🌴🌴 ریگان سلام 🌴
1.43K subscribers
38.8K photos
6.24K videos
341 files
12.7K links
اجتماعی ،فرهنگی ،خبری تحلیلی ،سرگرمی

ارسال خبر، مطلب، عکس و فیلم و سوژه و تبلیغات

ارتباط با ادمین :

@Tmr_alb

@R_izadyan
Download Telegram
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی

#حکایت_اول
دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز
در یکی از جنگها ، عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگی ناامید شده بود ، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند : ((هر که دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

شاه از وزیران حاضر پرسید : ((این اسیر چه می گوید ؟ ))
یکی از وزیران پاکنهاد گفت : این آیه را می خواند :
((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزکاران آنان هستند که هنگام خشم ، خشم خود را فرو برند و لغزش مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید ، ولی یکی از وزیرانی که مخالف او بود (و سرشتی ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانی چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویی گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوی خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر برای من پسندیده تر از راستگویی تو بود ، زیرا دروغ او از روی مصلحت بود ، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانکه خردمندان گفته اند : ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))
هر که شاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

و بر پیشانی ایوان کاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود :
جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

(به این ترتیب با یادآوری این اشعار غرورشکن و توجه به خدا و عظمت خدا ، باید از خواسته های غرورزای باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهای معنوی روی آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیری کرد ، تا خداوند خشنود گردد.)
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_هفتم
7. آنکس که مصیبت دید ، قدر عافیت را می داند
پادشاهی با نوکرش در کشتی نشست تا سفر کند ، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را می دید و تا آن وقت رنجهای دریانوردی را ندیده بود ، از ترس به گریه و زاری و لرزه افتاد و بی تابی کرد ، هرچه او را دلداری دادند آرام نگرفت ، ناآرامی او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد ، اطرافیان شاه در فکر چاره جویی بودند ، تا اینکه حکیمی به شاه گفت : ((اگر فرمان دهی من او را به طریقی آرام و خاموش می کنم .))
شاه گفت : اگر چنین کنی نهایت لطف را به من نموده ای . حکیم گفت : فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانی را صادر کرد. او را به دریا افکندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد می زد مرا کمک کنید ! مرا نجات دهید ! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل کشتی کشیدند. او در گوشه ای از کشتی خاموش نشست و دیگر چیزی نگفت .
شاه از این دستور حکیم تعجب کرد و از او پرسید : ((حکمت این کار چه بود که موجب آرامش غلام گردید ؟ ))
حکیم جواب داد : ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی را نمی دانست ، همچنین قدر عافیت را آن کس داند که قبلا گرفتار مصیبت گردد.))
ای پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند

معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است (52)

فرق است میان آنکه یارش در بر

با آنکه دو چشم انتظارش بر در

@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_هشتم
مراقبت از گزند آن کس که از انسانع می ترسد
((هرمز)) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند : ((تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای ؟ ))
هرمز در پاسخ گفت : خطایی ندیده ام ، ولی دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بی اندازه از من می ترسند و اعتماد کامل به عهد و پیمانم ندارند ، از این رو ترسیدم که در مورد هلاکت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حکیمان را به کار بستم که گفته اند :
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم

وگر با چو صد بر آیی بجنگ

از آن مار بر پای راعی زند

که برسد سرش را بکوبد به سنگ

نبینی که چون گربه عاجز شود

برآرد به چنگال چشم پلنگ
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_نهم

9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته

یکی از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود ، به طوری که دیگر امید به ادامه زندگی نداشت . در این هنگام سواری نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو ای فلان قلعه را فتح کردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))
شاه رنجور ، آهی سر کشید و گفت : ((این مژده برای من نیست ، بلکه برای دشمنان من یعنی وارثان مملکت است .))
بدین امید به سر شد ، دریغ عمر عزیز

که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته ، برآمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت بکوفت دست اجل

ای دو چشم ! وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یکدیگر بکنید

بر من اوفتاده دشمن کام

آخر ای دوستان حذر بکنید

روزگارم بشد به نادانی

من نکردم شما حذر بکنید

@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی

10. نتیجه مهر و نامهری رهبر به ملت


در مسجد جمعه شهر دمشق ، در کنار مرقد مطهر حضرت یحیی پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یکی از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت برای زیارت قبر یحیی علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنی بنده این خاک و درند

آنان که غنی ترن محتاجترند

پس از دعا به من رو کرد و گفت : ((از آنجا که فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومی است آنها رفتار درست و نیک دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایی برای من کنند ، زیرا گزند دشمنی سرسخت ، ترسان هستم .))
به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانی کن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانی و گزند نبینی .))
به بازوان توانا و فتوت سر دست

خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید ؟

که گر ز پای در آید ، کسش نگیرد دست

هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده

و گر تو می ندهی داد ، روز دادی هست (60)

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_یازدهم
11.برتر بودن مرگ ظالم بر زندگی او

(عصر حکومت عبدالملک بن مروان (75 - 95 ه ق )بود. او حجاج بن یوسف ثقفی را که خونخوارترین و بی رحمترین عنصر پلید بود ، استاندار عراق (کوفه و بصره ) کرد. حجاج بیست سال حکومت نمود و تا توانست ظلم کرد.) در این عصر ، روزی زاهد فقیری که دعایش به اجابت می رسید ، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر ، روستایی بیش نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت : ((برای من دعای خیر کن .))
زاهد فقیر گفت : ((خدایا ! جان حجاج را بگیر. ))
حجاج : تو را به خدا چه دعایی است که برای من نمودی ؟ ))
زاهد فقیر : ((این دعا هم برای تو و هم برای تو و هم برای همه مسلمانان ، دعای خیر است . ))
ای زبردست زیر دست آزار

گرم تا کی بماند این بازار ؟

به چه کار آیدت جهانداری

مردنت به که مردم آزاری

@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی

حکایت 12. برتر بودن خواب ظالم از بیداریش

شاه بی انصافی از پارسایی پرسید : کدام عبادت ، بهترین عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابیدن هنگام ظهر برای تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به کسی آزار نرسانی .
ظالمی را خفته دیدم نیم روز

گفتم : این فتنه است خوابش برده به

و آنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن چنان بد زندگانی ، مرده ، به

@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی

13. اندازه نگهدار که اندازه نکوست

یکی از شاهان ، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست

کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه ، در هوای سرد خوابیده بود ، صدای شاه را شنید ، به شاه خطاب کرد :
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست

گیرم که غمت نیست ، غم ما هم نیست

شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه ای با هزار دینار از دریچه کاخ به سوی فقیر نزدیک کرد و گفت : ((ای فقیر ! دامنت را بگشا.))
فقیر گفت : دامن ندارم زیرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.
آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید ، بلکه در اندک زمانی همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زیاده روی کرد.)
ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بی خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند : ((از تندی و خشم شاهان بر حذر باش ، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور می گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.))
حرامش بود نعمت پادشاه

که هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نیابی ز پیش

به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

شاه گفت : این گدای گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید ، زیرا خزانه بیت المال غذای تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد

زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ

یکی از وزیران خیرخواه به شاه گفت : ((چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک ) داده شود ، تا آنها خرج کردن ، راه اسراف را نداشته باشند ، ولی برای صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند ، به طوری که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندی و خشونت رنجور و خسته نمایند.))
به روی خود در طماع باز نتوان کرد

چو باز شد ، به درشتی فراز نتوان کرد

کس نبیند که تشنگان حجاز

به سر آب شور گرد آیند

هر کجا چشمه ای بود شیرین

مردم و مرغ و مور گرد آیند

( به این ترتیب باید گفت : ((اندازه نگه دار که اندازه نکوست )) ولی در ماجرای فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهداری اموال ، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دوری از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)

@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی

14. نتیجه بی توجهی به سپاه


یکی از شاهان پیشین ، در نگهداری کشور سستی می کرد و بر سپاهیان سخت می گرفت و آنان را در تنگدستی رها می کرد تا اینکه دشمن قوی و ظغیانگری به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیری از دشمن فرا خواند ، ولی آنها پشت کردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند :
چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

یکی از آن سپاهیان که نافرمانی از شاه نموده بود ، با من سابقه دوستی داشت . او را سرزنش کرده و گفتم : ((از فرومایگی و حق ناشناسی است که انسان به خاطر رنجش اندک ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.))
او در جواب گفت : ((اگر از روی کرم و بزرگواری عذرم را بپذیری شایسته است ، حقیقت این است که : اسبم در این حادثه جو نداشت ، و زین نمدین آن را برای تاءمین زندگی به گرو داده بودم . شاهی که سپاه خود را از اموال و نعمتها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد ، نمی توان راه جوانمردی با او پیش گرفت . ))
زر بده سپاهی را تا سر بنهد

و گرش زر ندهی ، سر بنهد در عالم
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
null
پادشاهی ، یکی از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگی ادامه داد.برکت همنشینی با آنها به او روحیه عالی و آرامش خاطر بخشید. مدتی از این ماجرا گذشت ، راءی پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالی کشور را به او سپرد ، ولی او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیری در نزد خردمندان بهتر از نگرانی از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند

دندان سگ و دهان مردم بستند

کاغذ بدریدند و قلم بشکستند

وز دست و زبان حرف گیران رستند

پادشاهی گفت : ((ما به انسان خردمند کاملی که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((ای شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ی آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
همای (66) بر همه مرغان از آن شرف دارد

که استخوان خورد و جانور نیازارد


t.me/rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده

پادشاهی ، یکی از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگی ادامه داد.برکت همنشینی با آنها به او روحیه عالی و آرامش خاطر بخشید. مدتی از این ماجرا گذشت ، راءی پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالی کشور را به او سپرد ، ولی او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیری در نزد خردمندان بهتر از نگرانی از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند

دندان سگ و دهان مردم بستند

کاغذ بدریدند و قلم بشکستند

وز دست و زبان حرف گیران رستند

پادشاهی گفت : ((ما به انسان خردمند کاملی که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((ای شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ی آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد

که استخوان خورد و جانور نیازارد