@rahenow
559 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
#حکایت


جحی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود. جحی را گفت: درین کاسه زهر است، نخوردی که هلاک شوی. گفت: من با آن چه کار دارم؟ چون استاد برفت، جحی وصله جامه به صراف داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.​

استاد بازآمد، وصله طلبید، جحی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی که غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی

#رساله_دلگشا
#عبید_زاکانی
@rahenow🗿👈
#حکایت
”دشمن را بکش!“

سربازی را گفتند چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟

#رساله_دلگشا_عبیدزاکانی

@rahenow🗿👈
مردی را علت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته، تشهد می‌کرد و می‌گفت :
بار خدایا بهشت نصیبم فرمای!
یکی از حاضران گفت :
ای نادان! از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد. چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟!

#عبیدزاکانی #رساله_دلگشا

پ ن : آیا #صدقه هفتاد بلا را دفع میکند ؟😎
خیر ،حتی #باد را هم دفع نمیکند ☹️

@rahenow 🗿👈
واعظی بر منبری دادی سخن
گرد بودی دور منبر مرد و زن

پندها می داد با صد آب و تاب
رهنمون می کرد بر راهِ ثواب

سخت گریان بود مردی زان میان
زار و نالان با دو صد آه و فغان

گفت واعظ گر یه ات ذکر خداست
گریه ی تو ارزشش بیش از دعاست

هست هر قطره ز اشکت دُرّ ناب
می نویسند از برایت صد ثواب

داد پاسخ مرد گریان شیخ را
من نمی فهمم سخنهای شما

داشتم من یک بز سرخ قشنگ
فرز و چابک چست و چالاک وزرنگ

بود ریشش مثل ریش تو بلند
مُرد و من را کرد زار و دردمند

دیدن ریش تو قلبم را فِسُرد
یاد آن بز اوفتادم من که مُرد

گریه ام بود علتش این ماجرا
نه سخن ها و بیانات شما!

#رساله_دلگشا
#عبید_زاکانی

@rahenow 🗿👈
#حکایت
#ان_شاء_الله

روزی جُحی (ملانصرالدین) به میدان می رفت تا #خری بخرد.
مَردی بدو (به او) بازخورد( برخورد.همدیگر را دیدند) و گفت:" کجا می روی "؟
گفت به میدان تا #خری بخرم.
گفت :" بگوی ان شاء الله تعالی".
گفت :" این جای انشاا...نیست.سیم(پول) در آستین(قبلا جیب را در آستین می دوختند) است و #خر در بازار.
چون به بازار رسید طرّاری( دزدی) بدو زد و سیمش بدزدید.
چون بازگشت همان مرد بدو باز خورد و گفت از کجا می آیی "؟
گفت:" از بازار انشاء الله، درهم هایم (پول هایم)به سرقت رفت ان شاء الله ،#خر نخریدم ان شاءالله و به خانه باز می گردم ان شاء الله.

#عبید_زاکانی
#رساله_دلگشا
#انشاالله به مقام #انسانیت نرسیدیم
#انشاالله رونق #اقتصادی به فنا رفت
#انشاالله جهش تورم به خاک سیاهمون رسوند
#انشاالله #مستعمره #چین و واچین و عمو #پوتین شدیم..........

@rahenow 🗿👈