گروه انتشاراتی ققنوس تجدید چاپ کرد:
#دریاروندگان_جزیره_آبی_تر
#عباس_معروفی
این کتاب مجموعه ای ازداستانهای کوتاه عباس معروفی است. من کلا از قلم معروفی خیلی لذت می برم و از طرفداران نوشته هایش هستم. در مورد این کتاب هم، تا اینجا شیفته دومین داستان کتاب به نام "عطر یاس" شده ام.
خیلی کم پیش می آید که یک داستان را دو بار پشت سر هم بخوانم و این تکرار از لذت بار اول نکاهد، ولی در مورد این داستان باید بگویم که واقعا خواندن مجددش کم از لذت تازگیش در دفعه اول نداشت. در زیر، بخشهایی از این داستان که معروفی آن را در سال 1368 نگاشته است، می آید:
گفت:"فریدون، مادرت مرد.می دونی؟"
گفتم:"مادر من؟"
"آره، بی چاره مادرت مرد."
یک ماشین می خواست رد شود، طاووس خودش را کنار دیوار گرفت و گفت:
"بیا این ور بذار رد بشه." من نگاهش می کردم. پره های بینی اش می پرید، دست هاش می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. بعد که ماشین گذشت گفتم:
"نفهمیدم چی گفتی."
گفت:"هیچی، مادرت مرد."
گفتم:"کی؟"
گفت:"آره، همین ده دوازده روز پیش، چند روز بعد از رفتن تو. یه روز فهمیدم که مرده. خدا بیامرزه، چه زن خوبی بود."
گفتم:"راست میگی؟"
گفت:"آره، آره، اما یه وقت غصه نخوری!"
کلید را به در انداختم و گفتم:"راستی طاووس، از آنت چه خبر؟"
در را که باز کردم، در حیاط دو گربه لب حوض بودند. برق اتاق مادر روشن بود و عطر یاس فضا را پر کرده بود.
از وبلاگ #در_خاطرم_بمان
#ققنوس
#qoqnoospub
#دریاروندگان_جزیره_آبی_تر
#عباس_معروفی
این کتاب مجموعه ای ازداستانهای کوتاه عباس معروفی است. من کلا از قلم معروفی خیلی لذت می برم و از طرفداران نوشته هایش هستم. در مورد این کتاب هم، تا اینجا شیفته دومین داستان کتاب به نام "عطر یاس" شده ام.
خیلی کم پیش می آید که یک داستان را دو بار پشت سر هم بخوانم و این تکرار از لذت بار اول نکاهد، ولی در مورد این داستان باید بگویم که واقعا خواندن مجددش کم از لذت تازگیش در دفعه اول نداشت. در زیر، بخشهایی از این داستان که معروفی آن را در سال 1368 نگاشته است، می آید:
گفت:"فریدون، مادرت مرد.می دونی؟"
گفتم:"مادر من؟"
"آره، بی چاره مادرت مرد."
یک ماشین می خواست رد شود، طاووس خودش را کنار دیوار گرفت و گفت:
"بیا این ور بذار رد بشه." من نگاهش می کردم. پره های بینی اش می پرید، دست هاش می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. بعد که ماشین گذشت گفتم:
"نفهمیدم چی گفتی."
گفت:"هیچی، مادرت مرد."
گفتم:"کی؟"
گفت:"آره، همین ده دوازده روز پیش، چند روز بعد از رفتن تو. یه روز فهمیدم که مرده. خدا بیامرزه، چه زن خوبی بود."
گفتم:"راست میگی؟"
گفت:"آره، آره، اما یه وقت غصه نخوری!"
کلید را به در انداختم و گفتم:"راستی طاووس، از آنت چه خبر؟"
در را که باز کردم، در حیاط دو گربه لب حوض بودند. برق اتاق مادر روشن بود و عطر یاس فضا را پر کرده بود.
از وبلاگ #در_خاطرم_بمان
#ققنوس
#qoqnoospub