از چادر بيرون آيند. اگر زنها از چادر بيرون آيند فاسد خواهند شد.
خداداد : آقا خواهش ميكنم حرفهاي بيهوده نزنيد. مگر شما چشم نداريد. در اين دهات كه شما زندگي ميكنيد زنها روهاشان باز است. آيا آنها فاسدند؟!.
بدرالشريعه : دهات را نميگويم. در شهر اگر زنها از چادر بيرون آيند فاسد خواهند شد.
خداداد : چه اصرار داريد كه حرف خود را بكرسي نشانيد. شهر با ده چه تفاوت دارد؟!. آنگاه در همان شهر زنهاي ارمني و آسوري روهاشان باز است. آيا آنها فاسدند؟!. آيا فساد درميان زنهاي رو گرفتهي شيعه بيشتر است يا درميان زنهاي روباز ارمني يا آسوري؟!. آيا ارمنيها و آسوريها هم محلهي شهر نو دارند؟!.
اساساً شما كه در اينجا در دهات نشستهايد چه كار بشهر داريد؟!. شما اگر نيكي ميخواهيد در اينجا بدبختيهاي اين دهاتيها را بديده گيريد و بآنها چاره جوييد. در اين شهريار مالاريا بلاي جان رعاياست. نود درصد گرفتارند ، طبيبي هم نيست. شما اگر از دستتان برميآيد باين بدبختي چاره كنيد ، بجاي آن شعرهای زشت ، در اين زمينه مقاله نويسيد و بوسيلهي روزنامهها بدولت يادآوري كنيد كه باينجا پزشك فرستد ، دوا فرستد ، شما تصور ميكنيد دنيا بر سر رو گرفتن زنها و ريش نتراشيدن مردها ميچرخد. جز آنها هيچ كاري نيست.
🔸🔸
از اين سخنان بدرالشريعه بدش ميآيد و برخاسته ميرود. بعد از رفتن او حاضرين بدگويي ميكنند. يكي ميگويد : «چون ديد زورگويي پيش نميرود برخاست و رفت». ديگري ميگويد : «من او را باين بيشعوري نميدانستم». ارباب ميگويد : «او را ويل كنيم و بخودمان باشيم. امروز فرصتي بدست ما افتاده كه استفادههايي كنيم». سپس روي خود را بميهمان تهراني برگردانيده ميگويد :
ارباب : چنانكه فرموديد ما بايد در اينجا در فكر بدبختيهاي خودمان باشيم و از كارهاي شهري گفتگو نكنيم. ولي بعضي مسائل هست كه ما هم بآن علاقهمنديم. اين هم بگويم كه من بچهي شهرم. اصلم آذربايجانيست. حالا مقدر اين بوده كه آمده بدهات افتادهام.
شما درميان حرفهاتان نام شهر نو را برديد. ميخواهم قدري در آن باب صحبت كنيم. اشخاصي كه از دور نامي ميشنوند تصور خواهند كرد كه يك دسته زنهايي جمع شدهاند و براي عياشي درهاي خانههاي خود را بروي آمد و شد مردها باز گزاردهاند. در حالي كه حقيقت برخلاف اينست. حقيقت اينست كه يك دسته دخترها و زنهاي بدبخت پاهاشان لغزيده و بآن منجلاب افتادهاند و هرچه دست و پا ميزنند نميتوانند از آن منجلاب بيرون آيند. كسي هم دست بسوي آنها دراز نميكند. چرا كه هيچ كس آنها را قابل ترحم و امداد نميشناسد.
من رفيقي داشتم چون جوان بود بآن محوطه بسيار ميرفت. اقرار ميكنم كه يك بار و دو بار من هم قدم بآنجا گزاردهام. آن رفيقم بدرد دل بيشتر زنها رسيده بود. حكايتهايي ميگفت كه دل آدم آتش ميگرفت.
بعضي از آن زنها دخترهايي بودهاند كه مادرهاشان يا خالههاشان يا عمههاشان آنها را فروختهاند. زنهاي عفريتهاي هستند كه كارشان اينست. ميگردند و اگر دختر فقيري را پيدا كردند كه در پهلوي مادرش يا يكي از خويشانش زندگي ميكند ، با زبانهاي مخصوصي كه دارند او را فريفته دختر را به سي تومان و چهل تومان ميخرند. آن وقت او را تميز ساخته رختهاي نو پوشانيده بيك حاجي يا بيك آخوندي صيغه ميدهند و چند برابر پول خود را ازو درميآورند. سپس هم جزو شاگردان خود گردانيده در آن محوطه بفحشاء واميدارند. اين شيوهي كار آن عفريتههاست.
بعضي هم آنها هستند كه دختر خاندان آبرومندي بودهاند. فلان جوان اظهار عشق كرده و با وعدهي زناشويي او را فريفته است ، و پس از كامگزاريها كه دختر را آبستن گردانيده خود را بكنار كشيده. دختر بدبخت از ترس آنكه بالاخره پدر و مادرش نفهمند خانهي پدري را ترك كرده و بيكي از آن خانهها پناه برده ، و براي آنكه شناخته نشود نام عاريتي بروي خود گزارده است. ديروز دختر پاكدامن خانداني بوده و براي زندگاني آينده اميدها در دل ميپرورده ، امروز فاحشهايست ، و در آن منجلاب فحشاء دست و پا ميزند.
يك دستهي ديگر آنهايي هستند كه شوهرهاشان گرفتار زندان شده ، يا از پستفطرتي او را رها كرده و با دست تهي او را از خانه بيرون گردانيدهاند. اينها نيز از ناچاري تن بفحشاء داده بآن محيط ذلتبار پناهنده شدهاند.
به هر حال يك بازار سياهيست كه خدا ميداند چيست. اندازهي بدبختي آن زنها از رنگهاي افسرده و از صورتهاي ور چروكيدهشان پيداست. زنهاي جوان كه هنوز سي سال را بپايان نرسانيدهاند صورتهاشان در فرسودگي و بيآبي بدتر از پيرهزنهاي شصتساله است.
شما درميان حرفهاتان نام شهر نو را برديد. ميخواهم قدري در آن باب صحبت كنيم. اشخاصي كه از دور نامي ميشنوند تصور خواهند كرد كه يك دسته زنهايي جمع شدهاند و براي عياشي درهاي خانههاي خود را بروي آمد و شد مردها باز گزاردهاند. در حالي كه حقيقت برخلاف اينست. حقيقت اينست كه يك دسته دخترها و زنهاي بدبخت پاهاشان لغزيده و بآن منجلاب افتادهاند و هرچه دست و پا ميزنند نميتوانند از آن منجلاب بيرون آيند. كسي هم دست بسوي آنها دراز نميكند. چرا كه هيچ كس آنها را قابل ترحم و امداد نميشناسد.
من رفيقي داشتم چون جوان بود بآن محوطه بسيار ميرفت. اقرار ميكنم كه يك بار و دو بار من هم قدم بآنجا گزاردهام. آن رفيقم بدرد دل بيشتر زنها رسيده بود. حكايتهايي ميگفت كه دل آدم آتش ميگرفت.
بعضي از آن زنها دخترهايي بودهاند كه مادرهاشان يا خالههاشان يا عمههاشان آنها را فروختهاند. زنهاي عفريتهاي هستند كه كارشان اينست. ميگردند و اگر دختر فقيري را پيدا كردند كه در پهلوي مادرش يا يكي از خويشانش زندگي ميكند ، با زبانهاي مخصوصي كه دارند او را فريفته دختر را به سي تومان و چهل تومان ميخرند. آن وقت او را تميز ساخته رختهاي نو پوشانيده بيك حاجي يا بيك آخوندي صيغه ميدهند و چند برابر پول خود را ازو درميآورند. سپس هم جزو شاگردان خود گردانيده در آن محوطه بفحشاء واميدارند. اين شيوهي كار آن عفريتههاست.
بعضي هم آنها هستند كه دختر خاندان آبرومندي بودهاند. فلان جوان اظهار عشق كرده و با وعدهي زناشويي او را فريفته است ، و پس از كامگزاريها كه دختر را آبستن گردانيده خود را بكنار كشيده. دختر بدبخت از ترس آنكه بالاخره پدر و مادرش نفهمند خانهي پدري را ترك كرده و بيكي از آن خانهها پناه برده ، و براي آنكه شناخته نشود نام عاريتي بروي خود گزارده است. ديروز دختر پاكدامن خانداني بوده و براي زندگاني آينده اميدها در دل ميپرورده ، امروز فاحشهايست ، و در آن منجلاب فحشاء دست و پا ميزند.
يك دستهي ديگر آنهايي هستند كه شوهرهاشان گرفتار زندان شده ، يا از پستفطرتي او را رها كرده و با دست تهي او را از خانه بيرون گردانيدهاند. اينها نيز از ناچاري تن بفحشاء داده بآن محيط ذلتبار پناهنده شدهاند.
به هر حال يك بازار سياهيست كه خدا ميداند چيست. اندازهي بدبختي آن زنها از رنگهاي افسرده و از صورتهاي ور چروكيدهشان پيداست. زنهاي جوان كه هنوز سي سال را بپايان نرسانيدهاند صورتهاشان در فرسودگي و بيآبي بدتر از پيرهزنهاي شصتساله است.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 3
🔸 مباش بيمِي و مطرب بزير چرخ كبود
كزين ترانه غم از دل بدر تواني كرد
اين شعرش چندان بد نيست. راستست مِي و مطرب غم از دل بيرون گرداند. اگرهم پزشكي بادهگساري را به تندرستي زيانمند ميداند بداند ، شاعر دربند آن نميبوده. ولي سخن در آنست كه مِي و مطرب بيپول نتوانستي بود. كسي ميبايست بكوشد و كار كند و براي خود و خاندانش آسايش برپا گرداند. در آن ميان گاهي هم به مِي و مطري پردازد. با رندي و لاتي ببادهخواري و مطرببازي پرداختن و دفتر و خرفه گرو گزاردن و باده خريدن و يا از پير مغان گدايي كردن كه شيوهي حافظ ميبوده كاري بسيار بيخردانه است و با چنان ترانهاي غم از دل بدر نتوان كرد.
بعزم مرحلهي عشق پيش نه قدمي
كه سودها بري ار اين سفر تواني كرد
این هم ستايش از عشق است و ما از آن در نشست ديگر سخن خواهيم راند.
بيا كه چارهی ذوق حضور و نظم امور
بفيض بخشي اهل نظر تواني كرد
آنجا شاعر خراباتي ميبود و اينجا بيكبار صوفي شد. اين از سخنان صوفيان ميبوده كه كسي كه ميخواهد در «سير و سلوك» بجايي رسد بايد پيري را راهنماي خود گيرد و چهبسا كه با يك «نظري» از پير آن راه را در يك گام پيمايد و «بسرمنزل مقصود» رسد.
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
در اينجا شاعر نه خراباتيست و نه صوفي بلكه براي آنكه «سحر» را در قافيه نشاند مضموني شاعرانه ميبافد. ميگويد : گل مراد تو هنگامي شكوفد كه چون باد سحر هر روز پرستاريش كني. ميخواهد بگويد : تا نكوشي نتيجهاي نخواهي برد ... بسيار نيك سخن راستي گفته. ولي اين با آن گفتههاي جبريانه چه ميسازد؟!.
تو كز سراي طبيعت نميروي بيرون
كجا بكوي حقيقت گذر تواني كرد
شاعر ما يكباره صوفي شده. ميخواهد از سراي طبيعت بيرون رود و از همهی لذتها چشم پوشد تا بتواند بگوي حقيقت گذري كند. گذشت آنكه شاعر درپي ساده و باده ميبوده. گذشت آنكه «مباش بيمِي و مطرب» ميگفت.
جمال يار ندارد نقاب پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
اين هم مضمون صوفيانهي ديگريست.
دلا ز نور رياضت گر آگهي يابي
چو شمع خندهزنان ترك سر تواني كرد
شاعر ما در انديشهی سختي كشيدن و بچله نشستن نيز هست. از «نور رياضت» آگهي يافته است و ميخواهد در آن راه تا ترك سر پيش رود. زور قافيه را ببين : بگريبان شاعر چسبيده دربدر ميگرداندش. ببين چگونه از ميخانه بيرونش آورد و تا خانقاه كشانيد و آرزومند رياضتش گردانيد. ببين چگونه مِي و مطرب را از يادش بيرون برد.
ولي تو طالب معشوق و جام مِي خواهي
طمع مدار كه كار دگر تواني كرد
خود را مينكوهد كه تو خواهاي معشوق و باده ميباشي و با اين حال اميد مدار كه كاري تواني كرد. دانسته نيست اينها با آن ستايشهاي گزافهآميز دربارهی ميكده و مِي و با آن شعرهاي آغاز غزل چه تواند ساخت؟!. اگر شاعر از مِيخوارگي و مطربخواهي پشيمان گرديده پس چرا از آن شعرها چشم نپوشيده و آنها را دور نينداخته؟!. من بياد آن داستان ميافتم كه ميگويند : مردي شب ميهمان رفته بود فردا در خانه دست بجيبش برد و چاقويش را نيافت. پنداشت كه در آن خانهی ميهماني گزارده. نامهاي آغاز كرد در اين زمينه : «چاقوي من در خانه شما مانده. آن را بجوييد و پيدا كنيد و بفرستيد». ولي چون نامه را بپايان رسانيد پيش از فرستادن چاقو پيدا شد. در پايين نامه نوشت : «از خانه خودمان پيدا شد ، زحمت نكشيد» و نامه را فرستاد. حافظ همان كار را كرده.
گر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ بشاهراه طريقت گذر تواني كرد
براي آنكه واژهی «گذر» را بكار برد اين را هم گفته. ولي من واژهی «شاهانه» را نميفهمم.
چون دربارهی حافظ هو بزرگي راه انداخته شده من ناچار ميبودم كه از درازي سخن نينديشم و برخي از غزلهاي او را كاويده بيارجيهاي آنها را به رخ هوادارانش كشم.
ولي دربارهی حافظ و شعرهاي او داستان ديگري هست كه ميبايد آن نیز دانسته شود. با اينكه من آن را در دفترچهی «حافظ چه ميگويد؟.» بازنمودهام ميبايد در اينجا نيز بياد آن پردازم.
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 3
🔸 مباش بيمِي و مطرب بزير چرخ كبود
كزين ترانه غم از دل بدر تواني كرد
اين شعرش چندان بد نيست. راستست مِي و مطرب غم از دل بيرون گرداند. اگرهم پزشكي بادهگساري را به تندرستي زيانمند ميداند بداند ، شاعر دربند آن نميبوده. ولي سخن در آنست كه مِي و مطرب بيپول نتوانستي بود. كسي ميبايست بكوشد و كار كند و براي خود و خاندانش آسايش برپا گرداند. در آن ميان گاهي هم به مِي و مطري پردازد. با رندي و لاتي ببادهخواري و مطرببازي پرداختن و دفتر و خرفه گرو گزاردن و باده خريدن و يا از پير مغان گدايي كردن كه شيوهي حافظ ميبوده كاري بسيار بيخردانه است و با چنان ترانهاي غم از دل بدر نتوان كرد.
بعزم مرحلهي عشق پيش نه قدمي
كه سودها بري ار اين سفر تواني كرد
این هم ستايش از عشق است و ما از آن در نشست ديگر سخن خواهيم راند.
بيا كه چارهی ذوق حضور و نظم امور
بفيض بخشي اهل نظر تواني كرد
آنجا شاعر خراباتي ميبود و اينجا بيكبار صوفي شد. اين از سخنان صوفيان ميبوده كه كسي كه ميخواهد در «سير و سلوك» بجايي رسد بايد پيري را راهنماي خود گيرد و چهبسا كه با يك «نظري» از پير آن راه را در يك گام پيمايد و «بسرمنزل مقصود» رسد.
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
در اينجا شاعر نه خراباتيست و نه صوفي بلكه براي آنكه «سحر» را در قافيه نشاند مضموني شاعرانه ميبافد. ميگويد : گل مراد تو هنگامي شكوفد كه چون باد سحر هر روز پرستاريش كني. ميخواهد بگويد : تا نكوشي نتيجهاي نخواهي برد ... بسيار نيك سخن راستي گفته. ولي اين با آن گفتههاي جبريانه چه ميسازد؟!.
تو كز سراي طبيعت نميروي بيرون
كجا بكوي حقيقت گذر تواني كرد
شاعر ما يكباره صوفي شده. ميخواهد از سراي طبيعت بيرون رود و از همهی لذتها چشم پوشد تا بتواند بگوي حقيقت گذري كند. گذشت آنكه شاعر درپي ساده و باده ميبوده. گذشت آنكه «مباش بيمِي و مطرب» ميگفت.
جمال يار ندارد نقاب پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
اين هم مضمون صوفيانهي ديگريست.
دلا ز نور رياضت گر آگهي يابي
چو شمع خندهزنان ترك سر تواني كرد
شاعر ما در انديشهی سختي كشيدن و بچله نشستن نيز هست. از «نور رياضت» آگهي يافته است و ميخواهد در آن راه تا ترك سر پيش رود. زور قافيه را ببين : بگريبان شاعر چسبيده دربدر ميگرداندش. ببين چگونه از ميخانه بيرونش آورد و تا خانقاه كشانيد و آرزومند رياضتش گردانيد. ببين چگونه مِي و مطرب را از يادش بيرون برد.
ولي تو طالب معشوق و جام مِي خواهي
طمع مدار كه كار دگر تواني كرد
خود را مينكوهد كه تو خواهاي معشوق و باده ميباشي و با اين حال اميد مدار كه كاري تواني كرد. دانسته نيست اينها با آن ستايشهاي گزافهآميز دربارهی ميكده و مِي و با آن شعرهاي آغاز غزل چه تواند ساخت؟!. اگر شاعر از مِيخوارگي و مطربخواهي پشيمان گرديده پس چرا از آن شعرها چشم نپوشيده و آنها را دور نينداخته؟!. من بياد آن داستان ميافتم كه ميگويند : مردي شب ميهمان رفته بود فردا در خانه دست بجيبش برد و چاقويش را نيافت. پنداشت كه در آن خانهی ميهماني گزارده. نامهاي آغاز كرد در اين زمينه : «چاقوي من در خانه شما مانده. آن را بجوييد و پيدا كنيد و بفرستيد». ولي چون نامه را بپايان رسانيد پيش از فرستادن چاقو پيدا شد. در پايين نامه نوشت : «از خانه خودمان پيدا شد ، زحمت نكشيد» و نامه را فرستاد. حافظ همان كار را كرده.
گر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ بشاهراه طريقت گذر تواني كرد
براي آنكه واژهی «گذر» را بكار برد اين را هم گفته. ولي من واژهی «شاهانه» را نميفهمم.
چون دربارهی حافظ هو بزرگي راه انداخته شده من ناچار ميبودم كه از درازي سخن نينديشم و برخي از غزلهاي او را كاويده بيارجيهاي آنها را به رخ هوادارانش كشم.
ولي دربارهی حافظ و شعرهاي او داستان ديگري هست كه ميبايد آن نیز دانسته شود. با اينكه من آن را در دفترچهی «حافظ چه ميگويد؟.» بازنمودهام ميبايد در اينجا نيز بياد آن پردازم.
🔶 گفت و شنید
(بخش چهارم)
🔸از هزار سال باز یك رشته گمراهیها و نادانیها پی هم پیدا شده و درمیان این توده رواج یافته و در مغزها جا گرفته و همینهاست كه مایهی درماندگی و بیچارگی این توده گردیده است.
🔸اینها گرفتاریهاییست كه در صدههای پیشین اسلام پیدا شده و هر یكی زیانهای بزرگی را دربر میداشته ، و آنچه این زیان را بدتر گردانیده آن بوده كه در صدههای دیرتر كسانی برخاستهاند و اینها را به هم آمیختهاند.
🔸 اكنون شما اگر نیك سنجید یك تن ایرانیِ درسخوانده مغز او پر است از بدآموزیهای گوناگون كه بیآنكه خودش بداند و بفهمد آنها در مغزش جا گرفته است. اینست یك تن ایرانی دارای باور پایداری نتواند بود.
(بخش چهارم)
🔸از هزار سال باز یك رشته گمراهیها و نادانیها پی هم پیدا شده و درمیان این توده رواج یافته و در مغزها جا گرفته و همینهاست كه مایهی درماندگی و بیچارگی این توده گردیده است.
🔸اینها گرفتاریهاییست كه در صدههای پیشین اسلام پیدا شده و هر یكی زیانهای بزرگی را دربر میداشته ، و آنچه این زیان را بدتر گردانیده آن بوده كه در صدههای دیرتر كسانی برخاستهاند و اینها را به هم آمیختهاند.
🔸 اكنون شما اگر نیك سنجید یك تن ایرانیِ درسخوانده مغز او پر است از بدآموزیهای گوناگون كه بیآنكه خودش بداند و بفهمد آنها در مغزش جا گرفته است. اینست یك تن ایرانی دارای باور پایداری نتواند بود.
goftowenid 4.pdf
141.8 KB
🔶 گفت و شنید
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 بدرالشریعه شعر سروده
(تکهی پنجم ـ پایانی)
ملكي : زنهاي بدبخت تنها در شهر نو نيستند. شاعري شعر گفته بود «كه شهر كهنه كم از شهر نو نيست». عصرها بخيابان لالهزار برويد تا ببينيد چه خبر است. آنچه من كشف كردهام يكي از علل بدبختي خانوادههاي بيچيز قانون نظاموظيفه است. اين قانون با اين حالي كه اجرا ميشود بسياري از زنها را بفحشاء مجبور ميسازد. كفيل خانداني را ميبرند و بايد خواهرش ، و اگر ازدواج كرده زنش گرفتار فحشاء شوند.
ارباب : آن بدبختها در آن منجلاب دست و پا ميزنند و كسي در فكرشان نيست. كساني كه با آنها تماس دارند آنهايي هستند كه در فكر شهوات و ملذّات خود هستند و يا استفادههاي مادي ميكنند. بدبخت زنها بايد شبهاي خود را با سربازان ناتراشيدهي دهاتي ، يا لاتهاي چاقوكش جنوب شهر بسر برند و زجرها كشند و حرفهاي زشت بگويند و بشنوند. در همان حال اختيارشان در دست عفريتههاييست كه آنها را اداره ميكنند. بايد از آنها نيز عتابها شنوند و چيرگيها بينند.
آمديم باستفادههاي مادي : در شهر نو يك دسته هستند كه قَوّادند ، پادوند ، نوكرند. يك دسته دكانداراني هستند كه مشروب ميفروشند ، آجيل ميفروشند ، كباب ميپزند. همهي اينها گردونهشان از زجركشيهاي آن زنهاي بدبخت ميگردد.
يك دسته پاسبانها در آن محيط پراكندهاند كه من عارم ميآيد رفتار آنها را شرح دهم. بدبخت زنها بايد همه نوع رشوه بآنها بدهند تا در كار خود آزاد باشند. بيچارهها چون بدنام و سرشكستهاند بايد تحكم و زورگويي آنها را تحمل كنند.
ملكي : شنيدنيست كه يكي دو سال پيش بادارهي ماليهي تهران پيشنهاد شده بود كه از آنها ماليات خواسته شود.
ارباب : مقصود من از اين شرحي كه گفتم آنست كه اولاً آن زنها مظلومند ، جامعه بآنها ظلم كرده. راست است كه بعضي خودشان تقصير كردهاند. ولي يك تقصير مكافاتش مادامالعمر نبايد بود. درد اينجاست كه هر دختري يا زني بآن منجلاب افتاد ديگر راه رهايي بروي او بسته است. هرچه دست و پا زند بجايي نخواهد رسيد.
ثانياً بودن آنها در يك جامعه شرافت آن را لكهدار ميسازد. چرا بايد در جامعه چنين زنهايي باشند؟!.
ثالثاً آنها در آنجا از يكسو كانون فساد هستند و اخلاق جوانان را ضايع ميگردانند و از يكسو منبع امراض مسريه ميباشند و خانوادهها را آلوده ميگردانند.
من از سالهاست اين درد در دلم بوده است ، و امروز كه جناب آقا اينجا هستند فرصت را غنيمت شمردم كه موضوع را بمذاكره گزارم و نظر ايشان را بدانم. گمان نميكنم ايشان در اين باب نظري داشته باشند.
خداداد : دربارهي زنهاي بدبخت سخن راست همانست كه شما ميگوييد. آنها مظلوم شدهاند. جامعه آنها را بدبخت گردانيده. امروز يكي از كارهاي ثواب آنست كه ما همتي كنيم و آنها را از آن گودال بيرون آوريم. اين كار ثوابش بيشتر از نماز و روزه است.
ولي بايد دانست سرچشمهي بدبختيهاي زنها نبودن قانونهاي خردمندانه ميباشد. در يك جامعه اگر بخواهند زنها حقوقشان پايمال نگردد و چنين بدبختيهايي پيش نيايد بايد يك رشته قانونهاي خردمندانه باشد.
مهمتر از همه آنست كه زناشويي اجباري شود و هر جواني مجبور باشد كه زن گيرد. هنگامي كه زناشويي اجباري باشد نه مردها بيزن خواهند بود كه ناچار باشند و زنها را دنبال كنند و نه زنها بيسرپرست خواهند بود كه بآساني فريب خورند و ببدبختي افتند.
امروز در ايران درد بزرگتر آنست كه بسياري از مردها از زناشويي سر ميپيچند. صرفهي خود را در آن ميبينند كه زني نگيرند و صد زن را دنبال كنند. آباد كنندهي شهر نو اينهايند. هشتاد درصد بدبختيها از اينجاست.
آفريدگار شمارهي زنها و مردها را مساوي گردانيده. در يك توده هر يك زني در برابر يك مرديست. پس يك مرد كه زن نميگيرد باعث بدبختي يك زن ميشود.
در يك توده بايد زناشويي اجباري باشد و هيچ مردي نتواند بيزن بسر برد ، و يا «تعدد زوجات» آزاد بوده يك مردي اگر خواست تواند چند زن گيرد ، و يا جلو فحشاء باز گزارده شود و در پهلوي هر شهر كهنهاي شهر نوي هم پديد آيد.
يكي از اين سه خواهد بود و ما ببينيم كدام يك بصلاح جامعه نزديكتر است. بديهيست كه صلاح جامعه در اجباري بودن زناشوييست.
يك موضوع ديگر داستان طلاقست. طلاق و زناشويي ناچاريست. گاهي هست كه چاره جز آن نيست. ولي اولاً چنانكه مرد حق طلاق دارد بايد بزن هم داده شود. زن هم داراي حق طلاق باشد. ثانياً چنين نباشد همان كه مرد بخشم آمد و يا دلش خواست زن خود را رها كند ، و يا زن همان كه اندك رنجشي يافت و يا بخيال ديگري افتاده طلاق خواهد. بايد طلاق باين آساني و آزادي نباشد.
(تکهی پنجم ـ پایانی)
ملكي : زنهاي بدبخت تنها در شهر نو نيستند. شاعري شعر گفته بود «كه شهر كهنه كم از شهر نو نيست». عصرها بخيابان لالهزار برويد تا ببينيد چه خبر است. آنچه من كشف كردهام يكي از علل بدبختي خانوادههاي بيچيز قانون نظاموظيفه است. اين قانون با اين حالي كه اجرا ميشود بسياري از زنها را بفحشاء مجبور ميسازد. كفيل خانداني را ميبرند و بايد خواهرش ، و اگر ازدواج كرده زنش گرفتار فحشاء شوند.
ارباب : آن بدبختها در آن منجلاب دست و پا ميزنند و كسي در فكرشان نيست. كساني كه با آنها تماس دارند آنهايي هستند كه در فكر شهوات و ملذّات خود هستند و يا استفادههاي مادي ميكنند. بدبخت زنها بايد شبهاي خود را با سربازان ناتراشيدهي دهاتي ، يا لاتهاي چاقوكش جنوب شهر بسر برند و زجرها كشند و حرفهاي زشت بگويند و بشنوند. در همان حال اختيارشان در دست عفريتههاييست كه آنها را اداره ميكنند. بايد از آنها نيز عتابها شنوند و چيرگيها بينند.
آمديم باستفادههاي مادي : در شهر نو يك دسته هستند كه قَوّادند ، پادوند ، نوكرند. يك دسته دكانداراني هستند كه مشروب ميفروشند ، آجيل ميفروشند ، كباب ميپزند. همهي اينها گردونهشان از زجركشيهاي آن زنهاي بدبخت ميگردد.
يك دسته پاسبانها در آن محيط پراكندهاند كه من عارم ميآيد رفتار آنها را شرح دهم. بدبخت زنها بايد همه نوع رشوه بآنها بدهند تا در كار خود آزاد باشند. بيچارهها چون بدنام و سرشكستهاند بايد تحكم و زورگويي آنها را تحمل كنند.
ملكي : شنيدنيست كه يكي دو سال پيش بادارهي ماليهي تهران پيشنهاد شده بود كه از آنها ماليات خواسته شود.
ارباب : مقصود من از اين شرحي كه گفتم آنست كه اولاً آن زنها مظلومند ، جامعه بآنها ظلم كرده. راست است كه بعضي خودشان تقصير كردهاند. ولي يك تقصير مكافاتش مادامالعمر نبايد بود. درد اينجاست كه هر دختري يا زني بآن منجلاب افتاد ديگر راه رهايي بروي او بسته است. هرچه دست و پا زند بجايي نخواهد رسيد.
ثانياً بودن آنها در يك جامعه شرافت آن را لكهدار ميسازد. چرا بايد در جامعه چنين زنهايي باشند؟!.
ثالثاً آنها در آنجا از يكسو كانون فساد هستند و اخلاق جوانان را ضايع ميگردانند و از يكسو منبع امراض مسريه ميباشند و خانوادهها را آلوده ميگردانند.
من از سالهاست اين درد در دلم بوده است ، و امروز كه جناب آقا اينجا هستند فرصت را غنيمت شمردم كه موضوع را بمذاكره گزارم و نظر ايشان را بدانم. گمان نميكنم ايشان در اين باب نظري داشته باشند.
خداداد : دربارهي زنهاي بدبخت سخن راست همانست كه شما ميگوييد. آنها مظلوم شدهاند. جامعه آنها را بدبخت گردانيده. امروز يكي از كارهاي ثواب آنست كه ما همتي كنيم و آنها را از آن گودال بيرون آوريم. اين كار ثوابش بيشتر از نماز و روزه است.
ولي بايد دانست سرچشمهي بدبختيهاي زنها نبودن قانونهاي خردمندانه ميباشد. در يك جامعه اگر بخواهند زنها حقوقشان پايمال نگردد و چنين بدبختيهايي پيش نيايد بايد يك رشته قانونهاي خردمندانه باشد.
مهمتر از همه آنست كه زناشويي اجباري شود و هر جواني مجبور باشد كه زن گيرد. هنگامي كه زناشويي اجباري باشد نه مردها بيزن خواهند بود كه ناچار باشند و زنها را دنبال كنند و نه زنها بيسرپرست خواهند بود كه بآساني فريب خورند و ببدبختي افتند.
امروز در ايران درد بزرگتر آنست كه بسياري از مردها از زناشويي سر ميپيچند. صرفهي خود را در آن ميبينند كه زني نگيرند و صد زن را دنبال كنند. آباد كنندهي شهر نو اينهايند. هشتاد درصد بدبختيها از اينجاست.
آفريدگار شمارهي زنها و مردها را مساوي گردانيده. در يك توده هر يك زني در برابر يك مرديست. پس يك مرد كه زن نميگيرد باعث بدبختي يك زن ميشود.
در يك توده بايد زناشويي اجباري باشد و هيچ مردي نتواند بيزن بسر برد ، و يا «تعدد زوجات» آزاد بوده يك مردي اگر خواست تواند چند زن گيرد ، و يا جلو فحشاء باز گزارده شود و در پهلوي هر شهر كهنهاي شهر نوي هم پديد آيد.
يكي از اين سه خواهد بود و ما ببينيم كدام يك بصلاح جامعه نزديكتر است. بديهيست كه صلاح جامعه در اجباري بودن زناشوييست.
يك موضوع ديگر داستان طلاقست. طلاق و زناشويي ناچاريست. گاهي هست كه چاره جز آن نيست. ولي اولاً چنانكه مرد حق طلاق دارد بايد بزن هم داده شود. زن هم داراي حق طلاق باشد. ثانياً چنين نباشد همان كه مرد بخشم آمد و يا دلش خواست زن خود را رها كند ، و يا زن همان كه اندك رنجشي يافت و يا بخيال ديگري افتاده طلاق خواهد. بايد طلاق باين آساني و آزادي نباشد.
راه اين كار آنست كه هنگامي كه ميانهي زن و شوهر نزاع افتاد يك نفر از آنسو و يك نفر از اينسو حَكَم انتخاب شوند كه بموضوع رسيدگي نمايند و اگر اينها تحقيقات كردند و زندگاني آنها را با يكديگر ممكن نديدند و يا تصويب نكردند آن وقت باشد كه طلاق صورت گيرد. يكي از قانونهاي بسيار لازم كه جلو فحشاء را تواند گرفت اين قانونست.
پس از همهي اينها بايد براي كساني كه باعث بدبختي زنها ميشوند و دخترها را از خانه بيرون كشيده پس از شهوتراني بشهر نو ميفرستند مجازات سخت معين شود. آن آخوندها و حاجيها كه دختر صيغه ميكنند و آن جوانان فكلي كه بنام عشقبازي دخترها را فريب ميدهند همهشان جنايتكارند و بايد بآنها مجازاتها داده شود.
با اين قانونهاي خردمندانه است كه در يك توده ميتوان جلو فحشاء را گرفت. چنانكه گفتيم امروز در ايران ، بايد همتي كرد و زنهايي كه بآن منجلاب افتادهاند بيرونشان آورد. ولي اگر خواسته باشيم ريشهي اين بدبختي برافتد راهش بودن اينگونه قانونهاست.
پایان
پس از همهي اينها بايد براي كساني كه باعث بدبختي زنها ميشوند و دخترها را از خانه بيرون كشيده پس از شهوتراني بشهر نو ميفرستند مجازات سخت معين شود. آن آخوندها و حاجيها كه دختر صيغه ميكنند و آن جوانان فكلي كه بنام عشقبازي دخترها را فريب ميدهند همهشان جنايتكارند و بايد بآنها مجازاتها داده شود.
با اين قانونهاي خردمندانه است كه در يك توده ميتوان جلو فحشاء را گرفت. چنانكه گفتيم امروز در ايران ، بايد همتي كرد و زنهايي كه بآن منجلاب افتادهاند بيرونشان آورد. ولي اگر خواسته باشيم ريشهي اين بدبختي برافتد راهش بودن اينگونه قانونهاست.
پایان
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 9
🔸 هنگامى كه ايرانيان خرسونيسى1 را ازآن خود گرفته و هرگز انديشهی رها كردن آنجا را نداشتند و كيمون را بسيار خوار داشته در برابر او مردم ثراس درونى را بيارى خود مىخواندند ، كيمون تنها با چهار كشتى بر سر آنان رفته و سيزده كشتى از آنان اسير گرفت و ايرانيان را از آنجا بيرون رانده و ثراسيان را زيردست گردانيد و بدينسان خرسونيستى را ملك آتن نمود ، سپس بر سر مردم ثاسوس2 كه بر آتنيان نافرمانى نموده دشمنى مىكردند تاخته نخست آنان را در دريا بشكست و سى و سه كشتى از دست آنان درآورد. سپس شهر ايشان را گرد فروگرفته بگشاد و بدينسان همهی معدنهاى زر كه در آنسوى كنار دريا بود بتصرف آتنيان درآورد. نيز همهی سرزمينى كه ازآن شهر ثاسوس بود ازآن آتن گردانيد. از اينجا يك راه آسانى براى او بسوى ماكيدونيا باز شد كه اگر مىخواست بخشى از آن كشور را نيز بدست مىآورد ولى او دست بسوى خاك ماكيدونى دراز نكرد و بهمين جهت متهم شد كه پادشاه الكساندر رشوه باو داده و او را فريفته وگرنه چرا فرصت را از دست داده حمله به ماكيدونى ننمود؟ از همينجا دشمنان او دست يكى كرده بدگويى آغاز نمودند و او را در دوستارى يونان دروغگو مىناميدند. كيمون در دفاع خود بقاضيان چنين مىگفت : من هيچگاه در زندگانى عمومى خود هوادار زندگانى پرشكوه و توانگرانهی ايونيان و تساليان نبودهام. (بدانسان كه ديگران هستند) بلكه هميشه زندگانى سادهی لاكيدومنيان را دوست داشته تا توانستهام پيروى از سادگى آنها نمودهام و اينست كه هرگز نيازى به پذيرفتن هديه از كسى ندارم بلكه هميشه كوشش من در اين راه بوده كه شهر خود را توانگر گردانم و پياپى مالهاى تاراجى باين شهر آوردهام. استيسمبروتوس كه اين داستان را آورده مىگويد : الپنيكى هم بپشتيبانى برادر خود سخنانى به پريكليس كه دشمنى بيشتر را او مىنمود گفت ولى پريكليس لبخندى زده پاسخ داد : «الپنيكى! تو پيرتر از آنى كه بچنين كارها دخالت نمايى.» بهرحال كيمون از اين محاكمه پاكدامن درآمد و تبرئه گرديد.
نيز در زندگانى عمومى خود همچنان برقرار ماند و تا زمانى كه در شهر درنگ داشت چون تودهی مردم كينهی بزرگان را در دل داشتند و رشتهی كارها را جز در دست خود نمىخواستند او هميشه مىكوشيد آنان را از تندروى بازدارد. ولى چون بجنگ بيرون رفت توده بىسرپرست گرديده همهی قانونها و عادتهاى ديرين را كه تا اين هنگام نگهداشته بودند دور انداختند و بتحريك افيالتس از شناختن محكمهی آريوپاگوس3 سر باز زده در همهی دعويها و كارها خودشان دخالت نمودند. در نتيجهی اين كارها حكمرانى از هر باره دموكراسى گرديد و پريكليس كه از ديرزمانى نيرومند گرديده بود رشتهی اختيار توده را در دست داشت. كيمون چون از جنگ برگشت و كارها را بدينسان ديد سخت رنجور گرديد و كوشش بسيار بکار برد تا دوباره كارها را بسامان آورد و آريستوگراسى را بدانسان كه در زمان كليستنيس بود زنده گردانيد. ديگران با او كشاكش داشتند و آنچه مىتوانستند دريغ نمىگفتند. از جمله گفتگوهاى ديرين را دربارهی رابطه با خواهرش دوباره تازه مىساختند. همچنين او را بهوادارى لاكيدومنيان متهم مىنمودند ، چنانكه ايوپوليس4 شاعر در شعرهاى مشهور خود دربارهی كيمون باين تهمتها اشاره كرده مىگويد :
او نيكو بود بدانسان كه ديگران نيكو بودند. ولى هميشه درپى بادهخوارى و تنآسايى بود. شبها چهبسا كه آهنگ اسپارتا مىنمود. و خواهر خود را در خانه تنها مىگزاشت.
آرى او با همهی بادهدوستى و میخوارگى توانست آنهمه شهرها بگشايد و آنهمه فيروزيها يابد. پس بايد گفت اگر بهوشيارى مىكوشيد و كارهاى خود را با خردمندى انجام مىداد هرگز كسى در يونان چه پيش از آن و چه پس از آن در بهادريها باو نمىرسيد.
1ـ Chersonese
2ـ Thasos
3ـ Areopagus
4ـ Eupolis
3) کیمون ـ تکهی 9
🔸 هنگامى كه ايرانيان خرسونيسى1 را ازآن خود گرفته و هرگز انديشهی رها كردن آنجا را نداشتند و كيمون را بسيار خوار داشته در برابر او مردم ثراس درونى را بيارى خود مىخواندند ، كيمون تنها با چهار كشتى بر سر آنان رفته و سيزده كشتى از آنان اسير گرفت و ايرانيان را از آنجا بيرون رانده و ثراسيان را زيردست گردانيد و بدينسان خرسونيستى را ملك آتن نمود ، سپس بر سر مردم ثاسوس2 كه بر آتنيان نافرمانى نموده دشمنى مىكردند تاخته نخست آنان را در دريا بشكست و سى و سه كشتى از دست آنان درآورد. سپس شهر ايشان را گرد فروگرفته بگشاد و بدينسان همهی معدنهاى زر كه در آنسوى كنار دريا بود بتصرف آتنيان درآورد. نيز همهی سرزمينى كه ازآن شهر ثاسوس بود ازآن آتن گردانيد. از اينجا يك راه آسانى براى او بسوى ماكيدونيا باز شد كه اگر مىخواست بخشى از آن كشور را نيز بدست مىآورد ولى او دست بسوى خاك ماكيدونى دراز نكرد و بهمين جهت متهم شد كه پادشاه الكساندر رشوه باو داده و او را فريفته وگرنه چرا فرصت را از دست داده حمله به ماكيدونى ننمود؟ از همينجا دشمنان او دست يكى كرده بدگويى آغاز نمودند و او را در دوستارى يونان دروغگو مىناميدند. كيمون در دفاع خود بقاضيان چنين مىگفت : من هيچگاه در زندگانى عمومى خود هوادار زندگانى پرشكوه و توانگرانهی ايونيان و تساليان نبودهام. (بدانسان كه ديگران هستند) بلكه هميشه زندگانى سادهی لاكيدومنيان را دوست داشته تا توانستهام پيروى از سادگى آنها نمودهام و اينست كه هرگز نيازى به پذيرفتن هديه از كسى ندارم بلكه هميشه كوشش من در اين راه بوده كه شهر خود را توانگر گردانم و پياپى مالهاى تاراجى باين شهر آوردهام. استيسمبروتوس كه اين داستان را آورده مىگويد : الپنيكى هم بپشتيبانى برادر خود سخنانى به پريكليس كه دشمنى بيشتر را او مىنمود گفت ولى پريكليس لبخندى زده پاسخ داد : «الپنيكى! تو پيرتر از آنى كه بچنين كارها دخالت نمايى.» بهرحال كيمون از اين محاكمه پاكدامن درآمد و تبرئه گرديد.
نيز در زندگانى عمومى خود همچنان برقرار ماند و تا زمانى كه در شهر درنگ داشت چون تودهی مردم كينهی بزرگان را در دل داشتند و رشتهی كارها را جز در دست خود نمىخواستند او هميشه مىكوشيد آنان را از تندروى بازدارد. ولى چون بجنگ بيرون رفت توده بىسرپرست گرديده همهی قانونها و عادتهاى ديرين را كه تا اين هنگام نگهداشته بودند دور انداختند و بتحريك افيالتس از شناختن محكمهی آريوپاگوس3 سر باز زده در همهی دعويها و كارها خودشان دخالت نمودند. در نتيجهی اين كارها حكمرانى از هر باره دموكراسى گرديد و پريكليس كه از ديرزمانى نيرومند گرديده بود رشتهی اختيار توده را در دست داشت. كيمون چون از جنگ برگشت و كارها را بدينسان ديد سخت رنجور گرديد و كوشش بسيار بکار برد تا دوباره كارها را بسامان آورد و آريستوگراسى را بدانسان كه در زمان كليستنيس بود زنده گردانيد. ديگران با او كشاكش داشتند و آنچه مىتوانستند دريغ نمىگفتند. از جمله گفتگوهاى ديرين را دربارهی رابطه با خواهرش دوباره تازه مىساختند. همچنين او را بهوادارى لاكيدومنيان متهم مىنمودند ، چنانكه ايوپوليس4 شاعر در شعرهاى مشهور خود دربارهی كيمون باين تهمتها اشاره كرده مىگويد :
او نيكو بود بدانسان كه ديگران نيكو بودند. ولى هميشه درپى بادهخوارى و تنآسايى بود. شبها چهبسا كه آهنگ اسپارتا مىنمود. و خواهر خود را در خانه تنها مىگزاشت.
آرى او با همهی بادهدوستى و میخوارگى توانست آنهمه شهرها بگشايد و آنهمه فيروزيها يابد. پس بايد گفت اگر بهوشيارى مىكوشيد و كارهاى خود را با خردمندى انجام مىداد هرگز كسى در يونان چه پيش از آن و چه پس از آن در بهادريها باو نمىرسيد.
1ـ Chersonese
2ـ Thasos
3ـ Areopagus
4ـ Eupolis
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 4
🔸 ميبايد دانست كه صوفيگري كه در قرنهاي دوم و سوم پديد آمده و ريشه گرفته با خراباتيگري كه سپس خيام آن را بنياد گزارده (يا اگر ديگران بنياد گزارده بودند او شناخته گردانيده) ، بيكبار جدا از هم ميبودهاند ، بلكه ناسازگاريهاي آشكار ميداشتهاند. صوفيگري بنيادش بر آنست كه ما خدا را ميبينيم و بآن ميپيونديم و صوفيان دربارهی آغاز و انجام جهان سخناني ميداشتند. ولي خراباتيگري بنيادش بر نشناختن خدا و بيهوده دانستن دستگاه آفرش است و خراباتيان از آغاز و انجام جهان بيكبار ناآگاهي مينمايند.
صوفيان ميگويند : بايد بخود سختي داد و از خوشيهاي جهان دامن دركشيد. ليكن خراباتيان ميگويند : هميشه بايد در خوشي و مستي بود ، اندوه و سختي را از خود دور گردانيد.
درميان صوفيان نام باده و مطرب و اين چيزها هرگز نميبوده و سرمايهی صوفيگري پارسايي و سختيكشي شمرده ميشده. رقص كه درميان صوفيان رواج يافته نخست نميبوده. سپس نيز بسياري از سلسلهها آن را نميپذيرفتهاند.
صوفيان و خراباتيان تنها در دو چيز بهم ماننده بودهاند : يكي در زمينهی خوار داشتن جهان و پروا ننمودن بكوشش و كار ، ديگري در زمينهی ارج ننهادن به خرد و آن را خوار شمردن. جز اينها در همهچيز جدا ميبودهاند.
شما در شعرهاي خيام در هيچجا انديشههاي صوفيانه نتوانيد يافت ، همچنان در سخنان صوفيان پيشين نامي از باده يا ساغر يا مانند آن نتوانيد ديد. دف زدن و رقصيدن كه در بسياري از سلسلههاي صوفي رواج ميداشته در آغاز كار نميبوده. صوفيان از خراباتيان بسيار دور ميبودهاند. آنان جدا و اينان جدا ميبودهاند. گاهي نيز خراباتيان زبان بدگويي بصوفيان گشاده ميداشتهاند.
ليكن با همهی آنها در نتيجهی پيشامدهاي پيچاپيچي در قرنهاي ديگر صوفيگري با خراباتيگري درهم آميخته و شيخ و رند ، همرنگ و همراه شدهاند. اينها را در جايي ننوشتهاند. ولي ما از شعرهاي خود شاعران بدست ميآوريم و تاريخچهی شگفتش را نيز از روي فهم و گمان پيدا ميكنيم.
همانا پيش از زمان مغول بادهفروشي در شهرهاي اسلام ويژهی جهودان و ترسايان و مغان (زردشتيان) ميبوده. آنان هم ناچار ميبودهاند كه در بيرون شهر ، در آنجا كه ويرانههاست ، جايي براي خود برگزينند.
حرام بودن باده در اسلام عنوان بدست ملايانِ خودفروش1 داده بوده كه بادهخواران را سخت دنبال كنند و اگر كسي را مست يافتند برای او «اجراي حد» كنند. از اينرو كسي در درون شهر خريدن و فروختن يا خوردن آن در آشكار نمييارَسته. اين معني را از واژهی «خرابات» كه بمعني ميخانه و قمارخانه است نيز توان فهميد.
كساني كه ميخواستهاند باده خورند ميبايسته كه به بيرون شهر روند و در آنجا بخورند و بمانند تا از مستي بازرهند. از اينرو بادهفروشان ناچار ميبودهاند در آن خرابات دستگاهي درچينند. باين معني كه چنگ و چغانه آماده گردانند ، پسران خوشرويي را براي ساغرگرداني نگه دارند ، چيزهاي خوردني بسيجند.
با اين حال پيداست كه مردان آبرومندي بآنجا نميرفتهاند. كسان بيباكي ميرفتهاند و بيشترشان تهيدست و لات ميبودهاند كه بگفتهی خودشان چهبسا دفتر و خرقه را در نزد مِيفروش گرو ميگزاردهاند يا باده به نسيه ميخوردهاند.
يك دسته مردم بيارج رانده شده از توده ، خود را بپناه ميخانه كشيده با زور مِي خود را خوش ميگردانيدهاند. با اينهمه از آزار و تاخت و تاز ملايان و پارسايان ايمن نميبودهاند و آزارها از آنان ميكشيدهاند. اينست كينهی آنان را در دل ميداشتهاند.
چون پارسايان دستاويزشان دين و خدا و دوزخ و بهشت و اين گونه عنوانها ميبوده ، خراباتيان كمكم از خدا و دين نيز بيزار ميگردند و در بدمستيهاي خود زبان باز کرده سخناني ميگفتهاند : «اي بابا ، كه بآنجهان رفت و از بهشت و دوزخ آگاهي آورد؟!.» ، «ما هيچ نميدانيم از كجا آمدهايم و كجا خواهيم رفت ، بايد پروايي نكرد و خوش بود» ، «زندگاني همين يك دمست كه هست ، بايد آن را با خوشي گذرانيد» ، «مگر شما نميگوييد خدا آمرزگار است؟!.. پس ما بايد گنه كنيم تا او بيامرزد» ، «اين دنيا هيچست و پوچست» ، «ما اگر باده هم نخوريم با اين غمها خواهيم پوسيد».
از اين گونه انديشهها كه بدلها آيد و در مستي زورش بيشتر باشد.
1ـ خودفروشي ، خودنمايي فزون و چشمگیر است. همانست كه مردم با عبارت «ميخواهد بفهماند كه ما هم هستيم!» بازمینمایند. اين واژه را اين روزها به غلط براي معنايي كه واژهي «تنفروشي» براي آن مناسب است بكار ميبرند. ـ و
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 4
🔸 ميبايد دانست كه صوفيگري كه در قرنهاي دوم و سوم پديد آمده و ريشه گرفته با خراباتيگري كه سپس خيام آن را بنياد گزارده (يا اگر ديگران بنياد گزارده بودند او شناخته گردانيده) ، بيكبار جدا از هم ميبودهاند ، بلكه ناسازگاريهاي آشكار ميداشتهاند. صوفيگري بنيادش بر آنست كه ما خدا را ميبينيم و بآن ميپيونديم و صوفيان دربارهی آغاز و انجام جهان سخناني ميداشتند. ولي خراباتيگري بنيادش بر نشناختن خدا و بيهوده دانستن دستگاه آفرش است و خراباتيان از آغاز و انجام جهان بيكبار ناآگاهي مينمايند.
صوفيان ميگويند : بايد بخود سختي داد و از خوشيهاي جهان دامن دركشيد. ليكن خراباتيان ميگويند : هميشه بايد در خوشي و مستي بود ، اندوه و سختي را از خود دور گردانيد.
درميان صوفيان نام باده و مطرب و اين چيزها هرگز نميبوده و سرمايهی صوفيگري پارسايي و سختيكشي شمرده ميشده. رقص كه درميان صوفيان رواج يافته نخست نميبوده. سپس نيز بسياري از سلسلهها آن را نميپذيرفتهاند.
صوفيان و خراباتيان تنها در دو چيز بهم ماننده بودهاند : يكي در زمينهی خوار داشتن جهان و پروا ننمودن بكوشش و كار ، ديگري در زمينهی ارج ننهادن به خرد و آن را خوار شمردن. جز اينها در همهچيز جدا ميبودهاند.
شما در شعرهاي خيام در هيچجا انديشههاي صوفيانه نتوانيد يافت ، همچنان در سخنان صوفيان پيشين نامي از باده يا ساغر يا مانند آن نتوانيد ديد. دف زدن و رقصيدن كه در بسياري از سلسلههاي صوفي رواج ميداشته در آغاز كار نميبوده. صوفيان از خراباتيان بسيار دور ميبودهاند. آنان جدا و اينان جدا ميبودهاند. گاهي نيز خراباتيان زبان بدگويي بصوفيان گشاده ميداشتهاند.
ليكن با همهی آنها در نتيجهی پيشامدهاي پيچاپيچي در قرنهاي ديگر صوفيگري با خراباتيگري درهم آميخته و شيخ و رند ، همرنگ و همراه شدهاند. اينها را در جايي ننوشتهاند. ولي ما از شعرهاي خود شاعران بدست ميآوريم و تاريخچهی شگفتش را نيز از روي فهم و گمان پيدا ميكنيم.
همانا پيش از زمان مغول بادهفروشي در شهرهاي اسلام ويژهی جهودان و ترسايان و مغان (زردشتيان) ميبوده. آنان هم ناچار ميبودهاند كه در بيرون شهر ، در آنجا كه ويرانههاست ، جايي براي خود برگزينند.
حرام بودن باده در اسلام عنوان بدست ملايانِ خودفروش1 داده بوده كه بادهخواران را سخت دنبال كنند و اگر كسي را مست يافتند برای او «اجراي حد» كنند. از اينرو كسي در درون شهر خريدن و فروختن يا خوردن آن در آشكار نمييارَسته. اين معني را از واژهی «خرابات» كه بمعني ميخانه و قمارخانه است نيز توان فهميد.
كساني كه ميخواستهاند باده خورند ميبايسته كه به بيرون شهر روند و در آنجا بخورند و بمانند تا از مستي بازرهند. از اينرو بادهفروشان ناچار ميبودهاند در آن خرابات دستگاهي درچينند. باين معني كه چنگ و چغانه آماده گردانند ، پسران خوشرويي را براي ساغرگرداني نگه دارند ، چيزهاي خوردني بسيجند.
با اين حال پيداست كه مردان آبرومندي بآنجا نميرفتهاند. كسان بيباكي ميرفتهاند و بيشترشان تهيدست و لات ميبودهاند كه بگفتهی خودشان چهبسا دفتر و خرقه را در نزد مِيفروش گرو ميگزاردهاند يا باده به نسيه ميخوردهاند.
يك دسته مردم بيارج رانده شده از توده ، خود را بپناه ميخانه كشيده با زور مِي خود را خوش ميگردانيدهاند. با اينهمه از آزار و تاخت و تاز ملايان و پارسايان ايمن نميبودهاند و آزارها از آنان ميكشيدهاند. اينست كينهی آنان را در دل ميداشتهاند.
چون پارسايان دستاويزشان دين و خدا و دوزخ و بهشت و اين گونه عنوانها ميبوده ، خراباتيان كمكم از خدا و دين نيز بيزار ميگردند و در بدمستيهاي خود زبان باز کرده سخناني ميگفتهاند : «اي بابا ، كه بآنجهان رفت و از بهشت و دوزخ آگاهي آورد؟!.» ، «ما هيچ نميدانيم از كجا آمدهايم و كجا خواهيم رفت ، بايد پروايي نكرد و خوش بود» ، «زندگاني همين يك دمست كه هست ، بايد آن را با خوشي گذرانيد» ، «مگر شما نميگوييد خدا آمرزگار است؟!.. پس ما بايد گنه كنيم تا او بيامرزد» ، «اين دنيا هيچست و پوچست» ، «ما اگر باده هم نخوريم با اين غمها خواهيم پوسيد».
از اين گونه انديشهها كه بدلها آيد و در مستي زورش بيشتر باشد.
1ـ خودفروشي ، خودنمايي فزون و چشمگیر است. همانست كه مردم با عبارت «ميخواهد بفهماند كه ما هم هستيم!» بازمینمایند. اين واژه را اين روزها به غلط براي معنايي كه واژهي «تنفروشي» براي آن مناسب است بكار ميبرند. ـ و
🌒 کشتن کسروی
🔸خوانندگان بیگمان به جداییهایی میان گفتار و رفتار ما با ازآنِ دیگران پی بردهاند. چنین جداییهایی بیش از همه از گردن نهادن ما به داوری خرد و دوری جستن از هوس و کینه و اینگونه سَهِشها برمیخیزد.
امروز میخواهیم در پیرامون یکی از آن جداییها با شما گفتگو کنیم.
🔸بارها خوانندگانی از ما سراغ گور جانسپاران کسروی و حدادپور را گرفتهاند. ما نه جای آن را دیده و نه بدرستی میدانیم کجاست. از نوشتههای یاران این میدانیم که کالبد آن دو را به کوهی در شمال تهران به جایی بنام چشمهی آبَک برده زمین سخت را کنده درمیان سنگ بزرگی هر دو را بخاک سپارده و روی آن را با سیمان پوشانیدهاند.
این هم پرروشن است که نخواستهاند ایشان گور بدارند. در آیین ما مرده را با پاسداری بخاک سپردن هست ولی مردهپرستی و پیاپی بر سر گور رفتن سزا نیست. جای گور هرچه ناشناختهتر بهتر. ما نه درپی بارگاه ساختنیم و نه این را کاری بخردانه میدانیم. برای دیگران گورِ عزیزانشان جای گرد آمدن و مراسم برپا داشتن میباشد و هر زمان که توانند به آنجا شتابند. ولی اینها در نزد ما نیست.
🔸اینکه برخی نوشتهاند یاران کسروی کالبدها را به گورستان ظهیرالدوله برده و چون سرپرست گورستان با خاکسپاری آنها «مخالفت» کرده آنها ناچار کالبدها را به آبک بردهاند ، جز میوهی پنداربافی نیست.
کالبدها را شهربانی به آنجا برده بوده و میخواسته هرچه زودتر بخاک سپرده شوند!
🔸آری این تواند بود که یاران کسروی چون آن گورستان را جای خاکسپاری پیشوایان صوفی و برخی از بدنامترین کسان میدانستند از خاکسپاری در آنجا خودداری کردند ولی این اندیشه هم کارگر بوده که اساساً آزادگان با گوربازی و بارگاه ساختن مخالف بودهاند.
اینست که سرانجام کالبدها را به دامنهی کوه برده در آنجا چنانکه گفتیم در شکاف سنگ بزرگی جا داده و روی گور را با سیمان پوشاندهاند. سالها پس از آن نیز راهداری راهی از آنجا میگذراند و بدینسان آن سنگ هم از میان برداشته میشود.
🔸به این پیشامد که دلسوختگانی با افسوس از آن یاد میکنند ، ما طور دیگری میاندیشیم. ما میگوییم آدمیان از نخست بدینسان که امروز هست زندگی نمیکردهاند. دگرگونیهای بسیاری در اندیشهی آدمی پیش آمده تا زندگانی او به سان امروزی رسیده. روزگاری مردمان دو دستهی آزاد و برده بودهاند و این بسیار عادی بوده که کسی از زاده شدنش بردهی دیگری باشد و فرمان ازو برد. لیکن چنین اندیشهی خواریآوری امروز از میان برخاسته و خود بس ناپسندست.
دربارهی باور به زندگانی زیر خاک پس از مرگ و ارج گزاردن به گور و بارگاه پدید آوردن و زیارت آنها نیز ، تاریخ و کاوشهای باستانشناسان بما چیزهای شگفتآوری میآموزد که پارهای از مردمان امروز آنها را دور از خرد میشمارند. پس چه جای شگفت است که روزی این مراسم نیز همچون بسیاری از مراسم بیهوده بیکباره برچیده شود.
🔸ما برآنیم که این پیشامد خود نقطه عطفی در تاریخ جهان تواند بود که در آینده مردمان این اندازه که امروز به گورها ارج بیهوده میگزارند ، نگزارند و از کار امروزیان در شگفت باشند.
🔸اینها گفتگو از گور و زیارت و سر گور گرد آمدنها بود. ولی دربارهی پیشامدی که در روز بیستم اسفند 1324 در تهران رخ داده ما سخنان بسیاری داریم. زیرا آن یک قتل سادهای نبوده. گذشته از دسیسههای شوم و جنایتکارانی که همه دست به هم دادند تا زمینهی آن را فراهم آورند ، این قتل یک تأثیر بسیار زیانمندی بر سرنوشت این توده بلکه تودههای شرقی و جهانیان داشته است.
کسانی تا به ژرفای اندیشههای پاکدینی راه نبرند این سخنان را گزافه شمارند. لیکن باید دانست که این سخن گزافه نیست و هرچه هست از دور افتادن آن کسان از اندیشههای پاکدینی و این راه خدایی است.
🔸اینست ما دربارهی آن پیشامد هر زمانی بتوانیم به سخن درآمده گفتنیها را میگوییم. و دربند آن نیستیم که تنها در چنین روزهایی گفته شود.
🔸برخی کسان را میبینیم که به روز زادن کسروی و کشته شدنش ارج میگزارند و آن را بیادها میآورند. ما دربند چنین مراسمی نیز نیستیم.
تنها چنین روزی ، روز بیستم اسفند ، نیست که ما را افسرده میگرداند. هرگاه که بیاد چنان دسیسهی ننگآلود رسوایی میافتیم سخت برمیآشوبیم ـ دسیسهای که یک چند نافهم دُژخیم که از دروغهای مشتی خداناشناسِ بیدین برانگیخته شده و با دستهای آنها ببازی درآمدند ، پدید آوردند.
از سوی دیگر ما میبینیم همینکه به این روزها نزدیک میشویم خوانندگانمان خواهان خواندن سخنانی در پیرامون آن کشتار ننگآور میباشند و اینست نمیتوانیم خاموش بنشینیم و سخن را به زمان دیگری واگزاریم.
👇
🔸خوانندگان بیگمان به جداییهایی میان گفتار و رفتار ما با ازآنِ دیگران پی بردهاند. چنین جداییهایی بیش از همه از گردن نهادن ما به داوری خرد و دوری جستن از هوس و کینه و اینگونه سَهِشها برمیخیزد.
امروز میخواهیم در پیرامون یکی از آن جداییها با شما گفتگو کنیم.
🔸بارها خوانندگانی از ما سراغ گور جانسپاران کسروی و حدادپور را گرفتهاند. ما نه جای آن را دیده و نه بدرستی میدانیم کجاست. از نوشتههای یاران این میدانیم که کالبد آن دو را به کوهی در شمال تهران به جایی بنام چشمهی آبَک برده زمین سخت را کنده درمیان سنگ بزرگی هر دو را بخاک سپارده و روی آن را با سیمان پوشانیدهاند.
این هم پرروشن است که نخواستهاند ایشان گور بدارند. در آیین ما مرده را با پاسداری بخاک سپردن هست ولی مردهپرستی و پیاپی بر سر گور رفتن سزا نیست. جای گور هرچه ناشناختهتر بهتر. ما نه درپی بارگاه ساختنیم و نه این را کاری بخردانه میدانیم. برای دیگران گورِ عزیزانشان جای گرد آمدن و مراسم برپا داشتن میباشد و هر زمان که توانند به آنجا شتابند. ولی اینها در نزد ما نیست.
🔸اینکه برخی نوشتهاند یاران کسروی کالبدها را به گورستان ظهیرالدوله برده و چون سرپرست گورستان با خاکسپاری آنها «مخالفت» کرده آنها ناچار کالبدها را به آبک بردهاند ، جز میوهی پنداربافی نیست.
کالبدها را شهربانی به آنجا برده بوده و میخواسته هرچه زودتر بخاک سپرده شوند!
🔸آری این تواند بود که یاران کسروی چون آن گورستان را جای خاکسپاری پیشوایان صوفی و برخی از بدنامترین کسان میدانستند از خاکسپاری در آنجا خودداری کردند ولی این اندیشه هم کارگر بوده که اساساً آزادگان با گوربازی و بارگاه ساختن مخالف بودهاند.
اینست که سرانجام کالبدها را به دامنهی کوه برده در آنجا چنانکه گفتیم در شکاف سنگ بزرگی جا داده و روی گور را با سیمان پوشاندهاند. سالها پس از آن نیز راهداری راهی از آنجا میگذراند و بدینسان آن سنگ هم از میان برداشته میشود.
🔸به این پیشامد که دلسوختگانی با افسوس از آن یاد میکنند ، ما طور دیگری میاندیشیم. ما میگوییم آدمیان از نخست بدینسان که امروز هست زندگی نمیکردهاند. دگرگونیهای بسیاری در اندیشهی آدمی پیش آمده تا زندگانی او به سان امروزی رسیده. روزگاری مردمان دو دستهی آزاد و برده بودهاند و این بسیار عادی بوده که کسی از زاده شدنش بردهی دیگری باشد و فرمان ازو برد. لیکن چنین اندیشهی خواریآوری امروز از میان برخاسته و خود بس ناپسندست.
دربارهی باور به زندگانی زیر خاک پس از مرگ و ارج گزاردن به گور و بارگاه پدید آوردن و زیارت آنها نیز ، تاریخ و کاوشهای باستانشناسان بما چیزهای شگفتآوری میآموزد که پارهای از مردمان امروز آنها را دور از خرد میشمارند. پس چه جای شگفت است که روزی این مراسم نیز همچون بسیاری از مراسم بیهوده بیکباره برچیده شود.
🔸ما برآنیم که این پیشامد خود نقطه عطفی در تاریخ جهان تواند بود که در آینده مردمان این اندازه که امروز به گورها ارج بیهوده میگزارند ، نگزارند و از کار امروزیان در شگفت باشند.
🔸اینها گفتگو از گور و زیارت و سر گور گرد آمدنها بود. ولی دربارهی پیشامدی که در روز بیستم اسفند 1324 در تهران رخ داده ما سخنان بسیاری داریم. زیرا آن یک قتل سادهای نبوده. گذشته از دسیسههای شوم و جنایتکارانی که همه دست به هم دادند تا زمینهی آن را فراهم آورند ، این قتل یک تأثیر بسیار زیانمندی بر سرنوشت این توده بلکه تودههای شرقی و جهانیان داشته است.
کسانی تا به ژرفای اندیشههای پاکدینی راه نبرند این سخنان را گزافه شمارند. لیکن باید دانست که این سخن گزافه نیست و هرچه هست از دور افتادن آن کسان از اندیشههای پاکدینی و این راه خدایی است.
🔸اینست ما دربارهی آن پیشامد هر زمانی بتوانیم به سخن درآمده گفتنیها را میگوییم. و دربند آن نیستیم که تنها در چنین روزهایی گفته شود.
🔸برخی کسان را میبینیم که به روز زادن کسروی و کشته شدنش ارج میگزارند و آن را بیادها میآورند. ما دربند چنین مراسمی نیز نیستیم.
تنها چنین روزی ، روز بیستم اسفند ، نیست که ما را افسرده میگرداند. هرگاه که بیاد چنان دسیسهی ننگآلود رسوایی میافتیم سخت برمیآشوبیم ـ دسیسهای که یک چند نافهم دُژخیم که از دروغهای مشتی خداناشناسِ بیدین برانگیخته شده و با دستهای آنها ببازی درآمدند ، پدید آوردند.
از سوی دیگر ما میبینیم همینکه به این روزها نزدیک میشویم خوانندگانمان خواهان خواندن سخنانی در پیرامون آن کشتار ننگآور میباشند و اینست نمیتوانیم خاموش بنشینیم و سخن را به زمان دیگری واگزاریم.
👇
🔸این خود دانستنی است که این پیشامد بسیار پراهمیتتر از آنست که سالی یک روز یادی از آن رود و تا سال دیگر یاد نشود. برای آنکه این سخن نیک روشن گردد و ژرفای رسوایی آن پیشامد و تأثیرش بر زندگانی هشتاد میلیون ایرانی و دیگران فهمیده شود ما ناگزیریم از راههای گوناگون به سخن درآمده این زمینه را روشن گردانیم.
اینست از امروز کلیپی را دربارهی کوششهای کسروی و باهماد آزادگان بخش به بخش خواهیم آورد. به یاری آفریدگار در آینده گفتارهای مفصلتری در این زمینه در کانال نشر خواهیم کرد.
اینست از امروز کلیپی را دربارهی کوششهای کسروی و باهماد آزادگان بخش به بخش خواهیم آورد. به یاری آفریدگار در آینده گفتارهای مفصلتری در این زمینه در کانال نشر خواهیم کرد.