If you always tryna act normal, you won't realize how special and wonderful you are.
اگر همیشه تلاش کنید که نرمال رفتار کنید، هیچگاه نخواهید فهمید چقدر خاص و فوق العاده هستید.
@ShafiAzad
اگر همیشه تلاش کنید که نرمال رفتار کنید، هیچگاه نخواهید فهمید چقدر خاص و فوق العاده هستید.
@ShafiAzad
لا به لایِ تو
نفس هایم را جا گذاشته ام!
کافی ست دستت را
بین موهایت،
روی سینه ات
یا روی لبت بکشی؛
منم که در هوا پخش می شوم.
@shafiAzad
نفس هایم را جا گذاشته ام!
کافی ست دستت را
بین موهایت،
روی سینه ات
یا روی لبت بکشی؛
منم که در هوا پخش می شوم.
@shafiAzad
Forwarded from Atheists Community
سخنرانی لایو در Atheists Community
#موضوع_کنفرانس: دستاورد اسلام برای ایران و ایرانی؛ هویت جعلی، تاریخ جعلی، خدای جعلی، انسان جعلی
#سخنران: اسماعیل وفا یغمایی _ پژوهشگر تاریخِ اسلام و ایران، نویسنده، شاعر و ترانهسرا
#زمان: سهشنبه ۵ فروردین ساعت ۲۲ به وقت تهران
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو سخنرانیها و کنفرانسها:
@Atheists_Community
#موضوع_کنفرانس: دستاورد اسلام برای ایران و ایرانی؛ هویت جعلی، تاریخ جعلی، خدای جعلی، انسان جعلی
#سخنران: اسماعیل وفا یغمایی _ پژوهشگر تاریخِ اسلام و ایران، نویسنده، شاعر و ترانهسرا
#زمان: سهشنبه ۵ فروردین ساعت ۲۲ به وقت تهران
#مکان_برگزاری: Atheists Community
https://t.me/joinchat/IBkdwUQYQiFqRTrFH4RFWA
آرشیو سخنرانیها و کنفرانسها:
@Atheists_Community
کتابخوانی📚
⏹ انسان، بسیار بیش از آنکه موجودی باشد که "خود را میسازد" موجودی است که توسط آب و هوا و سرزمین، نژاد و طبقه، زبان، تاریخ جامعهای که خود جزیی از آن است، شرایط خاص کودکیش، عادتهای فراگرفته شده، رویدادهای بزرگ و کوچک زندگیش، "ساخته میشود". ✍ ژان پل سارتر…
⏹ من آگاهم از اینکه مولف بیچون و چرای زندگیم در معنای آنچه برای من روی میدهد، هستم. من حتی مسئول جنگهایی هستم که در زمانهی من روی میدهند.
📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست
✍ هرولد جان بلاکهام
@shafiAzad
📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست
✍ هرولد جان بلاکهام
@shafiAzad
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنقدر نگذاشتی ببوسمت كه بوسيدن را هم ممنوع كردند و حالا كه نفسهامان هم به شماره افتاده مثل عشق سالهای وبا ...
لعنت به تو،
لعنت به من،
لعنت به همه ی ما، بخاطر همه ی بوسه هایی که از هم دریغ کردیم،
اگر زنده ماندی از طرف من به تمام مردم دنیا بگو تا میتوانید همدیگر را ببوسید.
👤 عشق سالهای وبا
📚 گابریل گارسیا مارکز
لعنت به تو،
لعنت به من،
لعنت به همه ی ما، بخاطر همه ی بوسه هایی که از هم دریغ کردیم،
اگر زنده ماندی از طرف من به تمام مردم دنیا بگو تا میتوانید همدیگر را ببوسید.
👤 عشق سالهای وبا
📚 گابریل گارسیا مارکز
من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آوردهبود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
@ShafiAzad
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
@ShafiAzad
Forwarded from کتابخوانی📚 (👤 ·– ––·· ·– –·· 🎻🎨)
تو غمانگیزترین حالتِ ممکنم...
من نمیخوام فراموشِت کنم نه خودتُ نه اون خاطراتِمونُ چون خودم فوبیایِ فراموشی دارم:)
روزا روزایِ خوبی نیستُ
شباش هزار برابر بدتر...
نبودنت بیشتر از همه چی تو چشم میزنه...
شبایِ آخر بود برخلافِ همیشه که بغلتِ مینشستم اومدم روبروت دلم میخواست سیر شم از نگاه کردن بهت ...
ولی میدونی که نمیشد:)
غمم از چشام داشت میزد بیرون سرمُ بالا گرفتم تا صورتم خیس نشه!
دلم میخواست بغلت کنم تو بغلت زار بزنم نه زار کمه دلم میخواست تو بغلت بمیرم خب:)
اینجوری قشنگتر تموم میشد:)
باید جلو خودمو میگرفتم از آدمایِ
ضعیف بدت میومد میدونستم!
واست حرف زدم
واست خندیدم
واست شعر خوندم:)
گفتی تا لحظه آر دست از دلبری کردن برنداریا!!
ساکت شدم بغضم داشت خفم میکرد...
گفتم میشه هِی یادم نیاری؟؟
هی ادامه دادی داشتم بیهوش میشدم
نمفهمیدم تأثیرِ قرصا بود یا بدمستی:)
نمیدونم چقد گذشت...چشامُ وا کردم
اثری ازت نبودُ به بدترین شکلِ ممکن ترکم کرده بودی...
همین!
#برایِبیرحمترینترککنندهزمین!
._.
#Azad
@ShafiAzad
من نمیخوام فراموشِت کنم نه خودتُ نه اون خاطراتِمونُ چون خودم فوبیایِ فراموشی دارم:)
روزا روزایِ خوبی نیستُ
شباش هزار برابر بدتر...
نبودنت بیشتر از همه چی تو چشم میزنه...
شبایِ آخر بود برخلافِ همیشه که بغلتِ مینشستم اومدم روبروت دلم میخواست سیر شم از نگاه کردن بهت ...
ولی میدونی که نمیشد:)
غمم از چشام داشت میزد بیرون سرمُ بالا گرفتم تا صورتم خیس نشه!
دلم میخواست بغلت کنم تو بغلت زار بزنم نه زار کمه دلم میخواست تو بغلت بمیرم خب:)
اینجوری قشنگتر تموم میشد:)
باید جلو خودمو میگرفتم از آدمایِ
ضعیف بدت میومد میدونستم!
واست حرف زدم
واست خندیدم
واست شعر خوندم:)
گفتی تا لحظه آر دست از دلبری کردن برنداریا!!
ساکت شدم بغضم داشت خفم میکرد...
گفتم میشه هِی یادم نیاری؟؟
هی ادامه دادی داشتم بیهوش میشدم
نمفهمیدم تأثیرِ قرصا بود یا بدمستی:)
نمیدونم چقد گذشت...چشامُ وا کردم
اثری ازت نبودُ به بدترین شکلِ ممکن ترکم کرده بودی...
همین!
#برایِبیرحمترینترککنندهزمین!
._.
#Azad
@ShafiAzad
کتابخوانی📚 pinned «تو غمانگیزترین حالتِ ممکنم... من نمیخوام فراموشِت کنم نه خودتُ نه اون خاطراتِمونُ چون خودم فوبیایِ فراموشی دارم:) روزا روزایِ خوبی نیستُ شباش هزار برابر بدتر... نبودنت بیشتر از همه چی تو چشم میزنه... شبایِ آخر بود برخلافِ همیشه که بغلتِ مینشستم اومدم روبروت…»
کتابخوانی📚
⏹ و ما هرچه را که به کابین دهندِمان* فرمانبردارانه روی شانه هایِ سخت بر کوهستان سِنگلاخ میکشیم و چون عرق ریزیم ، ما را می گویند : " آری ، تاب آوردنِ بار زندگی دشوار است ! " اما ، به حقیقت آن چه دشوار است تاب آوردنِ انسان است و بس ! زیرا بسی چیزهای شگفت…
⏹برادران نخست زاد همیشه قربانی می شود .باری ، اکنون ما نخست زادان ایم .*
* نخست زاد ، (Erstling) ، فرزند اول انسان یا توله ی اول هر حیوان یا نخستین بارِ درخت. در این عبارت نیچه اشارهای دارد به ماجرای قربانی کردنِ نخست زادان برای خدایان ، که در آئین های کهنِ شرقی رایج بوده است . در بیشترِ این آیین ها "فرزند نخستین را فرزندِ خدا میدانسته اند . در سراسرِ شرقِ باستانی دخترانِ باکره بنا به سنت ، شبی را در پرستشگاه میگذرانده اند و بدین سان از خدایان بار می گرفته اند ( یا به وسیله ی نماینده ی ایشان ،کاهن ، یا پیکِ ایشان ، یک "غریبه" ) . قربانی کردنِ این فرزندِ نخست آن چه را که از آنِ خدا بود به او باز پس می داد . بدین سان خونِ جوان ، نیرویِ کاهیده یِ خدایان را می افزود ... "
📚 چنین گفت زرتشت
✍🏼 فردریش نیچه
@shafiAzad
* نخست زاد ، (Erstling) ، فرزند اول انسان یا توله ی اول هر حیوان یا نخستین بارِ درخت. در این عبارت نیچه اشارهای دارد به ماجرای قربانی کردنِ نخست زادان برای خدایان ، که در آئین های کهنِ شرقی رایج بوده است . در بیشترِ این آیین ها "فرزند نخستین را فرزندِ خدا میدانسته اند . در سراسرِ شرقِ باستانی دخترانِ باکره بنا به سنت ، شبی را در پرستشگاه میگذرانده اند و بدین سان از خدایان بار می گرفته اند ( یا به وسیله ی نماینده ی ایشان ،کاهن ، یا پیکِ ایشان ، یک "غریبه" ) . قربانی کردنِ این فرزندِ نخست آن چه را که از آنِ خدا بود به او باز پس می داد . بدین سان خونِ جوان ، نیرویِ کاهیده یِ خدایان را می افزود ... "
📚 چنین گفت زرتشت
✍🏼 فردریش نیچه
@shafiAzad
هر روز بیشتر دوست دارم،امروز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا.
Each day I love you more,today more than yesterday and less than tomorrow.
@shafiAzad
Each day I love you more,today more than yesterday and less than tomorrow.
@shafiAzad
کتابخوانی📚
⏹ من آگاهم از اینکه مولف بیچون و چرای زندگیم در معنای آنچه برای من روی میدهد، هستم. من حتی مسئول جنگهایی هستم که در زمانهی من روی میدهند. 📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست ✍ هرولد جان بلاکهام @shafiAzad
⏹ ویژگی اگزیستانسیالیسم آن است که به جدایی انسان از خودش و از جهان میپردازد، جداییای که مسائل فلسفه را به وجود میآورد.
⏹ اگزیستانسیالیستها از اینکه در یک جهان ناممکنِ ممکن خود را عاطل و باطل و متروک مییابند، از اینکه یتیمان بیپناهی هستند که از تسلای مادرانهی عقل و ضرورت محرومند، به دلتنگی مینالند.
📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست
✍ هرولد جان بلاکهام
@shafiAzad
⏹ اگزیستانسیالیستها از اینکه در یک جهان ناممکنِ ممکن خود را عاطل و باطل و متروک مییابند، از اینکه یتیمان بیپناهی هستند که از تسلای مادرانهی عقل و ضرورت محرومند، به دلتنگی مینالند.
📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست
✍ هرولد جان بلاکهام
@shafiAzad
Roshan Kon
Meysam Ebrahimi
درک کردن بعضی انسانها به کنار، گوش دادن به اونا آدمو خسته میکنه.
گوش دادنشون به کنار، دیدن اونا آدمو خسته میکنه.
دیدنشون به کنار، وجود داشتنشون هم آدمو خسته میکنه.
@shafiAzad
گوش دادنشون به کنار، دیدن اونا آدمو خسته میکنه.
دیدنشون به کنار، وجود داشتنشون هم آدمو خسته میکنه.
@shafiAzad
کتابخوانی📚
⏹ واحد ارزش تکامل نه گرسنگی و رنج بلکه میزان تکثیر مارپیچ های دیانای بود. بله، جوهر انقلاب کشاورزی همین است: توانایی زنده نگه داشتن بیشترین انسان ها تحت نامساعدترین شرایط. اما چرا افراد باید به این محاسبه ی تکاملی اهمیت بدهند؟ چرا یک فرد عاقل استاندارد…
⏹ در طی سال های بعد از 9500 پیش از میلاد، انسان ها به جمع آوری و آماده سازی غلات ادامه دادند، اما کشت به شیوه های ماهرانه تر را هم شروع کردند.
وقتی غلات وحشی جمع می کردند، بخشی از محصول رابرای کاشت در فصل بعد کنار می گذاشتند. آنها پی بردند که اگر بذر را، به جای پراکندن بر سطح زمین، به طور عمیق تری بکارند، محصولشان خیلی بهتر خواهد شد. بنابراین شروع به بیل زدن و شخم زدن کردند. همچنین به مروز به وجین کردن مزارع و محافظت از آنها در مقابل انگل ها، و آبیاری و کود دادن پرداختند. هر چه تلاش بیشتری را معطوف کشت غلات می کردند، وقت کمتری برای جمع آوری خوراک و شکار گونه های وحشی می یافتند.
خوراک جویان به کشاورز تبدیل شدند.
📚انسان خردمند
✍دکتر یووال نوح هراری
@shafiAzad
وقتی غلات وحشی جمع می کردند، بخشی از محصول رابرای کاشت در فصل بعد کنار می گذاشتند. آنها پی بردند که اگر بذر را، به جای پراکندن بر سطح زمین، به طور عمیق تری بکارند، محصولشان خیلی بهتر خواهد شد. بنابراین شروع به بیل زدن و شخم زدن کردند. همچنین به مروز به وجین کردن مزارع و محافظت از آنها در مقابل انگل ها، و آبیاری و کود دادن پرداختند. هر چه تلاش بیشتری را معطوف کشت غلات می کردند، وقت کمتری برای جمع آوری خوراک و شکار گونه های وحشی می یافتند.
خوراک جویان به کشاورز تبدیل شدند.
📚انسان خردمند
✍دکتر یووال نوح هراری
@shafiAzad
کتابخوانی📚
⏹ ویژگی اگزیستانسیالیسم آن است که به جدایی انسان از خودش و از جهان میپردازد، جداییای که مسائل فلسفه را به وجود میآورد. ⏹ اگزیستانسیالیستها از اینکه در یک جهان ناممکنِ ممکن خود را عاطل و باطل و متروک مییابند، از اینکه یتیمان بیپناهی هستند که از تسلای…
⏹ دوزخ همان زندگی بیآرامش است. پلکها ثابتند و برهم گذاشته نمیشوند، هیچ چشم برهم گذاشتن و هیچ خوابی وجود ندارد. چشم برهم گذاشتن ("چهارهزار استراحت کوچک در ساعت") نمادی است برای نوسازی همیشگی خود، با خروجهای منظم و بازگشتهای بیدرنگش، که ساختار حضور انسان در جهان است...
"دوزخ... وحشت وجدان انسان است از اینکه نتواند آرامش داشته باشد، از اینکه نتواند خود را نوسازد، از اینکه تنها به بازتولید گذشته ادامه دهد، از اینکه در واقع یک امر جبری، یک سرنوشت، باشد.
📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست
✍ هرولد جان بلاکهام
@shafiAzad
"دوزخ... وحشت وجدان انسان است از اینکه نتواند آرامش داشته باشد، از اینکه نتواند خود را نوسازد، از اینکه تنها به بازتولید گذشته ادامه دهد، از اینکه در واقع یک امر جبری، یک سرنوشت، باشد.
📚 شش متفکر اگزیستانسیالیست
✍ هرولد جان بلاکهام
@shafiAzad