@rahenow
557 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
🌙 #حکایت_شب


دو صندل

در هند، قطارها همیشه شلوغ و پر از جمعیت اند. روزی مسافری روی سقف واگنی نشسته بود. ناگهان لنگه صندلش از پایش درآمد و بیرون افتاد. او بلافاصله لنگه دیگر صندل را نیز از پایش درآورد و به بیرون انداخت. مسافری که کنارش نشسته بود، از دیدن این کار تعجب کرد و دلیلش را پرسید. مرد به او جواب داد: «آخر من نمیدانم با این یک لنگه صندل چه کنم. اگر کسی هم آن یک لنگه را پیدا کند، نمیداند با آن چه کند، چون برایش فایده ای ندارد. چه بهتر که هر دو لنگه را به دست بیاورد.»

داستانی از هندوستان معاصر به روایت ژان _ کلود کارییر

#در_محضر_فیلسوف

اگر وقتی به خاطر اتفاقی که برایمان افتاده است، دچار ناراحتی و گرفتاری می‌شویم، اگر کس دیگری بهره و منفعتی ببرد، از رنج و ناراحتیمان کم می‌شود. پیش از این چنین تجربه ای داشته اید؟ مثلا وقتی در بازی یا مسابقه ای شرکت کرده اید، پیش آمده است که بازی را ببازید، اما از شادمانی حریف خوشحال بشوید؟ آیا همین تجربه به این معنا نیست که آدمی در هر وضعیتی می‌تواند احساس خوشی و خوشبختی بکند؟
@rahenow
🎯 #حکایت_شب

حلقه گیگس

چوپانی بود به نام گیگس که روی جسدی انگشتر اسرارآمیزی یافت. روزی او به همراه بقیه چوپان ها نزد شاه فرا خوانده شد. او همانطور که نشسته بود، با انگشترش بازی می‌کرد و در این اثنا جای نگین انگشتر را چرخاند. با کمال تعجب دید که با همین کار ساده، نامرئی شده است. چوپان های دیگر همگی از نبودنش حرف می‌زدند و هیچ کس متوجه حضور او نبود. او دوباره جای نگین را چرخاند و مجدداً درمقابل همه ظاهر شد.
روزهای بعد نیز چنین کرد و فهمید که انگشتر نیرویی جادویی به او داده است. بلافاصله فکرهای سیاه و پلید به سرش زد. او قدرت شاه و ثروتش را طلب کرد. به کاخ شاه برگشت و به نحوی ملکه را مجذوب خودش کرد. سپس با نامرئی کردن خودش توانست شاه را بکشد و به تخت سلطنت دست یابد.

افسانه ای یونانی به روایت افلاطون در کتاب جمهور

@rahenow
#در_محضر_فیلسوف

افلاطون با نقل این داستان این مسئله را برای ما مطرح می‌کند: «اگر ما صاحب انگشتر گیگس بودیم و اطمینان داشتیم که هیچگاه تنبیه نمی‌شویم، از آن برای دزدی، قتل و انجام دادن هرکاری که دلمان می‌خواست، استفاده نمی‌کردیم؟»
به عبارت دیگر، ما کار بد نمی‌کنیم چون معتقدیم کار بد، بد است، یا از ترس تنبیه و مجازات کار بد نمی‌کنیم؟
🌙 #حکایت_شب


مسافرها زیر درخت چنار

روزی مسافرهایی که زیر آفتاب ظهر حسابی راه رفته بودند، به دنبال جایی راحت و آسوده می‌گشتند تا کمی استراحت کنند. ناگهان چشمشان به درخت چناری افتاد. بی‌معطلی به سمت درخت رفتند تا از خنکی سایه اش بهره ای ببرند. زیر شاخه و برگ ها نشستند و مشغول بحث و گفتگو از همه جا و همه چیز شدند تا اینکه یکی از آنها به بالای سرش نگاهی انداخت و گفت: «این درخت به هیچ دردی نمی‌خورد! هیچ میوه ای نمی‌دهد!»
لحظه ای سکوت برقرار شد. سپس درخت چنار پاسخ داد: «عجب موجودات حق ناشناسی هستید! چطور جرئت می‌کنید به من، به درد نخور بگویید، درحالی‌که زیر سایه ام نشسته اید!»
درمورد آدم ها هم همینطور است: بعضی ها که از بسیاری از مواهب طبیعی بی‌بهره مانده‌اند، حتی اگر به دیگران هم خدمتی بکنند، مفید بودنشان به نظر کسی نمی‌آید و دیگران باور نمی‌کنند که آنها ثمری داشته اند.

براساس حکایت نویس یونانی ایزوپ

#در_محضر_فیلسوف

هیچ چیز و هیچ کس را با صفت بی فایده توصیف نکنیم. کسی چه می‌داند، شاید آن چیز بعدها گرانبها دانسته شود. امرسون فیلسوف آمریکایی نوشته است: «یک ساقه علف هرز گیاهی است که هنوز کسی خاصیت آن را مشخص نکرده است.» حتی شما گاهی اوقات خود را بیهوده و بی فایده نپنداشته اید؟ درکدام حالت است که فکر می‌کنید بدون هیچ تردیدی مثل این علف قدرت هایی هنوز ناشناخته دارید؟
آیا جامعه کنونی ما این حس بی فایده بودن را نزد بعضی افراد همچون بیکارها، بیمارها، معلول ها، جوانان، سالمندان و... به وجود نمی‌آورد؟ چگونه می‌توان با این حس درافتاد؟
@rahenow
🌙 #حکایت_شب


خانه ای که به هیچ دردی نمی‌خورد

روزی گدای بیچاره ای در خانه ای را زد و تکه ای نان خواست. اما صاحب خانه با عصبانیت و پرخاش به او جواب داد: «چرا اینجا آمده ای و نان می‌خواهی؟ مگر خانه من نانوایی است؟»
-«پس دست کم به من ذره‌ای چربی گوشت بده.»
-«مگر سردر خانه من تابلوی قصابی زده‌اند که چنین درخواستی داری؟»
-«دست کم یک مشت آرد بده.»
-«کجای خانه ام پَرّه آسیا دارد که آمده‌ای آرد بگیری؟»
-«آقا، آب خالی بده.»
-«بابا، اینجا که رودخانه نیست...»
در این هنگام، گدا کنار در خانه رفت، شلوارش را پایین کشید و با خیال راحت مشغول قضای حاجت شد.
صاحب خانه با عصبانیت فریاد کرد: «آهای داری چه کار می‌کنی؟»
-«خب، آخر اگر اینجا نه آب آشامیدنی هست و نه چیزی برای خوردن، چطور ممکن است کسی زندگی کند؟ پس حتما اینجا خرابه ای است که به درد قضای حاجت می‌خورد.»

حکایتی از جلال الدین مولوی

@rahenow
🌙 #حکایت_شب


ناامیدی خرگوش ها

روزی خرگوش ها که از زندگی یکسره در ترس و فرار خسته شده بودند. دور هم جمع شده بودند تا مشورت کنند. آنها به هم گفتند: «این که زندگی نیست. در دنیا جانوری ترسوتر از ما پیدا نمی‌شود. ما از صدای وزش باد و افتادن برگ می‌ترسیم و پا به فرار می‌گذاریم. زندگیمان در ترس و دلهره دائمی است. واقعا بدبخت ترین موجودات عالمیم. مرگ بهتر از این زندگی است که ما داریم.»
بعد تصمیم باشکوه خود را گرفتند: «فردا صبح همگی خود را به رودخانه می‌اندازیم و خودمان را غرق می‌کنیم!»
بنابراین، صبح روز بعد، خرگوش ها به خط صاف به سوی دشت آمدند. درحالی که داشتند به رودخانه نزدیک می‌شدند، جماعت قورباغه ها که در ساحل زیر نور خورشید خود را گرم می‌کردند، از صدای پای جمع زیاد خرگوش ها به وحشت افتادند. همگی شالاپ شالاپ توی آب پریدند و در عمق رودخانه پنهان شدند.
تازه در این هنگام بود که خرگوش ها فهمیدند موجوداتی ترسوتر از آنها هم وجود دارد. به یکباره، زندگی از نظر آنها ارزش تازه ای پیدا کرد. خرگوش ها به جای اینکه خود را داخل آب بیندازند، به تپه ها رفتند و مشغول خوردن علف های خوشمزه شدند.

حکایتی از مردم آناتولی


#در_محضر_فیلسوف

معلوم است که زندگی ارزش زیادی دارد. اما به نظر شما استدلال درستی است که آدم برای فهمیدن ارزش زندگی، ترسوتر یا بدبخت تر از خودش را پیدا کند.
آیا در موقعیت های خیلی بد، نیرویی نیست که بتواند ما را حفظ کند یا امکان ادامه زندگی را بدهد؟ این نیرو از کجا به دست می‌آید؟ چگونه می‌توانیم آن را حفظ کنیم؟

@rahenow
🌙 #حکایت_شب


دانشمند و قایقران

رودی چنان پهن بود که برای گذر از روی آن پلی نساخته بودند. از این رو، مرد قایقرانی در ساحل این رود به کار مشغول بود. او در برابر دریافت چند سکه ناچیز مسافر ها را به آن سوی رود می‌برد.
روزی دانشمند بزرگی که کلی کتاب و فرهنگ لغت را از حفظ داشت، مجبور شد سوار قایق شود. موقعی که داشت وارد قایق می‌شد، قایقران به او خوشامد گفت و درِ صحبت از این طرف و آن طرف را باز کرد.
دانشمند دریافت که قایقران علم و دانش زیادی ندارد و معلوماتش اندک است. از این رو پرسید: «بگو ببینم دوست عزیز، تو تا به حال به مدرسه رفته ای؟»
قایقران همینطور که پارو می‌زد، گفت: «نه، هیچ وقت»
-«پس نیمی از عمرت را از دست داده‌ای.»
قایقران از شنیدن این حرف دلخور شد، اما چیزی نگفت. وقتی قایق به وسط آب رسید، جریان تندی آمد و قایق را برگرداند. هردو مرد به آب افتادند. یکی این طرف و دیگری آنسوتر.
قایقران دانشمند را دید که دست و پا می‌زند تا غرق نشود. فریاد کرد: «شنا کردن را یاد گرفته‌ای استاد؟»
دانشمند همینطور که دست و پا می‌زد، گفت: «نه!»
-«پس کل زندگی ات را از دست داده‌ای دوست من!»

حکایتی از خاورمیانه

#در_محضر_فیلسوف

غالباً کسانی که درس نخوانده اند، مورد تمسخر و سرزنش درس خوانده ها قرار می‌گیرند. این داستان، عکس این ماجراست. آیا بعضی از آگاهی ها و مهارت ها از آن دسته ای نیستند که صرفا روی نیمکت مدرسه آموخته نمی‌شوند؟

@rahenow
#حکایت_شب

”در فواید خاموشی“

جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی‌کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.

دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانایی ستیزد با سبکسار

اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی‌دل بجوید

دو صاحبدل نگهدارند مویى
همیدون سرکشی و آزرم جویی

و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد بگسلانند

یکی را زشت خویی داد دشنام
تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام

بتر زانم که خواهى گفتن آنی
که دانم عیب من چون من ندانى

#حکایات_گلستان_سعدی

@rahenow🗿👈

#در_محضر_وجدان

دوستان و اطرافیان ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند، همنشینی با افراد نادان هیچ سودی برای دو طرف ندارد