من #آرشام_ابراهیمی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۳۹۸. بیست سالم بود، متولد ۲۰ بهمن ماه ۱۳۷۷. فرزند بهنام، تک پسر، اهل و ساکن اصفهان و دانشجوی سال اول دندانپزشکی بودم و توی یه شرکت شارژ کپسول آتش نشانی هم کار میکردم. پدر و عموم از جانبازها و اسرای جنگ ایران و عراق بودن. پدرم در زمان جنگ فرمانده تیپ ابوالفضل لشکر اصفهان بود و چهار سال آخر جنگ بدون مرخصی تو جبهه میجنگید. من اصولا آروم و متین بودم و هوش خوبی داشتم و بین دوستام توی دانشگاه معروف بودم به اخلاق مداری.
اعتراضات سراسری بعد از گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین تو آبان ماه ۱۳۹۸ شروع شده بود. روز ۲۵ آبان ماه بود که داشتم از سر کار برمیگشتم، خیابونا شلوغ بود و نمیتونستم برم خونه، پدرم زنگ زد و گفت ماشینو رها کن و پیاده بیا خونه. از ماشین پیاده شدم و دویدم به سمت خونه، در پل رباط نزدیک به پایگاه بسیج بودم که ناگهان یکی از درجه دارهای نیروی انتظامی از پشت سر دو گلوله جنگی به سر و شکمم شلیک کرد، افتادم و چشم از دنیا فرو بستم.
بعد از کشته شدنم مزدورای حکومتی جنازه منو دزدیدن و با خودشون بردن.
از اون طرف خانوادم بعد از ساعت هفت و نیم که من دیگه جواب تلفن رو ندادم نگران و سرگردان همه جا رو گشتن ولی اثری از من نبود. مزدورا میدونستن چه بلایی به سرم آوردن ولی نمیگفتن و اظهار بی اطلاعی میکردن، تا اینکه مامورای امنیتی متوجه شدن من فرزند چه کسی بودم. پدرم با فرم نظامی به ستاد نیروی انتظامی اومد و نهایتا بعد از چهار روز جنازه رو به این شرط بهش تحویل دادن که نباید کشته شدنم رسانه ای بشه و اجازه گرفتن مراسم هم ندادن.
چهار تا مامور اطلاعات تو اون شب بارونی ساعت ۹ خانوادمو مجبور کردن که شبانه منو خاک کنن، حتی نذاشتن باهام خداحافظی کنن و بوسه ای به پیشونیم بزنن پیکر بیجون من شبانه در بهشت زینب بابوکان اصفهان مظلومانه به خاک سپرده شد.
مراسم ختم در تاریخ ۱ آذر ۱۳۹۸ در مسجد جامع اصفهان و بر سر مزارم برگزار شد.
مراسم هفتم هم در تاریخ ۷ آذر ماه ۱۳۹۸ برپا شد ولی نیروهای مزدور امنیتی خواهرم آرمیتا رو به اداره اطلاعات اصفهان احضار و تهدید کردن.
مراسم چهلم هم در تاریخ ۵ دیماه ۱۳۹۸ برگزار شد. خانوادم از مردم دعوت کردن که توی مراسم شرکت کنن و اونا رو حمایت کنن. پدرم توی مراسم گفت: «تک فرزند پسرمو ازم گرفتین مگه ما بچه هامونو از سر راه آوردیم؟بچه های خودتون خارج نشین هستن و بچه های ما رو میکشین؟»
بعد از قتل ناجوانمردانه من خانوادم شکایت کردن که نهایتا هم به نتیجه ای نرسید. علی رغم قول فرماندار هیچ وقت قاتل من دستگیر و مجازات نشد، هیچکس استعفا نداد، عزل یا محاکمه نشد! فقط نیروهای امنیتی به پدرم زنگ زدن و گفتن شماره کارت بده دیه پسرتو بدیم!! پدرم هم گفت من دوبرابر میدم قاتلشو معرفي كنین!!
روز ۲۰ آبان ۱۴۰۰، مادرم جلوی چشم مردم برای سنگ مزارم میخواست سقف بذاره که مزدورا سه بار با لگد سقف مزارمو خراب کردن و مانع از نصب سقف شدن و به مادرم و بقیه خانوادم توهین کردن. مادرم گفت: «ما حقمونو بالاخره از ظالمین میگیریم…»
خواهر داغدارم نوشت:
«برای تنها برادرم مینویسم آرشام ...
من خواهر آرشام از کسانی که رای میدهند از کسانیکه انگشت در خون برادرم میزنند نمیگذرم، آنها مهر تائید بر جنایت میزنند».
هموطن، من قرار بود درسمو بخونم و بعد از فارغ التحصیلی مطب بزنم، خیلی تلاش کردم که تو رشته مورد علاقم قبول بشم ولی حکومت جنایتکار ناجوانمردانه جونمو گرفت و با تمام آرزوهام در اوج جوانی زیر خروارها خاک دفن شدم! در برابر اینهمه خون ریخته شده سکوت نکن، با ظالم بجنگ و روزی که پیروز شدی از منم یاد کن….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
اعتراضات سراسری بعد از گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین تو آبان ماه ۱۳۹۸ شروع شده بود. روز ۲۵ آبان ماه بود که داشتم از سر کار برمیگشتم، خیابونا شلوغ بود و نمیتونستم برم خونه، پدرم زنگ زد و گفت ماشینو رها کن و پیاده بیا خونه. از ماشین پیاده شدم و دویدم به سمت خونه، در پل رباط نزدیک به پایگاه بسیج بودم که ناگهان یکی از درجه دارهای نیروی انتظامی از پشت سر دو گلوله جنگی به سر و شکمم شلیک کرد، افتادم و چشم از دنیا فرو بستم.
بعد از کشته شدنم مزدورای حکومتی جنازه منو دزدیدن و با خودشون بردن.
از اون طرف خانوادم بعد از ساعت هفت و نیم که من دیگه جواب تلفن رو ندادم نگران و سرگردان همه جا رو گشتن ولی اثری از من نبود. مزدورا میدونستن چه بلایی به سرم آوردن ولی نمیگفتن و اظهار بی اطلاعی میکردن، تا اینکه مامورای امنیتی متوجه شدن من فرزند چه کسی بودم. پدرم با فرم نظامی به ستاد نیروی انتظامی اومد و نهایتا بعد از چهار روز جنازه رو به این شرط بهش تحویل دادن که نباید کشته شدنم رسانه ای بشه و اجازه گرفتن مراسم هم ندادن.
چهار تا مامور اطلاعات تو اون شب بارونی ساعت ۹ خانوادمو مجبور کردن که شبانه منو خاک کنن، حتی نذاشتن باهام خداحافظی کنن و بوسه ای به پیشونیم بزنن پیکر بیجون من شبانه در بهشت زینب بابوکان اصفهان مظلومانه به خاک سپرده شد.
مراسم ختم در تاریخ ۱ آذر ۱۳۹۸ در مسجد جامع اصفهان و بر سر مزارم برگزار شد.
مراسم هفتم هم در تاریخ ۷ آذر ماه ۱۳۹۸ برپا شد ولی نیروهای مزدور امنیتی خواهرم آرمیتا رو به اداره اطلاعات اصفهان احضار و تهدید کردن.
مراسم چهلم هم در تاریخ ۵ دیماه ۱۳۹۸ برگزار شد. خانوادم از مردم دعوت کردن که توی مراسم شرکت کنن و اونا رو حمایت کنن. پدرم توی مراسم گفت: «تک فرزند پسرمو ازم گرفتین مگه ما بچه هامونو از سر راه آوردیم؟بچه های خودتون خارج نشین هستن و بچه های ما رو میکشین؟»
بعد از قتل ناجوانمردانه من خانوادم شکایت کردن که نهایتا هم به نتیجه ای نرسید. علی رغم قول فرماندار هیچ وقت قاتل من دستگیر و مجازات نشد، هیچکس استعفا نداد، عزل یا محاکمه نشد! فقط نیروهای امنیتی به پدرم زنگ زدن و گفتن شماره کارت بده دیه پسرتو بدیم!! پدرم هم گفت من دوبرابر میدم قاتلشو معرفي كنین!!
روز ۲۰ آبان ۱۴۰۰، مادرم جلوی چشم مردم برای سنگ مزارم میخواست سقف بذاره که مزدورا سه بار با لگد سقف مزارمو خراب کردن و مانع از نصب سقف شدن و به مادرم و بقیه خانوادم توهین کردن. مادرم گفت: «ما حقمونو بالاخره از ظالمین میگیریم…»
خواهر داغدارم نوشت:
«برای تنها برادرم مینویسم آرشام ...
من خواهر آرشام از کسانی که رای میدهند از کسانیکه انگشت در خون برادرم میزنند نمیگذرم، آنها مهر تائید بر جنایت میزنند».
هموطن، من قرار بود درسمو بخونم و بعد از فارغ التحصیلی مطب بزنم، خیلی تلاش کردم که تو رشته مورد علاقم قبول بشم ولی حکومت جنایتکار ناجوانمردانه جونمو گرفت و با تمام آرزوهام در اوج جوانی زیر خروارها خاک دفن شدم! در برابر اینهمه خون ریخته شده سکوت نکن، با ظالم بجنگ و روزی که پیروز شدی از منم یاد کن….💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
❤232😢48👍23🆒1
من #سهی_اعتباری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۴ دیماه ۱۴۰۱. فقط ۱۲ سالم بود، متولد ۱۹ خرداد ۱۳۸۹، فرزند عبدالرحمن و فاطمه، تک دختر بودم و دو برادر داشتم. اهل و ساکن روستای خلوص از توابع بخش کوخرد هرنگ شهرستان بستک در استان هرمزگان، دانش آموز بودم و پدرم کارمند بانک بود.
یکشنبه ۴ دی ماه ۱۴۰۱ بود. روزی که فرداش مراسم چهلم کیان پیر فلک قرار بود برگزار بشه. من به همراه مادرم و دو برادرم تو ماشین در مسیر بستک لاور میستان هرمزگان تو منطقه دهشیق در حال حرکت بودیم. رفته بودیم برای مراسم عقدکنانی که در پیش داشتیم خرید کنیم، در راه بازگشت حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود که یه ماشین بدون پلاک پشت سرمون افتاد، برادر ۲۲ ساله من که رانندگی میکرد متوجه نشده بود که اون ماشین چراغ زده برای ایست، ناگهان بی دلیل شروع کردن به تیراندازی، گلوله ها به لاستیکهای ماشین برخورد کرد، ماشین متوقف شد! برادرم نگران از ماشین پیاده شد ببینه موضوع چیه ولی اون جنایتکارا ادامه دادن به تیراندازی، گلوله ای به پلاک ماشین برخورد کرد و از اون رد شد و به بدن من اصابت کرد! غرق در خون افتادم…
خانوادم شیون کنان منو رسوندن بیمارستان بستک، اون مامورای مزدور هم باهاشون رفتن، ولی بدن نحیف من تاب نیاورد و توی بیمارستان اعلام کردن که از بین رفتم، همه جا غرق در خون شده بود، من با لبخند همیشگی آروم چشمامو بسته بودم و آسمانی شدم…پدرم کهخودشو رسونده بود بیمارستان فریاد میزد آخ تک دخترم رفت، آخ از این غم، آخ از این شب…
مامورا تا متوجه شدن من کشته شدم فرار کردن! ولی مردم شاهد بودن و ضارب شناسایی شد. قاتل من فرمانده نیروی انتظامی منطقه جناح بستک «ابراهیم بکروی» اهل سیاهکل استان گیلان بود!! بعد مشخص شد که این فرد سابقه خشونت زیادی تو سالهای خدمتش داشته.
پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شد…
بعد از کشته شدنم جانشین فرمانده نیروی انتظامی با دروغ و بیشرمی گفت که ما نگران انعکاس خبر کشته شدن در رسانه های خارجی هستیم!! اون اعلام کرد که ما یه خبر از قاچاق محموله مواد مخدر داشتیم به همین دلیل مامورا رو اعزام کرده بودیم به منطقه تا قاچاقچیها رو دستگیر کنن!!!
ولی در واقع اون منطقه اهل سنت براشون مثل منطقه جنگی حساب میشد و با خشونت زیاد با مردم برخورد میکردن. نیروی انتظامی اونجا سابقه زورگیری داشت، معمولا کسانی که از خرید از کشورهای حاشیه خلیج فارس برمیگشتن رو با ماشینای بدون پلاک تعقیب و خفت میکردن و مجبورشون میکردن رشوه بدن!!!
پدرم در مورد قتل من شکایتی ثبت کرد، بعدا اعلام کردن ضارب بازداشت شده!
هموطن، مامورای جنایتکار منو به ناحق کشتن و فقط نگران بازتاب خبر جنایتشون بودن! من قرار بود پنج ماه دیگه شمع تولد ۱۳ سالگیمو فوت کنم و وارد دوران نوجوانیم بشم که حکومت ضحاک نذاشت. هیچی از زندگی ندیدم و با آرزوهام دفن شدم. در برابر اینهمه ظلم سکوت نکن، وقتی دشمن رو از وطنمون بیرون کردی به یاد منم باش…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
یکشنبه ۴ دی ماه ۱۴۰۱ بود. روزی که فرداش مراسم چهلم کیان پیر فلک قرار بود برگزار بشه. من به همراه مادرم و دو برادرم تو ماشین در مسیر بستک لاور میستان هرمزگان تو منطقه دهشیق در حال حرکت بودیم. رفته بودیم برای مراسم عقدکنانی که در پیش داشتیم خرید کنیم، در راه بازگشت حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود که یه ماشین بدون پلاک پشت سرمون افتاد، برادر ۲۲ ساله من که رانندگی میکرد متوجه نشده بود که اون ماشین چراغ زده برای ایست، ناگهان بی دلیل شروع کردن به تیراندازی، گلوله ها به لاستیکهای ماشین برخورد کرد، ماشین متوقف شد! برادرم نگران از ماشین پیاده شد ببینه موضوع چیه ولی اون جنایتکارا ادامه دادن به تیراندازی، گلوله ای به پلاک ماشین برخورد کرد و از اون رد شد و به بدن من اصابت کرد! غرق در خون افتادم…
خانوادم شیون کنان منو رسوندن بیمارستان بستک، اون مامورای مزدور هم باهاشون رفتن، ولی بدن نحیف من تاب نیاورد و توی بیمارستان اعلام کردن که از بین رفتم، همه جا غرق در خون شده بود، من با لبخند همیشگی آروم چشمامو بسته بودم و آسمانی شدم…پدرم کهخودشو رسونده بود بیمارستان فریاد میزد آخ تک دخترم رفت، آخ از این غم، آخ از این شب…
مامورا تا متوجه شدن من کشته شدم فرار کردن! ولی مردم شاهد بودن و ضارب شناسایی شد. قاتل من فرمانده نیروی انتظامی منطقه جناح بستک «ابراهیم بکروی» اهل سیاهکل استان گیلان بود!! بعد مشخص شد که این فرد سابقه خشونت زیادی تو سالهای خدمتش داشته.
پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شد…
بعد از کشته شدنم جانشین فرمانده نیروی انتظامی با دروغ و بیشرمی گفت که ما نگران انعکاس خبر کشته شدن در رسانه های خارجی هستیم!! اون اعلام کرد که ما یه خبر از قاچاق محموله مواد مخدر داشتیم به همین دلیل مامورا رو اعزام کرده بودیم به منطقه تا قاچاقچیها رو دستگیر کنن!!!
ولی در واقع اون منطقه اهل سنت براشون مثل منطقه جنگی حساب میشد و با خشونت زیاد با مردم برخورد میکردن. نیروی انتظامی اونجا سابقه زورگیری داشت، معمولا کسانی که از خرید از کشورهای حاشیه خلیج فارس برمیگشتن رو با ماشینای بدون پلاک تعقیب و خفت میکردن و مجبورشون میکردن رشوه بدن!!!
پدرم در مورد قتل من شکایتی ثبت کرد، بعدا اعلام کردن ضارب بازداشت شده!
هموطن، مامورای جنایتکار منو به ناحق کشتن و فقط نگران بازتاب خبر جنایتشون بودن! من قرار بود پنج ماه دیگه شمع تولد ۱۳ سالگیمو فوت کنم و وارد دوران نوجوانیم بشم که حکومت ضحاک نذاشت. هیچی از زندگی ندیدم و با آرزوهام دفن شدم. در برابر اینهمه ظلم سکوت نکن، وقتی دشمن رو از وطنمون بیرون کردی به یاد منم باش…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
😢234❤27👍26🤬1
#علیه_فراموشی
یادتون نرفته که ۲۲۷ کیسه زباله همین فاضلاب مجلس خواستار اعدام عزیزانمان شدند.
#رای_من_سرنگونی
#رای_بی_رای
یادتون نرفته که ۲۲۷ کیسه زباله همین فاضلاب مجلس خواستار اعدام عزیزانمان شدند.
#رای_من_سرنگونی
#رای_بی_رای
🤬610👍57😢4😱3❤2
من #محمدحسین_کمندلو هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آذر ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۷ سالم بود، متولد ۱۰ فروردین ماه ۱۳۸۴. فرزند فتح اله، تک پسر بودم و فقط یه خواهر داشتم. اهل و ساکن تهران بودم و با خانوادم تو محله مشیریه زندگی میکردیم.
با شروع اعتراضات سراسری با کشته شدن مهسا ژینا امینی، وقتی مردم تهران قیام کردن و به خیابونا اومدن منم بهشون پیوستم و در کنارشون اعتراضمو فریاد زدم. سه شنبه شب ۱ آذر ماه بود، اونشب تو محله خودمون تجمع داشتیم، شروع کردیم به شعار دادن که سرکوبگرای وحشی بهمون حمله ور شدن. اونا بجز باتوم اسلحه گرم هم داشتن و ناگهان گلوله ای جنگی از پشت سر بمن شلیک شد، غرق در خون افتادم زمین و در دم جان دادم…
بعد از قتل ناجوانمردانه من مزدورای حکومتی جسم بیجون منو دزدیدن و با خودشون بردن، بعدخانوادمو شدیدا تحت فشار گذاشتن و تهدید کردن که اسم من نباید رسانه ای بشه وگرنه جنازه رو بهشون تحویل نمیدن، با تعهد خانوادمو مجبور به سکوت کردن و بعد از سه روز جنازمو تحویلشون دادن.
پزشکی قانونی هم با همدستی مزدورا با وجودیکه جای گلوله و شدت خونریزی رو دیده بود علت مرگ رو برخورد سر به جدول خیابون به هنگام فرار اعلام کرد!!!
پیکر بیجون من در تاریخ یکشنبه ۶ آذر ماه ۱۴۰۱ در بهشت زهرا قطعه ۳۲۸ ردیف ۱۸۲ شماره ۴۲ در جو شدیدا امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…
مجلس ختم هم همون روز تو مسجد صاحب الزمان مشیریه تهران برگزار شد و مراسم چهلم هم در تاریخ ۱۶ دیماه برپا شد.
هموطن من در مقابل ظلم و ستمی که حکومت جنایتکار تو وطنمون مرتکب میشد سکوت نکردم و مبارزه کردم و در سن نوجوانی با تمام آرزوهام دفن شدم… جرم من فقط اعتراض بود! با دست خالی جلوی دشمن ایستادم و ناجوانمردانه به قتل رسیدم، سکوت نکن! نذار خون من و جوونای پاک میهن پایمال بشه، من ایمان دارم پیروزی با ماست، روزی که وطنمون آزاد شد از منم یاد کن…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
با شروع اعتراضات سراسری با کشته شدن مهسا ژینا امینی، وقتی مردم تهران قیام کردن و به خیابونا اومدن منم بهشون پیوستم و در کنارشون اعتراضمو فریاد زدم. سه شنبه شب ۱ آذر ماه بود، اونشب تو محله خودمون تجمع داشتیم، شروع کردیم به شعار دادن که سرکوبگرای وحشی بهمون حمله ور شدن. اونا بجز باتوم اسلحه گرم هم داشتن و ناگهان گلوله ای جنگی از پشت سر بمن شلیک شد، غرق در خون افتادم زمین و در دم جان دادم…
بعد از قتل ناجوانمردانه من مزدورای حکومتی جسم بیجون منو دزدیدن و با خودشون بردن، بعدخانوادمو شدیدا تحت فشار گذاشتن و تهدید کردن که اسم من نباید رسانه ای بشه وگرنه جنازه رو بهشون تحویل نمیدن، با تعهد خانوادمو مجبور به سکوت کردن و بعد از سه روز جنازمو تحویلشون دادن.
پزشکی قانونی هم با همدستی مزدورا با وجودیکه جای گلوله و شدت خونریزی رو دیده بود علت مرگ رو برخورد سر به جدول خیابون به هنگام فرار اعلام کرد!!!
پیکر بیجون من در تاریخ یکشنبه ۶ آذر ماه ۱۴۰۱ در بهشت زهرا قطعه ۳۲۸ ردیف ۱۸۲ شماره ۴۲ در جو شدیدا امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…
مجلس ختم هم همون روز تو مسجد صاحب الزمان مشیریه تهران برگزار شد و مراسم چهلم هم در تاریخ ۱۶ دیماه برپا شد.
هموطن من در مقابل ظلم و ستمی که حکومت جنایتکار تو وطنمون مرتکب میشد سکوت نکردم و مبارزه کردم و در سن نوجوانی با تمام آرزوهام دفن شدم… جرم من فقط اعتراض بود! با دست خالی جلوی دشمن ایستادم و ناجوانمردانه به قتل رسیدم، سکوت نکن! نذار خون من و جوونای پاک میهن پایمال بشه، من ایمان دارم پیروزی با ماست، روزی که وطنمون آزاد شد از منم یاد کن…💔
#مهسا_امینی
#علیه_فراموشی
😢308❤63👍38🆒1
من #میلاد_آرمون هستم. من زنده هستم ولی زندانیم، از تاریخ ۱۲ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالمه، متولد ۱۴ اسفندماه ۱۳۷۷. اصالتاً اهل روستای قوشا در استان اردبیل و تا قبل از بازداشتم ساکن شهرک اکباتان در غرب تهران بودم. اصولا پسری فعال، شاد، مهربون، پرشور و سرزنده و از نظر روانی و جسمی کاملا سالم بودم. به موزیکهایی با سبک دیپ هاوس، ملودیک هاوس و تکنو علاقمند بودم. اسکی روی برف رو خیلی دوست داشتم همینطور گیم. پسر ملایمی بودم، دور از روحیات خشن و پرخاشگرانه. تو یه بوتیک لباس فروشی کار میکردم. یه برادر داشتم که تو قهوه آرمون مشغول به کار بود. پدرمم تو یه مغازه نان فانتزی کار میکرد و مادرم هم متأسفانه درگیر سرطان بود.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی تو شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شده بود. روز ۴ آبان ماه بود اونروز طلبه بسیجی بنام «آرمان علی وردی» به دستور فرمانده اش برای سرکوب اعتراضات به #شهرک_اکباتان اعزام شد. اونجا با مردم درگیر شد حسابی کتک خورد و بهش چاقو زدن ولی مردم عادی که معترض بودن سلاح سرد نداشتن و طبق اسناد موثق کسایی که بهش چاقو زدن و زخمیش کردن همون شب از کشور خارج شدن.
«آرمان علی وردی» تا زمانیکه نیروهای کمکی بهش برسن هشیاری کامل داشت و داد و فریاد میکرد و حتی با پای خودش سوار ماشین شد و به بیمارستان انتقالش دادن. اون موقع اصلا من در بین جمعیت معترض نبودم، وقتی متوجه شدم بیرون شلوغه و صدای جمعیت به گوشم خورد کنجکاو شدم و رفتم بیرون ببینم چه اتفاقی افتاده. من فقط بیننده بودم و وقتی متوجه درگیریها شدم مسیری رو همراه جمعیت طی کردم. اونشب من نه هیجانی داشتم که بخوام تخلیه کنم، نه اهل درگیری بودم و نه اصلا سلاحی همرام بود بنابراین با اطمینان خاطر كامل بعد از مشاهده اون درگیری ها برگشتم خونه. چند روز از اون اتفاق گذشت، روز ۱۲ آبان ماه بود که به گیم نت توی محله مون رفتم که ناگهان مأمورها که موقعیت مناسبی پیدا کرده بودن اومدن جلو و منو دستگیر کردن. من بیگناه بودم ولی مامورای امنیتی سعی داشتن خیلی زود ازم اعتراف اجباری ضبط کنن، با اجبار، شکنجه، تهدید و ارعاب منو بین چندین خبرنگار و جلوی دوربین آوردن و با وجود شوکی که بهم دست داده بود و آشفتگی هایی که از سر گذرونده بودم تمام واقعیتی که اتفاق افتاده بود رو عینا توضیح دادم. همش میگفتم: سر و صدا میومد، رفتم ببینم چی شده، بخدا من چاقو همراهم نداشتم، با ضاربین همکاری نکردم و فقط وقتی رسیدم اونجا بیننده بودم، بسیجیه فرار کرد رفت تو پارکینگ منم رفتم پشت سر بچه ها دیدم دارن میزننش ده نفر با چاقو و یک نفر با سنگ.
مامورا تو گرفتن اعتراف اجباری از من شکست خوردن به همین دلیل فشار رو روی من بیشتر کردن. به مدت ۶۰ روز فرستادنم انفرادی، تا ۱۴ روز مواد غذایی بهم ندادن، اینجوری قصد داشتن منو وادار به تسلیم کنن. حتی از لحاظ کلامی هم بسیار تهدیدم کردن ولی با این حال من قوی و استوار ایستادگی کردم و با وجود فشار و شکنجه جسمی و روحی که روم بود مبارزه کردم. مامورا صحنه جرم رو بازسازی کردن، من و دوستای دیگه ام که بخاطر این پرونده بازداشت شده بودیم بارها توضیح دادیم که ما هیچ درگیری با «علی وردی» پیدا نکردیم و به پدرش هم همین توضیحات رو دادیم. ما اول تو زندان رجائی شهر بودیم بعد در مرداد ماه ۱۴۰۲ به زندان قزلحصار منتقل شدیم. توی این مدت رنجهای فراوانی رو متحمل شدیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم ولی پرونده هنوز پر از ابهامه. همون اول که بازداشت شدیم طی تشکیل فقط یه جلسه دادگاه ما رو به محاربه محکوم کردن بدون هیچ سند و مدرکی!! منو ضارب اصلی اعلام کردن در صورتیکه من چاقو همراه نداشتم. توی دادگاه دو اتهام بمن زدن محاربه و مشارکت در قتل عمد!
اتهام مشارکت در قتل عمد تو دادگاه کیفری زیر نظر قاضی «ایمان افشاری» رسیدگی شد ولی هنوز هیچ حکمی برام صادر نشده، اتهام محاربه هم تو دادگاه انقلاب زیر نظر قاضی «صلواتی» هنوز بهش رسیدگی نشده ولی باید تو اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ قراره دادگاه دیگه ای برام تشکیل بشه. من همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرم.
هموطن من به ناحق بازداشت و زندانی شدم، همیشه پسر سالمی بودم و هرگز تو زندگیم جرمی مرتکب نشدم. به ناحق منو متهم کردن و جونم به شدت در خطره، یه سال و نیمه که تحت فشار روانی و جسمی قرار گرفتم که به جرم ناکرده اعتراف کنم! سکوت نکن صدای من و دوستای بیگناهم باش …
#علیه_فراموشی
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی تو شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شده بود. روز ۴ آبان ماه بود اونروز طلبه بسیجی بنام «آرمان علی وردی» به دستور فرمانده اش برای سرکوب اعتراضات به #شهرک_اکباتان اعزام شد. اونجا با مردم درگیر شد حسابی کتک خورد و بهش چاقو زدن ولی مردم عادی که معترض بودن سلاح سرد نداشتن و طبق اسناد موثق کسایی که بهش چاقو زدن و زخمیش کردن همون شب از کشور خارج شدن.
«آرمان علی وردی» تا زمانیکه نیروهای کمکی بهش برسن هشیاری کامل داشت و داد و فریاد میکرد و حتی با پای خودش سوار ماشین شد و به بیمارستان انتقالش دادن. اون موقع اصلا من در بین جمعیت معترض نبودم، وقتی متوجه شدم بیرون شلوغه و صدای جمعیت به گوشم خورد کنجکاو شدم و رفتم بیرون ببینم چه اتفاقی افتاده. من فقط بیننده بودم و وقتی متوجه درگیریها شدم مسیری رو همراه جمعیت طی کردم. اونشب من نه هیجانی داشتم که بخوام تخلیه کنم، نه اهل درگیری بودم و نه اصلا سلاحی همرام بود بنابراین با اطمینان خاطر كامل بعد از مشاهده اون درگیری ها برگشتم خونه. چند روز از اون اتفاق گذشت، روز ۱۲ آبان ماه بود که به گیم نت توی محله مون رفتم که ناگهان مأمورها که موقعیت مناسبی پیدا کرده بودن اومدن جلو و منو دستگیر کردن. من بیگناه بودم ولی مامورای امنیتی سعی داشتن خیلی زود ازم اعتراف اجباری ضبط کنن، با اجبار، شکنجه، تهدید و ارعاب منو بین چندین خبرنگار و جلوی دوربین آوردن و با وجود شوکی که بهم دست داده بود و آشفتگی هایی که از سر گذرونده بودم تمام واقعیتی که اتفاق افتاده بود رو عینا توضیح دادم. همش میگفتم: سر و صدا میومد، رفتم ببینم چی شده، بخدا من چاقو همراهم نداشتم، با ضاربین همکاری نکردم و فقط وقتی رسیدم اونجا بیننده بودم، بسیجیه فرار کرد رفت تو پارکینگ منم رفتم پشت سر بچه ها دیدم دارن میزننش ده نفر با چاقو و یک نفر با سنگ.
مامورا تو گرفتن اعتراف اجباری از من شکست خوردن به همین دلیل فشار رو روی من بیشتر کردن. به مدت ۶۰ روز فرستادنم انفرادی، تا ۱۴ روز مواد غذایی بهم ندادن، اینجوری قصد داشتن منو وادار به تسلیم کنن. حتی از لحاظ کلامی هم بسیار تهدیدم کردن ولی با این حال من قوی و استوار ایستادگی کردم و با وجود فشار و شکنجه جسمی و روحی که روم بود مبارزه کردم. مامورا صحنه جرم رو بازسازی کردن، من و دوستای دیگه ام که بخاطر این پرونده بازداشت شده بودیم بارها توضیح دادیم که ما هیچ درگیری با «علی وردی» پیدا نکردیم و به پدرش هم همین توضیحات رو دادیم. ما اول تو زندان رجائی شهر بودیم بعد در مرداد ماه ۱۴۰۲ به زندان قزلحصار منتقل شدیم. توی این مدت رنجهای فراوانی رو متحمل شدیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم ولی پرونده هنوز پر از ابهامه. همون اول که بازداشت شدیم طی تشکیل فقط یه جلسه دادگاه ما رو به محاربه محکوم کردن بدون هیچ سند و مدرکی!! منو ضارب اصلی اعلام کردن در صورتیکه من چاقو همراه نداشتم. توی دادگاه دو اتهام بمن زدن محاربه و مشارکت در قتل عمد!
اتهام مشارکت در قتل عمد تو دادگاه کیفری زیر نظر قاضی «ایمان افشاری» رسیدگی شد ولی هنوز هیچ حکمی برام صادر نشده، اتهام محاربه هم تو دادگاه انقلاب زیر نظر قاضی «صلواتی» هنوز بهش رسیدگی نشده ولی باید تو اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ قراره دادگاه دیگه ای برام تشکیل بشه. من همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرم.
هموطن من به ناحق بازداشت و زندانی شدم، همیشه پسر سالمی بودم و هرگز تو زندگیم جرمی مرتکب نشدم. به ناحق منو متهم کردن و جونم به شدت در خطره، یه سال و نیمه که تحت فشار روانی و جسمی قرار گرفتم که به جرم ناکرده اعتراف کنم! سکوت نکن صدای من و دوستای بیگناهم باش …
#علیه_فراموشی
❤200👍28😢21👏1
یکبار گفت چقدر نامرد هستند چگونه توانستهاند به یک بچه ۱۸ساله درحدی تجاوز کنند که فوت کند؟
آخر چطور توانستند اینطور به بچههای مردم تجاوز کنند؟!
سعید مرتضوی از او خواسته بود دربارهٔ قربانیان #جنایت_کهریزک رسماً گواهی دهد که تشخیصش مننژیت است.
اما او گفته بود باید آنها را ببیند و همینطوری گواهی نمیدهد.
بعد که دیده بود گفته بود این بچهها زیر شکنجه فوت کردهاند و مننژیت نبوده.
اینها حرف های فرزند دکتر #عبدالرضا_سودبخش پزشک متخصص عفونی و پزشک پرونده جنایت در بازداشتگاه کهریزک است.
او در ۳۰ شهریور ۸۹جلوی مطبش به ضرب گلوله کشته شد.
تیم ترور ۲موتور دو ترکه بودند که آنقدر خیالشان راحت بود حتی نقاب هم بر صورت نداشتند.
مطب دکتر سودبخش در بلوار کشاورز،با وجوددوربین های متعدد و دوربین مغازههای محل ترور که چهره ضاربان را به وضوح نشان میداد و حتی شاهدانی که چهره ضاربان را چهره نگاری کردند هیچوقت مشخص نشد که قاتلان چه کسانی بودند و مثل صدها پرونده دیگر نظیر اسید پاشی اصفهان و ده ها قتل خودسر و سازمان یافته دیگر به فراموشی سپرده شد و قاتلان این پزشک متعهد وشجاع در میان ما به راحتی در حال زندگی کردن هستند.
#علیه_فراموشی
آخر چطور توانستند اینطور به بچههای مردم تجاوز کنند؟!
سعید مرتضوی از او خواسته بود دربارهٔ قربانیان #جنایت_کهریزک رسماً گواهی دهد که تشخیصش مننژیت است.
اما او گفته بود باید آنها را ببیند و همینطوری گواهی نمیدهد.
بعد که دیده بود گفته بود این بچهها زیر شکنجه فوت کردهاند و مننژیت نبوده.
اینها حرف های فرزند دکتر #عبدالرضا_سودبخش پزشک متخصص عفونی و پزشک پرونده جنایت در بازداشتگاه کهریزک است.
او در ۳۰ شهریور ۸۹جلوی مطبش به ضرب گلوله کشته شد.
تیم ترور ۲موتور دو ترکه بودند که آنقدر خیالشان راحت بود حتی نقاب هم بر صورت نداشتند.
مطب دکتر سودبخش در بلوار کشاورز،با وجوددوربین های متعدد و دوربین مغازههای محل ترور که چهره ضاربان را به وضوح نشان میداد و حتی شاهدانی که چهره ضاربان را چهره نگاری کردند هیچوقت مشخص نشد که قاتلان چه کسانی بودند و مثل صدها پرونده دیگر نظیر اسید پاشی اصفهان و ده ها قتل خودسر و سازمان یافته دیگر به فراموشی سپرده شد و قاتلان این پزشک متعهد وشجاع در میان ما به راحتی در حال زندگی کردن هستند.
#علیه_فراموشی
😢419❤73🤬61👍31
من #آتوسا_استادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۸ مرداد ماه ۱۴۰۲. بیست و دو سالم بود، متولد ۷ مهر ماه ۱۳۷۹. فرزند علی اکبر و معصومه دانا و یه برادر بزرگتر داشتم. اهل تهران و ساکن رویان در استان مازندران بودم، من و مادرم با هم زندگی میکردیم. متاسفانه مدتی بود که مادرم به سرطان مبتلا شده بود و با وجودیکه نصف حقوق پدربزرگمو که ارتشی زمان شاه بود رو دریافت میکرد ولی بخاطر بالا بودن هزینه درمان و خرج زندگی منم مشغول به کار شدم تا بتونیم از پس هزینه های درمانش بربیایم. اصولا دختری شاد و سرزنده و پر از شور و شوق زندگی بودم.
برادرم سال ۸۸ تو اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرد و بازداشت شد. اونو به بازداشتگاه جهنمی کهریزک بردن و تحت شکنجه های وحشتناک قرار گرفت و براش پرونده سازی کردن. وقتی از اونجا جون سالم به در برد و آزاد شد مشکل عصبی پیدا کرد و مجبور به خوردن داروی اعصاب شد، اون دیگه هیچوقت آدم سابق نشد…
با کشته شدن مهسا ژینا امینی و شروع اعتراضات سراسری در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱، موج جدیدی از نارضایتی بین مردم شروع شد. من و مادرمم خیلی از وضع موجود ناراحت بودیم ، یه روز وقتی مادرم برای شیمی درمانی تو بیمارستان بابلسر بستری شد کاغذی که شعار م ر گ بر خامنه ای روش نوشته شده بود در دست گرفت و گفت: «من بیماری سرطان دارم و تو بخش انکولوژی بستریم، چون نمیتونم برم بیرون برای اعتراض از همینجا بعنوان یه ایرانی اعتراضمو اعلام میکنم و میگم م ر گ بر جمهوری اسلامی و خامنه ای»! منم ازش فیلم گرفتم.
بالای سر مادرم دوربین بود و از حراست بیمارستان اومدن سراغش که چرا به خامنه ای فحش دادی! بعدم به من گفتن بیخود کردی از مادرت فیلم گرفتی! خلاصه به جر و بحث کشیده شد و من بهشون فحش دادم! بعدش مزدورا یواشکی تو سرم مادرم یه دارو تزریق کردن که خیلی حالش بد شد و مجبور شدیم با آمبولانس به بیمارستان بابل منتقلش کنیم، اون تا پای م ر گ پیش رفت ولی خوشبختانه بعد از سه روز حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخصش کردن.
مادرم که ماهی دو بار برای شیمی درمانی مجبور بود به اون بیمارستان بابلسر مراجعه کنه، وقتی من با حراست درگیر شدم گفتن دیگه حق ندارین برای درمان بیاین اینجا، به مادرمم گفتن بیمه ات رو قطع میکنیم! یه کاری میکنیم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن، اونم جواب داد: هیچ غلطی نمیتونین بکنین! خلاصه با میانجی گری دکترا و پرستارا دعوا تموم شد ولی بعد از اون جریان همش احساس میکردم مامورای اطلاعات دنبالم هستن و به مادرمم اینو میگفتم.
مدتی گذشت، روز ۱۸ مرداد ماه من از خونه بیرون رفتم و دیگه برنگشتم…مزدورای حکومتی که تهدیدم کرده بودن عاقبت کار خودشونو کردن و منو به قتل رسوندن!
از اون طرف مادرم که خیلی نگران شده بود شروع کرد به جستجو، ولی اثری ازم پیدا نکرد تا اینکه عاقبت تو بیمارستان بهش گفتن دخترت فوت کرده و تو سرخونه هست!
مادرم توی سردخونه جسم بیجون منو دید در حالیکه آثار کبودی روی دستام و گردنم دیده میشد.
تو برگه پزشکی قانونی هم نوشته شد فوت بر اثر ضربه!
بعد از قتل فجیع من به مادرم گفتن
دادگاه پیگیری میکنه ولی در نهایت اعلام کردن م ر گ بر اثر خودکشی بوده و من خودمو حلق آویز کرده بودم!! و این یه دروغ محض بود، من هیچ دلیلی برای خودکشی نداشتم، روزی که از خونه بیرون رفتم و دیگه برنگشتم کاملا عادی و شاد و سرزنده بودم چرا باید خودمو حلق آویز میکردم؟!
مامورای حکومتی اجازه دفن منو تو بابلسر ندادن و به مادرم گفتن چون بومی اینجا نیستی نمیتونی!! و بعد در حالیکه من متولد تهران بودم مادرم مجبور شد جنازمو به روستای پدریش، اسفراین سمت خراسان ببره.
پیکر بیجون من مظلومانه کنار پدربزرگم به خاک سپرده شد…
مادرم تو شمال غریب بود و با تنی مریض و درد لاعلاج دستش به جایی بند نبود. از شدت غصه پاش فلج شد و دکتر بهش میگفت بیحسی پات از اعصابته!
هموطن، حکومت جنایتکار منو به ناحق کشت و هیچکس هم پاسخگو نشد… مادر داغدارم با دلی پر از درد میگفت: حالا دیگه فلج شدم و بیکسم، بیاین منو هم بکشین! دخترمو که عزیزترین گوهر زندگیم بود کشتین، پسرمو مریض کردین دیگه هیچی برام مهم نیست…
نذار خون من پایمال بشه، صدای مادر داغدارم باش! در مقابل اینهمه ظلم سکوت نکن و به مبارزه ادامه بده، روزی که وطنمون آزاد شد به یاد منم باش…💔
#علیه_فراموشی
@poshtpardeha
برادرم سال ۸۸ تو اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرد و بازداشت شد. اونو به بازداشتگاه جهنمی کهریزک بردن و تحت شکنجه های وحشتناک قرار گرفت و براش پرونده سازی کردن. وقتی از اونجا جون سالم به در برد و آزاد شد مشکل عصبی پیدا کرد و مجبور به خوردن داروی اعصاب شد، اون دیگه هیچوقت آدم سابق نشد…
با کشته شدن مهسا ژینا امینی و شروع اعتراضات سراسری در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱، موج جدیدی از نارضایتی بین مردم شروع شد. من و مادرمم خیلی از وضع موجود ناراحت بودیم ، یه روز وقتی مادرم برای شیمی درمانی تو بیمارستان بابلسر بستری شد کاغذی که شعار م ر گ بر خامنه ای روش نوشته شده بود در دست گرفت و گفت: «من بیماری سرطان دارم و تو بخش انکولوژی بستریم، چون نمیتونم برم بیرون برای اعتراض از همینجا بعنوان یه ایرانی اعتراضمو اعلام میکنم و میگم م ر گ بر جمهوری اسلامی و خامنه ای»! منم ازش فیلم گرفتم.
بالای سر مادرم دوربین بود و از حراست بیمارستان اومدن سراغش که چرا به خامنه ای فحش دادی! بعدم به من گفتن بیخود کردی از مادرت فیلم گرفتی! خلاصه به جر و بحث کشیده شد و من بهشون فحش دادم! بعدش مزدورا یواشکی تو سرم مادرم یه دارو تزریق کردن که خیلی حالش بد شد و مجبور شدیم با آمبولانس به بیمارستان بابل منتقلش کنیم، اون تا پای م ر گ پیش رفت ولی خوشبختانه بعد از سه روز حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخصش کردن.
مادرم که ماهی دو بار برای شیمی درمانی مجبور بود به اون بیمارستان بابلسر مراجعه کنه، وقتی من با حراست درگیر شدم گفتن دیگه حق ندارین برای درمان بیاین اینجا، به مادرمم گفتن بیمه ات رو قطع میکنیم! یه کاری میکنیم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن، اونم جواب داد: هیچ غلطی نمیتونین بکنین! خلاصه با میانجی گری دکترا و پرستارا دعوا تموم شد ولی بعد از اون جریان همش احساس میکردم مامورای اطلاعات دنبالم هستن و به مادرمم اینو میگفتم.
مدتی گذشت، روز ۱۸ مرداد ماه من از خونه بیرون رفتم و دیگه برنگشتم…مزدورای حکومتی که تهدیدم کرده بودن عاقبت کار خودشونو کردن و منو به قتل رسوندن!
از اون طرف مادرم که خیلی نگران شده بود شروع کرد به جستجو، ولی اثری ازم پیدا نکرد تا اینکه عاقبت تو بیمارستان بهش گفتن دخترت فوت کرده و تو سرخونه هست!
مادرم توی سردخونه جسم بیجون منو دید در حالیکه آثار کبودی روی دستام و گردنم دیده میشد.
تو برگه پزشکی قانونی هم نوشته شد فوت بر اثر ضربه!
بعد از قتل فجیع من به مادرم گفتن
دادگاه پیگیری میکنه ولی در نهایت اعلام کردن م ر گ بر اثر خودکشی بوده و من خودمو حلق آویز کرده بودم!! و این یه دروغ محض بود، من هیچ دلیلی برای خودکشی نداشتم، روزی که از خونه بیرون رفتم و دیگه برنگشتم کاملا عادی و شاد و سرزنده بودم چرا باید خودمو حلق آویز میکردم؟!
مامورای حکومتی اجازه دفن منو تو بابلسر ندادن و به مادرم گفتن چون بومی اینجا نیستی نمیتونی!! و بعد در حالیکه من متولد تهران بودم مادرم مجبور شد جنازمو به روستای پدریش، اسفراین سمت خراسان ببره.
پیکر بیجون من مظلومانه کنار پدربزرگم به خاک سپرده شد…
مادرم تو شمال غریب بود و با تنی مریض و درد لاعلاج دستش به جایی بند نبود. از شدت غصه پاش فلج شد و دکتر بهش میگفت بیحسی پات از اعصابته!
هموطن، حکومت جنایتکار منو به ناحق کشت و هیچکس هم پاسخگو نشد… مادر داغدارم با دلی پر از درد میگفت: حالا دیگه فلج شدم و بیکسم، بیاین منو هم بکشین! دخترمو که عزیزترین گوهر زندگیم بود کشتین، پسرمو مریض کردین دیگه هیچی برام مهم نیست…
نذار خون من پایمال بشه، صدای مادر داغدارم باش! در مقابل اینهمه ظلم سکوت نکن و به مبارزه ادامه بده، روزی که وطنمون آزاد شد به یاد منم باش…💔
#علیه_فراموشی
@poshtpardeha
❤419😢158👍55🤬22🍾3👏1🤯1🙏1
📢آخرین شبی است که نفس میکشید.
به خاطر پاره کردن عکس خامنهای در مدرسه، داخل مغازهی پدرش دارش زدند.
فقط ۱۷ سال داشت.
#علیرضا_فیلی
#علیه_فراموشی
@poshtpardeha
به خاطر پاره کردن عکس خامنهای در مدرسه، داخل مغازهی پدرش دارش زدند.
فقط ۱۷ سال داشت.
#علیرضا_فیلی
#علیه_فراموشی
@poshtpardeha
😢574🤬165❤23👍18🤯3🙏2👏1🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دستهایشان را بستند کشتند و غریبانه به آب سپردند.
تصاویر مربوط به کشف پیکر ۲۷ تن از معترضان است که توسط غواص مشهور کرمانشاهی بهمن پرورش از پشت سد در حالی که دستهایشان بسته بود پیدا شدند.
#آبان_ادامه_دارد #علیه_فراموشی
@poshtpardeha
تصاویر مربوط به کشف پیکر ۲۷ تن از معترضان است که توسط غواص مشهور کرمانشاهی بهمن پرورش از پشت سد در حالی که دستهایشان بسته بود پیدا شدند.
#آبان_ادامه_دارد #علیه_فراموشی
@poshtpardeha
😢487🤬134👍24🤯5❤4🤷♀2🍾1
یکی از گمنام ترین و مظلومترین معترضان جاوید نام در #آبان_خونین_۹۸ حیدرعلی رمضان نژاد است .
#حیدرعلی_رمضان_نژاد متولد ۳ خرداد ۱۳۴۵ از آستانه اشرفیه روستای لشکام وساکن شهرقدس در استان تهران، پدر دو فرزند و صاحب یک سوپر مارکت در #شهرقدس (قلعه حسن خان) بود
حیدر قهرمان عصر روز ۲۵ آبان ۹۸ در نزدیکی محل کارش که مقابل فرمانداری قلعه حسن است با گلوله افراد مسلح از بالای ساختمان فرمانداری هدف سه گلوله به سرش قرار گرفته و در دمجان میسپارد.
اهالی و کسبه محل او را عمو حیدر صدا میکردند ، نیروهای امنیتی از ترس اعتراضات دیگر پیکر اورا دزدیدند و مجلس ختم او را در حال برگزاری بر هم زدند.
پیکر او هرگز به خانوادهاش تحویل داده نشد و بدون حضور خانواده در آستانه اشرفیه روستای لشکام به خاک سپرده شد وبعد به خانواده اطلاع دادند.
#علیه_فراموشی #آبان_پایان_ناپذیر_ایران
@poshtpardeha
#حیدرعلی_رمضان_نژاد متولد ۳ خرداد ۱۳۴۵ از آستانه اشرفیه روستای لشکام وساکن شهرقدس در استان تهران، پدر دو فرزند و صاحب یک سوپر مارکت در #شهرقدس (قلعه حسن خان) بود
حیدر قهرمان عصر روز ۲۵ آبان ۹۸ در نزدیکی محل کارش که مقابل فرمانداری قلعه حسن است با گلوله افراد مسلح از بالای ساختمان فرمانداری هدف سه گلوله به سرش قرار گرفته و در دمجان میسپارد.
اهالی و کسبه محل او را عمو حیدر صدا میکردند ، نیروهای امنیتی از ترس اعتراضات دیگر پیکر اورا دزدیدند و مجلس ختم او را در حال برگزاری بر هم زدند.
پیکر او هرگز به خانوادهاش تحویل داده نشد و بدون حضور خانواده در آستانه اشرفیه روستای لشکام به خاک سپرده شد وبعد به خانواده اطلاع دادند.
#علیه_فراموشی #آبان_پایان_ناپذیر_ایران
@poshtpardeha
❤487😢178👍39🤬25🕊25🤯2👏1🙏1
دختری ۲۴ ساله در کرج که زیر شکنجه سرکوبگران به قتل رسید. پدرش رو تهدید کردند و تعهد گرفتن تا پیکر بیجان فرزندش رو تحویل دادند.
#اسما_شجاعی
#علیه_فراموشی
#اسما_شجاعی
#علیه_فراموشی
🕊413😢149❤131🤬90🔥2🤷♀1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علی شمخانی حرامزاده دزد ، ۲۹ آبان ۱۳۹۸:
تمام کسانی که اغتشاش کردند، در همه جایی که اغتشاش صورت گرفته شناسایی میشوند و حتما تک تک به سزای اعمالشان خواهند رسید
#علیه_فراموشی
تمام کسانی که اغتشاش کردند، در همه جایی که اغتشاش صورت گرفته شناسایی میشوند و حتما تک تک به سزای اعمالشان خواهند رسید
#علیه_فراموشی
🤬737🔥18❤8🍾4
آخرین شب زندگیاش بود، نمیدانست فردا تلخترین تصویر از او ثبت میشود. ۱۲ آبان ۱۴۰۱ با گلوله به پیشانیاش زدند.
#مهدی_حضرتی
#علیه_فراموشی
#مهدی_حضرتی
#علیه_فراموشی
😢564🤬91❤46🔥8🕊1
امروز تولد #غزاله_قاسمی بود؛
دختری که عاشق حیوانات بود و زندگی آرامی داشت. ۹ مهر ۱۴۰۱، در خیابانهای تهران، با ضربه سنگین به سر توسط نیروهای امنیتی کشته شد
#علیه_فراموشی
دختری که عاشق حیوانات بود و زندگی آرامی داشت. ۹ مهر ۱۴۰۱، در خیابانهای تهران، با ضربه سنگین به سر توسط نیروهای امنیتی کشته شد
#علیه_فراموشی
❤407😢121🤬25🕊12🔥6👍1
#رضا_نوروزی بود که با زن و بچهاش، وسط میدان انقلاب، تنهایی جلوی نظام ایستاد.
#علیه_فراموشی
@poshtpardeha
#علیه_فراموشی
@poshtpardeha
❤781😢39🔥11🙏8🕊4👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر آزاد شد...
اگر آزاد شد خوشحالی کن به جا من...
وا بغض کردم...
و ... جا ماها رو خالی کنید...
#امید_نوروزی
#علیه_فراموشی
جنایتکاران اسلامی را نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم
اگر آزاد شد خوشحالی کن به جا من...
وا بغض کردم...
و ... جا ماها رو خالی کنید...
#امید_نوروزی
#علیه_فراموشی
جنایتکاران اسلامی را نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم
😢74❤19🕊5
#علیه_فراموشی
میدونستید مادر جاوید نام فائزه مستعان برای جلوگیری از ربوده شدن پیکر فرزندش توسط نیروهای امنیتی تمام شب او را در آغوش گرفت و کنارش بیدار ماند! شبی به درازای یک عمر! چه بر این زن گذشت رو فقط مادران درک میکنند!
#نبرد_آخر
#انتقام
میدونستید مادر جاوید نام فائزه مستعان برای جلوگیری از ربوده شدن پیکر فرزندش توسط نیروهای امنیتی تمام شب او را در آغوش گرفت و کنارش بیدار ماند! شبی به درازای یک عمر! چه بر این زن گذشت رو فقط مادران درک میکنند!
#نبرد_آخر
#انتقام
😢638❤82🕊24👍11🤬11🔥8🤷♀1🎉1
#بنام_ایران
#هشدار_ملی
خیانتی ویرانگر در حال وقوع است
#ایرانفروشی و خاک فروشی برای بقای رژیم منحوس۵۷ی در مرحله نهایی است ...
#غارپرستان_حرا
ایران را به #غارپرستان_کرملین هبه کردند..
و فقط امضای اعضای طویله مجلس فرمایشی رژیم مانده است که آن هم از پیش امضایشان به دستور اربابشان روسها, پای ورقه آماده است....
#اگر در فاصله امضای طویله مجلس رزیم تا ۱۵ روز آتی
#اعتراضی_ملی تاکید دارم اعتراضی ملی به وقوع نپیوندد..
#دقیقا همچون ننگنامه ترکمنچای برای همیشه #کاسپینمان از ایران جدا میشود....
همان کاسپینی که :
تا همیشه تاریخ برای ایران بود...
تا شکست ایران با بی لیاقتی قاجار و قرارداد ۱۹۲۱ سهم حاکمیتی ایران را پنجاه درصد کرد...
مساحت این پنجاه درصد برابر ده استان شمالغربی ایران تا تهران است از منظر مساحت... یعنی حداقل 220000 کیلومتر مربع....
فقط منابع نفتی و گازی این پنجاه درصد ایران برابر است با 2/3 برابر تمام نفت و گاز جنوب ایران ... #متوجهید !
#بخوانید👇
🔴 ارسال کنوانسیون «خزر» به مجلس برای تصویب
سخنگوی وزارت امور خارجه:
🔸تصویب این سند، زمینه ایجاد یک چارچوب حقوقی روشن میان کشورهای ساحلی خزر را فراهم میکند و مانع از سوءاستفادههایی خواهد شد که ممکن است در نبود چنین چارچوبی، بهویژه از سوی بازیگران خارج از منطقه، شکل گیرد. (پایان نقل قول)
#نکته_یادآوری_مهم
رژیم برای بقای خود با تعجیل و به فرموده روسها فروش ایران را رسمی و سند بنام روسها میزند...
#قطعا از طیف تباه ۵۷ بیشرف
#قطعا از خمینیسم خبیث #یعنی( ملا چپی مصدقی و مجاهد و تجزیه طلب )
#قطعا از وطن پرستان نمایشی و فرمایشی ۵۷ی(۱۲روزه چپول و مصدقی و ..) صدایی نخواهید شنید و اگر هم صدایی بشنوید صدای شعف و شادمانی و تایید این ایرانفروشی خواهد بود...
#اما_اما_اما
#مگر ما میهن پرستانِ ایران
مرده باشیم که این را اجازه دهیم...
با تعجیل مینویسم و خشم....
چرا که یک دقیقه هم دیر است حتی یک دقیقه
#شیران_ایرانم_مبارزان
#برخیزید به خروش آیید ....
اهل قلم اهل کلام شرافتمندان کجایید کجایید کجایید ?!
#ایرانمان_خاکمان_حیثیتمان را, جمهوری خیانتکاران ۵۷ی دارد حراج میکند
#اما ملا چپی مصدقی مجاهد و تجزیه طلب تمام رسانه ها را اشغال کرده و #علیه_پهلوی_میجنگد....
#میهنمان را دارند حراج میکنند
و #تنها امیدمان برای نجات میهن و ملت را سیبل کرده اند...
#میدانند_اتحاد_شاه_ملت , سد سدیدی در مقابل ایرانفروشی
و بزرگترین عامل #برای حفظ تمامیت ارضی ایران است
#جوانان_همرزمان به خروش آیید
شاید فردا دیر باشد
کل فضای مجازی و حقیقی را خبر کنید
همین فردا شاید اینترنت را قطع کنند و در بیخبری کامل
#سند_فروش_کاسپین_نهایی_شود
#خلاصه_کنم
تصویب این ننگنمامه در مجلس رژیم #یعنی بصورتی غیر قابل بازگشت و تا ابد....
کاسپین و ۲۲۰ هزار کیلومتر مربع از خاک ایران , از ایران جدا میشود...
#نکته
#سفارت_روسیه و کادرجاسوسی آن رذالتکده
هدف مشروع و ملی مبارزان باید باشد...
🖌شب شکن
#هشدار_ملی
خیانتی ویرانگر در حال وقوع است
#ایرانفروشی و خاک فروشی برای بقای رژیم منحوس۵۷ی در مرحله نهایی است ...
#غارپرستان_حرا
ایران را به #غارپرستان_کرملین هبه کردند..
و فقط امضای اعضای طویله مجلس فرمایشی رژیم مانده است که آن هم از پیش امضایشان به دستور اربابشان روسها, پای ورقه آماده است....
#اگر در فاصله امضای طویله مجلس رزیم تا ۱۵ روز آتی
#اعتراضی_ملی تاکید دارم اعتراضی ملی به وقوع نپیوندد..
#دقیقا همچون ننگنامه ترکمنچای برای همیشه #کاسپینمان از ایران جدا میشود....
همان کاسپینی که :
تا همیشه تاریخ برای ایران بود...
تا شکست ایران با بی لیاقتی قاجار و قرارداد ۱۹۲۱ سهم حاکمیتی ایران را پنجاه درصد کرد...
مساحت این پنجاه درصد برابر ده استان شمالغربی ایران تا تهران است از منظر مساحت... یعنی حداقل 220000 کیلومتر مربع....
فقط منابع نفتی و گازی این پنجاه درصد ایران برابر است با 2/3 برابر تمام نفت و گاز جنوب ایران ... #متوجهید !
#بخوانید👇
🔴 ارسال کنوانسیون «خزر» به مجلس برای تصویب
سخنگوی وزارت امور خارجه:
🔸تصویب این سند، زمینه ایجاد یک چارچوب حقوقی روشن میان کشورهای ساحلی خزر را فراهم میکند و مانع از سوءاستفادههایی خواهد شد که ممکن است در نبود چنین چارچوبی، بهویژه از سوی بازیگران خارج از منطقه، شکل گیرد. (پایان نقل قول)
#نکته_یادآوری_مهم
رژیم برای بقای خود با تعجیل و به فرموده روسها فروش ایران را رسمی و سند بنام روسها میزند...
#قطعا از طیف تباه ۵۷ بیشرف
#قطعا از خمینیسم خبیث #یعنی( ملا چپی مصدقی و مجاهد و تجزیه طلب )
#قطعا از وطن پرستان نمایشی و فرمایشی ۵۷ی(۱۲روزه چپول و مصدقی و ..) صدایی نخواهید شنید و اگر هم صدایی بشنوید صدای شعف و شادمانی و تایید این ایرانفروشی خواهد بود...
#اما_اما_اما
#مگر ما میهن پرستانِ ایران
مرده باشیم که این را اجازه دهیم...
با تعجیل مینویسم و خشم....
چرا که یک دقیقه هم دیر است حتی یک دقیقه
#شیران_ایرانم_مبارزان
#برخیزید به خروش آیید ....
اهل قلم اهل کلام شرافتمندان کجایید کجایید کجایید ?!
#ایرانمان_خاکمان_حیثیتمان را, جمهوری خیانتکاران ۵۷ی دارد حراج میکند
#اما ملا چپی مصدقی مجاهد و تجزیه طلب تمام رسانه ها را اشغال کرده و #علیه_پهلوی_میجنگد....
#میهنمان را دارند حراج میکنند
و #تنها امیدمان برای نجات میهن و ملت را سیبل کرده اند...
#میدانند_اتحاد_شاه_ملت , سد سدیدی در مقابل ایرانفروشی
و بزرگترین عامل #برای حفظ تمامیت ارضی ایران است
#جوانان_همرزمان به خروش آیید
شاید فردا دیر باشد
کل فضای مجازی و حقیقی را خبر کنید
همین فردا شاید اینترنت را قطع کنند و در بیخبری کامل
#سند_فروش_کاسپین_نهایی_شود
#خلاصه_کنم
تصویب این ننگنمامه در مجلس رژیم #یعنی بصورتی غیر قابل بازگشت و تا ابد....
کاسپین و ۲۲۰ هزار کیلومتر مربع از خاک ایران , از ایران جدا میشود...
#نکته
#سفارت_روسیه و کادرجاسوسی آن رذالتکده
هدف مشروع و ملی مبارزان باید باشد...
🖌شب شکن
🤬242❤59😢12🔥7👍5🤯4🤷♀3💯2
#علیه_فراموشی
مجید کاووسیفر که به همراه برادرزادهاش حسین کاووسیفر بهقتل این قاضی متهم شده بودند، در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۸۶ در ملأعام و در برابر چشمان دهها نفر، از جمله کودکان، اعدام شدند.
تو مملکتی که جرم کُشتن آخوند و سطل آشغال آتیش زدن یکیه،
باید هوشمندانه انتخاب کرد.
#مجید_کاووسی_فر
مجید کاووسیفر که به همراه برادرزادهاش حسین کاووسیفر بهقتل این قاضی متهم شده بودند، در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۸۶ در ملأعام و در برابر چشمان دهها نفر، از جمله کودکان، اعدام شدند.
تو مملکتی که جرم کُشتن آخوند و سطل آشغال آتیش زدن یکیه،
باید هوشمندانه انتخاب کرد.
#مجید_کاووسی_فر
❤402😢94👏42🕊13👍9💯6🔥3🙏2🤬1