فن شمشیر بازی
مرد جوانی پیش مربی فنون رزمی رفت و از او پرسید: «استاد، من میخواهم شمشیربازی یاد بگیرم. چند وقت طول میکشد این کار را بیاموزم؟»
-«ده سال»
-«این که خیلی طولانی است. من چنین وقتی ندارم.»
-«پس بیست سال»
-«ولی این مدت خیلی زیادی است»
-«بنابراین سی سال»
حکایت ذِن
#در_محضر_فیلسوف
در این داستان هم محاسن صبر کردن ستایش شده است، هم نکته ای ظریف تر را به ما میآموزد. وقتی آدم مایل است چیزی بیاموزد، حالت روحی ای که در آن به سراغ یادگیری میرود، خیلی مهم است. اگر از همان پیش از شروع آموزش، طول دوره یادگیری طولانی به نظر برسد، آیا فعالیت آدم با شکست روبرو نمیشود؟ چرا به همان اندازه که مرد جوان اظهار نارضایتی و ناراحتی میکرد، مربی فنون رزمی طول مدت آموزش را طولانی تر میکرد؟
به اعتقاد شما، آیا روزی میرسد که مرد جوان فن شمشیربازی را یاد بگیرد؟
@rahenow
مرد جوانی پیش مربی فنون رزمی رفت و از او پرسید: «استاد، من میخواهم شمشیربازی یاد بگیرم. چند وقت طول میکشد این کار را بیاموزم؟»
-«ده سال»
-«این که خیلی طولانی است. من چنین وقتی ندارم.»
-«پس بیست سال»
-«ولی این مدت خیلی زیادی است»
-«بنابراین سی سال»
حکایت ذِن
#در_محضر_فیلسوف
در این داستان هم محاسن صبر کردن ستایش شده است، هم نکته ای ظریف تر را به ما میآموزد. وقتی آدم مایل است چیزی بیاموزد، حالت روحی ای که در آن به سراغ یادگیری میرود، خیلی مهم است. اگر از همان پیش از شروع آموزش، طول دوره یادگیری طولانی به نظر برسد، آیا فعالیت آدم با شکست روبرو نمیشود؟ چرا به همان اندازه که مرد جوان اظهار نارضایتی و ناراحتی میکرد، مربی فنون رزمی طول مدت آموزش را طولانی تر میکرد؟
به اعتقاد شما، آیا روزی میرسد که مرد جوان فن شمشیربازی را یاد بگیرد؟
@rahenow
آینه و نقره
روزی کودکی از پدرش پرسید: «بابا، نقره چیست؟»
مرد لحظه ای فکر کرد، سپس تکه ای شیشه برداشت، آن را جلوی چشم های فرزندش گرفت و گفت: «توی این شیشه را نگاه کن!»
کودک از وسط شیشه پدرش را دید، مردمِ توی خیابان و اتومبیل های درحال حرکت را دید.
سپس پدر رنگ نقره ای برداشت و یک طرف شیشه را با آن رنگ کرد. به این ترتیب، از شیشه، آینه ای ساخت.
پدر گفت: «حالا نگاه کن.»
اما کودک در شیشه، فقط صورت خودش را دید.
پدر گفت: «این خطر نقره است. نقره باعث میشود که تو غیر از خودت هیچکس را نبینی.»
حکایتی یهودی
#در_محضر_فیلسوف
پیام این حکایت روشن و واضح است. ثروت منجر به خودخواهی میشود. ثروت باعث میشود دیگران را نبینیم و فقط به خودمان توجه کنیم. اما مگر فقط ثروتمندان هستند که خودخواهند؟
@rahenow
روزی کودکی از پدرش پرسید: «بابا، نقره چیست؟»
مرد لحظه ای فکر کرد، سپس تکه ای شیشه برداشت، آن را جلوی چشم های فرزندش گرفت و گفت: «توی این شیشه را نگاه کن!»
کودک از وسط شیشه پدرش را دید، مردمِ توی خیابان و اتومبیل های درحال حرکت را دید.
سپس پدر رنگ نقره ای برداشت و یک طرف شیشه را با آن رنگ کرد. به این ترتیب، از شیشه، آینه ای ساخت.
پدر گفت: «حالا نگاه کن.»
اما کودک در شیشه، فقط صورت خودش را دید.
پدر گفت: «این خطر نقره است. نقره باعث میشود که تو غیر از خودت هیچکس را نبینی.»
حکایتی یهودی
#در_محضر_فیلسوف
پیام این حکایت روشن و واضح است. ثروت منجر به خودخواهی میشود. ثروت باعث میشود دیگران را نبینیم و فقط به خودمان توجه کنیم. اما مگر فقط ثروتمندان هستند که خودخواهند؟
@rahenow
پادشاه لنگ
روزی روزگاری پادشاهی زندگی میکرد که یک پایش لنگ بود. درباری ها برای این که خودی نشان بدهند، دربرابر شاه میلنگیدند و راه میرفتند. در قصر، از تالار انتظار تا تا اتاق شاه، همه میلنگیدند. روزی اشراف زاده ای که هنوز به درستی رسم درباری ها را نمیدانست، فراموش کرد بلنگد. او راست راست از مقابل شاه گذشت.
در بارگاه شاه، همه، از سربازها گرفته تا درباریان زیرزیرکی میخندیدند. همه خندیدند جز شاه که غرولندکنان پرسید: «آقای محترم، بگویید ببینم، شما چرا نمیلنگید؟»
-«نه سرورم، اشتباه نکنید. باور کنید من هم میلنگم. آخر پاهای من پر از میخچه است. اگر میبینید که من صاف تر از همه راه میروم، به این خاطر است که هر دو پایم میخچه دارد و من روی هر دو پا میلنگم.»
براساس داستانی از گوستاو نادو نویسنده و شاعر فرانسوی
#در_محضر_فیلسوف
در همه کشورهای دنیا، درباری ها رفتارشان را با رفتار شاه یا ارباب یا پیشوای خود منطبق میکنند. اگر او بادمجان دوست داشته باشد، اطرافیان نیز بادمجان دوست دارند و باید دائما بخورند. اگر او عدد سیزده را نحس بداند، همه این عدد را نحس میدانند!
اما گمان میکنید برای اینکه نمونه های این چاپلوسی را ببینیم، حتماً باید به کاخ های پادشاهان برویم؟
@rahenow
روزی روزگاری پادشاهی زندگی میکرد که یک پایش لنگ بود. درباری ها برای این که خودی نشان بدهند، دربرابر شاه میلنگیدند و راه میرفتند. در قصر، از تالار انتظار تا تا اتاق شاه، همه میلنگیدند. روزی اشراف زاده ای که هنوز به درستی رسم درباری ها را نمیدانست، فراموش کرد بلنگد. او راست راست از مقابل شاه گذشت.
در بارگاه شاه، همه، از سربازها گرفته تا درباریان زیرزیرکی میخندیدند. همه خندیدند جز شاه که غرولندکنان پرسید: «آقای محترم، بگویید ببینم، شما چرا نمیلنگید؟»
-«نه سرورم، اشتباه نکنید. باور کنید من هم میلنگم. آخر پاهای من پر از میخچه است. اگر میبینید که من صاف تر از همه راه میروم، به این خاطر است که هر دو پایم میخچه دارد و من روی هر دو پا میلنگم.»
براساس داستانی از گوستاو نادو نویسنده و شاعر فرانسوی
#در_محضر_فیلسوف
در همه کشورهای دنیا، درباری ها رفتارشان را با رفتار شاه یا ارباب یا پیشوای خود منطبق میکنند. اگر او بادمجان دوست داشته باشد، اطرافیان نیز بادمجان دوست دارند و باید دائما بخورند. اگر او عدد سیزده را نحس بداند، همه این عدد را نحس میدانند!
اما گمان میکنید برای اینکه نمونه های این چاپلوسی را ببینیم، حتماً باید به کاخ های پادشاهان برویم؟
@rahenow
🌙 #حکایت_شب
دو صندل
در هند، قطارها همیشه شلوغ و پر از جمعیت اند. روزی مسافری روی سقف واگنی نشسته بود. ناگهان لنگه صندلش از پایش درآمد و بیرون افتاد. او بلافاصله لنگه دیگر صندل را نیز از پایش درآورد و به بیرون انداخت. مسافری که کنارش نشسته بود، از دیدن این کار تعجب کرد و دلیلش را پرسید. مرد به او جواب داد: «آخر من نمیدانم با این یک لنگه صندل چه کنم. اگر کسی هم آن یک لنگه را پیدا کند، نمیداند با آن چه کند، چون برایش فایده ای ندارد. چه بهتر که هر دو لنگه را به دست بیاورد.»
داستانی از هندوستان معاصر به روایت ژان _ کلود کارییر
#در_محضر_فیلسوف
اگر وقتی به خاطر اتفاقی که برایمان افتاده است، دچار ناراحتی و گرفتاری میشویم، اگر کس دیگری بهره و منفعتی ببرد، از رنج و ناراحتیمان کم میشود. پیش از این چنین تجربه ای داشته اید؟ مثلا وقتی در بازی یا مسابقه ای شرکت کرده اید، پیش آمده است که بازی را ببازید، اما از شادمانی حریف خوشحال بشوید؟ آیا همین تجربه به این معنا نیست که آدمی در هر وضعیتی میتواند احساس خوشی و خوشبختی بکند؟
@rahenow
دو صندل
در هند، قطارها همیشه شلوغ و پر از جمعیت اند. روزی مسافری روی سقف واگنی نشسته بود. ناگهان لنگه صندلش از پایش درآمد و بیرون افتاد. او بلافاصله لنگه دیگر صندل را نیز از پایش درآورد و به بیرون انداخت. مسافری که کنارش نشسته بود، از دیدن این کار تعجب کرد و دلیلش را پرسید. مرد به او جواب داد: «آخر من نمیدانم با این یک لنگه صندل چه کنم. اگر کسی هم آن یک لنگه را پیدا کند، نمیداند با آن چه کند، چون برایش فایده ای ندارد. چه بهتر که هر دو لنگه را به دست بیاورد.»
داستانی از هندوستان معاصر به روایت ژان _ کلود کارییر
#در_محضر_فیلسوف
اگر وقتی به خاطر اتفاقی که برایمان افتاده است، دچار ناراحتی و گرفتاری میشویم، اگر کس دیگری بهره و منفعتی ببرد، از رنج و ناراحتیمان کم میشود. پیش از این چنین تجربه ای داشته اید؟ مثلا وقتی در بازی یا مسابقه ای شرکت کرده اید، پیش آمده است که بازی را ببازید، اما از شادمانی حریف خوشحال بشوید؟ آیا همین تجربه به این معنا نیست که آدمی در هر وضعیتی میتواند احساس خوشی و خوشبختی بکند؟
@rahenow
🎯 #حکایت_شب
حلقه گیگس
چوپانی بود به نام گیگس که روی جسدی انگشتر اسرارآمیزی یافت. روزی او به همراه بقیه چوپان ها نزد شاه فرا خوانده شد. او همانطور که نشسته بود، با انگشترش بازی میکرد و در این اثنا جای نگین انگشتر را چرخاند. با کمال تعجب دید که با همین کار ساده، نامرئی شده است. چوپان های دیگر همگی از نبودنش حرف میزدند و هیچ کس متوجه حضور او نبود. او دوباره جای نگین را چرخاند و مجدداً درمقابل همه ظاهر شد.
روزهای بعد نیز چنین کرد و فهمید که انگشتر نیرویی جادویی به او داده است. بلافاصله فکرهای سیاه و پلید به سرش زد. او قدرت شاه و ثروتش را طلب کرد. به کاخ شاه برگشت و به نحوی ملکه را مجذوب خودش کرد. سپس با نامرئی کردن خودش توانست شاه را بکشد و به تخت سلطنت دست یابد.
افسانه ای یونانی به روایت افلاطون در کتاب جمهور
@rahenow
#در_محضر_فیلسوف
افلاطون با نقل این داستان این مسئله را برای ما مطرح میکند: «اگر ما صاحب انگشتر گیگس بودیم و اطمینان داشتیم که هیچگاه تنبیه نمیشویم، از آن برای دزدی، قتل و انجام دادن هرکاری که دلمان میخواست، استفاده نمیکردیم؟»
به عبارت دیگر، ما کار بد نمیکنیم چون معتقدیم کار بد، بد است، یا از ترس تنبیه و مجازات کار بد نمیکنیم؟
حلقه گیگس
چوپانی بود به نام گیگس که روی جسدی انگشتر اسرارآمیزی یافت. روزی او به همراه بقیه چوپان ها نزد شاه فرا خوانده شد. او همانطور که نشسته بود، با انگشترش بازی میکرد و در این اثنا جای نگین انگشتر را چرخاند. با کمال تعجب دید که با همین کار ساده، نامرئی شده است. چوپان های دیگر همگی از نبودنش حرف میزدند و هیچ کس متوجه حضور او نبود. او دوباره جای نگین را چرخاند و مجدداً درمقابل همه ظاهر شد.
روزهای بعد نیز چنین کرد و فهمید که انگشتر نیرویی جادویی به او داده است. بلافاصله فکرهای سیاه و پلید به سرش زد. او قدرت شاه و ثروتش را طلب کرد. به کاخ شاه برگشت و به نحوی ملکه را مجذوب خودش کرد. سپس با نامرئی کردن خودش توانست شاه را بکشد و به تخت سلطنت دست یابد.
افسانه ای یونانی به روایت افلاطون در کتاب جمهور
@rahenow
#در_محضر_فیلسوف
افلاطون با نقل این داستان این مسئله را برای ما مطرح میکند: «اگر ما صاحب انگشتر گیگس بودیم و اطمینان داشتیم که هیچگاه تنبیه نمیشویم، از آن برای دزدی، قتل و انجام دادن هرکاری که دلمان میخواست، استفاده نمیکردیم؟»
به عبارت دیگر، ما کار بد نمیکنیم چون معتقدیم کار بد، بد است، یا از ترس تنبیه و مجازات کار بد نمیکنیم؟
🎯مستمندان و ثروتمندان
در زمان های گذشته، سرزمینی بود که در آنجا ثروتمندی نبود. شاهزاده ای نبود که لباسی از پوست خز یا پارچه زربافت بپوشد. همچنین از بازرگانان و فروشنده های ثروتمند که بر اسب های پر زرق و برق بنشینند، خبری نبود. حتی از جوانان بی کاره که در پی خرج کردن پول های بادآورده هستند، خبری نبود. نه، هیچ یک از اینها نبودند. حتماً میگویید سرزمین غمانگیزی بود. نمیدانم. زیرا در این سرزمین مردم فقیری هم به چشم نمیخوردند.
داستانی چاپ نشده از میشل پیکمال
#در_محضر_فیلسوف
ضربالمثلی قدیمی میگوید: «دارایی اضافی تو از نداشتن دیگران.» یعنی ثروت یکی برخاسته از فقر دیگری است. آیا میتوانیم نتیجه بگیریم که ثروتمندان دزدهایی هستند که به فقرا زدهاند؟ چگونه میتوان به برابری و مساوات بیشتر دست یافت؟
💎 rahenow
در زمان های گذشته، سرزمینی بود که در آنجا ثروتمندی نبود. شاهزاده ای نبود که لباسی از پوست خز یا پارچه زربافت بپوشد. همچنین از بازرگانان و فروشنده های ثروتمند که بر اسب های پر زرق و برق بنشینند، خبری نبود. حتی از جوانان بی کاره که در پی خرج کردن پول های بادآورده هستند، خبری نبود. نه، هیچ یک از اینها نبودند. حتماً میگویید سرزمین غمانگیزی بود. نمیدانم. زیرا در این سرزمین مردم فقیری هم به چشم نمیخوردند.
داستانی چاپ نشده از میشل پیکمال
#در_محضر_فیلسوف
ضربالمثلی قدیمی میگوید: «دارایی اضافی تو از نداشتن دیگران.» یعنی ثروت یکی برخاسته از فقر دیگری است. آیا میتوانیم نتیجه بگیریم که ثروتمندان دزدهایی هستند که به فقرا زدهاند؟ چگونه میتوان به برابری و مساوات بیشتر دست یافت؟
💎 rahenow
🌙 #حکایت_شب
مسافرها زیر درخت چنار
روزی مسافرهایی که زیر آفتاب ظهر حسابی راه رفته بودند، به دنبال جایی راحت و آسوده میگشتند تا کمی استراحت کنند. ناگهان چشمشان به درخت چناری افتاد. بیمعطلی به سمت درخت رفتند تا از خنکی سایه اش بهره ای ببرند. زیر شاخه و برگ ها نشستند و مشغول بحث و گفتگو از همه جا و همه چیز شدند تا اینکه یکی از آنها به بالای سرش نگاهی انداخت و گفت: «این درخت به هیچ دردی نمیخورد! هیچ میوه ای نمیدهد!»
لحظه ای سکوت برقرار شد. سپس درخت چنار پاسخ داد: «عجب موجودات حق ناشناسی هستید! چطور جرئت میکنید به من، به درد نخور بگویید، درحالیکه زیر سایه ام نشسته اید!»
درمورد آدم ها هم همینطور است: بعضی ها که از بسیاری از مواهب طبیعی بیبهره ماندهاند، حتی اگر به دیگران هم خدمتی بکنند، مفید بودنشان به نظر کسی نمیآید و دیگران باور نمیکنند که آنها ثمری داشته اند.
براساس حکایت نویس یونانی ایزوپ
#در_محضر_فیلسوف
هیچ چیز و هیچ کس را با صفت بی فایده توصیف نکنیم. کسی چه میداند، شاید آن چیز بعدها گرانبها دانسته شود. امرسون فیلسوف آمریکایی نوشته است: «یک ساقه علف هرز گیاهی است که هنوز کسی خاصیت آن را مشخص نکرده است.» حتی شما گاهی اوقات خود را بیهوده و بی فایده نپنداشته اید؟ درکدام حالت است که فکر میکنید بدون هیچ تردیدی مثل این علف قدرت هایی هنوز ناشناخته دارید؟
آیا جامعه کنونی ما این حس بی فایده بودن را نزد بعضی افراد همچون بیکارها، بیمارها، معلول ها، جوانان، سالمندان و... به وجود نمیآورد؟ چگونه میتوان با این حس درافتاد؟
@rahenow
مسافرها زیر درخت چنار
روزی مسافرهایی که زیر آفتاب ظهر حسابی راه رفته بودند، به دنبال جایی راحت و آسوده میگشتند تا کمی استراحت کنند. ناگهان چشمشان به درخت چناری افتاد. بیمعطلی به سمت درخت رفتند تا از خنکی سایه اش بهره ای ببرند. زیر شاخه و برگ ها نشستند و مشغول بحث و گفتگو از همه جا و همه چیز شدند تا اینکه یکی از آنها به بالای سرش نگاهی انداخت و گفت: «این درخت به هیچ دردی نمیخورد! هیچ میوه ای نمیدهد!»
لحظه ای سکوت برقرار شد. سپس درخت چنار پاسخ داد: «عجب موجودات حق ناشناسی هستید! چطور جرئت میکنید به من، به درد نخور بگویید، درحالیکه زیر سایه ام نشسته اید!»
درمورد آدم ها هم همینطور است: بعضی ها که از بسیاری از مواهب طبیعی بیبهره ماندهاند، حتی اگر به دیگران هم خدمتی بکنند، مفید بودنشان به نظر کسی نمیآید و دیگران باور نمیکنند که آنها ثمری داشته اند.
براساس حکایت نویس یونانی ایزوپ
#در_محضر_فیلسوف
هیچ چیز و هیچ کس را با صفت بی فایده توصیف نکنیم. کسی چه میداند، شاید آن چیز بعدها گرانبها دانسته شود. امرسون فیلسوف آمریکایی نوشته است: «یک ساقه علف هرز گیاهی است که هنوز کسی خاصیت آن را مشخص نکرده است.» حتی شما گاهی اوقات خود را بیهوده و بی فایده نپنداشته اید؟ درکدام حالت است که فکر میکنید بدون هیچ تردیدی مثل این علف قدرت هایی هنوز ناشناخته دارید؟
آیا جامعه کنونی ما این حس بی فایده بودن را نزد بعضی افراد همچون بیکارها، بیمارها، معلول ها، جوانان، سالمندان و... به وجود نمیآورد؟ چگونه میتوان با این حس درافتاد؟
@rahenow
🌙 #حکایت_شب
ناامیدی خرگوش ها
روزی خرگوش ها که از زندگی یکسره در ترس و فرار خسته شده بودند. دور هم جمع شده بودند تا مشورت کنند. آنها به هم گفتند: «این که زندگی نیست. در دنیا جانوری ترسوتر از ما پیدا نمیشود. ما از صدای وزش باد و افتادن برگ میترسیم و پا به فرار میگذاریم. زندگیمان در ترس و دلهره دائمی است. واقعا بدبخت ترین موجودات عالمیم. مرگ بهتر از این زندگی است که ما داریم.»
بعد تصمیم باشکوه خود را گرفتند: «فردا صبح همگی خود را به رودخانه میاندازیم و خودمان را غرق میکنیم!»
بنابراین، صبح روز بعد، خرگوش ها به خط صاف به سوی دشت آمدند. درحالی که داشتند به رودخانه نزدیک میشدند، جماعت قورباغه ها که در ساحل زیر نور خورشید خود را گرم میکردند، از صدای پای جمع زیاد خرگوش ها به وحشت افتادند. همگی شالاپ شالاپ توی آب پریدند و در عمق رودخانه پنهان شدند.
تازه در این هنگام بود که خرگوش ها فهمیدند موجوداتی ترسوتر از آنها هم وجود دارد. به یکباره، زندگی از نظر آنها ارزش تازه ای پیدا کرد. خرگوش ها به جای اینکه خود را داخل آب بیندازند، به تپه ها رفتند و مشغول خوردن علف های خوشمزه شدند.
حکایتی از مردم آناتولی
#در_محضر_فیلسوف
معلوم است که زندگی ارزش زیادی دارد. اما به نظر شما استدلال درستی است که آدم برای فهمیدن ارزش زندگی، ترسوتر یا بدبخت تر از خودش را پیدا کند.
آیا در موقعیت های خیلی بد، نیرویی نیست که بتواند ما را حفظ کند یا امکان ادامه زندگی را بدهد؟ این نیرو از کجا به دست میآید؟ چگونه میتوانیم آن را حفظ کنیم؟
@rahenow
ناامیدی خرگوش ها
روزی خرگوش ها که از زندگی یکسره در ترس و فرار خسته شده بودند. دور هم جمع شده بودند تا مشورت کنند. آنها به هم گفتند: «این که زندگی نیست. در دنیا جانوری ترسوتر از ما پیدا نمیشود. ما از صدای وزش باد و افتادن برگ میترسیم و پا به فرار میگذاریم. زندگیمان در ترس و دلهره دائمی است. واقعا بدبخت ترین موجودات عالمیم. مرگ بهتر از این زندگی است که ما داریم.»
بعد تصمیم باشکوه خود را گرفتند: «فردا صبح همگی خود را به رودخانه میاندازیم و خودمان را غرق میکنیم!»
بنابراین، صبح روز بعد، خرگوش ها به خط صاف به سوی دشت آمدند. درحالی که داشتند به رودخانه نزدیک میشدند، جماعت قورباغه ها که در ساحل زیر نور خورشید خود را گرم میکردند، از صدای پای جمع زیاد خرگوش ها به وحشت افتادند. همگی شالاپ شالاپ توی آب پریدند و در عمق رودخانه پنهان شدند.
تازه در این هنگام بود که خرگوش ها فهمیدند موجوداتی ترسوتر از آنها هم وجود دارد. به یکباره، زندگی از نظر آنها ارزش تازه ای پیدا کرد. خرگوش ها به جای اینکه خود را داخل آب بیندازند، به تپه ها رفتند و مشغول خوردن علف های خوشمزه شدند.
حکایتی از مردم آناتولی
#در_محضر_فیلسوف
معلوم است که زندگی ارزش زیادی دارد. اما به نظر شما استدلال درستی است که آدم برای فهمیدن ارزش زندگی، ترسوتر یا بدبخت تر از خودش را پیدا کند.
آیا در موقعیت های خیلی بد، نیرویی نیست که بتواند ما را حفظ کند یا امکان ادامه زندگی را بدهد؟ این نیرو از کجا به دست میآید؟ چگونه میتوانیم آن را حفظ کنیم؟
@rahenow
🌙 #حکایت_شب
دانشمند و قایقران
رودی چنان پهن بود که برای گذر از روی آن پلی نساخته بودند. از این رو، مرد قایقرانی در ساحل این رود به کار مشغول بود. او در برابر دریافت چند سکه ناچیز مسافر ها را به آن سوی رود میبرد.
روزی دانشمند بزرگی که کلی کتاب و فرهنگ لغت را از حفظ داشت، مجبور شد سوار قایق شود. موقعی که داشت وارد قایق میشد، قایقران به او خوشامد گفت و درِ صحبت از این طرف و آن طرف را باز کرد.
دانشمند دریافت که قایقران علم و دانش زیادی ندارد و معلوماتش اندک است. از این رو پرسید: «بگو ببینم دوست عزیز، تو تا به حال به مدرسه رفته ای؟»
قایقران همینطور که پارو میزد، گفت: «نه، هیچ وقت»
-«پس نیمی از عمرت را از دست دادهای.»
قایقران از شنیدن این حرف دلخور شد، اما چیزی نگفت. وقتی قایق به وسط آب رسید، جریان تندی آمد و قایق را برگرداند. هردو مرد به آب افتادند. یکی این طرف و دیگری آنسوتر.
قایقران دانشمند را دید که دست و پا میزند تا غرق نشود. فریاد کرد: «شنا کردن را یاد گرفتهای استاد؟»
دانشمند همینطور که دست و پا میزد، گفت: «نه!»
-«پس کل زندگی ات را از دست دادهای دوست من!»
حکایتی از خاورمیانه
#در_محضر_فیلسوف
غالباً کسانی که درس نخوانده اند، مورد تمسخر و سرزنش درس خوانده ها قرار میگیرند. این داستان، عکس این ماجراست. آیا بعضی از آگاهی ها و مهارت ها از آن دسته ای نیستند که صرفا روی نیمکت مدرسه آموخته نمیشوند؟
@rahenow
دانشمند و قایقران
رودی چنان پهن بود که برای گذر از روی آن پلی نساخته بودند. از این رو، مرد قایقرانی در ساحل این رود به کار مشغول بود. او در برابر دریافت چند سکه ناچیز مسافر ها را به آن سوی رود میبرد.
روزی دانشمند بزرگی که کلی کتاب و فرهنگ لغت را از حفظ داشت، مجبور شد سوار قایق شود. موقعی که داشت وارد قایق میشد، قایقران به او خوشامد گفت و درِ صحبت از این طرف و آن طرف را باز کرد.
دانشمند دریافت که قایقران علم و دانش زیادی ندارد و معلوماتش اندک است. از این رو پرسید: «بگو ببینم دوست عزیز، تو تا به حال به مدرسه رفته ای؟»
قایقران همینطور که پارو میزد، گفت: «نه، هیچ وقت»
-«پس نیمی از عمرت را از دست دادهای.»
قایقران از شنیدن این حرف دلخور شد، اما چیزی نگفت. وقتی قایق به وسط آب رسید، جریان تندی آمد و قایق را برگرداند. هردو مرد به آب افتادند. یکی این طرف و دیگری آنسوتر.
قایقران دانشمند را دید که دست و پا میزند تا غرق نشود. فریاد کرد: «شنا کردن را یاد گرفتهای استاد؟»
دانشمند همینطور که دست و پا میزد، گفت: «نه!»
-«پس کل زندگی ات را از دست دادهای دوست من!»
حکایتی از خاورمیانه
#در_محضر_فیلسوف
غالباً کسانی که درس نخوانده اند، مورد تمسخر و سرزنش درس خوانده ها قرار میگیرند. این داستان، عکس این ماجراست. آیا بعضی از آگاهی ها و مهارت ها از آن دسته ای نیستند که صرفا روی نیمکت مدرسه آموخته نمیشوند؟
@rahenow
بهای سیلی
روزی مردی فقیر با مردی ثروتمند درگیر جروبحث و مشاجره شد. صدای آنها بلند شد و ناگهان مرد ثروتمند بدون هیچ مقدمهای به صورت مرد فقیر سیلی ای زد. مرد فقیر که درنظر نداشت بگذارد ماجرا همینطوری تمام شود، پیش قاضی رفت.
قاضی شکایت هردو را گوش کرد و نظر داد که مرد ثروتمند به تاوان سیلی به مرد فقیر یک کاسه برنج به او بدهد.
مرد فقیر نزدیک قاضی رفت و سیلی صداداری به صورت او زد.
قاضی فریاد کشید: «خُل شدهای چرا این کار را کردی؟»
«چیز مهمی نیست. فقط دلم خواست این کار را بکنم. من از خیر آن کاسهٔ برنج گذشتم. شما میتوانید آن را برای خودتان بردارید.»
حکایتی از خاورمیانه
@rahenow🗿👈
#در_محضر_فیلسوف
در حکایت های مردمی بیعدالتی دستگاه عدالتخانه موضوعی متداول است. در اینجا، مرد فقیر با زدن سیلی به صورت قاضی، بابت بیعدالتی و بی انصافی او انتقام میگیرد. او روی قضاوت جانبدارانهٔ قاضی دست میگذارد. آیا این سیلی از دید شما آرامش بخش بوده است؟
اما گمان میکنید یک کاسه برنج میتواند مجازات و تنبیهی برای مرد ثروتمند باشد؟ آیا با پول میتوان ضرر و زیان اخلاقی یک جرم را پاک کرد؟
آیا میتوان قانون قصاص «چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان» را به کار گرفت؟
مثلا دربرابر سیلی، سیلی زد و دربرابر کسانی که کشته شدهاند، طرف مقابل را کشت؟
روزی مردی فقیر با مردی ثروتمند درگیر جروبحث و مشاجره شد. صدای آنها بلند شد و ناگهان مرد ثروتمند بدون هیچ مقدمهای به صورت مرد فقیر سیلی ای زد. مرد فقیر که درنظر نداشت بگذارد ماجرا همینطوری تمام شود، پیش قاضی رفت.
قاضی شکایت هردو را گوش کرد و نظر داد که مرد ثروتمند به تاوان سیلی به مرد فقیر یک کاسه برنج به او بدهد.
مرد فقیر نزدیک قاضی رفت و سیلی صداداری به صورت او زد.
قاضی فریاد کشید: «خُل شدهای چرا این کار را کردی؟»
«چیز مهمی نیست. فقط دلم خواست این کار را بکنم. من از خیر آن کاسهٔ برنج گذشتم. شما میتوانید آن را برای خودتان بردارید.»
حکایتی از خاورمیانه
@rahenow🗿👈
#در_محضر_فیلسوف
در حکایت های مردمی بیعدالتی دستگاه عدالتخانه موضوعی متداول است. در اینجا، مرد فقیر با زدن سیلی به صورت قاضی، بابت بیعدالتی و بی انصافی او انتقام میگیرد. او روی قضاوت جانبدارانهٔ قاضی دست میگذارد. آیا این سیلی از دید شما آرامش بخش بوده است؟
اما گمان میکنید یک کاسه برنج میتواند مجازات و تنبیهی برای مرد ثروتمند باشد؟ آیا با پول میتوان ضرر و زیان اخلاقی یک جرم را پاک کرد؟
آیا میتوان قانون قصاص «چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان» را به کار گرفت؟
مثلا دربرابر سیلی، سیلی زد و دربرابر کسانی که کشته شدهاند، طرف مقابل را کشت؟
دانشمند و قایقران
رودی چنان پهن بود که برای گذر از روی آن پلی نساخته بودند. از این رو، مرد قایقرانی در ساحل این رود به کار مشغول بود. او در برابر دریافت چند سکه ناچیز مسافر ها را به آن سوی رود میبرد.
روزی دانشمند بزرگی که کلی کتاب و فرهنگ لغت را از حفظ داشت، مجبور شد سوار قایق شود. موقعی که داشت وارد قایق میشد، قایقران به او خوشامد گفت و درِ صحبت از این طرف و آن طرف را باز کرد.
دانشمند دریافت که قایقران علم و دانش زیادی ندارد و معلوماتش اندک است. از این رو پرسید: «بگو ببینم دوست عزیز، تو تا به حال به مدرسه رفته ای؟»
قایقران همینطور که پارو میزد، گفت: «نه، هیچ وقت»
-«پس نیمی از عمرت را از دست دادهای.»
قایقران از شنیدن این حرف دلخور شد، اما چیزی نگفت. وقتی قایق به وسط آب رسید، جریان تندی آمد و قایق را برگرداند. هردو مرد به آب افتادند. یکی این طرف و دیگری آنسوتر.
قایقران دانشمند را دید که دست و پا میزند تا غرق نشود. فریاد کرد: «شنا کردن را یاد گرفتهای استاد؟»
دانشمند همینطور که دست و پا میزد، گفت: «نه!»
-«پس کل زندگی ات را از دست دادهای دوست من!»
حکایتی از خاورمیانه
#در_محضر_فیلسوف
غالباً کسانی که درس نخوانده اند، مورد تمسخر و سرزنش درس خوانده ها قرار میگیرند. این داستان، عکس این ماجراست. آیا بعضی از آگاهی ها و مهارت ها از آن دسته ای نیستند که صرفا روی نیمکت مدرسه آموخته نمیشوند؟
@rahenow
رودی چنان پهن بود که برای گذر از روی آن پلی نساخته بودند. از این رو، مرد قایقرانی در ساحل این رود به کار مشغول بود. او در برابر دریافت چند سکه ناچیز مسافر ها را به آن سوی رود میبرد.
روزی دانشمند بزرگی که کلی کتاب و فرهنگ لغت را از حفظ داشت، مجبور شد سوار قایق شود. موقعی که داشت وارد قایق میشد، قایقران به او خوشامد گفت و درِ صحبت از این طرف و آن طرف را باز کرد.
دانشمند دریافت که قایقران علم و دانش زیادی ندارد و معلوماتش اندک است. از این رو پرسید: «بگو ببینم دوست عزیز، تو تا به حال به مدرسه رفته ای؟»
قایقران همینطور که پارو میزد، گفت: «نه، هیچ وقت»
-«پس نیمی از عمرت را از دست دادهای.»
قایقران از شنیدن این حرف دلخور شد، اما چیزی نگفت. وقتی قایق به وسط آب رسید، جریان تندی آمد و قایق را برگرداند. هردو مرد به آب افتادند. یکی این طرف و دیگری آنسوتر.
قایقران دانشمند را دید که دست و پا میزند تا غرق نشود. فریاد کرد: «شنا کردن را یاد گرفتهای استاد؟»
دانشمند همینطور که دست و پا میزد، گفت: «نه!»
-«پس کل زندگی ات را از دست دادهای دوست من!»
حکایتی از خاورمیانه
#در_محضر_فیلسوف
غالباً کسانی که درس نخوانده اند، مورد تمسخر و سرزنش درس خوانده ها قرار میگیرند. این داستان، عکس این ماجراست. آیا بعضی از آگاهی ها و مهارت ها از آن دسته ای نیستند که صرفا روی نیمکت مدرسه آموخته نمیشوند؟
@rahenow
نقاش و موش ها
مرد نقاشی در دربار امپراتور چین نسبت به شخص پادشاه اظهار غرور و برتری کرد. شاه دستور داد تا او را از شست پاهایش آویزان کنند تا بمیرد. به این ترتیب، میخواست او را تنبیه کند. هنرمند نقاش به عنوان آخرین آرزو درخواست کرد که فقط با یک انگشت پا آویزان شود. شاه گمان کرد با پذیرفتن این درخواست مرگ هنرمند دردناک تر خواهد بود. بنابراین موافقت کرد. همهٔ درباری ها از شرکت در مراسم مجازات خودداری کردند، زیرا نمیخواستند در مراسم زجر و شکنجهٔ بی پایان کسی حضور داشته باشند.
مرد نقاش با دست های بسته و سر رو به پایین آویزان شد. وقتی تنها ماند، کوشید آن یکی شست پایش را که آزاد بود، به زمین برساند. سپس با نوک ناخنش به روی خاک چندتا موش کوچک کشید. او این موش ها را چنان دقیق و واقعی کشید که موش های خاکی رنگ به راه افتادند. به روی پای نقاش رفتند و از آنجا خود را به طناب رساندند. آنقدر طناب را جویدند تا پاره شد. نقاش از جا برخاست، موش ها را بوسید و با خیال آسوده به راه افتاد و رفت.
حکایت چینی
#در_محضر_فیلسوف
اگر این حکایت را بپذیریم، هنر وسیله ای برای فرار از حقیقت است... مخصوصا حقیقت دشوار و غیرقابل تحمل. جادوی آفرینش، درِ خروجی فرار نویسنده، موسیقیدان یا نقاش است. از این رو، هیچگاه نمیتوان هنرمندی را اسیر کرد یا آزادی اش را از او گرفت. اما آیا هنرمندان و آفرینشگران واقعا آزادند؟ ما تماشاگران آثار آنها، از آزادی هنرمندان چه بهره ای میبریم؟
@rahenow
مرد نقاشی در دربار امپراتور چین نسبت به شخص پادشاه اظهار غرور و برتری کرد. شاه دستور داد تا او را از شست پاهایش آویزان کنند تا بمیرد. به این ترتیب، میخواست او را تنبیه کند. هنرمند نقاش به عنوان آخرین آرزو درخواست کرد که فقط با یک انگشت پا آویزان شود. شاه گمان کرد با پذیرفتن این درخواست مرگ هنرمند دردناک تر خواهد بود. بنابراین موافقت کرد. همهٔ درباری ها از شرکت در مراسم مجازات خودداری کردند، زیرا نمیخواستند در مراسم زجر و شکنجهٔ بی پایان کسی حضور داشته باشند.
مرد نقاش با دست های بسته و سر رو به پایین آویزان شد. وقتی تنها ماند، کوشید آن یکی شست پایش را که آزاد بود، به زمین برساند. سپس با نوک ناخنش به روی خاک چندتا موش کوچک کشید. او این موش ها را چنان دقیق و واقعی کشید که موش های خاکی رنگ به راه افتادند. به روی پای نقاش رفتند و از آنجا خود را به طناب رساندند. آنقدر طناب را جویدند تا پاره شد. نقاش از جا برخاست، موش ها را بوسید و با خیال آسوده به راه افتاد و رفت.
حکایت چینی
#در_محضر_فیلسوف
اگر این حکایت را بپذیریم، هنر وسیله ای برای فرار از حقیقت است... مخصوصا حقیقت دشوار و غیرقابل تحمل. جادوی آفرینش، درِ خروجی فرار نویسنده، موسیقیدان یا نقاش است. از این رو، هیچگاه نمیتوان هنرمندی را اسیر کرد یا آزادی اش را از او گرفت. اما آیا هنرمندان و آفرینشگران واقعا آزادند؟ ما تماشاگران آثار آنها، از آزادی هنرمندان چه بهره ای میبریم؟
@rahenow
#حکایت
دو شاخهٔ درخت
مدتها پیش در سرزمینی خشک، درختی خارقالعاده روییده بود. این درخت خیلی کهنسال بود. میگفتند که عمرش به اندازهٔ عمر زمین است. میوههایش نیز شگفتآور بودند، طلایی و درخشان همچون خورشید. میوههای درخت دوتا از شاخهها را خم کرده بودند. اما متاسفانه کسی نمیتوانست از این هدیهٔ آسمانی بهرهای ببرد، چون میوههای یکی از این شاخهها سمّی بودند و کسی نمیدانست کدام شاخه چنین است هرکس به درخت میرسید، آب دهانش را قورت میداد، اما هیچکس جرئت نمیکرد به میوهها دست بزند.
یک بار قحطی و خشکسالی پیش آمد. بهار با یخبندان همراه بود و درختهای میوه یخ زدند و از بین رفتند، تابستان نیز به قدری خشک بود که گندم ها همگی سوختند و از بین رفتند. فقط درخت پیر بود که با میوههای خوش رنگ و زیبایش سالم و سرحال مانده بود. روستایی ها دور درخت جمع شدند، بهشدت دلشان میخواست از آن میوهها بکنند و بخورند. باید امتحان میکردند: یا میوهٔ سمّی را میخوردند و میمردند یا از گرسنگی میمردند و به میوهها دست نمیزدند. با شک و تردید به دور درخت جمع گشتند. تا سرانجام پیرمردی که هیچ وابستگی به دنیا و زندگی نداشت، جرئت کرد امتحانی بکند. از یک شاخه میوهای کند و به آن گاز بزرگی زد. همه به او نگاه کردند. دیدند که او جوید و جوید و بقیهٔ میوه را هم خورد. آنها هم هر یک میوهای از همان شاخه کندند و خوردند. میوه گوشتی لذیذ داشت و هم گرسنگیشان را برطرف میکرد و هم تشنگیشان را. عجیب این بود که هرچه از میوهها میچیدند، دوباره به همان اندازه میوهٔ تازه درمیآمد.
درطول چند روز، روستایی ها جشن برگزار کردند و به ترس گذشتهٔ خود خندیدند. نزدیک بود به خاطر آن یکی شاخهٔ سمّی از گرسنگی بمیرند!
بعدها فکر کردند این شاخهٔ مسموم را چرا نگه دارند؟ این شاخه که هم بی فایده هم خطرناک است! شب هنگام، تبری برداشتند و آن را بریدند.
صبح روز بعد، وقتی به سراغ درخت آمدند، دیدند همهٔ میوههای درخت بر زمین افتادند و دارند میگندند اما درخت، درختی که به کهنسالی زمین و خاک بود، خشک شده و از بین رفته بود.
براساس حکایتی هندی
@rahenow🗿👈
#در_محضر_فیلسوف
همیشه خوبی یک طرف نیست و بدی در طرف دیگر. خوبی از سوی بدی رشد میکند و بدی از سوی خوبی. آیا قناعت و صرفه جویی شکلی از بخل و خسّت نیست؟ آسان گیری شکلی از ترس و سستی نیست؟ و آیا همین حرف را دربارهٔ همهٔ خطاها و همهٔ خصوصیات انسانیمان نمیتوانیم بگوییم؟
@rahenow🗿👈
دو شاخهٔ درخت
مدتها پیش در سرزمینی خشک، درختی خارقالعاده روییده بود. این درخت خیلی کهنسال بود. میگفتند که عمرش به اندازهٔ عمر زمین است. میوههایش نیز شگفتآور بودند، طلایی و درخشان همچون خورشید. میوههای درخت دوتا از شاخهها را خم کرده بودند. اما متاسفانه کسی نمیتوانست از این هدیهٔ آسمانی بهرهای ببرد، چون میوههای یکی از این شاخهها سمّی بودند و کسی نمیدانست کدام شاخه چنین است هرکس به درخت میرسید، آب دهانش را قورت میداد، اما هیچکس جرئت نمیکرد به میوهها دست بزند.
یک بار قحطی و خشکسالی پیش آمد. بهار با یخبندان همراه بود و درختهای میوه یخ زدند و از بین رفتند، تابستان نیز به قدری خشک بود که گندم ها همگی سوختند و از بین رفتند. فقط درخت پیر بود که با میوههای خوش رنگ و زیبایش سالم و سرحال مانده بود. روستایی ها دور درخت جمع شدند، بهشدت دلشان میخواست از آن میوهها بکنند و بخورند. باید امتحان میکردند: یا میوهٔ سمّی را میخوردند و میمردند یا از گرسنگی میمردند و به میوهها دست نمیزدند. با شک و تردید به دور درخت جمع گشتند. تا سرانجام پیرمردی که هیچ وابستگی به دنیا و زندگی نداشت، جرئت کرد امتحانی بکند. از یک شاخه میوهای کند و به آن گاز بزرگی زد. همه به او نگاه کردند. دیدند که او جوید و جوید و بقیهٔ میوه را هم خورد. آنها هم هر یک میوهای از همان شاخه کندند و خوردند. میوه گوشتی لذیذ داشت و هم گرسنگیشان را برطرف میکرد و هم تشنگیشان را. عجیب این بود که هرچه از میوهها میچیدند، دوباره به همان اندازه میوهٔ تازه درمیآمد.
درطول چند روز، روستایی ها جشن برگزار کردند و به ترس گذشتهٔ خود خندیدند. نزدیک بود به خاطر آن یکی شاخهٔ سمّی از گرسنگی بمیرند!
بعدها فکر کردند این شاخهٔ مسموم را چرا نگه دارند؟ این شاخه که هم بی فایده هم خطرناک است! شب هنگام، تبری برداشتند و آن را بریدند.
صبح روز بعد، وقتی به سراغ درخت آمدند، دیدند همهٔ میوههای درخت بر زمین افتادند و دارند میگندند اما درخت، درختی که به کهنسالی زمین و خاک بود، خشک شده و از بین رفته بود.
براساس حکایتی هندی
@rahenow🗿👈
#در_محضر_فیلسوف
همیشه خوبی یک طرف نیست و بدی در طرف دیگر. خوبی از سوی بدی رشد میکند و بدی از سوی خوبی. آیا قناعت و صرفه جویی شکلی از بخل و خسّت نیست؟ آسان گیری شکلی از ترس و سستی نیست؟ و آیا همین حرف را دربارهٔ همهٔ خطاها و همهٔ خصوصیات انسانیمان نمیتوانیم بگوییم؟
@rahenow🗿👈
#حکایت
کلاه
@rahenow🗿👈
در یکی از شب های زمستان، مسافری از جنگل تاریکی میگذشت. بادی آمد و کلاهش را با خودش برد. مسافر که میخواست زودتر به مسافرخانه ای گرم برسد، زحمت جستجو و یافتن کلاه را به خود نداد و کلاه بین دو تا بوته گیر کرد. یک روستایی که چند روز بعد از آن حوالی میگذشت، چشمش به چیز عجیبی افتاد که پشت درختی بود. از آنجا که کلاه با چند تا پر تزیین شده بود، نسیم کوچکی میتوانست آن را تکان بدهد. روستایی هم با دیدن این صحنه، هراسان پا به فرار گذاشت.
او در روستا به دیگران گفت که جانور عجیبی دیده است که در گوشهای از جنگل چمباتمه زده بود. بچههایی که این ماجرا به گوششان خورده بود، به جنگل رفتند تا این جانور را ببینند. اما به محض اینکه کوچکترین تکان آن را دیدند، با سر دادن فریادهای بلند، پا به فرار گذاشتند. وقتی برگشتند گفتند که جانور میخواسته به آنها حمله کند. شهرت آن جنگل همه گیر شد. جنگلی که جانوری در سایههایش پنهان شده و به مسافرها حمله میکند. از آن به بعد، مردم چندین و چند کیلومتر راه خود را کج میکردند تا با این جانور روبهرو نشوند. کسانی که نمیتوانستند از راه دیگری بروند، با دیدن شکل حیوان مجبور میشدند در میان سرخس ها چهارنعل بتازند.
به این ترتیب بود که از نگاه مردم، آن جنگل پر از ارواح شوم شد. یکسره موجوداتی عجیب و غریب به وجود میآمد. اما کلاه چه شد؟ میگویند همهٔ چیزهای بدی که درباره اش میگفتند، باعث شد که به سگ هاری بدل شود که به دنبال مردم میافتد.
براساس حکایتی تبتی
@rahenow🗿👈
#در_محضر_فیلسوف
نیروی تخیل و تصورات ما غالباً ما را به اشتباه میاندازد و غول ها و موجودات خیالی که میآفریند، میتوانند به ما آسیب برسانند یا سودمندی داشته باشند. وقتی این تخیل، جمعی باشد، مسئله دیگر تنها به کلاه مربوط نمیشود، بلکه مسئله مسئلهٔ آدم ها میشود و جار و جنجالی که از این تخیل جمعی به راه میافتد، نتایجی بسیار بدتر در پی دارد. تاریخ نمونههای خیلی وحشتناکی نشان میدهد.
آیا در زندگی روزمره، اگر زیادی به کسی اتهام بدی زده شود، موجب نمیشود او به رفتار بد تن دهد و رفتار واقعی اش بد شود؟
@rahenow🗿👈
کلاه
@rahenow🗿👈
در یکی از شب های زمستان، مسافری از جنگل تاریکی میگذشت. بادی آمد و کلاهش را با خودش برد. مسافر که میخواست زودتر به مسافرخانه ای گرم برسد، زحمت جستجو و یافتن کلاه را به خود نداد و کلاه بین دو تا بوته گیر کرد. یک روستایی که چند روز بعد از آن حوالی میگذشت، چشمش به چیز عجیبی افتاد که پشت درختی بود. از آنجا که کلاه با چند تا پر تزیین شده بود، نسیم کوچکی میتوانست آن را تکان بدهد. روستایی هم با دیدن این صحنه، هراسان پا به فرار گذاشت.
او در روستا به دیگران گفت که جانور عجیبی دیده است که در گوشهای از جنگل چمباتمه زده بود. بچههایی که این ماجرا به گوششان خورده بود، به جنگل رفتند تا این جانور را ببینند. اما به محض اینکه کوچکترین تکان آن را دیدند، با سر دادن فریادهای بلند، پا به فرار گذاشتند. وقتی برگشتند گفتند که جانور میخواسته به آنها حمله کند. شهرت آن جنگل همه گیر شد. جنگلی که جانوری در سایههایش پنهان شده و به مسافرها حمله میکند. از آن به بعد، مردم چندین و چند کیلومتر راه خود را کج میکردند تا با این جانور روبهرو نشوند. کسانی که نمیتوانستند از راه دیگری بروند، با دیدن شکل حیوان مجبور میشدند در میان سرخس ها چهارنعل بتازند.
به این ترتیب بود که از نگاه مردم، آن جنگل پر از ارواح شوم شد. یکسره موجوداتی عجیب و غریب به وجود میآمد. اما کلاه چه شد؟ میگویند همهٔ چیزهای بدی که درباره اش میگفتند، باعث شد که به سگ هاری بدل شود که به دنبال مردم میافتد.
براساس حکایتی تبتی
@rahenow🗿👈
#در_محضر_فیلسوف
نیروی تخیل و تصورات ما غالباً ما را به اشتباه میاندازد و غول ها و موجودات خیالی که میآفریند، میتوانند به ما آسیب برسانند یا سودمندی داشته باشند. وقتی این تخیل، جمعی باشد، مسئله دیگر تنها به کلاه مربوط نمیشود، بلکه مسئله مسئلهٔ آدم ها میشود و جار و جنجالی که از این تخیل جمعی به راه میافتد، نتایجی بسیار بدتر در پی دارد. تاریخ نمونههای خیلی وحشتناکی نشان میدهد.
آیا در زندگی روزمره، اگر زیادی به کسی اتهام بدی زده شود، موجب نمیشود او به رفتار بد تن دهد و رفتار واقعی اش بد شود؟
@rahenow🗿👈