@rahenow
559 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
@rahenow🗿👈
وحشیِ بافقی منم که منم!
شور، آتش گرفته در بدنم
من که «گاو» و «کلید» مش حسنم!!
سیم آخر کجاست تا بزنم؟!

توی مغزم بزن بزن شده ام
عاشق چند تا وطن شده ام!

قصّه ام شرحی از پریشانی ست
گریه ی دختری خیابانی ست
کیف یک بچّه ی دبستانی ست
متن دعوای چند زندانی ست

مانده ام با خودم چه کار کنم!
قصد دارم به «تو» فرار کنم

به تو که حالتِ «فقط» داری
صبح تا شب قرارِ چت داری!
نه تمایل به خال و خط داری
نه به سمت کسی جهت داری!

تو که درمانی و خودِ دردی
داخل خانه لُخت می گردی!

تو که از گریه ات کبودتری
غرق سیگارهات و دودتری
از هر آنچه که بود، بودتری
مالکیّت تر از حسودتری!!

تو که در چشم هات خشم و غم است
تو که دیوانگیت محترم است!

تو که با اشک هام همدستی
که شکستی و باز نشکستی
تو که هوشیار هستی و مستی
متناقض تر از خودت هستی!

باز لبخند می زدی از درد
چند زن در تو زندگی می کرد؟!

تو که توی قطار تجربه کرد
در شب انتظار، تجربه کرد
قبل و بعد ناهار تجربه کرد!
تو که دیوانه وار تجربه کرد

باز هم توی چشم هاش غم است
باز دیوانه وار عاشقم است

تو که در پشت ابری و ماهی!
تو که می خواهی و نمی خواهی
تو که در انتهای هر راهی
تو که دلتنگ می شوی گاهی

چقدر تو! تو! تو! تو!... خسته شدم!
باز برگشت می کنم به خودم

مثل یک گنده لات شاشیدم!
وسط چشم هات شاشیدم!
بر خطوط صدات شاشیدم!
توی هر ارتباط شاشیدم!

رنگ شاشی زدم به کلّ شبم!
فکر کردی چقدر بی ادبم!!

وحشیِ بافقی تر از ادبم
که رسیده ست زندگی به لبم
از خودم که نبوده ام عقبم
عکس خورشید را بزن به شبم!

تا کمی فکر شور و حال کنم
تا که امّید را خیال کنم

پُرِ دیوانگی و تردیدم
حسرت خانه توی تبعیدم
کاش این روز را نمی دیدم
کاش این روز را نمی دیدم

خانه ای داشتیم و سبز نشد
کاش را کاشتیم و سبز نشد

عقده ها وا نمی شوند گُلم!
بند کفش مرا ببند گلم
ما که گاویم و گوسفند گلم!
بغلم کن! فقط بخند گلم

تا کمی تندتر زمان برود
تا که این درد یادمان برود...

#سید_مهدی_موسوی

@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
یک روز صبح زود و فقط گریه
سیگار بود و دود و فقط گریه
با گونه ای کبود و فقط گریه
پشت موبایل بود و فقط گریه...
امّا کسی ندید... و من دیدم!

معتادهای آن طرف تصویر
در چارراه، دستفروشی پیر
مأمورهای گشتیِ بی تأثیر
فریاد اعتراض و صدای تیر
امّا کسی ندید... و من دیدم!

میدان منفجر شده ی اعدام
تا خودکشی ِ واقعی ِ الهام
تا دیش های مخفی ِ پشتِ بام
تا بچّه ای که باز نخورده شام
امّا کسی ندید... و من دیدم!

کابوس های پیرزنی تنها
امنیّت نداشته ی زن ها
موج کلاغ ها جلوی ون ها
در هر اداره رشوه گرفتن ها
امّا کسی ندید... و من دیدم!

ردّ قمه به فرق عزاداران
آمار رشد کرده ی بیکاران
در هر کجا فروختن یاران
تا قطره های خون وسط باران
امّا کسی ندید... و من دیدم!

مردم به فکر رابطه ای تازه
تریاک و ماهواره و خمیازه
یا ازدواج های به اندازه
یا توپ های داخل دروازه
من سال هاست گوشه ی زندانم
من سال هاست گوشه ی زندانم...

#سید_مهدی_موسوی
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
📌سفینه پایین آمد، نشست روی زمین
نگاه کرد:

سر کوچه یک زن غمگین

دو دزد، منتظر کیف کارمند جوان
جلوی مدرسه یک مشت بچّه ی نگران

هزار زندانی فکر راه های خروج
فرار دختری از دست لات های لجوج

دو تا پسر وسط ارتباط قایمکی
پلیس خسته سر یک تصادف الکی

صدای گریه ی یک مرد با لب خاموش
پیاده روی پر از دختران دستفروش

سه کارمند چروکیده در اتاقی سرد
بریدن سرها توی جبهه های نبرد

شکنجه کردن مظنون تازه با لبخند
گلایه ی پدری پیر از زن و فرزند

سقوط کارگری از فشار بی خوابی
فروشگاهِ پر از جنس های قلابی!

شیوع هذیان، افسردگی حاد، جنون
دروغ گفتنِ اخبارگوی تلویزیون

سکوت و خودکشی شاعر از فشار زیاد
جلوی مدرسه ی بچّه ها فروش مواد

گرفتن دو، سه بچّه به علّت شادی!
خراب کردن میدان پیر آزادی

طلاق های غیابی درون هر چمدان
بریدن سرِ صدها درخت سبز جوان

کبوترانِ سرِ بام و چیدن پرها
کنار پنجره دلواپسی مادرها

تقلّب ِ تاریخی و جعل، در موزه
صدای بوق و ترافیک و دود هر روزه

شبانه گریه ی سربازهای اجباری
نماد هوش معاصر: کلاهبرداری!

هزار حادثه ی غیر قابل تغییر
گرسنگی هزاران هزار کودک و پیر

درست کردن چندین و چند بمب اتم
و ایستادن مردم مقابل مردم...

نگاه مرد فضایی به شهر و آدم ها
سفینه رفت دوباره به دوردست فضا


#سید_مهدی_موسوی

@rahenow🗿👈
‌ ‌
من رودخانه ای را میشناسم؛
که با دریا قهر کرد...
و عاشقانه
به فاضلاب ریخت....!

#سید_مهدی_موسوی
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
#روسری
@rahenow🗿👈

تسلیم باد و رفتن ناموس باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد کلاغ ها
جنگل به خون نشست... درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها

لعنت به ساده لوحیت و آن دل خرت
بهتت زده شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
این بار اعتماد کنی... خاک بر سرت

از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال گریه من روسری کنند
در کل شهر خاله زنک ها نشسته اند
درباره زنی که منم داوری کنند
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از بحث روزنامه سر کارمزد ها
از بوی دست های تو در جیب دزد ها
از انحراف من وسط مستقیم ها
از عشق جاودانه ما پشت سیم ها
از هر که مثل تو از ماه آمده ست
از این همه بپرس چرا حال من بد است
...
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال گریه من روسری کنند
در کل شهر خاله زنک ها نشسته اند
درباره زنی که منم داوری کنند
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها
در وصف عشق و زیر کمر داوری کنند

#سید_مهدی_موسوی

@rahenow🗿👈