کتاب زندگي ام همه چيز من است: مجموعه گفتگوها با كيشلوفسكي
امروز همه فرهيختگان و روشنفكران اروپايي «كريستف كيشلوفسكي» كارگردان شهير لهستاني را ميشناسند. البته اين شناخت ديگر فقط مختص اروپاييها نيست. فيلمهاي او در بزرگترين جشنوارههاي بينالمللي دنيا از كن گرفته تا ونيز، برلين و شيكاگو، استراسبورگ، نيويورك، هنگ كنگ و سائوپائولو جايزه گرفتهاند.
موضوعاتي كه كيشلوفسكي براي تماشاچي بازگو و مسائلي كه مطرح ميكند، ساده و بنيادياند به طوري كه هر كس به روش خودش با اين مسائل كنار ميآيد، اما كيشلوفسكي در فيلمهايش جاهاي دردناك اين موضوعها را مانند جراحان ميشكافد و با جرئت تمام به عمقشان فرو ميرود. اعماقي كه شايد در نظر برخي رسيدن تا آنجا دور از ذهن، «خارج از دسترس» يا كاملاً غير ممكن باشد. اين كار كيشلوفسكي نشان ميدهد كه خودش سخت درگير اين موضوعات بوده و فقط به لمس كردن آنها كفايت نميكرده، به عبارت ديگر او از كنار مسائل حياتي ساده نميگذشت. كتاب حاضر در برگيرندة گفتگوها و صحبتهاي شخصي كيشلوفسكي است كه از منابع متفرق گرد آوري شدهاند، از برنامههاي تلويزيوني ضبط شده تا نوشتههاي دوستان و همكاران اين كارگردان كه دربارة كار و روابطشان با او حرف زده بودند و در مجلهها و كتابهاي مختلف به چاپ رسيدهاند. شايد مخاطبان اين كارگردان در ايران يكي از فيلمهاي مجموعة سه رنگ (آبي، قرمز، سفيد) يا «زندگي دوگانه ورونيكا» را ديده باشند، اين فيلمها توانستهاند نظر مخاطباني از طبقات و گروههاي مختلف اجتماعي را به خود جلب كنند.
مشاهده اطلاعات این کتاب
http://qoqnoos.ir/bookdetails.aspx?BookId=1304
#درباره #زندگي_ام همه چيز من است: مجموعه گفتگوها با كيشلوفسكي
امروز همه فرهيختگان و روشنفكران اروپايي «كريستف كيشلوفسكي» كارگردان شهير لهستاني را ميشناسند. البته اين شناخت ديگر فقط مختص اروپاييها نيست. فيلمهاي او در بزرگترين جشنوارههاي بينالمللي دنيا از كن گرفته تا ونيز، برلين و شيكاگو، استراسبورگ، نيويورك، هنگ كنگ و سائوپائولو جايزه گرفتهاند.
موضوعاتي كه كيشلوفسكي براي تماشاچي بازگو و مسائلي كه مطرح ميكند، ساده و بنيادياند به طوري كه هر كس به روش خودش با اين مسائل كنار ميآيد، اما كيشلوفسكي در فيلمهايش جاهاي دردناك اين موضوعها را مانند جراحان ميشكافد و با جرئت تمام به عمقشان فرو ميرود. اعماقي كه شايد در نظر برخي رسيدن تا آنجا دور از ذهن، «خارج از دسترس» يا كاملاً غير ممكن باشد. اين كار كيشلوفسكي نشان ميدهد كه خودش سخت درگير اين موضوعات بوده و فقط به لمس كردن آنها كفايت نميكرده، به عبارت ديگر او از كنار مسائل حياتي ساده نميگذشت. كتاب حاضر در برگيرندة گفتگوها و صحبتهاي شخصي كيشلوفسكي است كه از منابع متفرق گرد آوري شدهاند، از برنامههاي تلويزيوني ضبط شده تا نوشتههاي دوستان و همكاران اين كارگردان كه دربارة كار و روابطشان با او حرف زده بودند و در مجلهها و كتابهاي مختلف به چاپ رسيدهاند. شايد مخاطبان اين كارگردان در ايران يكي از فيلمهاي مجموعة سه رنگ (آبي، قرمز، سفيد) يا «زندگي دوگانه ورونيكا» را ديده باشند، اين فيلمها توانستهاند نظر مخاطباني از طبقات و گروههاي مختلف اجتماعي را به خود جلب كنند.
مشاهده اطلاعات این کتاب
http://qoqnoos.ir/bookdetails.aspx?BookId=1304
#درباره #زندگي_ام همه چيز من است: مجموعه گفتگوها با كيشلوفسكي
انتشارات ققنوس
کتاب زندگي ام همه چيز من است: مجموعه گفتگوها با كيشلوفسكي
مشاهده اطلاعات کامل کتاب زندگي ام همه چيز من است: مجموعه گفتگوها با كيشلوفسكي ، نویسنده : كيشلوفسكي، انتشارات ققنوس
نقدي كوتاه بر كتاب حشاشين
كتاب حشاشين واقعيتي است عريان كه همچون آينه در برابر ما قرار مي گيرد و آنچنان بي پرواست كه گاهي خواننده را نيز به ترس وا مي دارد. نويسنده سعي كرده در كنار ماجراهاي هيجان انگيز و يا حتي احساسي و عاطفي پرده از حقيقتي تلخ بردارد كه سال ها در زير خروارها گرد و غبار غنوده بود. شخصيت پردازي كتاب بسيار قوي مي باشد و خواننده در كنار هر شخصيت ترس ها، ضعف ها، شجاعت ها و حتي رذالت هاي وي را نيز لمس مي كند. با اينكه رمان از كليتي انتقادي برخوردار است اما در انتها تصميم گيري نهايي در رابطه با نفس نيكي يا بدي كليسا را به خواننده وا مي گذارد و نظر خود را كه همان شر يا خير مطلق است به هيچ وجه به ما تحميل نمي كند.
تامس گيفورد در راه نوشتن اين اثر شجاعت و جسارت زيادي به خرج داده و تهديدها و يأس هايي كه در طي 9 سال نوشتن اين كتاب او را مي آزرد، در اراده وي خللي وارد نكرده و اين اثر زيبا و به ياد ماندني را خلق كرده است كه خواندن آن خالي از لطف نيست. #حشاشين #تامس_گيفورد #جواد_سيداشرف #ققنوس #رمان #رمان_تاريخي #تاريخ #ققنوس
كتاب حشاشين واقعيتي است عريان كه همچون آينه در برابر ما قرار مي گيرد و آنچنان بي پرواست كه گاهي خواننده را نيز به ترس وا مي دارد. نويسنده سعي كرده در كنار ماجراهاي هيجان انگيز و يا حتي احساسي و عاطفي پرده از حقيقتي تلخ بردارد كه سال ها در زير خروارها گرد و غبار غنوده بود. شخصيت پردازي كتاب بسيار قوي مي باشد و خواننده در كنار هر شخصيت ترس ها، ضعف ها، شجاعت ها و حتي رذالت هاي وي را نيز لمس مي كند. با اينكه رمان از كليتي انتقادي برخوردار است اما در انتها تصميم گيري نهايي در رابطه با نفس نيكي يا بدي كليسا را به خواننده وا مي گذارد و نظر خود را كه همان شر يا خير مطلق است به هيچ وجه به ما تحميل نمي كند.
تامس گيفورد در راه نوشتن اين اثر شجاعت و جسارت زيادي به خرج داده و تهديدها و يأس هايي كه در طي 9 سال نوشتن اين كتاب او را مي آزرد، در اراده وي خللي وارد نكرده و اين اثر زيبا و به ياد ماندني را خلق كرده است كه خواندن آن خالي از لطف نيست. #حشاشين #تامس_گيفورد #جواد_سيداشرف #ققنوس #رمان #رمان_تاريخي #تاريخ #ققنوس
كوه به كوه نميرسد، اما آدم اگر به آدم نرسد، به ارواحش حتما ميرسد. سالها قبل شهرزاد هر شب براي شهريار داستان تعريف ميكرد. حالا شهريار از شهرزاد و ارواحش حرفها ميزند.
بعد از آن همه سال ارواحش را براي چه آورده است؟ لابد ميخواهد حق آن همه شبزندهداري را ادا كند.
داستانهايش را تعريف نميكند كه برود و فردا شب بازگردد. يك نفر هم نيست. از هر طرف صدايي ميآيد. به جاي تعريف داستان از داستاننويسي ميگويند. با حرفهايشان آدم را ميترسانند.
شهريار هر شب انتظار ادامهي داستان از زبان شهرزاد را ميكشيد. من هم هر شب و هر روز به صداي روحي از او از زبان شهريار گوش ميكنم: اينجوري نوشتن كليشه است و مبتذل؛ آنجوري نوشتن سفسطهبازي و كلاهبرداري؛ اين تقلب است و آن....
روحهايي كه يكپارچه چشم هستند، قلمم را محاصره ميكنند. نميتوانم به راحتي به هر طرف كه ميخواهم بچرخانم. با هر چرخشي هزار سوال و هزار اما ميپرسند. بايد براي هر چرخشم منطقي داشته باشم وگرنه مچم را ميگيرند و به همراه كلمات دستم مياندازند.
چهارچوبي هم نميكشند كه بدانم كي پايم را بيرون گذاشتهام. ميگويند همه چيز است و هيچ چيز نيست؛ هست و نيست؛ معنا دارد و ندارد. معما طرح ميكنند، يابندهاش برنده ميشود. برنده كه شد كلماتش ميماند. وقتي جهان را به كلمه تبديل كرد، خودش هم توي جهان كلمهاي ميماند. ادبيات اين است ديگر.
آنِ داستانياش «رازوارگي خاصيست در حيات انساني يا زبان انساني»، نه پيچشهاي ردگمكن، نه لابيرنت. آدم را نميپيچاند تا سر و پايش را به هم برساند و كار را تمام شده بينگارد.
نصف شبها هم دست از سرم برنميدارند. چشمهايم را كه باز ميكنم، نه پرسش ابوالهول را ميپرسند. ميپرسند چگونه جهان را با كلام به تصرف خود درميآوري؟ آنِ داستاني را چگونه در داستانت جا مياندازي؟
از برج بابل ميگويند، از ثانيههاي شني شهرزاد و اندوه لبانش. به چهارراههاي شهر شهرزاد كه ميرسم عطر دهان شهرزاد به مشامم ميرسد. لابد جايي اين نزديكيها دارد داستانش را تعريف ميكند.
زماني كه آزاده خانم و نويسندهاش را ميخواندم، بال و پر گرفتم و با دكتر رضا پرواز كردم. حالا هم همراه شهريار با ارواح شهرزاد محشور شدهام. از هر دو كتاب لذتها بردهام و فايدهها.
بعد از آن همه سال ارواحش را براي چه آورده است؟ لابد ميخواهد حق آن همه شبزندهداري را ادا كند.
داستانهايش را تعريف نميكند كه برود و فردا شب بازگردد. يك نفر هم نيست. از هر طرف صدايي ميآيد. به جاي تعريف داستان از داستاننويسي ميگويند. با حرفهايشان آدم را ميترسانند.
شهريار هر شب انتظار ادامهي داستان از زبان شهرزاد را ميكشيد. من هم هر شب و هر روز به صداي روحي از او از زبان شهريار گوش ميكنم: اينجوري نوشتن كليشه است و مبتذل؛ آنجوري نوشتن سفسطهبازي و كلاهبرداري؛ اين تقلب است و آن....
روحهايي كه يكپارچه چشم هستند، قلمم را محاصره ميكنند. نميتوانم به راحتي به هر طرف كه ميخواهم بچرخانم. با هر چرخشي هزار سوال و هزار اما ميپرسند. بايد براي هر چرخشم منطقي داشته باشم وگرنه مچم را ميگيرند و به همراه كلمات دستم مياندازند.
چهارچوبي هم نميكشند كه بدانم كي پايم را بيرون گذاشتهام. ميگويند همه چيز است و هيچ چيز نيست؛ هست و نيست؛ معنا دارد و ندارد. معما طرح ميكنند، يابندهاش برنده ميشود. برنده كه شد كلماتش ميماند. وقتي جهان را به كلمه تبديل كرد، خودش هم توي جهان كلمهاي ميماند. ادبيات اين است ديگر.
آنِ داستانياش «رازوارگي خاصيست در حيات انساني يا زبان انساني»، نه پيچشهاي ردگمكن، نه لابيرنت. آدم را نميپيچاند تا سر و پايش را به هم برساند و كار را تمام شده بينگارد.
نصف شبها هم دست از سرم برنميدارند. چشمهايم را كه باز ميكنم، نه پرسش ابوالهول را ميپرسند. ميپرسند چگونه جهان را با كلام به تصرف خود درميآوري؟ آنِ داستاني را چگونه در داستانت جا مياندازي؟
از برج بابل ميگويند، از ثانيههاي شني شهرزاد و اندوه لبانش. به چهارراههاي شهر شهرزاد كه ميرسم عطر دهان شهرزاد به مشامم ميرسد. لابد جايي اين نزديكيها دارد داستانش را تعريف ميكند.
زماني كه آزاده خانم و نويسندهاش را ميخواندم، بال و پر گرفتم و با دكتر رضا پرواز كردم. حالا هم همراه شهريار با ارواح شهرزاد محشور شدهام. از هر دو كتاب لذتها بردهام و فايدهها.
آموزش #گفتار براي #مسلط_بودن؛ #جالب_بودن؛ #توانا_بودن #جذب و #متقاعد_كردن مخاطب در این کتاب به تمام کسانی که مایلند از گفتاری ساده، روشن و روان برخوردار باشند، راه و رسم آن نشان داده شده است. زیرا افراد بسیاری حتی برای برآوردن نیازهای روزمرة زندگی، از سهولت بیانی کافی و لازم برخوردار نیستند. آموزش گفتار کتابی است برای آموزش مسلط بودن، جالب شدن، توانا بودن، جذب و متقاعد کردن دیگران.
#آموزش_گفتار #پل_ژاگو ترجمه #نيلوفر_خوانساري #روانشناسي #گفتگودرماني #ققنوس
#آموزش_گفتار #پل_ژاگو ترجمه #نيلوفر_خوانساري #روانشناسي #گفتگودرماني #ققنوس
یادداشتی بر رمان«سلام» نوشته تبسم غبیشی
فروپاشی یک جمع کوچک روشنفکری
فروپاشی یک جمع کوچک مرتبط با حلقه های روشنفکری سال های پایانی دهه هفتاد در جامعه ایران، جوهره اصلی رمان«سلام» نوشته تبسم غبیشی را تشکیل می دهد. آدم هایی که در این رمان حضور دارند، اغلب در ابتدا آرمان های بزرگ و بلند پروازانه ای در سر دارند اما در مواجه با قدرت حاکمیتی مطلق به مرور از نقش های خود فاصله گرفته و کم کم به حاشیه رانده می شوند. بسیاری از آنها، مانند شخصیت های فرزاد و نوید از مرزهای جغرافیایی به بیرون رانده می شوند و آنهایی که در داخل کشور مانده اند، مانند شخصیت های صالح و دکتر عرفانی سر از زندان در می آورند و برخی از آنها، دکتر عرفانی در زندان می میرند. البته برخی هم عطای زندگی آرمانخواهانه را به لقای آن می بخشند و از مرکز، تهران به زادگاه خود در شهرستان بر می گردند. مانند مرتضی و همسرش زهرا که به یکی از شهرهای شمالی کشور باز می گردند تا مثل قبل از مراجعت به تهران، کتابفروشی کوچکی را در این شهر آرام و دور از مرکز و هیاهوی آن دایر کنند و زندگی آرامی داشته باشند. نوع روایی داستان از ابتدا تا انتها به شکل نامه نگاری است که مرکزیت این موضوع هم با مینا، همسر صالح است که علاوه بر خودش، بقیه را هم تشویق می کند که برای برقرار ارتباط صمیمی با همدیگر به نامه نگاری بپردازند. هر یک از شخصیت های داستانی رمان«سلام» با نامه ای که به یکی دیگر از شخصیت های داستان می نویسد، بخشی از داستان را پیش می برد و با در کنار هم قرار دادن این نامه هاست که مخاطب به نوع رابطه این آدم و جهان بینی آنها دست می یابند. خط داستانی رمان با قبول شدن شخصیت رعنا در دانشگاه تهران شروع می شود که او از اهواز به تهران می آید و با توجه به اینکه خواهرش مینا با شوهرش صالح در این شهر زندگی می کنند، تصور می کند در این شهر غریب نیست و آشنای خانوادگی دارد. از طرفی، خانه مینا و صالح مرکز رفت و آمد افرادی است که با حلقه های فرهنگی و روشنفکر جامعه در ارتباط هستند و اطلاعات به روز در این خصوص معمولا بین آنها رد و بدل می شود. در این بین، رعنا با نوید آشنا می شود که هم دانشجوی هم دوره ای او در دانشگاه است و هم در حلقه دوستان خانوادگی مینا و صالح است. نوید به مرور رعنا را هم وارد بازی های سیاسی در دانشگاه می کند و در شاخه های دیگر هم، بقیه آدم های این جمع در توفان اتفاق های سیاسی گرفتار شده و به مرور جمع آنها از هم پاشیده می شود. موقعیت زمانی رمان، از ابتدای نیمه دوم سال 1378 تا پایان نیمه اول سال 1379 است و به طور تقریبی حدود یک سال را در بر می گیرد که با توجه به ظهور جنبش های سیاسی در جامعه روشنفکری آن زمان، مقطع حساس و قابل توجهی است. قالب روایی نویسنده در این رمان، نامه نگاری تازگی چندانی ندارد اما با توجه به شکل ارتباطی شخصیت های داستان که مدام برداشت های خود از رویدادهای پیرامون خود را مکتوب می کنند، در این اثر تا حدودی جواب داده است. آنها هر کدام دنیای خاص خود را دارند و بخشی از روحیات منحصر به فرد هر یک از آنها در نامه هایی که مکتوب می کنند بازتاب داده می شود. تنوع شخصیت ها هم در این رمان دیده می شود که برخی از آنها جنبه نمادین دارند. حتی اسم انتخابی برای برخی از شخصیت ها هم با توجه به جایگاه اجتماعی آنها انتخاب شده است. به عنوان مثال، دکتر عرفانی، از ترویج دهندگان نوعی از عرفان های جدید است که یکی از شخصیت های داستانی جایی اعلام می کند که حکومت از جرم هر کسی بگذرد از جرم افرادی مانند دکتر عرفانی نمی گذرد. یا شخصیت ساناز که به حلقه های روشنفکری وارد شده اما از جنس آنها نیست و همواره دغدغه های سطحی خود را حتی در چنین فضاهایی دنبال می کند. تبسم غبیشی در رمان«سلام» خیلی دنبال طرد یا تطهیر شخصیت های داستانی نیست اما به نوعی آرامش بازیافته را در قالب خانواده کوچک مرتضی و همسرش زهرا نشان می دهد که با تدبیر و دور اندیشی از توفان حوادث به سلامتی عبور می کنند و با کوچ نمادین به دامان طبیعت در یکی از شهرهای شمالی کشور، به نوعی از کانون حوادث سیاسی و بلایای آن دور می شوند و زندگی آرامی را در کیلومترها دور پایه گذاری می کنند. این در حالی که بقیه شخصیت های داستان در پایان هنوز سرنوشت گنگ و نامعلومی دارند.
چاپ اول (1395) رمان«سلام» نوشته تبسم غبیشی در 192 صفحه با شمارگان 1100 نسخه و قیمت 11000 تومان از سوی انتشارات ققنوس در تهران چاپ و منتشر شده است.
فروپاشی یک جمع کوچک روشنفکری
فروپاشی یک جمع کوچک مرتبط با حلقه های روشنفکری سال های پایانی دهه هفتاد در جامعه ایران، جوهره اصلی رمان«سلام» نوشته تبسم غبیشی را تشکیل می دهد. آدم هایی که در این رمان حضور دارند، اغلب در ابتدا آرمان های بزرگ و بلند پروازانه ای در سر دارند اما در مواجه با قدرت حاکمیتی مطلق به مرور از نقش های خود فاصله گرفته و کم کم به حاشیه رانده می شوند. بسیاری از آنها، مانند شخصیت های فرزاد و نوید از مرزهای جغرافیایی به بیرون رانده می شوند و آنهایی که در داخل کشور مانده اند، مانند شخصیت های صالح و دکتر عرفانی سر از زندان در می آورند و برخی از آنها، دکتر عرفانی در زندان می میرند. البته برخی هم عطای زندگی آرمانخواهانه را به لقای آن می بخشند و از مرکز، تهران به زادگاه خود در شهرستان بر می گردند. مانند مرتضی و همسرش زهرا که به یکی از شهرهای شمالی کشور باز می گردند تا مثل قبل از مراجعت به تهران، کتابفروشی کوچکی را در این شهر آرام و دور از مرکز و هیاهوی آن دایر کنند و زندگی آرامی داشته باشند. نوع روایی داستان از ابتدا تا انتها به شکل نامه نگاری است که مرکزیت این موضوع هم با مینا، همسر صالح است که علاوه بر خودش، بقیه را هم تشویق می کند که برای برقرار ارتباط صمیمی با همدیگر به نامه نگاری بپردازند. هر یک از شخصیت های داستانی رمان«سلام» با نامه ای که به یکی دیگر از شخصیت های داستان می نویسد، بخشی از داستان را پیش می برد و با در کنار هم قرار دادن این نامه هاست که مخاطب به نوع رابطه این آدم و جهان بینی آنها دست می یابند. خط داستانی رمان با قبول شدن شخصیت رعنا در دانشگاه تهران شروع می شود که او از اهواز به تهران می آید و با توجه به اینکه خواهرش مینا با شوهرش صالح در این شهر زندگی می کنند، تصور می کند در این شهر غریب نیست و آشنای خانوادگی دارد. از طرفی، خانه مینا و صالح مرکز رفت و آمد افرادی است که با حلقه های فرهنگی و روشنفکر جامعه در ارتباط هستند و اطلاعات به روز در این خصوص معمولا بین آنها رد و بدل می شود. در این بین، رعنا با نوید آشنا می شود که هم دانشجوی هم دوره ای او در دانشگاه است و هم در حلقه دوستان خانوادگی مینا و صالح است. نوید به مرور رعنا را هم وارد بازی های سیاسی در دانشگاه می کند و در شاخه های دیگر هم، بقیه آدم های این جمع در توفان اتفاق های سیاسی گرفتار شده و به مرور جمع آنها از هم پاشیده می شود. موقعیت زمانی رمان، از ابتدای نیمه دوم سال 1378 تا پایان نیمه اول سال 1379 است و به طور تقریبی حدود یک سال را در بر می گیرد که با توجه به ظهور جنبش های سیاسی در جامعه روشنفکری آن زمان، مقطع حساس و قابل توجهی است. قالب روایی نویسنده در این رمان، نامه نگاری تازگی چندانی ندارد اما با توجه به شکل ارتباطی شخصیت های داستان که مدام برداشت های خود از رویدادهای پیرامون خود را مکتوب می کنند، در این اثر تا حدودی جواب داده است. آنها هر کدام دنیای خاص خود را دارند و بخشی از روحیات منحصر به فرد هر یک از آنها در نامه هایی که مکتوب می کنند بازتاب داده می شود. تنوع شخصیت ها هم در این رمان دیده می شود که برخی از آنها جنبه نمادین دارند. حتی اسم انتخابی برای برخی از شخصیت ها هم با توجه به جایگاه اجتماعی آنها انتخاب شده است. به عنوان مثال، دکتر عرفانی، از ترویج دهندگان نوعی از عرفان های جدید است که یکی از شخصیت های داستانی جایی اعلام می کند که حکومت از جرم هر کسی بگذرد از جرم افرادی مانند دکتر عرفانی نمی گذرد. یا شخصیت ساناز که به حلقه های روشنفکری وارد شده اما از جنس آنها نیست و همواره دغدغه های سطحی خود را حتی در چنین فضاهایی دنبال می کند. تبسم غبیشی در رمان«سلام» خیلی دنبال طرد یا تطهیر شخصیت های داستانی نیست اما به نوعی آرامش بازیافته را در قالب خانواده کوچک مرتضی و همسرش زهرا نشان می دهد که با تدبیر و دور اندیشی از توفان حوادث به سلامتی عبور می کنند و با کوچ نمادین به دامان طبیعت در یکی از شهرهای شمالی کشور، به نوعی از کانون حوادث سیاسی و بلایای آن دور می شوند و زندگی آرامی را در کیلومترها دور پایه گذاری می کنند. این در حالی که بقیه شخصیت های داستان در پایان هنوز سرنوشت گنگ و نامعلومی دارند.
چاپ اول (1395) رمان«سلام» نوشته تبسم غبیشی در 192 صفحه با شمارگان 1100 نسخه و قیمت 11000 تومان از سوی انتشارات ققنوس در تهران چاپ و منتشر شده است.
گروه انتشاراتی ققنوس تجدید چاپ کرد:
#دریاروندگان_جزیره_آبی_تر
#عباس_معروفی
این کتاب مجموعه ای ازداستانهای کوتاه عباس معروفی است. من کلا از قلم معروفی خیلی لذت می برم و از طرفداران نوشته هایش هستم. در مورد این کتاب هم، تا اینجا شیفته دومین داستان کتاب به نام "عطر یاس" شده ام.
خیلی کم پیش می آید که یک داستان را دو بار پشت سر هم بخوانم و این تکرار از لذت بار اول نکاهد، ولی در مورد این داستان باید بگویم که واقعا خواندن مجددش کم از لذت تازگیش در دفعه اول نداشت. در زیر، بخشهایی از این داستان که معروفی آن را در سال 1368 نگاشته است، می آید:
گفت:"فریدون، مادرت مرد.می دونی؟"
گفتم:"مادر من؟"
"آره، بی چاره مادرت مرد."
یک ماشین می خواست رد شود، طاووس خودش را کنار دیوار گرفت و گفت:
"بیا این ور بذار رد بشه." من نگاهش می کردم. پره های بینی اش می پرید، دست هاش می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. بعد که ماشین گذشت گفتم:
"نفهمیدم چی گفتی."
گفت:"هیچی، مادرت مرد."
گفتم:"کی؟"
گفت:"آره، همین ده دوازده روز پیش، چند روز بعد از رفتن تو. یه روز فهمیدم که مرده. خدا بیامرزه، چه زن خوبی بود."
گفتم:"راست میگی؟"
گفت:"آره، آره، اما یه وقت غصه نخوری!"
کلید را به در انداختم و گفتم:"راستی طاووس، از آنت چه خبر؟"
در را که باز کردم، در حیاط دو گربه لب حوض بودند. برق اتاق مادر روشن بود و عطر یاس فضا را پر کرده بود.
از وبلاگ #در_خاطرم_بمان
#ققنوس
#qoqnoospub
#دریاروندگان_جزیره_آبی_تر
#عباس_معروفی
این کتاب مجموعه ای ازداستانهای کوتاه عباس معروفی است. من کلا از قلم معروفی خیلی لذت می برم و از طرفداران نوشته هایش هستم. در مورد این کتاب هم، تا اینجا شیفته دومین داستان کتاب به نام "عطر یاس" شده ام.
خیلی کم پیش می آید که یک داستان را دو بار پشت سر هم بخوانم و این تکرار از لذت بار اول نکاهد، ولی در مورد این داستان باید بگویم که واقعا خواندن مجددش کم از لذت تازگیش در دفعه اول نداشت. در زیر، بخشهایی از این داستان که معروفی آن را در سال 1368 نگاشته است، می آید:
گفت:"فریدون، مادرت مرد.می دونی؟"
گفتم:"مادر من؟"
"آره، بی چاره مادرت مرد."
یک ماشین می خواست رد شود، طاووس خودش را کنار دیوار گرفت و گفت:
"بیا این ور بذار رد بشه." من نگاهش می کردم. پره های بینی اش می پرید، دست هاش می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. بعد که ماشین گذشت گفتم:
"نفهمیدم چی گفتی."
گفت:"هیچی، مادرت مرد."
گفتم:"کی؟"
گفت:"آره، همین ده دوازده روز پیش، چند روز بعد از رفتن تو. یه روز فهمیدم که مرده. خدا بیامرزه، چه زن خوبی بود."
گفتم:"راست میگی؟"
گفت:"آره، آره، اما یه وقت غصه نخوری!"
کلید را به در انداختم و گفتم:"راستی طاووس، از آنت چه خبر؟"
در را که باز کردم، در حیاط دو گربه لب حوض بودند. برق اتاق مادر روشن بود و عطر یاس فضا را پر کرده بود.
از وبلاگ #در_خاطرم_بمان
#ققنوس
#qoqnoospub
رمان « بت دورهگرد » روایت نابودی انسان امروز در برابر هجوم بیوقفه خاطرات است . حوادثی واقعی که در گذشته دور و نزدیک واقع شده ، مانند گردباد ، زندگی انسان این روزگار را با خود میکشاند و از سویی به سوی دیگر میبرد . در این کتاب خواننده به تماشای مبارزه میان انسان و ذهن مینشیند . از یک سو تقلای یک فرد برای بیرون آمدن از گرداب خاطرات روزگار از دست رفته و از سویی دیگر واکنش شخصیتهایی که هر یک با نگاه و تفکر و احساس خاص خود ، در این ماجرا درگیر شدهاند . انگار تمامی انسانهای گذشته و حال و آینده بر روی کره زمین در تمامی تجربهها با یکدیگر شریکند : « امروز از مادر سها شنیدم که دخترش یک ماه پیش در بازار گم شده است . رفته بودم طبقه پایین . مادر سها داشت ناهار درست میکرد . رفتم توی آشپزخانه و نشستم پشت میز . » نمیدانم اولین خواب خاصی که دیدم چه بود ؟ خیلی قبلتر از زمانی که وارد این دنیای خاطرهها بشوم . « مرجان بصیری » پیش از این در سال 1387 مجموعه داستان « شهر یک نفره » را نوشت و حالا با این رمان ، خود را در محک داوری خوانندگان قرار داده است . رمان « بُت دورهگرد » در 215 صفحه راهی بازار نشر شده است .
«انتهای خیابان شاه بختی شرقی» در ۲۰ فصل نوشته شده است. در قسمتی از این رمان میخوانیم:
بیشتر بچهها همان طور بودند که آخر بهار از هم جدا شده بودیم. بعضیها قد کشیده بودند. چند تا از بچهها حسابی چاق شده بودند. زنگ خورد. رفتم روی نیمکت آخر کلاس نشستم. آقای شیرزاد که آمد سر کلاس و همه بلند شدند، نیم خیز شدم و دست هایم را گذاشتم لبه میز. چشمهای سبز آقای شیرزاد چرخید روی تکتک بچهها. لبخند همیشگی روی لبش بود. ما هیچ وقت نفهمیدیم از روی مهربانی بود یا تمسخر. پارسال که موقع نخ کردن سوزن چرخ خیاطی محکم زد توی صورتم، خودش بیشتر از من سرخ شد. دستم را گذاشتم روی صورتم و نگاهش کردم. داد زد: «بلد نیستی یه سوزن نخ کنی اون وقت «قَیچی» گفتن منو مسخره می کنی؟» وقتی گفت «قَیچی» نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و کلاس هم منفجر شد و آقای شیرزاد از کلاس بیرون رفت. سریه زدم پهلویم که: «با توئه زکی.» سرم را بلند کردم. آقای شیرزاد داشت به من نگاه میکرد. «این تویی زکی؟» زیر لب گفتم: «بله آقا.» سُر خوردم پشت میز و ندیدم آقای شیرزاد باز داشت به من نگاه میکرد یا رفته بود سراغ بقیه.......................... داستان این رمان از این قرار است که دختری به نام زکی با قطار به سمت زادگاهش در حرکت است. او کودکی و نوجوانی پراتفاق و حادثهای را پشت سر گذاشته تا از یک دختربچه پرشر و شور تبدیل به زکی امروز شود. زکی در طول این سفر جریان فکرش را رها و زندگیاش را مرور میکند. سفر او در ذهنش همزمان میشود با سفرش در قطار.
در ادامه اما، قطار که به مقصد میرسد ذهن زکی هنوز توی راه است و نمیخواهد سوت پایان را بکشد. شاید وسط راه، ترمز را بکشد و پیاده شود... #انتهاي_خيابان_شاه_بختي_شرقي نوشته #نصرت_ماسوری #هيلا
بیشتر بچهها همان طور بودند که آخر بهار از هم جدا شده بودیم. بعضیها قد کشیده بودند. چند تا از بچهها حسابی چاق شده بودند. زنگ خورد. رفتم روی نیمکت آخر کلاس نشستم. آقای شیرزاد که آمد سر کلاس و همه بلند شدند، نیم خیز شدم و دست هایم را گذاشتم لبه میز. چشمهای سبز آقای شیرزاد چرخید روی تکتک بچهها. لبخند همیشگی روی لبش بود. ما هیچ وقت نفهمیدیم از روی مهربانی بود یا تمسخر. پارسال که موقع نخ کردن سوزن چرخ خیاطی محکم زد توی صورتم، خودش بیشتر از من سرخ شد. دستم را گذاشتم روی صورتم و نگاهش کردم. داد زد: «بلد نیستی یه سوزن نخ کنی اون وقت «قَیچی» گفتن منو مسخره می کنی؟» وقتی گفت «قَیچی» نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و کلاس هم منفجر شد و آقای شیرزاد از کلاس بیرون رفت. سریه زدم پهلویم که: «با توئه زکی.» سرم را بلند کردم. آقای شیرزاد داشت به من نگاه میکرد. «این تویی زکی؟» زیر لب گفتم: «بله آقا.» سُر خوردم پشت میز و ندیدم آقای شیرزاد باز داشت به من نگاه میکرد یا رفته بود سراغ بقیه.......................... داستان این رمان از این قرار است که دختری به نام زکی با قطار به سمت زادگاهش در حرکت است. او کودکی و نوجوانی پراتفاق و حادثهای را پشت سر گذاشته تا از یک دختربچه پرشر و شور تبدیل به زکی امروز شود. زکی در طول این سفر جریان فکرش را رها و زندگیاش را مرور میکند. سفر او در ذهنش همزمان میشود با سفرش در قطار.
در ادامه اما، قطار که به مقصد میرسد ذهن زکی هنوز توی راه است و نمیخواهد سوت پایان را بکشد. شاید وسط راه، ترمز را بکشد و پیاده شود... #انتهاي_خيابان_شاه_بختي_شرقي نوشته #نصرت_ماسوری #هيلا