@rahenow
560 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
#چشم_تاریخ
چنگیزخان مغول پس از یکپارچه کردن اقوام مغول و تارومار کردن تاتارها، قلمرو خود را تا مرزهای خوارزمشاهیان ایران گسترش داد. با اینکه ایران هدف جذابی برای تصرف و کسب غنائم و ثروت فراوان بود، اما چنگیزخان پیش‌تر نمیرود و دست از جنگ و خونریزی میکِشد! او کار جدیدی آموخته است!

چنگیزخان کشف کرده که سرزمینش در مسیر جاده ابریشم قرار گرفته و او میتواند زندگی مردمش را با تجارت، متحول کند. بدون جنگ و خونریزی!

چنگیز تصمیم میگیرد تعدادی سفیر نزد همسایه‌ی خود سلطان محمدخوارزمشاه بفرستد. در 597 خورشیدی، سفرا به همراه بازرگانانی در قالب یک کاروان با حدود 1500 شتر به راه افتادند.

به گفته ابن اثیر این کاروان در نظر غایرخان یا اینالچوک حاکم محلی و طماع شهر اُترار "یکی از شهرهای مرزی خوارزمشاهیان" چنان باشکوه و پُرزرق و برق بود که او اقدام به توقیف کاروان کرد.

غایرخان به سلطان محمد مینویسد که با کاروان چه کار کنم؟ سلطان پاسخ میدهد فرض کن این فرستادگانِ مغول، جاسوس هستند! آیا جز قتل عام کردن میتوان حکمی در مورد جاسوسان صادر کرد؟!

غایرخان پس از دریافت نامه از سلطان محمد، تمامی بازرگانان و سفرای مغول را قتل عام میکند و اموال آنان را با حکومت مرکزی تقسیم مینماید.

خبر به چنگیزخان میرسد. او احساسات خود را کنترل میکند و این قتل عام را یک حادثه میخواند و آنرا به سبب عدم شناخت دو همسایه از یکدیگر تعبیر میکند و برای مرتبه دوم سفیرانی همراه با هدایا با کاروانی دیگر نزد دولت خوارزمشاهیان میفرستد.

اینبار نیز کاروان توقیف شده و عده‌ای کشته و هدایا و اموال بازرگانان به غارت میرود. علاوه بر این غایرخان به جهت تحقیر سفرای چنگیز، فرمان میدهد تا در خیابان، ریش سفیران را تراشیده و سپس آنان را از شهر بیرون کنند!

پس از این اتفاق، چنگیزخان آخرین پیام را به سلطان محمد میفرستد که بسیار ساده ولی ترسناک بود. او مینویسد: شما جنگ را انتخاب کردید.

شکستن قوانین مربوط به تبادل سفرا و فعالیت آزاد تجار بین مرزها توسط دولت خوارزمشاهیان، فاجعه‌ی مغول را به بار می‌آورد. فاجعه بزرگی که محرک آن بسیار کوچک و عجیب بود! فاجعه‌ای که به گفته مورخ روسی ولادیمیر بارتولد "چشمی باز نماند تا برای مردگان گریه کند."

منابع
روزگاران، عبدالحسین زرین‌کوب
تاریخ خوارزمشاهیان، اللهیار خلعتبری
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر
تاریخ مغول، عباس اقبال آشتیانی
@rahenow 🗿👈
#چشم_تاریخ

در آغاز قحطی بزرگ در سال1296 در هکماوار (حکم‌آباد) تبریز که ما بودیم روزانه بیش از ده تَن از گرسنگی میمُردند و جسدشان در مُرده‌شورخانه میماند تا بلکه کسی پیدا شود و هزینه کفن و گورکنی آنها را بدهد تا دفنشان کنند.

من برخی دوستانم را میفرستادم تا از توانگران پولی جهت کمک بگیرند و اجساد را دفن‌ کنیم. بارها رخ داد که افراد رفتند و بازگشتند و گفتند فلان حاجی مجلس روضه‌خوانی داشت و پولی نداد!

خواروبار کمیاب بود و گندم به خرواری سیصد تومان یعنی سی برابر بهای همیشگی رسیده بود. بسیاری از حاجی‌ها از این گرانی فرصت جسته و گندم را به بهای گزاف فروخته و به آرزوی کربلا رفتن پول می‌اندوختند!

میرزا حسن علیاری یکی از ملایان بنام تبریز بود که خود در فریبکاری و مریدبازی استاد میبود. روزی در خانه حاجی آقاخان نشسته بودم. میرزاحسن نیز به آنجا آمد و نشست و چون مرا نمیشناخت گفتگویی میان ما نرفت.

لحظه‌ای بعد هفت هشت نفر از توانگران و حاجیان آمدند و دانستم که میخواهند به کربلا بروند و چون سراغ میرزاحسن آقا را در اینجا گرفته‌اند، آمده‌اند او را ببینند. این بود که نشستند و گفتند ما عازم زیارت کربلاییم آمده‌ایم دست آقا را ببوسیم و اجازه بگیریم. علیاری با یک شیوه خاص که ویژه ملایان است به سخن پرداخت و گفت به شما اجر جابر بن عبدالله داده خواهد شد، فرشتگان چشمهایشان به راه است و منتظر شماهایند و ...

من تاب نیاورده ناگهان خروش برآوردم و گفتم: آخوند چه میگویی!؟ چرا اینها را فریب میدهی!؟ اینها کسانی‌اند که همسایگان و خویشان خود را از گرسنگی کشته‌اند و نزد خدا روسیاه خواهند بود. جابربن عبدالله هزاروسیصد سال پیش بود از دیروز گفتگو کن که زنان، سرِ فرزند نیمه جان خود را به سینه می‌چسپانیدند و هر دو در یکجا از گرسنگی جان میدادند!

این خروش من آخوند و کربلاییان را خیره گردانید. نخست گوش میدادند ولی یکبار دیدم آخوند دست به عصا برد و لند لندکنان برخاست و با شتاب راه افتاد و کربلاییان نیز دنبال او را گرفتند.

حاجی آقاخان را دیدم که رخسارش زرد گردیده و میلرزید. دانستم که او را به بیم انداخته‌ام، علیاری کسی نیست که کینه این نشست را از یاد ببرد و به او آزاری نرساند.

منبع: زندگانی من، احمد کسروی
@rahenow 🗿👈
#چشم_تاریخ

✔️دو شهید راه آزادی ایران

✍️علی مرادی مراغه ای


تیر ماه، مصادف است با به توپ بستن مجلس مشروطه ایران و کشته شدن فجیع ملک المتکلمین و میرزاجهانگیرخان. قبلا در خبرها شنیده بودیم که مجسمه ملک المتکلمین در تهران در میدان حسن‌آباد قرار داشت اما گم شده! البته هنوز هم پیدا نشده که مهم نیست چون شهیدان راه آزادی همیشه در قلب مردم خود، پیدا هستند...! پس از به توپ بستن مجلس،وقتی آن دو نفر را دستگیر و به باغشاه میبردند در بین راه، مردم نادان به آن دو فحش میدادند میرزاجهانگیرخان در زیر کتک و مشت و لگد قزاقان، شعار میداد اما ملک المتکلمین ساکت بود فقط گاهگاهی زیر لب میگفت: «لا حول و لا قوه الا بالله»... به نزدیکی سفارت انگلستان که رسیدند وقتی به گروهی اروپایی و ارمنی برخوردند میرزاجهانگیرخان ایستاده با آواز بلندی بانگ بر زد«ما آزادی خواهانیم!» قزاقی از پشت سر، سوشکه (نوعی شمشیر) بر پشتش زد و خون از جای ضربت جستن کرد... هر دو آنها از استبداد بیزار و عاشق آزادی بودند ملک با خطابه های آتشینش و میرزاجهانگیرخان با قلم و روزنامه اش از مشروطه دفاع کرده و روحها را به عشق آزادی، به پرواز در آورده بودند اما اکنون پس از به توپ بستن مجلس و برچیدن مشروطیت ایران، هر دو اسیر استبداد بودند. وقت شبانه، لیاخوف و شاپشال، دو ارتجاع روسی به زندان آمدند شاپشال از میرزاجهانگیرخان پرسید: «تو از کجا دانستی که من یهودی هستم؟» روزنامه نگار جواب داد:«اینطور شنیده ام. تکلیف روزنامه نگار اینست که هرچه بگویند بنویسد و اگر دروغ است بعدا تردید میکند» وقتی هر دو زندانی را با غل و زنجیر به دستور محمدعلی شاه بحضورش آوردند ملک خطاب به شاه گفت: «ترقی ملک و ملت جز در تحت لوای قانون و عدالت و بسط دانش و تربیت نبود... و اما اینکه مرا به کشته شدن تهدید کردی ...بدان که از کشته شدن من نتیجه ای عاید تو نخواهد شد زیرا از هر قطره خون من، هزاران ملک المتکلمین به وجود خواهد آمد که پرچم آزادی و عدالت و مشروطه را خواهند برافراشت». آن شب سپری گردید و صبح، دو نفر قزاق وارد محبس شده ملک و میرزاجهانگیرخان را با غل و زنجیر، به گوشه ای از باغ بردند که جلادان در آنجا منتظر بودند. باقربیک یکی از جلادان، زنجیر گردن و پای دو زندانی را باز کرده، سپس کاظم خان و بالاخان، آستین ها را بالا زدند اول، میرزا جهانگیرخان را به دو قزاق دیگر سپردند سپس طناب را به گردن ملک المتکلمین انداخته گره زدند و هر کدام، یک سر طناب را به دست گرفته محکم به سمت خود کشیدند. ملک لحظه ای تقلا کرد و بالاخره از پای افتاد. جسد بی جان ملک را به گوشه ای انداخته و این بار، کرم خان و باقربیک طناب را برداشته به گردن میرزاجهانگیرخان انداختند روزنامه نگار سی و دو ساله که بدنی تنومند و قوی داشت هرچه جلادان طناب را میکشیدند با آنکه رنگ صورت زندانی کبود میشد اما روزنامه نگار خفه نمیشد و از پای نمی افتاد...! در این موقع، کاظم خان (یکی از جلادها) قمه تیزش را از غلاف بیرون کشید و رو در روی روزنامه نگار ایستاد و قمه را با همه قوت به سینه روزنامه نگار فرو کوفت خون از سینه اش جاری شد و پیراهن سفید روزنامه نگار به سرخی گرایید، جلاد دوباره، تیغه قمه را بیرون کشیده و به سمت چپ سینه اش فرو کوفت. هیکل خون آلود روزنامه نگار، به کنار جسد ملک در غلتید... به دستور کاظم خان، جسدها را به درون چاهی انداختند و بازگشتند. روزنامه نگار، سه روز قبل از این‌حادثه، در روزنامه اش، مرگ خود را چنین پیش بینی کرده بود: «...ما هم از این جانبازی و فداکاری عاری نداریم و هیچوقت نمی گوییم که چرا ما مغلوب مستبدین و بی دین ها شدیم، زیرا که برادران آذربایجانی و گیلانی و فارس و اصفهانی ما در راهند و عن‌قریب خواهند رسید. ما میخواهیم با بدنهای خود زیر سم اسبهای آنان را نرم‌ و مفروش کرده و زمین تهران را برای تشریفات مقدم این مهمانهای تازه رسیده از خون گلوی خود زینت دهیم و به برادرهای مهربان بگوییم و افتخار کنیم که ماییم پیش صف های شهدای راه آزادی...!» زمانی درروزنامه اش، خطاب به سانسورچیان و مخالفان آزادی مطبوعات نوشته بود: "خداوند متعال با آن همه قدرت فائقه اش، دو فرشته بر انسان مامور نکرده تا مراقبش باشند و او را از ارتکاب به گناه و اشتباه باز دارند چه برسد به شما شیاطین...!" دهخدا که از دست دژخیمان جان به سلامت برده بود در غربت، وقتی مرگ دوستش میرزاجهانگیرخان را شنید رثائیه ای در مرگش با عنوان « یادآر ز شمعِ مرده یادآر» سرود که ماندگار شد این مسمط زیبا هر چند آکنده از درد و حسرت و تصویرست از اختناق استبداد، اما امید به فردایی روشن در آن موج میزند:
ای مرغِ سحر! چو این شبِ تار
بگذاشت ز سر، سیاه‌کاری،
وز نفحه‌ی روح‌بخشِ اسحار
رفت از سرِ خفتگان، خماری...

یاد آر ز شمعِ مرده! یادآر!

http://www.upsara.com/images/x708014_11.jpg

@rahenow 🗿👈