📕#مارکس_و_ویتگنشتاین
✍#دیوید_روبینشتاین
هدف اصلی این پژوهش ترکیب اندیشه ی مارکس و ویتگنشتاین و ربط دادن این دو اندیشه به برخی از مسائل اساسی در فلسفه ی علوم اجتماعی است.
به رغم تفاوت های بسیار میان مارکس و ویتگنشتاین، هردو به ردّ ثنویت دکارتی می پردازند و نشان می دهند که ذهن ویژگی کنش است و این که معنای کنش در آگاهی سوبژکتیو نیست، بلکه در نظام پراکسیس اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. این منظر مشترک شالوده ای برای تضعیف مناقشه ی طولانی میان «سوبژکتیویسم» و «ابژکتیویسم» در علوم اجتماعی پی ریزی می کند که کلیدی است برای راهیابی به مفهوم تبیین اجتماعی در نزد مارکس و ویتگنشتاین. از آن جا که معنای کنش، در نظر آن دو، ویژگی نظم اجتماعی است و نه آگاهی فردی، آن نوع از تحلیل را که در ضمن آثار آن ها موجود است نمی توان سوبژکتیویستی یا ابژکتیویستی خواند. بلکه، آن نوع از تحلیل جنبه های مفید هر دو شکل تحلیل را درهم ادغام می کند چراکه از این دیدگاه لازمه ی فهم کنش، فهم نظام کردارها یا رسوم اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. در چندین موضع پای این بحث به میان می آید که سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم هردو عمدتا کوشش هایی هستند برای حل مسائلی که ثنویت (دوگانگی) برای علم اجتماعی ایجاد کرده است، و نیز علت توانایی مارکس و ویتگنشتاین در فراتررفتن از این بحث این است که هردو ثنویت دکارتی را رد می کنند.
اهداف منحصربه فرد این پژوهش مورد علاقه ی خاص تمام فلاسفه و عالمان اجتماعی، و مورد علاقه ی تمام کسانی خواهد بود که به پیوند میان این دو رشته توجه دارند.
♦️@seemorghbook
✍#دیوید_روبینشتاین
هدف اصلی این پژوهش ترکیب اندیشه ی مارکس و ویتگنشتاین و ربط دادن این دو اندیشه به برخی از مسائل اساسی در فلسفه ی علوم اجتماعی است.
به رغم تفاوت های بسیار میان مارکس و ویتگنشتاین، هردو به ردّ ثنویت دکارتی می پردازند و نشان می دهند که ذهن ویژگی کنش است و این که معنای کنش در آگاهی سوبژکتیو نیست، بلکه در نظام پراکسیس اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. این منظر مشترک شالوده ای برای تضعیف مناقشه ی طولانی میان «سوبژکتیویسم» و «ابژکتیویسم» در علوم اجتماعی پی ریزی می کند که کلیدی است برای راهیابی به مفهوم تبیین اجتماعی در نزد مارکس و ویتگنشتاین. از آن جا که معنای کنش، در نظر آن دو، ویژگی نظم اجتماعی است و نه آگاهی فردی، آن نوع از تحلیل را که در ضمن آثار آن ها موجود است نمی توان سوبژکتیویستی یا ابژکتیویستی خواند. بلکه، آن نوع از تحلیل جنبه های مفید هر دو شکل تحلیل را درهم ادغام می کند چراکه از این دیدگاه لازمه ی فهم کنش، فهم نظام کردارها یا رسوم اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. در چندین موضع پای این بحث به میان می آید که سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم هردو عمدتا کوشش هایی هستند برای حل مسائلی که ثنویت (دوگانگی) برای علم اجتماعی ایجاد کرده است، و نیز علت توانایی مارکس و ویتگنشتاین در فراتررفتن از این بحث این است که هردو ثنویت دکارتی را رد می کنند.
اهداف منحصربه فرد این پژوهش مورد علاقه ی خاص تمام فلاسفه و عالمان اجتماعی، و مورد علاقه ی تمام کسانی خواهد بود که به پیوند میان این دو رشته توجه دارند.
♦️@seemorghbook
👍5❤1
📕#مارکس_و_ویتگنشتاین
✍#دیوید_روبینشتاین
هدف اصلی این پژوهش ترکیب اندیشه ی مارکس و ویتگنشتاین و ربط دادن این دو اندیشه به برخی از مسائل اساسی در فلسفه ی علوم اجتماعی است.
به رغم تفاوت های بسیار میان مارکس و ویتگنشتاین، هردو به ردّ ثنویت دکارتی می پردازند و نشان می دهند که ذهن ویژگی کنش است و این که معنای کنش در آگاهی سوبژکتیو نیست، بلکه در نظام پراکسیس اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. این منظر مشترک شالوده ای برای تضعیف مناقشه ی طولانی میان «سوبژکتیویسم» و «ابژکتیویسم» در علوم اجتماعی پی ریزی می کند که کلیدی است برای راهیابی به مفهوم تبیین اجتماعی در نزد مارکس و ویتگنشتاین. از آن جا که معنای کنش، در نظر آن دو، ویژگی نظم اجتماعی است و نه آگاهی فردی، آن نوع از تحلیل را که در ضمن آثار آن ها موجود است نمی توان سوبژکتیویستی یا ابژکتیویستی خواند. بلکه، آن نوع از تحلیل جنبه های مفید هر دو شکل تحلیل را درهم ادغام می کند چراکه از این دیدگاه لازمه ی فهم کنش، فهم نظام کردارها یا رسوم اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. در چندین موضع پای این بحث به میان می آید که سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم هردو عمدتا کوشش هایی هستند برای حل مسائلی که ثنویت (دوگانگی) برای علم اجتماعی ایجاد کرده است، و نیز علت توانایی مارکس و ویتگنشتاین در فراتررفتن از این بحث این است که هردو ثنویت دکارتی را رد می کنند.
♦️@seemorghbook
✍#دیوید_روبینشتاین
هدف اصلی این پژوهش ترکیب اندیشه ی مارکس و ویتگنشتاین و ربط دادن این دو اندیشه به برخی از مسائل اساسی در فلسفه ی علوم اجتماعی است.
به رغم تفاوت های بسیار میان مارکس و ویتگنشتاین، هردو به ردّ ثنویت دکارتی می پردازند و نشان می دهند که ذهن ویژگی کنش است و این که معنای کنش در آگاهی سوبژکتیو نیست، بلکه در نظام پراکسیس اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. این منظر مشترک شالوده ای برای تضعیف مناقشه ی طولانی میان «سوبژکتیویسم» و «ابژکتیویسم» در علوم اجتماعی پی ریزی می کند که کلیدی است برای راهیابی به مفهوم تبیین اجتماعی در نزد مارکس و ویتگنشتاین. از آن جا که معنای کنش، در نظر آن دو، ویژگی نظم اجتماعی است و نه آگاهی فردی، آن نوع از تحلیل را که در ضمن آثار آن ها موجود است نمی توان سوبژکتیویستی یا ابژکتیویستی خواند. بلکه، آن نوع از تحلیل جنبه های مفید هر دو شکل تحلیل را درهم ادغام می کند چراکه از این دیدگاه لازمه ی فهم کنش، فهم نظام کردارها یا رسوم اجتماعی ای است که کنش در آن رخ می دهد. در چندین موضع پای این بحث به میان می آید که سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم هردو عمدتا کوشش هایی هستند برای حل مسائلی که ثنویت (دوگانگی) برای علم اجتماعی ایجاد کرده است، و نیز علت توانایی مارکس و ویتگنشتاین در فراتررفتن از این بحث این است که هردو ثنویت دکارتی را رد می کنند.
♦️@seemorghbook
👍7❤2
📕#مارکس
✍#پیتر_سینگر
اکنون که پا به هزاره سوم میلادی گذاشته ایم، پرسشهای زیادی درباره اهمیت و جایگاه مارکس و مارکسیسم مطرح است. ریشه بخشی از این پرسشها در تجربه سوسیالیسم و شکست آن نهفته است. چه مانند هایک معتقد به امتناع سوسیالیسم به دلایل معرفت شناسانه باشیم و چه تجربه سوسیالیسم واقعا موجود را تنها یک اشتباه دردناک بدانیم که ربط مستقیمی با آموزه های مارکس نداشته است، باز تردیدی نیست که آنچه در قرن بیستم در کشورهای بلوک شرق در عرصه های اقتصادی و فرهنگی گذشت ضربه ای جدی به مارکسیسم زده است. دست کم این که مارکسیسم عجالتا دیگر توان ظاهر شدن به صورت یک جنبش اجتماعی توانمند را نخواهد داشت. چرا که آرمانی که این جنبش را به پیش می راند، یعنی آرمان سوسیالیسم، به لحاظ نظری مبهم و مشکوک و به لحاظ عملی شکست خورده است…
♦️@seemorghbook
✍#پیتر_سینگر
اکنون که پا به هزاره سوم میلادی گذاشته ایم، پرسشهای زیادی درباره اهمیت و جایگاه مارکس و مارکسیسم مطرح است. ریشه بخشی از این پرسشها در تجربه سوسیالیسم و شکست آن نهفته است. چه مانند هایک معتقد به امتناع سوسیالیسم به دلایل معرفت شناسانه باشیم و چه تجربه سوسیالیسم واقعا موجود را تنها یک اشتباه دردناک بدانیم که ربط مستقیمی با آموزه های مارکس نداشته است، باز تردیدی نیست که آنچه در قرن بیستم در کشورهای بلوک شرق در عرصه های اقتصادی و فرهنگی گذشت ضربه ای جدی به مارکسیسم زده است. دست کم این که مارکسیسم عجالتا دیگر توان ظاهر شدن به صورت یک جنبش اجتماعی توانمند را نخواهد داشت. چرا که آرمانی که این جنبش را به پیش می راند، یعنی آرمان سوسیالیسم، به لحاظ نظری مبهم و مشکوک و به لحاظ عملی شکست خورده است…
♦️@seemorghbook
❤11🤔2