#یک_دقیقه_مطالعه
#یک_گام_بیشتر
یکی از دوستان میگفت :
ﭘﺪﺭ بزرگ ﺧﺪﺍﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ.
ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ.ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ.ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﯼ.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ،
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ،
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻡ.
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ...
ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﮔﻔﺖ.
" ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ "
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ،
ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ؛ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ.
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ بود.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽﺳﻮﺯﻧﺪ؛
ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ : باشه...ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ!
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ؛
ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ : باشه...فقط ﯾﮏ قدم ﺑﯿﺸﺘﺮ!
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ؛
ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ :باشه...ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ!
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ...
«ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» قانون ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ كنم؛
با خودم میگويم :
باشه... فقط یك گام بیشتر !!!
@Rahenow
#یک_گام_بیشتر
یکی از دوستان میگفت :
ﭘﺪﺭ بزرگ ﺧﺪﺍﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ.
ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ.ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ.ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﯼ.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ،
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ،
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻡ.
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ...
ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﮔﻔﺖ.
" ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ "
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ،
ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ؛ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ.
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ بود.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽﺳﻮﺯﻧﺪ؛
ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ : باشه...ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ!
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ؛
ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ : باشه...فقط ﯾﮏ قدم ﺑﯿﺸﺘﺮ!
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ؛
ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ :باشه...ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ!
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ...
«ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» قانون ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ كنم؛
با خودم میگويم :
باشه... فقط یك گام بیشتر !!!
@Rahenow
#یک_دقیقه_مطالعه
✴️ نخستین کسی که #انقلاب_مذهبی ایران را پیشبینی کرد خود شاه بود ، در سال ۱۳۵۶ چاپخانه ملی اقدام به چاپ کتابی کرد به نام : #بسوی_دروازههای_تمدن_بزرگ که تالیف محمدرضا پهلوی بود ، کتابی قطور با جلد آبی که بیش از ٧٠٠ صفحه داشت در چهار فصل :
فصل اول : ایران پیش از رضاشاه
فصل دوم : ایران قبل و بعد از انقلاب سفید
فصل سوم : پیش به سوی تمدن بزرگ
فصل چهارم : مصاحبهها و سخنرانیهای شاه
✴️ اما جالبترین بخش کتاب فصل چهارم آن است که در آن تمام مصاحبههایی که شاه با تلویزیونهای آمریکایی و اروپایی داشته آمده ... در یکی از این مصاحبهها با کانال 24 فرانسه ، خبرنگار فرانسوی از شاه میپرسد : شما در دهه 70 به خاطر افزایش قیمت نفت موفقیتهای زیادی داشتید اما این موضوع اروپا و آمریکا را با بحران مواجه کرده ، آیا فکر نمیکنید آنها برای جلوگیری از ورشکستگی خود به فکر چارهای باشند ؟
✴️ شاه پاسخ میدهد : بله در چهار سال اخیر که قیمت نفت چند برابر شده ما کارخانههای جدیدی راهاندازی کردیم و صنایع کشور را اندکی بهبود بخشیدیم اما این اتفاق تنها در یک مقطع کوتاه به ما کمک خواهد کرد به همین دلیل بنا داریم که پس از اتمام قرارداد کنسرسیوم در سال ۱۹۷۹ تا مدتی از صادرات نفت به طور کلی جلوگیری کنیم چون برای پیشرفت باید بجای فروش نفت به فکر صنایع دیگر کشور باشیم ، مثلا ژاپن از ما نفت را میخرد بشکهای ۲۴ دلار و PVC را به ما میفروشد ۱۳۵ دلار ، یا فرانسه نفت را میخرد و بجای آن لاستیک را ٢٣٠ دلار به ما میفروشد ... ما باید خود بتوانیم PVC ، لاستیک و مشتقات نفتی را صادر کنیم در غیر این صورت به ضرر ماست
✴️ خبرنگار میگوید : این یعنی ورشکستگی صنایع اروپا و آمریکا ، آیا با ادامۀ این روند خطری حکومت شما را تهدید نمیکند ؟
✴️ شاه پاسخ میدهد :چرا ، در این هشت سال که قیمت نفت افزایش یافته خیلی سعی کردهایم باعث رفاه مردم شود اما به هر نحو این بحران مالی در جهان اثرات منفی خود را بر بازار ایران هم گذاشته و کمی باعث گرانی و تورم شده است و این مشکل ماست . ایران کشوری مذهبیست و اگر گروه یا دستهای به خصوص اگر مذهبی هم باشند پیدا شوند میتوانند به همین بهانه به مردم بگویند شما استثمار شدهاید و اگر ما بیاییم شما با کار کمتر سود بیشتری خواهید داشت و از این مدل حرفها ... آنگاه ما به خاطر یک مشت وعدۀ دروغ با مشکل بزرگی روبهرو خواهیم شد و یقین دارم که غرب نیر از این گروه مذهبی حمایت میکند !!
🔖 این مصاحبه در سال ١٣۵۴ انجام شده
@rahenow 🗿👈
✴️ نخستین کسی که #انقلاب_مذهبی ایران را پیشبینی کرد خود شاه بود ، در سال ۱۳۵۶ چاپخانه ملی اقدام به چاپ کتابی کرد به نام : #بسوی_دروازههای_تمدن_بزرگ که تالیف محمدرضا پهلوی بود ، کتابی قطور با جلد آبی که بیش از ٧٠٠ صفحه داشت در چهار فصل :
فصل اول : ایران پیش از رضاشاه
فصل دوم : ایران قبل و بعد از انقلاب سفید
فصل سوم : پیش به سوی تمدن بزرگ
فصل چهارم : مصاحبهها و سخنرانیهای شاه
✴️ اما جالبترین بخش کتاب فصل چهارم آن است که در آن تمام مصاحبههایی که شاه با تلویزیونهای آمریکایی و اروپایی داشته آمده ... در یکی از این مصاحبهها با کانال 24 فرانسه ، خبرنگار فرانسوی از شاه میپرسد : شما در دهه 70 به خاطر افزایش قیمت نفت موفقیتهای زیادی داشتید اما این موضوع اروپا و آمریکا را با بحران مواجه کرده ، آیا فکر نمیکنید آنها برای جلوگیری از ورشکستگی خود به فکر چارهای باشند ؟
✴️ شاه پاسخ میدهد : بله در چهار سال اخیر که قیمت نفت چند برابر شده ما کارخانههای جدیدی راهاندازی کردیم و صنایع کشور را اندکی بهبود بخشیدیم اما این اتفاق تنها در یک مقطع کوتاه به ما کمک خواهد کرد به همین دلیل بنا داریم که پس از اتمام قرارداد کنسرسیوم در سال ۱۹۷۹ تا مدتی از صادرات نفت به طور کلی جلوگیری کنیم چون برای پیشرفت باید بجای فروش نفت به فکر صنایع دیگر کشور باشیم ، مثلا ژاپن از ما نفت را میخرد بشکهای ۲۴ دلار و PVC را به ما میفروشد ۱۳۵ دلار ، یا فرانسه نفت را میخرد و بجای آن لاستیک را ٢٣٠ دلار به ما میفروشد ... ما باید خود بتوانیم PVC ، لاستیک و مشتقات نفتی را صادر کنیم در غیر این صورت به ضرر ماست
✴️ خبرنگار میگوید : این یعنی ورشکستگی صنایع اروپا و آمریکا ، آیا با ادامۀ این روند خطری حکومت شما را تهدید نمیکند ؟
✴️ شاه پاسخ میدهد :چرا ، در این هشت سال که قیمت نفت افزایش یافته خیلی سعی کردهایم باعث رفاه مردم شود اما به هر نحو این بحران مالی در جهان اثرات منفی خود را بر بازار ایران هم گذاشته و کمی باعث گرانی و تورم شده است و این مشکل ماست . ایران کشوری مذهبیست و اگر گروه یا دستهای به خصوص اگر مذهبی هم باشند پیدا شوند میتوانند به همین بهانه به مردم بگویند شما استثمار شدهاید و اگر ما بیاییم شما با کار کمتر سود بیشتری خواهید داشت و از این مدل حرفها ... آنگاه ما به خاطر یک مشت وعدۀ دروغ با مشکل بزرگی روبهرو خواهیم شد و یقین دارم که غرب نیر از این گروه مذهبی حمایت میکند !!
🔖 این مصاحبه در سال ١٣۵۴ انجام شده
@rahenow 🗿👈
#یک_دقیقه_مطالعه
چه علّتی غیر از مرگ خرد میتواند داشته باشد که یک مذهبی با دیوار راز و نیاز میکند و مذهبیِ دیگر به دیوار سنگ میزند؟در اورشلیم یک دیوار باستانی وجود دارد که یهودیان بر این باورند که دیوار بجا مانده از کاخ سلیمان است و نام آن "کُتل" است. هر ساله هزاران نفر یهودی و حتی مسیحی به زیارت این دیوار میروند و با این دیوار راز و نیاز میکنند و در جرز دیوار عریضهنامه میگذارند. برای نمونه از اوباما یا پاپ میتوان نام بُرد.در مکّه دیواری است که آن را "جمره" مینامند.
مسلمانان بر این باورند که شیطان در درون این دیوار خانه دارد یا آن را نماد شیطان میدانند و هر ساله هزاران مسلمان به این دیوار سنگ میزنند.هر سال که میگذرد، شمار زیارتکنندگان کُتل افزایش مییابد و هر سال که میگذرد، شمار پرتابکنندگان سنگ به دیوار جمره رو به افزون است.هیج خردمندی در جهان با یک دیوار راز و نیاز نمیکند و هیج خردمندی در جهان به یک دیوار سنگ نمیزند. تنها مذهب است که خرد آدمی را از میان میبرد و آدمی را وادار میکند که به دیوارها عشق بورزند و از دیوارها حتی به صورت سمبلیک کینه داشته باشند.
@rahenow 🗿👈
چه علّتی غیر از مرگ خرد میتواند داشته باشد که یک مذهبی با دیوار راز و نیاز میکند و مذهبیِ دیگر به دیوار سنگ میزند؟در اورشلیم یک دیوار باستانی وجود دارد که یهودیان بر این باورند که دیوار بجا مانده از کاخ سلیمان است و نام آن "کُتل" است. هر ساله هزاران نفر یهودی و حتی مسیحی به زیارت این دیوار میروند و با این دیوار راز و نیاز میکنند و در جرز دیوار عریضهنامه میگذارند. برای نمونه از اوباما یا پاپ میتوان نام بُرد.در مکّه دیواری است که آن را "جمره" مینامند.
مسلمانان بر این باورند که شیطان در درون این دیوار خانه دارد یا آن را نماد شیطان میدانند و هر ساله هزاران مسلمان به این دیوار سنگ میزنند.هر سال که میگذرد، شمار زیارتکنندگان کُتل افزایش مییابد و هر سال که میگذرد، شمار پرتابکنندگان سنگ به دیوار جمره رو به افزون است.هیج خردمندی در جهان با یک دیوار راز و نیاز نمیکند و هیج خردمندی در جهان به یک دیوار سنگ نمیزند. تنها مذهب است که خرد آدمی را از میان میبرد و آدمی را وادار میکند که به دیوارها عشق بورزند و از دیوارها حتی به صورت سمبلیک کینه داشته باشند.
@rahenow 🗿👈
🌱🕊
#یک_دقیقه_مطالعه
حسنك روزگار ما...
گاو ما ما می کرد، گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کرد؛
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد!
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛
به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...
@rahenow 🗿👈
#یک_دقیقه_مطالعه
حسنك روزگار ما...
گاو ما ما می کرد، گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کرد؛
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد!
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛
به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...
@rahenow 🗿👈
#یک_دقیقه_مطالعه
حیوانات مزرعه همیشه باید کارمی کردند. نه شیر ِ گاو ها به گوساله هایشان می رسید و نه تخم مرغ ها منجر به تولد یک جوجه!
همه ی دست رنج حیوانات متعلق به آقای
جونز صاحب بی رحم مزرعه بود.
غذای حیوانات مزرعه اندک و در حد بخور و نمیر بود. تا جان داشتند از ترس چوب و ترکه کار می کردند.
وقتی حیوانی از کار افتاده می شد
یا کشته می شد و یا در دوردست رها...
دراین مزرعه زاغی بود که رابطه خوبی با آقای جونز داشت. او برای حیوانات مزرعه از دنیایی دیگر حرف می زد.
می گفت ما حیوانات وقتی بمیریم به سرزمین "شیر وعسل" می رویم. آنجا دیگر نیازی به کار کردن نیست.
می گفت سرزمین شیر و عسل
آن بالاهاس، بالای ابرها!
حتی ادعا می کرد در یکی از
پروازهایش آنجا را به چشم خود دیده است.
بسیاری از حیوانات مزرعه
حرف اورا باور می کردند ...
📕 قلعه حیوانات
✍ جورج اورول
@rahenow 🗿👈
حیوانات مزرعه همیشه باید کارمی کردند. نه شیر ِ گاو ها به گوساله هایشان می رسید و نه تخم مرغ ها منجر به تولد یک جوجه!
همه ی دست رنج حیوانات متعلق به آقای
جونز صاحب بی رحم مزرعه بود.
غذای حیوانات مزرعه اندک و در حد بخور و نمیر بود. تا جان داشتند از ترس چوب و ترکه کار می کردند.
وقتی حیوانی از کار افتاده می شد
یا کشته می شد و یا در دوردست رها...
دراین مزرعه زاغی بود که رابطه خوبی با آقای جونز داشت. او برای حیوانات مزرعه از دنیایی دیگر حرف می زد.
می گفت ما حیوانات وقتی بمیریم به سرزمین "شیر وعسل" می رویم. آنجا دیگر نیازی به کار کردن نیست.
می گفت سرزمین شیر و عسل
آن بالاهاس، بالای ابرها!
حتی ادعا می کرد در یکی از
پروازهایش آنجا را به چشم خود دیده است.
بسیاری از حیوانات مزرعه
حرف اورا باور می کردند ...
📕 قلعه حیوانات
✍ جورج اورول
@rahenow 🗿👈