خانه تبدیل به مقبره شده و رنج و وحشت ما در ویرانههایش مدفون مانده بود.رستاخیزی در کار نبود.در ساعات بیداری که به مندرلی فکر میکردم،کامم تلخ نمی شد. به مندرلی انطور فکر میکنم که ممکن بود باشد، فقط ای کاش میتوانستم بدون وحشت انجا زندگی کنم...به یاسها فکر میکردم و به دره شاد.اینها خاطراتیاند که دردی ندارند...میدانستم که رویا می بینم.در عالم واقعیت صدها مایل دورتر در سرزمینی بیگانه بودم. و تا چند ثانیه دیگر در اتاق خوابی ساده در هتلی کوچک از خواب بیدار می شدم. جایی که به رغم فضای تنگش ارامش بخش بود. چشمانم را باز میکردم و با دیدن خورشید درخشان و اسمان روشن و بی ابر مات و مبهوت میماندم. آسمانی بسیار متفاوت با بافت نرم مهتاب رویایام. سرتاسر روز پیش روی ما بود، بیتردید روزی طولانی وبیحادثه، اما آکنده از رکود و آرامشی بسیار مغتنم. دیگر در مورد مندرلی حرف نمیزدیم. از رویایم چیزی به او نمی گفتم. چون مندرلی دیگر متعلق به ما نبود. دیگر مندرلیای در کار نبود.
#ریبکا
#در_دست_ترجمه
#مجموعه_گوتیک_ققنوس
@qoqnoospub
#ریبکا
#در_دست_ترجمه
#مجموعه_گوتیک_ققنوس
@qoqnoospub