سلام بر زرنه Zarneh ⁃🔕
8.43K subscribers
21.2K photos
16K videos
557 files
15K links
🕹 #کانال_سلام_بر_زرنه
♥قدیمی ترین و جامع ترین کانال شهرستان #ایوانغرب
🚫 تاریخ تاسیس:۱۳۹۴/۱۰/۲۲

❌ ارتباط با ما / تبلیغات
⧩⧩⧩

@salam_bar_zarneh_z
➖
❌ #شرایط_تبلیغات در کانال :
⧩⧩⧩
@salam_bar_zarneh0
Download Telegram
سفرنامه کوتاه اربعین
قسمت اول

✍#حمیدرضا_غلامی

در شهریورماه ۱۴۰۱ ده روز مانده به اربعین حسینی به همراه دو نفر از دوستانم اقایان حیدری و بابایی عازم کربلا شدیم با ماشین دوستم اقای بابایی از شهر ایلام زدیم بیرون و دل دادیم به پیچ و خم جاده با وجود اینکه ساعت از شش عصر گذشته بود گرمای هوا بیداد میکرد اما شوق زیارت و دیدار ارباب هرگونه سختی راه وگرمای بی حد و حصرجاده صالح اباد و حتی فراتر از آن گرد وغبار وریزگردهای که تا دروازه های ایلام خودش را رسانده بود ما را از ادامه سفر دلسرد نمیکرد با وجود شلوغی میدان خروجی ایلام پا در جاده ای گذاشتیم که به دیدار دوست منتهی میشد،با هر کیلومترش کیلو کیلو شوق کرور کرور عشق در دل با خود حمل میکردیم به شهر مهران که رسیدیم در همون ورودی شهر با دوستی اتفاقی برخورد کردیم ماشین را به ایشان سپردیم و با یک کوله عشق و بدور از هر تعلقی اعم از ماشین یا هر وسیله رفاهی دیگر دل را زدیم به جاده زائر که از خروجی مهران شروع وبه مرز مهران منتهی میشود
خواستیم که این یازده کیلومتر را به علت نبود وسیله نقلیه با وجود اینکه خیلی خسته شده بودیم گرسنه وتشنه پیاده طی کنیم اما چند کیلومتری را طی نکرده بودیم که دیدیم یک تویونا دو کابین مرزبانی جلو پایمان ترمز کرد سرهنگ مرزبانی که خدا حفظش کنه و راننده وی را آقا هادی خطابش میکرد ما سه نفر وچندین نفر دیگر که همچون ما دراین سیاهی شب به دل جاده زائر زدە بودن را سوار ماشینش نمود
با آب وبیسکویت ازما یذیرایی کرد جان تازه ای گرفتیم ما سه نفر که بالای پنجاه سال سن داشتیم وسنگین وزن گویا امام حسین مسیر دعوتش را که برای همه آسان میکنه بر ما هم آسانتر گرفته بود و تا پای گیت های خروجی مرز مهران به مدد این دلاور مرد مرزبانی به آسانی رسیدیم
با وجود فشار وموج جمعیت وارد خاک عراق شدیم نماز مغرب و عشا را در گوشه ای خسته وکوفته ادا کردیم پس از طی کردن حدودا یک کیلومتر صدای راننده های عراقی که هر کدام مسیری وشهری از عتبات عالیات را فریاد میزدند ما را به سوی اتوبوسی رهنمون کرد که به نجف اشرف میرفت،اخه رسمش اینه که اذن زیارت پسر را باید از پدر گرفت نیمه های شب بود که به بدره عراق رسیدیم در یک موکب من با عربی دست وپا شکسته نقش مترجمی را بازی میکردم اما موکب دار که شغلش معلمی بود از روی شلوار کردی من فهمید که ما کورد هستیم گفت کوره کاکه من خودم کورد هستم عربی کیلویی چند وکلی من ودوستان خندیدیم
همینطوری به موکب دار گفتم یوسف یعقوب را میشناسی گفت مگر با وی دوستی گفتم آره البته اون نمیدانست که منظور من یوسف پسر یعقوب پیامبر است دیدم با گوشی همراهش یکی را بقول خودشون خابر کرد دیدم یوسف یعقوب با قوم وقبیله اش همه آمدند وما نمیدانستیم که در مهمان نوازی سر آمد شهر است با شنیدن اینکه ما اورا میشناسیم از سر بزرگواری ومهمانوازیش در موکب حاضر شد وکلی ما را تحویل گرفت تو گویی سالها با ما دوست بوده واین حرکتش ازبرکت حب امام حسینی بود که در دل مردم ایران وعراق ودیگر کشور ها افتاده است
یوسف یعقوب از سر بزرگواریش خیلی مارا تعارف میکرد که به منزلش برویم و امشب را آنجا اتراق نماییم اما ما هنوز در ابتدای مسیر زیارت بودیم و تا نجف خیلی راه مانده بود
با هر زحمتی بود از وی خداحافظی کردیم و پس ازطی مسیری طولانی وقت نماز صبح به نجف اشرف رسیدیم
زیارت اقا علی بن ابی طالب چه فوز عظیمی بود با اقامه نماز وزیارت راحتی که نصیبمان شد خستگی راه از تنمان در آمد
با بالا آمدن آفتاب گرمای شهر نجف طاقت هر زائری را میبرید بخصوص ما سه نفر که کمی هم اضافه وزن داشتیم پس از چندین کیلومتر پیاده روی سوار یک ماشین ون شدیم و وقت نمازظهر
وارد کربلای معلی شدیم فراوانی موکب ها در کربلا نشان از مهمان نوازی بی نظیر این شهر نسبت به شهرهای دیگر عراق را داشت بصورت اتفاقی پا در موکبی گذاشتیم که واقعا کم نگذاشته بود غذای گرم وچای ونوشیدنی و...نماز ظهر را در این موکب ادا کردیم با مشورت دوستان تصمیم گرفتیم پس از دوش گرفتن و وکمی استراحت با یک حال وهوای تو دل برو و عاشقانه وارد حرم آقا شویم
کوله و وسایل سفر را به صاحب موکب سپردیم و آزاد و رها از هر قید وبند دنیوی ساعت چهار عصر وارد بین الحرمین شدیم،پس از زیارت ارباب دلها وبرادر وفادارش ابوالفضل العباس شب را در کربلا بیتوته کردیم،چه شبی که از هزار شب برای ما حلاوتش بالاتر بود
دعا ونیایش در بین الحرمین روح زنگار خورده هر انسانی را صیقل میدهد وقتی آنجا را ترک میکنی گویی باری سنگین از روی دوشت برداشته شده وما سه نفر که سه قطره ی همنوا با این دریای خروشان انسانی بین الحرمین بودیم
و این بیت شعر در وصف آقا ابولفضل چه خوش بر جان هر زائری می‌نشیند که:
لبریز عطش ز نهر بیرون زد و رفت
دریا بکشد منت رودی ...؟ هیهات!

ادامه دارد....

#سلام_بر_زرنه
@salam_bar_zarneh
ادامه سفر نامه اربعین
قسمت دوم

✍#حمیدرضا_غلامی

روز بعد با ادای فریضه نماز صبح قصد دل کندن از کربلا برای هرسه نفرمان خیلی سخت بود اما چه کنیم که دوستان من شاغل بودند و دارای مسؤلیت خدمت رسانی به مردم
با اصرار من راهی شهر کاظمین شدیم اذان ظهر نشده زیارت امامین شریف در کاظمین را هم ادا نمودیم حرم کاظمین شلوغی نجف وکربلا را نداشت وزیارت بر همه کس سهل الوصول بود پس از کلی دعا ونیایش
به قصد صله ارحام دیدار یکی از اقوام ساکن بغداد به منزلشان تلفن زدیم وگفتیم در حرم اقا امام کاظم هستیم ساعتی نشده دونفر از اعضای خانواده ابو حسین در آن گرمای طاقت سوز بغداد به استقبالمان آمدند و از بین آن سه نفر فقط من را میشناختند که در ورودی باب المراد تا من را دیدند سراز پا نشناخته و با اصرار والحاح ما را به منزل خود دعوت نمودند و ما در مقابل ان همه کرم وبزرگواری راهی جز اجابت دعوت را نداشتیم
مسیر را از باب المراد حرم کاظمین تا منزل فامیل که در میدان النهضه بودند طی کردیم در داخل تاکسی قصد پرداخت کرایه تاکسی را نمودم و کیف مدارک وپولم را که به گردنم آویخته بودم باز کردم اما فامیل عراقی با تندی و تحکم به راننده تاکسی فهماند که ما مهمان او هستیم و راننده قبول وجه از من نمیکرد
با پیاده شدن وطی کردن چند کوچه وپس کوچه به درب منزل فامیل عراقی رسیدیم که من اه از نهادم بریده شد که کیف و گذرنامه را در ماشین جا گذاشته ام همونجا به امام موسی متوسل شدم که یا امام موسی تو که باب الحوائجی وجه داخل کیف هر چه هست مهم نیست اگر گذرنامه ام گم شود من در این شهر غریب چه کنم تورا به جان پسرت غریب الغربا امام رضا قسمت میدهم کاری بکن
به دلم الهام شد به همان جایی برگردم که پیاده شده ام وقتی با پسر کوچک فامیلم به سر کوچه اول رسیدیم پس از ده دقیقه تشویش ونگرانی دیدم راننده از دور نمایان شد وکیف را در دستش گرفته و منو صدا میزنه وبدون کم وکاست به من تحویل داد من از سر ذوق وسپاس یک صد دلاری از داخل کیف در آوردم و بسویش بعنوان هدیه دراز کردم اما قبول نمیکرد وبا عربی میگفت حرام است من از زائر امام حسین پول نمیگیرم وراهش را گرفت ورفت
با خوشحالی در حالی که به اجابت دعایم در طول مسیر کوچه ها فکرمیکردم خودم را در جمع دوستان در منزل فامیل عراقی دیدم که مرا با خوشحالی احاطه کردند و گفتند مالت حلال بود که برگشت
و فامیل عراقی ما ابو الحسین میگفت مردم با کرامت عراق دزدی کیف ومدارک را زننده تر از
قتل میدانند وکلی از بزرگواری این مردم مهمان نواز برای ما سه نفر با آب وتاب تعریف میکرد
پس از صرف نهار وادای نماز ظهر وکمی استراحت با وجود اصرار ابوحسین فامیل عراقی نزدیک غروب وارد ترمینال النهضه عراق شدیم وبا یک ماشین سواری دربستی راهی مرز مهران شدیم ونیمه هاای شب نشده وارد کشور عزیز مان ایران شده و خدا را بر این زیارت آسان ولذتبخش هزار مرتبه شکر میگفتیم.
و امروز که نوروز ۱۴۰۳ هجری شمسی است دوباره دلم هوای کربلا را دارد واین دو بیت شعر کردی را که سالها پیش در هجران شش گوشه ی حرمش سروده ام را زمزمه میکنم که :
خوەزو من و ئێ دلە جۊ کەوتری فڕ بکەیم
تا شەش گوشەێ حەرمێ دەسیلمان دڕ بکیم
هێ دل بەو تا من و ته یێ کار بێتر بکیم
لە جام ساقی کوسەر پێمانەێ گیان پر بکیم

پایان

ꦿEyvan |🔻#سلام_بر_زرنه
@salam_bar_zarneh
مولوی در دفتر چهارم مثنوی   آورده است

روزی مجنون بر شتری ماده سوار شد تا به سوی منزل لیلی رود، اما شتر به‌تازگی کره‌ای به دنیا آورده بود و نمی‌خواست از او دور شود.
مجنون هوای منزل لیلی در سر داشت و شتر آرزوی بازگشت به سوی فرزند خویش
شتر هرگاه که می‌فهمید مجنون در خیال لیلی فرو رفته و افسار از دستش رها شده‌است، به عقب بازمی‌گشت.
مجنون که به خود می‌آمد،خویش را در آغاز راه می‌دید و دوباره می‌کوشید شتر را به راه آورد و به سوی منزل لیلی ره سپارد.
سه روز در راه بودند، اما هر روز در اول راه

میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان

یک دم ار مجنون ز خود غافل بُدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی

مجنون می دانست که ناقه‌اش از او عاشق‌تر است. پس شتر را به حال خود رها کرد و پیاده به سوی لیلی براه افتاد.

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد پس همره نالایقیم

👌حالا هر کسی به طریقی عاشق است و جمع اضداد محال ونمیشودکسی را  هم عوض کرد 
یکی عاشق مقام است و دیگری عاشق مال
یکی عاشق دلار است دیگری ملک و املاک
یکی عاشق ماشین است دیگری سکه وطلا
عده ای سگ باز شده اند  عده ای بورس باز
عده ای نام و آوازه را در تسبیح وسجاده میجویند وعده ای در انتخابات وکثیف بازی سیاسی
این وسط چه مجنون ها  که به لیلی خود نرسیدند وچه لیلی ها که ناکام ماندند وچه جوانانی که در حسرت یک شغل خون به دل نشدند وچه پا برهنگانی که برای یک لقمه نان سگ دو  نزدند وبه جایی نرسیدند و......

راستی ما داریم  به کجا میرویم  با این همه جمع اضداد!!!!!!!! با این همه اختلاس ودروغ بازی ونیرنگ با این همه توجیه کردن با این همه پارتی بازی در استخدام ها با این همه  تبعیض  با این همه اختلاف طبقاتی  با این همه صداقت نداشتن مسولین و با این همه خیانت به خون شهدا ونادیده گرفتن آرمانها با این همه مدرک راستکی وقلابی دانشگاهی با این همه روشنفکر نمای فضای مجازی و ...‌..‌
داریم به کجا میرسیم
آیا معجزه در ذات این همه سیاهی اثر میکند؟
خدا کند با وجود این همه بوسفیانها که دم از عشق وطن میزنند معجزه ای بسوی فتح آرمانهای فروخفته ی سرزمینم ایران باز شود

✍#حمیدرضا_غلامی

#سلام_بر_زرنه ❌💲
@salam_bar_zarneh
﷽ا
«انا لله و انا الیه راجعون»

⚫️ با کمال تاسف و تاثر فراوان #درگذشت مرحوم مغفور شادروان کربلایی #قلی_غلامی فرهنگی بازنشسته و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس
فرزند ارجمند مرحوم کربلایی #عبدالرضا_غلامی
برادر گرامی آقایان #غضبان، #بهمن، #محمدرضا و حاج #حمیدرضا_غلامی، #علیرضا_غلامی، پدر گرانقدر آقایان #حمزه و #امیرحسام را به اطلاع عموم می رسانیم.

✍این ضایعه ی غمبار را خدمت خانواده های معزای #غلامی ، مردم شریف شهر #زرنه و سایر بستگان تسلیت عرض میکنیم.

⚡️روحش شاد و نامش جاوید🖤🥀

#سلام_بر_زرنه ❌💲
@salam_bar_zarneh
﷽ا
«انا لله و انا الیه راجعون»

⚫️ با کمال تاسف و تاثر فراوان #درگذشت مرحوم مغفور شادروان کربلایی #قلی_غلامی فرهنگی بازنشسته و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس
فرزند ارجمند مرحوم کربلایی #عبدالرضا_غلامی
برادر گرامی آقایان #غضبان، #بهمن، #محمدرضا و حاج #حمیدرضا_غلامی، #علیرضا_غلامی، برادر زاده مرحومان #شاهرضا_غلامی، #امین_بابایی، خواهرزاده مرحومان کدخدا #حسن و #علیشاه_حیدری، داماد شادروان #جهت_شفیعی، پدر گرانقدر آقایان #حمزه و #امیرحسام، پدر خانم آقای #احسان_رستمی، را به اطلاع عموم می رسانیم.

✍این ضایعه ی غمبار را خدمت خانواده های معزای #غلامی ، مردم شریف شهر #زرنه و سایر بستگان تسلیت عرض میکنیم.

📆مراسم تشییع و خاکسپاری: امروز سه شنبه، ساعت2 بعدازظهر
📆 مراسم ترحیم مردانه 4الی 5/5 بعدازظهر،مسجد سالار شهیدان زرنه و مراسم زنانه در مسجد سیدالشهدا زرنه

⚡️روحش شاد و نامش جاوید🖤🥀

#سلام_بر_زرنه ❌💲
@salam_bar_zarneh
‍ باسم رب الشهدا وصدیقین

برای برادر فرهنگی و جانبازم  #قلی خان

✍#حمیدرضا_غلامی

قلیخان خان نبود اما همیشه مادر مرحومم  که خود کدخدا زاده ای بزرگ تبار و بزرگ منش بود قلی را قلیخان خطاب  میکرد

برادر رزمنده ام  تو در کدامین مکتب عشق درس خوانده بودی که از  ۱۸ سالگی در اوایل انقلاب پا در میدان مبارزه با کومله و دمکرات تجزیه طلب در ارتفاعات  سردشت، مریوان و کردستان گذاشتی و افتخار همرزمی با  شهید صیاد شیرازی را در کارنامه خود ثبت نمودی  اما تو هیچ گاه دم از پز دادن و کلاس گذاشتن در آن میدان مبارزه سخت نزدی  چون که مرد عمل بودی تا سخنرانی

برادر رزمنده ام  تو مگر درس وفاداری را در مکتب ابوالفضل العباس چگونه در عمل آموخته بودی که با آغاز جنگ تحمیلی امام امت خمینی کبیر را تنها نگذاشتی
و در دفاع از مرز شرف و ناموس وطن اسلامیمان ایران تمام قد از ارتفاعات سومار و گیلانغرب جانانه به دفاع برخواستی تا درعملیات مسلم بن عقیل به درجه رفیع جانبازی نائل شوی و بعد از آن  هم پشت امامت را خالی نکردی  و در عمل ثابت نمودی که یک بسیجی واقعی بوده و هستی
  
همکار فرهنگیم  با وجود اینکه  میتوانستی از مزایای جبهه و جنگ و جانبازیت در بنیاد شهید و ایثارگران بهرمند شوی و حقوقت را دریافت کنی اما بعد جنگ پا در یک میدان فرهنگی مثل آموزش و پرورش گذاشتی تا در سخت ترین مشاغل سی سال از عمر خود را صرف خدمت به فرهنگیان و دانش آموزان نمایی، بطوری که بسیاری از مسئولین وقت و حاضر خدمات بی ریا و بی حاشیه ی تو را که همیشه از سر صدق و صفا بود می‌ ستودند  

فرزند مادرم قلیخان! کسانی که تو را ندیدند و نشنیدند و بارها با جابجا کردن درصد جانبازیت که واقعی تر از هر واقعیتی بود خود را در دنیا و آخرت مدیون مظلومیت تو نمودند باید بدانند که رزق و روزی هیچگاه وابسته به مال پتیاره دنیا نبوده و نیست  بلکه سرمایه هر کسی را فرزندان صالحی هست که تحویل جامعه  می‌دهد که تو صالح ترین ها را تقدیم جامعه کردی و رفتی

برادر جانبازم! بر گردن جامعه خیلی حق داشتی اما  بی ادعا ترین فردی بودی که همکاران میشناختند و تنها  کسانی که باید تو را حلال کنند همسر و فرزندانت هستند که رنج و درد دوران جانبازیت را با صبوری پذیرا شدند و با وجود مدارک عالیه از هیچ مزایایی از جانبازی و رزمندگی تو بهره مند نشدند و تنها ارتزاق آنها حقوق ناچیز بازنشستگی تو در آموزش و پرورش بوده و لاغیر و من اطمینان دارم که مزد صابران با خداوند است  که ان الله مع الصابرین

  برادر صادق و پاک دست و پاکدامنم کسانی که تو را از عمق وجود فهمیده اند  میدانند که تو بی کینه ترین فرد و دست و دل بازترین فرزند مادرم بودی و با وجود اینکه ۶۲ بهار از عمرت نگذشته بود و رفتن حقت نبود اما آرام بدون هیچ درد و رنجی بخواب که از دست و زبان نااهلان روزگار راحت شدی و به آرامش ابدی رسیدی و مزد زحمات تو را با داشتن بیش از دوهزار وپانصد روز حضور داوطلبانه در جبهه ی نبرد را  فقط خدا در جنت الماوایش در کنار یاران شهیدت می‌دهد و بس

روحت شاد و یادت در دلها جاودانه که باعث افتخار پدر و مادرم شدی
🔻__
▪️@salam_bar_zarneh
≛| #سلام_بر_زرنه
✅برگی از تاریخ شفاهی زرنە

نایب محمد آقا

✍ #حمیدرضا_غلامی

زرنه از شهرهای تاریخی استان ایلام  با قدمتی چندین هزار ساله  نگینی ارزشمند  در غرب کشور است  که مردمانی شجاع مهمان نواز با خلق و خوی جوانمردی و پهلوانی دارد.

زرنه  تا اواخر حکومت رضا شاه مرکز حکومت ایوان از پل سیمره تا  تنگ مندلی عراق بوده است و آخرین حکمران آن نایب محمد آقا است و محل حکمرانیش واقع در روستای کنونی  املاک زرنه بوده که تعدای از انبارهای  وصول مالیات گندم هنوز در آن خودنمایی میکند
نایب محمد آقا که سید بوده و حکمرانی عادل وخوش برخورد اصالتا تهرانی و  زیر نظر سرهنگ دنبلی که در اسلام آباد غرب مسقر بوده و کار میکرده است همسرش مرحوم هاجر خانم خواهر زنده یادان علی بابا حیدری و علی اکبر حیدری بوده است.  اما از وی
فرزندی نداشته است و این بزرگ بانوی عفیفه بعد از رفتن نایب با مرحوم فتاح بگ شیرزادی که خود زمانی ابتدا معلم و بعدها مباشر نایب محمد آقا بوده ازدواج میکند که از او صاحب فرزندانی  با فضیلت در گیلانغرب میشود که در جای خود به آن پرداخته میشود.
نایب محمد آقا که اخلاقی کریمه و توام با عدالت و خدمتگذاری به مردم داشته در زرنه مکتب خانه تاسیس میکند و مرحوم رحیم خان فیلی که از  باسوادان  قبل از شهریور ۱۳۲۰ (جنگ جهانی دوم) ملا و معلم آن بوده و بسیاری از بزرگان زرنه و روستاهای اطراف محصل این مکتب خانه بوده اند از جمله  کدخدا علی عسکر غلامی و کدخدا میزراخان شفیعی . کدخدا شیر خان احمدی کلان کدخدا خان منصور رستمی و مرحوم فارس رستمی.  مرحوم قباد رستمی از کپنه کران و.....
نایب محمد آقا مرحوم عبدالله غلامی را  همیشه در کنار خود داشته و تمامی امورات دفتر و باغبانی و نگهبانی از سیلو های گندم بر عهده این مرد پاکدست و بزرگ بوده و نایب آنقدر این بزرگمرد را دوست داشته که  وی را به استخدام رسمی دولت  ( وزرات دارایی) در آورده و خوشبختانه هنوز دختران آن مرحوم( زمرد بانو و سرور خانم)  از حقوق و مزایای بازنشستگی  آنمرحوم بهره میبرند.
نایب محمد آقا به مدد چهار نفر از  بزرگان مرحومان شاهرضا غلامی. حبیب خان اقبالی و صید رستم بهادری(فیلی) از زرنه و مرحوم ثمین چولکی از ساتیان که به نوعی مامور مالیاتی وی بوده اند( البته مامور مالیات برنو بدست و مسلح) تمامی  مالیات دولتی اعم از غلات و بهای نقد قورقانه از سراب ایوان تا نزدیک تنگ مندلی را جمع آوری و به اسلام آباد غرب توسط همین افراد نزد سرهنگ دنبلی فرستاده میشود. داستان هایی که عمویم مرحوم شاهرضا غلامی  و مشکلات راه و برف و بوران و سرمای قلاجه تا اسلام آباد در انتقال پول چرخی آن موقع بیان داشته و همچنین تعامل با مردم ایوان و برخورد انسانی با آنها و گاهی تندی با متمردین  بسیار شنیدنی است.
آنچه در این داستانها  برای بنده جالب توجه است پاکدستی و شجاعت این افراد در انتقال وجه نقد است که این همه مسیر را تا اسلام آباد سه نفری یا چهار نفری طی کرده و  بدون اینکه کسی در بین راه جرات مقابله و دستبرد به آنها را داشته باشد و از طرف دیگر بارها مورد حمله گرگ و حیوانات وحشی در مسیر قلاجه قرار میگیرند.
ناگفته نماند که مرحوم  حاجعلی خان فیلی یکی دیکر از مباشران نایب محمد آقا بوده که به مدد بزرگانی چون  اسدخان فیلی و بعدها مرحوم روضان فیلی که داماد وی میشود  قورقانه و مالیات منطقه چرداول تا پل سیمره را جمع آوری و به زرنه تحویل و از اینجا به اسلام آباد فرستاده میشود .
در روستاههای اطراف هم باز افراد زیادی بعنوان ضابط مالیاتی مامور جمع آوری غلات و قورقانه دولتی بوده اند که به علت زیاد بودن انها  فعلا در این مقال کوتاه از ذکر نام آنها صرف النظر میکنم  (هرچند بعضی از آنها عادل و بعضی بی رحم نیز بوده اند)
تمامی این وقایع که برای کانال وزین سلام بر زرنه نگاشته ام  مربوط به قبل از شهریور ۱۳۲۰شمسی و آغاز جنگ جهانی دوم بوده که به حکومت رضا خانی مشهور است.
هدف بنده از نگارش این سلسله وقایع تاریخی  بیان تاریخ شفاهی زرنه و زنده نگهداشتن آنها بدون هیچ کم و کاست و از زبان بزرگان و ریش سفیدان با حفظ امانتداری و احترام است که سینه به سینه نقل گردیده تا همه بدانند که زرنه چه مردان بزرگی در بطن خود پرورش داده که همگی نماد مردمداری  و در عین حال اقتدار بوده اند.
🔻__
▪️@salam_bar_zarneh
≛| #سلام_بر_زرنه
🔻حکایت به نیکان نیکی کن و به بدان بدی مکن

#افسانه های شفاهی کردی

قسمت اول:

روزی پادشاهی به شکار رفت و سرراهش پیرمردی را دید که پشته‌ای هیزم به دوش داشت. پادشاه از او پرسید مگر زن و فرزندی نداری که در ایام پیری تو کار کنند و تو استراحت کنی؟
پیرمرد پاسخ داد من خودم باید کار کنم باید قرض خود را پرداخت کنم و مقداری هم پول به دیگران قرض دهم.
پادشاه از او پرسید به چه کسی قرض داری و به چه کسی باید قرض دهی؟
پیرمرد جواب داد پدر و مادرم هنوز زنده‌اند و کار می‌کنم که قرض خود را به ایشان ادا کنم و به بچه‌هایم قرض می‌دهم تا بعدها که مثل پدر و مادرم از پا بیفتم، آن‌ها قرض خود را به من پس بدهند.
پادشاه از سخنان پیرمرد بسیار خوشش آمد و دستور داد پیرمرد هر روز ساعتی به نزد پادشاه بیاید تا هم صحبت یکدیگر شوند و آخر روز سکه‌ای طلا به او می‌داد...
وزیر پادشاه فردی بسیار مکار و حسود بود که به پیرمرد بسیار حسادت می‌کرد و تحمل نداشت ببیند پیرمرد نزد پادشاه بسیار عزیز شده‌است و منتظر فرصتی بود که پیرمرد را از چشم پادشاه بیاندازد.
چند ماه گذشت و روزی پیرمرد هنگام صحبت با پادشاه به او گفت ای پادشاه! همیشه به نیکان نیکی کن ولی به بدان بدی مکن.
پادشاه دلیل این سخن را از پیرمرد پرسید و او جواب داد زیرا بدی نهاد آن‌هاست و برای آن‌ها کافی است.
پادشاه از این سخن خوشش نیامد و کار بدان را نکوهیده میدانست و دیگر پیرمرد را به قصر خود دعوت نکرد.
مدتی گذشت و روزی از کشورهای همسایه پادشاهان همه گرد هم آمدند و از پادشاه سوال‌های زیادی پرسیدند و پادشاه به همه آن سوال‌ها جواب‌هایی خردمندانه داد و ارزش و اعتبار زیادی بین سایرین کسب کرد...

ادامه دارد....

✍ #حمیدرضا_غلامی
▬__
⚀ @salam_bar_zarneh
🔻به نیکان نیکی کن و به بدان بدی مکن

قسمت دوم:

پادشاه به یاد آورد این پاسخ‌ها را در گذشته از پیرمرد آموخته و افسوس خورد و به خود گفت مقصر خود من بودم که دوستی ما بهم خورد.

به وزیر دستور داد بی‌درنگ پیرمرد را با احترام به نزد وی آورند. وزیر که از رانده‌شدن پیرمرد خوشحال بود، دوباره آشفته خاطر شد و در اندیشه یافتن راهی برای نابود کردن پیرمرد افتاد. به نزد پیرمرد رفت و به او گفت که پادشاه منتظر اوست و سپس اضافه کرد بیا اول به خانه من برویم و چیزی بخوریم. مدت‌هاست تو را می‌شناسم و یک بار هم مهمان من نشده‌ای.
پیرمرد قبول کرد و مهمان وزیر شد. وزیر به او کباب به همراه ماست و سیر داد و مقدار زیادی سیر را کوبید و در ماست ریخت و به پیرمرد گفت لحظه‌ای بنشین من الساعه باز می‌گردم.
وزیر سریعا به دربار رفت و از پادشاه پرسید چرا پیرمرد را دوست داری و با او مراوده داری؟
پادشاه پاسخ داد او مردی عاقل و نیکو سخن است چرا با او دوستی نکنم؟

وزیر به او گفت آیا می‌دانی پیرمرد همه جا و نزد هرکس می‌گوید دهان پادشاه بوی بدی می‌دهد؟

پادشاه عصبانی شد و فریاد زد اگر ثابت شود تو راست می‌گویی، دستور می‌دهم او را مجازات کنند...
وزیر به خانه‌اش برگشت و پیرمرد را با خود به دربار آورد. پادشاه دستور داد پیرمرد نزدیک به او بنشیند اما پیرمرد فاصله گرفت و مدام در حین صحبت کردنشان دستش را جلوی صورتش می‌گرفت.
پادشاه با خود اندیشید که معلوم شد وزیر راست می‌گفت.
در گذشته هربار که پیرمرد می‌خواست قصر را ترک کند، پادشاه یادداشتی به او می‌داد تا به خزانه‌دار بدهد و سکه طلا از او بگیرد. این بار هم یادداشتی به پیرمرد داد اما این بار درون یادداشت نوشته‌ شده‌بود که دستور می‌دهم آورنده نامه را بی درنگ اعدام کنند و جنازه‌اش را به دروازه شهر بیاویزند و بنویسند این است سرنوشت کسی که قدر خوبی را نداند.
وزیر از پنجره خانه خود دید پیرمرد با نامه‌ای در دست از قصر بیرون آمد و چنین پنداشت باز هم قرار است پیرمرد پاداش بگیرد. حرص و خشم وجودش را پر کرد و به نزد پیرمرد شتابان رفت و به او گفت ای پیرمرد! تاکنون پادشاه به تو بسیار سکه داده. این نامه را به حرمت آشنایی به من بده که من یک بار پاداشت را بگیرم...

ادامه دارد.....

✍ #حمیدرضا_غلامی
▬__
⚀ @salam_bar_zarneh
🔻به نیکان نیکی کن و به بدان بدی مکن

قسمت سوم::

پیرمرد هم نامه را به او داد و وزیر شاد و خندان به نزد خزانه‌دار رفت و نامه را به خزانه دار داد. خزانه‌دار نامه را باز کرد و خواند و فریاد زد جلاد!

جلاد حاضر شد و به دستور پادشاه وزیر را گردن زدند و دستور او اجرا شد. به شاه اطلاع دادند وزیر اعدام شده و شاه جلاد را فراخواند و از او بازخواست کرد. خزانه‌دار گفت ای قبله عالم! در نامه خود شما چنین دستور داده‌بودید. که حامل نامه را فی الفور وبدون هیچ سوال وجوابی گردن زنند

پادشاه دستور به احضار پیرمرد داد و اول از او پرسید چرا هنگام صحبت کردنمان جلوی صورتت را پوشانده‌بودی؟

پیرمرد در پاسخ داستان سیر خوردن در خانه وزیر را برای پادشاه حکایت کرد و گفت نمی‌خواسته بوی سیر پادشاه را آزرده کند. پادشاه بعد از شنیدن ماجرا به پیرمرد گفت حق با تو بود. با بد نباید بد کرد چون بد بودن آن‌ها برایشان کافی است. بد نهاد بودن وزیر دیدی چگونه سبب نابودی او شد!؟
بله دوستان همونطور که آدم چوب سادگیش را میخوره مثل پیرمرد قصه ما
اما بعضی چوب حقه بازیش را هم میخوره وبد جوری هم میخوره مثل وزیری که خیال میکرد با حقه بازی میتواند جایگاه خود را حفظ کند  اما همین زرنگ بازیش باعث نابودیش شد وصائب تبریزی چه زیبا میگه:

عشق، هر ناقص‌بصیرت را نمی گردد نصیب
مهر عالم تاب با خفاش همدم کی شود

✍ #حمیدرضا_غلامی
▬__
⚀ @salam_bar_zarneh
🔸❌ حاج #حمیدرضا_غلامی، محمد سجاد غلامی
کربلای معلی (بین الحرمین)


◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
◾️ ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌐↲▬
🔻 @salam_bar_zarneh
🕹حاج #حمیدرضا_غلامی
🔸 شاعر کوردی سرای ایوانی

📸 #قاب_خاطرات
◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
◾️ ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌐↲▬
🔺 @salam_bar_zarneh
❤3👍2
🕹حرم ابوالفضل عباس
📆تابستان ۱۳۸۲

💮 از راست: حاج #حمیدرضا_غلامی، دکتر #نصرت_اله_حیدری، حاج #علی_اشرف_غلامی

📸 #قاب_خاطرات
◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
◾️ ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌐↲▬
🔺 @salam_bar_zarneh
❤4👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🕹 #باز_نشر

زمسان شەوارێ قۊلە
واڕووە و وە فرەلۊلە
لە زلف شووڕ یەلدا
فال م زلف هۊلە
🌺
لە دەور یەک حەلقە بەن
چەپ وماچ وخەناێ خەن
لە زلف شووڕ یە لدا
گیانم کەفتە ژەناێ ژەن
🌺
ئەسپ شەوار یەخوەێ جم
لە شوون خوەێ داگە سم
لە زلف شووڕ یەلدا
دێول بکوت ڕماێ ڕم
🌺
ئمشەو ئەنار ئەنارە
حافز و فال و یارە
لە زلف شووڕ یەلدا
گوم کە خەم و پەژاڕە
🌺
#شب_یلدا
#حمیدرضا_غلامی

ꦿEyvan |🔻#سلام_بر_زرنه
@salam_bar_zarneh
👏3❤2🥰2💯2
🕹حاج #حمیدرضا_غلامی، #هوشنگ_حیدری، حاج #اکبر_محمدیان
....
📸 #عکس_طبیعت
◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
⚪️ ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌐↲▬
🔺 @salam_bar_zarneh
❤3👍1🥰1👏1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شعر کوردی

#حمیدرضا_غلامی

💠🔻@salam_bar_zarneh
▬▬ι══════════
❤4🥰2👏2💯1
🔻حاج #حمیدرضا_غلامی، حاج #غلامرضا_نظری زرنه

⁃⁃
📸 #عکس_طبیعت
◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
💢 ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌎 ••••★☆★••••
🔺➫ @salam_bar_zarneh
👍8👎3❤1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔻حاج #حمیدرضا_غلامی
🔸جمعه بیست ونهم اردیبهشت
▪️پارک زیبای زرنه

⁃⁃
📸 #عکس_روز
◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
💢 ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌎 ••••★☆★••••
🔺➫ @salam_bar_zarneh
❤3👍1👏1🙏1👌1💯1
🔻حاج #حمیدرضا_غلامی ، شاعر

📆 بهار ۱۴۰۳
⁃⁃
📸 #عکس_طبیعت
◾️ #کلهر #ایوان #زرنه
💢 ﻛاﻧاﻟ ﺳﻟاﻣ ﺑﺭ ﺯﺭﻧﻫ

🌎 ••••★☆★••••
🔺➫ @salam_bar_zarneh
👍4👎4❤3👌2🥰1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی برای نباریدن باران
پخش شده از برنامه مانگە شەو سیمای ایلام
تیرماه ۱۴۰۰
از شاعر کردی سرای کلهر

#حمیدرضا_غلامی

⁃⁃🖍
@salam_bar_zarneh◍
❤5👎3👏2🤔1😢1🙏1👌1😍1💯1