@rahenow
561 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
#حكايت


روزي در جنگلي كلاغي در تمامي طول روز بر روي شاخه درختي نشسته بود و هيچ كاري انجام نمي داد.

خرگوش كوچكي او را ديد و از او پرسيد: "آيا من هم مي توانم مانند تو تمام روز را در گوشه اي بنشينم و هيچ كاري انجام ندهم؟".

كلاغ پاسخ داد: "البته، چرا نه".

خرگوش هم زير همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز كرد.

ناگهان سرو كله روباهي پيدا شد. روباه پريد و خرگوش را گرفت و خورد.

نتيجه: براي اينكه بتواني بنشيني و هيچ كاري انجام ندهي، بايد در جايگاه بالايي قرار داشته باشي.❗️❗️❗️
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMh
#حكايت
@rahenow🗿👈

در روستایی٬ قوچعلی با 11 پسرش زندگی میکرد.
پسران قوی و نیرومند بودند. اهالی روستا هروقت کاری، گرفتاری، مشکلی داشتند میگفتند "قوچعلی و پسراشو خبر کنید". اونا هم میومدن و کمک می کردن
ولی موقع جشن و مهمونی که میشد میگفتن "قوچعلی رو خبر نکنید هم تعدادشون زیاد هست و هم بچه هاش زياد ميخورن"

🔹حالا ما شديم همون خانواده قوچعلی .
موقع #انتخابات و #راهپیمایی و...
میشیم مردم فرهیخته و موقع پیدا کردن شغل و وام و .... سر #سفره_انقلاب میشیم قوچعلی و پسراش 😐

چطوری قوچعلی ؟
@rahenow🗿👈
#ﺣﻜﺎﻳﺖ
@rahenow🗿👈
ﻳﻜﻲ از ملوک ﺑﻲ اﻧﺼﺎف ، ﭘﺎرﺳﺎﻳﻲ را ﭘﺮﺳﻴﺪ :
از ﻋﺒﺎدﺗﻬﺎ ﻛﺪام ﻓﺎﺿﻞ ﺗﺮ اﺳﺖ ؟

ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ را ﺧﻮاب ﻧﻴﻢ روز ﺗﺎ در آن ﻳﻚ ﻧﻔﺲ ﺧﻠﻖ را ﻧﻴﺎزاري !

ﻇﺎﻟـﻤﻰ را خـفـته دیـــدم نـیـم روز
ﮔﻔﺘﻢ : اﻳﻦ ﻓﺘﻨﻪاﺳﺖ ﺧﻮاﺑﺶ ﺑﺮده ﺑﻪ
وآﻧﻜﻪ ﺧﻮاﺑﺶ ﺑﻬﺘﺮ از ﺑـﻴـﺪارى اﺳﺖ
آن ﭼـﻨﺎن ﺑﺪ زﻧﺪﮔــﺎﻧﻰ ، ﻣـﺮده ، ﺑﻪ


📙گلستان
|حضرت سعدی|
https://telegram.me/rahenow
#حكايت
@rahenow 🗿👈
روزى پادشاهى به وزيرش دستور ميده برو ببين آيا مردم از من راضى هستند؟
وزير بعد از ساعتى برميگرده و ميگه قربان همه از شما راضين .
پادشاه ميگه هر كسى از شهر خارج ميشه چوبى را در ماتحت او فرو كنيد! و وقتى برگشت چوب را بيرون بكشيد و چوب ضخيم ترى فرو كنيد!! بعد از يك هفته دوباره در ميان مردم برو و نظر خواهى كن!
وزير دستور را اجرا ميكنه و بعد از يك هفته برميگرده و گزارش ميده كه هنوز هم همه راضى هستند !!
پادشاه تعجب ميكنه ! دستور ميده مردم شهر در هنگام خروج دو عدد چوب زخيم در ماتحتشان فرو رود و هنگام برگشت به شهر دو عدد ديگر چوب زخيمتر در ماتحتشان فرو رود !!
يك هفته ميگذرد و پادشاه از وزير مى پرسد آيا مردم باز هم گله اى از من ندارند ؟؟
وزير ميگويد چرا قربان . مردم گله دارند.
پادشاه خوشحال از اينكه بلاخره صداى مردم در آمده ، از وزير مى پرسد علت ناراحتى مردم چيست ؟؟ آيا من را ديگر نميخواهند ؟؟
وزير پاسخ ميدهد : قربانت گردم مردم ناى مخالفت با شما را ندارند!! مردم خواسته اى از شما دارند و ميگويند براى خارج شدن و بازگشت دوباره به شهر مجبوريم صف طولانى بايستيم !! لطف كنيد تعداد چوب فروكن ها را زياد كنيد كه اينقدر صف نايستيم !!!

🔴 #چقدر_اين_داستان_آشناست‼️‼️

@rahenow 🗿👈