برای علی همه چیز شبیه یک خواب است. کودکی و نوجوانیاش به شهری میماند که در زیرِ بارشی از مه سنگین و ابدی مانده است. حالا دیگر نمیداند کدام واقعاً اتفاق افتاده و کدام را در خواب دیده است. چهرهی مهری در خواب شفاف و روشن است، او را بهآغوش میکشد، میبوسد و گاهی از فاصلهی نزدیک چشم در چشم به هم مینگرند. وقتی از خواب بیدار میشود، نمیتواند چهرهی او را بهخوبی در ذهن مجسم کند و کوششهایش برای کنارِ هم گذاشتن اجزای صورت مهری بیفایده است. مهری حتی در خوابهای او از زندان هم حضور دارد، جوری هست که انگار نباید باشد و مدام میکوشد مادرش را از چشم دیگران پنهان کند یا رنجهای زندان را از نگاه مهری مخفی نگهدارد. خوابهای زندان طولانی و کشدار و آزاردهنده است. زندان تنها جایی است که مهری و مرتضی با هم به خوابش میآیند و سمندر نیز گاهی بیآنکه چیزی بگوید در گوشهای هست.
بخشي از رمان #بازيگوش
اثر #شهريار_عباسي
رونمايي از اين رمان در سي و يكمين نمايشگاه كتاب تهران
با حضور نويسنده
روز شنبه 15 ارديبهشت ساعت 18 الي 20
مصلي؛ شبستان؛ غرفه انتشارات ققنوس
@qoqnoospub
بخشي از رمان #بازيگوش
اثر #شهريار_عباسي
رونمايي از اين رمان در سي و يكمين نمايشگاه كتاب تهران
با حضور نويسنده
روز شنبه 15 ارديبهشت ساعت 18 الي 20
مصلي؛ شبستان؛ غرفه انتشارات ققنوس
@qoqnoospub