@rahenow
562 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
📜 #یک_حکایت
📝 #تاثیر_سخن

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﻛﻠﻴﺴﺎ ، ﺟﻚ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺶ مکس می ﭘﺮﺳﺪ : ﻓﻜﺮ می کنی ﺁﻳﺎ می ﺷﻮﺩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﻋﺎ ﻛﺮﺩﻥ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪ ؟؟
مکس ﺟﻮﺍﺏ می ﺩﻫﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻛﺸﻴﺶ نمی ﭘﺮسی ؟؟
ﺟﻚ ﻧﺰﺩ ﻛﺸﻴﺶ می ﺭﻭﺩ ﻭ می ﭘﺮﺳﺪ ; ‏ﺟﻨﺎﺏ ﻛﺸﻴﺶ ، می ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻭقتی ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺩﻋﺎ ﻛﺮﺩﻥ ﻫﺴﺘﻢ ، ﺳﻴﮕﺎﺭ ﺑﻜﺸﻢ ؟؟
ﻛﺸﻴﺶ ﭘﺎﺳﺦ می ﺩﻫﺪ : ‏نه ﭘﺴﺮﻡ ، نمی ﺷﻮﺩ. ﺍﻳﻦ بی احترامی ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﺍﺳﺖ .
ﺟﻚ نتیجه ﺭﺍ ﺑﺮﺍی ﺩﻭﺳﺘﺶ مکس ﺑﺎﺯﮔﻮ می ﻛﻨﺪ. مکس می ﮔﻮﻳﺪ : تعجبی ﻧﺪﺍﺭد . ﺗﻮ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻄﺮﺡ ﻧﻜﺮﺩه‌ای ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻦ ﺑﭙﺮﺳﻢ .
مکس ﻧﺰﺩ ﻛﺸﻴﺶ می ﺭﻭﺩ ﻭ می ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻳﺎ وقتی ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪﻧﻢ می ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺩﻋﺎ ﻛﻨﻢ ؟؟
ﻛﺸﻴﺶ ﻣﺸﺘﺎﻗﺎﻧﻪ ﭘﺎﺳﺦ میدﻫﺪ ;
ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ ﭘﺴﺮﻡ ، ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ

چند بر کوردلان جلوه دهم معنا را

پیش دجال کشم مایدهء عیسی را


@rahenow🗿👈
#یک_حکایت

تو یک روستای کوچیک پسر بچه ای مادرشو از دست داد و پدرش تو بستر بیماری افتاده بود پسر هم باید پرستاری پدر پیرشو میکرد هم غذا تهیه میکرد تو سرمای زمستون باوجود برف و بوران میرفت جنگل هیزم جمع میکرد میفروخت برای پدرش غذا و دارو تهیه میکرد یه روز معلمشون گفت همه باید یه شعر از کتاب رو حفظ کنید و فردا از بر بخونید اما حال پدر اون پسر بد بود برای اوردن حکیم بالای سرش تا دیری از شب تو جنگل هیزم جمع کرد نیمه های شب بعد رفتن حکیم شروع کرد حفظ کردن یه شعر اما خوابش برد صبح با نگرانی رفت مدرسه از قضا معلم بهش گفت شعر بخون ، شروع کرد ;
@rahenow🗿👈
بنی ادم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد اورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار
.
.
@rahenow🗿👈
ادامه رو یادش رفت معلم که عصبی شد گفت دستتو بیار بالا پسر گفت اقا بخدا مادرم تازه مرده پدرم مریضه فقط منو داره شعرو حفظ کرده بودم الان یادم نیست معلم گفت بهانه کافیه دستتون بیار بالا پسر دستشو اورد جلو معلم شروع کرد به زدن پسر گریه کنان میگفت اقا دستمونگاه کنید بس که هیزم کشیدم تاول زده خواهشا نزنید امروز هم باید برم جنگل هیزم جمع کنم برای درمان بابام اما معلم گوش نمیداد ناگهان پسر گفت اقا یادم اومد ;

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی


@rahenow🗿👈