در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست
#شیخ_بهایی
@rahenow🗿👈
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست
#شیخ_بهایی
@rahenow🗿👈
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
#شیخ_بهایی
@rahenow🗿👈
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
#شیخ_بهایی
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
حکایتی از #شیخ_بهایی
روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه میگرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش میفرستاد که نیمی از آن را میخورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه میداشت. سالها بر این منوال گذشت، تا آن که شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد…
عابدی در کوه لبنان بود مقیم
در بن غاری چو اصحاب زعیم
روی، او از غیرحق برتافته
کنج عزّت را زعُزلت ساختـه
روزها می بود مشغول صیـام
تکه نانی می رسیدش صبح وشام
نصف آن شامش بودی نصفش سحور
در قناعت داشت دردل صـد سرور
برهمین منـوال حالش می گذشت
نامدی از کوه ، هرگز سوی دشت
از قضا نامد شبی شامش بدست
دربقای صبـر او آمد شکست
کرد مغرب را بشام نامد غذا
دل پراز وسواس در فکر غذا
بس که بودش هیکلش در اضطراب
نه عبادت کرد و نه یک لحظه خواب
صبح، چون شد زان مقـام دلپذیر
بهر قُوتی آمدش آندم بزیر
بود یک قریه به مغـرب آن جبل
اهل آن قریه همه گَبـر و دغل
عابد آمد بر در گَبر ایستاد
گَبر او را یک دونانِ جـو بداد
عابد آن نان را گرفت و شکر گفت
وز وصول طعمه اش خاطـر شکفت
کرد آهنگ مقـام دلپذیر
تا کند افطار بر قرص شعیر
در سرای گَبر بود گرگین سگی
مانده از او استخوانی و رگی
پیش او گر خط پرگاری کشی
شکل نان بیند بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظی ز نان
خیز بردارد رود هوشش زجان
ڪَلب، دردنبال عـابد بو گرفت
ازپی او رفت و رخت او گـرفت
زان دو نان ،عابد یکی پیشش فکند
تا نباشد از عذابش درگزند
سگ بخورد آن نان و ازپی آمدش
تا مگر بار دگـر آزاردش
عابد آن نان دگر پیشش فکنـد
تا که باشد از عذابش بی گزند
باز هـم سگ از پی او می دوید
عف عفی میکرد و رختش می درید
گفت عابد چون بدید این ماجرا
من ندیدم چون سگی تو بی حیـا
صاحبت غیر دو نان چیزی نداد
هر دو را خود بُستدی ای بدنهـاد
دیگرم از پی دویدن بهـر چیست ؟
رخت وتن پوشم دریدن بهرکیست؟
سگ به نطق آمد که ای صاحب جمال
بی حیا من نیستم چشمت بمال
گفت از وقتی که من بودم صغیر
مَسکنم ویرانه این گَبر پیر
گوسفندش را شبانی می کنم
خانه اش را پاسبانی می کنم
گاه، من را لقمه نانی می دهد
گاه، مشت استخـوانی می دهد
گاه، از یادش رود اطعــام من
سخت آید تلخ گـردد کام من
روزگاری بگـذرد بر این اوان
نه زنان آید نشان نه استخـوان
گه نیابد هم برای امتحان
بهر خود یا بهـر من یک تکه نان
چون که بر درگاه او پرورده ام
رو بدرگاه دگـر ناورده ام
هست کارم بر در این پیـر گَبر
گه بشکر نعمت و گاهـی به صبر
توکه نامد یک شبی نان ات بدست
در بنای صبرتو آمد شکست
از در رزّاق رو بر داشتی
بر دَر گَبـر لعین بشتافتی
بهر نانی آن سرا بگذاشتی
کـرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد حـزین
بی حیاتر کیست؟ من یا تو ببین
مرد عابد زین سخن مدهـوش شد
دست خود برسر زدو بی هوش شد
ای سگ نفس بهـائی یاد گیر
این حقیقت از سگ این گَبـر پیر
https://telegram.me/rahenow
حکایتی از #شیخ_بهایی
روزگاری زاهدی بالای کوه به دور از مردم در غاری به عبادت مشغول بود. روزها روزه میگرفت و هنگام افطار خداوند قرص نانی برایش میفرستاد که نیمی از آن را میخورد و نیم دیگر را برای سحر خود نگاه میداشت. سالها بر این منوال گذشت، تا آن که شبی هنگام افطار از آن قرص نان خبری نشد…
عابدی در کوه لبنان بود مقیم
در بن غاری چو اصحاب زعیم
روی، او از غیرحق برتافته
کنج عزّت را زعُزلت ساختـه
روزها می بود مشغول صیـام
تکه نانی می رسیدش صبح وشام
نصف آن شامش بودی نصفش سحور
در قناعت داشت دردل صـد سرور
برهمین منـوال حالش می گذشت
نامدی از کوه ، هرگز سوی دشت
از قضا نامد شبی شامش بدست
دربقای صبـر او آمد شکست
کرد مغرب را بشام نامد غذا
دل پراز وسواس در فکر غذا
بس که بودش هیکلش در اضطراب
نه عبادت کرد و نه یک لحظه خواب
صبح، چون شد زان مقـام دلپذیر
بهر قُوتی آمدش آندم بزیر
بود یک قریه به مغـرب آن جبل
اهل آن قریه همه گَبـر و دغل
عابد آمد بر در گَبر ایستاد
گَبر او را یک دونانِ جـو بداد
عابد آن نان را گرفت و شکر گفت
وز وصول طعمه اش خاطـر شکفت
کرد آهنگ مقـام دلپذیر
تا کند افطار بر قرص شعیر
در سرای گَبر بود گرگین سگی
مانده از او استخوانی و رگی
پیش او گر خط پرگاری کشی
شکل نان بیند بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظی ز نان
خیز بردارد رود هوشش زجان
ڪَلب، دردنبال عـابد بو گرفت
ازپی او رفت و رخت او گـرفت
زان دو نان ،عابد یکی پیشش فکند
تا نباشد از عذابش درگزند
سگ بخورد آن نان و ازپی آمدش
تا مگر بار دگـر آزاردش
عابد آن نان دگر پیشش فکنـد
تا که باشد از عذابش بی گزند
باز هـم سگ از پی او می دوید
عف عفی میکرد و رختش می درید
گفت عابد چون بدید این ماجرا
من ندیدم چون سگی تو بی حیـا
صاحبت غیر دو نان چیزی نداد
هر دو را خود بُستدی ای بدنهـاد
دیگرم از پی دویدن بهـر چیست ؟
رخت وتن پوشم دریدن بهرکیست؟
سگ به نطق آمد که ای صاحب جمال
بی حیا من نیستم چشمت بمال
گفت از وقتی که من بودم صغیر
مَسکنم ویرانه این گَبر پیر
گوسفندش را شبانی می کنم
خانه اش را پاسبانی می کنم
گاه، من را لقمه نانی می دهد
گاه، مشت استخـوانی می دهد
گاه، از یادش رود اطعــام من
سخت آید تلخ گـردد کام من
روزگاری بگـذرد بر این اوان
نه زنان آید نشان نه استخـوان
گه نیابد هم برای امتحان
بهر خود یا بهـر من یک تکه نان
چون که بر درگاه او پرورده ام
رو بدرگاه دگـر ناورده ام
هست کارم بر در این پیـر گَبر
گه بشکر نعمت و گاهـی به صبر
توکه نامد یک شبی نان ات بدست
در بنای صبرتو آمد شکست
از در رزّاق رو بر داشتی
بر دَر گَبـر لعین بشتافتی
بهر نانی آن سرا بگذاشتی
کـرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد حـزین
بی حیاتر کیست؟ من یا تو ببین
مرد عابد زین سخن مدهـوش شد
دست خود برسر زدو بی هوش شد
ای سگ نفس بهـائی یاد گیر
این حقیقت از سگ این گَبـر پیر
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
@rahenow🗿👈
از ناله عشاق ، نوایی بردار
وز درد و غم دوست ، دوایی بردار
از منزل یار ، تا تو ای سست قدم
یک گام زیاده نیست ، پایی بردار
#شیخ_بهایی
@rahenow🗿👈
از ناله عشاق ، نوایی بردار
وز درد و غم دوست ، دوایی بردار
از منزل یار ، تا تو ای سست قدم
یک گام زیاده نیست ، پایی بردار
#شیخ_بهایی
@rahenow🗿👈
گدایان بهر ِروزی
طفل خود را کور میخواهند
طبیبان جملگی
خلق را رنجور میخواهند
گمانم مرده شویان
راضـیند بـر مُـردن مـردم
بنازم مطربان
کاین خلق را مسرور میخواهند
#شیخ_بهایی
@rahenow 🗿👈
طفل خود را کور میخواهند
طبیبان جملگی
خلق را رنجور میخواهند
گمانم مرده شویان
راضـیند بـر مُـردن مـردم
بنازم مطربان
کاین خلق را مسرور میخواهند
#شیخ_بهایی
@rahenow 🗿👈
ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما
درهم شده خلقی ز پریشانی ما
بت در بغل به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما
#شیخ_بهایی
@rahenow 🗿👈
درهم شده خلقی ز پریشانی ما
بت در بغل به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما
#شیخ_بهایی
@rahenow 🗿👈
@rahenow
و خداوند در یکی از آیات نانوشتهشان میفرماید! ای خنسان و قوادان و..... جان همه ی اقوام و پیروان خرافاتیتان، بیش از این اراجیفتان رو حواله به علم نکنید @rahenow 🗿👈
علامت احمق سه چیز است:
از هدر رفتن عمر باکی ندارد
از حرف های بیهوده سیر نمی شود
تاب همنشینی کسی که عیبش را ببیند ندارد
#شیخ_بهایی
@rahenow 🗿👈
از هدر رفتن عمر باکی ندارد
از حرف های بیهوده سیر نمی شود
تاب همنشینی کسی که عیبش را ببیند ندارد
#شیخ_بهایی
@rahenow 🗿👈