@rahenow🗿👈
کربلای سال شصت و یک هجری را رها کنید و به کربلای ایران بنگرید. کربلا اینجاست. شمر اینجاست . خولی اینجاست. سرهای به نیزه شده اینجاست. اسیر اینجاست. زنان و طفلان پای برهنه و گریزان اینجایند.
یک نگاهی به چهره ی پاسداران فربه از مال حرام بیاندازید، کسانی که یک روز در صف مردم بودند و امروز به برکت دلارهای نفتی و اسکله های قاچاق و پیمان های بدون مناقصه و سهام مخابرات و هزار فرصت اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی، خنده کنان به فوج اسرا می نگرند و شلاق به دست، قهقهه سر می دهند و اسلحه به دست، مراقب اند اسیری از صفِ اسارت خروج نکند.
📝 #محمد_نوریزاد
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
کربلای سال شصت و یک هجری را رها کنید و به کربلای ایران بنگرید. کربلا اینجاست. شمر اینجاست . خولی اینجاست. سرهای به نیزه شده اینجاست. اسیر اینجاست. زنان و طفلان پای برهنه و گریزان اینجایند.
یک نگاهی به چهره ی پاسداران فربه از مال حرام بیاندازید، کسانی که یک روز در صف مردم بودند و امروز به برکت دلارهای نفتی و اسکله های قاچاق و پیمان های بدون مناقصه و سهام مخابرات و هزار فرصت اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی، خنده کنان به فوج اسرا می نگرند و شلاق به دست، قهقهه سر می دهند و اسلحه به دست، مراقب اند اسیری از صفِ اسارت خروج نکند.
📝 #محمد_نوریزاد
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
کافر
من با یک جوان دوست بودم که نامسلمان بود
به خدا هیچ اعتقاد نداشت
برعکسِ من اما بیقرارِ شاپرکها بود
هر روز دست و رویش را در "درستی" میشست
رقصِ برگهای صنوبر را نشانِ من میداد و میگریست
اجازه میداد باران خیسش کند و باد موهایش را به بازی بگیرد
پرندهای اگر میخواند، پاسخش را با "جانم" میداد
گاه پای از جسم خود به در میبُرد و ساعتی بعد به جسمِ خویش برمیگشت
دوستِ کافرِ من به سردردِ خود نیز زُل میزد
ادای نوزادان را درمیآورد و از آسمان شیر میمکید
نقاشی میکرد اسبی را؛ به یالش که دست میکشید؛ شیهه میزد
دوستِ کافرِ من برای دیدنِ خورشید به آفتاب مینگریست
به قانون علاقه داشت
زحمتِ کسی را بیپاسخ نمینهاد
از دکمههای لباسش نیز تشکر میکرد و برای
پارگیِ کفشهایش اشک میریخت
دوستِ کافرِ من صداقتِ یک دزد را نیز میستود
روزی که مُرد، کفِ دستش را برای یک جفت قناریِ وحشی، آشیان کرده بود
#محمد_نوریزاد
@rahenow 🗿👈
من با یک جوان دوست بودم که نامسلمان بود
به خدا هیچ اعتقاد نداشت
برعکسِ من اما بیقرارِ شاپرکها بود
هر روز دست و رویش را در "درستی" میشست
رقصِ برگهای صنوبر را نشانِ من میداد و میگریست
اجازه میداد باران خیسش کند و باد موهایش را به بازی بگیرد
پرندهای اگر میخواند، پاسخش را با "جانم" میداد
گاه پای از جسم خود به در میبُرد و ساعتی بعد به جسمِ خویش برمیگشت
دوستِ کافرِ من به سردردِ خود نیز زُل میزد
ادای نوزادان را درمیآورد و از آسمان شیر میمکید
نقاشی میکرد اسبی را؛ به یالش که دست میکشید؛ شیهه میزد
دوستِ کافرِ من برای دیدنِ خورشید به آفتاب مینگریست
به قانون علاقه داشت
زحمتِ کسی را بیپاسخ نمینهاد
از دکمههای لباسش نیز تشکر میکرد و برای
پارگیِ کفشهایش اشک میریخت
دوستِ کافرِ من صداقتِ یک دزد را نیز میستود
روزی که مُرد، کفِ دستش را برای یک جفت قناریِ وحشی، آشیان کرده بود
#محمد_نوریزاد
@rahenow 🗿👈