Forwarded from اتچ بات
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم
#خان_دوم_گذر_از_بیابان_خشک_و_بی_آب_و_علف
چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی گذاشت و روی به راه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد.
گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن میگذشت بریان میشد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه میپیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت: «ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد.
من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزداناند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم.
تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.» همچنان میرفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنهی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاستهتر میشد.
مرگ را در نظر آورد و به دریغ با خود گفت: «اگر کارم با لشکری میافتاد شیروار به پیکار آنان میرفتم و به یک حمله آنان را نابود میساختم. اگر کوه پیش میآمد به گرز گران کوه را فرو میکوفتم و پست میکردم و اگر رود جیهون بر من میغرید به نیروی خداداد در خاکش فرو میبردم.
ولی با راه دراز و بیآب و گرما سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره میتوان کرد؟»
#هفت_خان_رستم
#خان_دوم_گذر_از_بیابان_خشک_و_بی_آب_و_علف
چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی گذاشت و روی به راه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد.
گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن میگذشت بریان میشد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه میپیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت: «ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد.
من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزداناند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم.
تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.» همچنان میرفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنهی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاستهتر میشد.
مرگ را در نظر آورد و به دریغ با خود گفت: «اگر کارم با لشکری میافتاد شیروار به پیکار آنان میرفتم و به یک حمله آنان را نابود میساختم. اگر کوه پیش میآمد به گرز گران کوه را فرو میکوفتم و پست میکردم و اگر رود جیهون بر من میغرید به نیروی خداداد در خاکش فرو میبردم.
ولی با راه دراز و بیآب و گرما سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره میتوان کرد؟»
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم_خان_چهارم_زن_جادو
رستم پویان در راه دراز میراند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرحبخش.
خانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و بره ای بریان با دیگر خوردنیها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید.
رستم شاد شد و بیخبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آن را برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:
که آوازه بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره کم است
همه جای جنگ است میدان اوی
بیابان و کوه است بستان اوی
همه جنگ با دیو و نر اژدها
ز دیو و بیابان نیابد رها
می و جام و بو یا گل و مرغزار
نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ اندرم
دگر با پلنگان به جنگ اندرم
آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید.
زن جادو مغرور بود و از دشمنان رستم دستور کشتن رستم را داشت و قدرتی بی نظیر داشت او یک خر درنده هم داشت بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید.
رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت.
چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنیاش پدیدار گردید.
رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست.
زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.
بینداخت چون باد، خَمّ کمند
سر جادو آورد ناگه به بند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم_خان_چهارم_زن_جادو
رستم پویان در راه دراز میراند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرحبخش.
خانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و بره ای بریان با دیگر خوردنیها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید.
رستم شاد شد و بیخبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آن را برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:
که آوازه بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره کم است
همه جای جنگ است میدان اوی
بیابان و کوه است بستان اوی
همه جنگ با دیو و نر اژدها
ز دیو و بیابان نیابد رها
می و جام و بو یا گل و مرغزار
نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ اندرم
دگر با پلنگان به جنگ اندرم
آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید.
زن جادو مغرور بود و از دشمنان رستم دستور کشتن رستم را داشت و قدرتی بی نظیر داشت او یک خر درنده هم داشت بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید.
رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت.
چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنیاش پدیدار گردید.
رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست.
زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.
بینداخت چون باد، خَمّ کمند
سر جادو آورد ناگه به بند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم_دستان
#خان_هفتم_جنگ_با_دیو_سفید
در خان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند.
شب را در آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد.
وی سپس وارد غار تاریک شد.
در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.
به رنگ شبه روی و چون شیر موی
جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی
به غار اندرون دید رفته به خواب
به کشتن نکرد هیچ رستم شتاب
دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت.
رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت.
دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری مییافتند.
در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.
زدش بر زمین همچو شیر ژیان
چنان کز تن وی برون کرد جان
فرو برد خنجر دلش بر درید
جگرش او تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر تن کشته بود
جهان همچو دریای خون گشته بود
سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند.
با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.
🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم_دستان
#خان_هفتم_جنگ_با_دیو_سفید
در خان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند.
شب را در آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد.
وی سپس وارد غار تاریک شد.
در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.
به رنگ شبه روی و چون شیر موی
جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی
به غار اندرون دید رفته به خواب
به کشتن نکرد هیچ رستم شتاب
دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت.
رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت.
دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری مییافتند.
در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.
زدش بر زمین همچو شیر ژیان
چنان کز تن وی برون کرد جان
فرو برد خنجر دلش بر درید
جگرش او تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر تن کشته بود
جهان همچو دریای خون گشته بود
سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند.
با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.
Telegram
attach 📎