ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭا ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ .
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ
ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ...
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ببری..
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ
ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
#سیمین بهبهانی
@rahenow
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ
ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ...
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻨﺎﻩ ببری..
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ
ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ.
#سیمین بهبهانی
@rahenow
@rahenow🗿👈
زنی را میشناسم من
که در یک گوشهٔ خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آن ست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد:
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من....
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی ، چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفرهٔ خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را...
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
زنی را میشناسم من
که در یک گوشهٔ خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آن ست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد:
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من....
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی ، چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفرهٔ خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را...
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
همه آدمها
ظرفیت بزرگ شدن را ندارند
اگر بزرگشان کنیم
گم می شوند و
دیگر نه شما را می بینند و
نه خودشان را
بیاییم به اندازه آدم ها
دست نزنیم..
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow🗿
ظرفیت بزرگ شدن را ندارند
اگر بزرگشان کنیم
گم می شوند و
دیگر نه شما را می بینند و
نه خودشان را
بیاییم به اندازه آدم ها
دست نزنیم..
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow🗿
شعر دندان شکن بانو #سیمین_بهبهانی به #احمدی_نژاد !
🔴سیمین بهبهانی این شعر کوبنده را سرود و آنرا پاسخی به اظهارات پوچ احمدی نژاد دانست. اشاره وی به سخنان احمدی نژاد در بیرجند بود که با انتقاد از روشنفکران ایرانی و منتقدان خود گفته بود:
➖"... اینها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی قیافه روشنفکری می گیرند ، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
پاسخ بهبهانی به احمدی نژاد چنین بود:
شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
@rahenow🗿👈
🔴سیمین بهبهانی این شعر کوبنده را سرود و آنرا پاسخی به اظهارات پوچ احمدی نژاد دانست. اشاره وی به سخنان احمدی نژاد در بیرجند بود که با انتقاد از روشنفکران ایرانی و منتقدان خود گفته بود:
➖"... اینها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی قیافه روشنفکری می گیرند ، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
پاسخ بهبهانی به احمدی نژاد چنین بود:
شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
@rahenow🗿👈
🔸من اگر کافر و بی دین و خرابم ؛ به تو چه؟
🔹 من اگر مست می و شرب و شرابم به تو چه؟
🔸 تو اگر مستعد نوحه و آهی چه به من؟؟
🔹من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
🔹 من اگر مست می و شرب و شرابم به تو چه؟
🔸 تو اگر مستعد نوحه و آهی چه به من؟؟
🔹من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
خواهم چو راز پنهان،
از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم
کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد
در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان
بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا!
زندان پیکر من
تا از بهانه جویی
دل دربدر نباشد...
#سیمین_بهبهانی
28 مرداد سالروز در گذشت بانوی غزل سیمین بهبهانی
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
خواهم چو راز پنهان،
از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم
کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد
در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان
بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا!
زندان پیکر من
تا از بهانه جویی
دل دربدر نباشد...
#سیمین_بهبهانی
28 مرداد سالروز در گذشت بانوی غزل سیمین بهبهانی
@rahenow🗿👈
زن ، بام نیست
تا برای هواخوری به سراغش بروی
"آسمان" است پرواز را بیاموز
سیگار نیست
که بکشی و تمامش کنی
"اکسیژن" است او را نفس بکش
روزنامه نیست
که بخوانی و روی نیمکتی جا بگذاری
" کتاب" است او را زندگی کن
او یک "زن" است اگر میتوانی "مرد" باش
@rahenow🗿👈
#سیمین_بهبهانی
تا برای هواخوری به سراغش بروی
"آسمان" است پرواز را بیاموز
سیگار نیست
که بکشی و تمامش کنی
"اکسیژن" است او را نفس بکش
روزنامه نیست
که بخوانی و روی نیمکتی جا بگذاری
" کتاب" است او را زندگی کن
او یک "زن" است اگر میتوانی "مرد" باش
@rahenow🗿👈
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
"نغمه ی روسپی'
بده آن قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی ی خویش
بده آن روغن، تا تازه کنم
چهر پژمرده، ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوب گری
به سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
به سیه بختی خود خنده زنم
روی این چهره ی ناشاد غمین
چهره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من
چه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من، گفتم
کس ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت، اگر صد می شد
درد، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه، این کیست که در می کوبد؟
همسر امشب من می آید
همسر امشب من می اید
وای ای غم ز دلم دست بکش
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow🗿
"نغمه ی روسپی'
بده آن قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی ی خویش
بده آن روغن، تا تازه کنم
چهر پژمرده، ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوب گری
به سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
به سیه بختی خود خنده زنم
روی این چهره ی ناشاد غمین
چهره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من
چه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من، گفتم
کس ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت، اگر صد می شد
درد، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه، این کیست که در می کوبد؟
همسر امشب من می آید
همسر امشب من می اید
وای ای غم ز دلم دست بکش
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow🗿
ﺭﻭﺯﯼ ﺁﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻫﻴﭻ ﺗﻤﻨﺎ ﻧﮑﻨﺪ
ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﻭﺍ ﻧﮑﻨﺪ
ﻳﺎﺩ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺴﯽ ﺳﻴﻨﻪٔ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﺮﺍ
ﻣﻮﺝ ﺧﻴﺰ ﻫﻮﺱ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺷﻴﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ
ﺩﻳﺪﻩ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﺮﻭﺑﺴﺘﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ
ﺻﺪ ﭼﻤﻦ ﻻﻟﻪ ﺩﻣﺪ، ﻧﻴﻢ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﮑﻨﺪ
ﻟﻴﮏ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺴﺖ ﻣﯽ ِ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ
ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﻴﺎﺳﺎﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺍ ﻧﮑﻨﺪ
ﺍﺯ ﻟﮕﺪ ﮐﻮﺏ ِ ﻫﻮﺱ، ﭘﻴﮑﺮ ﺗﻘﻮﺍ ﻧﺮﻫﺪ
ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺳﻮﺩﺍﺯﺩﻩ ﺭﺳﻮﺍ ﻧﮑﻨﺪ.
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﻭﺍ ﻧﮑﻨﺪ
ﻳﺎﺩ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺴﯽ ﺳﻴﻨﻪٔ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﺮﺍ
ﻣﻮﺝ ﺧﻴﺰ ﻫﻮﺱ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺷﻴﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ
ﺩﻳﺪﻩ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﺮﻭﺑﺴﺘﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ
ﺻﺪ ﭼﻤﻦ ﻻﻟﻪ ﺩﻣﺪ، ﻧﻴﻢ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﮑﻨﺪ
ﻟﻴﮏ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺴﺖ ﻣﯽ ِ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ
ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﻴﺎﺳﺎﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺍ ﻧﮑﻨﺪ
ﺍﺯ ﻟﮕﺪ ﮐﻮﺏ ِ ﻫﻮﺱ، ﭘﻴﮑﺮ ﺗﻘﻮﺍ ﻧﺮﻫﺪ
ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺳﻮﺩﺍﺯﺩﻩ ﺭﺳﻮﺍ ﻧﮑﻨﺪ.
#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
به ساز من که می رقصی
قیامت می کنی به به ..
چه طوفانی به پا کردی
قلم شاید تو هم مستی؟!؟
زمین مست
زمان مست
مخاطب مست شعرم شد
بنازم دلبریهایت!
قلم، الحق که تردستی.
🖊#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
قیامت می کنی به به ..
چه طوفانی به پا کردی
قلم شاید تو هم مستی؟!؟
زمین مست
زمان مست
مخاطب مست شعرم شد
بنازم دلبریهایت!
قلم، الحق که تردستی.
🖊#سیمین_بهبهانی
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
"شب و نان '
مهر، بر سر چادر ماتم کشید
آسمان شد ابری و غمگین و تار
باز خشم آسمان کینه توز
باز باران، باز هم تعطیل کار
قطره های اول باران یأس
روی رخسار پر از گردی چکید
دیده یی بر آسمان، اندوه ریخت
سینه یی آه پر از دردی کشید
خسته و اندوهگین و ناامید
بر زمین بنهاد دست افزار خویش
در پناه نیمه دیواری خزید
شسته دست از کار محنت بار خویش
باز، انگشتان خشکی، شامگاه
شرمگین، آهسته می کوبد به در
باز، چشم پر امید کودکان
باز، دست خالی از نان پدر...
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow
"شب و نان '
مهر، بر سر چادر ماتم کشید
آسمان شد ابری و غمگین و تار
باز خشم آسمان کینه توز
باز باران، باز هم تعطیل کار
قطره های اول باران یأس
روی رخسار پر از گردی چکید
دیده یی بر آسمان، اندوه ریخت
سینه یی آه پر از دردی کشید
خسته و اندوهگین و ناامید
بر زمین بنهاد دست افزار خویش
در پناه نیمه دیواری خزید
شسته دست از کار محنت بار خویش
باز، انگشتان خشکی، شامگاه
شرمگین، آهسته می کوبد به در
باز، چشم پر امید کودکان
باز، دست خالی از نان پدر...
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
@rahenow🗿👈
"گفت و گو '
تازگی چه خبرها؟
کهنه هم خبری نیست
جز گرفتن و بستن
کار تازه تری نیست
شور و شوق و تحرک؟
طرفه یی که ندیدیم
هر چه بود، همان هست
تحفه ی دگری نیست
پیش بینی ی فردا؟
تلخ کامی ی دیروز
در مجال تصور
شهدی و شکری نیست
کو کرامت و عصمت
دم مزن که درین شهر
غیر ناخن و دامن
هیچ خشک و تری نیست
عصمتی به دو تا نان؟
گر گرسنه بمانی
در معامله دانی
آنچنان ضرری نیست
شهر نکبت و خواری
بی مجامله آری
جز عفونت ازین گند
سودی و ثمری نیست
شب به روز رسد باز؟
روز؟ هرگز و هرگز
در تلاطم ظلمت
ساحل سحری نیست
ساز کن قوقولی قو
کو تسلط و تاجم؟
من کلاغم و با من
این چنین هنری نیست
ای کلاغ بد آواز
با شمایل ناساز
گرچه آیه ی یأسی
در منت اثری نیست
باش تا نفس صبح
در فساد بگیرد
بیشه زار خشونت
خالی از شرری نیست
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow
"گفت و گو '
تازگی چه خبرها؟
کهنه هم خبری نیست
جز گرفتن و بستن
کار تازه تری نیست
شور و شوق و تحرک؟
طرفه یی که ندیدیم
هر چه بود، همان هست
تحفه ی دگری نیست
پیش بینی ی فردا؟
تلخ کامی ی دیروز
در مجال تصور
شهدی و شکری نیست
کو کرامت و عصمت
دم مزن که درین شهر
غیر ناخن و دامن
هیچ خشک و تری نیست
عصمتی به دو تا نان؟
گر گرسنه بمانی
در معامله دانی
آنچنان ضرری نیست
شهر نکبت و خواری
بی مجامله آری
جز عفونت ازین گند
سودی و ثمری نیست
شب به روز رسد باز؟
روز؟ هرگز و هرگز
در تلاطم ظلمت
ساحل سحری نیست
ساز کن قوقولی قو
کو تسلط و تاجم؟
من کلاغم و با من
این چنین هنری نیست
ای کلاغ بد آواز
با شمایل ناساز
گرچه آیه ی یأسی
در منت اثری نیست
باش تا نفس صبح
در فساد بگیرد
بیشه زار خشونت
خالی از شرری نیست
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
@rahenow🗿👈
"که چی ؟
که چی؟ که بمانم دویست سال
به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد
که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
دهن کجی ی آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را
دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس، همه دنیا قفس، قفس
هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم
دوباره لچک را به سر کنم
کجا؟ به خیابان نکجا
میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود
ز دست ستم شکوه سر کنم
اگر چه مرا خوانده اید باز
ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت
که چی؟ که نشاطی دگر کنم
که چی؟ که پزشکان خوبتان
دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
دوباره به پا شور و شرکنم
ولی نه چنان در غبار برف
فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
روان و تن آسوده تر کنم
اگر به عصب های خشک من
نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه ها
بود که تنی بارور کنم
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow
"که چی ؟
که چی؟ که بمانم دویست سال
به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد
که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
دهن کجی ی آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را
دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس، همه دنیا قفس، قفس
هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم
دوباره لچک را به سر کنم
کجا؟ به خیابان نکجا
میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود
ز دست ستم شکوه سر کنم
اگر چه مرا خوانده اید باز
ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت
که چی؟ که نشاطی دگر کنم
که چی؟ که پزشکان خوبتان
دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
دوباره به پا شور و شرکنم
ولی نه چنان در غبار برف
فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
روان و تن آسوده تر کنم
اگر به عصب های خشک من
نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه ها
بود که تنی بارور کنم
#سیمین_بهبهانی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
@rahenow🗿👈
شهر خواب آلوده را بیدار می خواهد چه کار؟
این همه دار است! استان دار می خواهد چه کار؟
رازهای پشت پرده یک به یک شد بر ملا
پرده ی بی پرده را اسرار می خواهد چه کار؟
هر خلافی ریشه اش خشکانده شد در این دیار
شهر ما امن است! پس سرکار می خواهد چه کار؟
با وجود این همه غارتگر دارای پست
مملکت باور بکن اشرار می خواهد چه کار؟
آن که آب از کله اش رد شد، قضاوت با شما
واقعا پیژامه و شلوار می خواهد چه کار؟
هر دروغی را که می شد بر زبان آورد و رفت
مانده ام این کار او، انکار می خواهد چه کار؟
سرزمینی که ندارد یک نفر بیکار، پس
یک وزارتخانه مثل کار می خواهد چه کار؟
تا چنین روشن تر از روز است و گویاتر ز بوق
این تورم شاخص آمار می خواهد چه کار؟
کاسبان هم مثل زالو خون ما را می مکند
خاک ایران این همه خونخوار می خواهد چه کار؟
با وجود حضرت استاد "خسرو معتضد'
کشور ما "ایرج افشار" می خواهد چه کار؟
با بزرگانی نظیر حاج "مسعود" و "فرج"
سینما، "فرهادی" و اسکار می خواهد چه کار؟
خشک چون دریاچه شد، تبدیل می گردد به دشت
سرزمینم مرغ ماهی خوار می خواهد چه کار؟
#سیمین_بهبهانی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
شهر خواب آلوده را بیدار می خواهد چه کار؟
این همه دار است! استان دار می خواهد چه کار؟
رازهای پشت پرده یک به یک شد بر ملا
پرده ی بی پرده را اسرار می خواهد چه کار؟
هر خلافی ریشه اش خشکانده شد در این دیار
شهر ما امن است! پس سرکار می خواهد چه کار؟
با وجود این همه غارتگر دارای پست
مملکت باور بکن اشرار می خواهد چه کار؟
آن که آب از کله اش رد شد، قضاوت با شما
واقعا پیژامه و شلوار می خواهد چه کار؟
هر دروغی را که می شد بر زبان آورد و رفت
مانده ام این کار او، انکار می خواهد چه کار؟
سرزمینی که ندارد یک نفر بیکار، پس
یک وزارتخانه مثل کار می خواهد چه کار؟
تا چنین روشن تر از روز است و گویاتر ز بوق
این تورم شاخص آمار می خواهد چه کار؟
کاسبان هم مثل زالو خون ما را می مکند
خاک ایران این همه خونخوار می خواهد چه کار؟
با وجود حضرت استاد "خسرو معتضد'
کشور ما "ایرج افشار" می خواهد چه کار؟
با بزرگانی نظیر حاج "مسعود" و "فرج"
سینما، "فرهادی" و اسکار می خواهد چه کار؟
خشک چون دریاچه شد، تبدیل می گردد به دشت
سرزمینم مرغ ماهی خوار می خواهد چه کار؟
#سیمین_بهبهانی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
"پنجره ها بسته اند '
@rahenow🗿👈
پنجره ها بسته اند عشق پديدار نيست
ديده ی بيدار هست دولت ديدار نيست
يار چو بسيار بود دل سر ياری نداشت
دل سر ياری گرفت ليک دگر يار نيست
روی پريوار بود آينه اما نبود
آينه اکنون که هست روی پريوار نيست
زلف سيه کار من بس که گرفتار سوخت
توده خاکسرش ماند و خريدار نيست
خيل وفا پيشگان از بر من رفته اند
مانده هوادار من آنکه وفا دار نيست
بس کنم اين گفته را گفته آشفته را
خفته ای و خفته را گوش به گفتار نيست
#سیمین_بهبهانی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
@rahenow🗿👈
پنجره ها بسته اند عشق پديدار نيست
ديده ی بيدار هست دولت ديدار نيست
يار چو بسيار بود دل سر ياری نداشت
دل سر ياری گرفت ليک دگر يار نيست
روی پريوار بود آينه اما نبود
آينه اکنون که هست روی پريوار نيست
زلف سيه کار من بس که گرفتار سوخت
توده خاکسرش ماند و خريدار نيست
خيل وفا پيشگان از بر من رفته اند
مانده هوادار من آنکه وفا دار نيست
بس کنم اين گفته را گفته آشفته را
خفته ای و خفته را گوش به گفتار نيست
#سیمین_بهبهانی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
از کسانی که همه چیز را در ترازوی دین وزن میکنند ، دور باش ...
زیرا اگر وزنت به دلخواهشان نباشد ،
با سنگ های ترازو
سنگ سارت میکنند ...
#سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
زیرا اگر وزنت به دلخواهشان نباشد ،
با سنگ های ترازو
سنگ سارت میکنند ...
#سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
@rahenow
🔺فکر کردیم امروز بازی مهمی نیست و با حرف و حدیثهایی که از قبل برای حضور زنان در ورزشگاه شده بود، راهمون میدن. اما پلیس کتکمون زد، فحش داد و ۲تا از دوستامون رو با رفتار خیلی خیلی بد سوار ون کردن و بردن. مهتاب قلی زاده روزنامه نگار @rahenow 🗿👈
زنها را از رقصیدن منع ڪردند،
از آواز خواندن،
از عاشقی ڪردن،
بوسیدن،
خندیدن.
زنها در پیله های خود فرو رفتند
و از تنهایی بسیار شاعر شدند
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند،
آواز خواندند،
عشق ورزیدند،
بوسیدند،
اما خنده نه؛
فقط گریستند
#سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
از آواز خواندن،
از عاشقی ڪردن،
بوسیدن،
خندیدن.
زنها در پیله های خود فرو رفتند
و از تنهایی بسیار شاعر شدند
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند،
آواز خواندند،
عشق ورزیدند،
بوسیدند،
اما خنده نه؛
فقط گریستند
#سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام اینپا و آنپا میکرد، نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی؟
گفت: گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم، میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای
گفت: سپردهام، اما او خدای «گرگها» هم هست.....
#سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
گفت: گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام نان بخرم، میترسم گرگها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای
گفت: سپردهام، اما او خدای «گرگها» هم هست.....
#سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گل، به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مردهام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرم قلب اهرمن، ز نعرهی آنچنان خویش
کسی که عظم رمیم را، دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه، به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز میکنم، کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن زشوق، بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی به جاست، کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش
👤 #سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گل، به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مردهام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرم قلب اهرمن، ز نعرهی آنچنان خویش
کسی که عظم رمیم را، دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه، به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز میکنم، کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن زشوق، بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی به جاست، کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش
👤 #سیمین_بهبهانی
@rahenow 🗿👈