بین کوکب خانم و کبری و بقیه نوستالژیهای کتاب فارسی ما دهه شصتیها، و پنجاهی ها فقط یکی بود که واقعی بود. اون هم رفت.
#دهقان_فداکار
@rahenow 🗿👈
#دهقان_فداکار
@rahenow 🗿👈
@rahenow
بین کوکب خانم و کبری و بقیه نوستالژیهای کتاب فارسی ما دهه شصتیها، و پنجاهی ها فقط یکی بود که واقعی بود. اون هم رفت. #دهقان_فداکار @rahenow 🗿👈
دهقان فداکار درگذشت
.
ريزعلى خواجوى كه بدليل عارضه شديد ريوى در بيمارستان امام رضا تبریز بسترى بود، ساعتی پیش درگذشت.
.
"۵۶ سال پیش از این در یک شب سرد زمستانی «ازبرعلی حاجوی» با آتش زدن پیراهش راه یک قطار را بست و جان صدها انسان عاشق زندگی را از مرگ حتمی نجات داد.
بعد از آن شب بود که نام «ازبرعلی حاجوی» سی و چهار ساله تبدیل شد به «ریزعلی خواجوی» و اسمش ثبت شد در کتاب فارسی سوم دبستان.
بعدها ازبرعلی تعریف کرد که آن شب هوا سرده بوده، زمهریز از چهارسوی کوه نشسته بوده روی سنگ ها و گیاهانی که آن ساعت به خواب زمستانی درغلتیده بوده اند، او رفته بوده باجناقش را که آن شب آمده بود خانه شان میهمانی ، به ایستگاه قطار برساند یک فانوس و یک تفنگ شکاری هم محض احتیاط با خودش برداشته بوده. وقت برگشتن دیده بوده که حد فاصل دو تونل که قطار از آن مسیر عبور می کرده، با ریزش سنگ های عظیم از بالای کوه مسدود شده.
ازبرعلی آن شب به آنی خیال کرده بوده که راهش را بگیرد و برود . به دردسرش نمی ارزیده لابد. هر کاری بکند فردا باید به ماموران راه آهن جواب پس بدهد که اصلا طبق چه مجوزی و چرا قطار را متوقف کرده . راهش را گرفته بود و چند قدمی هم رفته بوده، بعدش به مسافرها فکر کرده ، به اینکه آنها با رویای زندگی در قطاری که حالا صدایش را می شنیده، در انتظار رسیدن به مقصدند. «ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است».
ازبرعلی بعدها نگفته بود که مسافرانی که پیاده شده بودند، همان دم که پایشان را گذاشته بودند روی سنگلاخها، ماجرای ریزش کوه را متوجه نشده بودند و شروع کرده بودند به لگدمال کردن ریزعلی با این تصور که یک مزاحم دیوانه یا یک دزد سر گردنه حرکت قطار را مختل کرده.
با اینکه درس «دهقان فداکار» را از فارسی کلاس سوم دبستان حذف کردهاند ،اما او هنوز هم بخشی از تاریخ و حافظه جمعی همه ماست."
از ایران وایر
#دهقان_فداکار
@rahenow 🗿
.
ريزعلى خواجوى كه بدليل عارضه شديد ريوى در بيمارستان امام رضا تبریز بسترى بود، ساعتی پیش درگذشت.
.
"۵۶ سال پیش از این در یک شب سرد زمستانی «ازبرعلی حاجوی» با آتش زدن پیراهش راه یک قطار را بست و جان صدها انسان عاشق زندگی را از مرگ حتمی نجات داد.
بعد از آن شب بود که نام «ازبرعلی حاجوی» سی و چهار ساله تبدیل شد به «ریزعلی خواجوی» و اسمش ثبت شد در کتاب فارسی سوم دبستان.
بعدها ازبرعلی تعریف کرد که آن شب هوا سرده بوده، زمهریز از چهارسوی کوه نشسته بوده روی سنگ ها و گیاهانی که آن ساعت به خواب زمستانی درغلتیده بوده اند، او رفته بوده باجناقش را که آن شب آمده بود خانه شان میهمانی ، به ایستگاه قطار برساند یک فانوس و یک تفنگ شکاری هم محض احتیاط با خودش برداشته بوده. وقت برگشتن دیده بوده که حد فاصل دو تونل که قطار از آن مسیر عبور می کرده، با ریزش سنگ های عظیم از بالای کوه مسدود شده.
ازبرعلی آن شب به آنی خیال کرده بوده که راهش را بگیرد و برود . به دردسرش نمی ارزیده لابد. هر کاری بکند فردا باید به ماموران راه آهن جواب پس بدهد که اصلا طبق چه مجوزی و چرا قطار را متوقف کرده . راهش را گرفته بود و چند قدمی هم رفته بوده، بعدش به مسافرها فکر کرده ، به اینکه آنها با رویای زندگی در قطاری که حالا صدایش را می شنیده، در انتظار رسیدن به مقصدند. «ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است».
ازبرعلی بعدها نگفته بود که مسافرانی که پیاده شده بودند، همان دم که پایشان را گذاشته بودند روی سنگلاخها، ماجرای ریزش کوه را متوجه نشده بودند و شروع کرده بودند به لگدمال کردن ریزعلی با این تصور که یک مزاحم دیوانه یا یک دزد سر گردنه حرکت قطار را مختل کرده.
با اینکه درس «دهقان فداکار» را از فارسی کلاس سوم دبستان حذف کردهاند ،اما او هنوز هم بخشی از تاریخ و حافظه جمعی همه ماست."
از ایران وایر
#دهقان_فداکار
@rahenow 🗿
دهقان فداکار، ایمان دانشآموزان را میلرزاند؟!
بر تن دهقان فداکار هم حجاب پوشاندند!
«چطور ممکن است؟!! ما با عظیمترین و کمرشکنترین فقر تاریخ زندگیمان دست و پنجه نرم کنیم و شما هنرتان این باشد که لباس بر تن دهقان فداکار کنید! ای شرم...»
بیچاره مردمی که نیاز واقعیشان به هیچ گرفته میشود...
#نظام_آموزشی
#کتاب_درسی #دهقان_فداکار
@rahenow 🗿👈
بر تن دهقان فداکار هم حجاب پوشاندند!
«چطور ممکن است؟!! ما با عظیمترین و کمرشکنترین فقر تاریخ زندگیمان دست و پنجه نرم کنیم و شما هنرتان این باشد که لباس بر تن دهقان فداکار کنید! ای شرم...»
بیچاره مردمی که نیاز واقعیشان به هیچ گرفته میشود...
#نظام_آموزشی
#کتاب_درسی #دهقان_فداکار
@rahenow 🗿👈