Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
دردها و درمانها.pdf
7.4 MB
🔶 دردها و درمانها
🖌 احمد کسروی
🔍 جستار : خویهای نیک و بد ، ستودگیها و ناستودگیها ، بیماریها و گرفتاریهای اندیشهای ، علتهای عقبماندگی ، و راه چاره بآنها
📊 شمار ساتها : ۳۷۱
🖨 بازپسین پراکنش : مرداد ۱۳۹۸
کتابخانهی پاکدینی
🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🖌 احمد کسروی
🔍 جستار : خویهای نیک و بد ، ستودگیها و ناستودگیها ، بیماریها و گرفتاریهای اندیشهای ، علتهای عقبماندگی ، و راه چاره بآنها
📊 شمار ساتها : ۳۷۱
🖨 بازپسین پراکنش : مرداد ۱۳۹۸
کتابخانهی پاکدینی
🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
🔶 در پاسخ حقیقتگو
🔸 2ـ كیشهایی كه امروز هست همه گمراهیست
تا اینجاست سخن حقیقتگو. چنانكه گفتیم این گونه پرسشها و خردهگیریها در پیرامون دین فراوان رسیده. از روزی كه كتاب «راه رستگاری» را بیرون دادهایم پیاپی این گونه پرسشها میرسد ، و ما پرهیز میداریم كه آنها را در پیمان چاپ كنیم و بپاسخی پردازیم. چه میدانیم كه هر چیزی كه بسخنبازی افتاد بجایی نرسد.
ما در این راه كه میكوشیم سه سخن بیشتر نمیداریم. زیرا میگوییم : این پراكندگیها شرق را پایمال ساخته و میباید بچارهی آنها كوشید. میگوییم : چاره جز راستیها (حقایق) را بدست آوردن و همگی آنها را پذیرفتن نیست. میگوییم : براستیها جز براهنمایی خرد نتوان رسید.
این سه سخنیست كه ما میگوییم و هر كس از خِرد و غیرت بهره دارد باید اینها را پذیرد و با ما همراه گردد و جای هیچ گفتگوی دیگر نیست.
لیكن چه باید گفت بكسانی كه هیچگاه در این زمینهها نباشند و آزادی و سرفرازی تودهها و پیشرفت كار زندگانی ، و آسایش و خرسندی مردم و این گونه عنوانها در نزد آنان دارای ارجی نیست. یكمشت درماندگانی كه سخنانی را كه شنیده و یا خواندهاند در دلهای خود جا دادهاند و از هیچ راهی نمیخواهند دست از آنها بردارند و همهچیز را فدای این نادانیهای خود میسازند. خیرهرویانی كه همینكه سخنی را با دانستههای خود ناسازگار دیدند برآشوبند و بیفرهنگانه به پیكار برخیزند و اگر ده بار خطاشان روشن گردد شكست بخود راه ندهند. ناسپاسانی كه هر زمان كه با ما به پیكار برمیخیزند میبینیم سخنانی را كه هرگز نمیدانستند و از پیمان یاد گرفتهاند به رخ ما میكشند و هیچ بروی خود نمیآورند.
🔸 2ـ كیشهایی كه امروز هست همه گمراهیست
تا اینجاست سخن حقیقتگو. چنانكه گفتیم این گونه پرسشها و خردهگیریها در پیرامون دین فراوان رسیده. از روزی كه كتاب «راه رستگاری» را بیرون دادهایم پیاپی این گونه پرسشها میرسد ، و ما پرهیز میداریم كه آنها را در پیمان چاپ كنیم و بپاسخی پردازیم. چه میدانیم كه هر چیزی كه بسخنبازی افتاد بجایی نرسد.
ما در این راه كه میكوشیم سه سخن بیشتر نمیداریم. زیرا میگوییم : این پراكندگیها شرق را پایمال ساخته و میباید بچارهی آنها كوشید. میگوییم : چاره جز راستیها (حقایق) را بدست آوردن و همگی آنها را پذیرفتن نیست. میگوییم : براستیها جز براهنمایی خرد نتوان رسید.
این سه سخنیست كه ما میگوییم و هر كس از خِرد و غیرت بهره دارد باید اینها را پذیرد و با ما همراه گردد و جای هیچ گفتگوی دیگر نیست.
لیكن چه باید گفت بكسانی كه هیچگاه در این زمینهها نباشند و آزادی و سرفرازی تودهها و پیشرفت كار زندگانی ، و آسایش و خرسندی مردم و این گونه عنوانها در نزد آنان دارای ارجی نیست. یكمشت درماندگانی كه سخنانی را كه شنیده و یا خواندهاند در دلهای خود جا دادهاند و از هیچ راهی نمیخواهند دست از آنها بردارند و همهچیز را فدای این نادانیهای خود میسازند. خیرهرویانی كه همینكه سخنی را با دانستههای خود ناسازگار دیدند برآشوبند و بیفرهنگانه به پیكار برخیزند و اگر ده بار خطاشان روشن گردد شكست بخود راه ندهند. ناسپاسانی كه هر زمان كه با ما به پیكار برمیخیزند میبینیم سخنانی را كه هرگز نمیدانستند و از پیمان یاد گرفتهاند به رخ ما میكشند و هیچ بروی خود نمیآورند.
🔶 عید قربان
🔸 بخشی از کتاب «در پیرامون جانوران» (تکهی 1 از 3)
از چیزهایی كه باید در پیرامونش گفتگو كرد قربانیست. دربارهی آن از دو رو سخنانی هست : یكی آنكه قربانی چه معنی دارد؟.. مگر خدا از كشتن گوسفند و گاو خوشش میآید كه كسی نذر كند اگر فلان كار شد گوسفندی كشم؟!.. آن شنیدهاید كه اصغر بروجردی ، آن مرد تیرهدرون ، كه بچهها را میفریفته و با خود میبرده و پس از زشتكاری میكشته ، چون گرفتار شده محكوم گردیده بود ، هنگامی كه بپای دارش میبردهاند میگفته : «من نذر كرده بودم اگر از این بلا خلاص شدم در حضرت عبدالعظیم گوسفندی به نذر حضرت عباس بكشم». آن كارهای زشتش و این هم نذرش. دیگری اینكه چگونه اسلام به قربانی دستور داده؟!.. یكی از ایرادهای بزرگ باسلام قربانیهاییست كه در مكه میشود. در یك روز از نیم ملیون تا یك ملیون گوسفند و شتر را از یكسو سر میبرند و از یكسو برای آنكه نگندد و بیماریها پدید نیاورد بیدرنگ گودالی كنده زیر خاك نهان میگردانند ـ باین چه نامی توان داد؟!. گوسفند اگر كالاست (چنانكه فهمیدهی دیگران میباشد) باید ارجش دانست و بدانسان تباهش نگردانید و اگر كالا نیست و آفریدهی جداسریست (چنانكه فهمیدهی ما میباشد) باید بآن اندازه ستمِ بیهوده سزا نشمرد. پس چه رازی داشته كه اسلام دستور آن را داده؟!.
باید دانست كه قربانی از پدیدآوردههای اسلام نیست. قربانی از پیش از آن میبوده و اسلام چون نتوانسته آن را براندازد باین بس كرده كه شكلش را دیگر گرداند. قربانی بازمانده از زمانهای بتپرستی بوده و ما اگر بخواهیم تاریخچهی آن را روشن گردانیم باید كمی هم از بتپرستی سخن رانیم.
چنانكه بارها گفتهایم بتپرستی كه مردمان باستان گرفتار آن بودهاند معنایش نشناختن جهان و كارهای آن میبوده. باین معنی چون باین جهان نگریسته از گردش آن سر در نیاورده و شُوند كارهایش را نمیدانستهاند درمیماندهاند و یک نافهمیشان این میبوده كه جهان را یک دستگاه نشناخته دستهای گوناگونی را در آن كارگر میشماردهاند.
مثلاً چون بچه را میدیدهاند كه زاییده میشود و بزرگ میگردد و از آنسو ناگهان بیمار گردیده میمیرد ، آن زاییده شدن و بزرگ گردیدن را با این بیمار شدن و مردن سازگار نشناخته نمیتوانستهاند باور كنند كه هر دو از یك سرچشمه است. همچنان باران را میدیدهاند كه میبارد و كشتها را میپرورد و میرویاند و از آنسو تگرگی باریده آنها را میكوبد و نابود میگرداند و این دو را هم آخشیج[=ضد] یكدیگر میشناختهاند.
در نتیجهی اینها گروهی در جهان دو دست را كارگر دیده به دو خدا ـ یكی خدای نیكوكار یا یزدان ، دیگری خدای بدكار یا اهریمن ـ باور میداشتهاند. (از جمله ایرانیان باستان باین باور میبودهاند). گروهی باین اندازه هم بس نكرده برای هر رشته از كارها خدای جدایی از پندار خود پدید میآوردهاند. مثلاً برای دریا و كارهای آن خدایی ، برای جنگ و فیروزی و نافیروزی خدایی ، برای كشت و كار و گلهداری خدایی میپنداشتهاند. اگر متولوجی1 یونان را بخوانیم برای بادهگساری و خوشگذرانی نیز خدایی جداگانه میداشتهاند.2
این بوده راز بتپرستی. از سوی دیگر اینان خدایانی را كه از پندار خود پدید میآوردهاند هر یكی را دارای خیمهای آدمی ـ خشم ، رشك ، كینه ، خودخواهی و مانند اینها ـ میشماردهاند. این لغزش دیگری از ایشان میبوده و نتیجهی این لغزش آن میشده كه همیشه از خدایان بترسند و از خشم و رشک و كینهی آنها بیمناك باشند. از جمله این نافهمی درمیان ایشان رواج میداشته كه هر كسی كه دارایی اندوخت ، یا فرزندان بسیاری پیدا كرد ، یا سرداری در چند جنگ فیروز درآمد ، خدایان باو رشك برند و آسیب و آزار دریغ ندارند. از نافهمی چنین بیمی بخود راه داده آنگاه برای چاره چنان اندیشیده بودند كه با دادن ارمغانهایی از رشك و خشم خدایان جلو گیرند و خود را از آسیب و زیان نگه دارند. اینبود كسی كه توانگر میشده بایستی سهمی از داراك خود بنام خدایان جدا گرداند و به پرستشگاه برد. كسی كه دارای چند فرزند میبوده یكی از آنها را ـ دختر یا پسر ـ برگزیده بپرستاری در پرستشگاه میگمارده. سرداری كه از جنگ با فیروزی بازمیگشته بخشی از كالاهای تاراجی را ویژهی خدایان میگردانیده.
1ـ Mythology - و
2ـ دیونیسوس : خدای باده - و
.
🔸 بخشی از کتاب «در پیرامون جانوران» (تکهی 1 از 3)
از چیزهایی كه باید در پیرامونش گفتگو كرد قربانیست. دربارهی آن از دو رو سخنانی هست : یكی آنكه قربانی چه معنی دارد؟.. مگر خدا از كشتن گوسفند و گاو خوشش میآید كه كسی نذر كند اگر فلان كار شد گوسفندی كشم؟!.. آن شنیدهاید كه اصغر بروجردی ، آن مرد تیرهدرون ، كه بچهها را میفریفته و با خود میبرده و پس از زشتكاری میكشته ، چون گرفتار شده محكوم گردیده بود ، هنگامی كه بپای دارش میبردهاند میگفته : «من نذر كرده بودم اگر از این بلا خلاص شدم در حضرت عبدالعظیم گوسفندی به نذر حضرت عباس بكشم». آن كارهای زشتش و این هم نذرش. دیگری اینكه چگونه اسلام به قربانی دستور داده؟!.. یكی از ایرادهای بزرگ باسلام قربانیهاییست كه در مكه میشود. در یك روز از نیم ملیون تا یك ملیون گوسفند و شتر را از یكسو سر میبرند و از یكسو برای آنكه نگندد و بیماریها پدید نیاورد بیدرنگ گودالی كنده زیر خاك نهان میگردانند ـ باین چه نامی توان داد؟!. گوسفند اگر كالاست (چنانكه فهمیدهی دیگران میباشد) باید ارجش دانست و بدانسان تباهش نگردانید و اگر كالا نیست و آفریدهی جداسریست (چنانكه فهمیدهی ما میباشد) باید بآن اندازه ستمِ بیهوده سزا نشمرد. پس چه رازی داشته كه اسلام دستور آن را داده؟!.
باید دانست كه قربانی از پدیدآوردههای اسلام نیست. قربانی از پیش از آن میبوده و اسلام چون نتوانسته آن را براندازد باین بس كرده كه شكلش را دیگر گرداند. قربانی بازمانده از زمانهای بتپرستی بوده و ما اگر بخواهیم تاریخچهی آن را روشن گردانیم باید كمی هم از بتپرستی سخن رانیم.
چنانكه بارها گفتهایم بتپرستی كه مردمان باستان گرفتار آن بودهاند معنایش نشناختن جهان و كارهای آن میبوده. باین معنی چون باین جهان نگریسته از گردش آن سر در نیاورده و شُوند كارهایش را نمیدانستهاند درمیماندهاند و یک نافهمیشان این میبوده كه جهان را یک دستگاه نشناخته دستهای گوناگونی را در آن كارگر میشماردهاند.
مثلاً چون بچه را میدیدهاند كه زاییده میشود و بزرگ میگردد و از آنسو ناگهان بیمار گردیده میمیرد ، آن زاییده شدن و بزرگ گردیدن را با این بیمار شدن و مردن سازگار نشناخته نمیتوانستهاند باور كنند كه هر دو از یك سرچشمه است. همچنان باران را میدیدهاند كه میبارد و كشتها را میپرورد و میرویاند و از آنسو تگرگی باریده آنها را میكوبد و نابود میگرداند و این دو را هم آخشیج[=ضد] یكدیگر میشناختهاند.
در نتیجهی اینها گروهی در جهان دو دست را كارگر دیده به دو خدا ـ یكی خدای نیكوكار یا یزدان ، دیگری خدای بدكار یا اهریمن ـ باور میداشتهاند. (از جمله ایرانیان باستان باین باور میبودهاند). گروهی باین اندازه هم بس نكرده برای هر رشته از كارها خدای جدایی از پندار خود پدید میآوردهاند. مثلاً برای دریا و كارهای آن خدایی ، برای جنگ و فیروزی و نافیروزی خدایی ، برای كشت و كار و گلهداری خدایی میپنداشتهاند. اگر متولوجی1 یونان را بخوانیم برای بادهگساری و خوشگذرانی نیز خدایی جداگانه میداشتهاند.2
این بوده راز بتپرستی. از سوی دیگر اینان خدایانی را كه از پندار خود پدید میآوردهاند هر یكی را دارای خیمهای آدمی ـ خشم ، رشك ، كینه ، خودخواهی و مانند اینها ـ میشماردهاند. این لغزش دیگری از ایشان میبوده و نتیجهی این لغزش آن میشده كه همیشه از خدایان بترسند و از خشم و رشک و كینهی آنها بیمناك باشند. از جمله این نافهمی درمیان ایشان رواج میداشته كه هر كسی كه دارایی اندوخت ، یا فرزندان بسیاری پیدا كرد ، یا سرداری در چند جنگ فیروز درآمد ، خدایان باو رشك برند و آسیب و آزار دریغ ندارند. از نافهمی چنین بیمی بخود راه داده آنگاه برای چاره چنان اندیشیده بودند كه با دادن ارمغانهایی از رشك و خشم خدایان جلو گیرند و خود را از آسیب و زیان نگه دارند. اینبود كسی كه توانگر میشده بایستی سهمی از داراك خود بنام خدایان جدا گرداند و به پرستشگاه برد. كسی كه دارای چند فرزند میبوده یكی از آنها را ـ دختر یا پسر ـ برگزیده بپرستاری در پرستشگاه میگمارده. سرداری كه از جنگ با فیروزی بازمیگشته بخشی از كالاهای تاراجی را ویژهی خدایان میگردانیده.
1ـ Mythology - و
2ـ دیونیسوس : خدای باده - و
.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس ـ تکهی 13
🔸 قيصر چون بدينسان به كونسولي برگزيده شد ناگهان خواست كه بنوازش طبقهی پست و بيچيز بپردازد و قانونهايي نوشته و از تصويب گذرانيد دربارهی اينكه بنههايي (كلونيها) بنياد نهاده شود و زمينها بخش گردد و بدينسان سمت خود را از ارج و بها انداخته و كونسولگري را يك گونه تريبونی مردم گردانيده و چون بيبولوس1 كه كونسول ديگري بود با اين قانون مخالفت نمود و كاتو هم ميبايست ازو پشتيباني نمايد و در برابر آن قانون ايستادگي كند. قيصر پومپيوس را بر ميدانگاه عمومي كه براي برگزيدن نمايندگان بود آورده و در پيش دستههاي مردم باو روي گردانيده پرسيد : آيا عقيدهی شما دربارهی اين قانونها كه كساني ايستادگي در برابر آن مينمايند چيست؟ پومپيوس قانونها را بنيكي ستوده ، قيصر دوباره پرسيد : «پس چون كساني با زور در برابر اين قانونها ايستادگي كنند آيا شما آماده هستيد كه در برابر آنان پشتيباني از مردم نماييد؟» پومپيوس پاسخ داد : «آري من آماده خواهم بود و اگر كساني با شمشير ايستادگي نمودند من در برابر آنان با شمشير و خود آماده خواهم بود.» از پومپيوس هرگز چنين سخن يا كار زورآميز و بيقاعدهاي تاكنون سر نزده بود. اينبود دوستان وي براي عذرتراشي ميكوشيدند و ميگفتند او نانديشيده اين جمله را بر زبان رانده. ولي كارهاي او كه پس از اين رويداد آشكاره نشان ميداد كه خود را ابزار دست قيصر ساخته است. از جمله اينكه ناگهان و برخلاف همهی انتظارها يوليا2 دختر قيصر را به زني خود گرفت. با آنكه نامزد كااوپيو3 بود و بايستي چند روزه با او عروسي كند و براي آنكه كااوپيو خشمناك نگردد دختر خود را كه پيش از آن زن فااوستوس پسر سولا بود به زني به وي داد. خود قيصر نيز كاليفورنيا4 دختر پيسو را به زني گرفت.
در نتيجهی آن پيشامد پومپيوس شهر را پر از سپاهي ساخته هر كاري را ميخواست با زور پيش ميبرد. از جمله آنكه چون بيبولوس كونسول همراه لوكولوس و كاتو به فوروم ميرفت ناگهان بر سر او ريخته ريسمانهاي او را پاره كردند و يك ظرف پليدي را بر سر خود بيبولوس ريخت. همچنين دو تن از تريبونان مردم كه همراه بيبولوس راه ميرفتند بسختي زخمي گرديدند و چون بدينسان فوروم را از دشمنان خود پيراستند قانونها را كه دربارهی بخش زمينها آماده ساخته بودند بتصويب رسانيده بكار پرداختند. نه تنها اين كار بلكه چون از آن قانون بهره بانبوه مردم ميرسيد از اين جهت همگي بايشان گراييدند و به هر كاري ايشان را آزاد گزاردند. اينبود كه همهی كارها و رتبههاي پومپيوس كه لوكولوس در برابر آنها ايستادگي نموده بود اينزمان همهی آنها را دريافت. براي قيصر هم گال را چه در درون كوهستان آلپ و چه در بيرون آن با الوريكوم5 پنج ساله دادند. نيز لشكري داراي چهار لگيون درست باو سپردند. سپس براي سال آينده پيسو پدر زن قيصر و گابينيوس6 يكي از چاپلوسان پستنهاد را از دوستان پومپيوس به كونسولي برگزيد.
1ـ Bibulus
2ـ Julia
3ـ Caopio
4ـ Calephurnia
5ـ Illyricum كوهستان و سرزميني در اتريش و هنگري امروزي.
6ـ Gabinius
10) پومپيوس ـ تکهی 13
🔸 قيصر چون بدينسان به كونسولي برگزيده شد ناگهان خواست كه بنوازش طبقهی پست و بيچيز بپردازد و قانونهايي نوشته و از تصويب گذرانيد دربارهی اينكه بنههايي (كلونيها) بنياد نهاده شود و زمينها بخش گردد و بدينسان سمت خود را از ارج و بها انداخته و كونسولگري را يك گونه تريبونی مردم گردانيده و چون بيبولوس1 كه كونسول ديگري بود با اين قانون مخالفت نمود و كاتو هم ميبايست ازو پشتيباني نمايد و در برابر آن قانون ايستادگي كند. قيصر پومپيوس را بر ميدانگاه عمومي كه براي برگزيدن نمايندگان بود آورده و در پيش دستههاي مردم باو روي گردانيده پرسيد : آيا عقيدهی شما دربارهی اين قانونها كه كساني ايستادگي در برابر آن مينمايند چيست؟ پومپيوس قانونها را بنيكي ستوده ، قيصر دوباره پرسيد : «پس چون كساني با زور در برابر اين قانونها ايستادگي كنند آيا شما آماده هستيد كه در برابر آنان پشتيباني از مردم نماييد؟» پومپيوس پاسخ داد : «آري من آماده خواهم بود و اگر كساني با شمشير ايستادگي نمودند من در برابر آنان با شمشير و خود آماده خواهم بود.» از پومپيوس هرگز چنين سخن يا كار زورآميز و بيقاعدهاي تاكنون سر نزده بود. اينبود دوستان وي براي عذرتراشي ميكوشيدند و ميگفتند او نانديشيده اين جمله را بر زبان رانده. ولي كارهاي او كه پس از اين رويداد آشكاره نشان ميداد كه خود را ابزار دست قيصر ساخته است. از جمله اينكه ناگهان و برخلاف همهی انتظارها يوليا2 دختر قيصر را به زني خود گرفت. با آنكه نامزد كااوپيو3 بود و بايستي چند روزه با او عروسي كند و براي آنكه كااوپيو خشمناك نگردد دختر خود را كه پيش از آن زن فااوستوس پسر سولا بود به زني به وي داد. خود قيصر نيز كاليفورنيا4 دختر پيسو را به زني گرفت.
در نتيجهی آن پيشامد پومپيوس شهر را پر از سپاهي ساخته هر كاري را ميخواست با زور پيش ميبرد. از جمله آنكه چون بيبولوس كونسول همراه لوكولوس و كاتو به فوروم ميرفت ناگهان بر سر او ريخته ريسمانهاي او را پاره كردند و يك ظرف پليدي را بر سر خود بيبولوس ريخت. همچنين دو تن از تريبونان مردم كه همراه بيبولوس راه ميرفتند بسختي زخمي گرديدند و چون بدينسان فوروم را از دشمنان خود پيراستند قانونها را كه دربارهی بخش زمينها آماده ساخته بودند بتصويب رسانيده بكار پرداختند. نه تنها اين كار بلكه چون از آن قانون بهره بانبوه مردم ميرسيد از اين جهت همگي بايشان گراييدند و به هر كاري ايشان را آزاد گزاردند. اينبود كه همهی كارها و رتبههاي پومپيوس كه لوكولوس در برابر آنها ايستادگي نموده بود اينزمان همهی آنها را دريافت. براي قيصر هم گال را چه در درون كوهستان آلپ و چه در بيرون آن با الوريكوم5 پنج ساله دادند. نيز لشكري داراي چهار لگيون درست باو سپردند. سپس براي سال آينده پيسو پدر زن قيصر و گابينيوس6 يكي از چاپلوسان پستنهاد را از دوستان پومپيوس به كونسولي برگزيد.
1ـ Bibulus
2ـ Julia
3ـ Caopio
4ـ Calephurnia
5ـ Illyricum كوهستان و سرزميني در اتريش و هنگري امروزي.
6ـ Gabinius
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکهی دهم)
🔶 امروز چه بايد كرد؟..
🔸فلسفهی حزب ، گرد هم آمدن ، و پاكدلانه دست بهم دادن ، و از یك راه بپیشرفت كارهای توده كوشیدنست.
شما اگر این معنی را میپذیرید باید اعتراف كنید كه
🔸هر كشوری نیازمندیهای دیگری دارد و برای پیشرفت خود راه دیگری میخواهد ،
و به هر حال از تقلید حزبهای اروپا هیچ نتیجه نتواند بود.[1] باید اعتراف كنید كه چنان مقصودی از آن دستهبندیهای هوسبازانه یا سودجویانهی شما برنیاید.
🔸باید اعتراف كنید كه در چنان كار بزرگی شرط نخست پاكدل بودن و خود را فراموش نمودن ، و شرط دوم نیازمندیهای كشور را بدیده گرفتن و یك راهی از روی فهم و خرد پیدا كردنست.
شما اگر راستی را بكوششی در راه توده برخاستهاید باید آن سنگها را از دامن بریزید و پاكدلانه گام پیش گزارید. ما بدینسان نیازمندیهای كشور را شرح كرده راهی را باین روشنی و راستی نشان میدهیم و همهی «آزادگان» را به «همراهی» در آن میخوانیم. شما بیندیشید و بدانید و پاكدلانه بما پیوندید. بما پیوندید كه یك «باهَماد»[=جمعیت] بزرگی باشیم و برادرانه در راه كشور و توده بكوشش پردازیم.
شاید برخی جوانان از ناآزمودگی باین كار برخاستهاند ، و یا كسانی با حسننیت چنان حزبی پدید آوردهاند. ما را باینان نكوهش نیست. همه را نتوان بیكسان شناخت و بهمه نتوان بدگمان بود. ما از اینان برادرانه میخواهیم كه این گفتهها را نیك اندیشند و با ما همراهی نمایند.
شاید كسانی خواهند گفت : چرا دیگران پیش افتند و ما بآنان پیوندیم. این همان خوی زیانكار خودخواهیست. همین خوی بنوبت خود آسیب بسیار به ایران رسانیده. اگر علل بدبختی ایرانیان را ده چیز شماریم یكی از آنها اینست. از اینرو میگویم :
🔸 اگر كسی را چنین خویی در دلست نخست بچارهی آن كوشد و خود را از یك گرفتاری رها گرداند. نخستین گامش در راه كوشش و جانفشانی كشتن این خوی زیانكار باشد.
ما كنون در آغاز كاریم و همهی آزادگان و غیرتمندان را بهمراهی دعوت میكنیم ، و به هر حال در این راه هر كه بیشتر كوشد پیشتر خواهد بود. دیر آمدن و زود آمدن را تأثیری نخواهد بود.
سخن كوتاه كنیم : امروز راه اینست كه ما مشروطه و قانون اساسی را اجرا گردانیم ، از بازگشت استبداد جلو گیریم ، از اندیشههای تند مانع شویم ، كشور را از هرج و مرج و آشوب نگه داریم ، بالاخره یك جمعیت بزرگی كه نمایندهی تودهی ایران باشد پدید آورده در انظار جلوهگر سازیم. امروز راه اینست و دیگر نیست.
دوباره میگویم :
🔸امروز از مشروطه و قانون اساسی تنها نام آن درمیانست و از خود آنها اثری نیست.
امروز همه با یك حال مبهمی بسر میبرند و بیكبار بلاتكلیفند. ما دست بهم داده مشروطه و قانون را اجرا گردانیم و بالاخره خود را از این حال مبهم بیرون آوریم.
كسانی رفتن رضاشاه را كافی دانسته چنین میپندارند كه همینكه او رفت مشروطه بخود بازگردیده. ولی این نه درست است. مشروطه بخود بازنگردیده و ما باید بكوشیم و آن را بازگردانیم.
🔸🔸🔸
كسانی خواهند گفت : اینها كارهاییست كه باید انجام دهیم. ولی مشروطه تنها در قسمت حكومت یا سررشتهداری است. باید اصلاحاتی در كارهای اجتماعی و خاندانی و اقتصادی نیز منظور باشد. از این گذشته ما را باید آرمانی بود كه آن را دنبال كنیم.
میگویم : اینها راست است. باید بزمینههای اجتماعی و اقتصادی و خاندانی نیز پرداخت. همچنین آرمانی نیز باید داشت.
🔸یك تودهای بیآرمان پیش نتواند رفت.
باید از اینها نیز گفتگو كنیم و من نخست از آرمان سخن میرانم :
در جهان آرمانها بسیار است. لیكن باید در آن نیز یك راه طبیعی را پیش گرفت. ما باید نخست به نیكی و نیرومندی تودهی خود كوشیم ، و سپس با تودههای دیگر شرقی رابطه پیدا كرده نیكی سراسر شرق را خواهیم ، و پس از همه بنیكی جهان كوشش نماییم. اینها همه بهم مربوط است و بهمگی درپی هم توان كوشید. چیزی كه هست ما باید از نیكی و نیرومندی تودهی خود بكار آغازیم و من در اینجا تنها از آن گفتگو میكنم :
نیروی یك توده از چه برخیزد؟.. این خود پرسشیست و ما باید پاسخ دهیم. نیروی یك توده از رویهم آمدن نیروهای افراد پدید آید. بیست ملیون مردم كه در یك جا میزیند چون همگی آزادی و آبادی كشور خود را خواهند و بكوشش و جانفشانی در راه آن آماده باشند این خواهش و عزم در ایشان یك نیروییست ، و چون همگی اندیشه یكی گردانند و دست بهم دهند از اینجا یك نیروی بیست ملیونی پدید آید.
[1] : نتواند بود(bud) = سبک شدهی نتواند بودن ـ و
(تکهی دهم)
🔶 امروز چه بايد كرد؟..
🔸فلسفهی حزب ، گرد هم آمدن ، و پاكدلانه دست بهم دادن ، و از یك راه بپیشرفت كارهای توده كوشیدنست.
شما اگر این معنی را میپذیرید باید اعتراف كنید كه
🔸هر كشوری نیازمندیهای دیگری دارد و برای پیشرفت خود راه دیگری میخواهد ،
و به هر حال از تقلید حزبهای اروپا هیچ نتیجه نتواند بود.[1] باید اعتراف كنید كه چنان مقصودی از آن دستهبندیهای هوسبازانه یا سودجویانهی شما برنیاید.
🔸باید اعتراف كنید كه در چنان كار بزرگی شرط نخست پاكدل بودن و خود را فراموش نمودن ، و شرط دوم نیازمندیهای كشور را بدیده گرفتن و یك راهی از روی فهم و خرد پیدا كردنست.
شما اگر راستی را بكوششی در راه توده برخاستهاید باید آن سنگها را از دامن بریزید و پاكدلانه گام پیش گزارید. ما بدینسان نیازمندیهای كشور را شرح كرده راهی را باین روشنی و راستی نشان میدهیم و همهی «آزادگان» را به «همراهی» در آن میخوانیم. شما بیندیشید و بدانید و پاكدلانه بما پیوندید. بما پیوندید كه یك «باهَماد»[=جمعیت] بزرگی باشیم و برادرانه در راه كشور و توده بكوشش پردازیم.
شاید برخی جوانان از ناآزمودگی باین كار برخاستهاند ، و یا كسانی با حسننیت چنان حزبی پدید آوردهاند. ما را باینان نكوهش نیست. همه را نتوان بیكسان شناخت و بهمه نتوان بدگمان بود. ما از اینان برادرانه میخواهیم كه این گفتهها را نیك اندیشند و با ما همراهی نمایند.
شاید كسانی خواهند گفت : چرا دیگران پیش افتند و ما بآنان پیوندیم. این همان خوی زیانكار خودخواهیست. همین خوی بنوبت خود آسیب بسیار به ایران رسانیده. اگر علل بدبختی ایرانیان را ده چیز شماریم یكی از آنها اینست. از اینرو میگویم :
🔸 اگر كسی را چنین خویی در دلست نخست بچارهی آن كوشد و خود را از یك گرفتاری رها گرداند. نخستین گامش در راه كوشش و جانفشانی كشتن این خوی زیانكار باشد.
ما كنون در آغاز كاریم و همهی آزادگان و غیرتمندان را بهمراهی دعوت میكنیم ، و به هر حال در این راه هر كه بیشتر كوشد پیشتر خواهد بود. دیر آمدن و زود آمدن را تأثیری نخواهد بود.
سخن كوتاه كنیم : امروز راه اینست كه ما مشروطه و قانون اساسی را اجرا گردانیم ، از بازگشت استبداد جلو گیریم ، از اندیشههای تند مانع شویم ، كشور را از هرج و مرج و آشوب نگه داریم ، بالاخره یك جمعیت بزرگی كه نمایندهی تودهی ایران باشد پدید آورده در انظار جلوهگر سازیم. امروز راه اینست و دیگر نیست.
دوباره میگویم :
🔸امروز از مشروطه و قانون اساسی تنها نام آن درمیانست و از خود آنها اثری نیست.
امروز همه با یك حال مبهمی بسر میبرند و بیكبار بلاتكلیفند. ما دست بهم داده مشروطه و قانون را اجرا گردانیم و بالاخره خود را از این حال مبهم بیرون آوریم.
كسانی رفتن رضاشاه را كافی دانسته چنین میپندارند كه همینكه او رفت مشروطه بخود بازگردیده. ولی این نه درست است. مشروطه بخود بازنگردیده و ما باید بكوشیم و آن را بازگردانیم.
🔸🔸🔸
كسانی خواهند گفت : اینها كارهاییست كه باید انجام دهیم. ولی مشروطه تنها در قسمت حكومت یا سررشتهداری است. باید اصلاحاتی در كارهای اجتماعی و خاندانی و اقتصادی نیز منظور باشد. از این گذشته ما را باید آرمانی بود كه آن را دنبال كنیم.
میگویم : اینها راست است. باید بزمینههای اجتماعی و اقتصادی و خاندانی نیز پرداخت. همچنین آرمانی نیز باید داشت.
🔸یك تودهای بیآرمان پیش نتواند رفت.
باید از اینها نیز گفتگو كنیم و من نخست از آرمان سخن میرانم :
در جهان آرمانها بسیار است. لیكن باید در آن نیز یك راه طبیعی را پیش گرفت. ما باید نخست به نیكی و نیرومندی تودهی خود كوشیم ، و سپس با تودههای دیگر شرقی رابطه پیدا كرده نیكی سراسر شرق را خواهیم ، و پس از همه بنیكی جهان كوشش نماییم. اینها همه بهم مربوط است و بهمگی درپی هم توان كوشید. چیزی كه هست ما باید از نیكی و نیرومندی تودهی خود بكار آغازیم و من در اینجا تنها از آن گفتگو میكنم :
نیروی یك توده از چه برخیزد؟.. این خود پرسشیست و ما باید پاسخ دهیم. نیروی یك توده از رویهم آمدن نیروهای افراد پدید آید. بیست ملیون مردم كه در یك جا میزیند چون همگی آزادی و آبادی كشور خود را خواهند و بكوشش و جانفشانی در راه آن آماده باشند این خواهش و عزم در ایشان یك نیروییست ، و چون همگی اندیشه یكی گردانند و دست بهم دهند از اینجا یك نیروی بیست ملیونی پدید آید.
[1] : نتواند بود(bud) = سبک شدهی نتواند بودن ـ و
🔶 عید قربان
🔸 بخشی از کتاب «در پیرامون جانوران» (تکهی 2 از 3)
این ترس از خدایان یا بهتر گویم این پندارها در برخی تودهها رویهی سیاهكاری بخود میگرفته. زیرا میپنداشتهاند خدایان خونخوارند و از ریخته شدن خون خشنود میگردند. با این پندار دختران و پسران خود را در جلو بتهای بیجان سر میبریدهاند. كسانی را كه در جنگ دستگیر میساختهاند قربانی خدایان میگردانیدهاند. آن یونانیان كه آوازهی تمدنشان پس از هزارها سال در گردشست نیز گرفتار چنین اندیشههای پستی میبودهاند. پُلوتارخ1 چون داستان جنگ خشایارشا را میآورده مینویسد در روز جنگ سه تن خواهرزادگان خشایارشا دستگیر افتادند و چون آنها را بنزد ثمیستوكلیس2 (سردار یونانی در آن جنگ) آوردند چون آتش روشن میبود كه قربانیها میگزاردند پیشینگو كه در آنجا میبود پافشاری كرد كه باید هر سهی آنها را قربانی گردانید. گفت : «اگر اینها را به باخوس خونآشام قربانی گردانید نه تنها یونانیان از این گرفتاری رها خواهند گردید بدشمن چیرگی هم خواهند داشت». در سایهی پافشاری او و دیگران سه تن جوان را بآتش انداخته قربانی باخوس خونآشام گردانیدند.
هنگامی كه كلمبوس آمریكا را پیدا كرد در مكزیك اینگونه قربانی رواج بسیار میداشت. خدایان مكزیك همه خونآشام میبودند. اگر داستانش خواهید كتاب «پیدایش آمریكا» را خوانید.
این راز قربانی بوده و چیزهایی را كه برای فرو نشاندن خشم خدایان ـ خدایان پنداری ـ و جلوگیری از كینهی آنها از داراك خود میدادهاند قربانی مینامیدهاند. نخست از همه چیز میبوده كه كاهنان خوردنیها را میخوردهاند و ناخوردنیها را بحساب خدایان میسوزانیدهاند. بشُوند همین سوزانیدن بوده كه كسانی میجستهاند و چیزهای خوشبو را میبردهاند. بیش از همه كُندُر و اسفند و چوبهای خوشبو را برمیگزیدهاند.
یكی از عادتهایی كه امروز درمیان ماست آنست كه برای بازگردانیدن چشمزخم كُندُر و اسفند میسوزانند. جای اندیشیدنست كه چشمزخم چیست؟.. آنگاه چه بهمبستگی میانهی آن با اسفند و كُندُر است؟.. این عادت از كجا پیدا شده؟.. اگر نیك اندیشید سرچشمهی آن همان داستان قربانی زمانهای باستانست. خیم رشك كه بخدا نسبت میدادند چون با مسلمانی و دینداری سازگار نبوده آن را برویهی دیگری انداخته پندار چشمزخم را پدید آوردهاند. آسیبهای ناگهانی را كه به داراك یا به تن رسد ، آنها از رشك خدایان میشماردند و اینها از بدچشمی و شومی نگاه این و آن میپندارند. چنانكه آنها برای جلوگیری اسفند و كُندُر میسوزانیدهاند اینها نیز میسوزانند. بیشتر عادتهای ما چنینست كه از زمانهای باستان بازمانده است.
از زمینهی گفتگو دور نیفتیم. سخن در آن بود كه نخست قربانی از همه چیز توانستی بود. گوسفند و گاو نیز میبردهاند كه كاهنان كشته گوشتش را میخوردهاند. سپس رواج این بیشتر گردیده. گویا این را با آن اندیشهی خونآشامی خدایان سازگارتر یافتهاند اینست كمكم دیگر چیزها فراموش شده و این بازمانده و رفتهرفته شناختهتر گردیده.
در یونان و روم از این قربانی سودجویی دیگر میكردهاند. كاری را كه ملایان ما با استخاره انجام میدهند آنها با قربانی انجام میدادهاند. گوسفند را كشته از چگونگی رودههای آن دستور خدا را دربارهی كارهای خود میفهمیدهاند. خدا با آنها سخن میگفته بدستیاری رودههای گوسفندان ، و چون فهمیدن زبان رودهها كار هر كسی نمیبوده میبایست قربانی در زیر دیدهبانی كاهنان انجام گیرد.
نتیجهی این سخنها آنست كه قربانی بازمانده از زمانهای بتپرستی بوده. از دیدهی خداشناسی بسیار نابجاست كه پنداشته شود خدا از گوسفندكشی و گاوكشی خوشش آید. تاریخچهاش اینست كه یاد كردم. در زمان اسلام چون نشدنی میبود كه این برانداخته شود پاكمرد عرب آن را نگه داشته چیزی كه هست از رنگ بتپرستی پاك گردانیده. باین معنی كه دستور داده كه هرچه از مرغ و چهارپا سر میبرند بنام خدا باشد. آنچه بنام بتها سر بریده شود (بگفتهی قرآن وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ) گوشتش ناپاك و حرام بوده.
اینكه بهنگام بریدن سر گوسفند یا مرغ نام خدا را میبرند نه از آنروست كه اسلام این كار را «عبادت» شناخته است بلكه از آنروست كه خواسته است از رنگ بتپرستی پیراسته باشد.
گویا بریدن سر گوسفند یا شتر درمیان حج پیش از اسلام نیز بوده است كه آن را هم اسلام نگه داشته ، نه آنكه خود پدید آورده.
به هر حال از این باره باسلام ایرادی نیست. زمان اسلام جدا میبود و زمان ما جداست. ما نخواهیم توانست با آیین سپهر درنبردیم. این آیین سپهر است كه جهان كمكم پیش رود و نیكیها كمكم انجام یابد.
1ـ Plutarchus : پلوتارخوس (تلفظ نام او به یونانی) زندگینامهنویس و تاریخنویس بنام یونانی - و
2 ـ Themistoceles - و
.
🔸 بخشی از کتاب «در پیرامون جانوران» (تکهی 2 از 3)
این ترس از خدایان یا بهتر گویم این پندارها در برخی تودهها رویهی سیاهكاری بخود میگرفته. زیرا میپنداشتهاند خدایان خونخوارند و از ریخته شدن خون خشنود میگردند. با این پندار دختران و پسران خود را در جلو بتهای بیجان سر میبریدهاند. كسانی را كه در جنگ دستگیر میساختهاند قربانی خدایان میگردانیدهاند. آن یونانیان كه آوازهی تمدنشان پس از هزارها سال در گردشست نیز گرفتار چنین اندیشههای پستی میبودهاند. پُلوتارخ1 چون داستان جنگ خشایارشا را میآورده مینویسد در روز جنگ سه تن خواهرزادگان خشایارشا دستگیر افتادند و چون آنها را بنزد ثمیستوكلیس2 (سردار یونانی در آن جنگ) آوردند چون آتش روشن میبود كه قربانیها میگزاردند پیشینگو كه در آنجا میبود پافشاری كرد كه باید هر سهی آنها را قربانی گردانید. گفت : «اگر اینها را به باخوس خونآشام قربانی گردانید نه تنها یونانیان از این گرفتاری رها خواهند گردید بدشمن چیرگی هم خواهند داشت». در سایهی پافشاری او و دیگران سه تن جوان را بآتش انداخته قربانی باخوس خونآشام گردانیدند.
هنگامی كه كلمبوس آمریكا را پیدا كرد در مكزیك اینگونه قربانی رواج بسیار میداشت. خدایان مكزیك همه خونآشام میبودند. اگر داستانش خواهید كتاب «پیدایش آمریكا» را خوانید.
این راز قربانی بوده و چیزهایی را كه برای فرو نشاندن خشم خدایان ـ خدایان پنداری ـ و جلوگیری از كینهی آنها از داراك خود میدادهاند قربانی مینامیدهاند. نخست از همه چیز میبوده كه كاهنان خوردنیها را میخوردهاند و ناخوردنیها را بحساب خدایان میسوزانیدهاند. بشُوند همین سوزانیدن بوده كه كسانی میجستهاند و چیزهای خوشبو را میبردهاند. بیش از همه كُندُر و اسفند و چوبهای خوشبو را برمیگزیدهاند.
یكی از عادتهایی كه امروز درمیان ماست آنست كه برای بازگردانیدن چشمزخم كُندُر و اسفند میسوزانند. جای اندیشیدنست كه چشمزخم چیست؟.. آنگاه چه بهمبستگی میانهی آن با اسفند و كُندُر است؟.. این عادت از كجا پیدا شده؟.. اگر نیك اندیشید سرچشمهی آن همان داستان قربانی زمانهای باستانست. خیم رشك كه بخدا نسبت میدادند چون با مسلمانی و دینداری سازگار نبوده آن را برویهی دیگری انداخته پندار چشمزخم را پدید آوردهاند. آسیبهای ناگهانی را كه به داراك یا به تن رسد ، آنها از رشك خدایان میشماردند و اینها از بدچشمی و شومی نگاه این و آن میپندارند. چنانكه آنها برای جلوگیری اسفند و كُندُر میسوزانیدهاند اینها نیز میسوزانند. بیشتر عادتهای ما چنینست كه از زمانهای باستان بازمانده است.
از زمینهی گفتگو دور نیفتیم. سخن در آن بود كه نخست قربانی از همه چیز توانستی بود. گوسفند و گاو نیز میبردهاند كه كاهنان كشته گوشتش را میخوردهاند. سپس رواج این بیشتر گردیده. گویا این را با آن اندیشهی خونآشامی خدایان سازگارتر یافتهاند اینست كمكم دیگر چیزها فراموش شده و این بازمانده و رفتهرفته شناختهتر گردیده.
در یونان و روم از این قربانی سودجویی دیگر میكردهاند. كاری را كه ملایان ما با استخاره انجام میدهند آنها با قربانی انجام میدادهاند. گوسفند را كشته از چگونگی رودههای آن دستور خدا را دربارهی كارهای خود میفهمیدهاند. خدا با آنها سخن میگفته بدستیاری رودههای گوسفندان ، و چون فهمیدن زبان رودهها كار هر كسی نمیبوده میبایست قربانی در زیر دیدهبانی كاهنان انجام گیرد.
نتیجهی این سخنها آنست كه قربانی بازمانده از زمانهای بتپرستی بوده. از دیدهی خداشناسی بسیار نابجاست كه پنداشته شود خدا از گوسفندكشی و گاوكشی خوشش آید. تاریخچهاش اینست كه یاد كردم. در زمان اسلام چون نشدنی میبود كه این برانداخته شود پاكمرد عرب آن را نگه داشته چیزی كه هست از رنگ بتپرستی پاك گردانیده. باین معنی كه دستور داده كه هرچه از مرغ و چهارپا سر میبرند بنام خدا باشد. آنچه بنام بتها سر بریده شود (بگفتهی قرآن وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ) گوشتش ناپاك و حرام بوده.
اینكه بهنگام بریدن سر گوسفند یا مرغ نام خدا را میبرند نه از آنروست كه اسلام این كار را «عبادت» شناخته است بلكه از آنروست كه خواسته است از رنگ بتپرستی پیراسته باشد.
گویا بریدن سر گوسفند یا شتر درمیان حج پیش از اسلام نیز بوده است كه آن را هم اسلام نگه داشته ، نه آنكه خود پدید آورده.
به هر حال از این باره باسلام ایرادی نیست. زمان اسلام جدا میبود و زمان ما جداست. ما نخواهیم توانست با آیین سپهر درنبردیم. این آیین سپهر است كه جهان كمكم پیش رود و نیكیها كمكم انجام یابد.
1ـ Plutarchus : پلوتارخوس (تلفظ نام او به یونانی) زندگینامهنویس و تاریخنویس بنام یونانی - و
2 ـ Themistoceles - و
.
چون دیدارهای دلخراشی دارد , از آوردن فیلمهای ذبح قربانی دست بازداشتیم. ولی در اینترنت از اینگونه فیلمها به فراوانی هست. از جمله کلیپ زیر :
https://www.aparat.com/v/7tnSg/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%AF%D9%84%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B4_%D8%B0%D8%A8%D8%AD_%D9%88_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87
https://www.aparat.com/v/7tnSg/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87_%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86_%D9%88_%D8%AF%D9%84%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B4_%D8%B0%D8%A8%D8%AD_%D9%88_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87
🔶 در پاسخ حقیقتگو
🔸 3ـ کیش جدا و دین جداست (تکهی یک از دو)
بارها گفتهایم اینان معنی دین را نمیشناسند ، و دین را این میدانند كه كسی با زبان بهستی خدا و راستگویی پیغمبران و بجهان دیگر و دوزخ و بهشت خَستُوان1 باشد و كسانی را نیز از مردگان دست اندر كارهای خدا شناسد و مهر آنان را به دل سپارد و پرستشها و نیایشهایی نیز بجا آورد و بس. چنین كسی دیندار است ، اگر شاعر یاوهگو بود گو باشد ، فیلسوف پندارباف بود گو باشد ، بمردم ستم كرد گو بكند ، گردن بیوغ بیگانگان گزاشت گو بگزارد ، افزار دست آنان شد گو شود ، در یك توده ده تن همدل و همدست نبودند نباشند ، صد میلیونها مردم زبون مشتی بیگانه گردیدند بگردند ، غیرت و مردانگی از میان رفت برود ... اینست معنایی كه اینان به دین میدهند ، و هرگاه شما بپرسید : آخر سود این دین چیست و چه نتیجهای از آن در دست تواند بود؟!.. در پاسخ به یك رشته سخنان بیهودهی دیگری برخیزند. نه تنها اینان همگی دیگران از مسیحی و جهود و زردشتی دین را باین معنی میشناسند.
در اینجا من بیاد داستانی میافتم كه چندی پیش در تاریخ پیدایش آمریكا خواندهام. بدینسان كه چون كلمبوس آمریكا را پیدا كرد و مردم اسپانیا بجزیرههایی از آن دست یافته نشمین گرفتند اینان دست ستم بر بومیان كهن باز كرده از گزند و آزار بازنمیایستادند. چنانكه در جزیرهی كوبا یكی از فرمانروایان آنجا را دستگیر كرده خواستند با شكنجه او را بكشند و چون او را به تیری بستند كشیش اسپانیا كه برای رواج دین مسیح همراه شهرگشایان به آمریكا رفته بود پا جلو گزارده بدستگیر بیچاره چنین گفت : «تو اكنون زیر شكنجه و آزار خواهی مرد و خوشیهای اینجهان را بدورد خواهی گفت باری در این دم واپسین دین مسیح را بپذیر كه در آنجهان در بهشت باشی و خوشیهای جاویدان یابی» مرد آمریكایی سخن كشیش را گوش داده و اندكی اندیشیده چنین گفت : «در بهشتی كه میگویی آیا در آنجا مردم اسپانیا نیز خواهند بود؟!..» كشیش پاسخ داد : «بیگمان همهی كسانی كه نیكوكارند در بهشت خواهند بود» گفت : «اینان را كه من میشناسم باید از نیكوانشان هم دوری گزید. در جایی كه اینان باشند مرا آرزوی رفتن بآنجا نیست» این گفت و تن بشكنجه سپرد و چشم از جهان پوشید.
در این داستان اگر نیك اندیشید آن كشیش به بیدینی نزدیكتر از این آمریكایی دُژآگاه2 بیابانی بوده. چه او دین را این میدانسته كه كسی نام مسیح را بشنود و با زبان بفرزند خدا بودن او خَستُوان گردد و بپاداش این كار خود در آنجهان به بهشت رود و بس. آیا این دینست؟!.. آیا چه سودی از چنین دینی تواند بود؟!. دینی كه عنوانش اینست : آدم در بهشت گندم خورد ، و گناهكار شد ، و فرزندان او گناهكار زایند ، و بكفاره نیاز میدارند ، و خدا از بس جهان را دوست میداشت یگانه فرزند خود را فرستاد ، تا كفارهی گناهان ایشان شود ، و اینست هر كسی باید او را بشناسد و باو بگرود تا رستگاری یابد و در آنجهان به بهشت رود ـ جملههایی كه پی هم میآید هر یكی جز درخور ریشخند نیست.
1 : خَستُویدن (همچون برگزیدن) = اعتراف کردن. خَستُوان = مقر ، معترف ـ و
2 : دُژآگاه = کسی که آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگ نادیده و ناتراشیده باشد. ـ و
🔸 3ـ کیش جدا و دین جداست (تکهی یک از دو)
بارها گفتهایم اینان معنی دین را نمیشناسند ، و دین را این میدانند كه كسی با زبان بهستی خدا و راستگویی پیغمبران و بجهان دیگر و دوزخ و بهشت خَستُوان1 باشد و كسانی را نیز از مردگان دست اندر كارهای خدا شناسد و مهر آنان را به دل سپارد و پرستشها و نیایشهایی نیز بجا آورد و بس. چنین كسی دیندار است ، اگر شاعر یاوهگو بود گو باشد ، فیلسوف پندارباف بود گو باشد ، بمردم ستم كرد گو بكند ، گردن بیوغ بیگانگان گزاشت گو بگزارد ، افزار دست آنان شد گو شود ، در یك توده ده تن همدل و همدست نبودند نباشند ، صد میلیونها مردم زبون مشتی بیگانه گردیدند بگردند ، غیرت و مردانگی از میان رفت برود ... اینست معنایی كه اینان به دین میدهند ، و هرگاه شما بپرسید : آخر سود این دین چیست و چه نتیجهای از آن در دست تواند بود؟!.. در پاسخ به یك رشته سخنان بیهودهی دیگری برخیزند. نه تنها اینان همگی دیگران از مسیحی و جهود و زردشتی دین را باین معنی میشناسند.
در اینجا من بیاد داستانی میافتم كه چندی پیش در تاریخ پیدایش آمریكا خواندهام. بدینسان كه چون كلمبوس آمریكا را پیدا كرد و مردم اسپانیا بجزیرههایی از آن دست یافته نشمین گرفتند اینان دست ستم بر بومیان كهن باز كرده از گزند و آزار بازنمیایستادند. چنانكه در جزیرهی كوبا یكی از فرمانروایان آنجا را دستگیر كرده خواستند با شكنجه او را بكشند و چون او را به تیری بستند كشیش اسپانیا كه برای رواج دین مسیح همراه شهرگشایان به آمریكا رفته بود پا جلو گزارده بدستگیر بیچاره چنین گفت : «تو اكنون زیر شكنجه و آزار خواهی مرد و خوشیهای اینجهان را بدورد خواهی گفت باری در این دم واپسین دین مسیح را بپذیر كه در آنجهان در بهشت باشی و خوشیهای جاویدان یابی» مرد آمریكایی سخن كشیش را گوش داده و اندكی اندیشیده چنین گفت : «در بهشتی كه میگویی آیا در آنجا مردم اسپانیا نیز خواهند بود؟!..» كشیش پاسخ داد : «بیگمان همهی كسانی كه نیكوكارند در بهشت خواهند بود» گفت : «اینان را كه من میشناسم باید از نیكوانشان هم دوری گزید. در جایی كه اینان باشند مرا آرزوی رفتن بآنجا نیست» این گفت و تن بشكنجه سپرد و چشم از جهان پوشید.
در این داستان اگر نیك اندیشید آن كشیش به بیدینی نزدیكتر از این آمریكایی دُژآگاه2 بیابانی بوده. چه او دین را این میدانسته كه كسی نام مسیح را بشنود و با زبان بفرزند خدا بودن او خَستُوان گردد و بپاداش این كار خود در آنجهان به بهشت رود و بس. آیا این دینست؟!.. آیا چه سودی از چنین دینی تواند بود؟!. دینی كه عنوانش اینست : آدم در بهشت گندم خورد ، و گناهكار شد ، و فرزندان او گناهكار زایند ، و بكفاره نیاز میدارند ، و خدا از بس جهان را دوست میداشت یگانه فرزند خود را فرستاد ، تا كفارهی گناهان ایشان شود ، و اینست هر كسی باید او را بشناسد و باو بگرود تا رستگاری یابد و در آنجهان به بهشت رود ـ جملههایی كه پی هم میآید هر یكی جز درخور ریشخند نیست.
1 : خَستُویدن (همچون برگزیدن) = اعتراف کردن. خَستُوان = مقر ، معترف ـ و
2 : دُژآگاه = کسی که آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگ نادیده و ناتراشیده باشد. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
10) پومپيوس ـ تکهی 14
🔸 در مدت اين تبديلها بيبولوس در گوشهاي روز ميگزاشت و با آنكه كونسول شمرده ميشد هشت ماه سپري گرديد كه او هرگز خود را بمردم نشان نداد ولي از آنسوي فرياد نامههاي پر از تهمت و شكايت دربارهی هر دوي ايشان ببيرون فرستاد. اما كاتو اينزمان پيغمبري گرديده همچون كسي كه دست بگنجينهی غيب داشته باشد در سناتوس كاري جز اين نداشت كه هر آنچه بر سر جمهوري و بر سر خود پومپيوس خواهد آمد پيشينگويي نمايد. اما لوكولوس پيري را بهانه كرده بعنوان اينكه سال وي بيشتر از آنست كه پرداختن بكارهاي كشوري شايستهاش باشد به تنآسايي و خوشگزاري ميپرداخت و اينبود كه پومپيوس فرصت بدست آورده دربارهی او چنين میگفت : «براي يك مرد پير كامگزاري ناشايستهتر از پرداختن بكارهاي كشوريست.» ولي خود اين سخن دامن خود او را نيز ميگرفت. زيرا چندي پس از اين نگذشت كه خودش نيز دل به زن جوان خويش داده و با او بكامگزاري ميپرداخت كه همهی روز و شب را با او در باغها و بيرون شهر بخوشي گزارده هرگز پرواي آن نداشت كه در فوروم چه كارهايي كرده ميشود و كار بآنجا رسيد كه كلاديوس كه اينزمان تريبون مردم شده بود زبان بنكوهش او باز كرد و گستاخترين و رسواترين زشتي را دربارهی او روا ميداشت. زيرا او چون کيسرو را از شهر بيرون راند و كاتو را نيز بدستاويز يك كار جنگي تا قبرس دور ساخت قيصر نيز اين هنگام به گال مسافرت كرده بود و از آنسوي كلاديوس ميديد كه مردم او را بچشم پيشوايي ميبينند كه همه چيز را با رضايت آنان انجام ميدهد از اين جهت ميكوشيد كه پارهای از تصميمهايي را كه بنام پومپيوس گرفته شده لغو سازد. تيكران را كه اسير آورده شده بود از زندان بيرون آورده همراه خود اينسو و آنسو گردانيد و بر خود را بیشتری از دوستان پومپيوس گزند ميرسانيد و بدينسان ميخواست پيروزي خود را بيشتر گرداند. روزي بهنگامي كه پومپيوس بشنيدن دعوايي پرداخته بود كلوديوس با يك دسته از مردم بيسر و پا و بدكردار فرارسيده خود او بر بلندي ايستاد و روي بمردم كرده يك رشته پرسشهايي آغاز كرد : كيست سردار بدكردار؟ كيست آن كسي كه در راه كس ديگري كوشش ميكند؟ كيست آن كسي كه سر خود را با يك انگشت ميخارد؟... او اين پرسشها را ميكرد و بدامن خود تكان ميداد و آن مردم صدا بصدا انداخته موافق حركتهاي او به هر پرسشي پاسخ ميگفتند : پومپيوس!
اين براي پومپيوس پردهدري كوچكي نبود. بويژه كه او تا اينزمان نام خود را ببدي نشنيده و با يك چنين پيشامدي روبرو نشده بود و دلتنگي او بياندازه گرديد هنگامي كه شنيد كه سناتوس از اين پيشامد خرسند است و آن را كيفر خيانت او بر كيسرو ميداند. ولي كار در اينجا هم نايستاده تا زخم زدن و حمله كردن كشيد. زيرا يكي از بندگان كلوديوس در فوروم ديده شد كه با شمشيري در دست از ميان مردم خود را بزمين ميكشد و آهنگ پومپيوس كرده و پومپيوس همين را عنوان ساخت و چون از پردهدري و بدزباني كلاديوس سخت بيمناك بود تا او سمت تريبوني داشت بيرون نيامد و در خانهی خود نشسته با دوستانش در اين باره شورها داشتند كه از چه راهي خشم سناتوس و بزرگان را فرونشاند. پيشنهادهايي كه ميكردند يكي اين بود كه گوللیو پيشنهاد كرد يوليا را طلاق دهد و از دوستي قيصر دست برداشته بسوي سناتوس بگرايد. ولي پومپيوس باين پيشنهاد پروا نكرد. ديگري راهنمايي نمود کيسرو را از دور راندگي بازگرداند چه او هميشه دوست نزديك كلاديوس بوده و نزد سناتوس ارجمندي دارد. اين را بآساني پذيرفت. اينبود برادر کيسرو را همراه يك دستهی انبوهي از هواداران به فوروم آورد كه در آنجا بازگشت برادر خود را خواستار شود و چون اين كار كرده شد پيكار سختي برخاست كه چند تني زخمي شده و چند تني كشته گرديدند و سرانجام فيروزي بهرهی او گرديده كلاديوس زبون گرديد. کيسرو همينكه بشهر بازگشت كوششها بكار ميبرد كه ميانهی پومپيوس با سناتوس آشتي دهد و در نتيجهی نطقهايي كه بهواداري از پومپيوس كرد بقانون گندم آوردن به روم پيشرفت داد و خود در سايهی اين قانون دوباره پومپيوس را فرمانرواي سراسر خاك و آب روم گردانيد. زيرا بدستور اين قانون همهی بندرها و بازارها و انبارها و بعبارت كوتاهتر همهی اختيار برزگران و بازرگانان بدست او سپرده ميشد. اينبود كلاديوس دوباره فرصت بدست آورده چنين تهمت ميزد : نه اينكه قانون را از جهت نايابي گندم ميگزارند بلكه گندم را ناياب گردانيدهاند تا چنين قانوني را بگزارند و بيش از اين نميخواهند كه زور خود را بيشتر سازند و پومپيوس را دوباره فرمانرواي روم گردانند.
10) پومپيوس ـ تکهی 14
🔸 در مدت اين تبديلها بيبولوس در گوشهاي روز ميگزاشت و با آنكه كونسول شمرده ميشد هشت ماه سپري گرديد كه او هرگز خود را بمردم نشان نداد ولي از آنسوي فرياد نامههاي پر از تهمت و شكايت دربارهی هر دوي ايشان ببيرون فرستاد. اما كاتو اينزمان پيغمبري گرديده همچون كسي كه دست بگنجينهی غيب داشته باشد در سناتوس كاري جز اين نداشت كه هر آنچه بر سر جمهوري و بر سر خود پومپيوس خواهد آمد پيشينگويي نمايد. اما لوكولوس پيري را بهانه كرده بعنوان اينكه سال وي بيشتر از آنست كه پرداختن بكارهاي كشوري شايستهاش باشد به تنآسايي و خوشگزاري ميپرداخت و اينبود كه پومپيوس فرصت بدست آورده دربارهی او چنين میگفت : «براي يك مرد پير كامگزاري ناشايستهتر از پرداختن بكارهاي كشوريست.» ولي خود اين سخن دامن خود او را نيز ميگرفت. زيرا چندي پس از اين نگذشت كه خودش نيز دل به زن جوان خويش داده و با او بكامگزاري ميپرداخت كه همهی روز و شب را با او در باغها و بيرون شهر بخوشي گزارده هرگز پرواي آن نداشت كه در فوروم چه كارهايي كرده ميشود و كار بآنجا رسيد كه كلاديوس كه اينزمان تريبون مردم شده بود زبان بنكوهش او باز كرد و گستاخترين و رسواترين زشتي را دربارهی او روا ميداشت. زيرا او چون کيسرو را از شهر بيرون راند و كاتو را نيز بدستاويز يك كار جنگي تا قبرس دور ساخت قيصر نيز اين هنگام به گال مسافرت كرده بود و از آنسوي كلاديوس ميديد كه مردم او را بچشم پيشوايي ميبينند كه همه چيز را با رضايت آنان انجام ميدهد از اين جهت ميكوشيد كه پارهای از تصميمهايي را كه بنام پومپيوس گرفته شده لغو سازد. تيكران را كه اسير آورده شده بود از زندان بيرون آورده همراه خود اينسو و آنسو گردانيد و بر خود را بیشتری از دوستان پومپيوس گزند ميرسانيد و بدينسان ميخواست پيروزي خود را بيشتر گرداند. روزي بهنگامي كه پومپيوس بشنيدن دعوايي پرداخته بود كلوديوس با يك دسته از مردم بيسر و پا و بدكردار فرارسيده خود او بر بلندي ايستاد و روي بمردم كرده يك رشته پرسشهايي آغاز كرد : كيست سردار بدكردار؟ كيست آن كسي كه در راه كس ديگري كوشش ميكند؟ كيست آن كسي كه سر خود را با يك انگشت ميخارد؟... او اين پرسشها را ميكرد و بدامن خود تكان ميداد و آن مردم صدا بصدا انداخته موافق حركتهاي او به هر پرسشي پاسخ ميگفتند : پومپيوس!
اين براي پومپيوس پردهدري كوچكي نبود. بويژه كه او تا اينزمان نام خود را ببدي نشنيده و با يك چنين پيشامدي روبرو نشده بود و دلتنگي او بياندازه گرديد هنگامي كه شنيد كه سناتوس از اين پيشامد خرسند است و آن را كيفر خيانت او بر كيسرو ميداند. ولي كار در اينجا هم نايستاده تا زخم زدن و حمله كردن كشيد. زيرا يكي از بندگان كلوديوس در فوروم ديده شد كه با شمشيري در دست از ميان مردم خود را بزمين ميكشد و آهنگ پومپيوس كرده و پومپيوس همين را عنوان ساخت و چون از پردهدري و بدزباني كلاديوس سخت بيمناك بود تا او سمت تريبوني داشت بيرون نيامد و در خانهی خود نشسته با دوستانش در اين باره شورها داشتند كه از چه راهي خشم سناتوس و بزرگان را فرونشاند. پيشنهادهايي كه ميكردند يكي اين بود كه گوللیو پيشنهاد كرد يوليا را طلاق دهد و از دوستي قيصر دست برداشته بسوي سناتوس بگرايد. ولي پومپيوس باين پيشنهاد پروا نكرد. ديگري راهنمايي نمود کيسرو را از دور راندگي بازگرداند چه او هميشه دوست نزديك كلاديوس بوده و نزد سناتوس ارجمندي دارد. اين را بآساني پذيرفت. اينبود برادر کيسرو را همراه يك دستهی انبوهي از هواداران به فوروم آورد كه در آنجا بازگشت برادر خود را خواستار شود و چون اين كار كرده شد پيكار سختي برخاست كه چند تني زخمي شده و چند تني كشته گرديدند و سرانجام فيروزي بهرهی او گرديده كلاديوس زبون گرديد. کيسرو همينكه بشهر بازگشت كوششها بكار ميبرد كه ميانهی پومپيوس با سناتوس آشتي دهد و در نتيجهی نطقهايي كه بهواداري از پومپيوس كرد بقانون گندم آوردن به روم پيشرفت داد و خود در سايهی اين قانون دوباره پومپيوس را فرمانرواي سراسر خاك و آب روم گردانيد. زيرا بدستور اين قانون همهی بندرها و بازارها و انبارها و بعبارت كوتاهتر همهی اختيار برزگران و بازرگانان بدست او سپرده ميشد. اينبود كلاديوس دوباره فرصت بدست آورده چنين تهمت ميزد : نه اينكه قانون را از جهت نايابي گندم ميگزارند بلكه گندم را ناياب گردانيدهاند تا چنين قانوني را بگزارند و بيش از اين نميخواهند كه زور خود را بيشتر سازند و پومپيوس را دوباره فرمانرواي روم گردانند.
✴️ مشروطه یا دمکراسی؟؟!
(تکهی یازدهم)
🔶 امروز چه بايد كرد؟..
{دیروز در پایان سخن گفتیم : نیروی یك توده از چه برخیزد؟.. این خود پرسشیست و ما باید پاسخ دهیم. نیروی یك توده از رویهم آمدن نیروهای افراد پدید آید. بیست ملیون مردم كه در یك جا میزیند چون همگی آزادی و آبادی كشور خود را خواهند و بكوشش و جانفشانی در راه آن آماده باشند این خواهش و عزم در ایشان یك نیروییست ، و چون همگی اندیشه یكی گردانند و دست بهم دهند از اینجا یك نیروی بیست ملیونی پدید آید.}
پس باید نخست یكایك افراد را نیرویی ـ یا بهتر گوییم خواهش و عزمی ـ باشد و سپس همگی دست یكی گردانند و نیروها را رویهم ریزند. با این دو شرطست كه یك تودهای نیرومند و توانا گردد.
سخن را با مثلی روشن گردانیم : یك اتومبیلی در راه به چاله افتاده و درمانده ، و شوفر و مسافران پایین آمده میخواهند آن را تكان داده راه اندازند. هر یكی از آنها عزمی دارد. چیزی كه هست به تنهایی از آن كاری نخواهد بود. ولی چون دست یكی گردانند و همگی بیكبار و از یكسو باتومبیل چسبند و فشار دهند از اینجا یك نیروی پنج تَنی پدید آمده كار را پیش خواهد برد.
كنون اگر فرض كنیم سه تن از آن مسافران مردان بیپروایی میباشند و زیان در راه ماندن را نمیدانند و اینست باتومبیل نمیچسبند ، پیداست كه نیرو به همان نسبت كم شده و نتیجهای در دست نخواهد بود.
و یا فرض كنیم دو تن خود را بكنار كشیده و بهمدستی تن در نداده میخواهند خود جداگانه باتومبیل چسبند ، پیداست كه نیرو منقسم گردیده ناتوان خواهد بود.
و یا فرض كنیم دو تن با دزدان همراهند و چنین میخواهند اتومبیل بماند تا دزدان بسر وقتش رسند و از اینرو نه تنها با دیگران همدستی نمینمایند ضدیت نیز میكنند و از راه انداختن ماشین جلو میگیرند ، پیداست كه نیروی ضدی (نیروی شكنندهای) پدید آمده كار بسیار سخت خواهد بود.
این مثل از هر باره به توده ، و نیرومندی آن منطبق است. در یك توده اگر میخواهند توانا باشند و در برابر دیگران ایستادگی نمایند باید افراد بنگهداری كشور علاقمند ، و در این راه بكوشش و جانفشانی آماده باشند ، وآنگاه همگی دست بهم داده نیرو را یكی گردانند.
اگر در تودهای یك دسته علاقه نداشته خود را كنار گیرند به همان نسبت از نیروی توده خواهد كاست. اگر علاقمندان دست یكی نگردانند و هر كدام جداسرانه راهی گیرند نیروشان منقسم گردیده بیاثر خواهد بود. اگر گروهی به بیگانگان گراییده ضدیت نشان دهند «نیروی شكننده» پدید آمده رنجها بیهوده خواهد گردید.
این راز توانایی و ناتوانیست. برای نیرومندی یك توده بیش از هر چیزی توجه باینها ضرور است. تهیهی توپ و تفنگ و تانک و هواپیما و ناو در درجهی دوم میباشد.
🔸مردمی كه خود نیرو ندارند توپ و تفنگ و تانک تهیه نتوانند كرد ، و اگر كردند نگه نتوانند داشت.
🔸كنون بتودهی خود بیاییم : جای بسیار افسوس است كه این توده بهمهی آنچه از نیرو تواند كاست گرفتار است ، و ما چون بحساب پردازیم به یك نتیجهی اندوهآوری خواهیم رسید. امروز در این كشور دستههای بزرگی نسبت بكشور بیكبار بیعلاقهاند و وظیفهای برای خود در قبال آن نمیشناسند.
روستاییان كه گروه بس انبوهیند بیكبار از این معنیها ناآگاهند و از كشور و حكومت و توده جز یك معنیهای مبهمی در دلهای آنان نتوان یافت. آنان زندگی را جز كِشتن و درویدن و خوردن و خوابیدن ندانسته و وظیفهای برای خود جز بهرهی مالكانه پرداختن نمیشناسند. از شهریان و بازاریان دستهای بعنوان مذهب ، و گروهی بدستاویز مادّیگری ، و جمعیتی به بهانهی نومیدی خود را كنار كشیده نه تنها بكوشش شركت نمیكنند از دیگران نیز جلو میگیرند. اینان هم زندگی را جز خریدن و فروختن (و یا به اداره رفتن) و پول درآوردن و خوش زیستن نمیشمارند.
حوادث مهمی كه در شهریور ماه در ایران رخ داد من در آن هنگام بسفر رفتم. حال مردم و بیگانگیهایی كه در برابر پیشامد از آنان دیدم نه چیزیست كه بزودی فراموش كنم. رفتار روستاییان و راهزنیهای آنان بماند. در شهرها صد بیپروایی از مردم دیدم. در شیراز ملای بنامی در خانهی خود چند تنی را گرد آورده با آنان چنین میگفت : «ما از خارجه میترسیدیم كه میآیند و به قبور مسلمین هتك احترام میكنند. دولت گذشته قبرستانهای ما را كند و سنگهای آنها را در خیابانها بزیر پا انداخت و ما دیگر چه ترسی از آمدن خارجه داریم؟!.» ببینید چه چیز بیاهمیتی را بهانه ساخته مردم را از علاقهمندی باستقلال كشور بازمیداشت. این یك نمونهایست و هزارها مانند این در توده موجود است.
(تکهی یازدهم)
🔶 امروز چه بايد كرد؟..
{دیروز در پایان سخن گفتیم : نیروی یك توده از چه برخیزد؟.. این خود پرسشیست و ما باید پاسخ دهیم. نیروی یك توده از رویهم آمدن نیروهای افراد پدید آید. بیست ملیون مردم كه در یك جا میزیند چون همگی آزادی و آبادی كشور خود را خواهند و بكوشش و جانفشانی در راه آن آماده باشند این خواهش و عزم در ایشان یك نیروییست ، و چون همگی اندیشه یكی گردانند و دست بهم دهند از اینجا یك نیروی بیست ملیونی پدید آید.}
پس باید نخست یكایك افراد را نیرویی ـ یا بهتر گوییم خواهش و عزمی ـ باشد و سپس همگی دست یكی گردانند و نیروها را رویهم ریزند. با این دو شرطست كه یك تودهای نیرومند و توانا گردد.
سخن را با مثلی روشن گردانیم : یك اتومبیلی در راه به چاله افتاده و درمانده ، و شوفر و مسافران پایین آمده میخواهند آن را تكان داده راه اندازند. هر یكی از آنها عزمی دارد. چیزی كه هست به تنهایی از آن كاری نخواهد بود. ولی چون دست یكی گردانند و همگی بیكبار و از یكسو باتومبیل چسبند و فشار دهند از اینجا یك نیروی پنج تَنی پدید آمده كار را پیش خواهد برد.
كنون اگر فرض كنیم سه تن از آن مسافران مردان بیپروایی میباشند و زیان در راه ماندن را نمیدانند و اینست باتومبیل نمیچسبند ، پیداست كه نیرو به همان نسبت كم شده و نتیجهای در دست نخواهد بود.
و یا فرض كنیم دو تن خود را بكنار كشیده و بهمدستی تن در نداده میخواهند خود جداگانه باتومبیل چسبند ، پیداست كه نیرو منقسم گردیده ناتوان خواهد بود.
و یا فرض كنیم دو تن با دزدان همراهند و چنین میخواهند اتومبیل بماند تا دزدان بسر وقتش رسند و از اینرو نه تنها با دیگران همدستی نمینمایند ضدیت نیز میكنند و از راه انداختن ماشین جلو میگیرند ، پیداست كه نیروی ضدی (نیروی شكنندهای) پدید آمده كار بسیار سخت خواهد بود.
این مثل از هر باره به توده ، و نیرومندی آن منطبق است. در یك توده اگر میخواهند توانا باشند و در برابر دیگران ایستادگی نمایند باید افراد بنگهداری كشور علاقمند ، و در این راه بكوشش و جانفشانی آماده باشند ، وآنگاه همگی دست بهم داده نیرو را یكی گردانند.
اگر در تودهای یك دسته علاقه نداشته خود را كنار گیرند به همان نسبت از نیروی توده خواهد كاست. اگر علاقمندان دست یكی نگردانند و هر كدام جداسرانه راهی گیرند نیروشان منقسم گردیده بیاثر خواهد بود. اگر گروهی به بیگانگان گراییده ضدیت نشان دهند «نیروی شكننده» پدید آمده رنجها بیهوده خواهد گردید.
این راز توانایی و ناتوانیست. برای نیرومندی یك توده بیش از هر چیزی توجه باینها ضرور است. تهیهی توپ و تفنگ و تانک و هواپیما و ناو در درجهی دوم میباشد.
🔸مردمی كه خود نیرو ندارند توپ و تفنگ و تانک تهیه نتوانند كرد ، و اگر كردند نگه نتوانند داشت.
🔸كنون بتودهی خود بیاییم : جای بسیار افسوس است كه این توده بهمهی آنچه از نیرو تواند كاست گرفتار است ، و ما چون بحساب پردازیم به یك نتیجهی اندوهآوری خواهیم رسید. امروز در این كشور دستههای بزرگی نسبت بكشور بیكبار بیعلاقهاند و وظیفهای برای خود در قبال آن نمیشناسند.
روستاییان كه گروه بس انبوهیند بیكبار از این معنیها ناآگاهند و از كشور و حكومت و توده جز یك معنیهای مبهمی در دلهای آنان نتوان یافت. آنان زندگی را جز كِشتن و درویدن و خوردن و خوابیدن ندانسته و وظیفهای برای خود جز بهرهی مالكانه پرداختن نمیشناسند. از شهریان و بازاریان دستهای بعنوان مذهب ، و گروهی بدستاویز مادّیگری ، و جمعیتی به بهانهی نومیدی خود را كنار كشیده نه تنها بكوشش شركت نمیكنند از دیگران نیز جلو میگیرند. اینان هم زندگی را جز خریدن و فروختن (و یا به اداره رفتن) و پول درآوردن و خوش زیستن نمیشمارند.
حوادث مهمی كه در شهریور ماه در ایران رخ داد من در آن هنگام بسفر رفتم. حال مردم و بیگانگیهایی كه در برابر پیشامد از آنان دیدم نه چیزیست كه بزودی فراموش كنم. رفتار روستاییان و راهزنیهای آنان بماند. در شهرها صد بیپروایی از مردم دیدم. در شیراز ملای بنامی در خانهی خود چند تنی را گرد آورده با آنان چنین میگفت : «ما از خارجه میترسیدیم كه میآیند و به قبور مسلمین هتك احترام میكنند. دولت گذشته قبرستانهای ما را كند و سنگهای آنها را در خیابانها بزیر پا انداخت و ما دیگر چه ترسی از آمدن خارجه داریم؟!.» ببینید چه چیز بیاهمیتی را بهانه ساخته مردم را از علاقهمندی باستقلال كشور بازمیداشت. این یك نمونهایست و هزارها مانند این در توده موجود است.
🔶 عید قربان
🔸 بخشی از کتاب «در پیرامون جانوران» (تکهی 3 از 3)
اما اینكه كسانی بدستاویز اسلام دست از قربانی بریدن برنمیدارند از نافهمی خود آنهاست. اسلام بنیادش برافتاده و تنها این چیزهایش بازمانده. اسلام امروز افزاری برای هوسبازیهای مردمست. فلان انباردار از گرانفروشیها و خانهبراندازیها پولها گرد آورده به مكه رفته و چون بازمیگردد باید برای «تشریفات» گوسفندهای بیزبان را بخوابانند و زیر پای او سر ببرند. فلان دختر عروس شده بخانهی دامادش میبرند باید در زیر پای او گوسفندی خونش ریخته گردد. این كارها را میكنند و نسبتش را هم بخدا میدهند. اینها همه از نافهمیست.
رفتار اسلام دربارهی گوشتخواری مانندهی رفتارش در زمینهی بردهداری بوده. جای گفتگو نیست كه بردهداری ستم ناسزا بوده. یك آدمی را گرفتن و زیردست خود گردانیدن و او را همچون كالا به خرید و فروش گزاردن چیزی نیست كه كسی زشتی آن را درنیابد. با این حال شما میبینید اسلام آن را پذیرفته و تنها این كرده كه از بدیهایش كاسته است. آیا كسانی توانند گفت : بردهداری كاری نیك بوده؟!.. آیا توانند بدستاویز اسلام امروز برده خرند و نگه دارند؟!..
مانندهی همین بوده داستان سررشتهداری یا حكومت.
🔸هر كسی میداند استبداد یا فرمانروایی یك تن بیك توده كاری ناسزاست. یك تن چرا بدیگران فرمان راند؟!.. چرا رشتهی زندگانی ملیونها مردم در دست یك تن باشد؟!. ما هنگامی كه استبداد را با مشروطه یا سررشتهداری خود توده ، پهلوی همدیگر گزاریم جای گفتگو نیست كه استبداد بسیار پست است. با این حال شما میبینید اسلام فرمانروایی استبدادی را پذیرفته. چون زمان آماده نمیبوده نتوانسته مشروطه یا دمكراسی بنیاد گزارد. تنها كاری كه كرده استبداد را با قانون (یا شریعت) پابسته گردانیده و از بدیهای آن كاسته است. در اینجا هم آیا كسانی توانند گفت : «استبداد نیك بوده؟!.» توانند گفت : «خدا استبداد یا فرمانروایی یك تن را بیك توده جایز گردانیده؟!.» تنها اینها نیست و مانندهایش بسیار است.
همان داستان حج و قربانگزاریهای مِنا چیز كوچكی نیست. ما اگر گوشتخواری را بد ندانیم باز آنها جای ایراد است. برای چه یك ملیون گوسفند را تباه گردانند؟!. آیا توان پنداشت كه خدا از آن خوشش آید و خشنود گردد و آیا چنین گمانی توان برد؟!. امروز دستههای انبوهی به دین ریشخند میكنند و آن را از یادگارهای دورههای وحشیگری میشمارند. این دستاویزی در دست آنها خواهد بود.
ما از حج در جای دیگری سخن راندهایم. آن از «عبادتهای سیاسی» اسلام بوده. همه میدانند نه خدا را خانهای هست و نه خدا از گردیدن مردم بگرد خانهای خشنود خواهد بود. اینها چیزهایی نیست كه خرد پذیرد. چیزهایی نیست كه مرد بزرگی همچون پیغمبر اسلام ندانسته باشد.
داستان حج و كعبه روشنست. اسلام چون برای خود كشور بزرگی پدید آورده بود میخواست مكه را كانون آن گردانیده مردمان را دلبستهی آنجا سازد ، روزی كه كشور بزرگ اسلامی از اسپانیا گرفته تا مرزهای چین كشیده میشد و تودههای گوناگون بسیار ، از عرب و ایرانی و سودانی و مصری و هندی و ترك و جاوهای و بسیار مانند اینها ، در زیر بیرق خلافت بسر میبردند بسیار بجا میبود كه كسانی كه توانایی میداشتند به مكه روند و سالی یك بار در آن كانون اسلام نژادهای گوناگون باهم گرد آیند و همدیگر را بشناسند و همبستگی پیدا كنند. در چنان زمانی چنین كاری بسیار سودمند میافتاد.
ولی امروز كه خلافت از ریشه برافتاده و كشور بزرگ اسلامی بهم خورده و تودههای اسلام بیشترشان بزیردست بیگانگان افتادهاند و آنهایی كه آزادند هر یكی بنام نژاد خود كشوری جداگانه پدید آورده و در بیشتر جاها از شریعت اسلام نیز چشمپوشی شده و قانونهای اروپایی جای آن را گرفته با چنین حالی دیگر جایی برای حجگزاری بازنمانده. چنانكه جهاد بیكبار از میان رفته و جا برایش بازنمانده حج نیز به همان حالست.
🔸شما نیك اندیشید كه امروز مسلمانان از حج چه نتیجهای برمیدارند؟.. این ایرانیها كه همه ساله چند هزار تن میروند و برمیگردند چه راهآوردی میآورند؟!.
سرگذشت ابوطالب یزدی در دو سال پیش فراموش نشده. شما همان را بداوری گزارید. جوانی بیست ساله از ایران برخاسته و با زن و خویشان خود بآهنگ حج به مكه رفته. در آنجا چند تن گواهی داده كه ناپاكیها با خود میداشته و ناپاك گردانیدن كعبه را میخواسته و بهمین گواهی حكم دادند و گردنش را زدند. اكنون از دو حال بیرون نیست : اگر گواهان راست گفتهاند آن نمونهای از بیباوری جوانان دربارهی كعبه و حج است. اگر دروغ گفتهاند آن نشان كینههاییست كه مسلمانان در دلهای خود با هم میدارند.
.👇
🔸 بخشی از کتاب «در پیرامون جانوران» (تکهی 3 از 3)
اما اینكه كسانی بدستاویز اسلام دست از قربانی بریدن برنمیدارند از نافهمی خود آنهاست. اسلام بنیادش برافتاده و تنها این چیزهایش بازمانده. اسلام امروز افزاری برای هوسبازیهای مردمست. فلان انباردار از گرانفروشیها و خانهبراندازیها پولها گرد آورده به مكه رفته و چون بازمیگردد باید برای «تشریفات» گوسفندهای بیزبان را بخوابانند و زیر پای او سر ببرند. فلان دختر عروس شده بخانهی دامادش میبرند باید در زیر پای او گوسفندی خونش ریخته گردد. این كارها را میكنند و نسبتش را هم بخدا میدهند. اینها همه از نافهمیست.
رفتار اسلام دربارهی گوشتخواری مانندهی رفتارش در زمینهی بردهداری بوده. جای گفتگو نیست كه بردهداری ستم ناسزا بوده. یك آدمی را گرفتن و زیردست خود گردانیدن و او را همچون كالا به خرید و فروش گزاردن چیزی نیست كه كسی زشتی آن را درنیابد. با این حال شما میبینید اسلام آن را پذیرفته و تنها این كرده كه از بدیهایش كاسته است. آیا كسانی توانند گفت : بردهداری كاری نیك بوده؟!.. آیا توانند بدستاویز اسلام امروز برده خرند و نگه دارند؟!..
مانندهی همین بوده داستان سررشتهداری یا حكومت.
🔸هر كسی میداند استبداد یا فرمانروایی یك تن بیك توده كاری ناسزاست. یك تن چرا بدیگران فرمان راند؟!.. چرا رشتهی زندگانی ملیونها مردم در دست یك تن باشد؟!. ما هنگامی كه استبداد را با مشروطه یا سررشتهداری خود توده ، پهلوی همدیگر گزاریم جای گفتگو نیست كه استبداد بسیار پست است. با این حال شما میبینید اسلام فرمانروایی استبدادی را پذیرفته. چون زمان آماده نمیبوده نتوانسته مشروطه یا دمكراسی بنیاد گزارد. تنها كاری كه كرده استبداد را با قانون (یا شریعت) پابسته گردانیده و از بدیهای آن كاسته است. در اینجا هم آیا كسانی توانند گفت : «استبداد نیك بوده؟!.» توانند گفت : «خدا استبداد یا فرمانروایی یك تن را بیك توده جایز گردانیده؟!.» تنها اینها نیست و مانندهایش بسیار است.
همان داستان حج و قربانگزاریهای مِنا چیز كوچكی نیست. ما اگر گوشتخواری را بد ندانیم باز آنها جای ایراد است. برای چه یك ملیون گوسفند را تباه گردانند؟!. آیا توان پنداشت كه خدا از آن خوشش آید و خشنود گردد و آیا چنین گمانی توان برد؟!. امروز دستههای انبوهی به دین ریشخند میكنند و آن را از یادگارهای دورههای وحشیگری میشمارند. این دستاویزی در دست آنها خواهد بود.
ما از حج در جای دیگری سخن راندهایم. آن از «عبادتهای سیاسی» اسلام بوده. همه میدانند نه خدا را خانهای هست و نه خدا از گردیدن مردم بگرد خانهای خشنود خواهد بود. اینها چیزهایی نیست كه خرد پذیرد. چیزهایی نیست كه مرد بزرگی همچون پیغمبر اسلام ندانسته باشد.
داستان حج و كعبه روشنست. اسلام چون برای خود كشور بزرگی پدید آورده بود میخواست مكه را كانون آن گردانیده مردمان را دلبستهی آنجا سازد ، روزی كه كشور بزرگ اسلامی از اسپانیا گرفته تا مرزهای چین كشیده میشد و تودههای گوناگون بسیار ، از عرب و ایرانی و سودانی و مصری و هندی و ترك و جاوهای و بسیار مانند اینها ، در زیر بیرق خلافت بسر میبردند بسیار بجا میبود كه كسانی كه توانایی میداشتند به مكه روند و سالی یك بار در آن كانون اسلام نژادهای گوناگون باهم گرد آیند و همدیگر را بشناسند و همبستگی پیدا كنند. در چنان زمانی چنین كاری بسیار سودمند میافتاد.
ولی امروز كه خلافت از ریشه برافتاده و كشور بزرگ اسلامی بهم خورده و تودههای اسلام بیشترشان بزیردست بیگانگان افتادهاند و آنهایی كه آزادند هر یكی بنام نژاد خود كشوری جداگانه پدید آورده و در بیشتر جاها از شریعت اسلام نیز چشمپوشی شده و قانونهای اروپایی جای آن را گرفته با چنین حالی دیگر جایی برای حجگزاری بازنمانده. چنانكه جهاد بیكبار از میان رفته و جا برایش بازنمانده حج نیز به همان حالست.
🔸شما نیك اندیشید كه امروز مسلمانان از حج چه نتیجهای برمیدارند؟.. این ایرانیها كه همه ساله چند هزار تن میروند و برمیگردند چه راهآوردی میآورند؟!.
سرگذشت ابوطالب یزدی در دو سال پیش فراموش نشده. شما همان را بداوری گزارید. جوانی بیست ساله از ایران برخاسته و با زن و خویشان خود بآهنگ حج به مكه رفته. در آنجا چند تن گواهی داده كه ناپاكیها با خود میداشته و ناپاك گردانیدن كعبه را میخواسته و بهمین گواهی حكم دادند و گردنش را زدند. اكنون از دو حال بیرون نیست : اگر گواهان راست گفتهاند آن نمونهای از بیباوری جوانان دربارهی كعبه و حج است. اگر دروغ گفتهاند آن نشان كینههاییست كه مسلمانان در دلهای خود با هم میدارند.
.👇
🔸 حجگزاریهای امروزی بیش از همه برای هوسبازیست ، برای خودنماییست. برای آنست كه بروند و بگردند و تماشا كنند و كام گزارند و پس از بازگشتن هم «حاجی» باشند و بدیگران برتری فروشند.
مردك انبارداری میكند و پول میاندوزد و بحج میرود ، با رشوه دادن گذرنامه بدست میآورد ، از مرز كشور قاچاقی میگذرد ، در راه یك حجگزاری چند بِزه[=جرم] زشت بانجام میرساند. آیا این دلیل روشن بگفتههای ما نیست؟!.
این در هر دینی هست كه چون سست شد مردم دستورهای آن را دستاویزهایی برای دلخواههای خود گیرند و هوسهاشان را در رخت دین بكار بندند.
ما فراموش نكردهایم داستان شتر قربانی را كه در ایران میبود. بدستاویز آنكه دهم ذیحجه عید قربانی است و دولت هم باید در آن روز قربانی گزارد یك بازیچه و تماشای بسیار وحشیانه برای خود درست كرده بودند. از چند روز پیش شتری را میآراستند و منگولهها و زنگولهها باو میآویختند و با دهل و سرنا در بازارها میگردانیدند ، و چون روزش فرامیرسید با یك شیوهی وحشیانه او را قربانی میكردند. بیچاره شتر هنوز جانش درنرفته هر تكهاش بدست دیگری میافتاد. بر سرش كشاكش راه میانداختند كه به شاه یا ولیعهد برده «خلعت و انعام» گیرند. چنین بازی خنكی را «عبادت» نام نهاده بحساب خدا بانجام میرسانیدهاند.
🔸یكی از نیكیهای جنبش مشروطه این بود كه این وحشیگری را از ایران برانداخت.
🔸مسلمانان اگر نخواهند باین سخنان ما گوش دهند و ما نتوانیم از آنها جلو گیریم روزی خواهد رسید كه بیگانگان از اروپا و آمریكا بزبان آمده ، چنانكه در جلوگیری از بردهداری و بردهفروشی كردند ، از حج و گوسفندكشیهای بیهودهی آن با زور جلو گیرند.
كسانی عادت كردهاند كه باین چیزها از اسلام فلسفه درست كنند. ولی سودی نخواهد داشت و راستی آنست كه بازنمودیم.
🔸اسلام هرچه گرامی بوده رستگاری جهانیان و نیكی زندگانی آدمیان گرامیتر از آنست. نه هرچه در آن دین بوده همیشه باید بود.
...
.
مردك انبارداری میكند و پول میاندوزد و بحج میرود ، با رشوه دادن گذرنامه بدست میآورد ، از مرز كشور قاچاقی میگذرد ، در راه یك حجگزاری چند بِزه[=جرم] زشت بانجام میرساند. آیا این دلیل روشن بگفتههای ما نیست؟!.
این در هر دینی هست كه چون سست شد مردم دستورهای آن را دستاویزهایی برای دلخواههای خود گیرند و هوسهاشان را در رخت دین بكار بندند.
ما فراموش نكردهایم داستان شتر قربانی را كه در ایران میبود. بدستاویز آنكه دهم ذیحجه عید قربانی است و دولت هم باید در آن روز قربانی گزارد یك بازیچه و تماشای بسیار وحشیانه برای خود درست كرده بودند. از چند روز پیش شتری را میآراستند و منگولهها و زنگولهها باو میآویختند و با دهل و سرنا در بازارها میگردانیدند ، و چون روزش فرامیرسید با یك شیوهی وحشیانه او را قربانی میكردند. بیچاره شتر هنوز جانش درنرفته هر تكهاش بدست دیگری میافتاد. بر سرش كشاكش راه میانداختند كه به شاه یا ولیعهد برده «خلعت و انعام» گیرند. چنین بازی خنكی را «عبادت» نام نهاده بحساب خدا بانجام میرسانیدهاند.
🔸یكی از نیكیهای جنبش مشروطه این بود كه این وحشیگری را از ایران برانداخت.
🔸مسلمانان اگر نخواهند باین سخنان ما گوش دهند و ما نتوانیم از آنها جلو گیریم روزی خواهد رسید كه بیگانگان از اروپا و آمریكا بزبان آمده ، چنانكه در جلوگیری از بردهداری و بردهفروشی كردند ، از حج و گوسفندكشیهای بیهودهی آن با زور جلو گیرند.
كسانی عادت كردهاند كه باین چیزها از اسلام فلسفه درست كنند. ولی سودی نخواهد داشت و راستی آنست كه بازنمودیم.
🔸اسلام هرچه گرامی بوده رستگاری جهانیان و نیكی زندگانی آدمیان گرامیتر از آنست. نه هرچه در آن دین بوده همیشه باید بود.
...
.
🔶 در پاسخ حقیقتگو
🔸 3ـ کیش جدا و دین جداست (تکهی دو از دو)
اگر او معنی درست دین را دانستی بایستی پیش از همه همشهریان خود را كه بدانسان ستمگری مینمودند بیدین شناسد و نخست بآنان پردازد. دربارهی مرد آمریكایی نیز این بداند كه كسی كه یك عمر با بتپرستی و بیدینی بسر برده و اكنون واپسین دم زندگانی اوست دیگر وی را از دین چندان سودی نتواند بود و میباید بحال خود گزاشت.
پاسخی كه مرد آمریكایی بكشیش داده بسیار عامیانه است. لیكن چنان پیشنهاد را جز چنین پاسخ نشایستی.
دین بمعنی درست خود شاهراهیست كه مردمان در آن گرد آیند. بدانسان كه در بیابان بس بزرگی اگر شاهراهی باز نباشد راهروان كه بآنجا رسند هر كدام رو بسوی دیگری كنند و پراكنده و گمراه گردند ، در زندگانی نیز اگر راهی باز نباشد مردمان هر دستهای پندارهای دیگری پیش گیرند و از هم پراكنند و اینست كه باید راهی درمیان باشد و همانا آن راه است كه دین نامیده میشود.
این معنی درست دین است ، ولی اینان بیكبار از آن ناآگاهند و ما گاهی از اینان سخنانی میشنویم كه نمیدانیم چه پاسخی بآنها دهیم. مثلاً ما میگوییم : از آلودگی دین ، جوانان و دانشمندان همه از آن بیزار شدهاند و امروز انبوه مردم بیدین میباشند ، آنان پاسخ میدهند : «نه! اینان فطرتاً دیندارند نهایت از آن اعراض كردهاند». این سخن را كسی میگوید كه خود را از پیشوایان میانگارد. این بدان میماند كه كسی در زمستان سردی آتش در اتاق خود روشن نكند و میهمانان را در سرما گزارد و چنین گوید : «آتش كه در طبیعت هست نهایت ما در اتاق خود نمیداریم». كسی نمیپرسد : اگر این اندازه دینداری بس بودی دیگر برخاستن پیغمبران و آنهمه كوششها را چه خواستی؟!..
اینها از پاسخ نگارشهای حقیقتگو بیرونست و كنون بپاسخ آنها میپردازیم : حقیقتگو مینویسد پیمان چون از شمارههای نخستین هواداری از دین مینمود او شادمان گردیده ولی سپس نگارشهای ما مایهی رنجیدگی او شده ، این رفتاریست كه بیشتر كسان با ما میدارند. تا سخنان ما بسود ایشان است خشنودی مینمایند و همینكه سخنی را بزیان خود مییابند میرنجند و در این هنگام است كه از همهچیز چشم میپوشند و بگله و بدگویی میپردازند.
ما از نخست درفش دین برافراشتیم و در زمانی كه انبوه مردمان از آن روگردان بودند و همگی نومیدی مینمودند ما بهواداری برخاستیم و بخواست خدا و به یاری او گامهای بس بزرگی را در این راه برداشتیم ، و كنون نیز یگانه آرزوی ماست كه نام خدا در جهان بلند گردد و جهانیان از روی دین زیست كنند و اینهمه كوششها را از بهر آن بگردن گرفتهایم. لیكن ما از گام نخست چشم بكیشهای بیپای كنونی نداشتیم و نبایستی داریم. ما دین را از بهر خشنودی خدا و برای پیشرفت كار جهانیان میخواهیم ، و این كیشها سراپا مایهی پسرفت زندگانیست و خدا از آنها بیزار میباشد.
🔸 3ـ کیش جدا و دین جداست (تکهی دو از دو)
اگر او معنی درست دین را دانستی بایستی پیش از همه همشهریان خود را كه بدانسان ستمگری مینمودند بیدین شناسد و نخست بآنان پردازد. دربارهی مرد آمریكایی نیز این بداند كه كسی كه یك عمر با بتپرستی و بیدینی بسر برده و اكنون واپسین دم زندگانی اوست دیگر وی را از دین چندان سودی نتواند بود و میباید بحال خود گزاشت.
پاسخی كه مرد آمریكایی بكشیش داده بسیار عامیانه است. لیكن چنان پیشنهاد را جز چنین پاسخ نشایستی.
دین بمعنی درست خود شاهراهیست كه مردمان در آن گرد آیند. بدانسان كه در بیابان بس بزرگی اگر شاهراهی باز نباشد راهروان كه بآنجا رسند هر كدام رو بسوی دیگری كنند و پراكنده و گمراه گردند ، در زندگانی نیز اگر راهی باز نباشد مردمان هر دستهای پندارهای دیگری پیش گیرند و از هم پراكنند و اینست كه باید راهی درمیان باشد و همانا آن راه است كه دین نامیده میشود.
این معنی درست دین است ، ولی اینان بیكبار از آن ناآگاهند و ما گاهی از اینان سخنانی میشنویم كه نمیدانیم چه پاسخی بآنها دهیم. مثلاً ما میگوییم : از آلودگی دین ، جوانان و دانشمندان همه از آن بیزار شدهاند و امروز انبوه مردم بیدین میباشند ، آنان پاسخ میدهند : «نه! اینان فطرتاً دیندارند نهایت از آن اعراض كردهاند». این سخن را كسی میگوید كه خود را از پیشوایان میانگارد. این بدان میماند كه كسی در زمستان سردی آتش در اتاق خود روشن نكند و میهمانان را در سرما گزارد و چنین گوید : «آتش كه در طبیعت هست نهایت ما در اتاق خود نمیداریم». كسی نمیپرسد : اگر این اندازه دینداری بس بودی دیگر برخاستن پیغمبران و آنهمه كوششها را چه خواستی؟!..
اینها از پاسخ نگارشهای حقیقتگو بیرونست و كنون بپاسخ آنها میپردازیم : حقیقتگو مینویسد پیمان چون از شمارههای نخستین هواداری از دین مینمود او شادمان گردیده ولی سپس نگارشهای ما مایهی رنجیدگی او شده ، این رفتاریست كه بیشتر كسان با ما میدارند. تا سخنان ما بسود ایشان است خشنودی مینمایند و همینكه سخنی را بزیان خود مییابند میرنجند و در این هنگام است كه از همهچیز چشم میپوشند و بگله و بدگویی میپردازند.
ما از نخست درفش دین برافراشتیم و در زمانی كه انبوه مردمان از آن روگردان بودند و همگی نومیدی مینمودند ما بهواداری برخاستیم و بخواست خدا و به یاری او گامهای بس بزرگی را در این راه برداشتیم ، و كنون نیز یگانه آرزوی ماست كه نام خدا در جهان بلند گردد و جهانیان از روی دین زیست كنند و اینهمه كوششها را از بهر آن بگردن گرفتهایم. لیكن ما از گام نخست چشم بكیشهای بیپای كنونی نداشتیم و نبایستی داریم. ما دین را از بهر خشنودی خدا و برای پیشرفت كار جهانیان میخواهیم ، و این كیشها سراپا مایهی پسرفت زندگانیست و خدا از آنها بیزار میباشد.