کتابخانه سیمرغ
73.3K subscribers
15.4K photos
1.18K videos
7.37K files
470 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شازده کوچولو پرسید :
کی اوضاع بهتر میشه؟

روباه گفت :
از وقتی بفهمی همه چیز
به خودت بستگی داره !

♦️@seemorghbook
👍19👎1
یه همسایه داشتیم همش سرش تو زندگی بقیه همسایه‌ها بود!
یعنی واسه بقیه مو رو از ماست بیرون می‌کشید! اونقدر که خونه و زندگی خودش یادش رفته بود! پسرش معتاد شد، دخترش خطی شد، زنش ول کرد و رفت و...

وقتی اظهار نظر مسئولان مملکت رو درباره بقیه کشورها می‌بینم شدیداً یاد این همسایه میفتم!

♦️@seemorghbook
👍32👏4👎1😁1
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

‏سگی در چمن علف می‌خورد.
سگ رهگذری از آنجا می گذشت.
وقتی صحنه رو دید تعجب کرد و ایستاد. آخه تا حالا ندیده بود سگ علف بخوره!
ایستاد و با تعجب گفت:
اوی! کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟!

سگی که علف می‌خورد نگاش کرد و بادی به غبغبه انداخت و گفت:
من؟! من سگ قاسم خان هستم!
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگه حداقل پاره استخونی جلوت انداخته بود باز یه چیزی؛ حالا که علف می‌خوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!

♦️@seemorghbook
👏31👍52
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر صبح که از خواب بیدار می‌شوی
در نظر بیاور چه سعادتی‌ست
زنده بودن، دوست داشتن
شادی عطریست که نمی‌توان آن را
به دیگران زد و خود از بوی خوش آن
بهره‌مند نشد

♦️@seemorghbook
9
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️

روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید :
فرزندم مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت میکنی ،
حاج آقا !؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را
به مردم نشان دهم !
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی ،
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی...!

♦️@seemorghbook
👍28😁201
‏اگر نمی توانی پرواز کنی
بدو
اگر نمی توانی بدوی
راه برو
اگر نمی توانی راه بروی
سینه خیز برو

اما در حرکت باش

#مارتین_لوترکینگ

♦️@seemorghbook
👏24👍81
☕️ قطعه‌ای از کتاب

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد : من حقوق می‌خوانم و می‌دانم چطور شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.

📕#کاروانسرای_زندگی

#ماری_تورن

♦️@seemorghbook
👍34👏6😁31
از زرتشت پرسیدند
زندگی خود را برچه بنا کردی
گفت:4اصل
دانستم رزق مرا دیگری
نمی‌خورد آرام شدم
دانستم خدا مرا می‌بیند
حیا کردم
دانستم کار مرا دیگری
انجام نمی‌دهد تلاش کردم
و پايان کارم
مرگ است مهیا شدم

♦️@seemorghbook
👍268😁1🤔1
زندگی واقعی سباستین نایت

ولادیمیر ناباکوف

♦️@seemorghbook
👍6
📕#زندگی_واقعی_سباستین_نایت

#ولادیمیر_ناباکوف

شکل کلی اثر:
به نظر می رسد که شکل بندی کلی کتاب، طرحی از شطرنج داشته باشد. درهرفصل، حرکت یک مهره به نمایش گذاشته می شود و بازی با 20 حرکت (20 فصل) تمام می شود. درآخر شاه (خواننده ـ نویسنده) مات می شود. در زبان انگلیسی، نایت(knight)، مهره اسب در شطرنج است که از این کلمه کلیدی درطول رمان برای فضاسازی صفحه شطرنج استفاده می شود. که در طول آن سطور، به سیاه و سفیدی مهره ها اشاره می شود و حتا آدم ها با مهره های سیاه و سفیدشان مورد خطاب قرار می گیرند. «سیاه تعظیم کرد….سیاه به طرزی مبهم گفت:… وقتی غرش سفید پایان یافت، «سیاه» آرام گفت:… هنگامی که بر سر آن حرکت مشاجره می کردند و «سفید» سعی می کرد حرکتش را پس بگیرد،… دیدم او باخته و «سیاه» دارد مهره ها – به جز آن انگشتانه – را در جعبه ی مقوایی کهنه ای می گذارد.»
نام کتاب اشاره ایهام انگیزی به فضای کلی داستان و موضوع آن دارد. در ظاهر، نام شخصیت اصلی داستان بر کتاب گذاشته شده است. اما نام با طرح کلی کتاب، فضای کلی آن و حرکت نهایی مهره اسب مرتبط است. تلفظ کلمه نایت، (night) یادآور شب (سیاه) است که توصیفات سباستین از شب و ستاره ها و آسمان در داستان فراوان است و نیز مرگ اعجاب آور سباستین که حرکت پایانی مهره اسب است. «شب است. آسمان از ستارگان جان گرفته است. سباستین سال ها بعد نوشت که خیره شدن به ستارگان، مانند نگاه کردن به امعا و احشای بیرون ریخته ی یک حیوان، احساس چندش و تهوع به او می دهد. اما در آن زمان سباستین هنوز فکر و احساسش را بیان نکرده. تاریک ِ تاریک است. …»

♦️@seemorghbook
👍9
تاریخ ایران دلیر مردان زیادی دارد که گمنام مانده‌اند از جمله “آرسام”. میگس تاس راوی و پزشک یونانی جنگ ترموپیل چنین روایت میکند: یکی از مناظر برجسته و قابل تحسین این نبرد، آرسام برادر خشایارشا بود! او میگوید با اینکه آرسام دشمن ما بود اما اعتراف میکنم هنگامی که شمشیر میزد به یکی از خدایان شبیه بود...

چهره او به زیبایی میدرخشید و من در موقع شمشیر زدن به صورت او می‌نگریستم که ذره‌ای ترس در چهره‌اش نیست و این نشان میدهد که دلیری آن جوان ذاتی است و ناشی از خشم موقت نیست. وقتی ده شمشیر به سمت او روانه میشد مانند آن بود که شاخه‌های باریک درخت حواله او میشود و به راحتی آنان را دفع میکرد!


♦️@seemorghbook
👍153👏3😁1
دزدی مرتبا به دهكده ای ميزد
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.

ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ
ﺩﺍﺷﺖ،ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ.

ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ
ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.

♦️@seemorghbook
👍385😢2
بزرگترین خِرد آن است که از گذشته بیرون بخزی. بدون چسبیدن به آن. درست مانند مار که از پوست قدیم خود بیرون میخزد و هرگز به عقب نگاه نمیکند. حرکت او همیشه از کهنه به تازه است.

#اشو

♦️@seemorghbook
👏14👍5
از گوسفندی پرسیدند:
اگر تو گرگ بودی چه كار می كردی؟
گوسفند گفت:
من گرگ ها را به علف خوردن عادت می دادم تا دیگر به گوسفند های بی گناه حمله نكنند.

از گرگی هم پرسیدند:
اگر گوسفند بودی چه كار می كردی؟
گفت:
من به گوسفند ها می آموختم كه چه طور با دو پای عقبشان به سر گرگ ها بزنند و آن ها را بكشند.

ذات هیچ حیوانی را نمی توان عوض كرد
و آدم ها هم با پوشیدن لباس های رنگارنگ
ذاتشان تغییر نمیكند.

♦️@seemorghbook
👍13


حداقل بايد ٤٠ سالت باشه
به جملات زير برسى:
-با آشنا معامله نكن
-با همكارات دوست نشو
-چيزى كه قطعى نشده رو به كسى نگو
-خوشحالى و موفقيتتو جار نزن
-زود ميفهمى آدم يدونه از غريبه ميخوره ده تا از خودى...

♦️@seemorghbook
👍22
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️

حاجی که تمام شب در استغفار است
پیوسته پیِ زنانِ شوهر دار است

آمار تمام صیغه ها را دارد
انگار رییس مرکزِ آمار است

هنگام نماز می نشیند، اما
هنگام خلاف اسب بی افسار است

تا صحبت حور می شود در مسجد
آب دهنش چکیده بر شلوار است

هم پیرو مشیِ شهوت رانی
هم رهرو دین و ضد استکبار است

با طرز تفکری که حاجی دارد
دینداری او فقط ادا اطوار است

پیغام نهفته در چنین رفتاری
انکار وجودی عذاب النار است

حاجی تو که فکر کرده ای ما خوابیم
بر فرض که ما خواب، خدا بیدار است

#مصطفی_علوی

♦️@seemorghbook
👍28👏84👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهربان كه باشی
خورشید از سمت قلب تو
طلوع خواهد کرد
و صبح مگر چیست
جز لبخند مهربانت
لبخند بزن دوست من
لبخـنـد

♦️@seemorghbook
👍92


برایت رویاهایی آرزو می‏ کنم، تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.

برایت آرزو می‏ کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.

برایت شوق آرزو می ‏کنم.
آرامش آرزو می ‏کنم.
برایت آرزو می‏ کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان

برایت آرزو می ‏کنم، دوام بیاوری...
در رکود،
بی ‏تفاوتی
و ناپاکی روزگار

به خصوص برایت آرزو می‏ کنم که
خودت باشی ...

#ژاک_برل

♦️@seemorghbook
👍84
سمت چپ : فرد افسرده
سمت راست : فرد غیر افسرده

در حالت ناراحتی و افسردگی کارایی مغز شما به یک پنجم کاهش پیدا میکند!

♦️@seemorghbook
👍162