کتابخانه سیمرغ
73.2K subscribers
15.3K photos
1.18K videos
7.37K files
473 links
Download Telegram
#یک_فنجان_تفکر ☕️

یه کیف ٣٠٠ دلاری نخر که هیچی توش نذاری!
یه کیف ١٠ دلاری بخر، که توش ٢٩٠ دلار پول داشته باشی!
خودت رو ورشکست نکن، برای اینکه پولدار بنظر برسی ...

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر

| آدمی به خاصیت آدمی بودنش، هم توان بی نظیر زخم زدن دارد و هم امکان کم نظیر مرهم زخم شدن.
توان بی نظیر زخم زدن:
چرا که حتی زخم زبانِ او، از زخم شمشیر کشنده‌تر میشود؛
و توان کم نظیر مرهم زخم شدن:
چرا که در رستاخیزترین و دوزخی‌ترین لحظات مرگ نَفَسی، حتی لمس ِ دست آدمی، توان ِ جان بخشیدن به کالبد در حال احتضار جانی در دم مرگ را می‌یابد.

به این معنا، حتی مومن ترین کس نیز، توان کشتن آدمی دیگر را دارد و جانی ترین کس نیز، به همان اعتبار، توان جان بخشیدن به کس دیگر را!

تو چه دانی که قاتلی بردار، خود ناجی کسی بوده است که با چشمانی اشک‌بار، نظاره گر بردار شدن اوست!؟
به او، به چشم صِرف یک قاتل جانی نگاه مکن! او نیز یحتمل، امید نَفَسی بوده است و مامن جانی!
جانها در اصل خود عیسی دم اند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند!
مثنوی معنوی

#امین_جباری

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان‌ها، گاوها گاو نیستند. گاوها شخصیت پیچیده‌ای دارند. برخی احساساتی، گوشه‌گیر، خجالتی و فروتن‌اند، برخی ریاست‌طلب، پرخاش‌گر و زودرنج‌اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان، متین و بی‌آزارند.
گاوها اغلب بیماری قلبی دارند، تنها به خاطر جثه‌ی بزرگ‌شان نیست، به خاطر رنج‌هایی‌ست که در طول زندگی می‌کشند. از نظر عاطفی پیچیده‌اند، ماده‌هایشان مادران خوبی هستند، نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می‌دهند و مراقبت می‌کنند، مهارت‌های زندگی می‌آموزانند، هم به ما شیر می‌دهند و هم به بچه‌هایشان.
برای همین بیشتر گاوها دچار کمبود کلسیم هستند. حافظه‌ی خوبی دارند، باهوش‌اند هرگز برکه‌ای را که از آن آب نوشیده‌اند یا علفزاری را که در آن علف‌های خوش مزه‌ای چریده‌اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده‌اند، فراموش نمی‌کنند. خوبی را به خاطر دارند. برای از دست رفتن اعضای از دست رفته خانواده خود، کسانی که با مهربانی و احترام با ایشان رفتار کرده‌اند عزاداری می‌کنند. حتی اشک می‌ریزند...

محمد صالح علا، جلال آباد، داستان همشهری

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر

شخصی وارد یک بانک در منهتن نیویورک شد. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار داره.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.
مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و...
ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
مرد یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم؟

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر


اگر هنوز نمی توانید تا سبز شدن چراغ راهنمایی صبر کنید وبرای رسیدن به نا کجای زندگی تان از ثانیه هایی که ممکن است باعث حادثه ای شوید نمی گذرید.
لطفا تا اطلاع ثانویه تولید مثل نکنید
اگر بعد از هر تصادف کوچک یا بزرگ به راننده مخاطب حمله می کنید.
لطفا تولید مثل نکنید
اگر نمی توانید بین خطوط رانندگی کنید
اگر نیمه های شب با بوق خدا حافظی می کنید
و اگر از شانه خاکی جاده با گردو خاک خودتان را به اول ترافیک می رسانید و ترافیک را سنگین تر می کنید
از آوردن کسی مثل خودتان به این دنیا جلو گیری کنید
اگر تا نصف شب مهمان دارید و بلند بلند هر هر کر کر میکنید و همسایه هارا عاجز کردید
اگر موقع بیرون رفتن و برگشتن به خانه در را مثل دیوانه ها میکوبید
اگر فضولِ زندگی مردم هستید
اگر ساعت 2 شب بچه های خودتان یا مهمانتان گرومپ گرومپ میدوند و شما کوچکترین تذکری نمیدهید
اگر بچه تان در رستوران جیغ بلند میکشد و شما بی خیال به غذا خوردنتان ادامه میدهید
اگر هنوز در پیاده رو پارک می کنید
و کوچه های خلوت یک طرفه را با حماقت فراوان رانندگی می کنید و برای اتومبیل محق روبرو بوووق می زنیدومنتظرید که کنار بکشد تا شما عبور کنید
ترمز تولید مثل تان را برای همیشه بکشید
اگر قوطی آب میوه ,پاکت سیگار ، پوست میوه و... را از اتومبیل به بیرون پرت می کنید
لطفا هیچ وقت تولید مثل نکنید
اگربا سرعت غیر مجازدر شهر یا جاده می رانید و یا اگر با لایی کشیدن در بزرگ راه باعث وحشت دیگران می شوید و امنیت دیگران را به خطر می اندازید
واگر اهمیتی برای ,خط عابر پیاده, رعایت حق تقدم , دور زدن ممنوع , ورود ممنوع و توقف ممنوع قایل نیستید
هیچ وقت به فکر تولید مثل نباشیدو خودتان را تکثیر نکنید
حتی اگر شهرداری دلسوز شهرتان برای صدها مرکز خرید پارکینک در نظر نگرفته
حتی اگر تابلو های راهنمایی را بعد از تقاطع نصب کرده باشند
حتی اگر پدر و مادرتان به شما اولین درس های زندگی را نیاموخته باشند
و اگر در مدرسه بجای چندین ساعت زبان ، عربی و ریاضی
ساده ترین اصول زندگی و احترام به « انسان » را به تو نیاموخته اند
و تو نمیتوانی مثل انسان زندگی کنی
بهتر است از تولید موجودی مثل خودت حذر کنی

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر

آیزا برلین شاعریونانی ،متفکرین را به دو گروه تقسیم می کند، روباه و خارپشت.

روباهی که هزار چیز کوچک می داند و خارپشتی که یک چیز بزرگ.

آدمهایی که می شناسیم هم گاهی به همین دو گروه تقسیم می شوند. آنها که هزار کلک و فریب در آستین دارند و به هر ترتیب و روشی از شاخه‌ای به شاخه ای می‌پرند، و آنها که حیله ای در کیسه ندارند، آنها که درس‌
های کمی بلدند و به همانها می‌چسبند.

پس دسته اول، روباه ها، امروز در کنار یکی هستند و فردا در مقابلش، امروز زیر یک پرچم رژه می روند، فردا زیر پرچم دشمنش، امروز در آغوش یکی هستند، فردا در آغوش رقیبش.

دسته دوم، خارپشت ها، چیزهای کمی می دانند، دانسته هایی که گاهی از جنس راستگویی است، گاهی دلسوزی، و گاهی صمیمیت و مهربانی. هر چه هستند، خارپشتها دست از آن معدود دانسته های بزرگ بر نمی دارند. اگر مهربانند، در بالا و پایین روزگار مهربان می مانند، و اگر دلسوزند، دلسوز می مانند، و اگر صمیمی هستند، صمیمی.

روباه ها، به تناسب روزگار لباس عوض می کنند، بر اساس شرایط زمان لحن و کلماتشان تغییر می کند
یک روز مهربانند
یک روز بی رحم
یک روز صمیمی هستند
یک روز بیگانه.

روباه های تاریخ گاهی نبردی را می برند، گاهی ثروتی به هم می زنند، گاهی به قدرت می رسند، با این همه هرگز به خوشنامی نمی‌رسند.

آبرو و نام خوش می‌ماند برای خارپشت‌ها.
آنها که بر اصولشان ایستادگی می کنند.
آنها که به معدود دانسته هایشان وفادار می ‌مانند.
روباه ها دیر یا زود فراموش می شوند، خارپشت ها اما در یادها به نیکی می مانند.

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر ☕️

ﺣﺪﻭﺩ ﺷﺼﺖ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﺋﯽ ﺭﺳﯿﺪ. ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﺴﺠﺪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺘﺎ
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻋﻼﻡ
ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﺎﺷﺪ.

ﮐﺪﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺻﻮﻻ ﺩﺭ ﻋﻤﺮﺵ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ
ﺯﺷﺖ ﺍﺳﺖ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺑﺪﻫﺪ، ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.

ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺁﻣﺪﻥ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﺷﺮﺡ ﺩﺍﺩ ﻭ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻗﻮﺍﻋﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﺍﻋﺪ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺩﺍﻧﺪ؟

ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ. ﺩﺳﺖ ﺁﺧﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﺗﺮﯾﻦ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﮔﻔﺖ:
«ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﻮﺩﺕ همه ﭼﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ. او کرد ﻣﺎ ﻫﻢ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﮐﻨﯿﻢ.»

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ، ﺧﯿﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻗﺎﻣﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺴﺠﺪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺣﺮﮐﺖ
ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺟﻠﻮﯼ ﺻﻒ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ.

ﺁﻗﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﯿﺦ ﮔﻮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﺮﺩ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ
ﺩﻗﯿﻘﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺁﻗﺎ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﭘﭻ ﭘﭽﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺁﻗﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﺎﺋﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ
ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ.

ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ.

ﺑﺎﺯ ﺁﻗﺎ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﻧﺪ. ﺁﻗﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﮔﻔﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺁﻗﺎ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﭘﺎ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺳﺮﭘﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ.

ﺁﻗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﻫﺎﺋﯽ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﮔﻔﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ
ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺁﻗﺎ ﺩﻭ ﺯﺍﻧﻮ ﻧﺸﺴﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﻭ ﺯﺍﻧﻮ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﺗﺨﺘﻪ
ﭼﻮﺏ ﮐﻒ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﺯﺩﻧﺪ:

ﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺥ.

ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ:
ﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺥ.

ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺧﻼﺹ ﮐﻨﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻻﯼ ﺩﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﭼﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺯﻣﯿﻦ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ.

ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ:
«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺮﺱ!!».

ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

ﺁﻗﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ:
«ﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﻧﻔﻬﻢ ﻣﮕﺮ ﮐﻮﺭﯾﺪ ﻭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟»
ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ.

ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻨﮓ
ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ.

ﺑﺎﺭﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﻗﯿﻘﻪ، ﺁﻗﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻼﺹ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﻣﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﯽ ﻫﻮﺵ ﺷﺪ. ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪ.

ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑﺪﻭﻥ
ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﺫﮐﺮﻫﺎﯼ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺩﺭ
ﻋﻮﺽ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻩ ﺗﺮ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻧﺤﺮﺍﻓﺎﺕ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ
ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﻓﺮﻗﻪ ﺗﻔﮑﯿﮏ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﮓ ﺯﺩﻥ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ، ﮐﻔﭙﻮﺵ ﺑﺎﯾﺪ
ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ، ﭼﻨﮓ ﺑﺮ ﻫﺮﭼﯿﺰﯼ ﺟﺎﯾﺰ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﻣﺪﺕ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﻣﯽ
ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﻣﻬﻢ ﮐﯿﻔﯿﺖ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺳﺖ ﻧﻪ ﻣﺪﺕ ﺁﻥ.

ﺑﺎﺭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﯿﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ بدون
تحقیق و دنبال دلیل رفتن در چیزی میشود آنرا سالها تکرار کرد !

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر☕️

۱. سرطان که گرفت بیست و دو سالش بود. گفت دراز کشیده بودم کنار استخر خانه پدری، دیدم مختصر بادی دارد جایی که نباید داشته باشد.
مسخره می کرد که اگر این پوست و استخوانی نبودم که هستم، امکان نداشت ببینم و الان اینجا نبودم. رفت دکتر و گفتند سرطان تخمدان. شیمی درمانی و این طرف و آن طرف. پوستم کنده شد ولی آخرش خوب شدم و الان ده سالیه که از سرطان خبری نیست.
عکسهای دوران بیماری را که دیدم، همه لبخند به لب بود. گفتم احسنت به این روحیه. گفت چه کنیم؟ پیش میاد. ماییم که باید از این سد بگذریم. دنیا که به ما چیزی بدهکار نیست.

۲. "دنیا چیزی به تو بدهکار نیست".
اوایل این را زیاد می شنیدم و نمی‌فهمیدم.
سالها که گذشت به نظرم مهمترین اصل زندگانی آمد.

فارسیش می‌شود یک چیزی شبیه اینکه توقعی از دنیا نداشته باشید. ترجمه تحت‌اللفظیش را ولی بیشتر می پسندم. دنیا چیزی به آدمیزاد بدهکار نیست. همین که نفس می‌کشی، باید تمام توقعت باشد، اولش و آخرش.

۳. آقای بری شوارتز می‌گوید شادمانی و خوشی به تنوع زیاد نیست، به توقع کم است. انتظار که نداشته باشی از دنیا، همه چیز ساده‌تر است و خیال آسوده‌تر.

انتظار که نداشته باشی از دنیا، سوال این نیست که دنیا برای من چه کرده، سوال اینست که من دنیا را جای بهتری کرده‌ام یا نه؟
سوال این نیست که من چرا فلان قدر حقوق می‌گیرم و بیشتر نمی‌گیرم، سوال اینست که چه می‌کنم برای این درآمد و چه می‌توانم بکنم که ارزش افزوده بیشتری تولید کنم؟ سوال این نیست که من آدم به این خوبی، چرا هزار و یک بلا سرم می‌آید. اینست که من، چه دارم برای ارائه؟

۴. از تمام حیوانات عالم، طلبکارشان فقط ماییم.
هیچ نهنگی وقتی به ساحل می‌افتد فکر نمی کند که چون روزی به طریقی به نهنگ دیگری کمک کرده کائنات یک آب‌تنی دیگر به او بدهکار است.

نهنگ که هیچ، یک‌سوم جمعیت جهان که باید روزی دو کیلومتر برای آب آشامیدنی و سه کیلومتر برای جمع آوری هیزم و چهار کیلومتر برای غذا پیاده روی کنند هم فقط به فکر گذرانند.

جهان مدرن ولی، فارغ از دین و فرهنگ و جغرافیا، اعتقاد دارد به یک کارمای عجیبی. خیلیها که مثل دوست بیست و دو ساله من از سد بزرگی می‌گذرند، دنیا را متفاوت می‌بینند.

به جای توقع از دنیا، صرفا می‌خواهند اسمشان را روی یک گوشه‌اش حک کنند. که ما اینجا بودیم، چیزی هم نخواستیم، جنگیدیم و اسممان روی این تکه سنگ ماند.

به قول آقای مارک تواین، دنیا هیچ چیزی بدهکارت نیست برادر. او خیلی قبل از تو اینجا بوده.

پ.ن. دوست گل ما امروز هشت سالی است که شغلش جمع‌آوری پول برای تحقیق در مورد سرطان است.

#علی_فرنود

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر ☕️

در دههٔ سی میلادی و در اوج بحرانی اقتصادی آمریکا، شرکت «گندم کانزاس» متوجه شد که خانواده های فقیر از کیسه های این شرکت برای بچه هایشان لباس می دوزند پس شرکت دست به یک اقدام ساده و خیرخواهانه زد. شرکت تصمیم گرفت کیسه هایش را طرح دار درست کند و همچنین از جوهری برای نوشتن نشان شرکت استفاده کرد که به آسانی با یکبار شستشو پاک می شد، این کار باعث شد بچه های فقیر لباس های با رنگ های مختلف و بدون آرم داشته‌ باشند. شرکت گندم کانزاس نشان داد برای کمک کردن به دیگران لازم نیست حتماً پولی پرداخت شود فقط کمی نوع دوستی و خوش فکری کافی است.

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر ☕️

این روزها علاوه بر خودمان که در کتابفروشی بعد از تلاش برای گسترش فرهنگ مطالعه و این صحبت‌ها دنبال یک لقمه نان حلال هم هستیم، بزرگوار دیگری هم در فروشگاه مشغول کسب درآمد هستند. درآمدی که احتمالا از مال ما هم بیشتر است!

مدتی است که پسری حدودا دوازده_سیزده ساله هرروز ساعت‌هایی می‌آید و پشت یکی از میزها می‌نشیند و بکوب کتاب می‌خواند. آنقدر هم غرق مطالعه می‌شود که یک روز که می‌خواستم بگویم ظهر می‌خواهیم فروشگاه را برای صرف ناهار ببندیم، مجبور شدم مثل کسی که می‌خواهی ساعت پنج صبح از خواب بیدارش کنی، شانه‌هایش را بگیرم و محکم تکانش دهم! معمولا هم پاهایش را از دم‌پایی در می‌آورد و دراز می‌کند لای پایه‌های میز. همین کارش باعث می‌شود مثل وقتی با اشتها غذا خوردن کسی را می‌بینی و هوس می‌کنی، اشتهای کتاب خواندنت باز شود.

چند روز پیش همراهش مرد جاافتاده‌ای هم آمد و وقتی که داشتم کتابی را به مرد معرفی می‌کردم، سر صحبت هم باز شد و فهمیدم که پدر همین پسر کتابخوار است! من هم جهت مشتری‌مداری و مهمان‌نوازی شروع کردم به تعریف کردن از پسر که چقدر اهل مطالعه است و حالا کمتر بچه‌ای اینطور است و همینطور که مشغول مشتری مداریِ بیش از حد بودم ناگهان با جمله پدر جاخوردم:
_پولشو می‌گیره!
_جان؟!
_اومد بهم گفت می‌خوام‌ کار کنم پول دربیارم، گفتم برو بشین کتاب بخون، به اندازه ساعت‌هایی که مطالعه می‌کنی بهت پول میدم! بهش گفتم اصلا درس هم نمی‌خواد بخونی. اصل این کتاباست. تو همینارو که بخونی من راضی‌ام ازت!
پدر صحبت می‌کرد و من غرق در خاطراتم شده بودم. دوازده سالگی‌ام را به یاد می‌آوردم که دم در یک اسباب‌ بازی فروشی دور حرم می‌ایستادم و اسباب‌ب ازی ۵۰۰‌ تومانی می‌فروختم.
داخل یک نی فوت می‌کردم و دوتا گوش آن طرفش دراز می‌شد و صدای سوت می‌داد: (آی بیا پونصد تومن، بیا تموم شدها!) واقعا آن اسباب‌ بازی‌های مسخره چه ربطی به کتاب داشت که من سر از این فضا درآوردم؟!

مرد داشت می‌گفت که جلوتر از پاساژ، در حاشیه خیابان نقره‌فروشی دارد که به خودم آمدم و با شوق و ذوق سرم را تکان دادم و پیش خودم گفتم:
چه حلال است پولی که از نقره فروشی دربیاید و خرج کتاب‌خوان شدن پسری بشود!

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر ☕️

قبل از هر چیز باید این واقعیت را درک کنید که هرگز نمی توانید مالک چیزی شوید.

هنگام زاده شدن، هیچ نداشتید و در هنگام مرگ نیز جهان را بی چیز ترک میکنید.

من کت و شلواری را در جمع لباسهایم دارم که جیب های آن را بریده ام. هربار که برای پوشیدن لباسم در کمد را می گشایم، چشمانم به این کت و شلوار مسخره می افتد و به یاد می آورم که آخرین کتی که بر تن می کنم به جیب احتیاج ندارد.

تملک گرایی و مال اندوزی تصاحب آن نیست بلکه به تصاحب در آمدن آن است.

اگر احساس می کنید که باید فلان ملک، اتومبیل و یا مقام را داشته باشید و بدون آن احساس کمتری میکنید مفهومش آن است که تحت سلطه دارایی قرار گرفته اید و قربانی شده اید. در چنین شرایطی اگر اتومبیل BMW و خانه يیلاقی و جواهرات مورد علاقه خود را نداشته باشید، می نالید و فکر می کنید که با به دست آوردن آنها زندگیتان رو به راه میشود و از آن پس شاد و خرسند خواهید بود.

غافل از اینکه، این یک خیال باطل است: زیرا پس از به دست آوردن آنها، به فکر می افتید که اگر خانه بزرگتر و بزرگتری داشته باشید، زندگیتان کامل میشود و به این ترتیب به بیماری زیاده طلبی دچار میشوید.

آنگاه دست به گریبان دنیا میشوید تا به مال و منال بیشتری چنگ بیندازید. زیرا قانون طبیعت چنین است که هر چه دارایی بیشتری داشته باشید، بیشتر به جانب آن کشیده میشوید و هر چه کمتر تملک گرا باشید خود را بی نیازتر احساس میکنید.

#وین_دایر

@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر ☕️

تفکر دلفینی

چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم که در ارتباطات اجتماعی،
برای همه اشخاص راضی‌کننده باشد و ما را به تفاهم
برساند؟
به طور کلی، انسان‌ها همانند موجودات دریایی به ۳طبقه
تقسیم ميشوند:

ماهی‌های کپور، کوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول:
ماهی‌های کپور: که همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌؛
زیرا توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند.
برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛
آنها کم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این
یا آن مسئله، این یا آن شخص می‌شوند و حتی ممکن است
قربانی روابط غلط و تفکرات منفی خود شوند.

دسته دوم:
کوسه ماهی‌ها:
با روش (برنده – بازنده). برای اینکه من برنده شوم‌ تو
باید بازنده باشی.
برای کوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن و یک وعده غذایی
بالقوه است.
شاید ما نیز این نقش را بازی کرده باشیم ‌یا حداقل با
انسانهای کوسه‌ مسلک برخورد کرده باشیم مثل کارکنانی که
برای رسیدن به مقام‌های بالا یکدیگر را می‌درند.

دسته سوم:
دلفین ها: این پستانداران آبزی باهوش دارای روحیه
همکاری هستند و در ارتباطات خود شیوه برنده _ برنده را
برگزیده اند .
دلفین هیچ کمبودی ندارد و می خواهد که همه چیز را با
همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، 4 دلفین دیگر
او را همراهی می کنند تا خود را به گروه برساند.

درامریکا پژوهشگران 95 کوسه و 5 دلفین را به مدت یک
هفته در استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات
رفتاری آنها پرداختند.

ابتدا کوسه ها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد
زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین ها حمله ور شدند.
دلفین ها فقط می خواستند با آنها بازی کنند ولی کوسه ها بی
وقفه به آنها حمله می کردند.

سرانجام دلفین ها به آرامی کوسه ها را محاصره کرده و
هنگامی که یکی از کوسه ها حمله می کرد آنها به ستون
فقرات پشت یا دنده هایش می کوبیدند و آنها را می شکستند.
به این ترتیب کوسه ها یکی بعد از دیگری کشته می شدند.

پس از یک هفته 95 کوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی
که با هم زندگی می کردند در استخر دیده شدند.

در دنیای کوسه ای، برای برنده شدن دیگران یا باید بمیرند
و یا ببازند.

اما در دنیای دلفینی، انعطاف وجود دارد و سر شار از
تشخیص های پربار است.

کتاب راهبرد دلفینی
@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر

10 نویسنده برتر پرفروش ترین داستان های تاریخ با توجه به رکورد کتاب گینس

در شروع فصل تابستان و با نزدیکی به پایان امتحانات، احتمالا شما نیز بخواهید به سراغ مطالعه و خواندن کتاب‌های غیر درسی، داستانی و پرطرفدار بروید.
در این مطلب، ما فهرستی از 10 نویسنده برتر پرفروش ترین داستان های تاریخ با توجه به رکورد کتاب گینس را با شما به اشتراک می‌گذاریم تا در انتخاب بهترین کتاب‌ها برای خواندن، به شما کمک کند.

10. «جی کی رولینگ»
فروش 400 میلیون کپی

9. «لئو تولستوی»
فروش 413 میلیون کپی

8. «گیلبرت پترن»
با نام کامل «ویلیام جرج گیلبرت پترن» فروش 500 میلیون کپی

7. «دکتر سئوس»
فروش 500 میلیون کپی

6. «دنیل استیل»
فروش 570 میلیون کپی

5. «ایند بلایتن»
فروش 600 میلیون کپی

4. «جرج سیمنن»
فروش 700 میلیون کپی

3. «هارولد رابینز»
فروش 750 میلیون کپی

2. «باربارا کارتلند»
فروش 1 میلیارد کپی

1. «آگاتا کریستی»
فروش 4 میلیارد کپی

♦️@seemorghbook
#یک_فنجان_تفکر ☕️

این داستان برترین داستان کوتاه در ایرلند و انگلیس در سالهای دور میباشد

روزی روزگاری شیری جوان حاکم جنگل شد
و یک روباه پیر وزیر و مشاور او بود که در حیله گری شهرت بی نهایت داشت.

حیوانات جنگل پدر حاکم جوان که بر آنان حکومت میکرد را به قتل رساندند و بخاطر وعده بازگشت آب به رودخانه و برکه های جنگل ، پسر او را حاکم کردند و شیر جوان سد پشت قصر را باز کرد
و آب به رودخانه و همه برکه ها آمد و حیوانات شادمان ماه های اول حکومت شیر جوان در کنار هم کار میکردند و از زندگی لذت میبردند.

روزی شیر به روباه گفت :
ای وزیر این حیوانات زمان پدرم مالیات نمیدادند و همیشه از آذوقه قصر پدرم برای زمستان غذای مجانی دریافت میکردند و دیدی چه بر سر او آوردند و به قتل رساندند.

آب سد قصر دارد تمام میشود و اگر خشکسالی شود ما خودمان چه کنیم و دوباره حیوانات بر علیه ما توطئه میکنند و مرا به قتل میرسانند.

روباه پیر رو به شیر کرد و گفت :
سلطان جوانم من این حیوانات را به خوبی میشناسم ، اگر به روشی که من میگویم حکومت کنی تا آخر عمر حاکم جنگل خواهی بود چون این حیوانات اگر در رفاه و آسایش باشند دوباره بر علیه حاکم توطئه میکنند. شیر گفت پس روش کار تو چیست ای روباه پیر.

روباه جارچیان را به وسط جنگل فرستاد وبه آنها گفت که جار بزنند و بگویند بابت کمک به آبادانی جنگل از این به بعد باید هر ماه یک سکه به صندوق قصر مالیات دهید ، چند ماه گذشت و بخاطر آبادانی همه حیوانات مالیات دادند ، وقتی دیدند هیچ کاری از سوی قصر برای جنگل انجام نشد دو تا از حیوانات اعتراض کردند و شکایت نمودند

روباه به مامورین دستور داد آن ها را دستگیر کنند و چون به شیر حاکم جوان تهمت کم کاری زدند در حضور بقیه حیوانات سر آن ها را از تن جدا کنند شیر به روباه گفت چکار میکنی حیوانات خشمگین میشوند و به قصر حمله میکنند

روباه گفت سلطان جوانم من این حیوانات را خوب میشناسم کارتان نباشد ، حکم اجرا شد و رعب وحشت در بین حیوانات بوجود آمد.

بعد از چند وقت روباه دستور داد از این پس هر هفته باید یک سکه به قصر مالیات دهند ، حیوانات معترض شدن ولی از ترس هیچ شکایتی نکردن و مالیات را پرداخت کردند

روباه باز به حیوانات دستور داد هفته ای سه سکه باید مالیات دهید ، سه تا از حیوانات فقیر شکایت کردند که این چه وضعی هستش شیر دارد ظلم میکند ، روباه سریعا دستور داد معترضین را به خاطر توهین به حاکم جنگل را زندانی کنند ، حیوانات دیگر سکوت کردند.

روباه مالیات را هفته ای هفت سکه اعلام کرد و هر حیوانی اعتراض میکرد به جرم توهین به سلطان جنگل زندانی یا اعدام میکرد ، شیر جوان با سکه های که حیوانات داده بودند یک قصر بزرگ و مجلل ساخت و آب را هم بر روی حیوانات بست.

حیوانات به سختی کار میکردند و هر چی در میاوردند خرج شکم خودشان و مالیات نمیشد و همه در غم و اندوه بودند و از ترس سلطان و اعدام نشدن اعتراض و شکایت نمیکردند
فقط در دل خود را نفرین میکردند که چرا توطئه کردند و شیر پدر را به قتل رساندند.

روباه در دم مرگ به شیر گفت اگر میخواهی همیشه حاکم بمانی حیوانات را در غم و گرفتاری نگه دار و همیشه آن ها را بترسان که اگر شکم شان سیر شود تورا خواهند کشت.

#اسکار_وایلد

♦️@seemorghbook
👍155