دیروز حین پیاده شدن از تاکسی
فهمیدم کیف پولم نیست!
همه ی جیب هایم را گشتم
نبود که نبود.
دسته گلی که برای تو گرفته بودم
روی ماشین گذاشتم
تا دقیق تر بگردم
راننده های پشت سر مدام بوق می زدند
که برو آقا برو راه را بند آوردی!
افسر همیشه لاغر هم
از کجا ، نمی دانم...
ولی یک مرتبه سبز شد.
پیرمرد را جریمه ای سنگین کرد
بی نوا به اجبار کنار زد
ترمز دستی را کشید
بیرون آمد و از ته دلش التماس
که من زن و بچه دارم ننویس...
جان مرتضی علی بی خیال ِ این بار شو
طبق معمول بی فایده تر از بی فایده بود.
حالا او چند برابر کرایه ای که من نداشتم
بدهکار بود و من مات و مبهوت که چه کاری باید کرد...
کمی دور و اطرافش قدم زدم
گفتم به خدا من نمی خواستم این طور شود
من با نامزدم قرار دارم باید بروم
آدرسی ، چیزی ، بدهی
هر چقدر بگویی برایت می فرستم
خنده ای تلخ زد و گفت:
تقصیر تو نیست
هر وقت روی زنم دست بلند می کنم
این طوری می شود...
باز خدا را شکر یک کشیده بیشتر نزدم
این را گفت و سوار ماشینش شد.
ماشینی که دسته گلی زیبا را
با خودش به خانه می برد...
#رسول_ادهمی
@rahenow
فهمیدم کیف پولم نیست!
همه ی جیب هایم را گشتم
نبود که نبود.
دسته گلی که برای تو گرفته بودم
روی ماشین گذاشتم
تا دقیق تر بگردم
راننده های پشت سر مدام بوق می زدند
که برو آقا برو راه را بند آوردی!
افسر همیشه لاغر هم
از کجا ، نمی دانم...
ولی یک مرتبه سبز شد.
پیرمرد را جریمه ای سنگین کرد
بی نوا به اجبار کنار زد
ترمز دستی را کشید
بیرون آمد و از ته دلش التماس
که من زن و بچه دارم ننویس...
جان مرتضی علی بی خیال ِ این بار شو
طبق معمول بی فایده تر از بی فایده بود.
حالا او چند برابر کرایه ای که من نداشتم
بدهکار بود و من مات و مبهوت که چه کاری باید کرد...
کمی دور و اطرافش قدم زدم
گفتم به خدا من نمی خواستم این طور شود
من با نامزدم قرار دارم باید بروم
آدرسی ، چیزی ، بدهی
هر چقدر بگویی برایت می فرستم
خنده ای تلخ زد و گفت:
تقصیر تو نیست
هر وقت روی زنم دست بلند می کنم
این طوری می شود...
باز خدا را شکر یک کشیده بیشتر نزدم
این را گفت و سوار ماشینش شد.
ماشینی که دسته گلی زیبا را
با خودش به خانه می برد...
#رسول_ادهمی
@rahenow