بارها گفته ام و باز شنو گفتارم
کز تو ای دوست یکی نکته تمنّا دارم :
بر سر تربت من بی می و مطرب منشین
تا به گوش تو رسد گوشه ای از اسرارم
من به زاغان سیه پوش جهان مظنونم
وز کلاغان *دغا* تا به ابد بیزارم
سنگ این گُور بر این کوردلان خواهم کوفت
ناگهان گر سر از این خاک لحَد بردارم
خوبرویان مگر از فارس به قم کوچیدند
که چنین می رسد از نکبت قم آزارم
گم شوید از سر گورم که صبا ره گم کرد
زین سیاهی که درین دایره شد دیوارم
تربت حافظ ازین شب صفتان خالی باد
تا نه با بیم عسس ، یار کند دیدارم!
#حافظ
♦️@seemorghbook
کز تو ای دوست یکی نکته تمنّا دارم :
بر سر تربت من بی می و مطرب منشین
تا به گوش تو رسد گوشه ای از اسرارم
من به زاغان سیه پوش جهان مظنونم
وز کلاغان *دغا* تا به ابد بیزارم
سنگ این گُور بر این کوردلان خواهم کوفت
ناگهان گر سر از این خاک لحَد بردارم
خوبرویان مگر از فارس به قم کوچیدند
که چنین می رسد از نکبت قم آزارم
گم شوید از سر گورم که صبا ره گم کرد
زین سیاهی که درین دایره شد دیوارم
تربت حافظ ازین شب صفتان خالی باد
تا نه با بیم عسس ، یار کند دیدارم!
#حافظ
♦️@seemorghbook
👍20❤9👏1
☕️قطعهای از کتاب
گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمعآوری میکردم و دودستی نگه میداشتم تا ذرات تن من که مال من هستند، در تن رجالهها نرود.
📕#بوف_کور
✍#صادق_هدایت
♦️@seemorghbook
گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمعآوری میکردم و دودستی نگه میداشتم تا ذرات تن من که مال من هستند، در تن رجالهها نرود.
📕#بوف_کور
✍#صادق_هدایت
♦️@seemorghbook
👍18
شکم گرسنه به آزادی منجر نمیشود . قلمرو آزادی عملآ فقط در جایی شروع می شود که کاری که به خاطر ضرورت و ملاحظات مادی تحمیل می شود ، پایان بگیرد.
#کارل_مارکس
♦️@seemorghbook
#کارل_مارکس
♦️@seemorghbook
👍21❤4
📕#مکتب_فرانکفورت
✍#تام_باتومور
مکتب فرانکفورت (به آلمانی: Frankfurter Schule) در رابطه با نظریه انتقادی، نام مکتبی آلمانی است که در دهه ۱۹۳۰ (میلادی) توسط ماکس هورکهایمر در قالب یک انجمن پژوهشهای اجتماعی در فرانکفورت تأسیس شد. عمده فعالیت این مکتب در زمینههای مربوط به فلسفهٔ علوم اجتماعی،جامعهشناسی و نظریهٔ اجتماعی نئومارکسیستی است.
♦️@seemorghbook
✍#تام_باتومور
مکتب فرانکفورت (به آلمانی: Frankfurter Schule) در رابطه با نظریه انتقادی، نام مکتبی آلمانی است که در دهه ۱۹۳۰ (میلادی) توسط ماکس هورکهایمر در قالب یک انجمن پژوهشهای اجتماعی در فرانکفورت تأسیس شد. عمده فعالیت این مکتب در زمینههای مربوط به فلسفهٔ علوم اجتماعی،جامعهشناسی و نظریهٔ اجتماعی نئومارکسیستی است.
♦️@seemorghbook
👍9
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﮐﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﻮﺩﺑﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﻪ ﺗﺸﮑﺮ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺩ!
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ:
ﭼﻪ ﻣﺮﺩ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺗﺮﺷﺮﻭﯾﯽ ﺑﻮﺩ، ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﺍﺳﺖ.
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ؟!
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: چرا ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ؟
ﻣﺄﻣﻮﺭﯾﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ،
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺍﺳﺖ.
ﺗﻮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﺴﺘﯽ، ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ. آری، کلید تنظیم رفتار و گفتار و کردارمان را به دست دیگری ندهیم.
♦️@seemorghbook
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﮐﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﻮﺩﺑﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﻪ ﺗﺸﮑﺮ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺩ!
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ:
ﭼﻪ ﻣﺮﺩ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺗﺮﺷﺮﻭﯾﯽ ﺑﻮﺩ، ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﺍﺳﺖ.
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ؟!
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: چرا ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ؟
ﻣﺄﻣﻮﺭﯾﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ،
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺍﺳﺖ.
ﺗﻮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﺴﺘﯽ، ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ. آری، کلید تنظیم رفتار و گفتار و کردارمان را به دست دیگری ندهیم.
♦️@seemorghbook
👍25❤3😢2👎1
■□■□■□■□■□■□■
•سرگذشت نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش که درواقع توسط فرجالله صبا در دهه ۵۰ در مجله روشنفکر نوشته شده!
فرج الله صبا اینطور میگوید :
ماجرا برمیگردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر ، سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگیها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشتههای فانتزی به چاپ برسد ،
به هر حال میخواستیم طبع آزمایی کنیم ، این شد که در ستونی، هر هفته نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد ، بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده ، یک روز غروب به بچهها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراریاند؟
گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس خب! ، ما هم سردبیر بودیم ، به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم
رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجلهای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود ، همان جا در دم در اتاق را بستم و نامهای از قول چاپلین به دخترش نوشتم!
از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار میآورد که زود باش باید صفحهها را ببندیم ، آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد ، همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال!
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :
آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمهاش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند! ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد ، بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد!
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی؟ ما نسخه انگلیسیاش را هم دیدهایم!!!
♦️@seemorghbook
•سرگذشت نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش که درواقع توسط فرجالله صبا در دهه ۵۰ در مجله روشنفکر نوشته شده!
فرج الله صبا اینطور میگوید :
ماجرا برمیگردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر ، سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگیها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشتههای فانتزی به چاپ برسد ،
به هر حال میخواستیم طبع آزمایی کنیم ، این شد که در ستونی، هر هفته نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد ، بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده ، یک روز غروب به بچهها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراریاند؟
گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس خب! ، ما هم سردبیر بودیم ، به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم
رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجلهای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود ، همان جا در دم در اتاق را بستم و نامهای از قول چاپلین به دخترش نوشتم!
از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار میآورد که زود باش باید صفحهها را ببندیم ، آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد ، همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال!
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :
آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمهاش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند! ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد ، بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد!
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی؟ ما نسخه انگلیسیاش را هم دیدهایم!!!
♦️@seemorghbook
😁18👍15
میخوام بگم که :
هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی...!! بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله..!
برای خسته شدن خیلی زوده
بذار هركی هرچی دوس داره فكر كنه... بيخيال.... تو شاد باش.
و لبخند رو امروز هرگز فراموش نکن
♦️@seemorghbook
هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی...!! بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله..!
برای خسته شدن خیلی زوده
بذار هركی هرچی دوس داره فكر كنه... بيخيال.... تو شاد باش.
و لبخند رو امروز هرگز فراموش نکن
♦️@seemorghbook
👍14❤5👎1
اگه تو شطرنج زندگیت شاه نشدی
اون سربازی باش که تک تک مشکلات زندگی رو پشت سر میزاره تا خونه آخر وزیر بشه!
تا بتونه شاه و مات کنه!!!!
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن
۱-آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا "به تو " بخندند
۲-آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا "با تو بخندن"
♦️@seemorghbook
اون سربازی باش که تک تک مشکلات زندگی رو پشت سر میزاره تا خونه آخر وزیر بشه!
تا بتونه شاه و مات کنه!!!!
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن
۱-آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا "به تو " بخندند
۲-آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا "با تو بخندن"
♦️@seemorghbook
👍20👎2
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچهی خوشبخت بنگرم...
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
۸ دی تولد شاعر تولدی دیگر، فروغ فرخزاد عزیز را گرامی می داریم..
♦️@seemorghbook
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچهی خوشبخت بنگرم...
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
۸ دی تولد شاعر تولدی دیگر، فروغ فرخزاد عزیز را گرامی می داریم..
♦️@seemorghbook
👍29❤4👎1
☕️قطعهای از کتاب
واقعیت دردناک آن است که در طول تاریخ مسبب بیشترین آسیب هایی که بشریت متحمل شده است آدم های بیشعور بوده اند و نه آدم های نادان!
بیشعوری مهلک ترین عارضه کل تاریخ بشریت است که هنوز راهکاری علمی برای مقابله با آن ارائه نشده است!
بیشعوری حماقت نیست و بیشتر بیشعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند.
خودخواهی، وقاحت و تعرض اگاهانه به حقوق دیگران که بُن مایه های بیشعوری هستند، بیشتر از سوی کسانی اعمال میشوند که از نظر هوش، معلومات،موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم مردم نباشند بدتر نیستند.
📕#بیشعوری
✍#خاویر_کرمنت
♦️@seemorghbook
واقعیت دردناک آن است که در طول تاریخ مسبب بیشترین آسیب هایی که بشریت متحمل شده است آدم های بیشعور بوده اند و نه آدم های نادان!
بیشعوری مهلک ترین عارضه کل تاریخ بشریت است که هنوز راهکاری علمی برای مقابله با آن ارائه نشده است!
بیشعوری حماقت نیست و بیشتر بیشعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند.
خودخواهی، وقاحت و تعرض اگاهانه به حقوق دیگران که بُن مایه های بیشعوری هستند، بیشتر از سوی کسانی اعمال میشوند که از نظر هوش، معلومات،موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم مردم نباشند بدتر نیستند.
📕#بیشعوری
✍#خاویر_کرمنت
♦️@seemorghbook
👍25🥰1
آن که سانسور میکند از افشای حقیقت خویش وحشت دارد چرا که او دروغی بیش نیست و سانسور سد محکمیست در برابر نفوذ اندیشه های پاک که تمام حکومت های فاسد از آن وحشت دارند
♦️@seemorghbook
♦️@seemorghbook
👍30🔥1
📕#پا_برهنه_ها
✍#زاهاریا_استانکو
پابرهنه ها [Descult].رمانی از زاهاریا استانکو(1974- 1920 )، نویسنده رومانیایی،که در 1948 منتشر گردید و در 1960 به صورت رمانی سه گانه بسط داده شد. واقعه، پیش از قیام مردمی و بزرگ 1907، در روستایی در اولتنین رخ میدهد. داریه، جوانکی کشاورز، داستان زندگی والدین و پدربزرگ و مادربزرگش را از زبان عمه خود میشنود: مادرش در پانزده سالگی ازدواج میکند. پس از دو سال، بیوهای فقیر شده و مجبور میشود با دو فرزند خود نزد والدینش برگردد که با اکراه او را دوباره میپذیرند. تازه وقتی با مرد زن مردهای که دو بچه دارد ازدواج میکند، سرنوشتش قابل تحملتر میشود. هر چند خویشاوندان همسر دوم، در آغاز، با خشونت و خصومت با او رفتار میکنند ولی بالاخره وی به یمن رفتار جدی و قاطعانهاش برای خود جایگاه مناسبیایجاد میکند. داریه کوچولو هر روز شاهد خشونت کشاورزانی است که زود دست به چاقو میبرند و با زنان کارگر و کودکانشان بدرفتاری میکنند. اغفال دختران، زنا و تجاوزهای جنسی از چشم کودکان پنهان نمیماند. قحطی، که به دنبال تابستان خشک و بی باران 1906 سر میرسد، خشم کشاروزان فقیر را به حد اعلا میرساند، زیرا نجیبزادگان راضی نمیشوند حتی به اندازه نانشان به آنها گندم قرض دهند. نجیب زادهای سگها را به جان آنها میاندازد. خدمه آنها به یکی از متقاضیان تیراندازی میکند. کشاورزانی که پی کار خود میروند به دست ژاندارمها بازداشت و بیرحمانه شکنجه میشوند. نهایتا وقتی در سالن اجتماعات محل، یکی از ژاندارمها سه دهقان پای در بند کاملاً بیدفاع را ،که پس از شکنجههای وحشتناک دیگر به سختی میتوانند روی پاهایشان بایستند، کتک میزند، کشاورزان مرعوب زورگویی و خشونت آنها نمیشوند و: جمعیت خشمگین ژاندارم را میکشد. رمان با این ماجرا به پایان میرسد که کشاورزان زندانی را وسط زمستان به شهر مجاور منتقل میکنند. نویسنده سرنوشت داریه جوان را همچنان در رمانهای متعدد دیگر پیگیری میکند.
استانکو زندگی سخت و فقیرانه کشاورزان، تجربیات شخصی دوره جوانی و حوادث سیاسی را ، با سرمشق گرفتن از شولوخوف، از دیدگاه واقعگرایی سوسیالیستی توصیف میکند و خشونت روستاییان را به عنوان پیآمد فقر و ظلم نجیبزادگان شرح میدهد. نویسنده در توصیف مرسوم جامعه غرق نمیشود؛ اعتیاد به الکل و انحطاط اخلاقی، که در بین اهالی روستا همچنان در حال گسترش است، با واقعگرایی خشنی ترسیم میشود. استانکو شرح جزئیات مفصل را، به کمک گفتگوها، دلپذیر کرده و ، از طریق رجوع به گذشته و بررسی مجدد مسائل، کشش و جاذبه داستان را تقویت کرده است. بازگویی موفقتآمیز او از طرز تفکر و طرز بیان خاص کشاورزان ارزش این اثر را بالا می برد؛ اثری که، فارغ از زمان تألیف خود و ارتباطات اجتماعی مؤلف، باید مورد قضاوت قرار گیرد.
♦️@seemorghbook
✍#زاهاریا_استانکو
پابرهنه ها [Descult].رمانی از زاهاریا استانکو(1974- 1920 )، نویسنده رومانیایی،که در 1948 منتشر گردید و در 1960 به صورت رمانی سه گانه بسط داده شد. واقعه، پیش از قیام مردمی و بزرگ 1907، در روستایی در اولتنین رخ میدهد. داریه، جوانکی کشاورز، داستان زندگی والدین و پدربزرگ و مادربزرگش را از زبان عمه خود میشنود: مادرش در پانزده سالگی ازدواج میکند. پس از دو سال، بیوهای فقیر شده و مجبور میشود با دو فرزند خود نزد والدینش برگردد که با اکراه او را دوباره میپذیرند. تازه وقتی با مرد زن مردهای که دو بچه دارد ازدواج میکند، سرنوشتش قابل تحملتر میشود. هر چند خویشاوندان همسر دوم، در آغاز، با خشونت و خصومت با او رفتار میکنند ولی بالاخره وی به یمن رفتار جدی و قاطعانهاش برای خود جایگاه مناسبیایجاد میکند. داریه کوچولو هر روز شاهد خشونت کشاورزانی است که زود دست به چاقو میبرند و با زنان کارگر و کودکانشان بدرفتاری میکنند. اغفال دختران، زنا و تجاوزهای جنسی از چشم کودکان پنهان نمیماند. قحطی، که به دنبال تابستان خشک و بی باران 1906 سر میرسد، خشم کشاروزان فقیر را به حد اعلا میرساند، زیرا نجیبزادگان راضی نمیشوند حتی به اندازه نانشان به آنها گندم قرض دهند. نجیب زادهای سگها را به جان آنها میاندازد. خدمه آنها به یکی از متقاضیان تیراندازی میکند. کشاورزانی که پی کار خود میروند به دست ژاندارمها بازداشت و بیرحمانه شکنجه میشوند. نهایتا وقتی در سالن اجتماعات محل، یکی از ژاندارمها سه دهقان پای در بند کاملاً بیدفاع را ،که پس از شکنجههای وحشتناک دیگر به سختی میتوانند روی پاهایشان بایستند، کتک میزند، کشاورزان مرعوب زورگویی و خشونت آنها نمیشوند و: جمعیت خشمگین ژاندارم را میکشد. رمان با این ماجرا به پایان میرسد که کشاورزان زندانی را وسط زمستان به شهر مجاور منتقل میکنند. نویسنده سرنوشت داریه جوان را همچنان در رمانهای متعدد دیگر پیگیری میکند.
استانکو زندگی سخت و فقیرانه کشاورزان، تجربیات شخصی دوره جوانی و حوادث سیاسی را ، با سرمشق گرفتن از شولوخوف، از دیدگاه واقعگرایی سوسیالیستی توصیف میکند و خشونت روستاییان را به عنوان پیآمد فقر و ظلم نجیبزادگان شرح میدهد. نویسنده در توصیف مرسوم جامعه غرق نمیشود؛ اعتیاد به الکل و انحطاط اخلاقی، که در بین اهالی روستا همچنان در حال گسترش است، با واقعگرایی خشنی ترسیم میشود. استانکو شرح جزئیات مفصل را، به کمک گفتگوها، دلپذیر کرده و ، از طریق رجوع به گذشته و بررسی مجدد مسائل، کشش و جاذبه داستان را تقویت کرده است. بازگویی موفقتآمیز او از طرز تفکر و طرز بیان خاص کشاورزان ارزش این اثر را بالا می برد؛ اثری که، فارغ از زمان تألیف خود و ارتباطات اجتماعی مؤلف، باید مورد قضاوت قرار گیرد.
♦️@seemorghbook
👍20❤2
فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت
روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت
به او گفتند : پوست روباه حرام است
او برای نظر خواهی نزد یک نفر مکتب دار رفت و سوال کرد ؛ مکتب دار عصبانی شد و گفت : تو نمی دانی که روباه حرام است ..!؟
مرد گفت : ای داد و بیدا بد شد
مکتب دارپرسید : مگر چی شده ؟
گفت : آقا روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام
مکتب دار گفت : جانور ؛ روبه بوده یا روباه ؟
مرد گفت : نمی دانم روبه چیست
مکتب دار گفت : حیوانی است بسیار شبیه روباه ؛ برو آن را بیاور ان شاله روبه است
انشالا پاک است بد به دل راه نده ...
♦️@seemorghbook
روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت
به او گفتند : پوست روباه حرام است
او برای نظر خواهی نزد یک نفر مکتب دار رفت و سوال کرد ؛ مکتب دار عصبانی شد و گفت : تو نمی دانی که روباه حرام است ..!؟
مرد گفت : ای داد و بیدا بد شد
مکتب دارپرسید : مگر چی شده ؟
گفت : آقا روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام
مکتب دار گفت : جانور ؛ روبه بوده یا روباه ؟
مرد گفت : نمی دانم روبه چیست
مکتب دار گفت : حیوانی است بسیار شبیه روباه ؛ برو آن را بیاور ان شاله روبه است
انشالا پاک است بد به دل راه نده ...
♦️@seemorghbook
👍18❤2
نامه ای به خط پهلوی
این پوست نوشته، نامه ای خصوصی متعلق به اواخر عصر ساسانی یا آغاز عصر اسلام که در منطقه ای میان قم و کاشان نوشته شده و نشان از رواج سواد و کتابت در میان عامه مردم ایران دارد.
پوست نوشته ای است به ابعاد ۱۰ در ۱۲ س. که متنی در ۹ سطر به خط پهلوی بر آن نوشته شده.
این سند به شماره Berk. 245 در کتابخانه بَنکرافت در برکلی کالیفرنیا در ایالات متحده نگهداری می شود.
این سند اصطلاحا یک palimpsest است و آثار متن دیگری در آن به خط پهلوی در ۶ سطر قابل مشاهده است.
برگردان به خط فارسی:
۱. یزدان فرّخ تر کرد، آزرمی خواهر،
۲. مروارید. هر فرّخی بدان خواهرِ
۳. خویش باد! من به دستِ
۴. بَختک شیشه ای روغن به بانو
۵. فرستادم. درستی و رامش خویش
۶. و فرّخزاد را به من بنویسید
۷. و از آنِ من و کودکان
۸. پدرام باش!
ترجمه:
خواهر گرامی، که ایزدان او را خوشبخت تر کنند، مروارید.
هر خوشبختی برای خواهرم باد!
من به دست بختک، یک شیشه ی روغن برایت فرستادم.
از تندرستی و آسایش خودت و فرّخزاد برای من نامه بنویس و از (تندرستی) من و کودکانم آسوده خاطر باش!
روغن را زود بفرست!
♦️@seemorghbook
این پوست نوشته، نامه ای خصوصی متعلق به اواخر عصر ساسانی یا آغاز عصر اسلام که در منطقه ای میان قم و کاشان نوشته شده و نشان از رواج سواد و کتابت در میان عامه مردم ایران دارد.
پوست نوشته ای است به ابعاد ۱۰ در ۱۲ س. که متنی در ۹ سطر به خط پهلوی بر آن نوشته شده.
این سند به شماره Berk. 245 در کتابخانه بَنکرافت در برکلی کالیفرنیا در ایالات متحده نگهداری می شود.
این سند اصطلاحا یک palimpsest است و آثار متن دیگری در آن به خط پهلوی در ۶ سطر قابل مشاهده است.
برگردان به خط فارسی:
۱. یزدان فرّخ تر کرد، آزرمی خواهر،
۲. مروارید. هر فرّخی بدان خواهرِ
۳. خویش باد! من به دستِ
۴. بَختک شیشه ای روغن به بانو
۵. فرستادم. درستی و رامش خویش
۶. و فرّخزاد را به من بنویسید
۷. و از آنِ من و کودکان
۸. پدرام باش!
ترجمه:
خواهر گرامی، که ایزدان او را خوشبخت تر کنند، مروارید.
هر خوشبختی برای خواهرم باد!
من به دست بختک، یک شیشه ی روغن برایت فرستادم.
از تندرستی و آسایش خودت و فرّخزاد برای من نامه بنویس و از (تندرستی) من و کودکانم آسوده خاطر باش!
روغن را زود بفرست!
♦️@seemorghbook
❤21👍12👏1😁1
اگر خوشبختی را براى يک ساعت میخواهيد،
چرت بزنيد.
اگر خوشبختی را براى يک روز میخواهيد،
به پيک نيک برويد.
اگر خوشبختی را براى يک هفته میخواهید،
به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختی را براى يک ماه میخواهيد،
ازدواج کنيد.
اگر خوشبختی را براى يک سال میخواهيد،
ثروت به ارث ببريد.
اگر خوشبختی را براى يک عمر میخواهيد،
ياد بگيريد کاری را که انجام میدهيد دوست داشته باشيد....
#استیو_جابز
♦️@seemorghbook
چرت بزنيد.
اگر خوشبختی را براى يک روز میخواهيد،
به پيک نيک برويد.
اگر خوشبختی را براى يک هفته میخواهید،
به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختی را براى يک ماه میخواهيد،
ازدواج کنيد.
اگر خوشبختی را براى يک سال میخواهيد،
ثروت به ارث ببريد.
اگر خوشبختی را براى يک عمر میخواهيد،
ياد بگيريد کاری را که انجام میدهيد دوست داشته باشيد....
#استیو_جابز
♦️@seemorghbook
👍18❤3
قبل از اینکه سرنوشت
برایتان تصمیم بگیرد . . .
برای سرنوشت خود تصمیم بگیرید
برای کشتیهای بیحرکت
موجها تصمیم میگیرند ...!
♦️@seemorghbook
برایتان تصمیم بگیرد . . .
برای سرنوشت خود تصمیم بگیرید
برای کشتیهای بیحرکت
موجها تصمیم میگیرند ...!
♦️@seemorghbook
👍25❤2