اگه ازم بپرسن
بزرگترین درس زندگیت
در ارتباط با آدما چی بوده
با قاطعیت میگم به هر کسی
به اندازه ظرفیت و لیاقتش
محبت و احترام گذاشتن . . .
بزرگترین درس زندگیت
در ارتباط با آدما چی بوده
با قاطعیت میگم به هر کسی
به اندازه ظرفیت و لیاقتش
محبت و احترام گذاشتن . . .
#طنزیمات_ادبی
دلربایی میکند با پاچه و ران گوسفند
قیمتش بالاتر است از جان انسان گوسفند
چون که حالا خون او از خون ما رنگینتر است
چشم غره میرود گاهی به چوپان گوسفند
کره خر پرسید از قاطر که در این چند وقت
راه میآید چرا مست و خرامان گوسفند؟!
میتواند با فروش پشمهای زائدش
چند صد ویلا بسازد در لواسان گوسفند
گرچه در اطراف ما قانون جنگل حاکم است
توی این جنگل ولیکن هست سلطان گوسفند
بعد از این هی طبع شعر شاعران گل میکند
میزند تا زیر بع بع زیر باران گوسفند
خواب میدیدم پریشب که به جای توله سگ
بود دست بچه قرطیهای تهران گوسفند
میچرد هرجا بخواهد میخورد یک عالمه
چون که مثل ما ندارد غصه نان گوسفند
تا که چاقو را نشان دادیم، با یک پوزخند
گفت کی ترسیده از چاقوی زنجان گوسفند؟
از مریدان توییم و پاچهخواران توییم
لطف کن با قیمتت ما را نترسان گوسفند
شیخ اگر که با همین فرمان براند عنقریب
مینشیند توی نیسان پشت فرمان گوسفند
ای مدیر محترم، ما مردم خوب و نجیب
ساده هستیم البته اما نه چندان گوسفند
آه میترسم در این اوضاع مالی عاقبت
گیرمان حتی نیاید عید قربان گوسفند
#محمدحسین_مهدویان
@rahenow 🗿👈
دلربایی میکند با پاچه و ران گوسفند
قیمتش بالاتر است از جان انسان گوسفند
چون که حالا خون او از خون ما رنگینتر است
چشم غره میرود گاهی به چوپان گوسفند
کره خر پرسید از قاطر که در این چند وقت
راه میآید چرا مست و خرامان گوسفند؟!
میتواند با فروش پشمهای زائدش
چند صد ویلا بسازد در لواسان گوسفند
گرچه در اطراف ما قانون جنگل حاکم است
توی این جنگل ولیکن هست سلطان گوسفند
بعد از این هی طبع شعر شاعران گل میکند
میزند تا زیر بع بع زیر باران گوسفند
خواب میدیدم پریشب که به جای توله سگ
بود دست بچه قرطیهای تهران گوسفند
میچرد هرجا بخواهد میخورد یک عالمه
چون که مثل ما ندارد غصه نان گوسفند
تا که چاقو را نشان دادیم، با یک پوزخند
گفت کی ترسیده از چاقوی زنجان گوسفند؟
از مریدان توییم و پاچهخواران توییم
لطف کن با قیمتت ما را نترسان گوسفند
شیخ اگر که با همین فرمان براند عنقریب
مینشیند توی نیسان پشت فرمان گوسفند
ای مدیر محترم، ما مردم خوب و نجیب
ساده هستیم البته اما نه چندان گوسفند
آه میترسم در این اوضاع مالی عاقبت
گیرمان حتی نیاید عید قربان گوسفند
#محمدحسین_مهدویان
@rahenow 🗿👈
💎 روزی که منتظرید مردم براتون دست بزنند بالاخره وسط این دست ها له می شوید !
💎 روزی که ملاک های شما برای درست و غلط " قضاوت و نظر مردم " است از نظر علمی گفته میشود یک بادکنک سوراخ هستید !
💎 مگر ما آمده ایم در این دنیا تا مردم را راضی نگه داریم ، این چه نگاهیست به دنیا !
💎 روزی که شما آمدید « نگران قضاوت و نظر مردم بودید » شما از پا در میاید و به هیچ جا هم نمی رسید!
@rahenow 🗿👈
💎 روزی که ملاک های شما برای درست و غلط " قضاوت و نظر مردم " است از نظر علمی گفته میشود یک بادکنک سوراخ هستید !
💎 مگر ما آمده ایم در این دنیا تا مردم را راضی نگه داریم ، این چه نگاهیست به دنیا !
💎 روزی که شما آمدید « نگران قضاوت و نظر مردم بودید » شما از پا در میاید و به هیچ جا هم نمی رسید!
@rahenow 🗿👈
زنی که موهاش خونی بود بلند گفت نان، مسکن، آزادی.
مردی که دستاش خونی بود، خون دستاش رو مالید به صورت زن.
زن شبیه جنگجوهای سرخپوست شدهبود حالا.
مرد گفت داری سر کی داد میزنی؟
زن گفت داد نمیزنم،
اینجا صدا زیاده بلند حرف میزنم. مرد گفت خیلی قشنگی وقتی میجنگی.
زن گفت هیچکس وقتی میجنگه قشنگ نیست.
مرد گفت میرقصی با من؟
زن خواست بگه بعدا،
صدای رعد اومد و یه گلوله از پیشونی مرد رد شد.
مرد بلندبلند خندید،
افتاد، زن گریه کرد.
نشست مرد رو بغل کرد،
موهاش خونی شد.
مرد گفت یه چیزی بگو،
یه چیز مهربون،
یه چیز خنک بگو گرممه،
یه چیز گرم بگو سردمه،
دارم میمیرم؟
زن وایساد تو باد.
نور افتاد رو موهاش،
سیاه و قرمز عین همیشه.
پا کوبید،
هلهله کرد،
آواز خوند.
دورش دیوار کشیدن با سیمان. زن پاهاش رو کرد توی خاک، ریشه داد، قد کشید، از دیوار رفت بالا،
رفت تا ابرها.
یه پرنده کوچولو نشست کف دستش.
زن گفت خسته شدی؟
براش لالایی خوند.
پرنده خوابید و خواب دید بارون میاد.
بارون خون رو از روی موها و صورت زن شست و برد.
زن شکوفه داد.
مرد از کنار قلب زن رویید.
قد کشید.
فریاد زد نان، مسکن، آزادی.
زن خندید.
صدای رعد اومد و یه گلوله از خندهی زن رد شد.
سکوته. سیاهیه. دوباره اشکآور زدن، ولی من دیگه گریه نمیکنم.
@rahenow 🗿👈
مردی که دستاش خونی بود، خون دستاش رو مالید به صورت زن.
زن شبیه جنگجوهای سرخپوست شدهبود حالا.
مرد گفت داری سر کی داد میزنی؟
زن گفت داد نمیزنم،
اینجا صدا زیاده بلند حرف میزنم. مرد گفت خیلی قشنگی وقتی میجنگی.
زن گفت هیچکس وقتی میجنگه قشنگ نیست.
مرد گفت میرقصی با من؟
زن خواست بگه بعدا،
صدای رعد اومد و یه گلوله از پیشونی مرد رد شد.
مرد بلندبلند خندید،
افتاد، زن گریه کرد.
نشست مرد رو بغل کرد،
موهاش خونی شد.
مرد گفت یه چیزی بگو،
یه چیز مهربون،
یه چیز خنک بگو گرممه،
یه چیز گرم بگو سردمه،
دارم میمیرم؟
زن وایساد تو باد.
نور افتاد رو موهاش،
سیاه و قرمز عین همیشه.
پا کوبید،
هلهله کرد،
آواز خوند.
دورش دیوار کشیدن با سیمان. زن پاهاش رو کرد توی خاک، ریشه داد، قد کشید، از دیوار رفت بالا،
رفت تا ابرها.
یه پرنده کوچولو نشست کف دستش.
زن گفت خسته شدی؟
براش لالایی خوند.
پرنده خوابید و خواب دید بارون میاد.
بارون خون رو از روی موها و صورت زن شست و برد.
زن شکوفه داد.
مرد از کنار قلب زن رویید.
قد کشید.
فریاد زد نان، مسکن، آزادی.
زن خندید.
صدای رعد اومد و یه گلوله از خندهی زن رد شد.
سکوته. سیاهیه. دوباره اشکآور زدن، ولی من دیگه گریه نمیکنم.
@rahenow 🗿👈
کاش می دانستیم زندگی کرده ایم یا نه؛
زندگی می کنیم یا نه؛
زندگی خواهیم کرد یا نه؛
این همه چیز را ساده می کند...
زندگی می کنیم یا نه؛
زندگی خواهیم کرد یا نه؛
این همه چیز را ساده می کند...