#داستان_شب
از زورخانه که بیرون آمدم عصر بود و هوا سرد...گوشه ی یقه ی کتم را بالا دادم ، دیدم سبزی فروشی با چرخ
خود ایستاده است اما هنوز سبزی هایش را نفروخته است.
رفتم کنار او ایستادم و با او گپی زدم... کم کم مردم به بهانه ی سبزی خریدن به کنار من و سبزی فروش
می آمدند
و باسلام و احوالپرسی و برخی نیز با امضا گرفتن از من، سبزی می خریدند.
چند ساعتی آنجا ایستادم تا سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت. از او خداحافظی کردم و رفتم...
" گوشه ای از خاطرات جهان پهلوان تختی "
@rahenow🗿👈
از زورخانه که بیرون آمدم عصر بود و هوا سرد...گوشه ی یقه ی کتم را بالا دادم ، دیدم سبزی فروشی با چرخ
خود ایستاده است اما هنوز سبزی هایش را نفروخته است.
رفتم کنار او ایستادم و با او گپی زدم... کم کم مردم به بهانه ی سبزی خریدن به کنار من و سبزی فروش
می آمدند
و باسلام و احوالپرسی و برخی نیز با امضا گرفتن از من، سبزی می خریدند.
چند ساعتی آنجا ایستادم تا سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت. از او خداحافظی کردم و رفتم...
" گوشه ای از خاطرات جهان پهلوان تختی "
@rahenow🗿👈