💢تو دوران دبيرستان مرجع سوالات شرعی همسن و سالان تازه بلوغ و به قولي اصحاب احتلام و استلام بودم. حالا چرا به قول شريعتي شده بوديم ماستمالي كن تعارض هاي بين دين و احساس؟ خودمان هم تا آخر نفهميديم. باري! يك روز یکی از همکلاسی ها به من گفت:« سهند! من سال ها ي گذشته روزه مو نمي گرفتم و حالا تصميم گرفته ام آدم مومني باشم و... » درواقع مثل همه مومنين كه مي خواهند احكام شرعيه بپرسند از «نايب خدا بر زمين»! كه در آن كلاس و در آن موقعيت و برهه سني؛من بودم(!)، این بنده خدا هم مثل يك آدم دم پيشخوان رستوران داشت خلال مي كرد و از نايب خدا مي پرسيد:«آقا حساب ما چقدر شد»؟!! من هم كه در ابتداي ديانت مثل همه كارگزاران اين قوم از خود خدا سخت گير تر بودم خيلي جدي و قاطع گفتم:« به ازاي هر روز بايد فلان قدر روزه بگير ي و فلان و بهمان...» كه بيچاره با حالتي نزار پرسيد: «راه ديگه اي نداره؟». كمي فكر كردم و گفتم:« آهان به جاي اينكه در عوض هر يك روزي كه خوردي ، سي روز روزه بگيري آن هم ممتد،مي توني روش ديگري را بكار بگيري و اون هم اينكه شصت فقير را سير كني» طفلک به محض اینکه این راهکار رو شنید با تعحب و عصبانیت گفت :«چه خبرته پدر آمرزیده؟ حالا شصتاش هيچي، فقیر جماعت مگه سیر میشه؟!".
@#روزه #متن #خاطره
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
@#روزه #متن #خاطره
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
#خاطره_ی_یک_روستایی
سه تا برادر بودیم که دو نفرمان مدرسه می رفتیم و برادر کوچکتر که احمد نام داشت مدرسه نمی رفت
بچه بودیم آرزوی شلوار داشتیم
یک روز پدرمان گفت
میخواهم بروم شهر براتون شلوار بخرم
مثل شلوار پسر کدخدا
چون ما با زیر شلواری گُل گُلی مدرسه میرفتیم مثل دامن خانما
آن روز هرسه تایی رفتیم کنار جاده خاکی نشستیم منتظر آمدن پدر بودیم
احمد از من پرسید:
دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟
گفتم سیاه
گفت : من دوست دارم آبی باشه و از شلوار شما قشنگ تره و من از اول با شلوار مدرسه میرم
شما با زیر شلواری مدرسه رفتید پز دادید
دوباره گفت فکر میکنی بابا کفش شهری هم بخره؟
گفتم نه
اگر بخره کفش لاستیکی می خره
مینی بوس ایستاد و پدرم پیاده شد.
داخل خانه پاکتها را باز کرد برا من و برادرم شلوار و کفش لاستیکی خریده بود
اما برای احمدبرادرکوچکمان چیزی نخریده بود
احمد داخل پاکتها را گشت گفت: شلوار من کو؟
پدرم گفت : دفعه بعد برا تو میخرم
(پدرم پول برای خرید شلواراحمد نداشت)
آن شب کنار سفره شام صدای گریه ی احمدبود
صبح که از مدرسه برگشتیم، احمد گفت بده شوارت را بپوشم ببینم بهم میاد؟
گفتم نه کثیف میشه
روز دوم گفت بده روی فرش می پوشم تو آیینه نگاه کنم ببینم بهم میاد
کثیف نمیشه
گفتم اندازه تو نیست
گفت پایینش رو تا می زنم
گفتم باشه صبح که از مدرسه اومدم ۵ دقیقه میدم بپوشی اگر کثیفش کنی یک کتک مفصلی میخوری
گفت باشه برادرم چشم مواظب میشم
اون موقعها کفشا را زیر بالش و شلوارها را زیر تشک می ذاشتیم تا صاف (اتو) بشه
شب بااحمدروی یک تشک تو بغلی می خوابیدیم
نیمه های شب احمد زد به کتفم گفت : الکی گفتی یا میدی شلوارت را بپوشم؟
گفتم باشه میدم بپوشی
صبح وقتی بیدار شدم برم مدرسه، دیدم احمد از من زودتر بیدار شده
موقع رفتن به طرف مدرسه احمدجلو در ِخونه نشسته بود و دو تا دستش را زده بود زیر چانش و منتطر برگشتنم بود
زنگ سوم مدیر مدرسه مرا صدا کرد گفت برو خانه
پدرت کارت داره
پیش خودم گفتم : حتمااحمد اینجور گفته تا زودتر برم خونه شلوار بدم بپوشه
راستی اون زمان دانش اموز کلاس سوم بودم
نزدیک خونه شدم دیدم همسایه ها به طرف خونه میروند
برادرکوچکم احمد جلو درمنتظرم نبود
داخل حیاط شدم مادرم روی زمین افتاده بود و گریه می کرد
تراکتوری که راننده اش یک پیرمردی بود،احمد را زیر گرفته بود
پدرم جنازه ی احمد را بغل کرد و داد می زد: پسرم میخواستم ببرمت بازار لباس برات بخرم حالا باید ببرمت مزار
رفتم شلور کهنه ام را پوشیدم و نو را تا کردم دویدم دنبال جنازه به داییم گفتم احمد قرار بود امروز شلوار منو بپوشه
میشه بپوشه؟
گفت: نه نمیشه بایدقبلاًبهش میدادی
بله همه ی ما محبت دوست داشتن را می دانیم اما محبت کردن را نمی دانیم
بله عزیزان امروز من چند دست شلوار دارم امااحمد را ندارم
عزیزانمان را در آغوش بگیریم. محبت کنیم
نکند یک وقت دیر نشه که حسرتش را بخوریم
باهم مهربان باشیم،
@rahenow 🗿👈
سه تا برادر بودیم که دو نفرمان مدرسه می رفتیم و برادر کوچکتر که احمد نام داشت مدرسه نمی رفت
بچه بودیم آرزوی شلوار داشتیم
یک روز پدرمان گفت
میخواهم بروم شهر براتون شلوار بخرم
مثل شلوار پسر کدخدا
چون ما با زیر شلواری گُل گُلی مدرسه میرفتیم مثل دامن خانما
آن روز هرسه تایی رفتیم کنار جاده خاکی نشستیم منتظر آمدن پدر بودیم
احمد از من پرسید:
دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟
گفتم سیاه
گفت : من دوست دارم آبی باشه و از شلوار شما قشنگ تره و من از اول با شلوار مدرسه میرم
شما با زیر شلواری مدرسه رفتید پز دادید
دوباره گفت فکر میکنی بابا کفش شهری هم بخره؟
گفتم نه
اگر بخره کفش لاستیکی می خره
مینی بوس ایستاد و پدرم پیاده شد.
داخل خانه پاکتها را باز کرد برا من و برادرم شلوار و کفش لاستیکی خریده بود
اما برای احمدبرادرکوچکمان چیزی نخریده بود
احمد داخل پاکتها را گشت گفت: شلوار من کو؟
پدرم گفت : دفعه بعد برا تو میخرم
(پدرم پول برای خرید شلواراحمد نداشت)
آن شب کنار سفره شام صدای گریه ی احمدبود
صبح که از مدرسه برگشتیم، احمد گفت بده شوارت را بپوشم ببینم بهم میاد؟
گفتم نه کثیف میشه
روز دوم گفت بده روی فرش می پوشم تو آیینه نگاه کنم ببینم بهم میاد
کثیف نمیشه
گفتم اندازه تو نیست
گفت پایینش رو تا می زنم
گفتم باشه صبح که از مدرسه اومدم ۵ دقیقه میدم بپوشی اگر کثیفش کنی یک کتک مفصلی میخوری
گفت باشه برادرم چشم مواظب میشم
اون موقعها کفشا را زیر بالش و شلوارها را زیر تشک می ذاشتیم تا صاف (اتو) بشه
شب بااحمدروی یک تشک تو بغلی می خوابیدیم
نیمه های شب احمد زد به کتفم گفت : الکی گفتی یا میدی شلوارت را بپوشم؟
گفتم باشه میدم بپوشی
صبح وقتی بیدار شدم برم مدرسه، دیدم احمد از من زودتر بیدار شده
موقع رفتن به طرف مدرسه احمدجلو در ِخونه نشسته بود و دو تا دستش را زده بود زیر چانش و منتطر برگشتنم بود
زنگ سوم مدیر مدرسه مرا صدا کرد گفت برو خانه
پدرت کارت داره
پیش خودم گفتم : حتمااحمد اینجور گفته تا زودتر برم خونه شلوار بدم بپوشه
راستی اون زمان دانش اموز کلاس سوم بودم
نزدیک خونه شدم دیدم همسایه ها به طرف خونه میروند
برادرکوچکم احمد جلو درمنتظرم نبود
داخل حیاط شدم مادرم روی زمین افتاده بود و گریه می کرد
تراکتوری که راننده اش یک پیرمردی بود،احمد را زیر گرفته بود
پدرم جنازه ی احمد را بغل کرد و داد می زد: پسرم میخواستم ببرمت بازار لباس برات بخرم حالا باید ببرمت مزار
رفتم شلور کهنه ام را پوشیدم و نو را تا کردم دویدم دنبال جنازه به داییم گفتم احمد قرار بود امروز شلوار منو بپوشه
میشه بپوشه؟
گفت: نه نمیشه بایدقبلاًبهش میدادی
بله همه ی ما محبت دوست داشتن را می دانیم اما محبت کردن را نمی دانیم
بله عزیزان امروز من چند دست شلوار دارم امااحمد را ندارم
عزیزانمان را در آغوش بگیریم. محبت کنیم
نکند یک وقت دیر نشه که حسرتش را بخوریم
باهم مهربان باشیم،
@rahenow 🗿👈