#کتاب_کشکول
#آیت_الله_طبسی
@rahenow🗿👈
در روزگاری که هنوز پای ماشین به زندگی ایرانیان باز نشده بود مردم برای حمل مصالح ساختمانی از الاغ استفاده میکردند و به جماعتی که این شغل را پیشه میکردند الاغدار میگفتند ، در میان الاغدارها شخصی بود به نام عباس گچی که بیشترین الاغ را داشت ، عباس گچی مشروب زیاد میخورد ولی چون آدم مردم داری بود همه او را بخاطر درست کار بودنش دوست داشتند . او همیشه به دنبال الاغ هایش درحال جابجایی مصالح آواز میخواند با این حال مردم کاری به او نداشتند .
دست برقضا عباس گچی بعد از مدتی ورشکست شد و از مال دنیا هیچ برایش نماند و مجبور به فروش الاغ هایش شد و محل زندگیش را ترک کرد و سر به بیابان گذاشت ، پس ازطی یکی دو روز تشنه و گرسنه به شهری کوچک رسید و به خاطر اینکه جایی نداشت به مسجد شهر رفت و گوشهای نشست ، خادم مسجد چند روزی از او پذیرایی مختصری کرد و کم کم ساکن همان مسجد شد و پای ثابت خطبههای ملای مسجد و از کتابهای مذهبی مسجد هم جهت بالا بردن دانش مذهبی خود استفاده میکرد ، او خیلی زود در دل مردم جا باز کرد تا آنجا که پس از فوت ملای مسجد مردم او را به عنوان جانشینش انتخاب کردند ، روزگار گذشت و بعد چند سال گذر یکی از همشهریهای او به آن شهر افتاد و برای نماز عازم مسجد شد . صدای ملای مسجد او را یاد آواز خواندن عباس گچی پشت الاغهایش انداخت و شک کرد نکند که او همان عباس گچی باشد ؟ پس از نماز سراغ امام جماعت رفت و پرسید حاج آقا شما شباهت بسیار زیادی به یکی از آشنایان سابق من دارید به اسم عباس گچی ، ملا گفت من همان عباس گچی هستم که میگویی ، آن شخص متعجب پرسید آخر چطور ممکن است که یک آدم عرق خور که همیشه کارش پشت سر الاغ ها آوازخواندن بود بشود یک روحانی این یک معجزۀ الهی است !!
عباس گچی گفت زیاد شلوغش نکن و هندوانه زیر بغلم نگذار ، من هیچ فرقی نکرده ام و همان عباس گچی هستم تنهافرقی که پیش آمده جابجایی من و الاغ هاست ، قبلا من پشت سر الاغ ها بودم اما حالا الاغ ها پشت سر من ، همین ...
@rahenow🗿👈
#آیت_الله_طبسی
@rahenow🗿👈
در روزگاری که هنوز پای ماشین به زندگی ایرانیان باز نشده بود مردم برای حمل مصالح ساختمانی از الاغ استفاده میکردند و به جماعتی که این شغل را پیشه میکردند الاغدار میگفتند ، در میان الاغدارها شخصی بود به نام عباس گچی که بیشترین الاغ را داشت ، عباس گچی مشروب زیاد میخورد ولی چون آدم مردم داری بود همه او را بخاطر درست کار بودنش دوست داشتند . او همیشه به دنبال الاغ هایش درحال جابجایی مصالح آواز میخواند با این حال مردم کاری به او نداشتند .
دست برقضا عباس گچی بعد از مدتی ورشکست شد و از مال دنیا هیچ برایش نماند و مجبور به فروش الاغ هایش شد و محل زندگیش را ترک کرد و سر به بیابان گذاشت ، پس ازطی یکی دو روز تشنه و گرسنه به شهری کوچک رسید و به خاطر اینکه جایی نداشت به مسجد شهر رفت و گوشهای نشست ، خادم مسجد چند روزی از او پذیرایی مختصری کرد و کم کم ساکن همان مسجد شد و پای ثابت خطبههای ملای مسجد و از کتابهای مذهبی مسجد هم جهت بالا بردن دانش مذهبی خود استفاده میکرد ، او خیلی زود در دل مردم جا باز کرد تا آنجا که پس از فوت ملای مسجد مردم او را به عنوان جانشینش انتخاب کردند ، روزگار گذشت و بعد چند سال گذر یکی از همشهریهای او به آن شهر افتاد و برای نماز عازم مسجد شد . صدای ملای مسجد او را یاد آواز خواندن عباس گچی پشت الاغهایش انداخت و شک کرد نکند که او همان عباس گچی باشد ؟ پس از نماز سراغ امام جماعت رفت و پرسید حاج آقا شما شباهت بسیار زیادی به یکی از آشنایان سابق من دارید به اسم عباس گچی ، ملا گفت من همان عباس گچی هستم که میگویی ، آن شخص متعجب پرسید آخر چطور ممکن است که یک آدم عرق خور که همیشه کارش پشت سر الاغ ها آوازخواندن بود بشود یک روحانی این یک معجزۀ الهی است !!
عباس گچی گفت زیاد شلوغش نکن و هندوانه زیر بغلم نگذار ، من هیچ فرقی نکرده ام و همان عباس گچی هستم تنهافرقی که پیش آمده جابجایی من و الاغ هاست ، قبلا من پشت سر الاغ ها بودم اما حالا الاغ ها پشت سر من ، همین ...
@rahenow🗿👈