📕#گوسفندی_که_گرگ_شد
✍#عزیز_نسین
در بخشی از کتاب گوسفندی که گرگ شد میخوانیم:
یکی بود، یکی نبود. در یک سرزمین دورافتاده وضع عجیب و غریبی حکمفرما بود! چیزی را که یکی کم داشت دیگری آنقدر زیاد داشت که نمیتونست تحمل بکنه. کسی که شکمش سیر بود چشمش گرسنه بود و آن که چشمش سر بود از گرسنگی مینالید!
کارها حساب و کتاب نداشت. هر کس زورش به دیگری میرسید با کمال بیانصافی پدرش را در میآورد! وجدان و اخلاق و دین و ایمان، جزء افسانهها شده بود و تمام هم و غم و کوشش مردم این بود که چطور سر دیگران را کلاه بگذارند و جیب آنها را خالی کنند!
مردم این سرزمین هر سال خودشان را وزن میکردند؛ هر کس سنگینتر بود حاکم و سلطان آن سرزمین میشد. به همین جهت تمام مردم آن جا از زن و مرد و پیر و جوان و کوچک و بزرگ، صبح تا شب دهانشان میجنبید و غذاهای مقوی میخوردند و شربتهای ویتامیندار میآشامیدند تا بیشتر چاق و سنگین بشوند و بتوانند به مقام و منصب شاهی برسند!
توی اینهمه جمعیت داوطلب پادشاهی یک نفر که از همه لاغرتر و مردنیتر بود بیشتر از سایرین فعالیت میکرد و غذا میخورد تا چاق بشود. میگفت:
«اگر من سلطان بشوم کاری میکنم که تمام مردم این سرزمین راضی و خوشحال بشوند.
اما کوشش او بینتیجه بود. هر کاری میکرد و هر قدر غذا میخورد به جای اینکه چاقتر بشود لاغرتر میشد...
♦️@seemorghbook
✍#عزیز_نسین
در بخشی از کتاب گوسفندی که گرگ شد میخوانیم:
یکی بود، یکی نبود. در یک سرزمین دورافتاده وضع عجیب و غریبی حکمفرما بود! چیزی را که یکی کم داشت دیگری آنقدر زیاد داشت که نمیتونست تحمل بکنه. کسی که شکمش سیر بود چشمش گرسنه بود و آن که چشمش سر بود از گرسنگی مینالید!
کارها حساب و کتاب نداشت. هر کس زورش به دیگری میرسید با کمال بیانصافی پدرش را در میآورد! وجدان و اخلاق و دین و ایمان، جزء افسانهها شده بود و تمام هم و غم و کوشش مردم این بود که چطور سر دیگران را کلاه بگذارند و جیب آنها را خالی کنند!
مردم این سرزمین هر سال خودشان را وزن میکردند؛ هر کس سنگینتر بود حاکم و سلطان آن سرزمین میشد. به همین جهت تمام مردم آن جا از زن و مرد و پیر و جوان و کوچک و بزرگ، صبح تا شب دهانشان میجنبید و غذاهای مقوی میخوردند و شربتهای ویتامیندار میآشامیدند تا بیشتر چاق و سنگین بشوند و بتوانند به مقام و منصب شاهی برسند!
توی اینهمه جمعیت داوطلب پادشاهی یک نفر که از همه لاغرتر و مردنیتر بود بیشتر از سایرین فعالیت میکرد و غذا میخورد تا چاق بشود. میگفت:
«اگر من سلطان بشوم کاری میکنم که تمام مردم این سرزمین راضی و خوشحال بشوند.
اما کوشش او بینتیجه بود. هر کاری میکرد و هر قدر غذا میخورد به جای اینکه چاقتر بشود لاغرتر میشد...
♦️@seemorghbook
👍31