#حکایت
@rahenow🗿👈
اسبی در مسابقه پیشی گرفت.
مردی از شادی بانگ برداشت و به
خودستایی پرداخت،کسی که در
کنارش نشسته بود گفت: مگر این
اسب از آن توست!؟
گفت: نه! لیکن لگامش از من است.
#عبید_زاکانی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
@rahenow🗿👈
اسبی در مسابقه پیشی گرفت.
مردی از شادی بانگ برداشت و به
خودستایی پرداخت،کسی که در
کنارش نشسته بود گفت: مگر این
اسب از آن توست!؟
گفت: نه! لیکن لگامش از من است.
#عبید_زاکانی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
#حکایت
@rahenow🗿👈
خری به درختی بسته شده بود!
فردی خر را باز کرد...
خر وارد مزرعه همسایه شد و تر و خشک را با هم خورد!
زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن دسترنجش دید ، تفنگش را برداشت و با یک گلوله خر را کشت!!
صاحب خر وقتی صحنه را دید عصبانی شد ، و زن صاحب مزرعه را کشت!!
صاحب مزرعه وقتی با جسد خونین همسرش روبرو شد ،
صاحب خر را از پای درآورد!!
به فردی که خر را باز کرده بود گفتند :
چکار کردی؟!!!
گفت من کاری نکردم ، من فقط یک خر را رها نموده ام!!!
نتیجه اخلاقی:
هرگاه خواستی جامعه ای را به گند بکشی، خرانش را آزاد کن❗️
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
خری به درختی بسته شده بود!
فردی خر را باز کرد...
خر وارد مزرعه همسایه شد و تر و خشک را با هم خورد!
زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن دسترنجش دید ، تفنگش را برداشت و با یک گلوله خر را کشت!!
صاحب خر وقتی صحنه را دید عصبانی شد ، و زن صاحب مزرعه را کشت!!
صاحب مزرعه وقتی با جسد خونین همسرش روبرو شد ،
صاحب خر را از پای درآورد!!
به فردی که خر را باز کرده بود گفتند :
چکار کردی؟!!!
گفت من کاری نکردم ، من فقط یک خر را رها نموده ام!!!
نتیجه اخلاقی:
هرگاه خواستی جامعه ای را به گند بکشی، خرانش را آزاد کن❗️
@rahenow🗿👈
@rahenow 🗿👈
#حکایت_خرهای_مسجد
در گذشته وقتی قرار میشد کار ساخت مسجدی را آغاز کنند تمام کارهای اصلی ازحمل سنگ ، خاک ، آجر توسط الاغها انجام میشد و چون باربَر مصالح مسجد بودند مــردم هـم احترام خاصی به آنـهـا میگذاشتند و درطول مسیر باتمام توان بهحمایت خرهای زیر بار مسجد میرفتند وبا جـو تازه از آنها پذیرائی میکردند .
خلاصه خرها خیلی مهم بودند و موضوع گفتگوی هر جمع و محفلی چون بدون خر کارها لنگ میشد و وقتی خرها وارد مسجد میشدند معمارها به استقبالشان میرفتند و کارگرها تیمارشان میکردن خلاصه الاغها روزگار خوبی پشت سر میگذاشتند هم احترام داشتند هم خوراک .
همه چیز عالی و کار ساخت مسجد کمکم رو به پایان بود و الاغها خسته اما راضی بودند تا اینکه فرش های مسجد بر دوش خرها وارد مسجد کردند . وقتی مسجد فرش شد یکی فریاد زد خرها را از مسجد بیرون کنید مسجد که جای خر نیست و کسانی که جای مُهر بر پیشانی داشتند به سمت خرها یورش بردند تا آنها را بیرون کنند ، یکی از الاغ ها گردنش را چـرخـانـد تاببیند در مسجد چه میگذرد که مورد اصابت لنگه کفش زاهدی قرار گرفت
کسی از زخم تنِ الاغها که نپرسید هیچ زخمی هم بر دلشان نهادند و با چشم گریان دلی شکسته و بدنی زخمی از مسجد بیرون رفتند و با خودشان می گفتند که جواب خدا راچه بدهیم با این سایه بانی که برای این از خدا بیخبران ساختیم !!
عجب قصه آشنایی ، بگذریم ...
خاویر کرمنت توی کتاب بیشعوری میگه مشکل وجود بیشعورها در جامعه نیست بلکه درد اصلی توزیع نامناسب آنها در جوامع میباشد !!
به نظرم عادلانهتر بود که هر الاغی فقط تاوان نفهمي خودشو میداد ...
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
#حکایت_خرهای_مسجد
در گذشته وقتی قرار میشد کار ساخت مسجدی را آغاز کنند تمام کارهای اصلی ازحمل سنگ ، خاک ، آجر توسط الاغها انجام میشد و چون باربَر مصالح مسجد بودند مــردم هـم احترام خاصی به آنـهـا میگذاشتند و درطول مسیر باتمام توان بهحمایت خرهای زیر بار مسجد میرفتند وبا جـو تازه از آنها پذیرائی میکردند .
خلاصه خرها خیلی مهم بودند و موضوع گفتگوی هر جمع و محفلی چون بدون خر کارها لنگ میشد و وقتی خرها وارد مسجد میشدند معمارها به استقبالشان میرفتند و کارگرها تیمارشان میکردن خلاصه الاغها روزگار خوبی پشت سر میگذاشتند هم احترام داشتند هم خوراک .
همه چیز عالی و کار ساخت مسجد کمکم رو به پایان بود و الاغها خسته اما راضی بودند تا اینکه فرش های مسجد بر دوش خرها وارد مسجد کردند . وقتی مسجد فرش شد یکی فریاد زد خرها را از مسجد بیرون کنید مسجد که جای خر نیست و کسانی که جای مُهر بر پیشانی داشتند به سمت خرها یورش بردند تا آنها را بیرون کنند ، یکی از الاغ ها گردنش را چـرخـانـد تاببیند در مسجد چه میگذرد که مورد اصابت لنگه کفش زاهدی قرار گرفت
کسی از زخم تنِ الاغها که نپرسید هیچ زخمی هم بر دلشان نهادند و با چشم گریان دلی شکسته و بدنی زخمی از مسجد بیرون رفتند و با خودشان می گفتند که جواب خدا راچه بدهیم با این سایه بانی که برای این از خدا بیخبران ساختیم !!
عجب قصه آشنایی ، بگذریم ...
خاویر کرمنت توی کتاب بیشعوری میگه مشکل وجود بیشعورها در جامعه نیست بلکه درد اصلی توزیع نامناسب آنها در جوامع میباشد !!
به نظرم عادلانهتر بود که هر الاغی فقط تاوان نفهمي خودشو میداد ...
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
#حکایت
میرزا آقا خان کرمانی از امام جمعه تهران نقل کرده است: امام جمعه تهران به بیماری عظیم افتاد و دکتر تولوزان پزشک ویژه ناصرالدین شاه را به عیادت وی آوردند.
دکتر تولوزان بعد از معاینه خوردن شراب کهنه را تجویز کرد
امام جمعه گفت : اگر بخورم به جهنم خواهم رفت . دکتر گفت : اگر نخوری زودتر خواهی رفت ....
@rahenow 🗿👈
میرزا آقا خان کرمانی از امام جمعه تهران نقل کرده است: امام جمعه تهران به بیماری عظیم افتاد و دکتر تولوزان پزشک ویژه ناصرالدین شاه را به عیادت وی آوردند.
دکتر تولوزان بعد از معاینه خوردن شراب کهنه را تجویز کرد
امام جمعه گفت : اگر بخورم به جهنم خواهم رفت . دکتر گفت : اگر نخوری زودتر خواهی رفت ....
@rahenow 🗿👈
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#حکایت_موسی_وشبان
خدا را میشناسم من از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هر چه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه دست شما باشد..
@rahenow 🗿👈
خدا را میشناسم من از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هر چه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه دست شما باشد..
@rahenow 🗿👈
#حکایت_طنز
@rahenow 🗿👈
شیخی پای منبر در مورد حلال و حرام صحبت میکرد و می گفت :
روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!
تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!!
بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت!!
شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود ، مُرد!!
الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و بهمراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت...
این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!!
مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند که ، معتادی بلند شد و گفت:
ای شیخ!
تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟!
بعد از آنروز دیگر کسی شیخ را ندید!!😂
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
شیخی پای منبر در مورد حلال و حرام صحبت میکرد و می گفت :
روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!
تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!!
بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت!!
شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود ، مُرد!!
الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و بهمراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت...
این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!!
مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند که ، معتادی بلند شد و گفت:
ای شیخ!
تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟!
بعد از آنروز دیگر کسی شیخ را ندید!!😂
@rahenow 🗿👈
#حکایت
@rahenow 🗿👈
ملايى #كمونيست شده بود
از او پرسيدند: ملا ميدونى كمونيسم يعنى چه؟
گفت: بله ميدانم.
گفتند:ميدانى اگر دو تا گارى داشته باشى و يكى ديگر گارى نداشته باشد، ناچار خواهى بود يكى از آن دو را بدهى؟
گفت: بله كاملاً حاضرم همين حالا این کار را بکنم.
گفتند: ميدانى اگر دو تا الاغ داشته باشى بايد يكى را بدهى به كسى كه الاغ ندارد!
گفت: نه! با اين مخالفم! اين كار را نمى توانم انجام دهم.
گفتند: چرا اين كه همان منطق است و همان نتيجه؟
گفت: نه اين همان نيست؛ چون من الان دو تا الاغ دارم ولى دو تا گارى که ندارم!
بسيارى از مردم تا زمانى به شعارهاى زيبايشان پایبند هستند كه منافع خودشان در خطر نباشد.
آنها قشنگ حرف ميزنند اما در مقام عمل، هرگز بر اساس آنچه ميگويند رفتار نمى كنند.
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
ملايى #كمونيست شده بود
از او پرسيدند: ملا ميدونى كمونيسم يعنى چه؟
گفت: بله ميدانم.
گفتند:ميدانى اگر دو تا گارى داشته باشى و يكى ديگر گارى نداشته باشد، ناچار خواهى بود يكى از آن دو را بدهى؟
گفت: بله كاملاً حاضرم همين حالا این کار را بکنم.
گفتند: ميدانى اگر دو تا الاغ داشته باشى بايد يكى را بدهى به كسى كه الاغ ندارد!
گفت: نه! با اين مخالفم! اين كار را نمى توانم انجام دهم.
گفتند: چرا اين كه همان منطق است و همان نتيجه؟
گفت: نه اين همان نيست؛ چون من الان دو تا الاغ دارم ولى دو تا گارى که ندارم!
بسيارى از مردم تا زمانى به شعارهاى زيبايشان پایبند هستند كه منافع خودشان در خطر نباشد.
آنها قشنگ حرف ميزنند اما در مقام عمل، هرگز بر اساس آنچه ميگويند رفتار نمى كنند.
@rahenow 🗿👈
#حکایت
@rahenow 🗿👈
حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغهای دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.
زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت. اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق، نه تنها پالان راحتی بر تن خرها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالانها نیز کم میگذاشت و اینبار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده. این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیهی پالانها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود. و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند.
خلاصه .... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت، اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.
تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!!
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغهای دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند.
زیرا پالانی که برایشان میدوخت پشت شان را زخمی میکرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت. اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق، نه تنها پالان راحتی بر تن خرها نمیدوخت، بلکه از مواد اولیه پالانها نیز کم میگذاشت و اینبار نه تنها پشتشان زخمی میشد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. بازهم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده. این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیهی پالانها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارد تا شاید پالانها به تنشان اندازه شود. و اینبار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند.
خلاصه .... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت، اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.
تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!!
@rahenow 🗿👈
#حکایت
گویند: عابدى یک شب ده من غذا خورد و تا سحر یک ختم قرآن در نماز قرائت نمود.
صاحبدلى این حکایت را شنید و گفت : اگر آن عابد نصف نانى مى خورد و مى خوابید، مقامش در نزد خدا برتر بود. زیرا کیفیت قرائت مهم است نه کمیت آن...
@rahenow🗿👈
اندرون از طعام خالى دار
تا در او نور معرفت بینى
تهى از حکمتى به علت آن
که پرى از طعام تا بینى
▫️ گلستان #سعدی
@rahenow 🗿👈
گویند: عابدى یک شب ده من غذا خورد و تا سحر یک ختم قرآن در نماز قرائت نمود.
صاحبدلى این حکایت را شنید و گفت : اگر آن عابد نصف نانى مى خورد و مى خوابید، مقامش در نزد خدا برتر بود. زیرا کیفیت قرائت مهم است نه کمیت آن...
@rahenow🗿👈
اندرون از طعام خالى دار
تا در او نور معرفت بینى
تهى از حکمتى به علت آن
که پرى از طعام تا بینى
▫️ گلستان #سعدی
@rahenow 🗿👈
#حکایت
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟
آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.
#عطار_نيشابوری
@rahenow 🗿👈
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟
آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.
#عطار_نيشابوری
@rahenow 🗿👈
#حکایت
گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود. روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند. پس شلوارش را خیس کرد و سجدهٔ آخر طولانی شد.جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز را به اتمام برد.
@rahenow 🗿👈
جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمی توانست حال قضیه را باز گوید، دست به دامان دروغ شد و گفت :در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند؛ پس به کمک آن ها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند :
عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آن ها یکی خوش باورتر از همه بود؛ به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را برای همسرش تعریف کرد .زن که بسیار با هوش و عاقل بود،گفت :
باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد . زن گفت: تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغ های پخته شده را بر روی برنج ها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت، به مرد ساده لوح گفت:
غذای من چرا مرغ ندارد؟
مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت:
چرا غذای شیخ مرغ ندارد؟ زن گفت: دارد،ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ، چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی، ولی مرغی را که زیر برنج هست ، نمی توانی ببینی...!!
و اما...
یکی بود که می گفت :
من امام زمان را تو جلساتم می بینم و صندلی و بشقاب اضافه می گذاشت... چطور امام زمان را می دید، ولی این همه دزد را در اطراف خود نمی دید....!
امان از تزویر!!....فغان از جهالت!!
@rahenow 🗿👈
گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود. روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند. پس شلوارش را خیس کرد و سجدهٔ آخر طولانی شد.جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز را به اتمام برد.
@rahenow 🗿👈
جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمی توانست حال قضیه را باز گوید، دست به دامان دروغ شد و گفت :در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند؛ پس به کمک آن ها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند :
عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آن ها یکی خوش باورتر از همه بود؛ به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را برای همسرش تعریف کرد .زن که بسیار با هوش و عاقل بود،گفت :
باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد . زن گفت: تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغ های پخته شده را بر روی برنج ها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت، به مرد ساده لوح گفت:
غذای من چرا مرغ ندارد؟
مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت:
چرا غذای شیخ مرغ ندارد؟ زن گفت: دارد،ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ، چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی، ولی مرغی را که زیر برنج هست ، نمی توانی ببینی...!!
و اما...
یکی بود که می گفت :
من امام زمان را تو جلساتم می بینم و صندلی و بشقاب اضافه می گذاشت... چطور امام زمان را می دید، ولی این همه دزد را در اطراف خود نمی دید....!
امان از تزویر!!....فغان از جهالت!!
@rahenow 🗿👈
#حکایت
یکی تعریف میکرد وقتی از نماز جماعت صبح برمیگشتم، جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند...
گاو مقاومت میکرد و حاًضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم;
گاو مطیع شد و سوار ماشین شد...
من مغرور شدم و پیش خودم گفنم این از برکت نماز صبح است!!
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه و زاری میکند!
علت را که جویا شدم. گفت; گاومان را دزدیدند...
گاو مرا شناخت ولی من ِاحمق او را نشناختم... 🤔😔
@rahenow 🗿👈
یکی تعریف میکرد وقتی از نماز جماعت صبح برمیگشتم، جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند...
گاو مقاومت میکرد و حاًضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم;
گاو مطیع شد و سوار ماشین شد...
من مغرور شدم و پیش خودم گفنم این از برکت نماز صبح است!!
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه و زاری میکند!
علت را که جویا شدم. گفت; گاومان را دزدیدند...
گاو مرا شناخت ولی من ِاحمق او را نشناختم... 🤔😔
@rahenow 🗿👈
#حکایت 📜
شبي خروشچف كه بعد از استالين رهبرشوروي سابق شد گريم كرد و به سينما رفت.
قبل از فيلم اصلي يك فيلم خبري به نمايش درامد و تصوير او را نشان داد.
مردم همه باحترام او ايستادند،خروشچف كه نشسته بود از علاقه مردم اشك به چشم اورد. ناگهان مردي به شانه او زد و گفت:
احمق بلندشو، ما همه مثل تو فكر ميكنيم. چراميخواهي خودت را به كشتن بدهي؟
@rahenow 🗿👈
شبي خروشچف كه بعد از استالين رهبرشوروي سابق شد گريم كرد و به سينما رفت.
قبل از فيلم اصلي يك فيلم خبري به نمايش درامد و تصوير او را نشان داد.
مردم همه باحترام او ايستادند،خروشچف كه نشسته بود از علاقه مردم اشك به چشم اورد. ناگهان مردي به شانه او زد و گفت:
احمق بلندشو، ما همه مثل تو فكر ميكنيم. چراميخواهي خودت را به كشتن بدهي؟
@rahenow 🗿👈
#حکایت ..
@rahenow 🗿👈
آورده اند که ماری پیر شد و دیگر توان شکار کردن نداشت. از سرنوشت خود اندوهگین شد ، که بدون شکار چگونه زندگی کنم؟ با آن که می دید جوانی را نمی توان به دست آورد ، اما آرزو می کرد که ای کاش همین پیری نیز ماندنی بود. پس به کنار چشمهای که در آن قورباغه های بسیاری زندگی می کردند و یک سلطان کامکار داشتند، رفت و خود را مانند افسردگان و اندوهزدگان نشان داد. قورباغهای از او دلیل اندوهش را پرسید! مار گفت: «چرا اندوهگین نباشم که زنده بودن من در شکار کردن قورباغه بود، اما امروز به یک بیماری دچار شدهام که اگرهم قورباغهای شکار کنم ، نمیتوانم آن را نگه داشته و بخورم.»
قورباغه پس از شنیدن این سخن به نزد حاکم رفت و مژدهی این کار را به او داد. سلطان مار را به نزد خود خواند و از او پرسید که چرا دچار این بیماری شده ایی؟ مار گفت، روزی می خواستم که یک قورباغه را شکار کنم، قورباغه گریخت و خود را به خانه زاهدی انداخت. من او را تا خانه زاهد دنبال کردم، خانه تاریک بود زاهد هم در خانه نشسته بود.من انگشت پسر را به گمان این که قورباغه است نیش زدم و او مرد. زاهد نیز ، مرا نفرین کرد و از خدا خواست تا خوار و کوچک شوم، به گونهای که سلطان قورباغه ها بر پشت من نشیند و من توان خوردن هیچ قورباغهای را نداشته باشم. سلطان قورباغه ها با شنیدن این سخن خوشحال شد بر پشت مار نشست. سلطان با آن کار خود را بزرگ و نیرومند میپنداشت و بر دیگران فخر می فروخت.
پس از گذشت چند روز مار به سلطان گفت: «زندگانی سلطان دراز باد، مرا نیرویی نیاز است که با آن زنده بمانم و در خدمت به تو، روزگار را سپری کنم.» سلطان گفت: «درست می گویی، هر روز دو قورباغه برایت آماده می کنم که بخوری.» پس مار هر روز دو قورباغه می خورد ...
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
آورده اند که ماری پیر شد و دیگر توان شکار کردن نداشت. از سرنوشت خود اندوهگین شد ، که بدون شکار چگونه زندگی کنم؟ با آن که می دید جوانی را نمی توان به دست آورد ، اما آرزو می کرد که ای کاش همین پیری نیز ماندنی بود. پس به کنار چشمهای که در آن قورباغه های بسیاری زندگی می کردند و یک سلطان کامکار داشتند، رفت و خود را مانند افسردگان و اندوهزدگان نشان داد. قورباغهای از او دلیل اندوهش را پرسید! مار گفت: «چرا اندوهگین نباشم که زنده بودن من در شکار کردن قورباغه بود، اما امروز به یک بیماری دچار شدهام که اگرهم قورباغهای شکار کنم ، نمیتوانم آن را نگه داشته و بخورم.»
قورباغه پس از شنیدن این سخن به نزد حاکم رفت و مژدهی این کار را به او داد. سلطان مار را به نزد خود خواند و از او پرسید که چرا دچار این بیماری شده ایی؟ مار گفت، روزی می خواستم که یک قورباغه را شکار کنم، قورباغه گریخت و خود را به خانه زاهدی انداخت. من او را تا خانه زاهد دنبال کردم، خانه تاریک بود زاهد هم در خانه نشسته بود.من انگشت پسر را به گمان این که قورباغه است نیش زدم و او مرد. زاهد نیز ، مرا نفرین کرد و از خدا خواست تا خوار و کوچک شوم، به گونهای که سلطان قورباغه ها بر پشت من نشیند و من توان خوردن هیچ قورباغهای را نداشته باشم. سلطان قورباغه ها با شنیدن این سخن خوشحال شد بر پشت مار نشست. سلطان با آن کار خود را بزرگ و نیرومند میپنداشت و بر دیگران فخر می فروخت.
پس از گذشت چند روز مار به سلطان گفت: «زندگانی سلطان دراز باد، مرا نیرویی نیاز است که با آن زنده بمانم و در خدمت به تو، روزگار را سپری کنم.» سلطان گفت: «درست می گویی، هر روز دو قورباغه برایت آماده می کنم که بخوری.» پس مار هر روز دو قورباغه می خورد ...
@rahenow 🗿👈
🌺شاید ملت ایران خود به داد خود برسند .
🌺تیمور لنگ به کشور عثمانی لشگر کشی کرد و عثمانی را شکست داد و پادشاه عثمانی اسیر شد
تیمور لنگ تو کاخ نشسته بود و گفت پادشاه عثمانی را نزد من اورید
پادشاه را اوردند تا تیمور چشمش به او افتاد شروع کرد به خندیدن
پادشاه عثمانی یک چشمش کور بود گفت به کوری چشمم میخندی
تیمور گفت نه
گفت من پادشاه عثمانی هستم و مقامم مثل شماست و شما نباید بخاطر اینکه غالب شدی و من مغلوب منو جلوی بزرگان دربارت تحقیر کنی
تیمور گفت نه من به شما احترام میگذارم خنده من از دیدن شما به سبب تحقیر تو نبود
گفت پس از بهر چه بود
گفت به مردم دو کشور ایران و عثمانی میخندم که سرنوشتشان بدست منی لنگ و تویی کور افتاده
و چه بدبختند مردمی که نقشی در سرنوشت خود ندارند و به هر فلاکتی تن میدهند زیرا که عادت دارند دیگران تغییرشان دهند و هرگز زحمت تغییر بخود نمیدهند.
#حکایت
@rahenow 🗿👈
🌺تیمور لنگ به کشور عثمانی لشگر کشی کرد و عثمانی را شکست داد و پادشاه عثمانی اسیر شد
تیمور لنگ تو کاخ نشسته بود و گفت پادشاه عثمانی را نزد من اورید
پادشاه را اوردند تا تیمور چشمش به او افتاد شروع کرد به خندیدن
پادشاه عثمانی یک چشمش کور بود گفت به کوری چشمم میخندی
تیمور گفت نه
گفت من پادشاه عثمانی هستم و مقامم مثل شماست و شما نباید بخاطر اینکه غالب شدی و من مغلوب منو جلوی بزرگان دربارت تحقیر کنی
تیمور گفت نه من به شما احترام میگذارم خنده من از دیدن شما به سبب تحقیر تو نبود
گفت پس از بهر چه بود
گفت به مردم دو کشور ایران و عثمانی میخندم که سرنوشتشان بدست منی لنگ و تویی کور افتاده
و چه بدبختند مردمی که نقشی در سرنوشت خود ندارند و به هر فلاکتی تن میدهند زیرا که عادت دارند دیگران تغییرشان دهند و هرگز زحمت تغییر بخود نمیدهند.
#حکایت
@rahenow 🗿👈
#حکایت
#ان_شاء_الله
روزی جُحی (ملانصرالدین) به میدان می رفت تا #خری بخرد.
مَردی بدو (به او) بازخورد( برخورد.همدیگر را دیدند) و گفت:" کجا می روی "؟
گفت به میدان تا #خری بخرم.
گفت :" بگوی ان شاء الله تعالی".
گفت :" این جای انشاا...نیست.سیم(پول) در آستین(قبلا جیب را در آستین می دوختند) است و #خر در بازار.
چون به بازار رسید طرّاری( دزدی) بدو زد و سیمش بدزدید.
چون بازگشت همان مرد بدو باز خورد و گفت از کجا می آیی "؟
گفت:" از بازار انشاء الله، درهم هایم (پول هایم)به سرقت رفت ان شاء الله ،#خر نخریدم ان شاءالله و به خانه باز می گردم ان شاء الله.
#عبید_زاکانی
#رساله_دلگشا
#انشاالله به مقام #انسانیت نرسیدیم
#انشاالله رونق #اقتصادی به فنا رفت
#انشاالله جهش تورم به خاک سیاهمون رسوند
#انشاالله #مستعمره #چین و واچین و عمو #پوتین شدیم..........
@rahenow 🗿👈
#ان_شاء_الله
روزی جُحی (ملانصرالدین) به میدان می رفت تا #خری بخرد.
مَردی بدو (به او) بازخورد( برخورد.همدیگر را دیدند) و گفت:" کجا می روی "؟
گفت به میدان تا #خری بخرم.
گفت :" بگوی ان شاء الله تعالی".
گفت :" این جای انشاا...نیست.سیم(پول) در آستین(قبلا جیب را در آستین می دوختند) است و #خر در بازار.
چون به بازار رسید طرّاری( دزدی) بدو زد و سیمش بدزدید.
چون بازگشت همان مرد بدو باز خورد و گفت از کجا می آیی "؟
گفت:" از بازار انشاء الله، درهم هایم (پول هایم)به سرقت رفت ان شاء الله ،#خر نخریدم ان شاءالله و به خانه باز می گردم ان شاء الله.
#عبید_زاکانی
#رساله_دلگشا
#انشاالله به مقام #انسانیت نرسیدیم
#انشاالله رونق #اقتصادی به فنا رفت
#انشاالله جهش تورم به خاک سیاهمون رسوند
#انشاالله #مستعمره #چین و واچین و عمو #پوتین شدیم..........
@rahenow 🗿👈
#حکایت_آفتابه_و_انتخابات ...
میگویند مسجد شاه تعداد قابل توجهی توالت داشت که نه تنها مورد استفادۀ مسجد بروها و نمازگزاران قرار میگرفت بلکه به داد عابرین هم می رسید و حداقل باعث میشد این دسته نیز گذارشان به مسجد بیفتد.
حکایت میکنند که آفتابه داری آنجا بود که آفتابه ها را پس از مصرف یکی یکی پر میکرد و در اختیار مراجعین قرار میداد. اگر شما میخواستید که آفتابۀ قرمز رنگ را بردارید به شما میگفت آن آبی را بردار؛
اگر میخواستید آفتابۀ آبی را بردارید میگفت آن مسی را بردار ؛
اگر دستتان به سمت مسی میرفت میگفت آن سبز را بردار ....!
یک نفر از او پرسید که چه فرقی میکند که من کدام آفتابه را بردارم؟ گفت اگر من تعیین نکنم که کدام را برداری، پس من اینجا بوق هستم!
حالا حکایت ملت ماست ...
با داریه و دنبک میروند پای صندوق رأی که رنگ آفتابه را تعیین کنند، تا بلکه از حس دردناک بوق بودن رها شوند !
@rahenow 🗿👈
میگویند مسجد شاه تعداد قابل توجهی توالت داشت که نه تنها مورد استفادۀ مسجد بروها و نمازگزاران قرار میگرفت بلکه به داد عابرین هم می رسید و حداقل باعث میشد این دسته نیز گذارشان به مسجد بیفتد.
حکایت میکنند که آفتابه داری آنجا بود که آفتابه ها را پس از مصرف یکی یکی پر میکرد و در اختیار مراجعین قرار میداد. اگر شما میخواستید که آفتابۀ قرمز رنگ را بردارید به شما میگفت آن آبی را بردار؛
اگر میخواستید آفتابۀ آبی را بردارید میگفت آن مسی را بردار ؛
اگر دستتان به سمت مسی میرفت میگفت آن سبز را بردار ....!
یک نفر از او پرسید که چه فرقی میکند که من کدام آفتابه را بردارم؟ گفت اگر من تعیین نکنم که کدام را برداری، پس من اینجا بوق هستم!
حالا حکایت ملت ماست ...
با داریه و دنبک میروند پای صندوق رأی که رنگ آفتابه را تعیین کنند، تا بلکه از حس دردناک بوق بودن رها شوند !
@rahenow 🗿👈
#حکایت
اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست.
در بیابان خشک و ریگ روان
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پای
بر کمربند او چه زر چه خزف
#گلستان_سعدی
@rahenow 🗿👈
اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست.
در بیابان خشک و ریگ روان
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پای
بر کمربند او چه زر چه خزف
#گلستان_سعدی
@rahenow 🗿👈
#حکایت
یکی مژده آورد پیش انوشروانِ عادل که:
خدای تعالی فلان دشمنت برداشت ( نابود کرد )
گفت:
هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟(رها کرد)
اگر بمُرد عدو،جای شادمانی نیست
که زندگانيِ ما نیز جاودانی نیست
#گلستان_سعدی
@rahenow 🗿👈
یکی مژده آورد پیش انوشروانِ عادل که:
خدای تعالی فلان دشمنت برداشت ( نابود کرد )
گفت:
هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟(رها کرد)
اگر بمُرد عدو،جای شادمانی نیست
که زندگانيِ ما نیز جاودانی نیست
#گلستان_سعدی
@rahenow 🗿👈
#حکایت
نورالله و عین الله و بورس کالا😄
▫️دو برادر بودند که کت و شلوار میفروختند.
☝🏻یکی نورالله ویکی عین الله.
▫️نورالله مسئول جذب مشتری بود و عین الله قیمت میداد و همیشه آخر مغازه مینشست.
▪️مشتری که می آمد نورالله با زبان بازی جنس را نشان میداد و قیمت را ازعین الله میپرسید:
✋🏻داداش قیمت چنده؟
▪️عین الله می پرسید کدام یکی؟
نورالله میگفت که:
همون کت شلوار مشکی دکمه طلایی جلیقهدار!
عین الله میگفت:
۸۲۰ تومن.
😄 ولی نورالله برای محکم کاری باز میپرسید:
چند؟
دوباره عین الله بلندتر میگفت:
۸۲۰ تومن.
👈🏼اماعین الله به مشتری میگفت:
۵۲۰ تومن!!!
مشتری که خودش قیمت ۸۲۰ را شنیده بود با عجله ۵۲۰ می داد و می خرید.
اینجا را👇🏽
همه فکر می کردند نورالله کَر هست😄
👈🏻اما در حقیقت قیمت کت و شلوار ۳۲۰ بود.
و مردم به خیال یک خرید خوب زود میخریدند!!!
بعدها این دو تا نامشان را عوض کردن و گذاشتند 👇🏽
#وزارت_صمت و #بورس_کالا
@rahenow 🗿👈
نورالله و عین الله و بورس کالا😄
▫️دو برادر بودند که کت و شلوار میفروختند.
☝🏻یکی نورالله ویکی عین الله.
▫️نورالله مسئول جذب مشتری بود و عین الله قیمت میداد و همیشه آخر مغازه مینشست.
▪️مشتری که می آمد نورالله با زبان بازی جنس را نشان میداد و قیمت را ازعین الله میپرسید:
✋🏻داداش قیمت چنده؟
▪️عین الله می پرسید کدام یکی؟
نورالله میگفت که:
همون کت شلوار مشکی دکمه طلایی جلیقهدار!
عین الله میگفت:
۸۲۰ تومن.
😄 ولی نورالله برای محکم کاری باز میپرسید:
چند؟
دوباره عین الله بلندتر میگفت:
۸۲۰ تومن.
👈🏼اماعین الله به مشتری میگفت:
۵۲۰ تومن!!!
مشتری که خودش قیمت ۸۲۰ را شنیده بود با عجله ۵۲۰ می داد و می خرید.
اینجا را👇🏽
همه فکر می کردند نورالله کَر هست😄
👈🏻اما در حقیقت قیمت کت و شلوار ۳۲۰ بود.
و مردم به خیال یک خرید خوب زود میخریدند!!!
بعدها این دو تا نامشان را عوض کردن و گذاشتند 👇🏽
#وزارت_صمت و #بورس_کالا
@rahenow 🗿👈