📕#در_مرز_وحشت(نایاب)
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
👍22❤1
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه
که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟
#روزبه_معین
♦️@seemorghbook
که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟
#روزبه_معین
♦️@seemorghbook
👍9💯2
خدا را بر آن بنده بخشايش است
که خلق از وجودش در آسايش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نيک بيند به هر دو سرای
که نيکی رساند به خلق خدای
#سعدی
♦️@seemorghbook
که خلق از وجودش در آسايش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نيک بيند به هر دو سرای
که نيکی رساند به خلق خدای
#سعدی
♦️@seemorghbook
👍24❤6
ما آدما اهل گُم کردنیم!
از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنیم؛ از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیمون رو ...
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی.
آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشن؛ تو روزایی که ما حواسمون بهشون نیست از دستشون میدیم، تا وقتی که به خودمون میایم و میبینیم دیگه نداریمشون، اونوقته که فکر میکنیم گمشون کردیم.
ما آدما عادت داریم از دست دادنامون رو به حساب گم کردنامون بذاریم .
♦️@seemorghbook
از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنیم؛ از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیمون رو ...
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی.
آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشن؛ تو روزایی که ما حواسمون بهشون نیست از دستشون میدیم، تا وقتی که به خودمون میایم و میبینیم دیگه نداریمشون، اونوقته که فکر میکنیم گمشون کردیم.
ما آدما عادت داریم از دست دادنامون رو به حساب گم کردنامون بذاریم .
♦️@seemorghbook
👍17❤4
این ابتدای کار است
آنجا که کتابها را میسوزانند
انسانها را نیز خواهند سوزاند ... .
#هاینریش_هاینه
♦️@seemorghbook
آنجا که کتابها را میسوزانند
انسانها را نیز خواهند سوزاند ... .
#هاینریش_هاینه
♦️@seemorghbook
👍13
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت
ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد.
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت ...
قاضی به حیلهی ملانصرالدین پی برد.
یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده است.
ملا به فرستاده قاضی جواب داد :
از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان
و بگو اشتباه در سند نیست
در کوزهی عسل است.
♦️@seemorghbook
📖#حکایت
ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد.
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت ...
قاضی به حیلهی ملانصرالدین پی برد.
یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده است.
ملا به فرستاده قاضی جواب داد :
از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان
و بگو اشتباه در سند نیست
در کوزهی عسل است.
♦️@seemorghbook
😁43👍8👏6
حوالیِ اردیبهشت
بویِ بهشت می آید!
عطرشکوفه هاوخاک باران خورده
هوش ازسرِرهگذرانِ شهر
پرانده!
فصل بهار؛
شوخی بردارنیست!
همه راعاشق میکند!
♦️@seemorghbook
بویِ بهشت می آید!
عطرشکوفه هاوخاک باران خورده
هوش ازسرِرهگذرانِ شهر
پرانده!
فصل بهار؛
شوخی بردارنیست!
همه راعاشق میکند!
♦️@seemorghbook
👍13
میان پرواز تا پرتاب
تفاوت از زمین تا آسمان است...
پرواز که کنی آنجا میرسی
که خودت میخواهی
پرتابت که کنند، آنجا میروی
که آنان میخواهند
پس پرواز را بیاموز
♦️@seemorghbook
تفاوت از زمین تا آسمان است...
پرواز که کنی آنجا میرسی
که خودت میخواهی
پرتابت که کنند، آنجا میروی
که آنان میخواهند
پس پرواز را بیاموز
♦️@seemorghbook
👍13
هر احمقی می تواند ماشه ی یک تفنگ را بچکاند ، چاشنی یک بمب را آتش کند ، دوتا مامور فلکزده و یا حتی خود مستبد اعظم را بکشد .
ولی بعدش ؟ چه فرقی می کند ؟
یک مستبد می میرد و یک مستبد دیگر علم می کنند و اغلب مستبدین بعدی همانهایی هستند که مستبد قبلی را کشته اند .
نه ، با نعش درست کردن نیست که آدم می تواند دنیای قابل تحمل تری بسازد .
با آرمان هاست!
آرمان ها بمب واقعی هستند .
📕#یک_مرد
✍#اوریانا_فالاچی
♦️@seemorghbook
ولی بعدش ؟ چه فرقی می کند ؟
یک مستبد می میرد و یک مستبد دیگر علم می کنند و اغلب مستبدین بعدی همانهایی هستند که مستبد قبلی را کشته اند .
نه ، با نعش درست کردن نیست که آدم می تواند دنیای قابل تحمل تری بسازد .
با آرمان هاست!
آرمان ها بمب واقعی هستند .
📕#یک_مرد
✍#اوریانا_فالاچی
♦️@seemorghbook
👍15❤2
هر قدر در برابر خفت و ظلم سرتعظیم فرود آورید،
همانقدر بر شجاعت و جسارت ستمکاران افزوده خواهد شد!
سکوت در برابر ستمکار، بدترین ستم و بزرگترین خیانت است!
شرافت و عزت خود را قربانی ترس و کاهلی نکنید.
♦️@seemorghbook
همانقدر بر شجاعت و جسارت ستمکاران افزوده خواهد شد!
سکوت در برابر ستمکار، بدترین ستم و بزرگترین خیانت است!
شرافت و عزت خود را قربانی ترس و کاهلی نکنید.
♦️@seemorghbook
👏22
📕#جن_نامه
✍#هوشنگ_گلشیری
جن نامه داستانی پر از شخصیت با زبانی بسیار جذاب که روزهای زندگی شخصی به نام حسین و خانواده اش رو روایت میکند. حسین، عمویی داشته که هم نامش بوده و برای برگرداندن عشقی که از دست داده بود، درگیر نسخه های احضار روح و جن و موارد اینچنینی شده بود.
در پایان جن نامه برگی اضافه شده که روی آن عبارت «تکمله دوم» دیده می شود، که ظاهرا قولی است برای نوشتن و انتشار ادامه رمان. مرگ زودهنگام گلشیری، امّا، اجازه وفای عهد را به او نداد.
«جننامه» درایران منتشر نشد، نشر باران در سوئد آن را به شکلی محدود منتشر کرد و از همین رو در زمان خود آنگونه که باید دیده نشد و به عبارتی همانند بسیاری از آثاری که در خارج از کشور منتشر میشوند، متولد نشده به جوانمرگی دچار شد. این درحالیست که جننامه در سالهای اخیر چه به صورت افست و در بازار غیر رسمی کتاب و چه به صورت نسخه الکترونیکی به وفور در دسترس علاقمندان داخلی و خارجی قرار گرفته، اما با این حال چنین مسئلهای باعث نشده تا این اثر که به زعم بسیاری مهم نیز هست، در داخل مورد نقد و بررسی جدی قرار بگیرد. بیشتر نقدهای نوشته شده بر کتاب هم به آنسوی مرزها تعلق دارند که در ادامه یکی از آنها را می خوانید.
♦️@seemorghbook
✍#هوشنگ_گلشیری
جن نامه داستانی پر از شخصیت با زبانی بسیار جذاب که روزهای زندگی شخصی به نام حسین و خانواده اش رو روایت میکند. حسین، عمویی داشته که هم نامش بوده و برای برگرداندن عشقی که از دست داده بود، درگیر نسخه های احضار روح و جن و موارد اینچنینی شده بود.
در پایان جن نامه برگی اضافه شده که روی آن عبارت «تکمله دوم» دیده می شود، که ظاهرا قولی است برای نوشتن و انتشار ادامه رمان. مرگ زودهنگام گلشیری، امّا، اجازه وفای عهد را به او نداد.
«جننامه» درایران منتشر نشد، نشر باران در سوئد آن را به شکلی محدود منتشر کرد و از همین رو در زمان خود آنگونه که باید دیده نشد و به عبارتی همانند بسیاری از آثاری که در خارج از کشور منتشر میشوند، متولد نشده به جوانمرگی دچار شد. این درحالیست که جننامه در سالهای اخیر چه به صورت افست و در بازار غیر رسمی کتاب و چه به صورت نسخه الکترونیکی به وفور در دسترس علاقمندان داخلی و خارجی قرار گرفته، اما با این حال چنین مسئلهای باعث نشده تا این اثر که به زعم بسیاری مهم نیز هست، در داخل مورد نقد و بررسی جدی قرار بگیرد. بیشتر نقدهای نوشته شده بر کتاب هم به آنسوی مرزها تعلق دارند که در ادامه یکی از آنها را می خوانید.
♦️@seemorghbook
👍21❤6😁2
اگر فکر میکنی که منطق روش خوبی برای سنجش درستی باورها نیست، سعی کن این را به من بدون استفاده از منطق اثبات کنی. هیچکس تابحال حتی برای اینکار تلاش نیز نکرده است.
#برت_لیموین
♦️@seemorghbook
#برت_لیموین
♦️@seemorghbook
👍5
اگر یک روز از خواب بیدار شویم و ببینیم همۀ انسانها از یک نژاد یک دین و یک رنگ شده اند تا قبل از غروب آفتاب دلایل دیگری برای اختلاف و جنگ اختراع میکنیم
#آلبرت_اینیشتن
♦️@seemorghbook
#آلبرت_اینیشتن
♦️@seemorghbook
👍26👏11