درس زندگی :
کمتر کسی یه فیلم ۸ ساعته رو نگاه میکنه ؛ اما خیلیا یه سریال ۸ قسمتی رو میبینن. همه خوبیاتو یه جا واسه کسی رو نکن.
کمتر کسی یه فیلم ۸ ساعته رو نگاه میکنه ؛ اما خیلیا یه سریال ۸ قسمتی رو میبینن. همه خوبیاتو یه جا واسه کسی رو نکن.
تو راه اندازی و اداره هر کسب و کاری صبر و ممارست خیلی مهمه
همین شیطان رو شما ببین چند هزار سال پیش از یکی دو نفر شروع کرد
الان یه بازار چند میلیاردی دستشه...😁😂
همین شیطان رو شما ببین چند هزار سال پیش از یکی دو نفر شروع کرد
الان یه بازار چند میلیاردی دستشه...😁😂
داستان خانواده تلاشگر آقای دولتی
گفت یک خانواده ای بودند که فامیلشون آقای دولتی بود. این خانواده 4 تا پسر رعنا داشت.
گفت یک شب مهمونی دور هم جمع شده بودند داشتن از بدی های دولتی بودن می گفتند و از بدی های شغل دولتی می گفتند و به پدرشون به خاطر این راه ننگین انتقاد می کردند. همون شب بحث خیلی بالا گرفت
برادر اول گفت من دوست دارم بانکدار بشم یک بانکدار مرتبه عالی پدر بهش قول داد ملزومات رو مهیا کنه.
برادر دوم گفت منم دوست دارم کار آفرین بشم پدرش بهش گفت خب از فردا هم تو کارخونه خودت رو بزن گفت سرمایه ندارم بهش گفت برادر اولت از بانک بهت میده.
برادر سوم هم بادی انداخت تو گلو مثل یک مدیر واقعی گفت من هم میخوام صنعتگر بشوم پدرش در جواب گفت خب کارخونه برادر دومت یک مدیر توانمند مثل تو می خواهد تو هم از فردا صنعتگر می شوی...
یک هفته بعد:
خانواده آقای دولتی دریک مهمانی شبانه مشغول گفتگو بودند آقای دولتی پدر فکرش سخت مشغول صحبت های چند لحظه قبل شازده پسر صنعتگرش بود که از او خواسته بود برای فروش محصولاتش فکری کند. پدر به این نتیجه رسیده بود فردا در جلسه دولت تعرفه های جدید را به نحوی وضع کند که فرزندش منتفع شود.
یکسال بعد
برادر کوچک که حالا به زحمت توانسته است دانشگاه را تمام کند به خانه برگشته است و بیکار است. مهمانی شبانه همانند دیگر شب ها در خانه برقرار است.
حالا نوبت برادر چهارم است که باید برای او کاری کرد او دوست دارد اقتصاد دان شود اگرچه کم سواد است ولی در این خانواده فقط دوست داشتن مهم است و عشق حرف اول را می زند پدر مناسبات استخدامش را در با نفوذترین دانشگاه کشور مهیا می کند ولی به او تاکید می کند که از تمامی مناسبات خانوادگی مان باید سلحشورانه دفاع کنی. او نیز قبول می کند
دو سال بعد
بعد از اینکه بانک ها و صنایع مربوطه هر روز مردم را بیشتر غارت می کردند مردم به دولت فحش می دادند یک روز همه خانواده آقای دولتی به اداره ثبت احوال رفتند و فامیلی خود را خصوصی انتخاب کردند.
حالا این چهار برادر لکه ننگین فامیلی دولتی را از خود زدوده اند و می توانند به عنوان صنعتگر و بانکدار و کارآفرين و اقتصاددان از خانواده های دولتی انتقاد کنند.salarsafaie
@rahenow 🗿👈
گفت یک خانواده ای بودند که فامیلشون آقای دولتی بود. این خانواده 4 تا پسر رعنا داشت.
گفت یک شب مهمونی دور هم جمع شده بودند داشتن از بدی های دولتی بودن می گفتند و از بدی های شغل دولتی می گفتند و به پدرشون به خاطر این راه ننگین انتقاد می کردند. همون شب بحث خیلی بالا گرفت
برادر اول گفت من دوست دارم بانکدار بشم یک بانکدار مرتبه عالی پدر بهش قول داد ملزومات رو مهیا کنه.
برادر دوم گفت منم دوست دارم کار آفرین بشم پدرش بهش گفت خب از فردا هم تو کارخونه خودت رو بزن گفت سرمایه ندارم بهش گفت برادر اولت از بانک بهت میده.
برادر سوم هم بادی انداخت تو گلو مثل یک مدیر واقعی گفت من هم میخوام صنعتگر بشوم پدرش در جواب گفت خب کارخونه برادر دومت یک مدیر توانمند مثل تو می خواهد تو هم از فردا صنعتگر می شوی...
یک هفته بعد:
خانواده آقای دولتی دریک مهمانی شبانه مشغول گفتگو بودند آقای دولتی پدر فکرش سخت مشغول صحبت های چند لحظه قبل شازده پسر صنعتگرش بود که از او خواسته بود برای فروش محصولاتش فکری کند. پدر به این نتیجه رسیده بود فردا در جلسه دولت تعرفه های جدید را به نحوی وضع کند که فرزندش منتفع شود.
یکسال بعد
برادر کوچک که حالا به زحمت توانسته است دانشگاه را تمام کند به خانه برگشته است و بیکار است. مهمانی شبانه همانند دیگر شب ها در خانه برقرار است.
حالا نوبت برادر چهارم است که باید برای او کاری کرد او دوست دارد اقتصاد دان شود اگرچه کم سواد است ولی در این خانواده فقط دوست داشتن مهم است و عشق حرف اول را می زند پدر مناسبات استخدامش را در با نفوذترین دانشگاه کشور مهیا می کند ولی به او تاکید می کند که از تمامی مناسبات خانوادگی مان باید سلحشورانه دفاع کنی. او نیز قبول می کند
دو سال بعد
بعد از اینکه بانک ها و صنایع مربوطه هر روز مردم را بیشتر غارت می کردند مردم به دولت فحش می دادند یک روز همه خانواده آقای دولتی به اداره ثبت احوال رفتند و فامیلی خود را خصوصی انتخاب کردند.
حالا این چهار برادر لکه ننگین فامیلی دولتی را از خود زدوده اند و می توانند به عنوان صنعتگر و بانکدار و کارآفرين و اقتصاددان از خانواده های دولتی انتقاد کنند.salarsafaie
@rahenow 🗿👈
درست همون لحظه ای که فکر می کنی بدتر از این نمیشه میری توالت و یاد وعدههای توخالی سران انقلاب میوفتی
انسان ها از رابطه به وجود میان، در رابطه میمیرند، در رابطه آسیب میبینند و در رابطه ترمیم میشوند.🙂
در روابط خود صادق باشید 👏👍
در روابط خود صادق باشید 👏👍
در صف نانوایی
همسرم فرمود نان در خانه نیست
زود رو نانی بخر، اینجا نه ایست
تیز و چابک سوی نانوایی شدم
در صف نان بهر نان خواهی شدم
گفتم ای نانوا مرا نانی بده
بهر زانوهای من جانی بده
وجه گیرو نان بده خانه برم
تو نگو نان بلکه دردانه برم
تو نگو نان، بلکه این جان منست
تحفه ای از بهر طفلان منست
داد پاسخ نانوا با صد تشر
گفتمش بد گفته ام؟ خاکم به سر
گفت باید صبر را پیشه کنی
طاقت آری لختی اندیشه کنی
دیگران از چون توای، واجبترند
تو غلام ما، وآنها سرورند
این یکی از خطه ی چین آمده
نی ز تهران، رشت یا فین آمده
گرچه هستند جملگی از دین بری
بهر ما هستند چون تاج سری
نان چه باشد؟ گر بخواهد جان دهم
چای اعلا، صندلی، قلیان دهم
آن دیگر از خطه ی روس آمده
صد چو تو پیشش به پا بوس آمده
گر چه جای آب ودکا می خورند
وقت مستی چیز بی جا می خورند
گر چه این مخلوق روس دین ندار
قول و گفتارش ندارد اعتبار
وقت سختی پشت را خالی کنند
بعد از آن با حیله ماست مالی کنند
لیک از صد همچو تو افزونترند
نزد من آقا، بزرگ و سرورند
آن عزیز دیگر از لبنان بود
تو نگو لبنان عزیز جان بود
مردمان خوب و اهل عشق وحال
خوشگل و خوشتیپ و هم اهل کمال
دائما در رقص و آواز طرب
یا دعا گویند بر ما روز و شب
نان چه باشد، آب و مسکن می دهم
نان صد چون تو به یک تن می دهم
آن برادر هست اهل سوریه
آنکه همراه است با چند حوریه
نان و پول عیشش از جیب منست
ما یکی جانیم اندر دو تن است
هرچه او را داده ام بهرش حلال
وجه نقد و،آبرو،و جان و مال
گرچه باشند جمله از نسل یزید
یک نخ مویش ز صد چون تو مزید
وان دیگر از ونزئلا آمده
او به اذن شیخ و ملا آمده
همچو چاوز از برادرهای ماست
جان ما در راه او دادن رواست
گاه گاهی رقص لامبادا کند
عشوه ها و غمزه ها با ما کند
گفت با شاگرد ،نانش ده پسر
گفته یادت می دهم رقص کمر
آنکه با آن لعبت مه پیکر است
بر شما ها جملگیتان برتر است
آن برادر باشد از ملک عراق
بس پریشانم من از درد فراق
گرچه او از لشکر صدام بود
با تو اندر جنگ روز و شام بود
اوکنون گردیده نور چشم ما
یک نخ مویش به از صدتا شما
نان اگر دارم دهم او را نخست
تو خلافی، راه او باشد درست
وان دیگر شیخیست اهل آفریقا
می کند در وعظ خود ما را دعا
نان دهم او را، و پوند وهم دلار
هم برایش خانه سازم بی شمار
گفتم ای نانوا، بکن رحمی به ما
گر شناسی حق، بکن شرم از خدا
گفت زان پس نوبت است بر آفریقا
زان سپس آنکس که بر دوشش عبا
ماند اگر نانی تو را نان می دهم
بهر دردت نیز درمان می دهم
بعد از آن از آفریقا از آسیا
از اروپا از جنوب آمریکا
جمله بگرفتند نان خویش را
تا که نوبت گشت این درویش را
نانوا غرید بر من همچو شیر
داد سویم چندتا نان فطیر
گفتمش ما را تو نان خوب ده
چون بقیه پخته و مرغوب ده
گفت نبود لایق تو بیش از این
چونکه هستی خائن و خارج ز دین
گفتمش،آقا،من ایران زاده ام
بهر میهن بس عزیزان داده ام
گفت گر زین بیش کردی اعتراض
حکم بنمایم، نمایندت دراز
یا که سوی بند و زندانت برند
یا به دار آویخته جانت برند
گفتمش آقای من،ای سرورم
رحم کن بر کودکان و همسرم
هرچه گویی، هر چه خواهی،آن کنم
گر بخواهی من فدایت جان کنم
گر دهی نان،یاکه بی نانم کنی
یا که جان خواهی و بی جانم کنی
من مطیع امر آن والا مقام
تو عزیزی نزد جمله خواص و عام
نان گرفتم بعد از آن چاکر شدم
زین همه بخشندگی شاکر شدم
پیش خود گفتم اگر نان است فطیر
یاکه نا مرغوب ،یا نان خمیر
این فطیرش بهتر از بی نانی است
مرد بی نان بهتر از زندانی است
زان سپس با نان سوی خانه شدم
سوی فرزندان دردانه شدم
همسرم چون دید نان.گفت ای دلیر
از چه رو بگرفته ای نان فطیر؟
گفتم ای زن نان بخور بهر بقا
چونکه گشته قحطی اندر آفریقا
#فیروز_بشیری
@rahenow 🗿👈
همسرم فرمود نان در خانه نیست
زود رو نانی بخر، اینجا نه ایست
تیز و چابک سوی نانوایی شدم
در صف نان بهر نان خواهی شدم
گفتم ای نانوا مرا نانی بده
بهر زانوهای من جانی بده
وجه گیرو نان بده خانه برم
تو نگو نان بلکه دردانه برم
تو نگو نان، بلکه این جان منست
تحفه ای از بهر طفلان منست
داد پاسخ نانوا با صد تشر
گفتمش بد گفته ام؟ خاکم به سر
گفت باید صبر را پیشه کنی
طاقت آری لختی اندیشه کنی
دیگران از چون توای، واجبترند
تو غلام ما، وآنها سرورند
این یکی از خطه ی چین آمده
نی ز تهران، رشت یا فین آمده
گرچه هستند جملگی از دین بری
بهر ما هستند چون تاج سری
نان چه باشد؟ گر بخواهد جان دهم
چای اعلا، صندلی، قلیان دهم
آن دیگر از خطه ی روس آمده
صد چو تو پیشش به پا بوس آمده
گر چه جای آب ودکا می خورند
وقت مستی چیز بی جا می خورند
گر چه این مخلوق روس دین ندار
قول و گفتارش ندارد اعتبار
وقت سختی پشت را خالی کنند
بعد از آن با حیله ماست مالی کنند
لیک از صد همچو تو افزونترند
نزد من آقا، بزرگ و سرورند
آن عزیز دیگر از لبنان بود
تو نگو لبنان عزیز جان بود
مردمان خوب و اهل عشق وحال
خوشگل و خوشتیپ و هم اهل کمال
دائما در رقص و آواز طرب
یا دعا گویند بر ما روز و شب
نان چه باشد، آب و مسکن می دهم
نان صد چون تو به یک تن می دهم
آن برادر هست اهل سوریه
آنکه همراه است با چند حوریه
نان و پول عیشش از جیب منست
ما یکی جانیم اندر دو تن است
هرچه او را داده ام بهرش حلال
وجه نقد و،آبرو،و جان و مال
گرچه باشند جمله از نسل یزید
یک نخ مویش ز صد چون تو مزید
وان دیگر از ونزئلا آمده
او به اذن شیخ و ملا آمده
همچو چاوز از برادرهای ماست
جان ما در راه او دادن رواست
گاه گاهی رقص لامبادا کند
عشوه ها و غمزه ها با ما کند
گفت با شاگرد ،نانش ده پسر
گفته یادت می دهم رقص کمر
آنکه با آن لعبت مه پیکر است
بر شما ها جملگیتان برتر است
آن برادر باشد از ملک عراق
بس پریشانم من از درد فراق
گرچه او از لشکر صدام بود
با تو اندر جنگ روز و شام بود
اوکنون گردیده نور چشم ما
یک نخ مویش به از صدتا شما
نان اگر دارم دهم او را نخست
تو خلافی، راه او باشد درست
وان دیگر شیخیست اهل آفریقا
می کند در وعظ خود ما را دعا
نان دهم او را، و پوند وهم دلار
هم برایش خانه سازم بی شمار
گفتم ای نانوا، بکن رحمی به ما
گر شناسی حق، بکن شرم از خدا
گفت زان پس نوبت است بر آفریقا
زان سپس آنکس که بر دوشش عبا
ماند اگر نانی تو را نان می دهم
بهر دردت نیز درمان می دهم
بعد از آن از آفریقا از آسیا
از اروپا از جنوب آمریکا
جمله بگرفتند نان خویش را
تا که نوبت گشت این درویش را
نانوا غرید بر من همچو شیر
داد سویم چندتا نان فطیر
گفتمش ما را تو نان خوب ده
چون بقیه پخته و مرغوب ده
گفت نبود لایق تو بیش از این
چونکه هستی خائن و خارج ز دین
گفتمش،آقا،من ایران زاده ام
بهر میهن بس عزیزان داده ام
گفت گر زین بیش کردی اعتراض
حکم بنمایم، نمایندت دراز
یا که سوی بند و زندانت برند
یا به دار آویخته جانت برند
گفتمش آقای من،ای سرورم
رحم کن بر کودکان و همسرم
هرچه گویی، هر چه خواهی،آن کنم
گر بخواهی من فدایت جان کنم
گر دهی نان،یاکه بی نانم کنی
یا که جان خواهی و بی جانم کنی
من مطیع امر آن والا مقام
تو عزیزی نزد جمله خواص و عام
نان گرفتم بعد از آن چاکر شدم
زین همه بخشندگی شاکر شدم
پیش خود گفتم اگر نان است فطیر
یاکه نا مرغوب ،یا نان خمیر
این فطیرش بهتر از بی نانی است
مرد بی نان بهتر از زندانی است
زان سپس با نان سوی خانه شدم
سوی فرزندان دردانه شدم
همسرم چون دید نان.گفت ای دلیر
از چه رو بگرفته ای نان فطیر؟
گفتم ای زن نان بخور بهر بقا
چونکه گشته قحطی اندر آفریقا
#فیروز_بشیری
@rahenow 🗿👈
این است عاشورای من
رقص کسی بالای دار
چشمان خیس و بی قرار
رنج پدر زیر فشار
این است عاشورای من
خشکی و فقر سرزمین
ترس از خدا،اجبار دین
پای شهیدی روی مین
این است عاشورای من
میهن به دست اهرمن
سرکوب احساسات زن
بیزاری از خاک وطن
این است عاشورای من
چشمان خیس مادرم
ترس از بیان باورم
دست عرب در کشورم
این است عاشورای من
ستار و مرگ هر صدا
ترس از جهنم،از خدا
سهراب و چشمان ندا
این است عاشورای من
@rahenow 🗿👈
رقص کسی بالای دار
چشمان خیس و بی قرار
رنج پدر زیر فشار
این است عاشورای من
خشکی و فقر سرزمین
ترس از خدا،اجبار دین
پای شهیدی روی مین
این است عاشورای من
میهن به دست اهرمن
سرکوب احساسات زن
بیزاری از خاک وطن
این است عاشورای من
چشمان خیس مادرم
ترس از بیان باورم
دست عرب در کشورم
این است عاشورای من
ستار و مرگ هر صدا
ترس از جهنم،از خدا
سهراب و چشمان ندا
این است عاشورای من
@rahenow 🗿👈