انسان ایرانی!
@rahenow 🗿👈
🛄 نیچه در کتاب «فراسوی نیک و بد» میگوید: "انسان آلمانی، وجود خارجی ندارد، چون او همیشه در حال شدن و تغییر است. همان لحظه که میخواهی با دست به او اشاره کنی، او به جایی دیگر رفته است و از آنجا به جایی دیگر. بنابراین تو هیچ گاه او را نمییابی."
🛄اما داستان انسان ایرانی، دیگر است. او در برابر تغییرات بنیادین، مقاومتی شگفت دارد. حاضر است نام یا دین یا سنتها و حتی هویت خود را تغییر دهد؛ اما ماهیتش را هرگز یا بهسختی. چه آنگاه که انقلاب میکند و چه آنگاه که دین یا مذهب جدید میپذیرد و چه در سختترین روزگاران یا در زمانۀ سکون و سکوت، او سخت به ماهیت تاریخیاش وفادار است. اگر مسلمان شود، از میان همۀ مذاهب اسلامی، اندکاندک به سوی مذهبی میگراید که در آن تکلیفها از بالا به پایین سرازیر میشود و – به گمان او - آرامش و آسایش در سپردن همۀ امور به نیروهای برتر است. اگر به میترا یا زرتشت بگراید، از طبیعت گهوارهای خوابآور برای خویش میسازد و به خوابی عمیق فرومیرود تا شمشیر سعد بن ابیوقاص بر سرش فرود آید. انقلاب انسان ایرانی، برای تغییر نیست؛ برای جلوگیری از تغییر است. انسان ایرانی، هر تغییری را میپذیرد تا تغییر حقیقی را نپذیرد. با او به راحتی میتوان معامله کرد؛ اما مذاکره، نه. او اگر مارکسیست هم بشود، نه برای تفسیری است که مارکسیسم از فرایند تاریخ میدهد؛ برای وعدههای آخرالزمانی کمونیسم است. انسان ایرانی در بنبستها و مخمصهها، پریشان میشود؛ نه چون در بنبست و مخمصه گرفتار آمده است؛ برای آنکه برونرفت را در تغییر میبیند و او مردن را در بنبست بر آوار تغییر ترجیح میدهد. تبار ایرانی چند هزار سال در جغرافیای حادثه زیسته است. او برای مصونیت در برابر حادثههای پیدرپی در چهارراه حوادث دنیا، چارهای جز ساختن لاک استخوانی نداشته است. این لاک سخت و ستبر، هر روز بزرگتر و ضخیمتر شد و امروز راه نفس را بر او بسته است. انسان ایرانی، دستکم به یک قرن استراحت و روزگار بیحادثه نیاز دارد تا سر از لاک خویش بیرون آورد و خورشید را ببیند که دائم در رفتوآمد است، اما همیشه خورشید است.
#رضا_بابایی
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
🛄 نیچه در کتاب «فراسوی نیک و بد» میگوید: "انسان آلمانی، وجود خارجی ندارد، چون او همیشه در حال شدن و تغییر است. همان لحظه که میخواهی با دست به او اشاره کنی، او به جایی دیگر رفته است و از آنجا به جایی دیگر. بنابراین تو هیچ گاه او را نمییابی."
🛄اما داستان انسان ایرانی، دیگر است. او در برابر تغییرات بنیادین، مقاومتی شگفت دارد. حاضر است نام یا دین یا سنتها و حتی هویت خود را تغییر دهد؛ اما ماهیتش را هرگز یا بهسختی. چه آنگاه که انقلاب میکند و چه آنگاه که دین یا مذهب جدید میپذیرد و چه در سختترین روزگاران یا در زمانۀ سکون و سکوت، او سخت به ماهیت تاریخیاش وفادار است. اگر مسلمان شود، از میان همۀ مذاهب اسلامی، اندکاندک به سوی مذهبی میگراید که در آن تکلیفها از بالا به پایین سرازیر میشود و – به گمان او - آرامش و آسایش در سپردن همۀ امور به نیروهای برتر است. اگر به میترا یا زرتشت بگراید، از طبیعت گهوارهای خوابآور برای خویش میسازد و به خوابی عمیق فرومیرود تا شمشیر سعد بن ابیوقاص بر سرش فرود آید. انقلاب انسان ایرانی، برای تغییر نیست؛ برای جلوگیری از تغییر است. انسان ایرانی، هر تغییری را میپذیرد تا تغییر حقیقی را نپذیرد. با او به راحتی میتوان معامله کرد؛ اما مذاکره، نه. او اگر مارکسیست هم بشود، نه برای تفسیری است که مارکسیسم از فرایند تاریخ میدهد؛ برای وعدههای آخرالزمانی کمونیسم است. انسان ایرانی در بنبستها و مخمصهها، پریشان میشود؛ نه چون در بنبست و مخمصه گرفتار آمده است؛ برای آنکه برونرفت را در تغییر میبیند و او مردن را در بنبست بر آوار تغییر ترجیح میدهد. تبار ایرانی چند هزار سال در جغرافیای حادثه زیسته است. او برای مصونیت در برابر حادثههای پیدرپی در چهارراه حوادث دنیا، چارهای جز ساختن لاک استخوانی نداشته است. این لاک سخت و ستبر، هر روز بزرگتر و ضخیمتر شد و امروز راه نفس را بر او بسته است. انسان ایرانی، دستکم به یک قرن استراحت و روزگار بیحادثه نیاز دارد تا سر از لاک خویش بیرون آورد و خورشید را ببیند که دائم در رفتوآمد است، اما همیشه خورشید است.
#رضا_بابایی
@rahenow 🗿👈
اهل هنر، این فرصت را از دست ندهند.
@rahenow 🗿👈
محسن قرائتی: اگر برای نماز همان اندازه که برای موسیقی هزینه میشد، هزینه میکردیم الان وضعیت اینگونه نبود.
من اگر متولی موسیقی در ایران بودم، همین الان نامهای به آقای قرائتی مینوشتم و به او پیشنهاد میدادم که حاضریم همۀ هزینه و بودجۀ دولتی موسیقی و سینما و تئاتر و نقاشی را با یکهزارم امکانات و بودجهای که دولت و صداوسیما و ستاد احیای نماز و سازمان تبلیغات اسلامی و ستاد ائمه جمعه و همایش سالانۀ نماز در سالن کنفرانس سران و اعتبار مالی مخصوص نماز در همۀ ادارات و اماکن عمومی و... که صرف تبلیغ و برگزاری نماز میشود، معاوضه کنیم.
و اگر جای آقای قرائتی بودم، برای تبلیغ نماز و هیچ عبادت دیگری به پول و بودجه و کمکهای دولتی و تبلیغات رسمی دخیل نمیبستم.
اما حالا که جای خودم هستم، خدمت ایشان عرض میکنم که شما اگرچه رئیس ستاد احیای نماز در کشور هستید، اما از سخنانتان پیداست که بیش از دیگران نیاز به آشنایی با ماهیت عبادات دینی دارید.
از پیامبر نشنیدهاید که اگر نان نباشد، نماز و روزه هم نیست(لولا الخُبز ماصلینا و ماصمنا)؟
نمیدانید وظیفۀ عالمان دینی، ابلاغ است، نه تبلیغ و نه تبلیغات، آن هم از جیب مردم؟
نمازی که متولی آن جز به تبلیغات رسمی و برنامههای هزینهبر و سخنرانیهای تکراری و تلقینی و ساختن مسجدهای بیشمار نمیاندیشد، نماز نیست؛ چیزی در مایههای مراسم صبحگاهی پادگانها است.
آقای قرائتی، میدانید در شهرهای چندصدهزار نفری ایران، بیش از یک یا دو سالن سینما فعال یا نیمهفعال نیست؟
میدانید در غیبت سینما و موسیقی و تئاتر و ورزشگاه، میدان به دست اعتیاد و بیفرهنگی میافتد؟
من در میان اطرافیان و آشنایان خود، تا امروز کسی را ندیدم که بر اثر تبلیغات رسمی، نمازخوان شده باشد، اما نمازخوانهای بسیاری را دیدهام که تبلیغات شما، آنان را در نماز کاهل و مردد کرده است.
نمیدانم شما چه تصوری از دین و نماز دارید که گمان کردهاید با پول و بودجۀ بیشتر میتوانید شمار نمازخوانها را بیشتر کنید؛ اما میدانم که پیشوایان دینی هیچ اهتمامی به تبلیغ و تبلیغات نداشتند و بیش از آنکه بخواهند دیگران را نمازخوان کنند، برای کیفیت نمازهای خود میکوشیدند و دل میسوزاندند
. اگر نماز شما و دوستان شما نماز بود، بینماز کردن این مردم نیاز به بودجه و تبلیغات داشت، نه عکس آن.
#رضا_بابایی
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
محسن قرائتی: اگر برای نماز همان اندازه که برای موسیقی هزینه میشد، هزینه میکردیم الان وضعیت اینگونه نبود.
من اگر متولی موسیقی در ایران بودم، همین الان نامهای به آقای قرائتی مینوشتم و به او پیشنهاد میدادم که حاضریم همۀ هزینه و بودجۀ دولتی موسیقی و سینما و تئاتر و نقاشی را با یکهزارم امکانات و بودجهای که دولت و صداوسیما و ستاد احیای نماز و سازمان تبلیغات اسلامی و ستاد ائمه جمعه و همایش سالانۀ نماز در سالن کنفرانس سران و اعتبار مالی مخصوص نماز در همۀ ادارات و اماکن عمومی و... که صرف تبلیغ و برگزاری نماز میشود، معاوضه کنیم.
و اگر جای آقای قرائتی بودم، برای تبلیغ نماز و هیچ عبادت دیگری به پول و بودجه و کمکهای دولتی و تبلیغات رسمی دخیل نمیبستم.
اما حالا که جای خودم هستم، خدمت ایشان عرض میکنم که شما اگرچه رئیس ستاد احیای نماز در کشور هستید، اما از سخنانتان پیداست که بیش از دیگران نیاز به آشنایی با ماهیت عبادات دینی دارید.
از پیامبر نشنیدهاید که اگر نان نباشد، نماز و روزه هم نیست(لولا الخُبز ماصلینا و ماصمنا)؟
نمیدانید وظیفۀ عالمان دینی، ابلاغ است، نه تبلیغ و نه تبلیغات، آن هم از جیب مردم؟
نمازی که متولی آن جز به تبلیغات رسمی و برنامههای هزینهبر و سخنرانیهای تکراری و تلقینی و ساختن مسجدهای بیشمار نمیاندیشد، نماز نیست؛ چیزی در مایههای مراسم صبحگاهی پادگانها است.
آقای قرائتی، میدانید در شهرهای چندصدهزار نفری ایران، بیش از یک یا دو سالن سینما فعال یا نیمهفعال نیست؟
میدانید در غیبت سینما و موسیقی و تئاتر و ورزشگاه، میدان به دست اعتیاد و بیفرهنگی میافتد؟
من در میان اطرافیان و آشنایان خود، تا امروز کسی را ندیدم که بر اثر تبلیغات رسمی، نمازخوان شده باشد، اما نمازخوانهای بسیاری را دیدهام که تبلیغات شما، آنان را در نماز کاهل و مردد کرده است.
نمیدانم شما چه تصوری از دین و نماز دارید که گمان کردهاید با پول و بودجۀ بیشتر میتوانید شمار نمازخوانها را بیشتر کنید؛ اما میدانم که پیشوایان دینی هیچ اهتمامی به تبلیغ و تبلیغات نداشتند و بیش از آنکه بخواهند دیگران را نمازخوان کنند، برای کیفیت نمازهای خود میکوشیدند و دل میسوزاندند
. اگر نماز شما و دوستان شما نماز بود، بینماز کردن این مردم نیاز به بودجه و تبلیغات داشت، نه عکس آن.
#رضا_بابایی
@rahenow 🗿👈
✅ به پشتیبانی نفت می غریم و می تازیم و چنگ به روی این و آن می اندازیم!!
✍️ شادوران #رضا_بابایی
🔸وزیر خارجه #شوروی سابق در کتاب خاطرات خود مینویسد: در سفر به تهران از مسئولین جمهوری اسلامی پرسیدم رفتارهای سیاسی و اقتصادی شما با منطق سیاسی و اقتصادی سازگار نیست. پس کشور شما چگونه اداره میشود؟ مسئولان ایرانی با خنده جواب میدادند: این کشور را امام زمان اداره میکند. سفیر شوروی میگوید: من تحقیق کردم، گمان نمیکنم امام زمان ایرانیها کسی باشد که قرار است از آسمان بیاید. لابد منظور مسئولان ایرانی از امام زمان، همان نفتی است که در این سرزمین میجوشد و حکومتشان را از حساب و کتاب اقتصادی و سیاسی و برنامهریزی و تعامل با دنیا بینیاز کرده است.
🔸بیش از صد سال است که ایران در چاه نفت افتاده است. بیش از صد سال است که بودجههای سالانه کشورمان را قیمت نفت مینویسد، نه نظریههای جهانشمول در اقتصاد و سیاست.
🔸نفت شاه را مستبد کرد، تا آنجا که گفت: (حزب فقط حزب رستاخیر، هرکس نمیخواهد کشور را ترک کند). نفت باد غرور در آستین ژندۀ ما افکنده است که به هیچ یک از پیامدهای عمل و سخن خویش نمیاندیشیم و چنان شعارهایی میدهیم که لرزه بر اندام هر اقتصاد و هر سرنوشتی میاندازد.
🔸سرمست از جام نفت، به ریش همه تجربههای بشری و نظریههای علمی در اقتصاد و سیاست میخندیم. به پشتوانۀ نفت میغرّیم و میتازیم و چنگ به روی این و آن میاندازیم.
🔸این هیاهو که اکنون در جهان افکندهایم به مدد نفت است، نه به معجزۀ منطق و تدبیر و آرمان. نفت، سیاست و اقتصاد و فرهنگ و حتی سنت و شیوۀ دینداری ما را جیرهخوار خود کرده است.
🔸تا وقتی که حوزههای علمیه دست در جیب نفت دارند، علوم انسانی را به چیزی نمیگیرند. نفت، جای تولید و مالیات و پیوندهای ملی و همکاری دولت و ملت را گرفته است.
🔸نفت به دولتها میگوید من مردم را به شما نیازمند میکنم و شما را از مردم بینیاز میسازم. هیچ سیاستی نیست که به رأی و نظر مردم، بیش از دلارهایی که من به خزانه وارد میکنم، نیازمند باشد. مبادا به هزینهها و زیانها بیندیشید، مبادا نگران پول باشید؛ همه بر گردن من است. من از دل زمین میجوشم تا آرزوهای شما را برآورم. جوشیدن از من و خروشیدن از شما.
🔸راستی چه خبر از «تمدن نوین اسلامی»؟ چرا در نیمۀ دوم دهۀ هشتاد همهجا سخن از تمدنسازی بود و اکنون کمتر از آن سخن میگویند؟ جز این است که در آن سالها ایران بیشترین درآمدهای نفتی را در ۱۱۰ سال گذشته داشت و بلکه آن مقدار پول نقد که در آن چند سال به خزانۀ دولت وارد شد بیش از همۀ درآمدهای نفتی ایران از روز نخست تا سال ۱۳۹۰ بود؟
🔸چاه نفت، همان خم رنگرزی است که شغالی در آن افتاد و چون برآمد، خویش را طاووس علّیین دید. تا زمانیکه نفت میجوشد، ما دنیا را و قوانین سیاست و اقتصاد را به سخره میگیریم و پرچمها میسوزانیم و از دیوار سفارتها بالا میرویم و شعار مرگ بر این و آن ما گوش فلک را پر میکند. سالهاست که نفت میجوشد و ما میخروشیم.
#اندیشه #اقتصاد #سیاسی
@rahenow 🗿👈
✍️ شادوران #رضا_بابایی
🔸وزیر خارجه #شوروی سابق در کتاب خاطرات خود مینویسد: در سفر به تهران از مسئولین جمهوری اسلامی پرسیدم رفتارهای سیاسی و اقتصادی شما با منطق سیاسی و اقتصادی سازگار نیست. پس کشور شما چگونه اداره میشود؟ مسئولان ایرانی با خنده جواب میدادند: این کشور را امام زمان اداره میکند. سفیر شوروی میگوید: من تحقیق کردم، گمان نمیکنم امام زمان ایرانیها کسی باشد که قرار است از آسمان بیاید. لابد منظور مسئولان ایرانی از امام زمان، همان نفتی است که در این سرزمین میجوشد و حکومتشان را از حساب و کتاب اقتصادی و سیاسی و برنامهریزی و تعامل با دنیا بینیاز کرده است.
🔸بیش از صد سال است که ایران در چاه نفت افتاده است. بیش از صد سال است که بودجههای سالانه کشورمان را قیمت نفت مینویسد، نه نظریههای جهانشمول در اقتصاد و سیاست.
🔸نفت شاه را مستبد کرد، تا آنجا که گفت: (حزب فقط حزب رستاخیر، هرکس نمیخواهد کشور را ترک کند). نفت باد غرور در آستین ژندۀ ما افکنده است که به هیچ یک از پیامدهای عمل و سخن خویش نمیاندیشیم و چنان شعارهایی میدهیم که لرزه بر اندام هر اقتصاد و هر سرنوشتی میاندازد.
🔸سرمست از جام نفت، به ریش همه تجربههای بشری و نظریههای علمی در اقتصاد و سیاست میخندیم. به پشتوانۀ نفت میغرّیم و میتازیم و چنگ به روی این و آن میاندازیم.
🔸این هیاهو که اکنون در جهان افکندهایم به مدد نفت است، نه به معجزۀ منطق و تدبیر و آرمان. نفت، سیاست و اقتصاد و فرهنگ و حتی سنت و شیوۀ دینداری ما را جیرهخوار خود کرده است.
🔸تا وقتی که حوزههای علمیه دست در جیب نفت دارند، علوم انسانی را به چیزی نمیگیرند. نفت، جای تولید و مالیات و پیوندهای ملی و همکاری دولت و ملت را گرفته است.
🔸نفت به دولتها میگوید من مردم را به شما نیازمند میکنم و شما را از مردم بینیاز میسازم. هیچ سیاستی نیست که به رأی و نظر مردم، بیش از دلارهایی که من به خزانه وارد میکنم، نیازمند باشد. مبادا به هزینهها و زیانها بیندیشید، مبادا نگران پول باشید؛ همه بر گردن من است. من از دل زمین میجوشم تا آرزوهای شما را برآورم. جوشیدن از من و خروشیدن از شما.
🔸راستی چه خبر از «تمدن نوین اسلامی»؟ چرا در نیمۀ دوم دهۀ هشتاد همهجا سخن از تمدنسازی بود و اکنون کمتر از آن سخن میگویند؟ جز این است که در آن سالها ایران بیشترین درآمدهای نفتی را در ۱۱۰ سال گذشته داشت و بلکه آن مقدار پول نقد که در آن چند سال به خزانۀ دولت وارد شد بیش از همۀ درآمدهای نفتی ایران از روز نخست تا سال ۱۳۹۰ بود؟
🔸چاه نفت، همان خم رنگرزی است که شغالی در آن افتاد و چون برآمد، خویش را طاووس علّیین دید. تا زمانیکه نفت میجوشد، ما دنیا را و قوانین سیاست و اقتصاد را به سخره میگیریم و پرچمها میسوزانیم و از دیوار سفارتها بالا میرویم و شعار مرگ بر این و آن ما گوش فلک را پر میکند. سالهاست که نفت میجوشد و ما میخروشیم.
#اندیشه #اقتصاد #سیاسی
@rahenow 🗿👈
محنت دیگران
🔻بقا و خوشبختی بشر، در گرو زندگی جمعی است، و زندگی جمعی بدون «همذاتپنداری»، اردوگاه مرگ جمعی و تدریجی است. همذاتپنداری (identification)، یعنی درک ما از رنج یا لذت دیگران، آنسان که آن رنج یا لذت، گویی در وجود ما رخ داده است. بدون همذاتپنداری، زمینهای برای اخلاق اجتماعی و زیست اخلاقی باقی نمیماند، جز تازیانۀ قانون که آن نیز در برابر خودخواهیها و منفعتطلبیهای انسان، چندان کارایی ندارد. آدمیان تا از درد و رنج یکدیگر رنجور نشوند، مهربانی با دیگری و گرهگشایی از کار دیگران را پیشۀ خود نمیکنند و از آن لذت نمیبرند. آنچه ستم را بر دیگری آسان میکند، ناتوانی ستمگر از درک رنجی است که ستمدیده میبرد. جامعهای که اعضا و اجزای آن، همدیگر را نمیبینند و بر دردهای یکدیگر نمیگریند، مجموعهای فاسد و رو به فنا و اضمحلال است. چنین جامعهای، نه جایی برای زیستن و بالیدن، که زندانی برای رنج کشیدن و افسردن است.
قانون طلایی اخلاق نیز بر همین پایه استوار است. این قانون مقدس و کارساز میگوید: آنچه برای خود میخواهی برای دیگری نیز بخواه و آنچه برای خود نمیخواهی، برای دیگری هم نخواه. «انصاف» هم که سختترین و فاضلترین و انسانیترین فضیلت اخلاقی است، بدون همذاتپنداری و درک محنت دیگری ممکن نیست.
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
خانم هانا آرنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم» بهخوبی نشان میدهد که میان ستم به دیگری و توانایی در همذاتپنداری، رابطهای معکوس و بسیار دقیق وجود دارد؛ یعنی هر قدر که فردی یا جامعهای در همذاتپنداری ناتوانتر باشد، در ظلم و بزهکاری و کشتار، توانمندتر و جسورتر است؛ زیرا رنج دیگری در او هیچ احساسی برنمیانگیزد تا مانع او شود. بر پایۀ تحقیقات خانم هانا آرنت، آدلوف آیشمن، افسر ارتش نازی آلمان و از متهمان هولوکاست، انسانی خانوادهدوست، مؤدب، برخوردار از همۀ پرنسیبهای اجتماعی و حتی افکار مثبت بود؛ اما ذرهای قدرت همذاتپنداری نداشت. به همین دلیل کشتن انسانها برای او آسان بود و معنایی جز عمل به وظیفۀ سازمانی نداشت.
همذاتپنداری، بیشوکم در طبیعت همۀ انسانها هست؛ اما راههایی وجود دارد که آن را تقویت میکند یا به سطح لازم برای زیست جمعی میرساند. موسیقی، قصه، رمان و سینما، بیشترین توفیق را در تقویت و تشدید همذاتپنداری در میان انسانها دارند. سینما غم و شادی دیگران را غم و شادی ما میکند؛ به ما میآموزد که دیگران نیز وجود دارند، رنج میبرند و همچون ما درد میکشند. این یادآوریها برای جوامع بشری از نان شب نیز واجبتر است. اخلاقیترین کارکرد سینما و رمان و تئاتر همین است که رنج و درد دیگران را رنج و درد ما میکند و ما همپای «دیگری» میترسیم، اشک میریزیم، غصه میخوریم یا شاد میشویم و میخندیم. سینما، بینندهاش را از غم «دیگران» میگریاند و شادی دیگران را شادی او میکند. این بزرگترین ارمغان اخلاقی سینما و تئاتر برای انسان مدرن است. قصه برای کودکان، و رمان برای بزرگسالان نیز همین کارکرد را دارد. اگر رمان «کلبۀ عموتام» نوشتۀ خانم استو، آن اثر شگرف را در تاریخ اجتماعی آمریکا گذاشت و همچون تیغ بر رشتۀ بردهداری در قرن نوزدهم فرود آمد، هیچ دلیلی نداشت جز اینکه توانست همذاتپنداری خوانندۀ سفیدپوست را برانگیزد.
سینما و رمان و موسیقی فاخر، سلولهای جامعه را به هم میپیوندد و از آنها عضوی زنده میسازد؛ اما در پند و اندرز، «دیگری» همچنان «دیگری» است. سینما «دیگری» را همذات و همزاد ما میکند و به همین دلیل، از چگالی خودخواهی و خودبینی و خودپرستی ما میکاهد. موسیقی، جانها را لطیف میکند و سپس آنها را به مدرسۀ داستان و سینما میفرستد تا در آنجا تجربههای دیگران را «حس» کنند و لختی برای «دیگران» بگریند یا بخندند. در سینما هیچ کس برای دردهای خودش نمیگرید؛ بلکه رنجها و دردهای خود را فراموش میکند و گوش به داستان زندگی دیگران میسپارد. پس سینما و هر هنر یا فن یا برنامهای که بتواند انسان را لختی از خویش بیرون بیاورد و او را از درد و رنج دیگری، متأثر کند، اخلاقیترین کار ممکن را کرده است.
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
#رضا_بابایی
@rahenow 🗿👈
🔻بقا و خوشبختی بشر، در گرو زندگی جمعی است، و زندگی جمعی بدون «همذاتپنداری»، اردوگاه مرگ جمعی و تدریجی است. همذاتپنداری (identification)، یعنی درک ما از رنج یا لذت دیگران، آنسان که آن رنج یا لذت، گویی در وجود ما رخ داده است. بدون همذاتپنداری، زمینهای برای اخلاق اجتماعی و زیست اخلاقی باقی نمیماند، جز تازیانۀ قانون که آن نیز در برابر خودخواهیها و منفعتطلبیهای انسان، چندان کارایی ندارد. آدمیان تا از درد و رنج یکدیگر رنجور نشوند، مهربانی با دیگری و گرهگشایی از کار دیگران را پیشۀ خود نمیکنند و از آن لذت نمیبرند. آنچه ستم را بر دیگری آسان میکند، ناتوانی ستمگر از درک رنجی است که ستمدیده میبرد. جامعهای که اعضا و اجزای آن، همدیگر را نمیبینند و بر دردهای یکدیگر نمیگریند، مجموعهای فاسد و رو به فنا و اضمحلال است. چنین جامعهای، نه جایی برای زیستن و بالیدن، که زندانی برای رنج کشیدن و افسردن است.
قانون طلایی اخلاق نیز بر همین پایه استوار است. این قانون مقدس و کارساز میگوید: آنچه برای خود میخواهی برای دیگری نیز بخواه و آنچه برای خود نمیخواهی، برای دیگری هم نخواه. «انصاف» هم که سختترین و فاضلترین و انسانیترین فضیلت اخلاقی است، بدون همذاتپنداری و درک محنت دیگری ممکن نیست.
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
خانم هانا آرنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم» بهخوبی نشان میدهد که میان ستم به دیگری و توانایی در همذاتپنداری، رابطهای معکوس و بسیار دقیق وجود دارد؛ یعنی هر قدر که فردی یا جامعهای در همذاتپنداری ناتوانتر باشد، در ظلم و بزهکاری و کشتار، توانمندتر و جسورتر است؛ زیرا رنج دیگری در او هیچ احساسی برنمیانگیزد تا مانع او شود. بر پایۀ تحقیقات خانم هانا آرنت، آدلوف آیشمن، افسر ارتش نازی آلمان و از متهمان هولوکاست، انسانی خانوادهدوست، مؤدب، برخوردار از همۀ پرنسیبهای اجتماعی و حتی افکار مثبت بود؛ اما ذرهای قدرت همذاتپنداری نداشت. به همین دلیل کشتن انسانها برای او آسان بود و معنایی جز عمل به وظیفۀ سازمانی نداشت.
همذاتپنداری، بیشوکم در طبیعت همۀ انسانها هست؛ اما راههایی وجود دارد که آن را تقویت میکند یا به سطح لازم برای زیست جمعی میرساند. موسیقی، قصه، رمان و سینما، بیشترین توفیق را در تقویت و تشدید همذاتپنداری در میان انسانها دارند. سینما غم و شادی دیگران را غم و شادی ما میکند؛ به ما میآموزد که دیگران نیز وجود دارند، رنج میبرند و همچون ما درد میکشند. این یادآوریها برای جوامع بشری از نان شب نیز واجبتر است. اخلاقیترین کارکرد سینما و رمان و تئاتر همین است که رنج و درد دیگران را رنج و درد ما میکند و ما همپای «دیگری» میترسیم، اشک میریزیم، غصه میخوریم یا شاد میشویم و میخندیم. سینما، بینندهاش را از غم «دیگران» میگریاند و شادی دیگران را شادی او میکند. این بزرگترین ارمغان اخلاقی سینما و تئاتر برای انسان مدرن است. قصه برای کودکان، و رمان برای بزرگسالان نیز همین کارکرد را دارد. اگر رمان «کلبۀ عموتام» نوشتۀ خانم استو، آن اثر شگرف را در تاریخ اجتماعی آمریکا گذاشت و همچون تیغ بر رشتۀ بردهداری در قرن نوزدهم فرود آمد، هیچ دلیلی نداشت جز اینکه توانست همذاتپنداری خوانندۀ سفیدپوست را برانگیزد.
سینما و رمان و موسیقی فاخر، سلولهای جامعه را به هم میپیوندد و از آنها عضوی زنده میسازد؛ اما در پند و اندرز، «دیگری» همچنان «دیگری» است. سینما «دیگری» را همذات و همزاد ما میکند و به همین دلیل، از چگالی خودخواهی و خودبینی و خودپرستی ما میکاهد. موسیقی، جانها را لطیف میکند و سپس آنها را به مدرسۀ داستان و سینما میفرستد تا در آنجا تجربههای دیگران را «حس» کنند و لختی برای «دیگران» بگریند یا بخندند. در سینما هیچ کس برای دردهای خودش نمیگرید؛ بلکه رنجها و دردهای خود را فراموش میکند و گوش به داستان زندگی دیگران میسپارد. پس سینما و هر هنر یا فن یا برنامهای که بتواند انسان را لختی از خویش بیرون بیاورد و او را از درد و رنج دیگری، متأثر کند، اخلاقیترین کار ممکن را کرده است.
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
#رضا_بابایی
@rahenow 🗿👈